«بیطرفی در رواندرمانی: چالشها و ملاحظات اخلاقی»
بیطرفی در رواندرمانی به معنای تلاش آگاهانه برای عدم تأثیرگذاری بر جهت انتخاب یا تغییر مراجع است. این موضوع به ویژه در مواردی که مراجع با تصمیمات دشوار مواجه است، اهمیت پیدا میکند. اما آیا بیطرفی کامل امکانپذیر است؟ و چه زمانی باید بیطرف بود؟
چالشهای بیطرفی:
1. حتی زمانی که قصد بیطرفی دارید، ممکن است ناخودآگاه بر مراجع تأثیر بگذارید. انتخاب سوالات، محتوای بازتابها و تأییدها میتواند مراجع را به سمت خاصی هدایت کند.
2. ارزشها و تخصص شما ممکن است باعث سوگیری در رویکردتان شود.
3. در برخی موارد، مانند مداخله در بحران، بیطرفی ممکن است نامناسب یا حتی غیراخلاقی باشد.
راهکارهای عملی برای حفظ بیطرفی:
1. از چارچوب تصمیمگیری آگاهانه جانیس و مان استفاده کنید. این چارچوب شامل بررسی متعادل مزایا و معایب هر گزینه است.
2. به طور مساوی درباره تمام جنبههای تصمیم سوال بپرسید و به پاسخها گوش دهید.
3. از خلاصهسازی متعادل استفاده کنید که همه جوانب را در بر میگیرد.
4. از مراجع بخواهید خودش نتیجهگیری کند، به جای اینکه شما نتیجهگیری کنید.
5. به طور مداوم از خود بپرسید آیا ناخودآگاه در حال هدایت مراجع به سمت خاصی هستید.
ملاحظات اخلاقی:
1. در مواردی که سلامت یا ایمنی مراجع در خطر است، بیطرفی ممکن است مناسب نباشد.
2. در موارد درمان اجباری یا ارجاعی، ممکن است نتوانید کاملاً بیطرف باشید.
3. گاهی ممکن است لازم باشد بین بیطرفی و مسئولیت حرفهای خود برای کمک به مراجع، تعادل ایجاد کنید.
تحقیقات نشان میدهد که در مواردی که مراجعان هنوز دوسوگرا هستند، استفاده از تکنیک ترازوی تصمیمگیری میتواند تعهد به تغییر را کاهش و تعهد به حفظ وضع موجود را افزایش دهد. این یافته نشان میدهد که حتی تلاش برای بیطرفی میتواند پیامدهای ناخواسته داشته باشد.
در نهایت، بیطرفی در رواندرمانی یک تصمیم آگاهانه بالینی است، نه یک ویژگی ثابت درمانگر. درمانگران باید در هر موقعیت بالینی تصمیم بگیرند که آیا بیطرفی مناسب است یا خیر. این تصمیمگیری باید بر اساس ملاحظات اخلاقی، نیازهای مراجع و اهداف درمان انجام شود. مهارت در این زمینه شامل توانایی حرکت بین بیطرفی و هدایت، بسته به نیاز موقعیت است.
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
بیطرفی در رواندرمانی به معنای تلاش آگاهانه برای عدم تأثیرگذاری بر جهت انتخاب یا تغییر مراجع است. این موضوع به ویژه در مواردی که مراجع با تصمیمات دشوار مواجه است، اهمیت پیدا میکند. اما آیا بیطرفی کامل امکانپذیر است؟ و چه زمانی باید بیطرف بود؟
چالشهای بیطرفی:
1. حتی زمانی که قصد بیطرفی دارید، ممکن است ناخودآگاه بر مراجع تأثیر بگذارید. انتخاب سوالات، محتوای بازتابها و تأییدها میتواند مراجع را به سمت خاصی هدایت کند.
2. ارزشها و تخصص شما ممکن است باعث سوگیری در رویکردتان شود.
3. در برخی موارد، مانند مداخله در بحران، بیطرفی ممکن است نامناسب یا حتی غیراخلاقی باشد.
راهکارهای عملی برای حفظ بیطرفی:
1. از چارچوب تصمیمگیری آگاهانه جانیس و مان استفاده کنید. این چارچوب شامل بررسی متعادل مزایا و معایب هر گزینه است.
2. به طور مساوی درباره تمام جنبههای تصمیم سوال بپرسید و به پاسخها گوش دهید.
3. از خلاصهسازی متعادل استفاده کنید که همه جوانب را در بر میگیرد.
4. از مراجع بخواهید خودش نتیجهگیری کند، به جای اینکه شما نتیجهگیری کنید.
5. به طور مداوم از خود بپرسید آیا ناخودآگاه در حال هدایت مراجع به سمت خاصی هستید.
ملاحظات اخلاقی:
1. در مواردی که سلامت یا ایمنی مراجع در خطر است، بیطرفی ممکن است مناسب نباشد.
2. در موارد درمان اجباری یا ارجاعی، ممکن است نتوانید کاملاً بیطرف باشید.
3. گاهی ممکن است لازم باشد بین بیطرفی و مسئولیت حرفهای خود برای کمک به مراجع، تعادل ایجاد کنید.
تحقیقات نشان میدهد که در مواردی که مراجعان هنوز دوسوگرا هستند، استفاده از تکنیک ترازوی تصمیمگیری میتواند تعهد به تغییر را کاهش و تعهد به حفظ وضع موجود را افزایش دهد. این یافته نشان میدهد که حتی تلاش برای بیطرفی میتواند پیامدهای ناخواسته داشته باشد.
در نهایت، بیطرفی در رواندرمانی یک تصمیم آگاهانه بالینی است، نه یک ویژگی ثابت درمانگر. درمانگران باید در هر موقعیت بالینی تصمیم بگیرند که آیا بیطرفی مناسب است یا خیر. این تصمیمگیری باید بر اساس ملاحظات اخلاقی، نیازهای مراجع و اهداف درمان انجام شود. مهارت در این زمینه شامل توانایی حرکت بین بیطرفی و هدایت، بسته به نیاز موقعیت است.
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
«قدرت انتظارات درمانگر: چگونه خوشبینی ما میتواند نتایج درمان را شکل دهد»
انتظارات و باورهای درمانگر درباره توانایی مراجعان برای تغییر، نقش مهمی در نتایج درمان ایفا میکند. این موضوع در مطالعهای که توسط لیک و کینگ (1977) انجام شد، به خوبی نشان داده شده است. در این مطالعه، درمانگرانی که باور داشتند برخی از مراجعان پتانسیل بالایی برای بهبودی دارند، شاهد نتایج بهتری در این مراجعان بودند، حتی زمانی که این مراجعان به طور تصادفی انتخاب شده بودند.
این پدیده که به عنوان «پیشگویی خودکامبخش» شناخته میشود، نشان میدهد که انتظارات مثبت یا منفی درمانگر میتواند بر نحوه درک و رفتار با مراجعان تأثیر بگذارد و در نهایت، این انتظارات را محقق کند. به عبارت دیگر، خوشبینی و بدبینی هر دو تمایل دارند به واقعیت تبدیل شوند.
اما چگونه میتوانیم از این دانش در عمل (رواندرمانی و پژوهش) استفاده کنیم؟ در اینجا چند راهکار کاربردی ارائه میشود:
1. پرورش خوشبینی آگاهانه: به طور مداوم بر نقاط قوت و پتانسیلهای مراجعان تمرکز کنید. این کار را میتوان با استفاده از تکنیکهایی مانند "ویژگیهای تغییردهندگان موفق" انجام داد، که در آن از مراجعان خواسته میشود صفات مثبتی را که در خود میبینند، مشخص کنند.
2. انتقال امید: زمانی که مراجعان امید کمی دارند، میتوانید امید خود را به آنها "قرض" دهید. این کار را میتوان با به اشتراک گذاشتن تجربیات موفق قبلی، ارائه شواهد علمی درباره اثربخشی درمان، و بیان اعتماد خود به توانایی مراجع برای تغییر انجام داد.
3. تمرکز بر نقاط قوت: از مراجعان بخواهید درباره تغییرات موفقی که در گذشته داشتهاند صحبت کنند. این کار میتواند اعتماد به نفس آنها را افزایش دهد و یادآور شود که تغییر ممکن است.
4. مراقبت از خود: درمانگران باید مراقب سوگیریهای منفی ناشی از کار مداوم با مراجعان دشوار باشند. مطالعه تحقیقات مربوط به انعطافپذیری انسان و نتایج مثبت درمان میتواند به حفظ دیدگاه متعادل کمک کند.
5. ارائه مداخله فوری: به جای قرار دادن مراجعان در لیست انتظار، سعی کنید همیشه چیزی مفید برای شروع به آنها ارائه دهید. حتی یک مداخله کوتاه یا دادن یک کتاب خودیاری میتواند از بیعملی ناشی از انتظار جلوگیری کند.
تحقیقات نشان میدهد که انتظارات درمانگر میتواند نتایج درمان را پیشبینی کند. برای مثال، در مطالعهای که توسط کاتز و هویت (2014) انجام شد، مشخص شد که پیشبینیهای درمانگران درباره پیشآگهی مراجعان، پیشبینیکننده خوبی برای نتایج واقعی درمان است.
با این حال، باید توجه داشت که خوشبینی بیش از حد نیز میتواند مشکلساز باشد. کنستانتینو و همکاران (2011) هشدار میدهند که تلاشهای افراطی برای القای امید ممکن است با دیدگاههای مراجعان در تضاد باشد و به اعتبار درمانگر و اتحاد درمانی آسیب برساند.
پرورش و حفظ نگرش خوشبینانه نسبت به توانایی مراجعان برای تغییر، یک مهارت حیاتی برای درمانگران است. این نگرش نه تنها میتواند نتایج درمان را بهبود بخشد، بلکه میتواند به حفظ انگیزه و رضایت شغلی درمانگران نیز کمک کند. با تمرین مداوم و آگاهی از تأثیر انتظارات خود، درمانگران میتوانند از این اثر قدرتمند برای کمک به مراجعان خود در دستیابی به تغییرات مثبت استفاده کنند.
منابع:
1. Leake, G. J., & King, A. S. (1977). Effect of counselor expectations on alcoholic recovery. Alcohol Health & Research World, 1(3), 16-22.
2. Constantino, M. J., Glass, C. R., Arnkoff, D. B., Ametrano, R. M., & Smith, J. Z. (2011). Expectations. In J. C. Norcross (Ed.), Psychotherapy relationships that work: Evidence-based responsiveness (2nd ed., pp. 354-376). Oxford University Press.
3. Katz, M., & Hoyt, W. T. (2014). The influence of hope on the therapeutic alliance in goal-focused group counseling. The Journal for Specialists in Group Work, 39(3), 243-261.
4. Miller, W. R., & Rollnick, S. (2013). Motivational interviewing: Helping people change (3rd ed.). Guilford Press.
منبع اصلی:
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
انتظارات و باورهای درمانگر درباره توانایی مراجعان برای تغییر، نقش مهمی در نتایج درمان ایفا میکند. این موضوع در مطالعهای که توسط لیک و کینگ (1977) انجام شد، به خوبی نشان داده شده است. در این مطالعه، درمانگرانی که باور داشتند برخی از مراجعان پتانسیل بالایی برای بهبودی دارند، شاهد نتایج بهتری در این مراجعان بودند، حتی زمانی که این مراجعان به طور تصادفی انتخاب شده بودند.
این پدیده که به عنوان «پیشگویی خودکامبخش» شناخته میشود، نشان میدهد که انتظارات مثبت یا منفی درمانگر میتواند بر نحوه درک و رفتار با مراجعان تأثیر بگذارد و در نهایت، این انتظارات را محقق کند. به عبارت دیگر، خوشبینی و بدبینی هر دو تمایل دارند به واقعیت تبدیل شوند.
اما چگونه میتوانیم از این دانش در عمل (رواندرمانی و پژوهش) استفاده کنیم؟ در اینجا چند راهکار کاربردی ارائه میشود:
1. پرورش خوشبینی آگاهانه: به طور مداوم بر نقاط قوت و پتانسیلهای مراجعان تمرکز کنید. این کار را میتوان با استفاده از تکنیکهایی مانند "ویژگیهای تغییردهندگان موفق" انجام داد، که در آن از مراجعان خواسته میشود صفات مثبتی را که در خود میبینند، مشخص کنند.
2. انتقال امید: زمانی که مراجعان امید کمی دارند، میتوانید امید خود را به آنها "قرض" دهید. این کار را میتوان با به اشتراک گذاشتن تجربیات موفق قبلی، ارائه شواهد علمی درباره اثربخشی درمان، و بیان اعتماد خود به توانایی مراجع برای تغییر انجام داد.
3. تمرکز بر نقاط قوت: از مراجعان بخواهید درباره تغییرات موفقی که در گذشته داشتهاند صحبت کنند. این کار میتواند اعتماد به نفس آنها را افزایش دهد و یادآور شود که تغییر ممکن است.
4. مراقبت از خود: درمانگران باید مراقب سوگیریهای منفی ناشی از کار مداوم با مراجعان دشوار باشند. مطالعه تحقیقات مربوط به انعطافپذیری انسان و نتایج مثبت درمان میتواند به حفظ دیدگاه متعادل کمک کند.
5. ارائه مداخله فوری: به جای قرار دادن مراجعان در لیست انتظار، سعی کنید همیشه چیزی مفید برای شروع به آنها ارائه دهید. حتی یک مداخله کوتاه یا دادن یک کتاب خودیاری میتواند از بیعملی ناشی از انتظار جلوگیری کند.
تحقیقات نشان میدهد که انتظارات درمانگر میتواند نتایج درمان را پیشبینی کند. برای مثال، در مطالعهای که توسط کاتز و هویت (2014) انجام شد، مشخص شد که پیشبینیهای درمانگران درباره پیشآگهی مراجعان، پیشبینیکننده خوبی برای نتایج واقعی درمان است.
با این حال، باید توجه داشت که خوشبینی بیش از حد نیز میتواند مشکلساز باشد. کنستانتینو و همکاران (2011) هشدار میدهند که تلاشهای افراطی برای القای امید ممکن است با دیدگاههای مراجعان در تضاد باشد و به اعتبار درمانگر و اتحاد درمانی آسیب برساند.
پرورش و حفظ نگرش خوشبینانه نسبت به توانایی مراجعان برای تغییر، یک مهارت حیاتی برای درمانگران است. این نگرش نه تنها میتواند نتایج درمان را بهبود بخشد، بلکه میتواند به حفظ انگیزه و رضایت شغلی درمانگران نیز کمک کند. با تمرین مداوم و آگاهی از تأثیر انتظارات خود، درمانگران میتوانند از این اثر قدرتمند برای کمک به مراجعان خود در دستیابی به تغییرات مثبت استفاده کنند.
منابع:
1. Leake, G. J., & King, A. S. (1977). Effect of counselor expectations on alcoholic recovery. Alcohol Health & Research World, 1(3), 16-22.
2. Constantino, M. J., Glass, C. R., Arnkoff, D. B., Ametrano, R. M., & Smith, J. Z. (2011). Expectations. In J. C. Norcross (Ed.), Psychotherapy relationships that work: Evidence-based responsiveness (2nd ed., pp. 354-376). Oxford University Press.
3. Katz, M., & Hoyt, W. T. (2014). The influence of hope on the therapeutic alliance in goal-focused group counseling. The Journal for Specialists in Group Work, 39(3), 243-261.
4. Miller, W. R., & Rollnick, S. (2013). Motivational interviewing: Helping people change (3rd ed.). Guilford Press.
منبع اصلی:
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
«میدانم که موثر است!
نقش باورِ درمانگر در اثربخشی درمان»
در دنیای رواندرمانی، اغلب تمرکز بر تکنیکها و روشهای درمانی است. اما آیا تا به حال به این فکر کردهاید که باور خود درمانگر به روش درمانی چه تأثیری بر نتیجه درمان دارد؟ تحقیقات جالبی در این زمینه انجام شده که نتایج آن میتواند دیدگاه ما را نسبت به آموزش و اجرای رواندرمانی تغییر دهد.
