💫
پرواز در کمینِ پرندهست
ای رازِ همهی دورانِ خلقت
تنهایی، ایستایی، پایانِ پرستوها نیست
همین زمان وقتِ هجرتِ توست!
برخیز، برخیز و اوج بگیر
و چادرِ خیالانگیزِ سکون را در هم پیچ
و حجابِ کجاوهی سیهپوشِ غم را از میان برکش
و از پروای کوچِ بیانتهای تنهاییِ خیالیات گذر کن!
زمینِ پهناور
خاکِ حاصلخیز
هوا روح پرور
و گاه غوغای بهاران در پیش،
از همین فجرِ روشنِ امروز سفر آغاز کن
سوی دروازهی سرزمین آفتاب و نور و آینه
و سر کن سرودِ امیدِ آگاهی را
و بلند بلند بخوان آواز آرزوهای لطیفِ روزگارِ جوانی را
تو، آزاد و رها
و بی هراس و توانا خواهی روانه شد
از پی اندیشهی نابِ زندگی
در سفری خلاق سوی "خویشتنِ خویش"
#حکیم
@AdabSar
پرواز در کمینِ پرندهست
ای رازِ همهی دورانِ خلقت
تنهایی، ایستایی، پایانِ پرستوها نیست
همین زمان وقتِ هجرتِ توست!
برخیز، برخیز و اوج بگیر
و چادرِ خیالانگیزِ سکون را در هم پیچ
و حجابِ کجاوهی سیهپوشِ غم را از میان برکش
و از پروای کوچِ بیانتهای تنهاییِ خیالیات گذر کن!
زمینِ پهناور
خاکِ حاصلخیز
هوا روح پرور
و گاه غوغای بهاران در پیش،
از همین فجرِ روشنِ امروز سفر آغاز کن
سوی دروازهی سرزمین آفتاب و نور و آینه
و سر کن سرودِ امیدِ آگاهی را
و بلند بلند بخوان آواز آرزوهای لطیفِ روزگارِ جوانی را
تو، آزاد و رها
و بی هراس و توانا خواهی روانه شد
از پی اندیشهی نابِ زندگی
در سفری خلاق سوی "خویشتنِ خویش"
#حکیم
@AdabSar
@AdabSar
میروی مهر تو جانا ز دل و جان نرود
تو دل و جان منی جان ز تن آسان نرود
تیرِ آهم به دلِ سخت تو تاثیر نکرد
نه غریب است به فولاد که پیکان نرود
از جفاکاریِ زلفت ستمی رفت به من
ستم اینگونه ز کافر به مسلمان نرود
نشد ای دوست یکی سوی تو آید به امید
از سر کوی تو نومید و پریشان نرود
نرود سهل به چوگانِ سرِ زلف تو سر
تا ز سودای تو چون گوی به میدان نرود
هوسِ جاه و هوای تو چو دیوَند و پری
این به خلوتگهِ دل ناید و تا آن نرود
راه عشق است در این ره به دلِ سالک اگر
بیمِ جان است به سرمنزل جانان نرود
«هیدجی» وعدهی دیدار صحیح است ولی
چه کنم کز تهِ سوزن شتر آسان نرود
#حکیم_هیدجی
@AdabSar
میروی مهر تو جانا ز دل و جان نرود
تو دل و جان منی جان ز تن آسان نرود
تیرِ آهم به دلِ سخت تو تاثیر نکرد
نه غریب است به فولاد که پیکان نرود
از جفاکاریِ زلفت ستمی رفت به من
ستم اینگونه ز کافر به مسلمان نرود
نشد ای دوست یکی سوی تو آید به امید
از سر کوی تو نومید و پریشان نرود
نرود سهل به چوگانِ سرِ زلف تو سر
تا ز سودای تو چون گوی به میدان نرود
هوسِ جاه و هوای تو چو دیوَند و پری
این به خلوتگهِ دل ناید و تا آن نرود
راه عشق است در این ره به دلِ سالک اگر
بیمِ جان است به سرمنزل جانان نرود
«هیدجی» وعدهی دیدار صحیح است ولی
چه کنم کز تهِ سوزن شتر آسان نرود
#حکیم_هیدجی
@AdabSar