I am Zeus
23.8K subscribers
690 photos
484 videos
49 files
878 links
«من زئوس هستم»!
شبکه ایکس: https://x.com/IamZeus6
اینستاگرام: www.instagram.com/iamzeus110
آرشیو تلگرام (دانلود): https://t.me/joinchat/AAAAAFF1b1SX0Lo734TDdw
گروه زئوس:
https://t.me/joinchat/8I3oGBC9KvAxYTg1
Download Telegram
دوستان، من تازه اومدم توی تلگرام. نمیدونستم که هیچ فیدبکی نداره! اینجوری یکطرفه، خیلی سخته. آدم دلش می گیره. انگار آدم تنهاست و فقط داره با خودش حرف میزنه! 😕

الان من نمیدونم که دوستان، از این تیپ، پست ها که شبیه درد دل هست، دوست دارن؟! یا اینکه دارن به جد و آباد من، صلوات می فرستن و میگن "با این پست های بیخودش"! 😊

گاهی وقتها، "ندانستن" هم بد نیست!
131👍34👎10😢8
یکی از دوستان، برای من نوشته بود:
«من سعی‌ می‌کنم که به عنوان ناظر از هر دو جنبه ش - چه فیزیکی‌ و چه متافیزیکی - به موضوعات جهان نگاه کنم»!

و من در جوابش گفتم:
«از هر جنبه ای که به جهان نگاه کنی و برات لذت داشته باشه، خوبه. نگاه کن. با جنبه های متافیزیکی و شاعرانه، می تونی پرواز کنی، و لذت ببری. اما ...

اما با جنبه ای به غیر از "فیزیک"، به لب پشت بام نری!🙃
چون پروازهای غیر فیزیکی، واقعی نیستن. و "جهان"، واقعی و فیزیکی است.

در واقع کاملترین جنبه ی زندگی، "فیزیک" هست. یعنی هر چه که فکر میکنی، در محدوده ی فیزیک هست. و نه ورای اون!
برای همین، تو (با همه ی متافیزیک) از جاذبه ی زمین، رها نمیشی.

و اگه به غیر از فیزیک، از جنبه ی دیگه ای به جهان نگاه میکنی، در حقیقت دنیای خودت رو کوچک کرده ای (نه بزرگ)!»
69👍21👎6
ظاهرا این روزها، تولد هفتاد سالگی دکتر عبدالکریم سروش هست.
من انتقادهای زیادی نسبت به نظرات دکتر سروش دارم. اما خودم رو وام دار و مدیون او می دونم.
حدود 20 سال پیش بود، که در مسجد امام صادق اقدسیه ی تهران، پای سخنرانیش می رفتم.

- "او" بود که اول بار، به من جرات فکر کردن، در امور دین رو داد.
- "او" گفت که تکلیف یک مسلمان، فقط تسلیم محض بودن نیست. و یک مسلمان، مجاز هست که فکر کنه، حتی اگه تفکرش به "بیخدایی" منتهی بشه.!

او باورهای من رو عوض کرد. و باورهایم، زندگی من رو دگرگون کرد. همیشه بهش ارادت دارم. 😊 تولدش مبارک. ❤️
83👍22👎11😢7
جهت اطلاع دوستان:
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام «من زئوس هستم (I am Zeus)»:
Telegram.me/zeus110
آرشیو کلیپ ها:
@IamZeusBot
19👍5👎5
زمانی فکر میکردم که به کمک اینترنت، خرافات از میان برداشته می شه.

اما الان متوجه شدم که گسترش خرافات، از طریق اینترنت، بسیار سریع تر شده.!

خلاصه اگه فکر می کنید که چشم خورده اید، تخم مرغی رو به دیوار بکوبید، تا بلا ازتون دور بشه.!

این راه کار رو، تازه از اینترنت یاد گرفته ام.! 😕
—------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام : telegram.me/zeus110
32👍15👎6😢1
یکی از دوستان در فیسبوک نوشته بود: «... بستگی به سرعت زمان داره.»

سرعت یعنی جابجایی مکان، تقسیم بر زمان.
یعنی تغییر سه بعد فضا، تقسیم بر تغییر یک بعد زمان!

اما واقعا "سرعت زمان" چه معنایی داره؟ مگه زمان هم جابجا میشه؟
مگه اصلا خود زمان هم، سه بعد فضایی داره؟ اونوقت اون رو باید تقسیم بر چی کنیم؟! بیخیال.
—------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»: https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام «I am Zeus»: telegram.me/zeus110
17👍6👎3
شب یلدا، مبارک :)
39👍11👎6😢2
من موش رو تشریح کرده ام. تشریح انسان رو هم از نزدیک دیده ام.
از نظر آناتومی، دقیقا مثل هم بودن. وضعیت کبد و کلیه و ریه و معده و همه و همه، عینا مثل هم بودن. فقط یکی در ابعاد بزرگ و دیگری در ابعاد کوچیک!