نیتان آزرین و همکارانش (1976) در یک سری آزمایشهای کنترل شده، رویکرد تقویت جامعهمحور را با درمان "سنتی" برای افراد مبتلا به اختلالات مصرف الکل مقایسه کردند. در سه مطالعه متوالی، *CRA نتایج بسیار بهتری نسبت به درمان سنتی نشان داد. اما نکته جالب اینجا بود که هر دو درمان توسط همان رفتاردرمانگرانی ارائه شده بود، درمانگرانی که به CRA متعهد بودند و درمان سنتی را ناکارآمد میدانستند.
اما داستان اینجا تمام نمیشود. در یک آزمایش بعدی که توسط میلر، مایرز و تونیگان (2001) انجام شد، CRA و درمان سنتی مبتنی بر مدل بیماری توسط درمانگران متفاوتی ارائه شد، درمانگرانی که هر کدام در رویکرد خود آموزش دیده و به آن متعهد بودند. در این حالت، مزیت CRA در پیگیری 6 ماهه اندک بود و در پیگیریهای 18 و 24 ماهه هیچ تفاوتی در نتیجه مشاهده نشد.
این یافتهها چه معنایی دارند؟ به نظر میرسد باور درمانگر به اثربخشی روش درمانی که استفاده میکند، نقش مهمی در نتیجه درمان دارد. این پدیده قدرت باورمندان پرشور را نشان میدهد.
اما چگونه میتوانیم از این دانش در عمل استفاده کنیم؟ در اینجا چند پیشنهاد کاربردی ارائه میشود:
1. انتخاب آگاهانه رویکرد درمانی: درمانگران باید رویکردهایی را انتخاب کنند که واقعاً به آنها باور دارند.
2. آموزش مداوم: به روز ماندن با آخرین تحقیقات و یافتهها میتواند اعتماد درمانگر به روش درمانی را تقویت کند.
3. تمرین خودآگاهی: درمانگران باید نسبت به باورها و نگرشهای خود در مورد روشهای درمانی آگاه باشند.
4. انتقال اعتماد به مراجع: درمانگران میتوانند اعتماد خود به روش درمانی را به شکلی سازنده با مراجعان در میان بگذارند.
5. انعطافپذیری در انتخاب روش: اگر درمانگر به روش خاصی برای یک مراجع خاص اعتماد ندارد، باید آماده تغییر رویکرد باشد.
6. نظارت و بازخورد: دریافت بازخورد منظم از همکاران و ناظران میتواند به تقویت اعتماد درمانگر کمک کند.
با این حال، باید مراقب بود که این یافتهها به اشتباه تفسیر نشوند. هدف این نیست که درمانگران "کورکورانه" به یک روش خاص ایمان بیاورند. بلکه، این یافتهها اهمیت تطابق بین باورهای درمانگر و روش درمانی مورد استفاده را نشان میدهند.
این یافتهها میتوانند تأثیر عمیقی بر نحوه آموزش و اجرای رواندرمانی داشته باشند. به جای تمرکز صرف بر آموزش تکنیکها، ممکن است لازم باشد توجه بیشتری به پرورش باور و اعتماد درمانگران به روشهای درمانی شود. این میتواند شامل ارائه شواهد قویتر از اثربخشی روشها، فراهم کردن فرصتهای بیشتر برای تمرین و کسب تجربه، و ایجاد فضایی برای بحث و تبادل نظر در مورد چالشها و موفقیتهای درمانی باشد.
با درک عمیقتر از نقش باور درمانگر، میتوانیم گامی فراتر از آموزش صرف تکنیکها برداریم و به سمت پرورش درمانگرانی حرکت کنیم که نه تنها مهارت، بلکه اعتماد و باور عمیق به کار خود دارند.
*Community Reinforcement Approach
منابع:
Azrin, N. H. (1976). Improvements in the community-reinforcement approach to alcoholism. Behaviour Research and Therapy, 14(5), 339-348.
Azrin, N. H., Sisson, R. W., Meyers, R., & Godley, M. (1982). Alcoholism treatment by disulfiram and community reinforcement therapy. Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 13(2), 105-112.
Hunt, G. M., & Azrin, N. H. (1973). A community-reinforcement approach to alcoholism. Behaviour Research and Therapy, 11(1), 91-104.
Miller, W. R., Meyers, R. J., & Tonigan, J. S. (2001). A comparison of CRA and traditional approaches. In R. J. Meyers & W. R. Miller (Eds.), A Community Reinforcement Approach to Addiction Treatment (pp. 62-78). Cambridge University Press.
Shaw, B. F. (1999). How to use the allegiance effect to maximize the efficacy of cognitive therapy. In D. S. Janowsky (Ed.), Psychotherapy Indications and Outcomes (pp. 23-38). American Psychiatric Press.
منبع اصلی:
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی #امید_و_انتظار
#Hope_and_expectancy
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
نقش باورِ درمانگر در اثربخشی درمان»
در دنیای رواندرمانی، اغلب تمرکز بر تکنیکها و روشهای درمانی است. اما آیا تا به حال به این فکر کردهاید که باور خود درمانگر به روش درمانی چه تأثیری بر نتیجه درمان دارد؟ تحقیقات جالبی در این زمینه انجام شده که نتایج آن میتواند دیدگاه ما را نسبت به آموزش و اجرای رواندرمانی تغییر دهد.
نیتان آزرین و همکارانش (1976) در یک سری آزمایشهای کنترل شده، رویکرد تقویت جامعهمحور را با درمان "سنتی" برای افراد مبتلا به اختلالات مصرف الکل مقایسه کردند. در سه مطالعه متوالی، *CRA نتایج بسیار بهتری نسبت به درمان سنتی نشان داد. اما نکته جالب اینجا بود که هر دو درمان توسط همان رفتاردرمانگرانی ارائه شده بود، درمانگرانی که به CRA متعهد بودند و درمان سنتی را ناکارآمد میدانستند.
اما داستان اینجا تمام نمیشود. در یک آزمایش بعدی که توسط میلر، مایرز و تونیگان (2001) انجام شد، CRA و درمان سنتی مبتنی بر مدل بیماری توسط درمانگران متفاوتی ارائه شد، درمانگرانی که هر کدام در رویکرد خود آموزش دیده و به آن متعهد بودند. در این حالت، مزیت CRA در پیگیری 6 ماهه اندک بود و در پیگیریهای 18 و 24 ماهه هیچ تفاوتی در نتیجه مشاهده نشد.
این یافتهها چه معنایی دارند؟ به نظر میرسد باور درمانگر به اثربخشی روش درمانی که استفاده میکند، نقش مهمی در نتیجه درمان دارد. این پدیده قدرت باورمندان پرشور را نشان میدهد.
اما چگونه میتوانیم از این دانش در عمل استفاده کنیم؟ در اینجا چند پیشنهاد کاربردی ارائه میشود:
1. انتخاب آگاهانه رویکرد درمانی: درمانگران باید رویکردهایی را انتخاب کنند که واقعاً به آنها باور دارند.
2. آموزش مداوم: به روز ماندن با آخرین تحقیقات و یافتهها میتواند اعتماد درمانگر به روش درمانی را تقویت کند.
3. تمرین خودآگاهی: درمانگران باید نسبت به باورها و نگرشهای خود در مورد روشهای درمانی آگاه باشند.
4. انتقال اعتماد به مراجع: درمانگران میتوانند اعتماد خود به روش درمانی را به شکلی سازنده با مراجعان در میان بگذارند.
5. انعطافپذیری در انتخاب روش: اگر درمانگر به روش خاصی برای یک مراجع خاص اعتماد ندارد، باید آماده تغییر رویکرد باشد.
6. نظارت و بازخورد: دریافت بازخورد منظم از همکاران و ناظران میتواند به تقویت اعتماد درمانگر کمک کند.
با این حال، باید مراقب بود که این یافتهها به اشتباه تفسیر نشوند. هدف این نیست که درمانگران "کورکورانه" به یک روش خاص ایمان بیاورند. بلکه، این یافتهها اهمیت تطابق بین باورهای درمانگر و روش درمانی مورد استفاده را نشان میدهند.
این یافتهها میتوانند تأثیر عمیقی بر نحوه آموزش و اجرای رواندرمانی داشته باشند. به جای تمرکز صرف بر آموزش تکنیکها، ممکن است لازم باشد توجه بیشتری به پرورش باور و اعتماد درمانگران به روشهای درمانی شود. این میتواند شامل ارائه شواهد قویتر از اثربخشی روشها، فراهم کردن فرصتهای بیشتر برای تمرین و کسب تجربه، و ایجاد فضایی برای بحث و تبادل نظر در مورد چالشها و موفقیتهای درمانی باشد.
با درک عمیقتر از نقش باور درمانگر، میتوانیم گامی فراتر از آموزش صرف تکنیکها برداریم و به سمت پرورش درمانگرانی حرکت کنیم که نه تنها مهارت، بلکه اعتماد و باور عمیق به کار خود دارند.
*Community Reinforcement Approach
منابع:
Azrin, N. H. (1976). Improvements in the community-reinforcement approach to alcoholism. Behaviour Research and Therapy, 14(5), 339-348.
Azrin, N. H., Sisson, R. W., Meyers, R., & Godley, M. (1982). Alcoholism treatment by disulfiram and community reinforcement therapy. Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 13(2), 105-112.
Hunt, G. M., & Azrin, N. H. (1973). A community-reinforcement approach to alcoholism. Behaviour Research and Therapy, 11(1), 91-104.
Miller, W. R., Meyers, R. J., & Tonigan, J. S. (2001). A comparison of CRA and traditional approaches. In R. J. Meyers & W. R. Miller (Eds.), A Community Reinforcement Approach to Addiction Treatment (pp. 62-78). Cambridge University Press.
Shaw, B. F. (1999). How to use the allegiance effect to maximize the efficacy of cognitive therapy. In D. S. Janowsky (Ed.), Psychotherapy Indications and Outcomes (pp. 23-38). American Psychiatric Press.
منبع اصلی:
#رواندرمانی_اثربخش #تبحر_در_رواندرمانی #امید_و_انتظار
#Hope_and_expectancy
منبع:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
گشودن دریچههای امید در عمل: استراتژیهای عملی برای تقویت انتظارات مثبت در رواندرمانی
امید، این مفهوم به ظاهر ساده، میتواند نقشی حیاتی در فرآیند درمان ایفا کند. فرانک (1968) امید را به عنوان یک مهارت درمانی مهم معرفی کرد، و پژوهشهای متعدد نشان دادهاند که انتظارات مثبت میتوانند نتایج درمان را بهبود بخشند. اما چگونه میتوانیم این مفهوم انتزاعی را به ابزاری کاربردی در جلسات درمان تبدیل کنیم؟
1. تمرکز بر نقاط قوت:
یکی از روشهای موثر برای تقویت امید، استفاده از لیست «ویژگیهای تغییردهندگان موفق»* است. این تکنیک که توسط میلر و رولنیک (2013) معرفی شده، شامل ارائه لیستی از 100 صفت مثبت به مراجعان است. از آنها بخواهید صفاتی را که در مورد خودشان صادق میدانند، انتخاب کنند. سپس، درباره این ویژگیها عمیقتر صحبت کنید.
مثال عملی:
درمانگر: «میبینم که شما «پشتکار» را انتخاب کردهاید. میتوانید مثالی بزنید که این ویژگی را در خودتان نشان داده باشید؟»
مراجع: «خب، من برای ترک سیگار چندین بار تلاش کردم و هر بار که شکست خوردم، دوباره سعی کردم.»
درمانگر: «پس شما فردی هستید که تسلیم نمیشود. این پشتکار میتواند در مسیر بهبودی بسیار ارزشمند باشد.»
2. استفاده از تجارب گذشته:
از مراجعان بخواهید درباره تغییرات موفقی که در گذشته داشتهاند صحبت کنند. این کار نه تنها امید را تقویت میکند، بلکه خودکارآمدی را نیز افزایش میدهد.
مثال عملی:
درمانگر: «آیا میتوانید زمانی را به یاد بیاورید که با یک چالش بزرگ روبرو شدید و موفق شدید بر آن غلبه کنید؟»
مراجع: «بله، وقتی که شغلم را از دست دادم و مجبور شدم در سن 40 سالگی حرفه جدیدی را شروع کنم.»
درمانگر: «چه مهارتهایی به شما کمک کرد تا از آن چالش عبور کنید؟ چگونه میتوانیم از آن مهارتها در شرایط فعلی استفاده کنیم؟»
3. ایجاد تصویر مثبت از آینده:
از مراجعان بخواهید آیندهای را تصور کنند که در آن مشکل فعلیشان حل شده است. این تمرین میتواند انگیزه و امید را افزایش دهد.
مثال عملی:
درمانگر: «اگر یک سال از الان به آینده سفر کنیم و ببینیم که شما بر اضطراب اجتماعی خود غلبه کردهاید، چه تغییراتی در زندگیتان میبینید؟»
4. استفاده از مقیاسبندی اطمینان به خود:
از مراجعان بخواهید میزان اطمینان خود به تواناییشان برای ایجاد تغییر را در مقیاس 1 تا 10 رتبهبندی کنند. سپس درباره دلایل انتخاب این عدد و نه عددی پایینتر صحبت کنید.
مثال عملی:
درمانگر: «در مقیاس 1 تا 10، چقدر مطمئن هستید که میتوانید این تغییر را ایجاد کنید؟»
مراجع: «شاید 6.»
درمانگر: «جالب است. چه چیزی باعث شد 6 را انتخاب کنید و نه 4 یا 5؟»
5. ارائه شواهد امیدبخش:
اطلاعاتی درباره نرخ موفقیت درمان و داستانهای موفقیت (با حفظ محرمانگی) را با مراجعان به اشتراک بگذارید.
مثال عملی:
درمانگر: «پژوهشها نشان میدهد که 70% افرادی که این روش درمانی را کامل میکنند، بهبودی قابل توجهی را تجربه میکنند. من شخصاً شاهد تغییرات موثری در مراجعانم بودهام.»
به یاد داشته باشید که تقویت امید باید همیشه با واقعبینی همراه باشد. هدف، ایجاد انتظارات غیرواقعی نیست، بلکه کمک به مراجعان برای دیدن پتانسیلهای واقعی خود برای تغییر است. با استفاده از این استراتژیها، میتوانید امید را از یک مفهوم انتزاعی به یک ابزار قدرتمند در جلسات درمان تبدیل کنید.
*چند مثال دیگر: پذیرنده، مصمم، صبور، سازگار، مشتاق، پیگیر، هوشیار، وفادار، معقول، جاهطلب، انعطافپذیر، قابل اعتماد، قاطع، متمرکز، ثابتقدم، شجاع، بخشنده، قوی، مراقب، امیدوار، کامل، متعهد، مبتکر، قابل اعتماد، با ملاحظه، بالغ، راستگو و خلاق
منابع:
Frank, J. D. (1968). The role of hope in psychotherapy. International Journal of Psychiatry, 5(5), 383-395.
Miller, W. R., & Rollnick, S. (2013). Motivational interviewing: Helping people change (3rd ed.). Guilford Press.
Snyder, C. R., Ilardi, S. S., Cheavens, J., Michael, S. T., Yamhure, L., & Sympson, S. (2000). The role of hope in cognitive-behavior therapies. Cognitive Therapy and Research, 24(6), 747-762.
Cheavens, J. S., Feldman, D. B., Woodward, J. T., & Snyder, C. R. (2006). Hope in cognitive psychotherapies: On working with client strengths. Journal of Cognitive Psychotherapy, 20(2), 135-145.
منبع اصلی:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
امید، این مفهوم به ظاهر ساده، میتواند نقشی حیاتی در فرآیند درمان ایفا کند. فرانک (1968) امید را به عنوان یک مهارت درمانی مهم معرفی کرد، و پژوهشهای متعدد نشان دادهاند که انتظارات مثبت میتوانند نتایج درمان را بهبود بخشند. اما چگونه میتوانیم این مفهوم انتزاعی را به ابزاری کاربردی در جلسات درمان تبدیل کنیم؟
1. تمرکز بر نقاط قوت:
یکی از روشهای موثر برای تقویت امید، استفاده از لیست «ویژگیهای تغییردهندگان موفق»* است. این تکنیک که توسط میلر و رولنیک (2013) معرفی شده، شامل ارائه لیستی از 100 صفت مثبت به مراجعان است. از آنها بخواهید صفاتی را که در مورد خودشان صادق میدانند، انتخاب کنند. سپس، درباره این ویژگیها عمیقتر صحبت کنید.
