چه چیزی تروما را درمان میکند؟
اسکات دی .میلر
گروهی از متخصصان فریاد میزنند: «مواجهه! این تنها راه اثباتشده است»
دیگران پافشاری میکنند: «نه، نه، شما میتوانید با ضربه زدن به خودتان به آزادی عاطفی برسید»
گروه دیگری بحث را ادامه میدهد: «چرند است! حرکات جهشی افقی چشم راهحل است!»
چند نفر که بهویژه به مسائل نظری مسلط هستند، هشدار میدهند: «مراقب گفتمان غالب باشید؛ تمرکز بر آنچه برای فرد رخ داده است، میتواند او را دوباره آسیبپذیر کند. بهجای این کار، به آنها کمک کنید تا تجربیات خود را بازآفرینی کنند.»
در همین حال، گروهی کوچکتر و کمصداتر سرشان را با ناباوری تکان میدهند و میگویند: «هیچ راه میانبری وجود ندارد. درمان تنها از طریق شناسایی و «پرداختن» به احساسات ناخودآگاه دردناک به دست میآید.»
مراجعه به تحقیقات برای یافتن پاسخ این سوال - «چه چیزی تروما را درمان میکند؟» - وضوح چندانی ارائه نمیدهد. طرفداران اکثر رویکردها شواهدی دارند که نشان میدهد روش مورد نظرشان مؤثر است؛ حداقل یک مطالعه، و اغلب بسیار بیشتر، که همه را گیج میکند. به زبان ساده، چگونه ممکن است همهی رویکردها مؤثر باشند، با توجه به اینکه هر یک توضیحات و تکنیکهای متفاوت و اغلب متناقض ارائه میدهند؟ با این حال، عدم برتری مداوم یک رویکرد خاص بر دیگران، دقیقاً همان چیزی است که آخرین مطالعات جداسازی عناصر درمان و فراتحلیلها نشان میدهند(1،2،3،4،5،6،7)
رایجترین توضیح برای اینکه چرا همه رویکردها بهطور یکسان مؤثرند، این است که مدلهای مختلف برای افراد متفاوتی جواب میدهند. بهعبارتی دیگر، آنچه به طور کلی مؤثر است، ممکن است برای فرد خاصی کار نکند. مدافعان این دیدگاه تأکید میکنند که «انتخاب کلیدی است.»
اخیراً، و شاید بهعنوان واکنشی به ناتوانی مداوم در یافتن تفاوت معنادار بین نتایج درمانهای مختلف، سخن از مجموعهای از «راهبردهای درمانی فرامکانیسمی... [که نقش مکانیسم خاصی را در توسعه و نگهداری انواع آسیبشناسیهای روانی هدف قرار میدهند]» رایج شده است. جالب اینجاست که درخواست برای یک «پروتکل درمانی عمومی»، اکنون به موضع اصلی کسانی [نظیر دیوید بارلو] تبدیل شده است که زمانی برای فهرستهای رسمی درمانهای خاص برای اختلالات خاص تبلیغ میکردند (8)
پس کدام توضیح معتبر است؟ شواهد تجربی نیز در اینجا وضوح چندانی ارائه نمیدهد. اما آنچه مهم است، این است که این دو دیدگاه متضاد یک فرض مشترک دارند: درمان نتیجۀ استفادۀ صحیح از روشهای مناسب درمانی است.
اما اگر این فرض نادرست باشد چه؟ اگر تکنیکهای درمانی - چه مختص یک مدل خاص یا مشترک بین همه - ذاتاً قدرتی برای درمان نداشته باشند، در آن صورت جایگاه ما به عنوان یک حرفه کجاست؟ آیا به این معناست که روشهای ما معادل پر جادویی دامبو هستند؟
روانشناس استیفن بیکن پیشنهاد میکند: «اگر آنچه تحقیقات نشان میدهد را بپذیریم، تغییر زیادی در توانایی ما برای کمک و درمان رخ میدهد. رواندرمانی، به عنوان یک علم، شبیه مهندسی نیست؛ این رشته در واقعیتی متفاوت عمل میکند».
اخیراً، فرصتی داشتم تا با استیفن دربارهی کارش و کتاب جدید و تأملبرانگیز و کاملاً کاربردیاش، «کاربست رواندرمانی در واقعیتی برساختهشده: آیین، کاریزما، و بهبود نتایج مراجعین» (9) مصاحبه کنم.
همانطور که خواهید دید، او فردی بسیار جالب است: شش سال در یک آشرام (محلی برای انجام تمرینات معنوی و خلوتگزینی) زندگی کرده، همسایه و شاگرد کریشنامورتی بوده، مدرکی دانشگاهی در مطالعات دینی دارد و چند خصوصیت جالب دیگر. عبارت «بهبود نتایج مراجعین» که در عنوان کتابش به آن اشاره شده، بلافاصله توجه مرا جلب کرد. تا وقتی 30 دقیقه کامل در اختیار داشته باشید صبر کنید، چون این مصاحبه یکی از طولانیترین مصاحبههای من است و مطمئنم که هر دقیقه آن را میخواهید تماشا کنید.
لینک مصاحبه اسکات میلر با استیفن بیکن:
https://www.youtube.com/watch?v=HP0e8RycRjo
منابع:
1. Watts, B. V., Schnurr, P. P., Mayo, L., Young-Xu, Y., Weeks, W. B., & Friedman, M. J. (2013). Meta-analysis of the efficacy of treatments for posttraumatic stress disorder. The Journal of clinical psychiatry, 74(6), 11710.
2. Bell, E. C., Marcus, D. K., & Goodlad, J. K. (2013). Are the parts as good as the whole? A meta-analysis of component treatment studies. Journal of Consulting and Clinical Psychology, 81(4), 722.
3. Powers, M. B., Halpern, J. M., Ferenschak, M. P., Gillihan, S. J., & Foa, E. B. (2010). A meta-analytic review of prolonged exposure for posttraumatic stress disorder. Clinical psychology review, 30(6), 635-641.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
اسکات دی .میلر
گروهی از متخصصان فریاد میزنند: «مواجهه! این تنها راه اثباتشده است»
دیگران پافشاری میکنند: «نه، نه، شما میتوانید با ضربه زدن به خودتان به آزادی عاطفی برسید»
گروه دیگری بحث را ادامه میدهد: «چرند است! حرکات جهشی افقی چشم راهحل است!»
چند نفر که بهویژه به مسائل نظری مسلط هستند، هشدار میدهند: «مراقب گفتمان غالب باشید؛ تمرکز بر آنچه برای فرد رخ داده است، میتواند او را دوباره آسیبپذیر کند. بهجای این کار، به آنها کمک کنید تا تجربیات خود را بازآفرینی کنند.»
در همین حال، گروهی کوچکتر و کمصداتر سرشان را با ناباوری تکان میدهند و میگویند: «هیچ راه میانبری وجود ندارد. درمان تنها از طریق شناسایی و «پرداختن» به احساسات ناخودآگاه دردناک به دست میآید.»
مراجعه به تحقیقات برای یافتن پاسخ این سوال - «چه چیزی تروما را درمان میکند؟» - وضوح چندانی ارائه نمیدهد. طرفداران اکثر رویکردها شواهدی دارند که نشان میدهد روش مورد نظرشان مؤثر است؛ حداقل یک مطالعه، و اغلب بسیار بیشتر، که همه را گیج میکند. به زبان ساده، چگونه ممکن است همهی رویکردها مؤثر باشند، با توجه به اینکه هر یک توضیحات و تکنیکهای متفاوت و اغلب متناقض ارائه میدهند؟ با این حال، عدم برتری مداوم یک رویکرد خاص بر دیگران، دقیقاً همان چیزی است که آخرین مطالعات جداسازی عناصر درمان و فراتحلیلها نشان میدهند(1،2،3،4،5،6،7)
رایجترین توضیح برای اینکه چرا همه رویکردها بهطور یکسان مؤثرند، این است که مدلهای مختلف برای افراد متفاوتی جواب میدهند. بهعبارتی دیگر، آنچه به طور کلی مؤثر است، ممکن است برای فرد خاصی کار نکند. مدافعان این دیدگاه تأکید میکنند که «انتخاب کلیدی است.»
اخیراً، و شاید بهعنوان واکنشی به ناتوانی مداوم در یافتن تفاوت معنادار بین نتایج درمانهای مختلف، سخن از مجموعهای از «راهبردهای درمانی فرامکانیسمی... [که نقش مکانیسم خاصی را در توسعه و نگهداری انواع آسیبشناسیهای روانی هدف قرار میدهند]» رایج شده است. جالب اینجاست که درخواست برای یک «پروتکل درمانی عمومی»، اکنون به موضع اصلی کسانی [نظیر دیوید بارلو] تبدیل شده است که زمانی برای فهرستهای رسمی درمانهای خاص برای اختلالات خاص تبلیغ میکردند (8)
پس کدام توضیح معتبر است؟ شواهد تجربی نیز در اینجا وضوح چندانی ارائه نمیدهد. اما آنچه مهم است، این است که این دو دیدگاه متضاد یک فرض مشترک دارند: درمان نتیجۀ استفادۀ صحیح از روشهای مناسب درمانی است.
اما اگر این فرض نادرست باشد چه؟ اگر تکنیکهای درمانی - چه مختص یک مدل خاص یا مشترک بین همه - ذاتاً قدرتی برای درمان نداشته باشند، در آن صورت جایگاه ما به عنوان یک حرفه کجاست؟ آیا به این معناست که روشهای ما معادل پر جادویی دامبو هستند؟
روانشناس استیفن بیکن پیشنهاد میکند: «اگر آنچه تحقیقات نشان میدهد را بپذیریم، تغییر زیادی در توانایی ما برای کمک و درمان رخ میدهد. رواندرمانی، به عنوان یک علم، شبیه مهندسی نیست؛ این رشته در واقعیتی متفاوت عمل میکند».
اخیراً، فرصتی داشتم تا با استیفن دربارهی کارش و کتاب جدید و تأملبرانگیز و کاملاً کاربردیاش، «کاربست رواندرمانی در واقعیتی برساختهشده: آیین، کاریزما، و بهبود نتایج مراجعین» (9) مصاحبه کنم.
همانطور که خواهید دید، او فردی بسیار جالب است: شش سال در یک آشرام (محلی برای انجام تمرینات معنوی و خلوتگزینی) زندگی کرده، همسایه و شاگرد کریشنامورتی بوده، مدرکی دانشگاهی در مطالعات دینی دارد و چند خصوصیت جالب دیگر. عبارت «بهبود نتایج مراجعین» که در عنوان کتابش به آن اشاره شده، بلافاصله توجه مرا جلب کرد. تا وقتی 30 دقیقه کامل در اختیار داشته باشید صبر کنید، چون این مصاحبه یکی از طولانیترین مصاحبههای من است و مطمئنم که هر دقیقه آن را میخواهید تماشا کنید.
لینک مصاحبه اسکات میلر با استیفن بیکن:
https://www.youtube.com/watch?v=HP0e8RycRjo
منابع:
1. Watts, B. V., Schnurr, P. P., Mayo, L., Young-Xu, Y., Weeks, W. B., & Friedman, M. J. (2013). Meta-analysis of the efficacy of treatments for posttraumatic stress disorder. The Journal of clinical psychiatry, 74(6), 11710.
2. Bell, E. C., Marcus, D. K., & Goodlad, J. K. (2013). Are the parts as good as the whole? A meta-analysis of component treatment studies. Journal of Consulting and Clinical Psychology, 81(4), 722.
3. Powers, M. B., Halpern, J. M., Ferenschak, M. P., Gillihan, S. J., & Foa, E. B. (2010). A meta-analytic review of prolonged exposure for posttraumatic stress disorder. Clinical psychology review, 30(6), 635-641.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍4
نقدی مقدماتی بر مفهوم شخصیت در نظریههای روانپویا با توجه به نظریه ارگودیک:
سنجش و درمان بر اساس مغالطۀ مقدمات نادرست
قضیه به طور کلی چیست و مشکل کجاست؟
در نظریههای روانپویا، شخصیت به عنوان ساختاری نسبتاً پایدار و ثابت در نظر گرفته میشود که رفتار، احساسات و افکار فرد را در طول زمان و در شرایط مختلف شکل میدهد. ابزارهایی مانند پرسشنامه سازمان شخصیت (IPO) و رویه ارزیابی شدلر-وستن (SWAP-II)بر اساس همین مفهوم از شخصیت طراحی شدهاند تا با استفاده از ترکیبی از روشهای کیفی و کمی، از جمله مصاحبههای عمیق و مشاهدههای بالینی، به سنجش و طبقهبندی این ساختارهای شخصیتی بپردازند و راهنمای سنجش و درمان و نیز سنجهای برای نتایج درمانی باشند... اما با توجه به نظریه ارگودیک، فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی ممکن است نادرست باشد. اگر این نظریه در روانشناسی قابل اطلاق باشد و تغییرات درونفردی و بینفردی به گونهای باشند که نتوان آنها را تعمیم داد، استفاده از این ابزارها میتواند مغالطهای بر پایه فرضهای نادرست (false premise fallacy ) باشد.
نظریه ارگودیک و کاربرد آن در روانشناسی
نظریه ارگودیک که از ریاضیات و فیزیک آماری سرچشمه گرفته است، به مطالعه سیستمهای پویا در طول زمان میپردازد. در روانشناسی، بر مبنای این نظریه میتوان بیان کرد که الگوهای مشاهدهشده در سطح گروهی نمیتوانند بهطور مستقیم به سطح فردی تعمیم داده شوند، مگر آنکه دادهها از لحاظ ساختاری و زمانی یکسان باشند. بهطور خاص، دو شرط اصلی ارگودیسیتی، یعنی همگنی و ایستایی، باید رعایت شوند تا الگوهای آماری گروهی به فرد قابل تعمیم باشند. با این حال، تحقیقات نشان میدهند که انسانها به دلیل داشتن پویاییهای منحصربهفرد در طول زمان، اغلب غیراَرگودیک هستند و به این ترتیب نمیتوان دادههای بینفردی را مستقیماً به سطح فردی تعمیم داد. (در ادامه به این پدیده به طور مختصر با واژۀ غیرارگودیک بودن اشاره خواهم کرد.)
اشکال اساسی در مفهوم ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی: پس IPO و SWAP به چه کار میآیند؟!
پدیدۀ غیرارگودیک بودن تأکید میکند که ابزارهایی مانند IPO و SWAP-II که بر اساس فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی طراحی شدهاند، ممکن است به دلیل فرضیات نادرست در سطح فردی ناکارآمد باشند (و البته هر ابزار سنجش شخصیت که بر مبنای فرضیۀ نادرست ارگودیک بودن دادههای مرتبط با روانشناسی انسان طراحی شده باشد). این ابزارها اگرچه در سطوح گروهی معتبر هستند، ممکن است نتایج نادرستی در سطح فردی ارائه دهند. برای مثال، اگر روانشناسی فرد در طول زمان و شرایط مختلف تغییر کند، این ابزارها نمیتوانند پویاییهای روان او را به درستی بازتاب دهند. این امر منجر به مغالطهای موسوم به "مغالطه مقدمات نادرست" میشود که هم در سطح سنجش و هم در سطح درمان اثرات منفی دارد:
1. سنجشهای بالینی غیرقابل اطمینان: این ابزارها نمیتوانند تغییرات و پویاییهای فرد را بهدرستی منعکس کنند و به همین دلیل، ممکن است نتایج سنجش نادرستی ارائه دهند.
2. درمانهایی با مکانیسم اثر نامعلوم: برنامههای درمانی که بر اساس این سنجشهای نادرست طراحی شوند یا آنها را به عنوان معیاری برای سنجش درمان به کار ببرند، ممکن است با تغییرات و پویاییهای روان فرد همخوانی نداشته و استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای سنجش مکانیسم اثربخشی دچار همان مغلطۀ مقدمات نادرست است.
