کتابخانه سیمرغ
73.2K subscribers
15.3K photos
1.18K videos
7.37K files
468 links
Download Telegram
ما در اجتماعی زندگی می‌کنیم که
در آن جایی برای آزادمردان نیست...
تنها کشیشانی در امانند که
مذهب را به خدمت حکومت
و بانک بگمارند
و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند
و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند.
بقیه هم هر قدر که معدود باشند
به زندان می‌افتند،
تبعید می‌شوند
و تحت نظر قرار می‌گیرند،
مشروط بر اینکه مامور حاکم
بنا به مقتضیات
سرشان را بی‌صدا زیر آب نکنند.


#اینیاتسیو_سیلونه

♦️@seemorghbook
👍19😢6👏4🔥1🤯1
ارزش ندارد كه آدمی برای مبارزه كردن با كوته ‌فكران خود را آزرده سازد ؛
زیرا پیروزی بر آنان هیچ ارزشی ندارد .


#میكل_آنژ

♦️@seemorghbook
👍30👏3
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹

در ٤٠ سالگی افراد با تحصیلات کم و زیاد مثل همند (حتی افراد با تحصیلات کمتر پول بیشتری در می آوردند)؛

در ٥٠ سالگی زشت و زیبا مثل همند (مهم نیست چقدر زیبا باشین. توی این سن چروک ها و لک هاي تیره رو نمیشه مخفی کرد)؛

در ٦٠ سالگی مقام بالا و پایین مثل همند (بعد از بازنشستگی حتی یه پادو هم از نگاه کردن به رییسش اجتناب می کنه)؛

در ٧٠ سالگی خونه‌ی بزرگ و کوچک مثل همند (تحلیل مفاصل، سختی حرکت، فقط یه محیط کوچیک برای نشستن لازمه)؛

در ٨٠ سالگی پول داشتن و نداشتن مثل همند (حتی موقعی که بخواین پول خرج کنین نمی دونین کجا خرجش کنین)؛

در ٩٠ سالگی خواب و بیداری مثل همند (بعد از بیداری نمیدونين  چیکار كنين)؛

زندگی رو آسون بگیرین. هیچ معمایی نیست که بخواید حلش کنین.
در طولانی مدت همه ی ما مثل همیم.
پس تمام فشارهای زندگی رو فراموش کن و ازش لذت ببر ...!

♦️@seemorghbook
👍265👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر صبح در بازار دنيا
به "خوشبختی"
چوب حراج ميزنند...
اینکه ما قدم برنمیداریم
و قیمت پیشنهادنمیکنیم
داستان دیگریست...
"خوشبختی" پیداکردنی نیست.
بدست آوردنيست

♦️@seemorghbook
13👍1
در بازی زندگی یاد میگیری:
اعتماد به حرف های قشنگ
بدون پشتوانه ...مثل آویختن
به طنابی پوسیدست..‌

یاد میگیری:
نزدیکترین ها به تو ...گاهی
میتوانند دورترین ها باشند...

یاد میگیری :
دیوار خوب است
سایه درخت مطلوب است
اما هیچ تکیه گاهی ابدی نیست!

♦️@seemorghbook
👍202
قطعه‌ای از کتاب

فردِ رنجبر ممکن است به این صرافت بیفتد که طبقه ی حاکمه را قتل عام‌کند؛ فرد یهودی، [یا] سیاهی اهلِ تخیل، ممکن است این رویا را در سر بپروراند که راز بمب اتمی را به خود اختصاص دهد و بشریتی به طور یک پارچه یهودی یا به طور یکپارچه سیاه بسازد. زن حتی در عالم رویا هم نمی تواند نرها را قتل عام کند. رشته ای که زن را با ستمگرهایش مربوط می کند با هیچ رشته ی دیگری قابل مقایسه نیست.

📕#جنس_دوم

#سیمون_دوبووار

♦️@seemorghbook
👏9👍21
از وقتیکه بشر توانست وقایع را ثبت و ضبط کند،
دیگر نه عصا مارشد و نه دریا شکافته شد..