مثال عملی:
درمانگر: «میبینم که شما «پشتکار» را انتخاب کردهاید. میتوانید مثالی بزنید که این ویژگی را در خودتان نشان داده باشید؟»
مراجع: «خب، من برای ترک سیگار چندین بار تلاش کردم و هر بار که شکست خوردم، دوباره سعی کردم.»
درمانگر: «پس شما فردی هستید که تسلیم نمیشود. این پشتکار میتواند در مسیر بهبودی بسیار ارزشمند باشد.»
2. استفاده از تجارب گذشته:
از مراجعان بخواهید درباره تغییرات موفقی که در گذشته داشتهاند صحبت کنند. این کار نه تنها امید را تقویت میکند، بلکه خودکارآمدی را نیز افزایش میدهد.
مثال عملی:
درمانگر: «آیا میتوانید زمانی را به یاد بیاورید که با یک چالش بزرگ روبرو شدید و موفق شدید بر آن غلبه کنید؟»
مراجع: «بله، وقتی که شغلم را از دست دادم و مجبور شدم در سن 40 سالگی حرفه جدیدی را شروع کنم.»
درمانگر: «چه مهارتهایی به شما کمک کرد تا از آن چالش عبور کنید؟ چگونه میتوانیم از آن مهارتها در شرایط فعلی استفاده کنیم؟»
3. ایجاد تصویر مثبت از آینده:
از مراجعان بخواهید آیندهای را تصور کنند که در آن مشکل فعلیشان حل شده است. این تمرین میتواند انگیزه و امید را افزایش دهد.
مثال عملی:
درمانگر: «اگر یک سال از الان به آینده سفر کنیم و ببینیم که شما بر اضطراب اجتماعی خود غلبه کردهاید، چه تغییراتی در زندگیتان میبینید؟»
4. استفاده از مقیاسبندی اطمینان به خود:
از مراجعان بخواهید میزان اطمینان خود به تواناییشان برای ایجاد تغییر را در مقیاس 1 تا 10 رتبهبندی کنند. سپس درباره دلایل انتخاب این عدد و نه عددی پایینتر صحبت کنید.
مثال عملی:
درمانگر: «در مقیاس 1 تا 10، چقدر مطمئن هستید که میتوانید این تغییر را ایجاد کنید؟»
مراجع: «شاید 6.»
درمانگر: «جالب است. چه چیزی باعث شد 6 را انتخاب کنید و نه 4 یا 5؟»
5. ارائه شواهد امیدبخش:
اطلاعاتی درباره نرخ موفقیت درمان و داستانهای موفقیت (با حفظ محرمانگی) را با مراجعان به اشتراک بگذارید.
مثال عملی:
درمانگر: «پژوهشها نشان میدهد که 70% افرادی که این روش درمانی را کامل میکنند، بهبودی قابل توجهی را تجربه میکنند. من شخصاً شاهد تغییرات موثری در مراجعانم بودهام.»
به یاد داشته باشید که تقویت امید باید همیشه با واقعبینی همراه باشد. هدف، ایجاد انتظارات غیرواقعی نیست، بلکه کمک به مراجعان برای دیدن پتانسیلهای واقعی خود برای تغییر است. با استفاده از این استراتژیها، میتوانید امید را از یک مفهوم انتزاعی به یک ابزار قدرتمند در جلسات درمان تبدیل کنید.
*چند مثال دیگر: پذیرنده، مصمم، صبور، سازگار، مشتاق، پیگیر، هوشیار، وفادار، معقول، جاهطلب، انعطافپذیر، قابل اعتماد، قاطع، متمرکز، ثابتقدم، شجاع، بخشنده، قوی، مراقب، امیدوار، کامل، متعهد، مبتکر، قابل اعتماد، با ملاحظه، بالغ، راستگو و خلاق
منابع:
Frank, J. D. (1968). The role of hope in psychotherapy. International Journal of Psychiatry, 5(5), 383-395.
Miller, W. R., & Rollnick, S. (2013). Motivational interviewing: Helping people change (3rd ed.). Guilford Press.
Snyder, C. R., Ilardi, S. S., Cheavens, J., Michael, S. T., Yamhure, L., & Sympson, S. (2000). The role of hope in cognitive-behavior therapies. Cognitive Therapy and Research, 24(6), 747-762.
Cheavens, J. S., Feldman, D. B., Woodward, J. T., & Snyder, C. R. (2006). Hope in cognitive psychotherapies: On working with client strengths. Journal of Cognitive Psychotherapy, 20(2), 135-145.
منبع اصلی:
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
سوی دیگر پیچیدگی در رواندرمانی: از مهارتهای منفرد تا یکپارچگی درمانی
در دنیای رواندرمانی با مجموعهای از مهارتهای به ظاهر مجزا روبرو هستیم که هر کدام به تنهایی میتوانند تأثیرگذار باشند:
همدلی که به معنای توانایی درک و انعکاس دقیق احساسات و تجربیات مراجع است؛ پذیرش به معنای قبول بیقید و شرط مراجع با تمام ویژگیهایش؛ و توجه مثبت به معنای دیدن توانمندیها و ظرفیتهای رشد در مراجع است.
اصالت به حضور صادقانه و واقعی در رابطه درمانی اشاره دارد؛ و تمرکز یعنی توجه عمیق به فرایند درمان و نیازهای مراجع؛ و امید به معنای باور به امکان تغییر و بهبود است و در نهایت برانگیختن به فعال کردن منابع درونی مراجع میپردازد و ارائه اطلاعات و مشاوره به انتقال دانش و راهکارهای موثر اشاره دارد
نکته کلیدی این است که این مهارتها در عمل کاملاً درهمتنیده هستند کارل راجرز با معرفی سه شرط اصلی (همدلی دقیق، نگاه مثبت و اصالت) نشان داد که چگونه این عوامل میتوانند به شکل یکپارچه عمل کنند
تمرین یکپارچه مهارتها به این معناست که هنگام گوش دادن به مراجع، همزمان همدلی و پذیرش را نشان دهیم؛ در زمان ارائه بازخورد، اصالت را با نگاه مثبت ترکیب کنیم؛ و امیدبخشی را با برانگیختن منابع درونی مراجع همراه کنیم
توجه به حضور درمانی یعنی پیش از جلسه، لحظاتی را به آمادهسازی ذهنی اختصاص دهیم؛ در طول جلسه، به کیفیت حضور خود توجه کنیم؛ و از تکنیکهای ذهنآگاهی برای تقویت حضور استفاده کنیم
تمرینهای عملی برای تقویت یکپارچگی شامل ضبط جلسات و بررسی نحوه ترکیب مهارتها، دریافت نظارت بالینی با تمرکز بر یکپارچگی مهارتها، و تمرین مداوم و عامدانه برای تبدیل مهارتها به عادتهای طبیعی ثانویه است
خودارزیابی مستمر از طریق بررسی میزان راحتی در استفاده از هر مهارت، شناسایی نقاط قوت و زمینههای نیازمند تقویت، و توجه به بازخوردهای مراجعان درباره کیفیت حضور درمانی صورت میگیرد
گسترش مهارتها به زندگی شخصی با تمرین همدلی و پذیرش در روابط روزمره، توسعه اصالت در تعاملات شخصی، و انتقال نگاه مثبت و امیدبخشی به محیطهای غیردرمانی محقق میشود
آنچه اهمیت دارد این است که دستیابی به یکپارچگی در مهارتهای درمانی یک فرایند تدریجی است که نیازمند تمرین، صبر و تعهد است هدف نهایی، رسیدن به نوعی سادگی پس از پیچیدگی است که در آن، استفاده از مهارتها به شکلی طبیعی و یکپارچه صورت میگیرد.
منبع :
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
در دنیای رواندرمانی با مجموعهای از مهارتهای به ظاهر مجزا روبرو هستیم که هر کدام به تنهایی میتوانند تأثیرگذار باشند:
همدلی که به معنای توانایی درک و انعکاس دقیق احساسات و تجربیات مراجع است؛ پذیرش به معنای قبول بیقید و شرط مراجع با تمام ویژگیهایش؛ و توجه مثبت به معنای دیدن توانمندیها و ظرفیتهای رشد در مراجع است.
اصالت به حضور صادقانه و واقعی در رابطه درمانی اشاره دارد؛ و تمرکز یعنی توجه عمیق به فرایند درمان و نیازهای مراجع؛ و امید به معنای باور به امکان تغییر و بهبود است و در نهایت برانگیختن به فعال کردن منابع درونی مراجع میپردازد و ارائه اطلاعات و مشاوره به انتقال دانش و راهکارهای موثر اشاره دارد
نکته کلیدی این است که این مهارتها در عمل کاملاً درهمتنیده هستند کارل راجرز با معرفی سه شرط اصلی (همدلی دقیق، نگاه مثبت و اصالت) نشان داد که چگونه این عوامل میتوانند به شکل یکپارچه عمل کنند
تمرین یکپارچه مهارتها به این معناست که هنگام گوش دادن به مراجع، همزمان همدلی و پذیرش را نشان دهیم؛ در زمان ارائه بازخورد، اصالت را با نگاه مثبت ترکیب کنیم؛ و امیدبخشی را با برانگیختن منابع درونی مراجع همراه کنیم
توجه به حضور درمانی یعنی پیش از جلسه، لحظاتی را به آمادهسازی ذهنی اختصاص دهیم؛ در طول جلسه، به کیفیت حضور خود توجه کنیم؛ و از تکنیکهای ذهنآگاهی برای تقویت حضور استفاده کنیم
تمرینهای عملی برای تقویت یکپارچگی شامل ضبط جلسات و بررسی نحوه ترکیب مهارتها، دریافت نظارت بالینی با تمرکز بر یکپارچگی مهارتها، و تمرین مداوم و عامدانه برای تبدیل مهارتها به عادتهای طبیعی ثانویه است
خودارزیابی مستمر از طریق بررسی میزان راحتی در استفاده از هر مهارت، شناسایی نقاط قوت و زمینههای نیازمند تقویت، و توجه به بازخوردهای مراجعان درباره کیفیت حضور درمانی صورت میگیرد
گسترش مهارتها به زندگی شخصی با تمرین همدلی و پذیرش در روابط روزمره، توسعه اصالت در تعاملات شخصی، و انتقال نگاه مثبت و امیدبخشی به محیطهای غیردرمانی محقق میشود
آنچه اهمیت دارد این است که دستیابی به یکپارچگی در مهارتهای درمانی یک فرایند تدریجی است که نیازمند تمرین، صبر و تعهد است هدف نهایی، رسیدن به نوعی سادگی پس از پیچیدگی است که در آن، استفاده از مهارتها به شکلی طبیعی و یکپارچه صورت میگیرد.
منبع :
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
تاثیر متقابل آموزش بالینی و شخصیت درمانگر: مسیری به سوی یکپارچگی
آموزش بالینی تنها به قصد شکلدهی رفتارِ درمانگرانه طراحی نشده است بلکه به شکل عمیقتری با شخصیت درمانگر پیوند میخورد این پیوند دوسویه است: هم آموزشها شخصیت درمانگر را شکل میدهند و هم شخصیت درمانگر بر نحوه کاربست آموزشها تاثیر میگذارد
تمرین مداوم مهارتهای درمانی به تدریج به تغییر درونی درمانگر میانجامد این تغییر فراتر از یادگیری صرف تکنیکهاست و به لایههای عمیقتر شخصیت نفوذ میکند همانطور که یک نوازنده با تمرین مداوم نه تنها مهارت نوازندگی بلکه درک موسیقایی عمیقتری پیدا میکند، درمانگر نیز با تمرین مهارتهای درمانی به درک عمیقتری از انسان و روابط انسانی دست مییابد
کاربست عملی مهارتها در درازمدت به شکلگیری فضایل شخصیتی میانجامد برای مثال تمرین مداوم همدلی به تدریج به گشودگی بیشتر نسبت به تجربههای دیگران منجر میشود و تمرین پذیرش نامشروط به پرورش نگرش پذیراتر در زندگی شخصی میانجامد.
اما چگونه؟
درمانگران باید آگاه باشند که هر جلسه درمانی فرصتی برای رشد شخصی آنهاست هر مراجع با چالشها و ویژگیهای منحصر به فرد خود فرصتی برای تمرین و تعمیق مهارتهای درمانی فراهم میکند
خودآگاهی مستمر نسبت به تغییرات درونی ضروری است درمانگران باید نسبت به تاثیر کار درمانی بر نگرشها، ارزشها و الگوهای ارتباطی خود هشیار باشند این خودآگاهی به آنها کمک میکند تا مسیر رشد خود را هدفمندتر دنبال کنند
نظارت بالینی باید علاوه بر مهارتهای فنی به رشد شخصی درمانگر نیز توجه کند سوپروایزرها میتوانند به درمانگران کمک کنند تا تاثیر کار درمانی بر شخصیت خود را بهتر درک کنند و از این فرصت رشد به شکل موثرتری بهره ببرند
تمرین آگاهانه مهارتها در زندگی شخصی اهمیت ویژهای دارد درمانگران میتوانند مهارتهای درمانی را در روابط خانوادگی، دوستانه و حرفهای خود به کار گیرند این کاربست گستردهتر به تعمیق مهارتها و درونیسازی آنها کمک میکند
مراقبت از خود در این مسیر رشد ضروری است درمانگران باید به نشانههای خستگی، فرسودگی یا مقاومت درونی توجه کنند و در صورت نیاز از حمایتهای حرفهای بهره ببرند
فرایند یکپارچگی نیازمند صبر و پذیرش است درمانگران باید بپذیرند که رشد شخصی و حرفهای فرایندی تدریجی است که گاه با چالشها و مقاومتهایی همراه میشود پذیرش این واقعیت به آنها کمک میکند تا با آرامش بیشتری در این مسیر گام بردارند
سرانجام این مسیر به نوعی یکپارچگی عمیق بین مهارتهای حرفهای و شخصیت درمانگر میانجامد در این مرحله دیگر تمایز روشنی بین درمانگر به عنوان متخصص و درمانگر به عنوان انسان وجود ندارد بلکه این دو در هم آمیخته و به سطح بالاتری از یکپارچگی رسیدهاند.
منبع :
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
آموزش بالینی تنها به قصد شکلدهی رفتارِ درمانگرانه طراحی نشده است بلکه به شکل عمیقتری با شخصیت درمانگر پیوند میخورد این پیوند دوسویه است: هم آموزشها شخصیت درمانگر را شکل میدهند و هم شخصیت درمانگر بر نحوه کاربست آموزشها تاثیر میگذارد
تمرین مداوم مهارتهای درمانی به تدریج به تغییر درونی درمانگر میانجامد این تغییر فراتر از یادگیری صرف تکنیکهاست و به لایههای عمیقتر شخصیت نفوذ میکند همانطور که یک نوازنده با تمرین مداوم نه تنها مهارت نوازندگی بلکه درک موسیقایی عمیقتری پیدا میکند، درمانگر نیز با تمرین مهارتهای درمانی به درک عمیقتری از انسان و روابط انسانی دست مییابد
کاربست عملی مهارتها در درازمدت به شکلگیری فضایل شخصیتی میانجامد برای مثال تمرین مداوم همدلی به تدریج به گشودگی بیشتر نسبت به تجربههای دیگران منجر میشود و تمرین پذیرش نامشروط به پرورش نگرش پذیراتر در زندگی شخصی میانجامد.
