راز جاده ی طالقان (قسمت دوم):
i
@zeus110
در مسیر جاده ی طالقان، می دیدم که ماشینم، صحیح و سالم کار میکنه. از اون حاج آقا و حاج خانوم، زیاد دور نشده بودم، که دور زدم. برگشتم که اونها رو، دوباره سوار کنم.
پیش خودم می گفتم که، این حکمت و قسمت، خرافاته. روشن شدن ماشین، ربطی به سوار شدن اونها، نمی تونه داشته باشه.
شاید هم کنجکاو بودم که ببینم، آیا بازهم، با نشستن اونها، ماشین خاموش می شه یا نه!
i
@zeus110
برگشتم و برای بار چهارم سوارشون کردم. اینبار...
اینبار هم مثل دفعه ی قبل، ماشین خاموش شد. دیگه یواش یواش، داشت باورم می شد که همه چیز خرافات نیست!
حاج آقا: - دیگه خدا به چه زبونی باید بگه که، نمی خواد ما با این ماشین حرکت کنیم؟! دیگه از این واضح تر؟ که هر دفعه نمی گذاره که راه بیفتیم؟!
حاج خانم: - پسرم، خمس و زکاتت رو دادی؟! نکنه پول این ماشین حرومه، که خدا نمی خواد ما باهاش بریم!
i
@zeus110
دیگه داشت بهم بر می خورد.
گفتم: - حاج خانوم، من با حقوق کارمندی و این ماشین قراضه، هیچوقت خمس و زکاتی بهم واجب نشده. پول این ماشین، از شیر مادر هم حلال تر هست.
حاج آقا: - بهر حال، ما اگه پیاده هم تا طالقان رفتیم، دیگه با این ماشین نمیایم. قسمت نیست. تو برو.
i
@zeus110
و من تنها رفتم. و تمام اون روز، در طالقان در فکر این بودم که موتور ماشینم، که سالم بود.
واقعا چه رازی بوده که با سوار شدن اونها، ماشین خراب می شد و دیگه حتی روشن هم نمی شد؟!
یعنی واقعا قسمت بوده؟! حکمتی بوده؟!...
i
@zeus110
فردای اون روز...
باشه فردای اون روز رو، "فردا" براتون تعریف می کنم. برای امروز کافیه.! شب خوش ...🙃
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
i
@zeus110
در مسیر جاده ی طالقان، می دیدم که ماشینم، صحیح و سالم کار میکنه. از اون حاج آقا و حاج خانوم، زیاد دور نشده بودم، که دور زدم. برگشتم که اونها رو، دوباره سوار کنم.
پیش خودم می گفتم که، این حکمت و قسمت، خرافاته. روشن شدن ماشین، ربطی به سوار شدن اونها، نمی تونه داشته باشه.
شاید هم کنجکاو بودم که ببینم، آیا بازهم، با نشستن اونها، ماشین خاموش می شه یا نه!
i
@zeus110
برگشتم و برای بار چهارم سوارشون کردم. اینبار...
اینبار هم مثل دفعه ی قبل، ماشین خاموش شد. دیگه یواش یواش، داشت باورم می شد که همه چیز خرافات نیست!
حاج آقا: - دیگه خدا به چه زبونی باید بگه که، نمی خواد ما با این ماشین حرکت کنیم؟! دیگه از این واضح تر؟ که هر دفعه نمی گذاره که راه بیفتیم؟!
حاج خانم: - پسرم، خمس و زکاتت رو دادی؟! نکنه پول این ماشین حرومه، که خدا نمی خواد ما باهاش بریم!
i
@zeus110
دیگه داشت بهم بر می خورد.
گفتم: - حاج خانوم، من با حقوق کارمندی و این ماشین قراضه، هیچوقت خمس و زکاتی بهم واجب نشده. پول این ماشین، از شیر مادر هم حلال تر هست.
حاج آقا: - بهر حال، ما اگه پیاده هم تا طالقان رفتیم، دیگه با این ماشین نمیایم. قسمت نیست. تو برو.
i
@zeus110
و من تنها رفتم. و تمام اون روز، در طالقان در فکر این بودم که موتور ماشینم، که سالم بود.