اما چنین ابزارهایی هم از روشهای کمی و کیفی استفاده میکنند!
حتی با ترکیب روشهای کیفی و کمی، ابزارهای روانپویا مانند IPO و SWAP-II بر اساس سازههایی شخصیتی شکل یافتهاند که علاوه بر اتکا به نظریه و تجربۀ بالینی، در سنجش کمّی، روایی و اعتبار خود را از تحلیلهای گروهی کسب کردهاند. اما با توجه به نظریه ارگودیک، تعمیم این سازهها به سطح فردی بهندرت امکانپذیر است. هر فرد مسیر تحول و پویاییهای خاص خود را دارد و فرض ثبات ساختارهای شخصیتی ممکن است منجر به درک نادرست از روانشناسی فردی شود.
چالشی پیشاروی اثربخشی درمانهای روانپویا
تناقض میان نظریههای روانپویای شخصیت و شواهد مربوط به غیراَرگودیک بودن روانشناسی انسان، اثربخشی درمانهای روانپویشی نظیر رواندرمانی متمرکز بر انتقال (TFP) و درمان مبتنی بر ذهنیسازی (MBT) را به چالش میکشد. هر دو روش درمانی و البته تقریبا هر رواندرمانی روانکاوانۀ دیگری بر این باور استوارند که مکانیسم تغییر اصلی از طریق تغییر در سازمان شخصیتی بیمار محقق میشود.
سنجش و درمان بر اساس مغالطۀ مقدمات نادرست
قضیه به طور کلی چیست و مشکل کجاست؟
در نظریههای روانپویا، شخصیت به عنوان ساختاری نسبتاً پایدار و ثابت در نظر گرفته میشود که رفتار، احساسات و افکار فرد را در طول زمان و در شرایط مختلف شکل میدهد. ابزارهایی مانند پرسشنامه سازمان شخصیت (IPO) و رویه ارزیابی شدلر-وستن (SWAP-II)بر اساس همین مفهوم از شخصیت طراحی شدهاند تا با استفاده از ترکیبی از روشهای کیفی و کمی، از جمله مصاحبههای عمیق و مشاهدههای بالینی، به سنجش و طبقهبندی این ساختارهای شخصیتی بپردازند و راهنمای سنجش و درمان و نیز سنجهای برای نتایج درمانی باشند... اما با توجه به نظریه ارگودیک، فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی ممکن است نادرست باشد. اگر این نظریه در روانشناسی قابل اطلاق باشد و تغییرات درونفردی و بینفردی به گونهای باشند که نتوان آنها را تعمیم داد، استفاده از این ابزارها میتواند مغالطهای بر پایه فرضهای نادرست (false premise fallacy ) باشد.
نظریه ارگودیک و کاربرد آن در روانشناسی
نظریه ارگودیک که از ریاضیات و فیزیک آماری سرچشمه گرفته است، به مطالعه سیستمهای پویا در طول زمان میپردازد. در روانشناسی، بر مبنای این نظریه میتوان بیان کرد که الگوهای مشاهدهشده در سطح گروهی نمیتوانند بهطور مستقیم به سطح فردی تعمیم داده شوند، مگر آنکه دادهها از لحاظ ساختاری و زمانی یکسان باشند. بهطور خاص، دو شرط اصلی ارگودیسیتی، یعنی همگنی و ایستایی، باید رعایت شوند تا الگوهای آماری گروهی به فرد قابل تعمیم باشند. با این حال، تحقیقات نشان میدهند که انسانها به دلیل داشتن پویاییهای منحصربهفرد در طول زمان، اغلب غیراَرگودیک هستند و به این ترتیب نمیتوان دادههای بینفردی را مستقیماً به سطح فردی تعمیم داد. (در ادامه به این پدیده به طور مختصر با واژۀ غیرارگودیک بودن اشاره خواهم کرد.)
اشکال اساسی در مفهوم ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی: پس IPO و SWAP به چه کار میآیند؟!
پدیدۀ غیرارگودیک بودن تأکید میکند که ابزارهایی مانند IPO و SWAP-II که بر اساس فرض ثبات نسبی ساختارهای شخصیتی طراحی شدهاند، ممکن است به دلیل فرضیات نادرست در سطح فردی ناکارآمد باشند (و البته هر ابزار سنجش شخصیت که بر مبنای فرضیۀ نادرست ارگودیک بودن دادههای مرتبط با روانشناسی انسان طراحی شده باشد). این ابزارها اگرچه در سطوح گروهی معتبر هستند، ممکن است نتایج نادرستی در سطح فردی ارائه دهند. برای مثال، اگر روانشناسی فرد در طول زمان و شرایط مختلف تغییر کند، این ابزارها نمیتوانند پویاییهای روان او را به درستی بازتاب دهند. این امر منجر به مغالطهای موسوم به "مغالطه مقدمات نادرست" میشود که هم در سطح سنجش و هم در سطح درمان اثرات منفی دارد:
1. سنجشهای بالینی غیرقابل اطمینان: این ابزارها نمیتوانند تغییرات و پویاییهای فرد را بهدرستی منعکس کنند و به همین دلیل، ممکن است نتایج سنجش نادرستی ارائه دهند.
2. درمانهایی با مکانیسم اثر نامعلوم: برنامههای درمانی که بر اساس این سنجشهای نادرست طراحی شوند یا آنها را به عنوان معیاری برای سنجش درمان به کار ببرند، ممکن است با تغییرات و پویاییهای روان فرد همخوانی نداشته و استفاده از آنها به عنوان ابزاری برای سنجش مکانیسم اثربخشی دچار همان مغلطۀ مقدمات نادرست است.
اما چنین ابزارهایی هم از روشهای کمی و کیفی استفاده میکنند!
حتی با ترکیب روشهای کیفی و کمی، ابزارهای روانپویا مانند IPO و SWAP-II بر اساس سازههایی شخصیتی شکل یافتهاند که علاوه بر اتکا به نظریه و تجربۀ بالینی، در سنجش کمّی، روایی و اعتبار خود را از تحلیلهای گروهی کسب کردهاند. اما با توجه به نظریه ارگودیک، تعمیم این سازهها به سطح فردی بهندرت امکانپذیر است. هر فرد مسیر تحول و پویاییهای خاص خود را دارد و فرض ثبات ساختارهای شخصیتی ممکن است منجر به درک نادرست از روانشناسی فردی شود.
چالشی پیشاروی اثربخشی درمانهای روانپویا
تناقض میان نظریههای روانپویای شخصیت و شواهد مربوط به غیراَرگودیک بودن روانشناسی انسان، اثربخشی درمانهای روانپویشی نظیر رواندرمانی متمرکز بر انتقال (TFP) و درمان مبتنی بر ذهنیسازی (MBT) را به چالش میکشد. هر دو روش درمانی و البته تقریبا هر رواندرمانی روانکاوانۀ دیگری بر این باور استوارند که مکانیسم تغییر اصلی از طریق تغییر در سازمان شخصیتی بیمار محقق میشود.
❤1
به عنوان مثال:
رواندرمانی متمرکز بر انتقال بر این اساس استوار است که الگوهای ناسازگار و پایدار شخصیت، منشأ بسیاری از مشکلات روانشناختی بیمار هستند. از طریق تفسیر الگوهای انتقال و برقراری رابطۀ درمانی، TFP تلاش میکند این الگوها را در سطح عمیقتر بازسازی کند تا شخصیت بیمار به الگوهای سالمتری متمایل شود. بهطور مشابه، MBTنیز مکانیسم تغییر خود را بر افزایش توانایی بیمار در ذهنیسازی متمرکز میکند؛ یعنی، به بیمار کمک میکند تا درک و پردازش دقیقتری از حالتهای ذهنی خود و دیگران پیدا کند و فرض میشود این امر به تغییرات مثبت در سازمان شخصیت فرد منجر میشود.
با این حال، از منظر نظریه ارگودیک، این فرضیات در صورتی قابل قبول خواهند بود که ساختار شخصیتی فرد، ثابت و ایستا فرض شود. اگر غیرارگودیک بودن روان آدمی صحیح باشد آنچه به عنوان شخصیت افراد و الگوهای روانی شناخته میشود آنقدری دچار تغییر و تنوع و وابستگی به بافتار (Context) است که از چنگ مفاهیم نظری این رویکردهای درمانی جهت تبیین میگریزد. به عبارت دیگر، اگر نظریه ارگودیک بهطور کامل بر روانشناسی انسان قابل اطلاق نباشد، آنگاه تعمیم مفاهیم نظری و درمانی این رویکردها به سطح فردی غیرقابل اطمینان میشود.
منابعی برای مطالعه بیشتر
Molenaar, P. C. M., & Campbell, C. G. (2009). The new person-specific paradigm in psychology. Current Directions in Psychological Science, 18(2), 112–117.
Mangalam, M. (2022, October 27). Nonergodicity in psychology and neuroscience. Oxford Bibliographies. Oxford University Press.
Hayes, S. C., Ciarrochi, J., Hofmann, S. G., Chin, F., & Sahdra, B. (2022). Evolving an idionomic approach to processes of change: Towards a unified personalized science of human improvement. Behaviour Research and Therapy, 156, 104155.
.
کلام آخر:
آنچه در این نوشته بیان شد به قول هیز و همکاران (2022): ... بدان معنا نیست که روشهای سنتی مقایسه گروهی و آمار کلاسیک در علوم رفتاری بیاهمیت یا بیفایده هستند. چنین موضوعی فراتر از هدف این [نوشته] است، بسیاری از تصمیمات سیاستگذاری یا بهداشت عمومی نیاز به دادههایی دارند که در سطح کلان جمعآوری و تحلیل میشوند. مشکلی که ما به آن میپردازیم این است که از این روشها خواسته شده است کاری را انجام دهند که هرگز نمیتوانند به طور کافی در پاسخ به پرسش عملی بالینی انجام دهند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
رواندرمانی متمرکز بر انتقال بر این اساس استوار است که الگوهای ناسازگار و پایدار شخصیت، منشأ بسیاری از مشکلات روانشناختی بیمار هستند. از طریق تفسیر الگوهای انتقال و برقراری رابطۀ درمانی، TFP تلاش میکند این الگوها را در سطح عمیقتر بازسازی کند تا شخصیت بیمار به الگوهای سالمتری متمایل شود. بهطور مشابه، MBTنیز مکانیسم تغییر خود را بر افزایش توانایی بیمار در ذهنیسازی متمرکز میکند؛ یعنی، به بیمار کمک میکند تا درک و پردازش دقیقتری از حالتهای ذهنی خود و دیگران پیدا کند و فرض میشود این امر به تغییرات مثبت در سازمان شخصیت فرد منجر میشود.
با این حال، از منظر نظریه ارگودیک، این فرضیات در صورتی قابل قبول خواهند بود که ساختار شخصیتی فرد، ثابت و ایستا فرض شود. اگر غیرارگودیک بودن روان آدمی صحیح باشد آنچه به عنوان شخصیت افراد و الگوهای روانی شناخته میشود آنقدری دچار تغییر و تنوع و وابستگی به بافتار (Context) است که از چنگ مفاهیم نظری این رویکردهای درمانی جهت تبیین میگریزد. به عبارت دیگر، اگر نظریه ارگودیک بهطور کامل بر روانشناسی انسان قابل اطلاق نباشد، آنگاه تعمیم مفاهیم نظری و درمانی این رویکردها به سطح فردی غیرقابل اطمینان میشود.
منابعی برای مطالعه بیشتر
Molenaar, P. C. M., & Campbell, C. G. (2009). The new person-specific paradigm in psychology. Current Directions in Psychological Science, 18(2), 112–117.
Mangalam, M. (2022, October 27). Nonergodicity in psychology and neuroscience. Oxford Bibliographies. Oxford University Press.
Hayes, S. C., Ciarrochi, J., Hofmann, S. G., Chin, F., & Sahdra, B. (2022). Evolving an idionomic approach to processes of change: Towards a unified personalized science of human improvement. Behaviour Research and Therapy, 156, 104155.
.
کلام آخر:
آنچه در این نوشته بیان شد به قول هیز و همکاران (2022): ... بدان معنا نیست که روشهای سنتی مقایسه گروهی و آمار کلاسیک در علوم رفتاری بیاهمیت یا بیفایده هستند. چنین موضوعی فراتر از هدف این [نوشته] است، بسیاری از تصمیمات سیاستگذاری یا بهداشت عمومی نیاز به دادههایی دارند که در سطح کلان جمعآوری و تحلیل میشوند. مشکلی که ما به آن میپردازیم این است که از این روشها خواسته شده است کاری را انجام دهند که هرگز نمیتوانند به طور کافی در پاسخ به پرسش عملی بالینی انجام دهند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
بهبود مهارتهای درمانی از طریق تمرین عامدانه و یادگیری اصولمحور: یافتههای یک مطالعه تجربی
پژوهش Improving Responses to Challenging Scenarios in Therapy به بررسی نقش تمرین عامدانه در بهبود مهارتهای رواندرمانی پرداخته است. این تحقیق، اولین مطالعهی معتبر است که تمامی چهار عنصر مبتنی بر شواهد تمرین عامدانه را در آموزش رواندرمانی بهکار گرفته است: تعیین اهداف یادگیری فردی بر اساس ارزیابی اولیه، بازخورد مستمر و اصولمحور، تکرار متوالی برای بهبود، و هدایت توسط مربی. هدف اصلی پژوهش کمک به درمانگران برای بهبود توانایی پاسخدهی موثر در موقعیتهای چالشبرانگیز بوده است.
در این مطالعه که با مشارکت 72 درمانگر حرفهای با میانگین تجربه بالینی 11.6 سال انجام شد، تأثیر بازخورد اصولمحور بر مهارتهای بینفردی تسهیلکننده (FIS) مورد بررسی قرار گرفت. مهارتهای FIS شامل شش مؤلفه اصلی است: متقاعدسازی، گرمی و پذیرش، امیدبخشی، همدلی، ظرفیت ایجاد اتحاد درمانی، و توانایی ترمیم گسستهای درمانی. این مهارتها که پیشبینیکنندههای قوی اثربخشی درمان هستند، در این پژوهش با مقیاس پنج درجهای سنجیده شدند.
درمانگران در این مطالعه با 8 ویدئوی موقعیتهای چالشبرانگیز مواجه شدند که شامل چهار موضوع اصلی بود: ناامیدی نسبت به درمان، مقاومت در برابر تغییر، عقلانیسازی، و سلب مسئولیت از خود و واگذاری آن به درمانگر. در هر مورد، گروه آزمایش علاوه بر مشاهده ویدئوها، بازخوردهایی دریافت میکردند که به جای ارائه پاسخهای خاص، بر به کار بستن اصول کلی هر مهارت تأکید داشت .