اما چگونه؟
درمانگران باید آگاه باشند که هر جلسه درمانی فرصتی برای رشد شخصی آنهاست هر مراجع با چالشها و ویژگیهای منحصر به فرد خود فرصتی برای تمرین و تعمیق مهارتهای درمانی فراهم میکند
خودآگاهی مستمر نسبت به تغییرات درونی ضروری است درمانگران باید نسبت به تاثیر کار درمانی بر نگرشها، ارزشها و الگوهای ارتباطی خود هشیار باشند این خودآگاهی به آنها کمک میکند تا مسیر رشد خود را هدفمندتر دنبال کنند
نظارت بالینی باید علاوه بر مهارتهای فنی به رشد شخصی درمانگر نیز توجه کند سوپروایزرها میتوانند به درمانگران کمک کنند تا تاثیر کار درمانی بر شخصیت خود را بهتر درک کنند و از این فرصت رشد به شکل موثرتری بهره ببرند
تمرین آگاهانه مهارتها در زندگی شخصی اهمیت ویژهای دارد درمانگران میتوانند مهارتهای درمانی را در روابط خانوادگی، دوستانه و حرفهای خود به کار گیرند این کاربست گستردهتر به تعمیق مهارتها و درونیسازی آنها کمک میکند
مراقبت از خود در این مسیر رشد ضروری است درمانگران باید به نشانههای خستگی، فرسودگی یا مقاومت درونی توجه کنند و در صورت نیاز از حمایتهای حرفهای بهره ببرند
فرایند یکپارچگی نیازمند صبر و پذیرش است درمانگران باید بپذیرند که رشد شخصی و حرفهای فرایندی تدریجی است که گاه با چالشها و مقاومتهایی همراه میشود پذیرش این واقعیت به آنها کمک میکند تا با آرامش بیشتری در این مسیر گام بردارند
سرانجام این مسیر به نوعی یکپارچگی عمیق بین مهارتهای حرفهای و شخصیت درمانگر میانجامد در این مرحله دیگر تمایز روشنی بین درمانگر به عنوان متخصص و درمانگر به عنوان انسان وجود ندارد بلکه این دو در هم آمیخته و به سطح بالاتری از یکپارچگی رسیدهاند.
منبع :
Miller, W. R., & Moyers, T. B. (2021). Effective psychotherapists: Clinical skills that improve client outcomes. Guilford Press.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
Audio
سلام
وقت بخیر
من علی فیضی هستم. روانشناس سلامت؛ و در این فرصت که میشود آن را اولین اپیزود از «سلسلهگفتارهایی دربارۀ رواندرمانی» دانست به نکاتی خواهم پرداخت که به نظرم به ویژه در فضای رواندرمانی ایران کمتر مورد توجه واقع میشود.
در این اپیزود و اپیزودهای بعدی از شما میخواهم آماده غوطهور شدن در تاریخ رواندرمانی و آشنایی با الگویی باشیم به نام مدل پزشکی رواندرمانی که تا همین الان تسلط زیادی بر بر دنیای رواندرمانی، فهم ما از این روش تحولآفرین در زندگی و نحوۀ کارکردن آن داشته و ضمنا به الگوی نسبتا معاصری به نام مدل بافتاری رواندرمانی خواهم پرداخت که به به عنوان جایگزینی برای مدل پزشکی رواندرمانی، میتواند که طور بنیادینی نگرش ما به رواندرمانی، افزایش اثربخشی آن و کسب تبحر در آن را تغییر بدهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
وقت بخیر
من علی فیضی هستم. روانشناس سلامت؛ و در این فرصت که میشود آن را اولین اپیزود از «سلسلهگفتارهایی دربارۀ رواندرمانی» دانست به نکاتی خواهم پرداخت که به نظرم به ویژه در فضای رواندرمانی ایران کمتر مورد توجه واقع میشود.
در این اپیزود و اپیزودهای بعدی از شما میخواهم آماده غوطهور شدن در تاریخ رواندرمانی و آشنایی با الگویی باشیم به نام مدل پزشکی رواندرمانی که تا همین الان تسلط زیادی بر بر دنیای رواندرمانی، فهم ما از این روش تحولآفرین در زندگی و نحوۀ کارکردن آن داشته و ضمنا به الگوی نسبتا معاصری به نام مدل بافتاری رواندرمانی خواهم پرداخت که به به عنوان جایگزینی برای مدل پزشکی رواندرمانی، میتواند که طور بنیادینی نگرش ما به رواندرمانی، افزایش اثربخشی آن و کسب تبحر در آن را تغییر بدهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
چه چیزی تروما را درمان میکند؟
اسکات دی .میلر
گروهی از متخصصان فریاد میزنند: «مواجهه! این تنها راه اثباتشده است»
دیگران پافشاری میکنند: «نه، نه، شما میتوانید با ضربه زدن به خودتان به آزادی عاطفی برسید»
گروه دیگری بحث را ادامه میدهد: «چرند است! حرکات جهشی افقی چشم راهحل است!»
چند نفر که بهویژه به مسائل نظری مسلط هستند، هشدار میدهند: «مراقب گفتمان غالب باشید؛ تمرکز بر آنچه برای فرد رخ داده است، میتواند او را دوباره آسیبپذیر کند. بهجای این کار، به آنها کمک کنید تا تجربیات خود را بازآفرینی کنند.»
در همین حال، گروهی کوچکتر و کمصداتر سرشان را با ناباوری تکان میدهند و میگویند: «هیچ راه میانبری وجود ندارد. درمان تنها از طریق شناسایی و «پرداختن» به احساسات ناخودآگاه دردناک به دست میآید.»
مراجعه به تحقیقات برای یافتن پاسخ این سوال - «چه چیزی تروما را درمان میکند؟» - وضوح چندانی ارائه نمیدهد. طرفداران اکثر رویکردها شواهدی دارند که نشان میدهد روش مورد نظرشان مؤثر است؛ حداقل یک مطالعه، و اغلب بسیار بیشتر، که همه را گیج میکند. به زبان ساده، چگونه ممکن است همهی رویکردها مؤثر باشند، با توجه به اینکه هر یک توضیحات و تکنیکهای متفاوت و اغلب متناقض ارائه میدهند؟ با این حال، عدم برتری مداوم یک رویکرد خاص بر دیگران، دقیقاً همان چیزی است که آخرین مطالعات جداسازی عناصر درمان و فراتحلیلها نشان میدهند(1،2،3،4،5،6،7)
رایجترین توضیح برای اینکه چرا همه رویکردها بهطور یکسان مؤثرند، این است که مدلهای مختلف برای افراد متفاوتی جواب میدهند. بهعبارتی دیگر، آنچه به طور کلی مؤثر است، ممکن است برای فرد خاصی کار نکند. مدافعان این دیدگاه تأکید میکنند که «انتخاب کلیدی است.»
اخیراً، و شاید بهعنوان واکنشی به ناتوانی مداوم در یافتن تفاوت معنادار بین نتایج درمانهای مختلف، سخن از مجموعهای از «راهبردهای درمانی فرامکانیسمی... [که نقش مکانیسم خاصی را در توسعه و نگهداری انواع آسیبشناسیهای روانی هدف قرار میدهند]» رایج شده است. جالب اینجاست که درخواست برای یک «پروتکل درمانی عمومی»، اکنون به موضع اصلی کسانی [نظیر دیوید بارلو] تبدیل شده است که زمانی برای فهرستهای رسمی درمانهای خاص برای اختلالات خاص تبلیغ میکردند (8)
پس کدام توضیح معتبر است؟ شواهد تجربی نیز در اینجا وضوح چندانی ارائه نمیدهد. اما آنچه مهم است، این است که این دو دیدگاه متضاد یک فرض مشترک دارند: درمان نتیجۀ استفادۀ صحیح از روشهای مناسب درمانی است.
اما اگر این فرض نادرست باشد چه؟ اگر تکنیکهای درمانی - چه مختص یک مدل خاص یا مشترک بین همه - ذاتاً قدرتی برای درمان نداشته باشند، در آن صورت جایگاه ما به عنوان یک حرفه کجاست؟ آیا به این معناست که روشهای ما معادل پر جادویی دامبو هستند؟
روانشناس استیفن بیکن پیشنهاد میکند: «اگر آنچه تحقیقات نشان میدهد را بپذیریم، تغییر زیادی در توانایی ما برای کمک و درمان رخ میدهد. رواندرمانی، به عنوان یک علم، شبیه مهندسی نیست؛ این رشته در واقعیتی متفاوت عمل میکند».
اخیراً، فرصتی داشتم تا با استیفن دربارهی کارش و کتاب جدید و تأملبرانگیز و کاملاً کاربردیاش، «کاربست رواندرمانی در واقعیتی برساختهشده: آیین، کاریزما، و بهبود نتایج مراجعین» (9) مصاحبه کنم.
همانطور که خواهید دید، او فردی بسیار جالب است: شش سال در یک آشرام (محلی برای انجام تمرینات معنوی و خلوتگزینی) زندگی کرده، همسایه و شاگرد کریشنامورتی بوده، مدرکی دانشگاهی در مطالعات دینی دارد و چند خصوصیت جالب دیگر. عبارت «بهبود نتایج مراجعین» که در عنوان کتابش به آن اشاره شده، بلافاصله توجه مرا جلب کرد. تا وقتی 30 دقیقه کامل در اختیار داشته باشید صبر کنید، چون این مصاحبه یکی از طولانیترین مصاحبههای من است و مطمئنم که هر دقیقه آن را میخواهید تماشا کنید.
لینک مصاحبه اسکات میلر با استیفن بیکن:
https://www.youtube.com/watch?v=HP0e8RycRjo
منابع:
1. Watts, B. V., Schnurr, P. P., Mayo, L., Young-Xu, Y., Weeks, W. B., & Friedman, M. J. (2013). Meta-analysis of the efficacy of treatments for posttraumatic stress disorder. The Journal of clinical psychiatry, 74(6), 11710.
2. Bell, E. C., Marcus, D. K., & Goodlad, J. K. (2013). Are the parts as good as the whole? A meta-analysis of component treatment studies. Journal of Consulting and Clinical Psychology, 81(4), 722.
3. Powers, M. B., Halpern, J. M., Ferenschak, M. P., Gillihan, S. J., & Foa, E. B. (2010). A meta-analytic review of prolonged exposure for posttraumatic stress disorder. Clinical psychology review, 30(6), 635-641.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
اسکات دی .میلر
گروهی از متخصصان فریاد میزنند: «مواجهه! این تنها راه اثباتشده است»
دیگران پافشاری میکنند: «نه، نه، شما میتوانید با ضربه زدن به خودتان به آزادی عاطفی برسید»
گروه دیگری بحث را ادامه میدهد: «چرند است! حرکات جهشی افقی چشم راهحل است!»
چند نفر که بهویژه به مسائل نظری مسلط هستند، هشدار میدهند: «مراقب گفتمان غالب باشید؛ تمرکز بر آنچه برای فرد رخ داده است، میتواند او را دوباره آسیبپذیر کند. بهجای این کار، به آنها کمک کنید تا تجربیات خود را بازآفرینی کنند.»
در همین حال، گروهی کوچکتر و کمصداتر سرشان را با ناباوری تکان میدهند و میگویند: «هیچ راه میانبری وجود ندارد. درمان تنها از طریق شناسایی و «پرداختن» به احساسات ناخودآگاه دردناک به دست میآید.»
مراجعه به تحقیقات برای یافتن پاسخ این سوال - «چه چیزی تروما را درمان میکند؟» - وضوح چندانی ارائه نمیدهد. طرفداران اکثر رویکردها شواهدی دارند که نشان میدهد روش مورد نظرشان مؤثر است؛ حداقل یک مطالعه، و اغلب بسیار بیشتر، که همه را گیج میکند. به زبان ساده، چگونه ممکن است همهی رویکردها مؤثر باشند، با توجه به اینکه هر یک توضیحات و تکنیکهای متفاوت و اغلب متناقض ارائه میدهند؟ با این حال، عدم برتری مداوم یک رویکرد خاص بر دیگران، دقیقاً همان چیزی است که آخرین مطالعات جداسازی عناصر درمان و فراتحلیلها نشان میدهند(1،2،3،4،5،6،7)
رایجترین توضیح برای اینکه چرا همه رویکردها بهطور یکسان مؤثرند، این است که مدلهای مختلف برای افراد متفاوتی جواب میدهند. بهعبارتی دیگر، آنچه به طور کلی مؤثر است، ممکن است برای فرد خاصی کار نکند. مدافعان این دیدگاه تأکید میکنند که «انتخاب کلیدی است.»
اخیراً، و شاید بهعنوان واکنشی به ناتوانی مداوم در یافتن تفاوت معنادار بین نتایج درمانهای مختلف، سخن از مجموعهای از «راهبردهای درمانی فرامکانیسمی... [که نقش مکانیسم خاصی را در توسعه و نگهداری انواع آسیبشناسیهای روانی هدف قرار میدهند]» رایج شده است. جالب اینجاست که درخواست برای یک «پروتکل درمانی عمومی»، اکنون به موضع اصلی کسانی [نظیر دیوید بارلو] تبدیل شده است که زمانی برای فهرستهای رسمی درمانهای خاص برای اختلالات خاص تبلیغ میکردند (8)
پس کدام توضیح معتبر است؟ شواهد تجربی نیز در اینجا وضوح چندانی ارائه نمیدهد. اما آنچه مهم است، این است که این دو دیدگاه متضاد یک فرض مشترک دارند: درمان نتیجۀ استفادۀ صحیح از روشهای مناسب درمانی است.
اما اگر این فرض نادرست باشد چه؟ اگر تکنیکهای درمانی - چه مختص یک مدل خاص یا مشترک بین همه - ذاتاً قدرتی برای درمان نداشته باشند، در آن صورت جایگاه ما به عنوان یک حرفه کجاست؟ آیا به این معناست که روشهای ما معادل پر جادویی دامبو هستند؟
روانشناس استیفن بیکن پیشنهاد میکند: «اگر آنچه تحقیقات نشان میدهد را بپذیریم، تغییر زیادی در توانایی ما برای کمک و درمان رخ میدهد. رواندرمانی، به عنوان یک علم، شبیه مهندسی نیست؛ این رشته در واقعیتی متفاوت عمل میکند».
اخیراً، فرصتی داشتم تا با استیفن دربارهی کارش و کتاب جدید و تأملبرانگیز و کاملاً کاربردیاش، «کاربست رواندرمانی در واقعیتی برساختهشده: آیین، کاریزما، و بهبود نتایج مراجعین» (9) مصاحبه کنم.
همانطور که خواهید دید، او فردی بسیار جالب است: شش سال در یک آشرام (محلی برای انجام تمرینات معنوی و خلوتگزینی) زندگی کرده، همسایه و شاگرد کریشنامورتی بوده، مدرکی دانشگاهی در مطالعات دینی دارد و چند خصوصیت جالب دیگر. عبارت «بهبود نتایج مراجعین» که در عنوان کتابش به آن اشاره شده، بلافاصله توجه مرا جلب کرد. تا وقتی 30 دقیقه کامل در اختیار داشته باشید صبر کنید، چون این مصاحبه یکی از طولانیترین مصاحبههای من است و مطمئنم که هر دقیقه آن را میخواهید تماشا کنید.
لینک مصاحبه اسکات میلر با استیفن بیکن:
https://www.youtube.com/watch?v=HP0e8RycRjo
منابع:
1. Watts, B. V., Schnurr, P. P., Mayo, L., Young-Xu, Y., Weeks, W. B., & Friedman, M. J. (2013). Meta-analysis of the efficacy of treatments for posttraumatic stress disorder. The Journal of clinical psychiatry, 74(6), 11710.
2. Bell, E. C., Marcus, D. K., & Goodlad, J. K. (2013). Are the parts as good as the whole? A meta-analysis of component treatment studies. Journal of Consulting and Clinical Psychology, 81(4), 722.
3. Powers, M. B., Halpern, J. M., Ferenschak, M. P., Gillihan, S. J., & Foa, E. B. (2010). A meta-analytic review of prolonged exposure for posttraumatic stress disorder. Clinical psychology review, 30(6), 635-641.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍4
نقدی مقدماتی بر مفهوم شخصیت در نظریههای روانپویا با توجه به نظریه ارگودیک:
سنجش و درمان بر اساس مغالطۀ مقدمات نادرست
قضیه به طور کلی چیست و مشکل کجاست؟
در نظریههای روانپویا، شخصیت به عنوان ساختاری نسبتاً پایدار و ثابت در نظر گرفته میشود که رفتار، احساسات و افکار فرد را در طول زمان و در شرایط مختلف شکل میدهد. ابزارهایی مانند پرسشنامه سازمان شخصیت (IPO) و رویه ارزیابی شدلر-وستن (SWAP-II)بر اساس همین مفهوم از شخصیت طراحی شدهاند تا با استفاده از ترکیبی از روشهای کیفی و کمی، از جمله مصاحبههای عمیق و مشاهدههای بالینی، به سنجش و طبقهبندی این ساختارهای شخصیتی بپردازند و راهنمای سنجش و درمان و نیز سنجهای برای نتایج درمانی باشند... اما با توجه به نظریه ارگودیک، فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی ممکن است نادرست باشد. اگر این نظریه در روانشناسی قابل اطلاق باشد و تغییرات درونفردی و بینفردی به گونهای باشند که نتوان آنها را تعمیم داد، استفاده از این ابزارها میتواند مغالطهای بر پایه فرضهای نادرست (false premise fallacy ) باشد.