واقعا چه رازی بوده که با سوار شدن اونها، ماشین خراب می شد و دیگه حتی روشن هم نمی شد؟!
یعنی واقعا قسمت بوده؟! حکمتی بوده؟!...
i
@zeus110
فردای اون روز...
باشه فردای اون روز رو، "فردا" براتون تعریف می کنم. برای امروز کافیه.! شب خوش ...🙃
—------------------------------------------------------------------------------—
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍18❤9👎2
راز جاده ی طالقان (قسمت سوم) :
i
@zeus110
فردای اون روز، دائما مشغول مرور ماجرا بودم.
و البته بین خودمون باشه، گاهی هم فکر می کردم که، آیا برای این ژیان، خمس باید میدادم یا نه؟!
دوست داشتم یک علتی رو برای خاموش کردن ماشین، پیدا کنم. علتی بجز قسمت و حکمت و خمس و زکات!
پیش خودم گفتم، شاید بنزین ماشین کم بوده و با نشستن اونها، ماشین به عقب کج میشده و بنزین، خوب به موتور نمی رسیده.
اما جدای از اینکه این توجیه، خیلی پرت و بچه گانه است، اصلا ژیان من، گاز سوز بود.
قبل از اینکه ماشینهای تهران، گازسوز بشن، من خودم، ژیان خودم رو، گازسوز کرده بودم.
با کپسول گاز خونگی کار میکرد. بد نبود. کپسول رو عقب ماشین می گذاشتم و ...
راستی، شلنگ گاز، از زیر صندلی عقب رد می شد ...
i
@zeus110
حالا فهمیدم که راز این خاموش کردنها، چی بود! 👌
اگه اون حاج خانوم، اونقدر چاق و چله نبود، که مسیر شلنگ رو، بند بیاره، ... اونوقت دیروز ما این همه علاف نمیشدیم.!
—------------------
نتیجه اخلاقی:
قسمت و حکمت، همش حرفه.! باید علت واقعی رو پیدا کرد.
پایان —-
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
i
@zeus110
فردای اون روز، دائما مشغول مرور ماجرا بودم.
و البته بین خودمون باشه، گاهی هم فکر می کردم که، آیا برای این ژیان، خمس باید میدادم یا نه؟!
دوست داشتم یک علتی رو برای خاموش کردن ماشین، پیدا کنم. علتی بجز قسمت و حکمت و خمس و زکات!
پیش خودم گفتم، شاید بنزین ماشین کم بوده و با نشستن اونها، ماشین به عقب کج میشده و بنزین، خوب به موتور نمی رسیده.
اما جدای از اینکه این توجیه، خیلی پرت و بچه گانه است، اصلا ژیان من، گاز سوز بود.
قبل از اینکه ماشینهای تهران، گازسوز بشن، من خودم، ژیان خودم رو، گازسوز کرده بودم.
با کپسول گاز خونگی کار میکرد. بد نبود. کپسول رو عقب ماشین می گذاشتم و ...
راستی، شلنگ گاز، از زیر صندلی عقب رد می شد ...
i
@zeus110
حالا فهمیدم که راز این خاموش کردنها، چی بود! 👌
اگه اون حاج خانوم، اونقدر چاق و چله نبود، که مسیر شلنگ رو، بند بیاره، ... اونوقت دیروز ما این همه علاف نمیشدیم.!
—------------------
نتیجه اخلاقی:
قسمت و حکمت، همش حرفه.! باید علت واقعی رو پیدا کرد.
پایان —-
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍31❤13👎3
@zeus110
یک نفر، در پیجی نوشته بود:
«از وقتی فهمیدم که سرطان دارم، مدام کارم گریه کردن، هست!».
خب خیلی ناراحت شدم. 😔
یاد یک قصه ی کوتاه افتادم. البته این قصه، دیگه واقعی نیست. اما آموزنده است. شاید شنیده باشید:
i
@zeus110
جوانی کوهنورد، برای صعود از یک قله ی بلند، یک بومی رو، به عنوان راهنما، استخدام می کنه. اونها تا ارتفاعات بالا صعود می کنند. در جایی، شخص بومی، می ایسته و میگه:
(بومی) – بهتره که دیگه بالاتر نریم. از اینجا بالاتر، صعود، خیلی خطرناکه.!