در موقعیت اول، وقتی مراجعی میگفت: " اصلاً امیدی به بهتر شدن ندارم. قبلاً هم پیش چند درمانگر رفتم و هیچ فایدهای نداشت"، درمانگران اصل "ارتباط با نیازهای هیجانی مراجع" را میآموختند و میتوانستند پاسخی مانند این ارائه دهند: "میشنوم که تجربههای قبلی شما امیدوارکننده نبوده و این باعث شده احساس ناامیدی کنید. میتوانید بیشتر از این احساس ناامیدی برایم بگویید؟"
در موقعیت دوم، با مراجعی که میگفت: "من اینجا نیومدم که تغییر کنم. فقط اومدم که خانوادهام دست از سرم بردارند"، اصل "تقویت عاملیت مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "پس شما تصمیم گرفتید برای آرامش خانوادهتان هم که شده به اینجا بیایید. این نشان میدهد که نظر آنها برایتان مهم است. میخواهم بدانم از نظر خودتان، چه چیزی میتواند این جلسات را برایتان مفید کند؟"
در موقعیت سوم، وقتی مراجعی با عقلانیسازی مداوم سعی در فاصله گرفتن از احساساتش داشت، اصل "اتصال به تجربه هیجانی" آموزش داده میشد. درمانگران میآموختند به جای درگیر شدن در بحثهای منطقی، پاسخی مانند این بدهند: "وقتی اینقدر دقیق همه چیز را تحلیل میکنید، احساس میکنم شاید احساسات دردناکی وجود دارد که صحبت کردن دربارهشان سخت است. این درست است؟"
در موقعیت چهارم، وقتی مراجعی میگفت: "شما متخصص هستید و باید به من بگویید چکار کنم. من نمیدانم چطور باید مشکلم را حل کنم"، اصل "توانمندسازی و تقویت مسئولیتپذیری مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "میفهمم که دنبال راهحل مشخصی هستید و من هم میخواهم کمک کنم. اما تجربه نشان داده راهحلهایی که خودتان کشف میکنید، معمولاً مؤثرتر از پیشنهادهای من هستند. شاید بتوانیم با همفکری به گزینههایی برسیم که برای شما کارآمد باشند.
نتایج نشان داد که 78% شرکتکنندگان گروه آزمایش در مقایسه با 16% گروه کنترل، در چهار جلسه اول بهبود معناداری در نمرات FIS داشتند. در طول دوره 2.5 هفتهای، 62% گروه آزمایش در مقابل 15% گروه کنترل پیشرفت نشان دادند. این پیشرفت به ویژه در مؤلفههای همدلی و توانایی ترمیم گسستهای درمانی چشمگیر بود.
البته این مسیر با چالشهایی نیز همراه بود. نرخ ریزش بالاتر در گروه آزمایش (48.71% در مقابل 33.33% گروه کنترل) نشان میدهد که دریافت بازخورد مستمر میتواند دشوار باشد.
این یافتهها میتواند به تحول در شیوه آموزش و سوپرویژن کمک کند. به جای ارائه پاسخهای آماده، سوپروایزرها میتوانند بر آموزش اصولی مانند "شناسایی نیازهای نگفته" یا "تنظیم سرعت مداخله" تمرکز کنند. این رویکرد به درمانگران کمک میکند تا به جای وابستگی به پاسخهای از پیش آماده، با درک عمیقتر و خلاقیت بیشتری با موقعیتهای منحصربهفرد مواجه شوند و مهارتهای FIS خود را به طور مؤثرتری توسعه دهند.
منبع:
Chow, D., Lu, S. H., Kwek, T., Miller, S. D., Jones, A., Hubble, M. A., & Tan, G. C. (2024). Improving responses to challenging scenarios in therapy: A randomized controlled trial of a deliberate practice training program. Training and Education in Professional Psychology.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
پژوهش Improving Responses to Challenging Scenarios in Therapy به بررسی نقش تمرین عامدانه در بهبود مهارتهای رواندرمانی پرداخته است. این تحقیق، اولین مطالعهی معتبر است که تمامی چهار عنصر مبتنی بر شواهد تمرین عامدانه را در آموزش رواندرمانی بهکار گرفته است: تعیین اهداف یادگیری فردی بر اساس ارزیابی اولیه، بازخورد مستمر و اصولمحور، تکرار متوالی برای بهبود، و هدایت توسط مربی. هدف اصلی پژوهش کمک به درمانگران برای بهبود توانایی پاسخدهی موثر در موقعیتهای چالشبرانگیز بوده است.
در این مطالعه که با مشارکت 72 درمانگر حرفهای با میانگین تجربه بالینی 11.6 سال انجام شد، تأثیر بازخورد اصولمحور بر مهارتهای بینفردی تسهیلکننده (FIS) مورد بررسی قرار گرفت. مهارتهای FIS شامل شش مؤلفه اصلی است: متقاعدسازی، گرمی و پذیرش، امیدبخشی، همدلی، ظرفیت ایجاد اتحاد درمانی، و توانایی ترمیم گسستهای درمانی. این مهارتها که پیشبینیکنندههای قوی اثربخشی درمان هستند، در این پژوهش با مقیاس پنج درجهای سنجیده شدند.
درمانگران در این مطالعه با 8 ویدئوی موقعیتهای چالشبرانگیز مواجه شدند که شامل چهار موضوع اصلی بود: ناامیدی نسبت به درمان، مقاومت در برابر تغییر، عقلانیسازی، و سلب مسئولیت از خود و واگذاری آن به درمانگر. در هر مورد، گروه آزمایش علاوه بر مشاهده ویدئوها، بازخوردهایی دریافت میکردند که به جای ارائه پاسخهای خاص، بر به کار بستن اصول کلی هر مهارت تأکید داشت .
در موقعیت اول، وقتی مراجعی میگفت: " اصلاً امیدی به بهتر شدن ندارم. قبلاً هم پیش چند درمانگر رفتم و هیچ فایدهای نداشت"، درمانگران اصل "ارتباط با نیازهای هیجانی مراجع" را میآموختند و میتوانستند پاسخی مانند این ارائه دهند: "میشنوم که تجربههای قبلی شما امیدوارکننده نبوده و این باعث شده احساس ناامیدی کنید. میتوانید بیشتر از این احساس ناامیدی برایم بگویید؟"
در موقعیت دوم، با مراجعی که میگفت: "من اینجا نیومدم که تغییر کنم. فقط اومدم که خانوادهام دست از سرم بردارند"، اصل "تقویت عاملیت مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "پس شما تصمیم گرفتید برای آرامش خانوادهتان هم که شده به اینجا بیایید. این نشان میدهد که نظر آنها برایتان مهم است. میخواهم بدانم از نظر خودتان، چه چیزی میتواند این جلسات را برایتان مفید کند؟"
در موقعیت سوم، وقتی مراجعی با عقلانیسازی مداوم سعی در فاصله گرفتن از احساساتش داشت، اصل "اتصال به تجربه هیجانی" آموزش داده میشد. درمانگران میآموختند به جای درگیر شدن در بحثهای منطقی، پاسخی مانند این بدهند: "وقتی اینقدر دقیق همه چیز را تحلیل میکنید، احساس میکنم شاید احساسات دردناکی وجود دارد که صحبت کردن دربارهشان سخت است. این درست است؟"
در موقعیت چهارم، وقتی مراجعی میگفت: "شما متخصص هستید و باید به من بگویید چکار کنم. من نمیدانم چطور باید مشکلم را حل کنم"، اصل "توانمندسازی و تقویت مسئولیتپذیری مراجع" آموزش داده میشد. پاسخ مبتنی بر این اصل میتوانست چنین باشد: "میفهمم که دنبال راهحل مشخصی هستید و من هم میخواهم کمک کنم. اما تجربه نشان داده راهحلهایی که خودتان کشف میکنید، معمولاً مؤثرتر از پیشنهادهای من هستند. شاید بتوانیم با همفکری به گزینههایی برسیم که برای شما کارآمد باشند.
نتایج نشان داد که 78% شرکتکنندگان گروه آزمایش در مقایسه با 16% گروه کنترل، در چهار جلسه اول بهبود معناداری در نمرات FIS داشتند. در طول دوره 2.5 هفتهای، 62% گروه آزمایش در مقابل 15% گروه کنترل پیشرفت نشان دادند. این پیشرفت به ویژه در مؤلفههای همدلی و توانایی ترمیم گسستهای درمانی چشمگیر بود.
البته این مسیر با چالشهایی نیز همراه بود. نرخ ریزش بالاتر در گروه آزمایش (48.71% در مقابل 33.33% گروه کنترل) نشان میدهد که دریافت بازخورد مستمر میتواند دشوار باشد.
این یافتهها میتواند به تحول در شیوه آموزش و سوپرویژن کمک کند. به جای ارائه پاسخهای آماده، سوپروایزرها میتوانند بر آموزش اصولی مانند "شناسایی نیازهای نگفته" یا "تنظیم سرعت مداخله" تمرکز کنند. این رویکرد به درمانگران کمک میکند تا به جای وابستگی به پاسخهای از پیش آماده، با درک عمیقتر و خلاقیت بیشتری با موقعیتهای منحصربهفرد مواجه شوند و مهارتهای FIS خود را به طور مؤثرتری توسعه دهند.
منبع:
Chow, D., Lu, S. H., Kwek, T., Miller, S. D., Jones, A., Hubble, M. A., & Tan, G. C. (2024). Improving responses to challenging scenarios in therapy: A randomized controlled trial of a deliberate practice training program. Training and Education in Professional Psychology.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍2
Audio
سلام و وقت بهخیر! من علی فیضی هستم، روانشناس سلامت و خوشحالم که در دومین اپیزود از «سلسلهگفتارهایی دربارۀ رواندرمانی» با شما همراهم. در اپیزود قبلی به این نکته پرداختیم که وقتی جنجال مناظره بر سر اثربخشی فرونشست، تمرکز جامعۀ علمی رواندرمانی به این سو رفت که به پرسش مهمتری بپردازد: رواندرمانی چگونه اثربخش است؟ این پرسش، ما را به بررسی دو مدل اصلی در رواندرمانی میرساند: مدل پزشکی و مدل بافتاری.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍7❤4
کتاب «نتایج بهتر در درمان: استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبود اثربخشی رواندرمانی» نوشتۀ اسکات دی.میلر، مارک ای.هابل و دریل چو راهنمایی جامع و گامبهگام برای استفاده از تمرین عامدانه به منظور بهبود کیفیت خدمات رواندرمانی ارائه میدهد. این کتاب با تکیه بر دادههای مربوط به نتایجی که مراجعین از رواندرمانی میگیرند، به مخاطبان حرفهای خود کمک میکند تا نقاط ضعف خود را شناسایی کرده و با تمرینهای هدفمند و دریافت بازخورد دقیق، به طور مؤثری عملکرد خود را ارتقا دهند.
تمرین عامدانه رویکردی سیستماتیک است که بر بهبود نتایج رواندرمانی از طریق بررسی دقیق عملکرد درمانگر و دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی تأکید دارد. برخلاف بسیاری از رویکردهای سنتی که بیشتر بر یادگیری مدلها و تکنیکهای رواندرمانی متمرکز هستند، این کتاب راهی عملی برای ایجاد تغییرات پایدار در اثربخشی درمانگر ارائه میدهد.
این کتاب نه تنها برای رواندرمانگران باتجربه، بلکه برای تازهکاران این حوزه نیز یک منبع ارزشمند است. نویسندگان با بهرهگیری از سالها پژوهش در زمینه عملکرد حرفهای، به خوانندگان نشان میدهند که چگونه تمرین عامدانه میتواند به صورت تدریجی و مداوم باعث بهبود مهارتهای درمانی شود. علاوه بر این، کتاب بر اهمیت جمعآوری منظم دادههای مربوط به نتایج مراجعین تأکید دارد و به رواندرمانگران میآموزد که چگونه از این دادهها برای ارزیابی پیشرفت شخصی خود استفاده کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، مثالهای واقعی و ملموسی است که از دنیای کسبوکار و فرهنگ عامه ارائه شدهاند. این مثالها نشان میدهند که چگونه اصول تمرین عامدانه در زمینههای مختلف به کار گرفته شده و چگونه میتوان این اصول را به طور موفقیتآمیز در رواندرمانی نیز به کار برد. همچنین، کتاب بر نقش کلیدی دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی در رواندرمانی در فرآیند بهبود تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه میتوان با استفاده از این بازخوردها، به طور مؤثری نقاط ضعف را شناسایی و اصلاح کرد.
به طور کلی، نتایج بهتر در رواندرمانی یک راهنمای عملی و علمی است که به رواندرمانگران کمک میکند تا با بهکارگیری رویکردهای نوین و سیستماتیک، کیفیت خدمات خود را بهبود بخشند و نتایج بهتری را برای مراجعین خود به ارمغان بیاورند.
این کتاب مهمترین منبعی است که تا به حال درباره استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبودی اثربخشی رواندرمانگران نوشته شده است. امیدوارم ترجمه درخوری از این کتاب فوقالعاده ارزشمند ارائه کرده باشیم.
تمرین عامدانه رویکردی سیستماتیک است که بر بهبود نتایج رواندرمانی از طریق بررسی دقیق عملکرد درمانگر و دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی تأکید دارد. برخلاف بسیاری از رویکردهای سنتی که بیشتر بر یادگیری مدلها و تکنیکهای رواندرمانی متمرکز هستند، این کتاب راهی عملی برای ایجاد تغییرات پایدار در اثربخشی درمانگر ارائه میدهد.
این کتاب نه تنها برای رواندرمانگران باتجربه، بلکه برای تازهکاران این حوزه نیز یک منبع ارزشمند است. نویسندگان با بهرهگیری از سالها پژوهش در زمینه عملکرد حرفهای، به خوانندگان نشان میدهند که چگونه تمرین عامدانه میتواند به صورت تدریجی و مداوم باعث بهبود مهارتهای درمانی شود. علاوه بر این، کتاب بر اهمیت جمعآوری منظم دادههای مربوط به نتایج مراجعین تأکید دارد و به رواندرمانگران میآموزد که چگونه از این دادهها برای ارزیابی پیشرفت شخصی خود استفاده کنند.
یکی از ویژگیهای برجسته این کتاب، مثالهای واقعی و ملموسی است که از دنیای کسبوکار و فرهنگ عامه ارائه شدهاند. این مثالها نشان میدهند که چگونه اصول تمرین عامدانه در زمینههای مختلف به کار گرفته شده و چگونه میتوان این اصول را به طور موفقیتآمیز در رواندرمانی نیز به کار برد. همچنین، کتاب بر نقش کلیدی دریافت بازخوردهای تخصصی از مربیان مهارتآموزی در رواندرمانی در فرآیند بهبود تأکید دارد و نشان میدهد که چگونه میتوان با استفاده از این بازخوردها، به طور مؤثری نقاط ضعف را شناسایی و اصلاح کرد.
به طور کلی، نتایج بهتر در رواندرمانی یک راهنمای عملی و علمی است که به رواندرمانگران کمک میکند تا با بهکارگیری رویکردهای نوین و سیستماتیک، کیفیت خدمات خود را بهبود بخشند و نتایج بهتری را برای مراجعین خود به ارمغان بیاورند.
این کتاب مهمترین منبعی است که تا به حال درباره استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبودی اثربخشی رواندرمانگران نوشته شده است. امیدوارم ترجمه درخوری از این کتاب فوقالعاده ارزشمند ارائه کرده باشیم.
👏2
نتایج بهتر در درمان: استفاده از تمرین عامدانه جهت بهبود اثربخشی رواندرمانی
✍🏻دکتر اسکات دی. میلر
در سال 2007، من و همکارانم مقالهای با عنوان «ابردرمانگران: راز موفقیت آنها چیست؟» منتشر کردیم. در آن مقاله، ما در مورد وضعیت تلاشهای ده ساله خود برای درک اینکه چرا برخی از رواندرمانگران به طور مداوم از دیگران مؤثرتر هستند، گزارش دادیم. اگرچه این پدیده برای اولین بار در اواسط دهه 1970 توسط روانشناس دیوید اف. ریکس گزارش شده بود، اما توضیح علمی برای اثربخشی برتر این رواندرمانگران از دسترس خارج بود. هدف ما ساده بود: بفهمیم بهترینها چه میکنند تا بقیه ما بتوانیم از آن تقلید کنیم و نتایج خود را بهبود بخشیم.