نظریه ارگودیک و کاربرد آن در روانشناسی
نظریه ارگودیک که از ریاضیات و فیزیک آماری سرچشمه گرفته است، به مطالعه سیستمهای پویا در طول زمان میپردازد. در روانشناسی، بر مبنای این نظریه میتوان بیان کرد که الگوهای مشاهدهشده در سطح گروهی نمیتوانند بهطور مستقیم به سطح فردی تعمیم داده شوند، مگر آنکه دادهها از لحاظ ساختاری و زمانی یکسان باشند. بهطور خاص، دو شرط اصلی ارگودیسیتی، یعنی همگنی و ایستایی، باید رعایت شوند تا الگوهای آماری گروهی به فرد قابل تعمیم باشند. با این حال، تحقیقات نشان میدهند که انسانها به دلیل داشتن پویاییهای منحصربهفرد در طول زمان، اغلب غیراَرگودیک هستند و به این ترتیب نمیتوان دادههای بینفردی را مستقیماً به سطح فردی تعمیم داد. (در ادامه به این پدیده به طور مختصر با واژۀ غیرارگودیک بودن اشاره خواهم کرد.)
اشکال اساسی در مفهوم ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی: پس IPO و SWAP به چه کار میآیند؟!
پدیدۀ غیرارگودیک بودن تأکید میکند که ابزارهایی مانند IPO و SWAP-II که بر اساس فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی طراحی شدهاند، ممکن است به دلیل فرضیات نادرست در سطح فردی ناکارآمد باشند (و البته هر ابزار سنجش شخصیت که بر مبنای فرضیۀ نادرست ارگودیک بودن دادههای مرتبط با روانشناسی انسان طراحی شده باشد). این ابزارها اگرچه در سطوح گروهی معتبر هستند، ممکن است نتایج نادرستی در سطح فردی ارائه دهند. برای مثال، اگر روانشناسی فرد در طول زمان و شرایط مختلف تغییر کند، این ابزارها نمیتوانند پویاییهای روان او را به درستی بازتاب دهند. این امر منجر به مغالطهای موسوم به "مغالطه مقدمات نادرست" میشود که هم در سطح سنجش و هم در سطح درمان اثرات منفی دارد:
1. سنجشهای بالینی غیرقابل اطمینان: این ابزارها نمیتوانند تغییرات و پویاییهای فرد را بهدرستی منعکس کنند و به همین دلیل، ممکن است نتایج سنجش نادرستی ارائه دهند.
2. درمانهایی با مکانیسم اثر نامعلوم: برنامههای درمانی که بر اساس این سنجشهای نادرست طراحی شوند یا آنها را به عنوان معیاری برای سنجش درمان به کار ببرند، ممکن است با تغییرات و پویاییهای روان فرد همخوانی نداشته و استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای سنجش مکانیسم اثربخشی دچار همان مغلطۀ مقدمات نادرست است.
اما چنین ابزارهایی هم از روشهای کمی و کیفی استفاده میکنند!
حتی با ترکیب روشهای کیفی و کمی، ابزارهای روانپویا مانند IPO و SWAP-II بر اساس سازههایی شخصیتی شکل یافتهاند که علاوه بر اتکا به نظریه و تجربۀ بالینی، در سنجش کمّی، روایی و اعتبار خود را از تحلیلهای گروهی کسب کردهاند. اما با توجه به نظریه ارگودیک، تعمیم این سازهها به سطح فردی بهندرت امکانپذیر است. هر فرد مسیر تحول و پویاییهای خاص خود را دارد و فرض ثبات ساختارهای شخصیتی ممکن است منجر به درک نادرست از روانشناسی فردی شود.
چالشی پیشاروی اثربخشی درمانهای روانپویا
تناقض میان نظریههای روانپویای شخصیت و شواهد مربوط به غیراَرگودیک بودن روانشناسی انسان، اثربخشی درمانهای روانپویشی نظیر رواندرمانی متمرکز بر انتقال (TFP) و درمان مبتنی بر ذهنیسازی (MBT) را به چالش میکشد. هر دو روش درمانی و البته تقریبا هر رواندرمانی روانکاوانۀ دیگری بر این باور استوارند که مکانیسم تغییر اصلی از طریق تغییر در سازمان شخصیتی بیمار محقق میشود.
سنجش و درمان بر اساس مغالطۀ مقدمات نادرست
قضیه به طور کلی چیست و مشکل کجاست؟
در نظریههای روانپویا، شخصیت به عنوان ساختاری نسبتاً پایدار و ثابت در نظر گرفته میشود که رفتار، احساسات و افکار فرد را در طول زمان و در شرایط مختلف شکل میدهد. ابزارهایی مانند پرسشنامه سازمان شخصیت (IPO) و رویه ارزیابی شدلر-وستن (SWAP-II)بر اساس همین مفهوم از شخصیت طراحی شدهاند تا با استفاده از ترکیبی از روشهای کیفی و کمی، از جمله مصاحبههای عمیق و مشاهدههای بالینی، به سنجش و طبقهبندی این ساختارهای شخصیتی بپردازند و راهنمای سنجش و درمان و نیز سنجهای برای نتایج درمانی باشند... اما با توجه به نظریه ارگودیک، فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی ممکن است نادرست باشد. اگر این نظریه در روانشناسی قابل اطلاق باشد و تغییرات درونفردی و بینفردی به گونهای باشند که نتوان آنها را تعمیم داد، استفاده از این ابزارها میتواند مغالطهای بر پایه فرضهای نادرست (false premise fallacy ) باشد.
نظریه ارگودیک و کاربرد آن در روانشناسی
نظریه ارگودیک که از ریاضیات و فیزیک آماری سرچشمه گرفته است، به مطالعه سیستمهای پویا در طول زمان میپردازد. در روانشناسی، بر مبنای این نظریه میتوان بیان کرد که الگوهای مشاهدهشده در سطح گروهی نمیتوانند بهطور مستقیم به سطح فردی تعمیم داده شوند، مگر آنکه دادهها از لحاظ ساختاری و زمانی یکسان باشند. بهطور خاص، دو شرط اصلی ارگودیسیتی، یعنی همگنی و ایستایی، باید رعایت شوند تا الگوهای آماری گروهی به فرد قابل تعمیم باشند. با این حال، تحقیقات نشان میدهند که انسانها به دلیل داشتن پویاییهای منحصربهفرد در طول زمان، اغلب غیراَرگودیک هستند و به این ترتیب نمیتوان دادههای بینفردی را مستقیماً به سطح فردی تعمیم داد. (در ادامه به این پدیده به طور مختصر با واژۀ غیرارگودیک بودن اشاره خواهم کرد.)
اشکال اساسی در مفهوم ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی: پس IPO و SWAP به چه کار میآیند؟!
پدیدۀ غیرارگودیک بودن تأکید میکند که ابزارهایی مانند IPO و SWAP-II که بر اساس فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی طراحی شدهاند، ممکن است به دلیل فرضیات نادرست در سطح فردی ناکارآمد باشند (و البته هر ابزار سنجش شخصیت که بر مبنای فرضیۀ نادرست ارگودیک بودن دادههای مرتبط با روانشناسی انسان طراحی شده باشد). این ابزارها اگرچه در سطوح گروهی معتبر هستند، ممکن است نتایج نادرستی در سطح فردی ارائه دهند. برای مثال، اگر روانشناسی فرد در طول زمان و شرایط مختلف تغییر کند، این ابزارها نمیتوانند پویاییهای روان او را به درستی بازتاب دهند. این امر منجر به مغالطهای موسوم به "مغالطه مقدمات نادرست" میشود که هم در سطح سنجش و هم در سطح درمان اثرات منفی دارد:
1. سنجشهای بالینی غیرقابل اطمینان: این ابزارها نمیتوانند تغییرات و پویاییهای فرد را بهدرستی منعکس کنند و به همین دلیل، ممکن است نتایج سنجش نادرستی ارائه دهند.
2. درمانهایی با مکانیسم اثر نامعلوم: برنامههای درمانی که بر اساس این سنجشهای نادرست طراحی شوند یا آنها را به عنوان معیاری برای سنجش درمان به کار ببرند، ممکن است با تغییرات و پویاییهای روان فرد همخوانی نداشته و استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای سنجش مکانیسم اثربخشی دچار همان مغلطۀ مقدمات نادرست است.
اما چنین ابزارهایی هم از روشهای کمی و کیفی استفاده میکنند!
حتی با ترکیب روشهای کیفی و کمی، ابزارهای روانپویا مانند IPO و SWAP-II بر اساس سازههایی شخصیتی شکل یافتهاند که علاوه بر اتکا به نظریه و تجربۀ بالینی، در سنجش کمّی، روایی و اعتبار خود را از تحلیلهای گروهی کسب کردهاند. اما با توجه به نظریه ارگودیک، تعمیم این سازهها به سطح فردی بهندرت امکانپذیر است. هر فرد مسیر تحول و پویاییهای خاص خود را دارد و فرض ثبات ساختارهای شخصیتی ممکن است منجر به درک نادرست از روانشناسی فردی شود.
چالشی پیشاروی اثربخشی درمانهای روانپویا
تناقض میان نظریههای روانپویای شخصیت و شواهد مربوط به غیراَرگودیک بودن روانشناسی انسان، اثربخشی درمانهای روانپویشی نظیر رواندرمانی متمرکز بر انتقال (TFP) و درمان مبتنی بر ذهنیسازی (MBT) را به چالش میکشد. هر دو روش درمانی و البته تقریبا هر رواندرمانی روانکاوانۀ دیگری بر این باور استوارند که مکانیسم تغییر اصلی از طریق تغییر در سازمان شخصیتی بیمار محقق میشود.
❤1
به عنوان مثال:
رواندرمانی متمرکز بر انتقال بر این اساس استوار است که الگوهای ناسازگار و پایدار شخصیت، منشأ بسیاری از مشکلات روانشناختی بیمار هستند. از طریق تفسیر الگوهای انتقال و برقراری رابطۀ درمانی، TFP تلاش میکند این الگوها را در سطح عمیقتر بازسازی کند تا شخصیت بیمار به الگوهای سالمتری متمایل شود. بهطور مشابه، MBTنیز مکانیسم تغییر خود را بر افزایش توانایی بیمار در ذهنیسازی متمرکز میکند؛ یعنی، به بیمار کمک میکند تا درک و پردازش دقیقتری از حالتهای ذهنی خود و دیگران پیدا کند و فرض میشود این امر به تغییرات مثبت در سازمان شخصیت فرد منجر میشود.
با این حال، از منظر نظریه ارگودیک، این فرضیات در صورتی قابل قبول خواهند بود که ساختار شخصیتی فرد، ثابت و ایستا فرض شود. اگر غیرارگودیک بودن روان آدمی صحیح باشد آنچه به عنوان شخصیت افراد و الگوهای روانی شناخته میشود آنقدری دچار تغییر و تنوع و وابستگی به بافتار (Context) است که از چنگ مفاهیم نظری این رویکردهای درمانی جهت تبیین میگریزد. به عبارت دیگر، اگر نظریه ارگودیک بهطور کامل بر روانشناسی انسان قابل اطلاق نباشد، آنگاه تعمیم مفاهیم نظری و درمانی این رویکردها به سطح فردی غیرقابل اطمینان میشود.
منابعی برای مطالعه بیشتر
Molenaar, P. C. M., & Campbell, C. G. (2009). The new person-specific paradigm in psychology. Current Directions in Psychological Science, 18(2), 112–117.
Mangalam, M. (2022, October 27). Nonergodicity in psychology and neuroscience. Oxford Bibliographies. Oxford University Press.
Hayes, S. C., Ciarrochi, J., Hofmann, S. G., Chin, F., & Sahdra, B. (2022). Evolving an idionomic approach to processes of change: Towards a unified personalized science of human improvement. Behaviour Research and Therapy, 156, 104155.
.
کلام آخر:
آنچه در این نوشته بیان شد به قول هیز و همکاران (2022): ... بدان معنا نیست که روشهای سنتی مقایسه گروهی و آمار کلاسیک در علوم رفتاری بیاهمیت یا بیفایده هستند. چنین موضوعی فراتر از هدف این [نوشته] است، بسیاری از تصمیمات سیاستگذاری یا بهداشت عمومی نیاز به دادههایی دارند که در سطح کلان جمعآوری و تحلیل میشوند. مشکلی که ما به آن میپردازیم این است که از این روشها خواسته شده است کاری را انجام دهند که هرگز نمیتوانند به طور کافی در پاسخ به پرسش عملی بالینی انجام دهند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
رواندرمانی متمرکز بر انتقال بر این اساس استوار است که الگوهای ناسازگار و پایدار شخصیت، منشأ بسیاری از مشکلات روانشناختی بیمار هستند. از طریق تفسیر الگوهای انتقال و برقراری رابطۀ درمانی، TFP تلاش میکند این الگوها را در سطح عمیقتر بازسازی کند تا شخصیت بیمار به الگوهای سالمتری متمایل شود. بهطور مشابه، MBTنیز مکانیسم تغییر خود را بر افزایش توانایی بیمار در ذهنیسازی متمرکز میکند؛ یعنی، به بیمار کمک میکند تا درک و پردازش دقیقتری از حالتهای ذهنی خود و دیگران پیدا کند و فرض میشود این امر به تغییرات مثبت در سازمان شخصیت فرد منجر میشود.
با این حال، از منظر نظریه ارگودیک، این فرضیات در صورتی قابل قبول خواهند بود که ساختار شخصیتی فرد، ثابت و ایستا فرض شود. اگر غیرارگودیک بودن روان آدمی صحیح باشد آنچه به عنوان شخصیت افراد و الگوهای روانی شناخته میشود آنقدری دچار تغییر و تنوع و وابستگی به بافتار (Context) است که از چنگ مفاهیم نظری این رویکردهای درمانی جهت تبیین میگریزد. به عبارت دیگر، اگر نظریه ارگودیک بهطور کامل بر روانشناسی انسان قابل اطلاق نباشد، آنگاه تعمیم مفاهیم نظری و درمانی این رویکردها به سطح فردی غیرقابل اطمینان میشود.
منابعی برای مطالعه بیشتر
Molenaar, P. C. M., & Campbell, C. G. (2009). The new person-specific paradigm in psychology. Current Directions in Psychological Science, 18(2), 112–117.
Mangalam, M. (2022, October 27). Nonergodicity in psychology and neuroscience. Oxford Bibliographies. Oxford University Press.
Hayes, S. C., Ciarrochi, J., Hofmann, S. G., Chin, F., & Sahdra, B. (2022). Evolving an idionomic approach to processes of change: Towards a unified personalized science of human improvement. Behaviour Research and Therapy, 156, 104155.
.
کلام آخر:
آنچه در این نوشته بیان شد به قول هیز و همکاران (2022): ... بدان معنا نیست که روشهای سنتی مقایسه گروهی و آمار کلاسیک در علوم رفتاری بیاهمیت یا بیفایده هستند. چنین موضوعی فراتر از هدف این [نوشته] است، بسیاری از تصمیمات سیاستگذاری یا بهداشت عمومی نیاز به دادههایی دارند که در سطح کلان جمعآوری و تحلیل میشوند. مشکلی که ما به آن میپردازیم این است که از این روشها خواسته شده است کاری را انجام دهند که هرگز نمیتوانند به طور کافی در پاسخ به پرسش عملی بالینی انجام دهند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
بهبود مهارتهای درمانی از طریق تمرین عامدانه و یادگیری اصولمحور: یافتههای یک مطالعه تجربی
پژوهش Improving Responses to Challenging Scenarios in Therapy به بررسی نقش تمرین عامدانه در بهبود مهارتهای رواندرمانی پرداخته است. این تحقیق، اولین مطالعهی معتبر است که تمامی چهار عنصر مبتنی بر شواهد تمرین عامدانه را در آموزش رواندرمانی بهکار گرفته است: تعیین اهداف یادگیری فردی بر اساس ارزیابی اولیه، بازخورد مستمر و اصولمحور، تکرار متوالی برای بهبود، و هدایت توسط مربی. هدف اصلی پژوهش کمک به درمانگران برای بهبود توانایی پاسخدهی موثر در موقعیتهای چالشبرانگیز بوده است.