از رشد جنین و نحوه ی تولد و شیر دادن و بلوغ و آمیزش و همه رفتارها، تا اجزاء و احشاء داخلی انسانها، همه گواه بر این هستن که انسان، یک گونه از جانوران پستاندار هست.

اما اون کسانیکه، خلقت انسان رو متفاوت می دونن، و انسان رو، "نه" از نسل جانوران، بلکه موجودی افتاده از بهشت، و از جنس "خاک" بحساب میارن.! هیچ توجیهی برای شباهت انسان به پستانداران ندارن!
43👍26👎5😢3
telegram2.jpg
195.4 KB
28👍8👎2
بیست و پنج دسامبر، سالروز تولد "دو نفر" هست. دو نفری که هر دو، زندگی مردم جهان رو، تا به امروز، به شدت تحت تاثیر قرار دادند.

- یکی دین معرفی کرد و دیگری انقلاب علمی عرضه کرد.

- یکی از رانده شدن آدم بسوی زمین گفت. و دیگری از قوانین جادبه ی زمین خبر داد.

- یکی برای آسمان افسانه های فراوان تعریف کرد. و دیگری برای حرکت های آسمان، قواعد ریاضی تعریف کرد.

- یکی برای نجات انسان از گناه موروثی، راه حل قربانی کردن انسان رو ارائه کرد. و دیگری نور و رنگ و حرکت ستارگان دنباله دار و چرخش سیارات و قواعد حساب دیفرانسیل و انتگرال و قوانین حرکت و مکانیک و خیلی چیزای دیگه رو ارائه کرد.

اما همه، 25 دسامبر رو برای زادروز تولد آن افسانه ها، جشن میگیرن. و کسی یادی از "آیزاک نیوتن" نمی کنه!
کریسمس مبارک :)
46👍12👎8😢5
👍43👎1312
----« ارزن نسیه »----
@zeus110
می خوام قصه ای رو براتون نعریف کنم. البته هیچ ربطی به پیج "من زئوس هستم" نداره. فقط قصه ی قشنگیه. گفتم شاید خوشتون بیاد.

@zeus110
این قصه رو سالها پیش در یک کتابی خوندم. اسم کتاب رو هم یادم نمیاد. قصه ای ظاهرا واقعی، از زندگی ملک الشعرای بهار هست.

@zeus110
—---------------------------—
ملک الشعرای بهار، با وجود هنر بی همتایی که داشت، فقیر بود. او در حیاط منزل، جند تا کفتر داشت و به کفترهاش خیلی علاقه داشت.

یک روز پسر همسایه رو (که شاید توی کوچه، مشغول بازی بوده) صدا میزنه و بهش میگه:
- پسر، برو سر کوچه از حاجی (مغازه دار)، برای کفترا، یک من ارزن، "نسیه" بگیر، بیار.

پسرک رفت و چند دقیقه بعد، دست خالی برگشت. و به ملک الشعرا گفت که:
- من به حاجی (ارزن فروش) گفتم. اما حاجی خنده ای کرد و اینطور جواب من رو داد که:
«حاج ممد تقی (یعنی همون ملک الشعرا) اگه شاعره، برای خودشه. اینجا باید "پول" بده، ارزن بخره.! با شعر و شاعری، نمیشه ارزن خرید.»!
@zeus110

ملک الشعرا، ناراحت شد. همون موقع، یک تکه کاغذ برداشت. و یک بیت شعر، نوشت. و اون رو به پسر داد. و گفت:
- برو این رو بده حاجی، یک من ارزن بگیر، بیار.!

پسرک، که متعجب بود، چیزی نگفت و به حرف ملک الشعرا گوش داد. رفت و اون کاغذ رو به حاجی داد. و به او گفت که در ازای اون تکه کاغذ، یک من ارزن بده.

حاجی ارزن فروش، کاغذ رو گرفت و اون رو خوند.
یک من ارزن جدا کرد و بدست پسرک داد. و دیگه هیچی نگفت.!
—------------------------
@zeus110

حالا اینکه ملک الشعرا در اون تکه کاغذ، چه نوشته بود، که حاجی ارزن فروش، دیگه ساکت شد و ارزن رو داد؟! ... بماند تا فردا.!

فکر نمیکنم اون کتاب رو نخونده باشید، و از متن اون یک بیت شعر بهار، اطلاع داشته باشید.
پس جز اینکه تا فردا صبر کنید، چاره ای ندارید. 😊
—---------------------------------------------------
@zeus110
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
19👍10👎3
27👍15👎5
ادامه ی قصه ی ملک الشعرای بهار ——
I
@zeus110

ظاهرا برخی دوستان، زرنگی کردند و اون ییت شعر مورد نظر قصه رو، از گوگل پیدا کرده اند.! 🙃
البته خود قصه، در اینترنت نیست. پس من ادامه میدم:
—------------------
I
@zeus110

گفتم که چطور حاجی ارزن فروش، با خوندن اون یک بیت، یک من ارزن رو جدا کرد و به پسرک داد و دیگه هیچی نگفت.!

اما او تک بیت ملک الشعرا، چی بود؟! چی بود، که دهان حاجی ارزن فروش رو، بست؟!