پس از شروعهای اشتباه و بنبستهای تجربی فراوان، معلوم شد که نکته کلیدی به سادگی این است که «بهترینِ بهترینها به سادگی برای بهبود عملکرد خود بیشتر از دیگران تلاش میکنند». تلاش آنها برای بهبود صرفاً در مورد صرف ساعتها نبود، بلکه صرف زمان برای دستیابی به اهداف عملکردی فراتر از سطح مهارتشان بود که در ادبیات متبحران و تبحر به عنوان «تمرین عامدانه» شناخته میشود. دههها پژوهش، تأثیر تمرین عامدانه را در طیف وسیعی از تلاشهای انسانی از جمله ورزش، موسیقی، جراحی، تدریس، برنامهنویسی کامپیوتر و شطرنج مستند کرده بود. با کمال تعجب، علیرغم این مبنای پژوهشی گسترده، تا زمان انتشار مقاله ما، این اصطلاح، چه رسد به فرآیند آزمودن تجربی آن، هرگز در هیچ مطالعه یا نشریهای در مورد رواندرمانی ظاهر نشده بود.
چهار سال گذشت تا مقالۀ بعدی در این زمینه منتشر شد. در «مسیر رسیدن به تسلط»، ما یک بهروزرسانی در مورد پژوهشها خود ارائه کردیم و این بار بر نقش مهم محیط در تمرین عامدانه موفق تمرکز کردیم. در تعدادی از کاربردهای عملی در سراسر جهان، ما کشف کردیم که بدون یک جامعه حامی، اکثریت افراد در حفظ تلاشهای خود شکست میخورند. معلوم شد که تمرین عامدانه سخت است. در این مقاله، ما نوع و حتی مکانهایی را که رواندرمانگران میتوانند از آنها حمایت لازم برای پشتکار را دریافت کنند، شرح دادیم.
در سال 2015، ما اولین تحقیق تجربی را در یک مجله معتبر در مورد نقش تمرین عامدانه در رواندرمانی منتشر کردیم. در طول شش سال طولانی که صرف این مطالعه انجام شد، ما نمیدانستیم که آیا کار قبلی ما تأیید میشود یا رد میشود. نیازی به گفتن نیست که ما از اینکه تجزیه و تحلیل دادهها نشان داد که مؤثرترین رواندرمانگران 2.5 برابر بیشتر از رواندرمانگران با نتایج متوسط، زمان به تمرین عامدانه اختصاص میدهند، خوشحال و آسوده خاطر شدیم. تجزیه و تحلیل بیشتر نشان داد عواملی که مدتها تصور میشد بر اثربخشی درمانگر تأثیر میگذارند، هیچ کمکی نمیکنند: از جمله سالهای مربوط به تجربۀ رواندرمانی، جنسیت، سن، رشته حرفهای، تعداد درمانجویانی که هر رواندرمانگر با آنها کار میکند و جهتگیری نظری.
در این مرحله، بسیاری از پروژههای دیگر در حال انجام بود.
• مروری بر 40 سال تحقیق در مورد نتایج برای تعیین اینکه آیا اثربخشی کلی رواندرمانی راکد، در حال بهبود یا کاهش است.
• مطالعهای در مورد تأثیر تجربه درمانگر بر اثربخشی.
• فراتحلیلی که تأثیر تمرین عامدانه را در مقابل «زمان صرف شده صرف» در یک فعالیت خاص مقایسه میکند.
• مطالعهای که بررسی میکند آیا درمانگران متوسط میتوانند نتایج خود را با انجام تمرین عامدانه بهبود بخشند. و
• یک کارآزمایی تصادفیسازی و کنترلشده که تأثیر یک فعالیت خاص تمرین عامدانه را بر مهارتهای ارتباطی درمانگر بررسی میکند.
نتایج، بسیاری از باورهای دیرینه را به چالش کشیده است. با این حال، مهمتر از همه، آنها اولین شواهد ملموس از مسیری را برای دستیابی به بهبود معتنبر نتایج درمانگران فردی ارائه کردهاند. به چیزی که مدتها از دسترس حوزۀ رواندرمانی خارج بود.
با در نظر گرفتن یافتهها آنچه برای ما معلوم شده این نکات است:
• علیرغم تکثیر مدلهای درمانی، نتیجه کلی رواندرمانی در چهار دهه بهبود نیافته است.
• برخلاف سنت و باور، اثربخشی درمانگر در واقع با افزایش تجربه در این زمینه کاهش مییابد.
• تأثیر تمرین عامدانه بر عملکرد دو برابر «زمان صرف شده صرف» است.
• انجام تمرین عامدانه به آرامی، پیوسته و به طور قابل توجهی اثربخشی درمانگر را بهبود میبخشد. و
• آموزش هدفمند تمرین عامدانه به طور قابل توجهی کسب مهارتهای اساسی ارتباطی و استفاده از آنها در موقعیتهای دیگر را بهبود میبخشد.
https://t.me/EntesharatEbneSina
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
✍🏻دکتر اسکات دی. میلر
در سال 2007، من و همکارانم مقالهای با عنوان «ابردرمانگران: راز موفقیت آنها چیست؟» منتشر کردیم. در آن مقاله، ما در مورد وضعیت تلاشهای ده ساله خود برای درک اینکه چرا برخی از رواندرمانگران به طور مداوم از دیگران مؤثرتر هستند، گزارش دادیم. اگرچه این پدیده برای اولین بار در اواسط دهه 1970 توسط روانشناس دیوید اف. ریکس گزارش شده بود، اما توضیح علمی برای اثربخشی برتر این رواندرمانگران از دسترس خارج بود. هدف ما ساده بود: بفهمیم بهترینها چه میکنند تا بقیه ما بتوانیم از آن تقلید کنیم و نتایج خود را بهبود بخشیم.
پس از شروعهای اشتباه و بنبستهای تجربی فراوان، معلوم شد که نکته کلیدی به سادگی این است که «بهترینِ بهترینها به سادگی برای بهبود عملکرد خود بیشتر از دیگران تلاش میکنند». تلاش آنها برای بهبود صرفاً در مورد صرف ساعتها نبود، بلکه صرف زمان برای دستیابی به اهداف عملکردی فراتر از سطح مهارتشان بود که در ادبیات متبحران و تبحر به عنوان «تمرین عامدانه» شناخته میشود. دههها پژوهش، تأثیر تمرین عامدانه را در طیف وسیعی از تلاشهای انسانی از جمله ورزش، موسیقی، جراحی، تدریس، برنامهنویسی کامپیوتر و شطرنج مستند کرده بود. با کمال تعجب، علیرغم این مبنای پژوهشی گسترده، تا زمان انتشار مقاله ما، این اصطلاح، چه رسد به فرآیند آزمودن تجربی آن، هرگز در هیچ مطالعه یا نشریهای در مورد رواندرمانی ظاهر نشده بود.
چهار سال گذشت تا مقالۀ بعدی در این زمینه منتشر شد. در «مسیر رسیدن به تسلط»، ما یک بهروزرسانی در مورد پژوهشها خود ارائه کردیم و این بار بر نقش مهم محیط در تمرین عامدانه موفق تمرکز کردیم. در تعدادی از کاربردهای عملی در سراسر جهان، ما کشف کردیم که بدون یک جامعه حامی، اکثریت افراد در حفظ تلاشهای خود شکست میخورند. معلوم شد که تمرین عامدانه سخت است. در این مقاله، ما نوع و حتی مکانهایی را که رواندرمانگران میتوانند از آنها حمایت لازم برای پشتکار را دریافت کنند، شرح دادیم.
در سال 2015، ما اولین تحقیق تجربی را در یک مجله معتبر در مورد نقش تمرین عامدانه در رواندرمانی منتشر کردیم. در طول شش سال طولانی که صرف این مطالعه انجام شد، ما نمیدانستیم که آیا کار قبلی ما تأیید میشود یا رد میشود. نیازی به گفتن نیست که ما از اینکه تجزیه و تحلیل دادهها نشان داد که مؤثرترین رواندرمانگران 2.5 برابر بیشتر از رواندرمانگران با نتایج متوسط، زمان به تمرین عامدانه اختصاص میدهند، خوشحال و آسوده خاطر شدیم. تجزیه و تحلیل بیشتر نشان داد عواملی که مدتها تصور میشد بر اثربخشی درمانگر تأثیر میگذارند، هیچ کمکی نمیکنند: از جمله سالهای مربوط به تجربۀ رواندرمانی، جنسیت، سن، رشته حرفهای، تعداد درمانجویانی که هر رواندرمانگر با آنها کار میکند و جهتگیری نظری.
در این مرحله، بسیاری از پروژههای دیگر در حال انجام بود.
• مروری بر 40 سال تحقیق در مورد نتایج برای تعیین اینکه آیا اثربخشی کلی رواندرمانی راکد، در حال بهبود یا کاهش است.
• مطالعهای در مورد تأثیر تجربه درمانگر بر اثربخشی.
• فراتحلیلی که تأثیر تمرین عامدانه را در مقابل «زمان صرف شده صرف» در یک فعالیت خاص مقایسه میکند.
• مطالعهای که بررسی میکند آیا درمانگران متوسط میتوانند نتایج خود را با انجام تمرین عامدانه بهبود بخشند. و
• یک کارآزمایی تصادفیسازی و کنترلشده که تأثیر یک فعالیت خاص تمرین عامدانه را بر مهارتهای ارتباطی درمانگر بررسی میکند.
نتایج، بسیاری از باورهای دیرینه را به چالش کشیده است. با این حال، مهمتر از همه، آنها اولین شواهد ملموس از مسیری را برای دستیابی به بهبود معتنبر نتایج درمانگران فردی ارائه کردهاند. به چیزی که مدتها از دسترس حوزۀ رواندرمانی خارج بود.
با در نظر گرفتن یافتهها آنچه برای ما معلوم شده این نکات است:
• علیرغم تکثیر مدلهای درمانی، نتیجه کلی رواندرمانی در چهار دهه بهبود نیافته است.
• برخلاف سنت و باور، اثربخشی درمانگر در واقع با افزایش تجربه در این زمینه کاهش مییابد.
• تأثیر تمرین عامدانه بر عملکرد دو برابر «زمان صرف شده صرف» است.
• انجام تمرین عامدانه به آرامی، پیوسته و به طور قابل توجهی اثربخشی درمانگر را بهبود میبخشد. و
• آموزش هدفمند تمرین عامدانه به طور قابل توجهی کسب مهارتهای اساسی ارتباطی و استفاده از آنها در موقعیتهای دیگر را بهبود میبخشد.
https://t.me/EntesharatEbneSina
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👏6👍1
بد_بودن_چگونه_میتواند_شما_را_رواندرمانگر_بهتری_کند.pdf
334.7 KB
بد بودن چگونه میتواند شما را رواندرمانگر بهتری کند
پرورش فرهنگ بازخورد گرفتن در کار رواندرمانی
نوشته بری دانکن، اسکات میلر و مارک هابل
مترجم: علی فیضی
پژوهشهای اخیر نشان میدهد که گروه کوچکی از درمانگران - که گاهی «ابردرمانگر » نامیده میشوند - در اکثر موارد به نتایج قابل توجهی برتر دست مییابند، در حالی که دیگران به طور قابل پیشبینی در بخشهای کمتر برجستۀ منحنی زنگولهای قرار میگیرند. اما خوشبختانه، حتی افراد معمولی نیز میتوانند با به کارگیری ویژگیهای این درمانگران برتر، اثربخشی درمانی خود را به طور قابل توجهی افزایش دهند. چگونه؟ پاسخ شگفتانگیز ساده را میتوان در گفته معروف مای وست یافت: «وقتی خوبم، خیلی خوبم، اما وقتی بدم بهترم.» درست است که در نگاه اول، این کلمات به نظر نمیرسد که برای درمانگران مناسب باشند؛ اما همانطور که در ادامه مشخص میشود، واقعاً مناسبند.
#رواندرمانگر_اثربخش
#رواندرمانی_اثربخش
#درمان_آگاهی_یافته_از_بازخورد
پرورش فرهنگ بازخورد گرفتن در کار رواندرمانی
نوشته بری دانکن، اسکات میلر و مارک هابل
مترجم: علی فیضی
پژوهشهای اخیر نشان میدهد که گروه کوچکی از درمانگران - که گاهی «ابردرمانگر » نامیده میشوند - در اکثر موارد به نتایج قابل توجهی برتر دست مییابند، در حالی که دیگران به طور قابل پیشبینی در بخشهای کمتر برجستۀ منحنی زنگولهای قرار میگیرند. اما خوشبختانه، حتی افراد معمولی نیز میتوانند با به کارگیری ویژگیهای این درمانگران برتر، اثربخشی درمانی خود را به طور قابل توجهی افزایش دهند. چگونه؟ پاسخ شگفتانگیز ساده را میتوان در گفته معروف مای وست یافت: «وقتی خوبم، خیلی خوبم، اما وقتی بدم بهترم.» درست است که در نگاه اول، این کلمات به نظر نمیرسد که برای درمانگران مناسب باشند؛ اما همانطور که در ادامه مشخص میشود، واقعاً مناسبند.
#رواندرمانگر_اثربخش
#رواندرمانی_اثربخش
#درمان_آگاهی_یافته_از_بازخورد
👏5
زوال و بازتعریف: تأملی کوتاه در آنچه برای روانکاوی رخ داده است
نویسنده: علی فیضی
سرنوشت روانکاوی را معمولاً در دو روایت متضاد خلاصه میکنند: یا بهعنوان نظریهای که کاملاً مرده است، یا بهعنوان رویکردی زنده و پویا که صرفاً در حال تحول و بازسازی است. اما بررسی دادههای کتابسنجی و تحلیل آن از منظر فلسفه علم، تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد: روانکاوی از جایگاه مرکزی خود در روانشناسی تجربی و روانپزشکی علمی فاصله گرفته، در حالی که در برخی حوزههای تفسیری و فرهنگی همچنان حضور دارد.
در این نوشته استدلال میکنم که این تحول را میتوان بهعنوان نمونهای از تغییر وضعیت یک برنامه پژوهشی بررسی کرد: برنامهای که در شکل کلاسیک خود با چالشهایی درباره قدرت توضیحی و آزمونپذیری مواجه شده، اما از طریق تغییر قلمرو کاربرد و بازتعریف نوع ادعای معرفتی خود به حیات ادامه داده است.
کاهش جایگاه روانکاوی در علم تجربی
مطالعات کتابسنجی اخیر نشان میدهند که حضور فروید و روانکاوی در جریان اصلی روانشناسی و روانپزشکی طی دهههای اخیر کاهش یافته است. یئونگ (۲۰۲۱) نشان میدهد که استناد به آثار فروید در روانشناسی و روانپزشکی نسبت به دهههای میانی قرن بیستم کاهش قابل توجهی داشته است، در حالی که حضور فروید در حوزههایی مانند علوم انسانی و مطالعات فرهنگی الگوی متفاوتی را نشان میدهد.
این دادهها به معنای ابطال همه ادعاهای روانکاوی نیستند؛ اما نشان میدهند که روانکاوی دیگر جایگاه مرکزی سابق را در تولید دانش تجربی روانشناسی ندارد. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه مرگ یک سنت فکری، بلکه کاهش نقش آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی غالب در روانشناسی علمی است.
روانکاوی از منظر لاکاتوش: برنامهای پیشرونده یا پسرونده؟
برای ارزیابی وضعیت یک سنت نظری، ایمره لاکاتوش معیار مهمی ارائه میکند: یک برنامه پژوهشی زمانی پیشرونده است که بتواند مسائل جدید ایجاد کند، پیشبینیهای تازه ارائه دهد و دستاوردهای تجربی تولید کند. صرف وجود پیروان یا تداوم یک زبان نظری برای نشاندادن سلامت یک برنامه پژوهشی کافی نیست.