در این مطالعه که با مشارکت 72 درمانگر حرفهای با میانگین تجربه بالینی 11.6 سال انجام شد، تأثیر بازخورد اصولمحور بر مهارتهای بینفردی تسهیلکننده (FIS) مورد بررسی قرار گرفت. مهارتهای FIS شامل شش مؤلفه اصلی است: متقاعدسازی، گرمی و پذیرش، امیدبخشی، همدلی، ظرفیت ایجاد اتحاد درمانی، و توانایی ترمیم گسستهای درمانی. این مهارتها که پیشبینیکنندههای قوی اثربخشی درمان هستند، در این پژوهش با مقیاس پنج درجهای سنجیده شدند.
درمانگران در این مطالعه با 8 ویدئوی موقعیتهای چالشبرانگیز مواجه شدند که شامل چهار موضوع اصلی بود: ناامیدی نسبت به درمان، مقاومت در برابر تغییر، عقلانیسازی، و سلب مسئولیت از خود و واگذاری آن به درمانگر. در هر مورد، گروه آزمایش علاوه بر مشاهده ویدئوها، بازخوردهایی دریافت میکردند که به جای ارائه پاسخهای خاص، بر به کار بستن اصول کلی هر مهارت تأکید داشت .
در موقعیت اول، وقتی مراجعی میگفت: " اصلاً امیدی به بهتر شدن ندارم. قبلاً هم پیش چند درمانگر رفتم و هیچ فایدهای نداشت"، درمانگران اصل "ارتباط با نیازهای هیجانی مراجع" را میآموختند و میتوانستند پاسخی مانند این ارائه دهند: "میشنوم که تجربههای قبلی شما امیدوارکننده نبوده و این باعث شده احساس ناامیدی کنید. میتوانید بیشتر از این احساس ناامیدی برایم بگویید؟"
در موقعیت دوم، با مراجعی که میگفت: "من اینجا نیومدم که تغییر کنم. فقط اومدم که خانوادهام دست از سرم بردارند"، اصل "تقویت عاملیت مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "پس شما تصمیم گرفتید برای آرامش خانوادهتان هم که شده به اینجا بیایید. این نشان میدهد که نظر آنها برایتان مهم است. میخواهم بدانم از نظر خودتان، چه چیزی میتواند این جلسات را برایتان مفید کند؟"
در موقعیت سوم، وقتی مراجعی با عقلانیسازی مداوم سعی در فاصله گرفتن از احساساتش داشت، اصل "اتصال به تجربه هیجانی" آموزش داده میشد. درمانگران میآموختند به جای درگیر شدن در بحثهای منطقی، پاسخی مانند این بدهند: "وقتی اینقدر دقیق همه چیز را تحلیل میکنید، احساس میکنم شاید احساسات دردناکی وجود دارد که صحبت کردن دربارهشان سخت است. این درست است؟"
در موقعیت چهارم، وقتی مراجعی میگفت: "شما متخصص هستید و باید به من بگویید چکار کنم. من نمیدانم چطور باید مشکلم را حل کنم"، اصل "توانمندسازی و تقویت مسئولیتپذیری مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "میفهمم که دنبال راهحل مشخصی هستید و من هم میخواهم کمک کنم. اما تجربه نشان داده راهحلهایی که خودتان کشف میکنید، معمولاً مؤثرتر از پیشنهادهای من هستند. شاید بتوانیم با همفکری به گزینههایی برسیم که برای شما کارآمد باشند.
نتایج نشان داد که 78% شرکتکنندگان گروه آزمایش در مقایسه با 16% گروه کنترل، در چهار جلسه اول بهبود معناداری در نمرات FIS داشتند. در طول دوره 2.5 هفتهای، 62% گروه آزمایش در مقابل 15% گروه کنترل پیشرفت نشان دادند. این پیشرفت به ویژه در مؤلفههای همدلی و توانایی ترمیم گسستهای درمانی چشمگیر بود.
البته این مسیر با چالشهایی نیز همراه بود. نرخ ریزش بالاتر در گروه آزمایش (48.71% در مقابل 33.33% گروه کنترل) نشان میدهد که دریافت بازخورد مستمر میتواند دشوار باشد.
این یافتهها میتواند به تحول در شیوه آموزش و سوپرویژن کمک کند. به جای ارائه پاسخهای آماده، سوپروایزرها میتوانند بر آموزش اصولی مانند "شناسایی نیازهای نگفته" یا "تنظیم سرعت مداخله" تمرکز کنند. این رویکرد به درمانگران کمک میکند تا به جای وابستگی به پاسخهای از پیش آماده، با درک عمیقتر و خلاقیت بیشتری با موقعیتهای منحصربهفرد مواجه شوند و مهارتهای FIS خود را به طور مؤثرتری توسعه دهند.
منبع:
Chow, D., Lu, S. H., Kwek, T., Miller, S. D., Jones, A., Hubble, M. A., & Tan, G. C. (2024). Improving responses to challenging scenarios in therapy: A randomized controlled trial of a deliberate practice training program. Training and Education in Professional Psychology.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
پژوهش Improving Responses to Challenging Scenarios in Therapy به بررسی نقش تمرین عامدانه در بهبود مهارتهای رواندرمانی پرداخته است. این تحقیق، اولین مطالعهی معتبر است که تمامی چهار عنصر مبتنی بر شواهد تمرین عامدانه را در آموزش رواندرمانی بهکار گرفته است: تعیین اهداف یادگیری فردی بر اساس ارزیابی اولیه، بازخورد مستمر و اصولمحور، تکرار متوالی برای بهبود، و هدایت توسط مربی. هدف اصلی پژوهش کمک به درمانگران برای بهبود توانایی پاسخدهی موثر در موقعیتهای چالشبرانگیز بوده است.
در این مطالعه که با مشارکت 72 درمانگر حرفهای با میانگین تجربه بالینی 11.6 سال انجام شد، تأثیر بازخورد اصولمحور بر مهارتهای بینفردی تسهیلکننده (FIS) مورد بررسی قرار گرفت. مهارتهای FIS شامل شش مؤلفه اصلی است: متقاعدسازی، گرمی و پذیرش، امیدبخشی، همدلی، ظرفیت ایجاد اتحاد درمانی، و توانایی ترمیم گسستهای درمانی. این مهارتها که پیشبینیکنندههای قوی اثربخشی درمان هستند، در این پژوهش با مقیاس پنج درجهای سنجیده شدند.
درمانگران در این مطالعه با 8 ویدئوی موقعیتهای چالشبرانگیز مواجه شدند که شامل چهار موضوع اصلی بود: ناامیدی نسبت به درمان، مقاومت در برابر تغییر، عقلانیسازی، و سلب مسئولیت از خود و واگذاری آن به درمانگر. در هر مورد، گروه آزمایش علاوه بر مشاهده ویدئوها، بازخوردهایی دریافت میکردند که به جای ارائه پاسخهای خاص، بر به کار بستن اصول کلی هر مهارت تأکید داشت .
در موقعیت اول، وقتی مراجعی میگفت: " اصلاً امیدی به بهتر شدن ندارم. قبلاً هم پیش چند درمانگر رفتم و هیچ فایدهای نداشت"، درمانگران اصل "ارتباط با نیازهای هیجانی مراجع" را میآموختند و میتوانستند پاسخی مانند این ارائه دهند: "میشنوم که تجربههای قبلی شما امیدوارکننده نبوده و این باعث شده احساس ناامیدی کنید. میتوانید بیشتر از این احساس ناامیدی برایم بگویید؟"
در موقعیت دوم، با مراجعی که میگفت: "من اینجا نیومدم که تغییر کنم. فقط اومدم که خانوادهام دست از سرم بردارند"، اصل "تقویت عاملیت مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "پس شما تصمیم گرفتید برای آرامش خانوادهتان هم که شده به اینجا بیایید. این نشان میدهد که نظر آنها برایتان مهم است. میخواهم بدانم از نظر خودتان، چه چیزی میتواند این جلسات را برایتان مفید کند؟"
در موقعیت سوم، وقتی مراجعی با عقلانیسازی مداوم سعی در فاصله گرفتن از احساساتش داشت، اصل "اتصال به تجربه هیجانی" آموزش داده میشد. درمانگران میآموختند به جای درگیر شدن در بحثهای منطقی، پاسخی مانند این بدهند: "وقتی اینقدر دقیق همه چیز را تحلیل میکنید، احساس میکنم شاید احساسات دردناکی وجود دارد که صحبت کردن دربارهشان سخت است. این درست است؟"
در موقعیت چهارم، وقتی مراجعی میگفت: "شما متخصص هستید و باید به من بگویید چکار کنم. من نمیدانم چطور باید مشکلم را حل کنم"، اصل "توانمندسازی و تقویت مسئولیتپذیری مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "میفهمم که دنبال راهحل مشخصی هستید و من هم میخواهم کمک کنم. اما تجربه نشان داده راهحلهایی که خودتان کشف میکنید، معمولاً مؤثرتر از پیشنهادهای من هستند. شاید بتوانیم با همفکری به گزینههایی برسیم که برای شما کارآمد باشند.
نتایج نشان داد که 78% شرکتکنندگان گروه آزمایش در مقایسه با 16% گروه کنترل، در چهار جلسه اول بهبود معناداری در نمرات FIS داشتند. در طول دوره 2.5 هفتهای، 62% گروه آزمایش در مقابل 15% گروه کنترل پیشرفت نشان دادند. این پیشرفت به ویژه در مؤلفههای همدلی و توانایی ترمیم گسستهای درمانی چشمگیر بود.
البته این مسیر با چالشهایی نیز همراه بود. نرخ ریزش بالاتر در گروه آزمایش (48.71% در مقابل 33.33% گروه کنترل) نشان میدهد که دریافت بازخورد مستمر میتواند دشوار باشد.
این یافتهها میتواند به تحول در شیوه آموزش و سوپرویژن کمک کند. به جای ارائه پاسخهای آماده، سوپروایزرها میتوانند بر آموزش اصولی مانند "شناسایی نیازهای نگفته" یا "تنظیم سرعت مداخله" تمرکز کنند. این رویکرد به درمانگران کمک میکند تا به جای وابستگی به پاسخهای از پیش آماده، با درک عمیقتر و خلاقیت بیشتری با موقعیتهای منحصربهفرد مواجه شوند و مهارتهای FIS خود را به طور مؤثرتری توسعه دهند.
منبع:
Chow, D., Lu, S. H., Kwek, T., Miller, S. D., Jones, A., Hubble, M. A., & Tan, G. C. (2024). Improving responses to challenging scenarios in therapy: A randomized controlled trial of a deliberate practice training program. Training and Education in Professional Psychology.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍2
Audio
سلام و وقت بهخیر! من علی فیضی هستم، روانشناس سلامت و خوشحالم که در دومین اپیزود از «سلسلهگفتارهایی دربارۀ رواندرمانی» با شما همراهم. در اپیزود قبلی به این نکته پرداختیم که وقتی جنجال مناظره بر سر اثربخشی فرونشست، تمرکز جامعۀ علمی رواندرمانی به این سو رفت که به پرسش مهمتری بپردازد: رواندرمانی چگونه اثربخش است؟ این پرسش، ما را به بررسی دو مدل اصلی در رواندرمانی میرساند: مدل پزشکی و مدل بافتاری.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍7❤4
کتاب «نتایج بهتر در درمان: استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبود اثربخشی رواندرمانی» نوشتۀ اسکات دی.میلر، مارک ای.هابل و دریل چو راهنمایی جامع و گامبهگام برای استفاده از تمرین عامدانه به منظور بهبود کیفیت خدمات رواندرمانی ارائه میدهد. این کتاب با تکیه بر دادههای مربوط به نتایجی که مراجعین از رواندرمانی میگیرند، به مخاطبان حرفهای خود کمک میکند تا نقاط ضعف خود را شناسایی کرده و با تمرینهای هدفمند و دریافت بازخورد دقیق، به طور مؤثری عملکرد خود را ارتقا دهند.
تمرین عامدانه رویکردی سیستماتیک است که بر بهبود نتایج رواندرمانی از طریق بررسی دقیق عملکرد درمانگر و دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی تأکید دارد. برخلاف بسیاری از رویکردهای سنتی که بیشتر بر یادگیری مدلها و تکنیکهای رواندرمانی متمرکز هستند، این کتاب راهی عملی برای ایجاد تغییرات پایدار در اثربخشی درمانگر ارائه میدهد.
این کتاب نه تنها برای رواندرمانگران باتجربه، بلکه برای تازهکاران این حوزه نیز یک منبع ارزشمند است. نویسندگان با بهرهگیری از سالها پژوهش در زمینه عملکرد حرفهای، به خوانندگان نشان میدهند که چگونه تمرین عامدانه میتواند به صورت تدریجی و مداوم باعث بهبود مهارتهای درمانی شود. علاوه بر این، کتاب بر اهمیت جمعآوری منظم دادههای مربوط به نتایج مراجعین تأکید دارد و به رواندرمانگران میآموزد که چگونه از این دادهها برای ارزیابی پیشرفت شخصی خود استفاده کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، مثالهای واقعی و ملموسی است که از دنیای کسبوکار و فرهنگ عامه ارائه شدهاند. این مثالها نشان میدهند که چگونه اصول تمرین عامدانه در زمینههای مختلف به کار گرفته شده و چگونه میتوان این اصول را به طور موفقیتآمیز در رواندرمانی نیز به کار برد. همچنین، کتاب بر نقش کلیدی دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی در رواندرمانی در فرآیند بهبود تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه میتوان با استفاده از این بازخوردها، به طور مؤثری نقاط ضعف را شناسایی و اصلاح کرد.
به طور کلی، نتایج بهتر در رواندرمانی یک راهنمای عملی و علمی است که به رواندرمانگران کمک میکند تا با بهکارگیری رویکردهای نوین و سیستماتیک، کیفیت خدمات خود را بهبود بخشند و نتایج بهتری را برای مراجعین خود به ارمغان بیاورند.
این کتاب مهمترین منبعی است که تا به حال درباره استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبودی اثربخشی رواندرمانگران نوشته شده است. امیدوارم ترجمه درخوری از این کتاب فوقالعاده ارزشمند ارائه کرده باشیم.
تمرین عامدانه رویکردی سیستماتیک است که بر بهبود نتایج رواندرمانی از طریق بررسی دقیق عملکرد درمانگر و دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی تأکید دارد. برخلاف بسیاری از رویکردهای سنتی که بیشتر بر یادگیری مدلها و تکنیکهای رواندرمانی متمرکز هستند، این کتاب راهی عملی برای ایجاد تغییرات پایدار در اثربخشی درمانگر ارائه میدهد.
این کتاب نه تنها برای رواندرمانگران باتجربه، بلکه برای تازهکاران این حوزه نیز یک منبع ارزشمند است. نویسندگان با بهرهگیری از سالها پژوهش در زمینه عملکرد حرفهای، به خوانندگان نشان میدهند که چگونه تمرین عامدانه میتواند به صورت تدریجی و مداوم باعث بهبود مهارتهای درمانی شود. علاوه بر این، کتاب بر اهمیت جمعآوری منظم دادههای مربوط به نتایج مراجعین تأکید دارد و به رواندرمانگران میآموزد که چگونه از این دادهها برای ارزیابی پیشرفت شخصی خود استفاده کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، مثالهای واقعی و ملموسی است که از دنیای کسبوکار و فرهنگ عامه ارائه شدهاند. این مثالها نشان میدهند که چگونه اصول تمرین عامدانه در زمینههای مختلف به کار گرفته شده و چگونه میتوان این اصول را به طور موفقیتآمیز در رواندرمانی نیز به کار برد. همچنین، کتاب بر نقش کلیدی دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی در رواندرمانی در فرآیند بهبود تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه میتوان با استفاده از این بازخوردها، به طور مؤثری نقاط ضعف را شناسایی و اصلاح کرد.