(جوان کوهنورد) – اما من می خوام تا قله، صعود کنم. تو می تونی دیگه نیای. فقط بگو از کدوم مسیر باید برم.
(بومی) – باشه. میل خودته.
و شخص بومی ادامه داد:
- کمی بالاتر، از سمت راست برو. و از اون مسیر راست، صعود کن.
مواظب باش. خیلی خطرناکه.
اگه بداخل دره، سقوط کردی، موقع سقوط، به سمت راست دره نگاه کن. چون منظره ی بسیار زیبایی، از گل های رنگارنگ رو خواهی دید.
منظره ای که دیگه هرگز، نخواهی دید.!
i
@zeus110
حتی وقتی که انسان، زندگی خودش رو، در حال سقوط می بینه، می تونه بجای غصه خوردن و گریه کردن، از فرصت های کوتاه زندگی، لذت ببره.
چرا که نه؟!
شاد باشید. 😊
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
یک نفر، در پیجی نوشته بود:
«از وقتی فهمیدم که سرطان دارم، مدام کارم گریه کردن، هست!».
خب خیلی ناراحت شدم. 😔
یاد یک قصه ی کوتاه افتادم. البته این قصه، دیگه واقعی نیست. اما آموزنده است. شاید شنیده باشید:
i
@zeus110
جوانی کوهنورد، برای صعود از یک قله ی بلند، یک بومی رو، به عنوان راهنما، استخدام می کنه. اونها تا ارتفاعات بالا صعود می کنند. در جایی، شخص بومی، می ایسته و میگه:
(بومی) – بهتره که دیگه بالاتر نریم. از اینجا بالاتر، صعود، خیلی خطرناکه.!
(جوان کوهنورد) – اما من می خوام تا قله، صعود کنم. تو می تونی دیگه نیای. فقط بگو از کدوم مسیر باید برم.
(بومی) – باشه. میل خودته.
و شخص بومی ادامه داد:
- کمی بالاتر، از سمت راست برو. و از اون مسیر راست، صعود کن.
مواظب باش. خیلی خطرناکه.
اگه بداخل دره، سقوط کردی، موقع سقوط، به سمت راست دره نگاه کن. چون منظره ی بسیار زیبایی، از گل های رنگارنگ رو خواهی دید.
منظره ای که دیگه هرگز، نخواهی دید.!
i
@zeus110
حتی وقتی که انسان، زندگی خودش رو، در حال سقوط می بینه، می تونه بجای غصه خوردن و گریه کردن، از فرصت های کوتاه زندگی، لذت ببره.
چرا که نه؟!
شاد باشید. 😊
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤20👍6👎3😢2
نمیدونم که این داستان آموزنده هست یا نه! ولی به نظر من، قشنگه.
داستانی واقعی است. بدون اغراق!
i
@zeus110
یک کارخونه ی تولید قطعات اتومبیل، در تهران، یک مدیر داشت. باورتون نمیشه، اگه بگم که چقدر اتومبیل اون آقا مدیر، قراضه بود.!
یک روز صبح که مدیر کارخونه، با ماشین قراضه اش، داشت سر کار می رفت، درست سر کوچه ی کارخونه، ماشینش خراب شد.! خاموش شد و دیگه روشن نشد.
آقا مدیر اون کوچه رو، تا کارخونه، پیاده رفت و به کارگرهای کارخونه، ماجرا رو گفت. کارگرها، ماشین رو، تا داخل کارخونه، هل دادن.
i
@zeus110
در داخل کارخونه، پر از تکنسین ها و مهندسینی بود که خدای اتومبیل بودند. و همه شون، هم دانش فراوان، و هم ادعای فراوان در مورد اتومبیل داشتن.!
اولین تشخیص اونها، ایراد دلکو بود. دلکو رو عوض کردند. فایده نداشت.! بعد شمع ها رو عوض کردن. درست نشد.! و خلاصه همینطور، شروع کردن به تعویض قطعات ماشین مدیر. کلی متخصص، دور اتومبیل مدیر جمع شده بودن، اما همگی از درست کردن اون، عاجز بودن.
i
@zeus110
تا اینکه (گلاب به روی متخصصین)، یک کارگری رفت دستشویی.!