از این منظر، میتوان استدلال کرد که روانکاوی کلاسیک با یک مسئله جدی مواجه شده است: کاهش توان آن در تولید فرضیههای تجربی جدید و رقابت با برنامههای پژوهشی رقیب در روانشناسی معاصر.
این بدان معنا نیست که همه مفاهیم روانکاوی بیارزش شدهاند؛ بلکه به این معناست که وضعیت آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی تجربی، با معیارهای لاکاتوشی، با چالشهای جدی روبهرو است.
تغییر قلمرو و تغییر نوع ادعا
یکی از ویژگیهای مهم تاریخ روانکاوی، تغییر جایگاه آن از حوزههای تجربی روانشناسی به حوزههایی مانند مطالعات فرهنگی، ادبیات و نظریه اجتماعی است. این تحول را میتوان به دو شکل متفاوت تفسیر کرد.
از یک دیدگاه، این تحول نشاندهنده توانایی یک نظریه برای یافتن کاربردهای جدید در حوزههای متفاوت معرفتی است. یک نظریه ممکن است در یک قلمرو بهعنوان توضیح علّی موفق نباشد، اما در قلمروی دیگر بهعنوان چارچوبی تفسیری همچنان ارزشمند باشد.
اما از دیدگاهی انتقادیتر، میتوان پرسید آیا این انتقال، پاسخی به کاهش موفقیت روانکاوی در حوزههایی بوده است که در آنها آزمون تجربی، پیشبینی و مقایسه نظریهها اهمیت بیشتری دارد.
نکته اصلی در اینجا این نیست که علوم انسانی فاقد معیارهای ارزیابی هستند؛ بلکه معیارهای ارزیابی در این حوزهها با علوم تجربی متفاوتاند. بنابراین مسئله بنیادی این است که روانکاوی در هر حوزه دقیقاً چه نوع ادعای معرفتی مطرح میکند.
کوهن و مسئله بقای چارچوبهای نظری
توماس کوهن نشان داد که چارچوبهای علمی صرفاً با مشاهده چند ناهنجاری کنار گذاشته نمیشوند. پارادایمها درون اجتماعات علمی، نظامهای آموزشی و شیوههای خاص تعریف مسئله تثبیت میشوند.
از این منظر، بقای روانکاوی پس از کاهش جایگاه آن در روانشناسی تجربی را میتوان بهعنوان نمونهای از ادامه حیات یک سنت نظری در اجتماعها و قلمروهای معرفتی متفاوت بررسی کرد.
با این حال، برای ارزیابی علمی یک برنامه پژوهشی، پرسش لاکاتوشی همچنان باقی میماند: آیا این تداوم با تولید دانش جدید همراه است یا صرفاً نشاندهنده بقای یک چارچوب تفسیری است؟
اثربخشی درمانی و مسئله نظریه
یکی از مهمترین استدلالهای معاصر در دفاع از روانکاوی، اشاره به اثربخشی برخی درمانهای روانپویشی است. اما این استدلال با یک مسئله معرفتشناختی مهم مواجه است:
اثربخشی یک مداخله درمانی، بهتنهایی صحت نظریهای را که برای توضیح اثر آن ارائه میشود اثبات نمیکند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
نویسنده: علی فیضی
سرنوشت روانکاوی را معمولاً در دو روایت متضاد خلاصه میکنند: یا بهعنوان نظریهای که کاملاً مرده است، یا بهعنوان رویکردی زنده و پویا که صرفاً در حال تحول و بازسازی است. اما بررسی دادههای کتابسنجی و تحلیل آن از منظر فلسفه علم، تصویری پیچیدهتر ارائه میدهد: روانکاوی از جایگاه مرکزی خود در روانشناسی تجربی و روانپزشکی علمی فاصله گرفته، در حالی که در برخی حوزههای تفسیری و فرهنگی همچنان حضور دارد.
در این نوشته استدلال میکنم که این تحول را میتوان بهعنوان نمونهای از تغییر وضعیت یک برنامه پژوهشی بررسی کرد: برنامهای که در شکل کلاسیک خود با چالشهایی درباره قدرت توضیحی و آزمونپذیری مواجه شده، اما از طریق تغییر قلمرو کاربرد و بازتعریف نوع ادعای معرفتی خود به حیات ادامه داده است.
کاهش جایگاه روانکاوی در علم تجربی
مطالعات کتابسنجی اخیر نشان میدهند که حضور فروید و روانکاوی در جریان اصلی روانشناسی و روانپزشکی طی دهههای اخیر کاهش یافته است. یئونگ (۲۰۲۱) نشان میدهد که استناد به آثار فروید در روانشناسی و روانپزشکی نسبت به دهههای میانی قرن بیستم کاهش قابل توجهی داشته است، در حالی که حضور فروید در حوزههایی مانند علوم انسانی و مطالعات فرهنگی الگوی متفاوتی را نشان میدهد.
این دادهها به معنای ابطال همه ادعاهای روانکاوی نیستند؛ اما نشان میدهند که روانکاوی دیگر جایگاه مرکزی سابق را در تولید دانش تجربی روانشناسی ندارد. به بیان دیگر، مسئله اصلی نه مرگ یک سنت فکری، بلکه کاهش نقش آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی غالب در روانشناسی علمی است.
روانکاوی از منظر لاکاتوش: برنامهای پیشرونده یا پسرونده؟
برای ارزیابی وضعیت یک سنت نظری، ایمره لاکاتوش معیار مهمی ارائه میکند: یک برنامه پژوهشی زمانی پیشرونده است که بتواند مسائل جدید ایجاد کند، پیشبینیهای تازه ارائه دهد و دستاوردهای تجربی تولید کند. صرف وجود پیروان یا تداوم یک زبان نظری برای نشاندادن سلامت یک برنامه پژوهشی کافی نیست.
از این منظر، میتوان استدلال کرد که روانکاوی کلاسیک با یک مسئله جدی مواجه شده است: کاهش توان آن در تولید فرضیههای تجربی جدید و رقابت با برنامههای پژوهشی رقیب در روانشناسی معاصر.
این بدان معنا نیست که همه مفاهیم روانکاوی بیارزش شدهاند؛ بلکه به این معناست که وضعیت آن بهعنوان یک برنامه پژوهشی تجربی، با معیارهای لاکاتوشی، با چالشهای جدی روبهرو است.
تغییر قلمرو و تغییر نوع ادعا
یکی از ویژگیهای مهم تاریخ روانکاوی، تغییر جایگاه آن از حوزههای تجربی روانشناسی به حوزههایی مانند مطالعات فرهنگی، ادبیات و نظریه اجتماعی است. این تحول را میتوان به دو شکل متفاوت تفسیر کرد.
از یک دیدگاه، این تحول نشاندهنده توانایی یک نظریه برای یافتن کاربردهای جدید در حوزههای متفاوت معرفتی است. یک نظریه ممکن است در یک قلمرو بهعنوان توضیح علّی موفق نباشد، اما در قلمروی دیگر بهعنوان چارچوبی تفسیری همچنان ارزشمند باشد.
اما از دیدگاهی انتقادیتر، میتوان پرسید آیا این انتقال، پاسخی به کاهش موفقیت روانکاوی در حوزههایی بوده است که در آنها آزمون تجربی، پیشبینی و مقایسه نظریهها اهمیت بیشتری دارد.
نکته اصلی در اینجا این نیست که علوم انسانی فاقد معیارهای ارزیابی هستند؛ بلکه معیارهای ارزیابی در این حوزهها با علوم تجربی متفاوتاند. بنابراین مسئله بنیادی این است که روانکاوی در هر حوزه دقیقاً چه نوع ادعای معرفتی مطرح میکند.
کوهن و مسئله بقای چارچوبهای نظری
توماس کوهن نشان داد که چارچوبهای علمی صرفاً با مشاهده چند ناهنجاری کنار گذاشته نمیشوند. پارادایمها درون اجتماعات علمی، نظامهای آموزشی و شیوههای خاص تعریف مسئله تثبیت میشوند.
از این منظر، بقای روانکاوی پس از کاهش جایگاه آن در روانشناسی تجربی را میتوان بهعنوان نمونهای از ادامه حیات یک سنت نظری در اجتماعها و قلمروهای معرفتی متفاوت بررسی کرد.
با این حال، برای ارزیابی علمی یک برنامه پژوهشی، پرسش لاکاتوشی همچنان باقی میماند: آیا این تداوم با تولید دانش جدید همراه است یا صرفاً نشاندهنده بقای یک چارچوب تفسیری است؟
اثربخشی درمانی و مسئله نظریه
یکی از مهمترین استدلالهای معاصر در دفاع از روانکاوی، اشاره به اثربخشی برخی درمانهای روانپویشی است. اما این استدلال با یک مسئله معرفتشناختی مهم مواجه است:
اثربخشی یک مداخله درمانی، بهتنهایی صحت نظریهای را که برای توضیح اثر آن ارائه میشود اثبات نمیکند.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍2❤1
رویکردهای درمانی با مبانی نظری متفاوت میتوانند پیامدهای مشابهی ایجاد کنند. بنابراین موفقیت یک درمان میتواند نشاندهنده ارزش عملی آن باشد، بدون اینکه تمام مفروضات نظری پشت آن را تأیید کند.
این مسئله درباره همه رواندرمانیها صدق میکند، نه فقط روانکاوی.
برای مثال، موفقیت یک درمان مبتنی بر نظریه کرنبرگ نشان میدهد که آن بسته درمانی در شرایط مشخصی میتواند مفید باشد؛ اما بهتنهایی نشان نمیدهد که تمام مدل نظری درباره ساختار شخصیت، آسیبشناسی و سازوکار تغییر که پشت آن قرار دارد، درست است.
مسئله روانکاوی معاصر: کدام نوع ادعا؟
یکی از تنشهای مهم در روانکاوی معاصر این است که گاهی در قالب یک سنت تفسیری درباره معنا، فرهنگ و سوژه معرفی میشود، و گاهی بهعنوان نظریهای علمی درباره ذهن، مغز و درمان.
اگر روانکاوی خود را نظریهای تجربی درباره سازوکارهای ذهن بداند، باید با معیارهای علوم تجربی سنجیده شود. اگر خود را سنتی تفسیری بداند، باید بر اساس معیارهای حوزههای تفسیری ارزیابی شود.
مسئله اصلی این نیست که روانکاوی زنده است یا مرده. مسئله این است که در چه معنایی زنده است.
اگر آن را یک برنامه پژوهشی تجربی بدانیم، شواهد تاریخی نشان میدهند که با کاهش جایگاه و قدرت زایندگی مواجه شده است. اگر آن را یک سنت تفسیری و فرهنگی بدانیم، داستان متفاوت خواهد بود.
سرنوشت روانکاوی نمونهای مهم از این پرسش فلسفه علم است که چگونه یک سنت نظری میتواند پس از کاهش موفقیت در یک قلمرو، با تغییر نوع ادعا و قلمرو کاربرد خود به حیات ادامه دهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
منابع:
Kuhn, T. S. (1970). The structure of scientific revolutions (2nd ed.). University of Chicago Press.
Lakatos, I. (1978). The methodology of scientific research programmes: Philosophical papers (Vol. 1). Cambridge University Press.
Yeung, A. W. K. (2021). Is the influence of Freud declining in psychology and psychiatry? A bibliometric analysis. Frontiers in Psychology, 12, 631516.
https://doi.org/10.3389/fpsyg.2021.631516
Zagaria, A., & Lombardi, L. (2023). A new perspective on trends in psychology. Research Square.
https://doi.org/10.21203/rs.3.rs-3499916/v1
این مسئله درباره همه رواندرمانیها صدق میکند، نه فقط روانکاوی.
برای مثال، موفقیت یک درمان مبتنی بر نظریه کرنبرگ نشان میدهد که آن بسته درمانی در شرایط مشخصی میتواند مفید باشد؛ اما بهتنهایی نشان نمیدهد که تمام مدل نظری درباره ساختار شخصیت، آسیبشناسی و سازوکار تغییر که پشت آن قرار دارد، درست است.
مسئله روانکاوی معاصر: کدام نوع ادعا؟
یکی از تنشهای مهم در روانکاوی معاصر این است که گاهی در قالب یک سنت تفسیری درباره معنا، فرهنگ و سوژه معرفی میشود، و گاهی بهعنوان نظریهای علمی درباره ذهن، مغز و درمان.
اگر روانکاوی خود را نظریهای تجربی درباره سازوکارهای ذهن بداند، باید با معیارهای علوم تجربی سنجیده شود. اگر خود را سنتی تفسیری بداند، باید بر اساس معیارهای حوزههای تفسیری ارزیابی شود.
مسئله اصلی این نیست که روانکاوی زنده است یا مرده. مسئله این است که در چه معنایی زنده است.
اگر آن را یک برنامه پژوهشی تجربی بدانیم، شواهد تاریخی نشان میدهند که با کاهش جایگاه و قدرت زایندگی مواجه شده است. اگر آن را یک سنت تفسیری و فرهنگی بدانیم، داستان متفاوت خواهد بود.
سرنوشت روانکاوی نمونهای مهم از این پرسش فلسفه علم است که چگونه یک سنت نظری میتواند پس از کاهش موفقیت در یک قلمرو، با تغییر نوع ادعا و قلمرو کاربرد خود به حیات ادامه دهد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
منابع:
Kuhn, T. S. (1970). The structure of scientific revolutions (2nd ed.). University of Chicago Press.
Lakatos, I. (1978). The methodology of scientific research programmes: Philosophical papers (Vol. 1). Cambridge University Press.
Yeung, A. W. K. (2021). Is the influence of Freud declining in psychology and psychiatry? A bibliometric analysis. Frontiers in Psychology, 12, 631516.
https://doi.org/10.3389/fpsyg.2021.631516
Zagaria, A., & Lombardi, L. (2023). A new perspective on trends in psychology. Research Square.
https://doi.org/10.21203/rs.3.rs-3499916/v1
Frontiers
Frontiers | Is the Influence of Freud Declining in Psychology and Psychiatry? A Bibliometric Analysis
Sigmund Freud is occasionally perceived as outdated and his work no longer relevant to the academia. The citing papers (CPs) that cited Freud works were coll...
راه رسیدن به چیرگی در رواندرمانی.pdf
443.7 KB
این مقاله رواندرمانگران را تشویق میکند که به دنبال زبدگی بالینی باشند. کارآزماییهای بالینی تصادفی نشان دادهاند که زبدگی منحصر به عدهای معدود نیست، بلکه در دسترس همه است. شناخت خط پایۀ اثربخشی، مشغول شدن به تمرین عامدانه و دریافت بازخورد، اثربخشی رواندرمانگان را تا سه برابر افزایش میدهد، میزان ترک درمان را به نصف کاهش میدهد، میزان وخامت مراجعان را به یک سوم کاهش میدهد، بهبودی را دو سوم سرعت میبخشد، رضایت مراجع را بهبود میبخشد و هزینۀ مراقبت را کاهش میدهد. اسکات میلر و مارک هابل در مقاله استدلال میکنند که دستاورد فردی و جستجوی زبدگی در جوامع حمایتگر شکوفا میشود. رواندرمانگرانی که با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، دانش و تجربه و خطاهایشان را به اشتراک میگذارند و از یکدیگر یاد میگیرند، نتایج بهتری برای مراجعان خود نشان میدهند. برای ایجاد و حفظ فرهنگ زبدگی باید سیستم ارائه خدمات بسته و ریسکگریز خود را کنار بگذاریم و مدلی باز، شفاف و خطامحور از عملکرد بالینی را بپذیریم.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
❤2
آکادمی رواندرمانی
From mistakes to mastery.pdf
از اشتباهات تا مهارت: چگونه تحلیل ریزفرایندهای تعاملات درمانگر و درمانجو به بهبود اثربخشی رواندرمانی کمک میکند؟
این خلاصه گزارشی است از مقالهای با عنوان "From Mistakes to Mastery: An Idiographic Microanalytical Study Comparing Processes Related to Effective and Ineffective Outcomes in Behavioral Interventions" که در مجله Journal of Contextual Behavioral Science منتشر شده است. این مقاله در سال 2024 منتشر شده و به تحلیل فرآیندهای تعاملی در رواندرمانی پرداخته است.