به طور کلی، نتایج بهتر در رواندرمانی یک راهنمای عملی و علمی است که به رواندرمانگران کمک میکند تا با بهکارگیری رویکردهای نوین و سیستماتیک، کیفیت خدمات خود را بهبود بخشند و نتایج بهتری را برای مراجعین خود به ارمغان بیاورند.
این کتاب مهمترین منبعی است که تا به حال درباره استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبودی اثربخشی رواندرمانگران نوشته شده است. امیدوارم ترجمه درخوری از این کتاب فوقالعاده ارزشمند ارائه کرده باشیم.
👏2
نتایج بهتر در درمان: استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبود اثربخشی رواندرمانی
✍🏻دکتر اسکات دی. میلر
در سال 2007، من و همکارانم مقالهای با عنوان «ابردرمانگران: راز موفقیت آنها چیست؟» منتشر کردیم. در آن مقاله، ما در مورد وضعیت تلاشهای ده ساله خود برای درک اینکه چرا برخی از رواندرمانگران به طور مداوم از دیگران مؤثرتر هستند، گزارش دادیم. اگرچه این پدیده برای اولین بار در اواسط دهه 1970 توسط روانشناس دیوید اف. ریکس گزارش شده بود، اما توضیح علمی برای اثربخشی برتر این رواندرمانگران از دسترس خارج بود. هدف ما ساده بود: بفهمیم بهترینها چه میکنند تا بقیه ما بتوانیم از آن تقلید کنیم و نتایج خود را بهبود بخشیم.
پس از شروعهای اشتباه و بنبستهای تجربی فراوان، معلوم شد که نکته کلیدی به سادگی این است که «بهترینِ بهترینها به سادگی برای بهبود عملکرد خود بیشتر از دیگران تلاش میکنند». تلاش آنها برای بهبود صرفاً در مورد صرف ساعتها نبود، بلکه صرف زمان برای دستیابی به اهداف عملکردی فراتر از سطح مهارتشان بود که در ادبیات متبحران و تبحر به عنوان «تمرین عامدانه» شناخته میشود. دههها پژوهش، تأثیر تمرین عامدانه را در طیف وسیعی از تلاشهای انسانی از جمله ورزش، موسیقی، جراحی، تدریس، برنامهنویسی کامپیوتر و شطرنج مستند کرده بود. با کمال تعجب، علیرغم این مبنای پژوهشی گسترده، تا زمان انتشار مقاله ما، این اصطلاح، چه رسد به فرآیند آزمودن تجربی آن، هرگز در هیچ مطالعه یا نشریهای در مورد رواندرمانی ظاهر نشده بود.
چهار سال گذشت تا مقالۀ بعدی در این زمینه منتشر شد. در «مسیر رسیدن به تسلط»، ما یک بهروزرسانی در مورد پژوهشها خود ارائه کردیم و این بار بر نقش مهم محیط در تمرین عامدانه موفق تمرکز کردیم. در تعدادی از کاربردهای عملی در سراسر جهان، ما کشف کردیم که بدون یک جامعه حامی، اکثریت افراد در حفظ تلاشهای خود شکست میخورند. معلوم شد که تمرین عامدانه سخت است. در این مقاله، ما نوع و حتی مکانهایی را که رواندرمانگران میتوانند از آنها حمایت لازم برای پشتکار را دریافت کنند، شرح دادیم.
در سال 2015، ما اولین تحقیق تجربی را در یک مجله معتبر در مورد نقش تمرین عامدانه در رواندرمانی منتشر کردیم. در طول شش سال طولانی که صرف این مطالعه انجام شد، ما نمیدانستیم که آیا کار قبلی ما تأیید میشود یا رد میشود. نیازی به گفتن نیست که ما از اینکه تجزیه و تحلیل دادهها نشان داد که مؤثرترین رواندرمانگران 2.5 برابر بیشتر از رواندرمانگران با نتایج متوسط، زمان به تمرین عامدانه اختصاص میدهند، خوشحال و آسوده خاطر شدیم. تجزیه و تحلیل بیشتر نشان داد عواملی که مدتها تصور میشد بر اثربخشی درمانگر تأثیر میگذارند، هیچ کمکی نمیکنند: از جمله سالهای مربوط به تجربۀ رواندرمانی، جنسیت، سن، رشته حرفهای، تعداد درمانجویانی که هر رواندرمانگر با آنها کار میکند و جهتگیری نظری.
در این مرحله، بسیاری از پروژههای دیگر در حال انجام بود.
• مروری بر 40 سال تحقیق در مورد نتایج برای تعیین اینکه آیا اثربخشی کلی رواندرمانی راکد، در حال بهبود یا کاهش است.
• مطالعهای در مورد تأثیر تجربه درمانگر بر اثربخشی.
• فراتحلیلی که تأثیر تمرین عامدانه را در مقابل «زمان صرف شده صرف» در یک فعالیت خاص مقایسه میکند.
• مطالعهای که بررسی میکند آیا درمانگران متوسط میتوانند نتایج خود را با انجام تمرین عامدانه بهبود بخشند. و
• یک کارآزمایی تصادفیسازی و کنترلشده که تأثیر یک فعالیت خاص تمرین عامدانه را بر مهارتهای ارتباطی درمانگر بررسی میکند.
نتایج، بسیاری از باورهای دیرینه را به چالش کشیده است. با این حال، مهمتر از همه، آنها اولین شواهد ملموس از مسیری را برای دستیابی به بهبود معتنبر نتایج درمانگران فردی ارائه کردهاند. به چیزی که مدتها از دسترس حوزۀ رواندرمانی خارج بود.
با در نظر گرفتن یافتهها آنچه برای ما معلوم شده این نکات است:
• علیرغم تکثیر مدلهای درمانی، نتیجه کلی رواندرمانی در چهار دهه بهبود نیافته است.
• برخلاف سنت و باور، اثربخشی درمانگر در واقع با افزایش تجربه در این زمینه کاهش مییابد.
• تأثیر تمرین عامدانه بر عملکرد دو برابر «زمان صرف شده صرف» است.
• انجام تمرین عامدانه به آرامی، پیوسته و به طور قابل توجهی اثربخشی درمانگر را بهبود میبخشد. و
• آموزش هدفمند تمرین عامدانه به طور قابل توجهی کسب مهارتهای اساسی ارتباطی و استفاده از آنها در موقعیتهای دیگر را بهبود میبخشد.
https://t.me/EntesharatEbneSina
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
✍🏻دکتر اسکات دی. میلر
در سال 2007، من و همکارانم مقالهای با عنوان «ابردرمانگران: راز موفقیت آنها چیست؟» منتشر کردیم. در آن مقاله، ما در مورد وضعیت تلاشهای ده ساله خود برای درک اینکه چرا برخی از رواندرمانگران به طور مداوم از دیگران مؤثرتر هستند، گزارش دادیم. اگرچه این پدیده برای اولین بار در اواسط دهه 1970 توسط روانشناس دیوید اف. ریکس گزارش شده بود، اما توضیح علمی برای اثربخشی برتر این رواندرمانگران از دسترس خارج بود. هدف ما ساده بود: بفهمیم بهترینها چه میکنند تا بقیه ما بتوانیم از آن تقلید کنیم و نتایج خود را بهبود بخشیم.
پس از شروعهای اشتباه و بنبستهای تجربی فراوان، معلوم شد که نکته کلیدی به سادگی این است که «بهترینِ بهترینها به سادگی برای بهبود عملکرد خود بیشتر از دیگران تلاش میکنند». تلاش آنها برای بهبود صرفاً در مورد صرف ساعتها نبود، بلکه صرف زمان برای دستیابی به اهداف عملکردی فراتر از سطح مهارتشان بود که در ادبیات متبحران و تبحر به عنوان «تمرین عامدانه» شناخته میشود. دههها پژوهش، تأثیر تمرین عامدانه را در طیف وسیعی از تلاشهای انسانی از جمله ورزش، موسیقی، جراحی، تدریس، برنامهنویسی کامپیوتر و شطرنج مستند کرده بود. با کمال تعجب، علیرغم این مبنای پژوهشی گسترده، تا زمان انتشار مقاله ما، این اصطلاح، چه رسد به فرآیند آزمودن تجربی آن، هرگز در هیچ مطالعه یا نشریهای در مورد رواندرمانی ظاهر نشده بود.
چهار سال گذشت تا مقالۀ بعدی در این زمینه منتشر شد. در «مسیر رسیدن به تسلط»، ما یک بهروزرسانی در مورد پژوهشها خود ارائه کردیم و این بار بر نقش مهم محیط در تمرین عامدانه موفق تمرکز کردیم. در تعدادی از کاربردهای عملی در سراسر جهان، ما کشف کردیم که بدون یک جامعه حامی، اکثریت افراد در حفظ تلاشهای خود شکست میخورند. معلوم شد که تمرین عامدانه سخت است. در این مقاله، ما نوع و حتی مکانهایی را که رواندرمانگران میتوانند از آنها حمایت لازم برای پشتکار را دریافت کنند، شرح دادیم.
در سال 2015، ما اولین تحقیق تجربی را در یک مجله معتبر در مورد نقش تمرین عامدانه در رواندرمانی منتشر کردیم. در طول شش سال طولانی که صرف این مطالعه انجام شد، ما نمیدانستیم که آیا کار قبلی ما تأیید میشود یا رد میشود. نیازی به گفتن نیست که ما از اینکه تجزیه و تحلیل دادهها نشان داد که مؤثرترین رواندرمانگران 2.5 برابر بیشتر از رواندرمانگران با نتایج متوسط، زمان به تمرین عامدانه اختصاص میدهند، خوشحال و آسوده خاطر شدیم. تجزیه و تحلیل بیشتر نشان داد عواملی که مدتها تصور میشد بر اثربخشی درمانگر تأثیر میگذارند، هیچ کمکی نمیکنند: از جمله سالهای مربوط به تجربۀ رواندرمانی، جنسیت، سن، رشته حرفهای، تعداد درمانجویانی که هر رواندرمانگر با آنها کار میکند و جهتگیری نظری.
در این مرحله، بسیاری از پروژههای دیگر در حال انجام بود.
• مروری بر 40 سال تحقیق در مورد نتایج برای تعیین اینکه آیا اثربخشی کلی رواندرمانی راکد، در حال بهبود یا کاهش است.
• مطالعهای در مورد تأثیر تجربه درمانگر بر اثربخشی.
• فراتحلیلی که تأثیر تمرین عامدانه را در مقابل «زمان صرف شده صرف» در یک فعالیت خاص مقایسه میکند.
• مطالعهای که بررسی میکند آیا درمانگران متوسط میتوانند نتایج خود را با انجام تمرین عامدانه بهبود بخشند. و
• یک کارآزمایی تصادفیسازی و کنترلشده که تأثیر یک فعالیت خاص تمرین عامدانه را بر مهارتهای ارتباطی درمانگر بررسی میکند.
نتایج، بسیاری از باورهای دیرینه را به چالش کشیده است. با این حال، مهمتر از همه، آنها اولین شواهد ملموس از مسیری را برای دستیابی به بهبود معتنبر نتایج درمانگران فردی ارائه کردهاند. به چیزی که مدتها از دسترس حوزۀ رواندرمانی خارج بود.
با در نظر گرفتن یافتهها آنچه برای ما معلوم شده این نکات است:
• علیرغم تکثیر مدلهای درمانی، نتیجه کلی رواندرمانی در چهار دهه بهبود نیافته است.
• برخلاف سنت و باور، اثربخشی درمانگر در واقع با افزایش تجربه در این زمینه کاهش مییابد.
• تأثیر تمرین عامدانه بر عملکرد دو برابر «زمان صرف شده صرف» است.
• انجام تمرین عامدانه به آرامی، پیوسته و به طور قابل توجهی اثربخشی درمانگر را بهبود میبخشد. و
• آموزش هدفمند تمرین عامدانه به طور قابل توجهی کسب مهارتهای اساسی ارتباطی و استفاده از آنها در موقعیتهای دیگر را بهبود میبخشد.
https://t.me/EntesharatEbneSina
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👏6👍1
بد_بودن_چگونه_میتواند_شما_را_رواندرمانگر_بهتری_کند.pdf
334.7 KB
بد بودن چگونه میتواند شما را رواندرمانگر بهتری کند
پرورش فرهنگ بازخورد گرفتن در کار رواندرمانی
نوشته بری دانکن، اسکات میلر و مارک هابل
مترجم: علی فیضی
پژوهشهای اخیر نشان میدهد که گروه کوچکی از درمانگران - که گاهی «ابردرمانگر » نامیده میشوند - در اکثر موارد به نتایج قابل توجهی برتر دست مییابند، در حالی که دیگران به طور قابل پیشبینی در بخشهای کمتر برجستۀ منحنی زنگولهای قرار میگیرند. اما خوشبختانه، حتی افراد معمولی نیز میتوانند با به کارگیری ویژگیهای این درمانگران برتر، اثربخشی درمانی خود را به طور قابل توجهی افزایش دهند. چگونه؟ پاسخ شگفتانگیز ساده را میتوان در گفته معروف مای وست یافت: «وقتی خوبم، خیلی خوبم، اما وقتی بدم بهترم.» درست است که در نگاه اول، این کلمات به نظر نمیرسد که برای درمانگران مناسب باشند؛ اما همانطور که در ادامه مشخص میشود، واقعاً مناسبند.
#رواندرمانگر_اثربخش
#رواندرمانی_اثربخش
#درمان_آگاهی_یافته_از_بازخورد
پرورش فرهنگ بازخورد گرفتن در کار رواندرمانی
نوشته بری دانکن، اسکات میلر و مارک هابل
مترجم: علی فیضی
پژوهشهای اخیر نشان میدهد که گروه کوچکی از درمانگران - که گاهی «ابردرمانگر » نامیده میشوند - در اکثر موارد به نتایج قابل توجهی برتر دست مییابند، در حالی که دیگران به طور قابل پیشبینی در بخشهای کمتر برجستۀ منحنی زنگولهای قرار میگیرند. اما خوشبختانه، حتی افراد معمولی نیز میتوانند با به کارگیری ویژگیهای این درمانگران برتر، اثربخشی درمانی خود را به طور قابل توجهی افزایش دهند. چگونه؟ پاسخ شگفتانگیز ساده را میتوان در گفته معروف مای وست یافت: «وقتی خوبم، خیلی خوبم، اما وقتی بدم بهترم.» درست است که در نگاه اول، این کلمات به نظر نمیرسد که برای درمانگران مناسب باشند؛ اما همانطور که در ادامه مشخص میشود، واقعاً مناسبند.
#رواندرمانگر_اثربخش
#رواندرمانی_اثربخش
#درمان_آگاهی_یافته_از_بازخورد
👏5
زوال و بازتعریف: تأملی کوتاه در آنچه برای روانکاوی رخ داده است
نویسنده: علی فیضی
سرنوشت روانکاوی را معمولاً در دو روایت متضاد خلاصه میکنند: یا بهعنوان نظریهای که کاملاً مرده است، یا بهعنوان رویکردی زنده و پویا که صرفاً در حال تحول و بازسازی است. اما بررسی دادههای کتابسنجی و تحلیل آن از منظر فلسفه علم، تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد: روانکاوی از جایگاه مرکزی خود در روانشناسی تجربی و روانپزشکی علمی فاصله گرفته، در حالی که در برخی حوزههای تفسیری و فرهنگی همچنان حضور دارد.
در این نوشته استدلال میکنم که این تحول را میتوان بهعنوان نمونهای از تغییر وضعیت یک برنامه پژوهشی بررسی کرد: برنامهای که در شکل کلاسیک خود با چالشهایی درباره قدرت توضیحی و آزمونپذیری مواجه شده، اما از طریق تغییر قلمرو کاربرد و بازتعریف نوع ادعای معرفتی خود به حیات ادامه داده است.
کاهش جایگاه روانکاوی در علم تجربی
مطالعات کتابسنجی اخیر نشان میدهند که حضور فروید و روانکاوی در جریان اصلی روانشناسی و روانپزشکی طی دهههای اخیر کاهش یافته است. یئونگ (۲۰۲۱) نشان میدهد که استناد به آثار فروید در روانشناسی و روانپزشکی نسبت به دهههای میانی قرن بیستم کاهش قابل توجهی داشته است، در حالی که حضور فروید در حوزههایی مانند علوم انسانی و مطالعات فرهنگی الگوی متفاوتی را نشان میدهد.