#فردریش_نیچه

♦️@seemorghbook
👍46👎6
وطن فروش

ویلیام سامرست موام

♦️@seemorghbook
👍5
📕#وطن_فروش

#ویلیام_سامرست_موام

ویلیام سامرست موام داستان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس بزرگ انگلیسی در ایران نیز چون دیگر کشورهای جهان نویسنده‌ای شناخته شده و آشنا است و کتاب‌هایی چون لبه تیغ ماه و شیش پشیز حاصل عمر از او به فارسی برگردانده و منتشر شده‌اند. در این مجموعه شش داستان برگزیده از میان داستان‌های کوتاه او گرد آمده‌اند که توانایی و هنرمندی او در داستان‌پردازی را به خوبی می‌نمایانند.
... به آشپزخانه برگشت. مرد همان طور کف آشپزخانه ولو بود، همان جائی که با ضربه دست او پرتاب شده بود. صورتش خونی بود و داشت ناله می کرد. زن پشت به دیوار داده بود و با چشمان وحشت زده به ویلی همقطار او خیره شده بود. وقتی وارد شد زن جیغی کشید و هق هق به گریه افتاد...
در طی جنگ جهانی اول ، نویسنده ای به نام اشندن ، که فقط با نام خانوادگی اش معرفی می شود ، با نام مستعار "آر" ، یک سرهنگ اطلاعات انگلیس به عنوان عامل نفوذی ثبت نام می شود. او را به سوئیس می فرستند و در آنجا درگیر تعدادی از عملیات ضد اطلاعات می شود. اینها را با ترغیب ، رشوه ، سیاه نمایی یا همزمانی انجام می دهد. او از سلاح استفاده نمی کند.
اشندن باید یک رقاص ایتالیایی را ترغیب کند تا به معشوق خود ، یک هندی ضد انگلیس و یک مأمور آلمانی خیانت کند تا او را متقاعد کند تا از مرز سوئیس بی طرف عبور کند تا او را در فرانسه متحد ببیند ، جایی که متفقین می توانند او را دستگیر کنند. مرد ، قبل از دستگیریش توسط انگلیسی ها خودکشی می کند. وقتی معشوقه او  متوجه مرگ او شد ، نزد اشندن می رود ...

♦️@seemorghbook
11👍3
روزی یک میخ
به پیچ گفت:
چه کنم که همه بر سرم نکوبند؟
پیچ گفت
باید مثل من باشی
بچرخی و دور بزنی

منطق بعضی از آدما دقیقا اینه !

♦️@seemorghbook
👍243


تمامِ سفرهای‌ پختگی و بالغ شدن از یک جدا شدن شروع میشود
جدا ‌شدن از احساس امنیّت،
جدا شدن از حس قدرت،
جدا شدن از یک وابستگی،
جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد...

‌‌
♦️@seemorghbook
👍163
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شازده کوچولو پرسید :
کی اوضاع بهتر میشه؟

روباه گفت :
از وقتی بفهمی همه چیز
به خودت بستگی داره !

♦️@seemorghbook
👍19👎1
یه همسایه داشتیم همش سرش تو زندگی بقیه همسایه‌ها بود!
یعنی واسه بقیه مو رو از ماست بیرون می‌کشید! اونقدر که خونه و زندگی خودش یادش رفته بود! پسرش معتاد شد، دخترش خطی شد، زنش ول کرد و رفت و...

وقتی اظهار نظر مسئولان مملکت رو درباره بقیه کشورها می‌بینم شدیداً یاد این همسایه میفتم!

♦️@seemorghbook
👍32👏4👎1😁1
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖#حکایت

‏سگی در چمن علف می‌خورد.
سگ رهگذری از آنجا می گذشت.
وقتی صحنه رو دید تعجب کرد و ایستاد. آخه تا حالا ندیده بود سگ علف بخوره!
ایستاد و با تعجب گفت:
اوی! کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟!

سگی که علف می‌خورد نگاش کرد و بادی به غبغبه انداخت و گفت:
من؟! من سگ قاسم خان هستم!
سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت:
سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ دیگه چرا سگ قاسم خان؟ اگه حداقل پاره استخونی جلوت انداخته بود باز یه چیزی؛ حالا که علف می‌خوری دیگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش..!

♦️@seemorghbook
👏31👍52
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر صبح که از خواب بیدار می‌شوی
در نظر بیاور چه سعادتی‌ست
زنده بودن، دوست داشتن
شادی عطریست که نمی‌توان آن را
به دیگران زد و خود از بوی خوش آن
بهره‌مند نشد

♦️@seemorghbook
9
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
شیخ گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ،
حاج آقا !؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را
به مردم نشان دهم !
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی ،
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی...!

♦️@seemorghbook
👍28😁201
‏اگر نمی توانی پرواز کنی
بدو
اگر نمی توانی بدوی
راه برو
اگر نمی توانی راه بروی
سینه خیز برو

اما در حرکت باش

#مارتین_لوترکینگ

♦️@seemorghbook
👏24👍81
☕️ قطعه‌ای از کتاب

پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد : من حقوق می‌خوانم و می‌دانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.

📕#کاروانسرای_زندگی

#ماری_تورن

♦️@seemorghbook
👍34👏6😁31
از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را برچه بنا کردی
گفت:4اصل
دانستم رزق مرا دیگری
نمی‌خورد آرام شدم
دانستم خدا مرا می‌بیند
حیا کردم
دانستم کار مرا دیگری
انجام نمی‌دهد تلاش کردم
و پايان کارم
مرگ است مهیا شدم

♦️@seemorghbook
👍268😁1🤔1