رواندرمانی یک فرآیند پویا است که موفقیت آن به شدت به کیفیت تعاملات میان درمانگر و مراجع بستگی دارد. پژوهشهای سنتی معمولاً بر نتایج نهایی درمان تمرکز دارند و از تحلیل لحظهبهلحظه تعاملات غفلت میکنند. در مقابل، مقاله "از اشتباهات تا مهارت" با رویکردی نوآورانه به بررسی تعاملات درمانی میپردازد. این پژوهش تعاملات را بهعنوان یک واحد یکپارچه تحلیل کرده و نشان میدهد که موفقیت یا شکست درمانی به الگوهای رفتاری متقابل وابسته است. بر اساس اصول تحلیل رفتار، رفتارهای هدف (رفتارهایی که با اهداف درمانی هماهنگ هستند و به بهبود مشکلات مراجع کمک میکنند) باید بهطور مستقیم تقویت شوند تا تغییرات پایداری حاصل شود. این مقاله، با تمرکز بر تفاوتهای میان تعاملهای موفق و کمتر موفق، نگاهی تازه به عوامل مؤثر بر نتایج درمانی ارائه میدهد.
روششناسی پژوهش
. دادهها از 80 جلسه درمانی شامل 6 درمانگر و 13 مراجع جمعآوری شد. در این روش، سیستم کدگذاری رفتاری برای تحلیل تعاملات استفاده شده و الگوهای متوالی میان رفتارهای درمانگر و مراجع شناسایی شدند. بهعلاوه، جدول 3 در مقاله استراتژیهای کنترل پیشایند را برای مدیریت رفتارهای مشکلزا بر اساس اهداف درمانی توضیح داده است. این جدول نشان میدهد که چگونه استراتژیهای متفاوت بسته به اهداف درمانی انتخاب و تنظیم میشوند.
استراتژیهای کنترل پیشایند شامل:
حذف محرکهای تحریککننده رفتار مشکلزا: کاهش مواجهه با موقعیتهایی که رفتارهای ناسازگارانه را فعال میکنند.
معرفی محرکهای جدید برای تسهیل رفتارهای هدف: ایجاد محرکهایی که رفتارهای مثبت را برانگیزند.
تغییر اهداف مرتبط با رفتار: تطبیق اهداف درمانی با نیازهای فردی مراجع.
یافتههای کلیدی: چه راهبردهایی در تعامل موفق و کمتر موفق درمانی مشاهده میشود؟
تعاملهای موفق:
برانگیختن رفتارهای هدف:
درمانگران موفق با استفاده از پرسشهای مشخص و هدفمند، رفتارهای مطلوب مراجع را در همان لحظه هدایت کردند. بهعنوان مثال، درمانگری که از مراجع میپرسد: "وقتی پاسخ خود را ارائه دادید، چه احساسی داشتید؟" مراجع را تشویق میکند تا درباره تجربهها و واکنشهای خود در موقعیتهای مرتبط با رفتارهای هدف تأمل کند.
تقویت مثبت:
رفتارهای هدف بلافاصله با پاسخهای حمایتی تقویت میشد. برای مثال، درمانگر پس از یک اظهار نظر هدفمند از مراجع میگوید: "دقیقاً همانطور که انتظار داشتیم عمل کردید."
کاهش استفاده از تنبیه:
در تعاملهای موفق، محرکهای تنبیهی مانند انتقاد یا اصلاح مستقیم رفتارها به حداقل رسیده بود.
تعاملهای کمتر موفق:
تمرکز بر توضیحات نظری:
درمانگران در این جلسات بیشتر به انتقال دانش و ارائه توضیحات انتزاعی پرداختند. اگرچه این رویکرد آگاهی مراجع را افزایش میداد، اما رفتارهای هدف در لحظه برانگیخته یا تقویت نمیشد.
افزایش استفاده از تنبیه:
در تعاملهای کمتر موفق، استفاده از استراتژیهایی مانند انتقاد یا اصلاح مستقیم بیشتر بود، اما این روشها اغلب به کاهش انگیزه مراجع منجر میشد.
تلویحات کاربردی: چگونه میتوان از این یافتهها استفاده کرد؟
برای درمانگران:
تمرکز بر رفتارهای هدف:
درمانگران باید به جای انتقال دانش نظری، مراجعان را به انجام رفتارهای هدف در لحظۀ حال هدایت کنند.
استفاده از تقویت مثبت:
تقویت مستقیم رفتارهای مطلوب میتواند احتمال تکرار آنها را افزایش دهد.
اجتناب از تنبیه:
کاهش انتقاد و تنبیه میتواند فضای حمایتیتری برای مراجع ایجاد کند.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
این خلاصه گزارشی است از مقالهای با عنوان "From Mistakes to Mastery: An Idiographic Microanalytical Study Comparing Processes Related to Effective and Ineffective Outcomes in Behavioral Interventions" که در مجله Journal of Contextual Behavioral Science منتشر شده است. این مقاله در سال 2024 منتشر شده و به تحلیل فرآیندهای تعاملی در رواندرمانی پرداخته است.
رواندرمانی یک فرآیند پویا است که موفقیت آن به شدت به کیفیت تعاملات میان درمانگر و مراجع بستگی دارد. پژوهشهای سنتی معمولاً بر نتایج نهایی درمان تمرکز دارند و از تحلیل لحظهبهلحظه تعاملات غفلت میکنند. در مقابل، مقاله "از اشتباهات تا مهارت" با رویکردی نوآورانه به بررسی تعاملات درمانی میپردازد. این پژوهش تعاملات را بهعنوان یک واحد یکپارچه تحلیل کرده و نشان میدهد که موفقیت یا شکست درمانی به الگوهای رفتاری متقابل وابسته است. بر اساس اصول تحلیل رفتار، رفتارهای هدف (رفتارهایی که با اهداف درمانی هماهنگ هستند و به بهبود مشکلات مراجع کمک میکنند) باید بهطور مستقیم تقویت شوند تا تغییرات پایداری حاصل شود. این مقاله، با تمرکز بر تفاوتهای میان تعاملهای موفق و کمتر موفق، نگاهی تازه به عوامل مؤثر بر نتایج درمانی ارائه میدهد.
روششناسی پژوهش
. دادهها از 80 جلسه درمانی شامل 6 درمانگر و 13 مراجع جمعآوری شد. در این روش، سیستم کدگذاری رفتاری برای تحلیل تعاملات استفاده شده و الگوهای متوالی میان رفتارهای درمانگر و مراجع شناسایی شدند. بهعلاوه، جدول 3 در مقاله استراتژیهای کنترل پیشایند را برای مدیریت رفتارهای مشکلزا بر اساس اهداف درمانی توضیح داده است. این جدول نشان میدهد که چگونه استراتژیهای متفاوت بسته به اهداف درمانی انتخاب و تنظیم میشوند.
استراتژیهای کنترل پیشایند شامل:
حذف محرکهای تحریککننده رفتار مشکلزا: کاهش مواجهه با موقعیتهایی که رفتارهای ناسازگارانه را فعال میکنند.
معرفی محرکهای جدید برای تسهیل رفتارهای هدف: ایجاد محرکهایی که رفتارهای مثبت را برانگیزند.
تغییر اهداف مرتبط با رفتار: تطبیق اهداف درمانی با نیازهای فردی مراجع.
یافتههای کلیدی: چه راهبردهایی در تعامل موفق و کمتر موفق درمانی مشاهده میشود؟
تعاملهای موفق:
برانگیختن رفتارهای هدف:
درمانگران موفق با استفاده از پرسشهای مشخص و هدفمند، رفتارهای مطلوب مراجع را در همان لحظه هدایت کردند. بهعنوان مثال، درمانگری که از مراجع میپرسد: "وقتی پاسخ خود را ارائه دادید، چه احساسی داشتید؟" مراجع را تشویق میکند تا درباره تجربهها و واکنشهای خود در موقعیتهای مرتبط با رفتارهای هدف تأمل کند.
تقویت مثبت:
رفتارهای هدف بلافاصله با پاسخهای حمایتی تقویت میشد. برای مثال، درمانگر پس از یک اظهار نظر هدفمند از مراجع میگوید: "دقیقاً همانطور که انتظار داشتیم عمل کردید."
کاهش استفاده از تنبیه:
در تعاملهای موفق، محرکهای تنبیهی مانند انتقاد یا اصلاح مستقیم رفتارها به حداقل رسیده بود.
تعاملهای کمتر موفق:
تمرکز بر توضیحات نظری:
درمانگران در این جلسات بیشتر به انتقال دانش و ارائه توضیحات انتزاعی پرداختند. اگرچه این رویکرد آگاهی مراجع را افزایش میداد، اما رفتارهای هدف در لحظه برانگیخته یا تقویت نمیشد.
افزایش استفاده از تنبیه:
در تعاملهای کمتر موفق، استفاده از استراتژیهایی مانند انتقاد یا اصلاح مستقیم بیشتر بود، اما این روشها اغلب به کاهش انگیزه مراجع منجر میشد.
تلویحات کاربردی: چگونه میتوان از این یافتهها استفاده کرد؟
برای درمانگران:
تمرکز بر رفتارهای هدف:
درمانگران باید به جای انتقال دانش نظری، مراجعان را به انجام رفتارهای هدف در لحظۀ حال هدایت کنند.
استفاده از تقویت مثبت:
تقویت مستقیم رفتارهای مطلوب میتواند احتمال تکرار آنها را افزایش دهد.
اجتناب از تنبیه:
کاهش انتقاد و تنبیه میتواند فضای حمایتیتری برای مراجع ایجاد کند.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👏3👍2❤1
یکی از اصول مشترک در بین بسیاری الگوهای رواندرمانی این است که درمانگران در جلسات رواندرمانی، با کنجکاوی اصیل و محترمانهای سوال میپرسند. این اقدام درمانگر فضایی امن برای درمانجو فراهم میکنند تا تجربههای خود را -بدون این که با قضاوت و پیشفرضهای درمانگر تحت فشار قرار بگیرد- بررسی کند. درگیر شدن در چنین فرضیههایی و بیان آن، ناخواسته میتواند عمق خودکاوی درمانجو را محدود کند. بنابراین، بهتر است درمانگران سؤالات باز پاسخی پرسند که مراجعان را تشویق به توضیح بیشتر افکار و احساسات خود میکند. به عنوان مثال، به جای آنکه درمانگر تصور کند که برداشت درمانجو از «کلافگی و اضطراب» با تعریف خودش از آن همخوانی دارد، ممکن است در پاسخ به جمله «اخیراً خیلی کلافه و مضطرب بودهام» با پرسشی ملایم مانند «میتوانید بیشتر در مورد تجربهتان از این حالت بگویید؟» ادامه بدهد. این کار درمانجو را تشویق میکند تا تجربه خود را با کلمات خودش تعریف کند و درک عمیقتر و پیشرفت در مسیر درمان را تسهیل میکند.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍4
گذر از دوگانهانگاری کاذب راهحلدهی سریع و ریشهیابی مشکل
آیا باید سریع راهحل ارائه کنیم یا باید صبر کنیم و به دنبال ریشههای عمیقتر مشکل بگردیم؟ اگر به دنبال اثربخشی بیشتر در کار خود به عنوان رواندرمانگر باشیم و نگاهی به پژوهشها هم بیندازیم برایمان معلوم میشود که این دوگانهانگاری نه تنها نادرست است، بلکه میتواند به فهم نادرست از فرآیند درمان منجر شود.
پژوهشها نشان میدهند که ارائه راهکار میتواند تأثیر مثبتی بر نتیجۀ درمان داشته باشد. با این حال، این تأثیر به شدت به نحوه ارائه راهکار بستگی دارد. پژوهشها تأکید میکنند که درمان موثر زمانی شکل میگیرد که درمانگر بتواند بازخوردهای فردی را متناسب با شرایط خاص هر مراجع ارائه دهد و در عین حال به استقلال مراجع و مسئولیت او در فرآیند تغییر احترام بگذارد.
در این بین، نحوه ارائه راهکارها نیز اهمیت ویژهای دارد. درمانگر موثر راهکارها را در قالبی ارائه میکند که برای مراجع قابل پذیرش باشد و به جای تجویز یک راهحل واحد، گزینههای متعددی را به او پیشنهاد میدهد. او در تمام این مسیر رویکرد همدلانه خود را حفظ میکند و به تقویت باور مراجع به تواناییهایش برای ایجاد تغییر میپردازد.
یافتههای پژوهشی همچنین نشان میدهند درمانگرانی که فارغ از ترجیح و انتظار مراجع از درمان، به پرسشگری از دنیای درون مراجع (مثلا به قصد یافتن علل تکرار الگوهای مخرب زندگی مراجع) میپردازند، به اندازه درمانگرانی که ترجیحشان ارائۀ راهکار و راهحل برای حل مشکلات زندگی مراجع -دوباره بدون این که رویکرد خود را با ترجیحات درمانجو تطبیق بدهند- میتوانند به فرآیند درمان آسیب بزنند. آنچه اهمیت دارد، یافتن تعادل مناسب بین این دو رویکرد است. این تعادل زمانی به دست میآید که درمانگر بتواند متناسب با نیازهای هر مراجع حرکت کند.
پس تطابق بین ترجیحات مراجع و فعالیتهای درمانی عامل مهمی است که نباید از آن غافل شد. پژوهشها نشان میدهند عدم تطابق در این زمینه میتواند خطر ترک درمان از سوی مراجع را افزایش دهد. برای مثال، مراجعی که ترجیح میدهد بر راهحلهای عملی تمرکز کند، ممکن است از رویکرد صرفاً تحلیلی ناراضی شود و درمان را ترک کند و بالعکس.
درمانگر موفق در این مسیر تنها زمانی میتواند تعادل مناسب را بیابد که رویکردی منعطف و پاسخگو داشته باشد - یعنی بتواند نیازها و ترجیحات هر مراجع را به دقت ارزیابی کند و شیوه کار خود را با آن تطبیق دهد. بنابراین، مسئله نه انتخاب بین راهحلدهی سریع یا ریشهیابی، بلکه توانایی درمانگر در ارزیابی دقیق شرایط و انتخاب مداخله مناسب در زمان مناسب است: انتخابی که بر اساس نیازهای فردی مراجع و شواهد علمی صورت میگیرد.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
#feedback_informed_treatment
#درمان_آگاهییافته_از_بازخورد
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
آیا باید سریع راهحل ارائه کنیم یا باید صبر کنیم و به دنبال ریشههای عمیقتر مشکل بگردیم؟ اگر به دنبال اثربخشی بیشتر در کار خود به عنوان رواندرمانگر باشیم و نگاهی به پژوهشها هم بیندازیم برایمان معلوم میشود که این دوگانهانگاری نه تنها نادرست است، بلکه میتواند به فهم نادرست از فرآیند درمان منجر شود.
پژوهشها نشان میدهند که ارائه راهکار میتواند تأثیر مثبتی بر نتیجۀ درمان داشته باشد. با این حال، این تأثیر به شدت به نحوه ارائه راهکار بستگی دارد. پژوهشها تأکید میکنند که درمان موثر زمانی شکل میگیرد که درمانگر بتواند بازخوردهای فردی را متناسب با شرایط خاص هر مراجع ارائه دهد و در عین حال به استقلال مراجع و مسئولیت او در فرآیند تغییر احترام بگذارد.