اصولا دستشویی، محل بسیار مناسبی هست. در دستشویی هم چشم آدم باز میشه، هم فکر آدم باز میشه، و هم آدم، بدون اقدام به هر عملی، فرصت داره که "فکر کنه".!
وقتی اون کارگر، از دستشویی، بیرون اومد، همینطور که داشت، دست هاش رو، با کناره های شلوارش، خشک می کرد، گفت:
- اصلا ببینید این زبون بسته، بنزین داره.!
و اونجا بود که همه، دو دستی، توی سر خودشون می زدند.!😝
i
@zeus110
با دولیتر بنزین، ماشین روشن شد. دونه دونه قطعات قدیمی رو، سر جاش برگردوندن، باز ماشین روشن شد...
نتیجه اخلاقی:
قبل از هر اقدامی، باید خوب فکر کرد.!
یا قبل از هر کاری، باید خوب دستشویی رفت.!
یا نمیدونم. نتیجه ی اخلاقی، دیگه با خودتون! 😜
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
داستانی واقعی است. بدون اغراق!
i
@zeus110
یک کارخونه ی تولید قطعات اتومبیل، در تهران، یک مدیر داشت. باورتون نمیشه، اگه بگم که چقدر اتومبیل اون آقا مدیر، قراضه بود.!
یک روز صبح که مدیر کارخونه، با ماشین قراضه اش، داشت سر کار می رفت، درست سر کوچه ی کارخونه، ماشینش خراب شد.! خاموش شد و دیگه روشن نشد.
آقا مدیر اون کوچه رو، تا کارخونه، پیاده رفت و به کارگرهای کارخونه، ماجرا رو گفت. کارگرها، ماشین رو، تا داخل کارخونه، هل دادن.
i
@zeus110
در داخل کارخونه، پر از تکنسین ها و مهندسینی بود که خدای اتومبیل بودند. و همه شون، هم دانش فراوان، و هم ادعای فراوان در مورد اتومبیل داشتن.!
اولین تشخیص اونها، ایراد دلکو بود. دلکو رو عوض کردند. فایده نداشت.! بعد شمع ها رو عوض کردن. درست نشد.! و خلاصه همینطور، شروع کردن به تعویض قطعات ماشین مدیر. کلی متخصص، دور اتومبیل مدیر جمع شده بودن، اما همگی از درست کردن اون، عاجز بودن.
i
@zeus110
تا اینکه (گلاب به روی متخصصین)، یک کارگری رفت دستشویی.!
اصولا دستشویی، محل بسیار مناسبی هست. در دستشویی هم چشم آدم باز میشه، هم فکر آدم باز میشه، و هم آدم، بدون اقدام به هر عملی، فرصت داره که "فکر کنه".!
وقتی اون کارگر، از دستشویی، بیرون اومد، همینطور که داشت، دست هاش رو، با کناره های شلوارش، خشک می کرد، گفت:
- اصلا ببینید این زبون بسته، بنزین داره.!
و اونجا بود که همه، دو دستی، توی سر خودشون می زدند.!😝
i
@zeus110
با دولیتر بنزین، ماشین روشن شد. دونه دونه قطعات قدیمی رو، سر جاش برگردوندن، باز ماشین روشن شد...
نتیجه اخلاقی:
قبل از هر اقدامی، باید خوب فکر کرد.!
یا قبل از هر کاری، باید خوب دستشویی رفت.!
یا نمیدونم. نتیجه ی اخلاقی، دیگه با خودتون! 😜
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤16👍12👎1
باز هم زئوس قصه گو اومد! 🙃
i
@zeus110
من شرمندم اگه این داستان، در مفهوم، قدری بی تربیتیه!
خب، دنیای مجازیه. کی به کیه!
ولی عوضش این داستان، کاملا واقعی هست.
i
@zeus110
یک خانم دکتر متخصص زنان، این داستان رو تعریف کرده.
گفته که یک پیرمردی، خانومش رو برای عمل سزارین، به پیش من آورد. از پیرمرد، چند تا سوال کردم. و از جمله پرسیدم که:
(خانم دکتر) - این بچه ی چندمت هست؟
(پیرمرد) – بچه ی هشتم.