این دادهها به معنای ابطال همه ادعاهای روانکاوی نیستند؛ اما نشان میدهند که روانکاوی دیگر جایگاه مرکزی سابق را در تولید دانش تجربی روانشناسی ندارد. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه مرگ یک سنت فکری، بلکه کاهش نقش آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی غالب در روانشناسی علمی است.
روانکاوی از منظر لاکاتوش: برنامهای پیشرونده یا پسرونده؟
برای ارزیابی وضعیت یک سنت نظری، ایمره لاکاتوش معیار مهمی ارائه میکند: یک برنامه پژوهشی زمانی پیشرونده است که بتواند مسائل جدید ایجاد کند، پیشبینیهای تازه ارائه دهد و دستاوردهای تجربی تولید کند. صرف وجود پیروان یا تداوم یک زبان نظری برای نشاندادن سلامت یک برنامه پژوهشی کافی نیست.
از این منظر، میتوان استدلال کرد که روانکاوی کلاسیک با یک مسئله جدی مواجه شده است: کاهش توان آن در تولید فرضیههای تجربی جدید و رقابت با برنامههای پژوهشی رقیب در روانشناسی معاصر.
این بدان معنا نیست که همه مفاهیم روانکاوی بیارزش شدهاند؛ بلکه به این معناست که وضعیت آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی تجربی، با معیارهای لاکاتوشی، با چالشهای جدی روبهرو است.
تغییر قلمرو و تغییر نوع ادعا
یکی از ویژگیهای مهم تاریخ روانکاوی، تغییر جایگاه آن از حوزههای تجربی روانشناسی به حوزههایی مانند مطالعات فرهنگی، ادبیات و نظریه اجتماعی است. این تحول را میتوان به دو شکل متفاوت تفسیر کرد.
از یک دیدگاه، این تحول نشاندهنده توانایی یک نظریه برای یافتن کاربردهای جدید در حوزههای متفاوت معرفتی است. یک نظریه ممکن است در یک قلمرو بهعنوان توضیح علّی موفق نباشد، اما در قلمروی دیگر بهعنوان چارچوبی تفسیری همچنان ارزشمند باشد.
اما از دیدگاهی انتقادیتر، میتوان پرسید آیا این انتقال، پاسخی به کاهش موفقیت روانکاوی در حوزههایی بوده است که در آنها آزمون تجربی، پیشبینی و مقایسه نظریهها اهمیت بیشتری دارد.
نکته اصلی در اینجا این نیست که علوم انسانی فاقد معیارهای ارزیابی هستند؛ بلکه معیارهای ارزیابی در این حوزهها با علوم تجربی متفاوتاند. بنابراین مسئله بنیادی این است که روانکاوی در هر حوزه دقیقاً چه نوع ادعای معرفتی مطرح میکند.
کوهن و مسئله بقای چارچوبهای نظری
توماس کوهن نشان داد که چارچوبهای علمی صرفاً با مشاهده چند ناهنجاری کنار گذاشته نمیشوند. پارادایمها درون اجتماعات علمی، نظامهای آموزشی و شیوههای خاص تعریف مسئله تثبیت میشوند.
از این منظر، بقای روانکاوی پس از کاهش جایگاه آن در روانشناسی تجربی را میتوان بهعنوان نمونهای از ادامه حیات یک سنت نظری در اجتماعها و قلمروهای معرفتی متفاوت بررسی کرد.
با این حال، برای ارزیابی علمی یک برنامه پژوهشی، پرسش لاکاتوشی همچنان باقی میماند: آیا این تداوم با تولید دانش جدید همراه است یا صرفاً نشاندهنده بقای یک چارچوب تفسیری است؟
اثربخشی درمانی و مسئله نظریه
یکی از مهمترین استدلالهای معاصر در دفاع از روانکاوی، اشاره به اثربخشی برخی درمانهای روانپویشی است. اما این استدلال با یک مسئله معرفتشناختی مهم مواجه است:
اثربخشی یک مداخله درمانی، بهتنهایی صحت نظریهای را که برای توضیح اثر آن ارائه میشود اثبات نمیکند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
نویسنده: علی فیضی
سرنوشت روانکاوی را معمولاً در دو روایت متضاد خلاصه میکنند: یا بهعنوان نظریهای که کاملاً مرده است، یا بهعنوان رویکردی زنده و پویا که صرفاً در حال تحول و بازسازی است. اما بررسی دادههای کتابسنجی و تحلیل آن از منظر فلسفه علم، تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد: روانکاوی از جایگاه مرکزی خود در روانشناسی تجربی و روانپزشکی علمی فاصله گرفته، در حالی که در برخی حوزههای تفسیری و فرهنگی همچنان حضور دارد.
در این نوشته استدلال میکنم که این تحول را میتوان بهعنوان نمونهای از تغییر وضعیت یک برنامه پژوهشی بررسی کرد: برنامهای که در شکل کلاسیک خود با چالشهایی درباره قدرت توضیحی و آزمونپذیری مواجه شده، اما از طریق تغییر قلمرو کاربرد و بازتعریف نوع ادعای معرفتی خود به حیات ادامه داده است.
کاهش جایگاه روانکاوی در علم تجربی
مطالعات کتابسنجی اخیر نشان میدهند که حضور فروید و روانکاوی در جریان اصلی روانشناسی و روانپزشکی طی دهههای اخیر کاهش یافته است. یئونگ (۲۰۲۱) نشان میدهد که استناد به آثار فروید در روانشناسی و روانپزشکی نسبت به دهههای میانی قرن بیستم کاهش قابل توجهی داشته است، در حالی که حضور فروید در حوزههایی مانند علوم انسانی و مطالعات فرهنگی الگوی متفاوتی را نشان میدهد.
این دادهها به معنای ابطال همه ادعاهای روانکاوی نیستند؛ اما نشان میدهند که روانکاوی دیگر جایگاه مرکزی سابق را در تولید دانش تجربی روانشناسی ندارد. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه مرگ یک سنت فکری، بلکه کاهش نقش آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی غالب در روانشناسی علمی است.
روانکاوی از منظر لاکاتوش: برنامهای پیشرونده یا پسرونده؟
برای ارزیابی وضعیت یک سنت نظری، ایمره لاکاتوش معیار مهمی ارائه میکند: یک برنامه پژوهشی زمانی پیشرونده است که بتواند مسائل جدید ایجاد کند، پیشبینیهای تازه ارائه دهد و دستاوردهای تجربی تولید کند. صرف وجود پیروان یا تداوم یک زبان نظری برای نشاندادن سلامت یک برنامه پژوهشی کافی نیست.
از این منظر، میتوان استدلال کرد که روانکاوی کلاسیک با یک مسئله جدی مواجه شده است: کاهش توان آن در تولید فرضیههای تجربی جدید و رقابت با برنامههای پژوهشی رقیب در روانشناسی معاصر.
این بدان معنا نیست که همه مفاهیم روانکاوی بیارزش شدهاند؛ بلکه به این معناست که وضعیت آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی تجربی، با معیارهای لاکاتوشی، با چالشهای جدی روبهرو است.
تغییر قلمرو و تغییر نوع ادعا
یکی از ویژگیهای مهم تاریخ روانکاوی، تغییر جایگاه آن از حوزههای تجربی روانشناسی به حوزههایی مانند مطالعات فرهنگی، ادبیات و نظریه اجتماعی است. این تحول را میتوان به دو شکل متفاوت تفسیر کرد.
از یک دیدگاه، این تحول نشاندهنده توانایی یک نظریه برای یافتن کاربردهای جدید در حوزههای متفاوت معرفتی است. یک نظریه ممکن است در یک قلمرو بهعنوان توضیح علّی موفق نباشد، اما در قلمروی دیگر بهعنوان چارچوبی تفسیری همچنان ارزشمند باشد.
اما از دیدگاهی انتقادیتر، میتوان پرسید آیا این انتقال، پاسخی به کاهش موفقیت روانکاوی در حوزههایی بوده است که در آنها آزمون تجربی، پیشبینی و مقایسه نظریهها اهمیت بیشتری دارد.
نکته اصلی در اینجا این نیست که علوم انسانی فاقد معیارهای ارزیابی هستند؛ بلکه معیارهای ارزیابی در این حوزهها با علوم تجربی متفاوتاند. بنابراین مسئله بنیادی این است که روانکاوی در هر حوزه دقیقاً چه نوع ادعای معرفتی مطرح میکند.
کوهن و مسئله بقای چارچوبهای نظری
توماس کوهن نشان داد که چارچوبهای علمی صرفاً با مشاهده چند ناهنجاری کنار گذاشته نمیشوند. پارادایمها درون اجتماعات علمی، نظامهای آموزشی و شیوههای خاص تعریف مسئله تثبیت میشوند.
از این منظر، بقای روانکاوی پس از کاهش جایگاه آن در روانشناسی تجربی را میتوان بهعنوان نمونهای از ادامه حیات یک سنت نظری در اجتماعها و قلمروهای معرفتی متفاوت بررسی کرد.
با این حال، برای ارزیابی علمی یک برنامه پژوهشی، پرسش لاکاتوشی همچنان باقی میماند: آیا این تداوم با تولید دانش جدید همراه است یا صرفاً نشاندهنده بقای یک چارچوب تفسیری است؟
اثربخشی درمانی و مسئله نظریه
یکی از مهمترین استدلالهای معاصر در دفاع از روانکاوی، اشاره به اثربخشی برخی درمانهای روانپویشی است. اما این استدلال با یک مسئله معرفتشناختی مهم مواجه است:
اثربخشی یک مداخله درمانی، بهتنهایی صحت نظریهای را که برای توضیح اثر آن ارائه میشود اثبات نمیکند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍2❤1
رویکردهای درمانی با مبانی نظری متفاوت میتوانند پیامدهای مشابهی ایجاد کنند. بنابراین موفقیت یک درمان میتواند نشاندهنده ارزش عملی آن باشد، بدون اینکه تمام مفروضات نظری پشت آن را تأیید کند.
این مسئله درباره همه رواندرمانیها صدق میکند، نه فقط روانکاوی.
برای مثال، موفقیت یک درمان مبتنی بر نظریه کرنبرگ نشان میدهد که آن بسته درمانی در شرایط مشخصی میتواند مفید باشد؛ اما بهتنهایی نشان نمیدهد که تمام مدل نظری درباره ساختار شخصیت، آسیبشناسی و سازوکار تغییر که پشت آن قرار دارد، درست است.
مسئله روانکاوی معاصر: کدام نوع ادعا؟
یکی از تنشهای مهم در روانکاوی معاصر این است که گاهی در قالب یک سنت تفسیری درباره معنا، فرهنگ و سوژه معرفی میشود، و گاهی بهعنوان نظریهای علمی درباره ذهن، مغز و درمان.
اگر روانکاوی خود را نظریهای تجربی درباره سازوکارهای ذهن بداند، باید با معیارهای علوم تجربی سنجیده شود. اگر خود را سنتی تفسیری بداند، باید بر اساس معیارهای حوزههای تفسیری ارزیابی شود.
مسئله اصلی این نیست که روانکاوی زنده است یا مرده. مسئله این است که در چه معنایی زنده است.
اگر آن را یک برنامه پژوهشی تجربی بدانیم، شواهد تاریخی نشان میدهند که با کاهش جایگاه و قدرت زایندگی مواجه شده است. اگر آن را یک سنت تفسیری و فرهنگی بدانیم، داستان متفاوت خواهد بود.
سرنوشت روانکاوی نمونهای مهم از این پرسش فلسفه علم است که چگونه یک سنت نظری میتواند پس از کاهش موفقیت در یک قلمرو، با تغییر نوع ادعا و قلمرو کاربرد خود به حیات ادامه دهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
منابع:
Kuhn, T. S. (1970). The structure of scientific revolutions (2nd ed.). University of Chicago Press.
Lakatos, I. (1978). The methodology of scientific research programmes: Philosophical papers (Vol. 1). Cambridge University Press.
Yeung, A. W. K. (2021). Is the influence of Freud declining in psychology and psychiatry? A bibliometric analysis. Frontiers in Psychology, 12, 631516.
https://doi.org/10.3389/fpsyg.2021.631516
Zagaria, A., & Lombardi, L. (2023). A new perspective on trends in psychology. Research Square.
https://doi.org/10.21203/rs.3.rs-3499916/v1
این مسئله درباره همه رواندرمانیها صدق میکند، نه فقط روانکاوی.
برای مثال، موفقیت یک درمان مبتنی بر نظریه کرنبرگ نشان میدهد که آن بسته درمانی در شرایط مشخصی میتواند مفید باشد؛ اما بهتنهایی نشان نمیدهد که تمام مدل نظری درباره ساختار شخصیت، آسیبشناسی و سازوکار تغییر که پشت آن قرار دارد، درست است.
مسئله روانکاوی معاصر: کدام نوع ادعا؟
یکی از تنشهای مهم در روانکاوی معاصر این است که گاهی در قالب یک سنت تفسیری درباره معنا، فرهنگ و سوژه معرفی میشود، و گاهی بهعنوان نظریهای علمی درباره ذهن، مغز و درمان.
اگر روانکاوی خود را نظریهای تجربی درباره سازوکارهای ذهن بداند، باید با معیارهای علوم تجربی سنجیده شود. اگر خود را سنتی تفسیری بداند، باید بر اساس معیارهای حوزههای تفسیری ارزیابی شود.
مسئله اصلی این نیست که روانکاوی زنده است یا مرده. مسئله این است که در چه معنایی زنده است.
اگر آن را یک برنامه پژوهشی تجربی بدانیم، شواهد تاریخی نشان میدهند که با کاهش جایگاه و قدرت زایندگی مواجه شده است. اگر آن را یک سنت تفسیری و فرهنگی بدانیم، داستان متفاوت خواهد بود.
سرنوشت روانکاوی نمونهای مهم از این پرسش فلسفه علم است که چگونه یک سنت نظری میتواند پس از کاهش موفقیت در یک قلمرو، با تغییر نوع ادعا و قلمرو کاربرد خود به حیات ادامه دهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
منابع:
Kuhn, T. S. (1970). The structure of scientific revolutions (2nd ed.). University of Chicago Press.
Lakatos, I. (1978). The methodology of scientific research programmes: Philosophical papers (Vol. 1). Cambridge University Press.
Yeung, A. W. K. (2021). Is the influence of Freud declining in psychology and psychiatry? A bibliometric analysis. Frontiers in Psychology, 12, 631516.
https://doi.org/10.3389/fpsyg.2021.631516
Zagaria, A., & Lombardi, L. (2023). A new perspective on trends in psychology. Research Square.
https://doi.org/10.21203/rs.3.rs-3499916/v1
Frontiers
Frontiers | Is the Influence of Freud Declining in Psychology and Psychiatry? A Bibliometric Analysis
Sigmund Freud is occasionally perceived as outdated and his work no longer relevant to the academia. The citing papers (CPs) that cited Freud works were coll...
راه رسیدن به چیرگی در رواندرمانی.pdf
443.7 KB
این مقاله رواندرمانگران را تشویق میکند که به دنبال زبدگی بالینی باشند. کارآزماییهای بالینی تصادفی نشان دادهاند که زبدگی منحصر به عدهای معدود نیست، بلکه در دسترس همه است. شناخت خط پایۀ اثربخشی، مشغول شدن به تمرین عامدانه و دریافت بازخورد، اثربخشی رواندرمانگان را تا سه برابر افزایش میدهد، میزان ترک درمان را به نصف کاهش میدهد، میزان وخامت مراجعان را به یک سوم کاهش میدهد، بهبودی را دو سوم سرعت میبخشد، رضایت مراجع را بهبود میبخشد و هزینۀ مراقبت را کاهش میدهد. اسکات میلر و مارک هابل در مقاله استدلال میکنند که دستاورد فردی و جستجوی زبدگی در جوامع حمایتگر شکوفا میشود. رواندرمانگرانی که با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، دانش و تجربه و خطاهایشان را به اشتراک میگذارند و از یکدیگر یاد میگیرند، نتایج بهتری برای مراجعان خود نشان میدهند. برای ایجاد و حفظ فرهنگ زبدگی باید سیستم ارائه خدمات بسته و ریسکگریز خود را کنار بگذاریم و مدلی باز، شفاف و خطامحور از عملکرد بالینی را بپذیریم.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
❤2