در این بین، نحوه ارائه راهکارها نیز اهمیت ویژهای دارد. درمانگر موثر راهکارها را در قالبی ارائه میکند که برای مراجع قابل پذیرش باشد و به جای تجویز یک راهحل واحد، گزینههای متعددی را به او پیشنهاد میدهد. او در تمام این مسیر رویکرد همدلانه خود را حفظ میکند و به تقویت باور مراجع به تواناییهایش برای ایجاد تغییر میپردازد.
یافتههای پژوهشی همچنین نشان میدهند درمانگرانی که فارغ از ترجیح و انتظار مراجع از درمان، به پرسشگری از دنیای درون مراجع (مثلا به قصد یافتن علل تکرار الگوهای مخرب زندگی مراجع) میپردازند، به اندازه درمانگرانی که ترجیحشان ارائۀ راهکار و راهحل برای حل مشکلات زندگی مراجع -دوباره بدون این که رویکرد خود را با ترجیحات درمانجو تطبیق بدهند- میتوانند به فرآیند درمان آسیب بزنند. آنچه اهمیت دارد، یافتن تعادل مناسب بین این دو رویکرد است. این تعادل زمانی به دست میآید که درمانگر بتواند متناسب با نیازهای هر مراجع حرکت کند.
پس تطابق بین ترجیحات مراجع و فعالیتهای درمانی عامل مهمی است که نباید از آن غافل شد. پژوهشها نشان میدهند عدم تطابق در این زمینه میتواند خطر ترک درمان از سوی مراجع را افزایش دهد. برای مثال، مراجعی که ترجیح میدهد بر راهحلهای عملی تمرکز کند، ممکن است از رویکرد صرفاً تحلیلی ناراضی شود و درمان را ترک کند و بالعکس.
درمانگر موفق در این مسیر تنها زمانی میتواند تعادل مناسب را بیابد که رویکردی منعطف و پاسخگو داشته باشد - یعنی بتواند نیازها و ترجیحات هر مراجع را به دقت ارزیابی کند و شیوه کار خود را با آن تطبیق دهد. بنابراین، مسئله نه انتخاب بین راهحلدهی سریع یا ریشهیابی، بلکه توانایی درمانگر در ارزیابی دقیق شرایط و انتخاب مداخله مناسب در زمان مناسب است: انتخابی که بر اساس نیازهای فردی مراجع و شواهد علمی صورت میگیرد.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
#feedback_informed_treatment
#درمان_آگاهییافته_از_بازخورد
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍7
Forwarded from RANDiranofficial
احمقانه، سطحی، غیراخلاقی!
جنگ بیپایان مکاتب رواندرمانی
بهرغم پیشرفتها، عرصۀ رواندرمانی همچنان میدان نبردی برای رقابت مکاتب نظری مختلف است. طرفداران هر رویکرد تلاش دارند برتری درمان خود را اثبات و دیگری را رد کنند که این امر مانعی جدی برای پیشرفت این عرصه و بهزیستی درمانجویان میشود. عنوان این نوشته برگرفته از مقالهای با همین عنوان «احمقانه، سطحی، غیراخلاقی» است که البته منتشر نشد. پل واکتل، پیرو مکتب روانتحلیلی، بهقول خودش بهقصد وارد آوردن ضربهای کاری به طرفداران رفتاردرمانی و نشاندن آنها سر جایشان، قصد داشت در همایشی این مقاله را ارائه کند، اما نه همایش برگزار شد و نه واکتل چنین نوشت. پس از مشاهدۀ رفتاردرمانی از نزدیک و بررسی آن، نظرش عوض شد چرا که از موضع «ما» و «آنها» عقب نشست.
در این نوشتار قصد بررسی و نقد رویکرد یکپارچۀ واکتل را نداریم بلکه به جنگ بیپایان بین مکاتب اشاره میکنیم!
هرچند باور و اعتقاد درمانگر به روش درمانی مهم است و تفاوتهای فلسفی و نظری مشروعی وجود دارند، تعصب و وفاداریِ سفتوسخت و عدم انعطافپذیری در رواندرمانی باعث شده است که برخی درمانگران بهجای استفاده از روشهای مؤثر متناسب با نیازهای درمانجویان، صرفاً در چارچوب مکتب خود باقی بمانند.
یافتهها نشان میدهند که فرایندهای روانشناختی پیچیده و متنوع هستند و محدود ساختن درمان به یک مکتب خاص بهنظر نابسنده است. (احمقانه!)
بسیاری از این رقابتها بر پایۀ تفاوتهای ظاهری بین مکاتب شکل گرفتهاند، در حالی که در عمل، بسیاری از مکاتب نقاط مشترک قابلتوجهی دارند و گاه طرفداران رویکردها با فلسفه و نظریههای طرفداران رقیب ناآشنا هستند. (سطحی!)
در نهایت، زمانی که درمانگر به دلیل تعصب نظری، از انعطاف و بهرهگیری از روشهای کارآمد سایر مکاتب (به شکلی منسجم) خودداری میکند، این تصمیم میتواند به ضرر درمانجو تمام شود. (غیراخلاقی!)
همچنین عوامل مشترک در درمانهای مختلف، نقش مهمی در موفقیت رواندرمانی دارند و خودِ رواندرمانگر نیز عنصری اساسی است. این عوامل در تمامی رویکردهای درمانی بر نتایج درمان تأثیر میگذارند.
تمرکز بر فرایندهای بنیادین تغییر نشان میدهد تغییرات روانشناختی از طریق فرایندهایی همپوش و گاهاً متفاوت و فراتر از مرزبندیهای نظری رخ میدهند.
آنطور که جرالد دیویسون میگوید: ما آنچه که برای دیدنش آماده شدهایم را میبینیم و درون مجموعهای از معیارهای نظریمان محصوریم و هیچکداممان تنها افرادی نیستیم که واقعیت در دستانمان است.
نگارنده: محمد خالقی
گروه #رند
https://t.me/randiranofficial
جنگ بیپایان مکاتب رواندرمانی
بهرغم پیشرفتها، عرصۀ رواندرمانی همچنان میدان نبردی برای رقابت مکاتب نظری مختلف است. طرفداران هر رویکرد تلاش دارند برتری درمان خود را اثبات و دیگری را رد کنند که این امر مانعی جدی برای پیشرفت این عرصه و بهزیستی درمانجویان میشود. عنوان این نوشته برگرفته از مقالهای با همین عنوان «احمقانه، سطحی، غیراخلاقی» است که البته منتشر نشد. پل واکتل، پیرو مکتب روانتحلیلی، بهقول خودش بهقصد وارد آوردن ضربهای کاری به طرفداران رفتاردرمانی و نشاندن آنها سر جایشان، قصد داشت در همایشی این مقاله را ارائه کند، اما نه همایش برگزار شد و نه واکتل چنین نوشت. پس از مشاهدۀ رفتاردرمانی از نزدیک و بررسی آن، نظرش عوض شد چرا که از موضع «ما» و «آنها» عقب نشست.
در این نوشتار قصد بررسی و نقد رویکرد یکپارچۀ واکتل را نداریم بلکه به جنگ بیپایان بین مکاتب اشاره میکنیم!
هرچند باور و اعتقاد درمانگر به روش درمانی مهم است و تفاوتهای فلسفی و نظری مشروعی وجود دارند، تعصب و وفاداریِ سفتوسخت و عدم انعطافپذیری در رواندرمانی باعث شده است که برخی درمانگران بهجای استفاده از روشهای مؤثر متناسب با نیازهای درمانجویان، صرفاً در چارچوب مکتب خود باقی بمانند.
یافتهها نشان میدهند که فرایندهای روانشناختی پیچیده و متنوع هستند و محدود ساختن درمان به یک مکتب خاص بهنظر نابسنده است. (احمقانه!)
بسیاری از این رقابتها بر پایۀ تفاوتهای ظاهری بین مکاتب شکل گرفتهاند، در حالی که در عمل، بسیاری از مکاتب نقاط مشترک قابلتوجهی دارند و گاه طرفداران رویکردها با فلسفه و نظریههای طرفداران رقیب ناآشنا هستند. (سطحی!)
در نهایت، زمانی که درمانگر به دلیل تعصب نظری، از انعطاف و بهرهگیری از روشهای کارآمد سایر مکاتب (به شکلی منسجم) خودداری میکند، این تصمیم میتواند به ضرر درمانجو تمام شود. (غیراخلاقی!)
همچنین عوامل مشترک در درمانهای مختلف، نقش مهمی در موفقیت رواندرمانی دارند و خودِ رواندرمانگر نیز عنصری اساسی است. این عوامل در تمامی رویکردهای درمانی بر نتایج درمان تأثیر میگذارند.
تمرکز بر فرایندهای بنیادین تغییر نشان میدهد تغییرات روانشناختی از طریق فرایندهایی همپوش و گاهاً متفاوت و فراتر از مرزبندیهای نظری رخ میدهند.
آنطور که جرالد دیویسون میگوید: ما آنچه که برای دیدنش آماده شدهایم را میبینیم و درون مجموعهای از معیارهای نظریمان محصوریم و هیچکداممان تنها افرادی نیستیم که واقعیت در دستانمان است.
نگارنده: محمد خالقی
گروه #رند
https://t.me/randiranofficial
Telegram
RANDiranofficial
کانال رسمی رواندرمانی نوین و دقیق (رند)
👍6❤4
سازمان نظام روانشناسی و مشاوره و تعرفههایی که ناکارآمدند: تأملاتی درباره اقتصاد دستوری و محدودیتهایش
هر ساله سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران -که از این بعد صرفا با عنوان سازمان نظام از آن یاد خواهم کرد- تعرفههایی برای ارائه خدمات روانشناسی تعیین میکند؛ تعرفههایی که بسیاری از رواندرمانگران و مشاوران آنها را غیرواقعی میدانند و در عمل به آن پایبند نمیمانند. در عوض، درمانگران اغلب در توافقی دوجانبه با مراجعانشان، قیمتهایی بالاتر از این تعرفهها تعیین میکنند؛ عملی که ظاهراً غیررسمی است اما به واقع نمایانگر ناکارآمدی سیستمی است که واقعیتهای اقتصادی و انسانی را نادیده میگیرد.
این مسئله یادآور نظریه مشهور «مسئله محاسبۀ اقتصادی» است که نخستین بار لودویگ فون میزس، اقتصاددان برجسته اتریشی آن را مطرح کرد. میزس استدلال میکرد که در یک اقتصاد متمرکز، به دلیل نبود بازار آزاد، قیمتهای واقعی شکل نمیگیرند و در نتیجه محاسبۀ دقیق ارزش کالاها و خدمات غیرممکن میشود. از نظر میزس، قیمتها نهتنها منعکسکنندۀ عرضه و تقاضا هستند، بلکه اطلاعات پراکندهای که در ذهن هزاران نفر در جامعه وجود دارد را به صورت کارآمد جمعآوری و منتقل میکنند. همچنین میزس بر اهمیت مالکیت خصوصی و انگیزههای رقابتی تأکید داشت و معتقد بود که بدون این انگیزهها، اساساً امکان جمعآوری و تحلیل اطلاعات دقیق اقتصادی وجود ندارد.
فردریش هایک، شاگرد و ادامهدهنده راه میزس، این ایده را با تمرکز بر محدودیتهای شناختی انسان و پراکندگی دانش اقتصادی بسط داد. او در مقاله معروفش «کاربرد دانش در جامعه» توضیح میدهد که دانش مورد نیاز برای تصمیمگیری اقتصادی، به صورت پراکنده و جزئی در اختیار میلیونها نفر قرار دارد و تنها از طریق مکانیسم قیمتها در بازار آزاد میتوان آنها را هماهنگ کرد. به باور هایک، حتی باهوشترین سیاستگذاران نیز نمیتوانند این فرآیند خودجوش و طبیعی را جایگزین کنند، چرا که اطلاعات لازم همیشه ناقص، محلی و پویا است.
تعرفهگذاری دستوری سازمان نظام، با نادیده گرفتن این اصول اساسی، عملاً نمیتواند ارزش واقعی خدمات روانشناسی را منعکس کند. نتیجۀ این رویکرد در عمل کاملاً مشهود است: ایجاد بازارهای موازی، توافقات غیررسمی و احتمالاً کاهش کیفیت خدمات. به عنوان مثال، درمانگری که ناگزیر به رعایت تعرفهای پایینتر از ارزش واقعی خدماتش باشد، ممکن است برای جبران این زیان، زمان کمتری را به مراجع اختصاص دهد، با حسی از بیعدالتی و محرومیت در جلسات دست و پنجه نرم کند یا صرفا مراجعانی را بپذیرد که توان پرداخت هزینۀ بالاتری دارند.
راهحل این مشکل نه در تعیین تعرفههای بیشتر و دقیقتر، بلکه در محدود کردن نقش سازمان نظام به نظارت بر شفافیت و رقابت در بازار است. اگر اجازه دهیم درمانگران و مراجعان بر اساس مکانیسم طبیعی عرضه و تقاضا و متناسب با شرایط بازار توافق کنند، به شکلی کارآمدتر از دانش پراکنده و پویا استفاده کردهایم و جلوی ناکارآمدیهای ذاتی اقتصاد دستوری را گرفتهایم. به گمان من جامعۀ روانشناسی ایران به شیوههای گوناگونی دلباختۀ اقتصاد دستوری و حتی مشتاق ایدههای نه چندان واضح و مفیدی مثل عدالت اجتماعی است و گذر از این اشتیاقها اصلا آسان به نظر نمیرسد با این همه شاید اکنون وقت آن رسیده باشد که فراسوی آنچه در جامعۀ روانشناسی ایران و حتی آمریکا و اروپا رایج است دربارۀ بازار آزاد بیشتر بخوانیم و تامل کنیم؛ ایدههای سوسیالیستی در هرجامعهای به کار بسته شدهاند جز فلاکت و محدودیت انتخاب آزاد به بار نیاوردهاند اما وارد بازی بازارهای آزاد شدن هر نتیجهای به بار بیاورد روحیۀ اخلاقی ما را تقویت خواهد کرد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
هر ساله سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران -که از این بعد صرفا با عنوان سازمان نظام از آن یاد خواهم کرد- تعرفههایی برای ارائه خدمات روانشناسی تعیین میکند؛ تعرفههایی که بسیاری از رواندرمانگران و مشاوران آنها را غیرواقعی میدانند و در عمل به آن پایبند نمیمانند. در عوض، درمانگران اغلب در توافقی دوجانبه با مراجعانشان، قیمتهایی بالاتر از این تعرفهها تعیین میکنند؛ عملی که ظاهراً غیررسمی است اما به واقع نمایانگر ناکارآمدی سیستمی است که واقعیتهای اقتصادی و انسانی را نادیده میگیرد.
این مسئله یادآور نظریه مشهور «مسئله محاسبۀ اقتصادی» است که نخستین بار لودویگ فون میزس، اقتصاددان برجسته اتریشی آن را مطرح کرد. میزس استدلال میکرد که در یک اقتصاد متمرکز، به دلیل نبود بازار آزاد، قیمتهای واقعی شکل نمیگیرند و در نتیجه محاسبۀ دقیق ارزش کالاها و خدمات غیرممکن میشود. از نظر میزس، قیمتها نهتنها منعکسکنندۀ عرضه و تقاضا هستند، بلکه اطلاعات پراکندهای که در ذهن هزاران نفر در جامعه وجود دارد را به صورت کارآمد جمعآوری و منتقل میکنند. همچنین میزس بر اهمیت مالکیت خصوصی و انگیزههای رقابتی تأکید داشت و معتقد بود که بدون این انگیزهها، اساساً امکان جمعآوری و تحلیل اطلاعات دقیق اقتصادی وجود ندارد.