(خانم دکتر- با تعجب) - هشت تا بچه داری؟!!!
پس باید لوله های خانومت رو هم ببندیم.
(پیرمرد) – چرا؟!
(خانم دکتر) – خب برای اینکه دیگه بچه نیارید. هشت تا، بس نیست؟!
پیرمرد، قدری در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. اما معلوم بود که ناراحت شده.
i
@zeus110
بعد از جند دقیقه، پیرمرد گفت:
(پیرمرد) – خانوم دکتر... حالا نمیشه، نبندین؟
(خانم دکتر) – نخیر. نمیشه!... باید لوله های خانومت رو ببندیم.
(پیرمرد) – خانوم دکتر... میشه همش رو نبندین؟... لااقل یک کمیش رو باز بگذارین؟! 😱
i
@zeus110
مثل اینکه پیرمرد، اصلا منظور خانم دکتر رو، چیز دیگه ای گرفته!
امان از پیری! 😀
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
i
@zeus110
من شرمندم اگه این داستان، در مفهوم، قدری بی تربیتیه!
خب، دنیای مجازیه. کی به کیه!
ولی عوضش این داستان، کاملا واقعی هست.
i
@zeus110
یک خانم دکتر متخصص زنان، این داستان رو تعریف کرده.
گفته که یک پیرمردی، خانومش رو برای عمل سزارین، به پیش من آورد. از پیرمرد، چند تا سوال کردم. و از جمله پرسیدم که:
(خانم دکتر) - این بچه ی چندمت هست؟
(پیرمرد) – بچه ی هشتم.
(خانم دکتر- با تعجب) - هشت تا بچه داری؟!!!
پس باید لوله های خانومت رو هم ببندیم.
(پیرمرد) – چرا؟!
(خانم دکتر) – خب برای اینکه دیگه بچه نیارید. هشت تا، بس نیست؟!
پیرمرد، قدری در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. اما معلوم بود که ناراحت شده.
i
@zeus110
بعد از جند دقیقه، پیرمرد گفت:
(پیرمرد) – خانوم دکتر... حالا نمیشه، نبندین؟
(خانم دکتر) – نخیر. نمیشه!... باید لوله های خانومت رو ببندیم.
(پیرمرد) – خانوم دکتر... میشه همش رو نبندین؟... لااقل یک کمیش رو باز بگذارین؟! 😱
i
@zeus110
مثل اینکه پیرمرد، اصلا منظور خانم دکتر رو، چیز دیگه ای گرفته!
امان از پیری! 😀
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
👍21❤4👎1
طرف سلول به سلولش، سرطان داره، بهش میگن:
اگه روزی 100 بار فلان سوره رو بخونی، خوب میشی!
واقعا بعضی ها، چه جوری فکر می کنن؟!!! 😡
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
اگه روزی 100 بار فلان سوره رو بخونی، خوب میشی!
واقعا بعضی ها، چه جوری فکر می کنن؟!!! 😡
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤19👍2👎2
سالها پیش، اون موقعها که کرایه تاکسی خیلی زیاد نبود، یکی از دوستانم، این داستان رو تعریف کرد. داستانی واقعی است. من از زبان اون دوستم، نقل میکنم.
به پیشنهاد چند تن از دوستان، این بار، فایل صوتی گذاشتم. و یکی از همان دوستان، زحمت ضبط صدا رو تقبل کرد.
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
به پیشنهاد چند تن از دوستان، این بار، فایل صوتی گذاشتم. و یکی از همان دوستان، زحمت ضبط صدا رو تقبل کرد.
—-------------------------------------------------------------------
فیسبوک «من زئوس هستم»:
https://www.facebook.com/Man.zeus.hastam
تلگرام: telegram.me/zeus110
❤17👎1
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/iamzeus110
دوستان، لطفا نظرات خودتون، در مورد پست های تلگرام رو هم، در "اینستاگرام" من بنویسید. سپاس.
https://www.instagram.com/iamzeus110
دوستان، لطفا نظرات خودتون، در مورد پست های تلگرام رو هم، در "اینستاگرام" من بنویسید. سپاس.
❤20😢2👎1