در اون بیت، ملک الشعرا نوشته بود که:
«از طرف من، به حاجی ارزن فروش بگو، اگه ارزن هاش رو می فروشه، خب می خرم».!

ولی ملک الشعرا، همین جمله ی ساده رو، در یک بیت ساده، آنچنان گفت که احتمالا حاجی ارزن فروش، چاره ای جز دادن ارزن، نداشته.!

متن اون بیت چنین بود:
«گو، ز من، بر حاجیِ ارزن فروش / ارزنت را می فروشی، می خرم»!

یعنی از طرف من به حاجی بگو ...
I
@zeus110

اما این بیت رو جور دیگر هم میشه خوند.
- مصرع اول، قدری بی تربیتی میشه، من نمی خونم.
- اما در مصرع دوم، میشه اینطور خوند که:
«ار زنت را می فروشی، می خرم»!

احتمالا حاجی ارزن فروش، پیش خودش فکر کرده که اگه ملک الشعرا، دو تا بیت دیگه، اینجوری بگه، او باید درب مغازه اش رو تخته کنه و از اون محله بره.!
ترجیح داده که، یک من ارزن رو "نسیه" بده، و با شاعرانی همچون ملک الشعرا، در نیفته! 😃
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
21👍12👎3
من هم که اینجا، توی تلگرام، شدم "زئوس قصه گو"! 😜

بازم می خوام براتون یک قصه تعریف کنم.
یک داستان کاملا واقعی.!
این داستان، برای دوست خودم، چندین سال پیش اتفاق افتاده.
تمام داستان واقعی است..! و من از زبان او نقل می کنم.

از اونجا که این قصه طولانیه، در سه قسمت، تعریفش می کنم. تا حوصله کنید و اون رو بخونید. باشه؟
19👍6👎4😢2
---- راز جاده ی طالقان (قسمت اول) —--
20👍3👎3
راز جاده ی طالقان (قسمت اول):
i
@zeus110

ماشین ژیانی داشتم، که حسابی جون دار و سر پا بود. آخه خودم در تعمیر مکانیک ماشین وارد هستم.
(دوباره تاکید کنم که من دارم از زبان دوستم تعریف میکنم. و گر نه من، یعنی "زئوس" از مکانیک ماشین چیزی نمیدونم!).

سالی چند بار، با این ژیان، از تهران به طالقان می رفتم. در مسیر طالقان، از جاده ی اصلی، یک جاده ی فرعی به سوی طالقان جدا میشه. و معمولا کسانی هستن که، در کنار این جاده ی فرعی، منتظر اتومبیل می ایستن، تا بلکه اتومبیلی اونها رو سوار کنه و به طالقان ببره. و مردم هم معمولا، همکاری می کنن.
i
@zeus110
یک بار که داشتم با ژیان خودم، به طالقان می رفتم، در سر این جاده ی فرعی، یک حاج آقای لاغر اندام، و یک حاج خانم، چادری و چاق و چله رو دیدم که زیر برق آفتاب، منتظر اتومبیل هستن.

خب طبیعی بود که جلوی پاشون بایستم تا اونها رو سوار کنم و به طالقان برسونم.
حاج خانوم وحاج آقا، بالاخره در صندلی عقب ماشین نشستن. دعایی به جونم کردند و بسم الله گفتن که یعنی بریم.
اما تا اومدم راه بیفتم، ناگهان ماشین خاموش کرد.

و هر چه استارت زدم، دیگه روشن نشد.!
ای بابا!
گفتم: - حاج آقا، شرمنده ماشین خراب شده!
حاج آقا: – اشکال نداره جوون. قسمت نبوده که باهات همسفر بشیم.
i
@zeus110
اونها پیاده شدن. و من یک بار دیگه، استارت زدم.
فریاد زدم: - حاج آقا... حاج خانوم، روشن شد.! بیاید سوار شید. درست شد.

اونها دوباره سوار شدن و باز تا اومدم راه بیفتم. ماشین خاموش کرد. و همین داستان، برای بار سوم هم، تکرار شد.

حاج آقا: - نه.! حتما حکمتی درش هست، که ما با ماشین تو، به طالقان نریم. بیخودی که ماشین خاموش نمیشه. خدا نمی خواد ما با این ماشین بریم.
و پیاده شدن. و باز بعد از پیاده شدن اونها، ماشین روشن شد. اینبار من تنهایی مسیر جاده ی طالقان رو رفتم.

و همش توی این فکر بودم که چرا ماشین خاموش کرد؟! یعنی به سوار شدن اونها، ربطی داشته؟!

پایان قسمت اول —-
i
@zeus110
چون می دونم دوست دارید که بقیه ی داستان رو هم بخونید، تا چند ساعت دیگه قسمت دوم رو هم آپلود می کنم.
(بازار گرمی صفحه ی زئوس هم اینطوریه دیگه.!) 🙃
—---------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
22👍15👎2
---- راز جاده ی طالقان (قسمت دوم) —--
13👍4👎3