فردریش هایک، شاگرد و ادامهدهنده راه میزس، این ایده را با تمرکز بر محدودیتهای شناختی انسان و پراکندگی دانش اقتصادی بسط داد. او در مقاله معروفش «کاربرد دانش در جامعه» توضیح میدهد که دانش مورد نیاز برای تصمیمگیری اقتصادی، به صورت پراکنده و جزئی در اختیار میلیونها نفر قرار دارد و تنها از طریق مکانیسم قیمتها در بازار آزاد میتوان آنها را هماهنگ کرد. به باور هایک، حتی باهوشترین سیاستگذاران نیز نمیتوانند این فرآیند خودجوش و طبیعی را جایگزین کنند، چرا که اطلاعات لازم همیشه ناقص، محلی و پویا است.
تعرفهگذاری دستوری سازمان نظام، با نادیده گرفتن این اصول اساسی، عملاً نمیتواند ارزش واقعی خدمات روانشناسی را منعکس کند. نتیجۀ این رویکرد در عمل کاملاً مشهود است: ایجاد بازارهای موازی، توافقات غیررسمی و احتمالاً کاهش کیفیت خدمات. به عنوان مثال، درمانگری که ناگزیر به رعایت تعرفهای پایینتر از ارزش واقعی خدماتش باشد، ممکن است برای جبران این زیان، زمان کمتری را به مراجع اختصاص دهد، با حسی از بیعدالتی و محرومیت در جلسات دست و پنجه نرم کند یا صرفا مراجعانی را بپذیرد که توان پرداخت هزینۀ بالاتری دارند.
راهحل این مشکل نه در تعیین تعرفههای بیشتر و دقیقتر، بلکه در محدود کردن نقش سازمان نظام به نظارت بر شفافیت و رقابت در بازار است. اگر اجازه دهیم درمانگران و مراجعان بر اساس مکانیسم طبیعی عرضه و تقاضا و متناسب با شرایط بازار توافق کنند، به شکلی کارآمدتر از دانش پراکنده و پویا استفاده کردهایم و جلوی ناکارآمدیهای ذاتی اقتصاد دستوری را گرفتهایم. به گمان من جامعۀ روانشناسی ایران به شیوههای گوناگونی دلباختۀ اقتصاد دستوری و حتی مشتاق ایدههای نه چندان واضح و مفیدی مثل عدالت اجتماعی است و گذر از این اشتیاقها اصلا آسان به نظر نمیرسد با این همه شاید اکنون وقت آن رسیده باشد که فراسوی آنچه در جامعۀ روانشناسی ایران و حتی آمریکا و اروپا رایج است دربارۀ بازار آزاد بیشتر بخوانیم و تامل کنیم؛ ایدههای سوسیالیستی در هرجامعهای به کار بسته شدهاند جز فلاکت و محدودیت انتخاب آزاد به بار نیاوردهاند اما وارد بازی بازارهای آزاد شدن هر نتیجهای به بار بیاورد روحیۀ اخلاقی ما را تقویت خواهد کرد.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍7
چگونه «فقط با حرف زدن» در رواندرمانی، بهبودی حاصل میشود؟
جاناتان شدلر
مترجم: علی فیضی
«به غم واژهها را ببخش.»
—ویلیام شکسپیر (مکبث)، روانکاو
واژهها، گنجینههای نیرومند احساساتاند. فرآیند مبدل کردن اندیشهها و احساسات به کلام، آنها را دگرگون میسازد. این عمل، اندیشه و احساس را به روشنایی میکشاند، مجالی میدهد تا به شیوهای نو پردازش شوند و تجربه و هویت فرد یکپارچه شوند. همچنین، آنها را بیش از پیش تحت مهار آگاهانه درمیآورد و بدینسان، گسترهای از آزادی و انتخاب را میگشاید، آن هم جایی که پیشتر، واکنشهایمان خودکار بودند یا اجبارگونه تجربه میشدند
این روشناییِ نوظهور، دریچهای به سوی راهحلهایی میگشاید که پیش از این از دیدگانمان پنهان بودند، پیوندی عاطفی با انسانی دیگر، حول تجربهای که پیشتر در سکوت انزوا و تنهایی تاب آورده بودیم، پدید میآورد و تمامی کارکردهای تنظیم هیجانی برآمده از دلبستگی را به کار میگیرد.
این فرآیند، توانایی ما را برای همدلی راستین و صمیمیت با دیگران میپروراند -که خود، به مقابله با رنج عاطفی یاری رسانده و آن را بیشتر قابل تابآوردن میسازد؛ نیروها، منابع و ظرفیتهای روانشناختی را به جنبش درمیآورد و بستری برای بالندگی و شکوفایی عاطفی نو فراهم میآورد.
میتوانم ساعتها در این باره ادامه دهم.
«به غم واژهها را ببخش؛ اندوه ناگفته، دل از رنج آکنده را درهم میپیچد و فرمان به شکستنش میدهد.»
- شکسپیر
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
جاناتان شدلر
مترجم: علی فیضی
«به غم واژهها را ببخش.»
—ویلیام شکسپیر (مکبث)، روانکاو
واژهها، گنجینههای نیرومند احساساتاند. فرآیند مبدل کردن اندیشهها و احساسات به کلام، آنها را دگرگون میسازد. این عمل، اندیشه و احساس را به روشنایی میکشاند، مجالی میدهد تا به شیوهای نو پردازش شوند و تجربه و هویت فرد یکپارچه شوند. همچنین، آنها را بیش از پیش تحت مهار آگاهانه درمیآورد و بدینسان، گسترهای از آزادی و انتخاب را میگشاید، آن هم جایی که پیشتر، واکنشهایمان خودکار بودند یا اجبارگونه تجربه میشدند
این روشناییِ نوظهور، دریچهای به سوی راهحلهایی میگشاید که پیش از این از دیدگانمان پنهان بودند، پیوندی عاطفی با انسانی دیگر، حول تجربهای که پیشتر در سکوت انزوا و تنهایی تاب آورده بودیم، پدید میآورد و تمامی کارکردهای تنظیم هیجانی برآمده از دلبستگی را به کار میگیرد.
این فرآیند، توانایی ما را برای همدلی راستین و صمیمیت با دیگران میپروراند -که خود، به مقابله با رنج عاطفی یاری رسانده و آن را بیشتر قابل تابآوردن میسازد؛ نیروها، منابع و ظرفیتهای روانشناختی را به جنبش درمیآورد و بستری برای بالندگی و شکوفایی عاطفی نو فراهم میآورد.
میتوانم ساعتها در این باره ادامه دهم.
«به غم واژهها را ببخش؛ اندوه ناگفته، دل از رنج آکنده را درهم میپیچد و فرمان به شکستنش میدهد.»
- شکسپیر
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
❤11👍6
مهارتهای بینفردی تسهیلگر (Facilitative Interpersonal Skills - FIS) به مجموعهای از تواناییهای ارتباطی و رفتاری اساسی درمانگر اطلاق میشود که به تسهیل تغییرات مثبت در افرادی که دچار پریشانی هیجانی و روانشناختی هستند، کمک میکند.
این مهارتها از طریق ارزیابی پاسخهای درمانگر به موقعیتهای درمانی واقعگرایانه و چالشبرانگیز (که اغلب به صورت ویدئویی ارائه میشوند) سنجیده میشوند و بر اساس ابعادی کلیدی که به طور قوی با پیامد درمانی مرتبط هستند، رتبهبندی میشوند.
ابعاد اصلی ارزیابی شده در FIS عبارتند از:
روانی کلامی (Verbal Fluency): توانایی درمانگر در بیان واضح، روان و مؤثر افکار و احساسات خود.
بیان هیجانی (Emotional Expression): توانایی درمانگر در نشان دادن طیف مناسبی از هیجانات به شیوهای معتبر و همخوان با موقعیت.
قدرت اقناع (Persuasiveness): توانایی درمانگر در ترغیب و تشویق مراجع به در نظر گرفتن دیدگاههای جدید و انجام رفتارهای تغییردهنده.
صمیمیت، پذیرش و درک (Warmth, Acceptance & Understanding): توانایی درمانگر در برقراری ارتباطی گرم، پذیرنده و همدلانه با مراجع.
امید و انتظارات مثبت (Hope & Positive Expectations): توانایی درمانگر در القای امید و انتظارات مثبت در مورد روند و نتیجه درمان در مراجع.
همدلی (Empathy): توانایی درمانگر در درک و انتقال دقیق احساسات و دیدگاههای مراجع.
ظرفیت پیوند اتحاد درمانی (Alliance Bond Capacity): توانایی درمانگر در ایجاد و حفظ یک رابطه درمانی قوی و مبتنی بر اعتماد و همکاری با مراجع.
پاسخگویی به گسست اتحاد درمانی (Alliance Rupture Repair Responsiveness): توانایی درمانگر در شناسایی و ترمیم گسستها یا مشکلات در رابطه درمانی.
این تعریف و ابعاد آن، بر اساس پژوهشهای تیم اندرسون و با الهام از مدل زمینهای فرانک و فرانک (که بر اهمیت عوامل مشترک در اثربخشی درمان تأکید دارد) شکل گرفته است. FIS به عنوان یک شاخص عملکردی، به جای تکیه صرف بر خودگزارشی درمانگران، بر رفتارهای قابل مشاهده آنها در پاسخ به موقعیتهای شبیهسازی شده تمرکز دارد.
ارتباط FIS و نتیجۀ رواندرمانی
مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) و نتیجۀ درمان در موقعیتهای گوناگون و با طرحهای پژوهشی مختلف ارزیابی شدهاند. نخست، در یک کارآزمایی تصادفیسازیشده و کنترلشده که «درمانگران» (درمانگران دارای مدرک کارشناسی ارشد و افراد تازهکار) را بر اساس مهارتهای بینفردی دستهبندی کرد، اندرسون، کرولی، هیماوان، هولمبرگ و اوهلین (2016) دریافتند که مراجعانی که توسط درمانگران با مهارتهای بینفردی بالا درمان شدهاند، در مقایسه با مراجعانی که درمانگرانشان مهارتهای بینفردی پایینی داشتند، پیامدها و اتحاد درمانی بهتری داشتند. اندرسون و همکاران (2009) مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) درمانگران را در مرکز مشاوره دانشگاه بریگام یانگ ارزیابی کردند، جایی که تحلیلهای قبلی وجود اثرات درمانگر را در یک نمونه بزرگ از مراجعان شناسایی کرده بود. آنها با استفاده از مدلسازی خطی سلسله مراتبی دریافتند که درمانگرانی که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) بالاتری داشتند، مراجعانی داشتند که در مقایسه با درمانگران با مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) پایینتر، نتایج بهتری (در یک مقیاس سنجش علائم) گزارش کردند. هنگامی که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) برای دانشجویان ورودی کارشناسی ارشد در دانشگاه اوهایو اجرا شد، اندرسون، مککلینتاک، هیماوان، سونگ و پترسون (2016) دریافتند که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS)، اثربخشی درمانگر را زمانی که کارآموزان شروع به دیدن مراجعان در یک کلینیک داخلی کردند، پیشبینی میکرد.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
#مهارتهای_بینفردی_تسهیلگر
منبع :
Castonguay, L. G., & Hill, C. E. (2017). How and why are some therapists better than others?: Understanding therapist effects (pp. xv-356). American Psychological Association.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
این مهارتها از طریق ارزیابی پاسخهای درمانگر به موقعیتهای درمانی واقعگرایانه و چالشبرانگیز (که اغلب به صورت ویدئویی ارائه میشوند) سنجیده میشوند و بر اساس ابعادی کلیدی که به طور قوی با پیامد درمانی مرتبط هستند، رتبهبندی میشوند.
ابعاد اصلی ارزیابی شده در FIS عبارتند از:
روانی کلامی (Verbal Fluency): توانایی درمانگر در بیان واضح، روان و مؤثر افکار و احساسات خود.
بیان هیجانی (Emotional Expression): توانایی درمانگر در نشان دادن طیف مناسبی از هیجانات به شیوهای معتبر و همخوان با موقعیت.
قدرت اقناع (Persuasiveness): توانایی درمانگر در ترغیب و تشویق مراجع به در نظر گرفتن دیدگاههای جدید و انجام رفتارهای تغییردهنده.
صمیمیت، پذیرش و درک (Warmth, Acceptance & Understanding): توانایی درمانگر در برقراری ارتباطی گرم، پذیرنده و همدلانه با مراجع.
امید و انتظارات مثبت (Hope & Positive Expectations): توانایی درمانگر در القای امید و انتظارات مثبت در مورد روند و نتیجه درمان در مراجع.
همدلی (Empathy): توانایی درمانگر در درک و انتقال دقیق احساسات و دیدگاههای مراجع.
ظرفیت پیوند اتحاد درمانی (Alliance Bond Capacity): توانایی درمانگر در ایجاد و حفظ یک رابطه درمانی قوی و مبتنی بر اعتماد و همکاری با مراجع.
پاسخگویی به گسست اتحاد درمانی (Alliance Rupture Repair Responsiveness): توانایی درمانگر در شناسایی و ترمیم گسستها یا مشکلات در رابطه درمانی.
این تعریف و ابعاد آن، بر اساس پژوهشهای تیم اندرسون و با الهام از مدل زمینهای فرانک و فرانک (که بر اهمیت عوامل مشترک در اثربخشی درمان تأکید دارد) شکل گرفته است. FIS به عنوان یک شاخص عملکردی، به جای تکیه صرف بر خودگزارشی درمانگران، بر رفتارهای قابل مشاهده آنها در پاسخ به موقعیتهای شبیهسازی شده تمرکز دارد.
ارتباط FIS و نتیجۀ رواندرمانی
مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) و نتیجۀ درمان در موقعیتهای گوناگون و با طرحهای پژوهشی مختلف ارزیابی شدهاند. نخست، در یک کارآزمایی تصادفیسازیشده و کنترلشده که «درمانگران» (درمانگران دارای مدرک کارشناسی ارشد و افراد تازهکار) را بر اساس مهارتهای بینفردی دستهبندی کرد، اندرسون، کرولی، هیماوان، هولمبرگ و اوهلین (2016) دریافتند که مراجعانی که توسط درمانگران با مهارتهای بینفردی بالا درمان شدهاند، در مقایسه با مراجعانی که درمانگرانشان مهارتهای بینفردی پایینی داشتند، پیامدها و اتحاد درمانی بهتری داشتند. اندرسون و همکاران (2009) مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) درمانگران را در مرکز مشاوره دانشگاه بریگام یانگ ارزیابی کردند، جایی که تحلیلهای قبلی وجود اثرات درمانگر را در یک نمونه بزرگ از مراجعان شناسایی کرده بود. آنها با استفاده از مدلسازی خطی سلسله مراتبی دریافتند که درمانگرانی که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) بالاتری داشتند، مراجعانی داشتند که در مقایسه با درمانگران با مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) پایینتر، نتایج بهتری (در یک مقیاس سنجش علائم) گزارش کردند. هنگامی که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS) برای دانشجویان ورودی کارشناسی ارشد در دانشگاه اوهایو اجرا شد، اندرسون، مککلینتاک، هیماوان، سونگ و پترسون (2016) دریافتند که مهارتهای بینفردی تسهیلگر (FIS)، اثربخشی درمانگر را زمانی که کارآموزان شروع به دیدن مراجعان در یک کلینیک داخلی کردند، پیشبینی میکرد.
#رواندرمانی_اثربخش
#تبحر_در_رواندرمانی
#مهارتهای_بینفردی_تسهیلگر
منبع :
Castonguay, L. G., & Hill, C. E. (2017). How and why are some therapists better than others?: Understanding therapist effects (pp. xv-356). American Psychological Association.
https://t.me/AcademyofPsychotherapy
👍3👏1