او مینویسد: «در دوره پهلوی جمعیت ایران از هر نسل (از لحاظ جسمی، بهداشتی و پزشکی، از قرنطینه، سوء تغذیه و بیماریهای میانهی قرن بیستم همانطور که در بسیاری از عکسهای بهجا مانده از آن دوران قابل مشاهده است رنج میبرده) به مردمی نسبتاً سالمتر با وضعیت بهداشت و تغذیه مناسبتر بهبود یافته است.»
به طور مشهود مشخص است که امانت در نشان دادن ناراحتیها و نارضایتیهای موجود در اشعار شعرای دوران محمدرضا شاه و ادبیات آن دوران با دیدی مبهوت و تا حدی متأثر مینگرد.
او مینویسد: «عجیب اینست که بسیاری از غم و اندوه موجود در آثار ادبی آن دوران زمانی سروده شدهاند که ایرانِ دهه ۱۹۶۰ در حال تجربه پیشرفتهای ملموس مادی و رفاه نسبی در میان طبقه متوسط سکولار و ثبات عمومی بوده است. شاید این بهترین دهه قرن بیستم از لحاظ خلق آثار هنری و شعرهای نمادین بوده است.»
علاوه بر این امانت مینویسد: «ایران در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شاهد دورهای از شکوفایی فرهنگی بوده است. دوره قابل توجهی برای خلاقیت هنری، ظهور استعدادهای جدید و ارائه گستردهی خلاقیتها در سطح بینالمللی؛ و در عین حال از حمایتهای بیشتری نیز بهرهمند بوده است.»
امانت همچنین ادعای چریکهای مارکسیست و اسلامگرای ضد شاه را که اعلام میکردند رژیم او «دهها هزار نفر» از هواداران آنها را به قتل رسانده است با لحنی تند رد میکند.
او اظهار میکند تعداد کل فداییان خلق که اعدام یا در عملیات مسلحانه علیه نیروهای امنیتی کشته شدند ۱۹۸ نفر بوده و ۱۵ نفر هم مفقود شدند و اینکه دهها هزار نفر در دوران شاه کشته شدند بعدها در دوران سلطه آیتالله روحالله خمینی گفته شد.
اینکه امانت ادعای همیشگی پژوهشگران غربی را در مورد اینکه هر آنچه شاه انجام داده منطبق بر خواستههای دولتهای غربی بوده کنار میگذارد نیز به همان اندازه قابل توجه است.
او مینویسد: «تا اواسط دهه ۱۹۶۰ نه ایالات متحده و نه بریتانیا، هیچکدام، بر رفتار شاه تأثیری نداشتهاند.»
امانت در تلاش برای فرار از نظریات نگاشته شده در مورد تاریخ معاصر ایران به مانع بزرگی در ترسیم و روایت رویدادهای اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۱۳۳۲) که منجر به پایان دوره دو ساله نخست وزیری محمد مصدق شد بر میخورد.
روایت رایج از مرداد ۱۳۳۲؛ کودتا؟!
روایت متعارف دانشگاههای غربی به این شکل است که عزل مصدق توسط شاه کودتایی بوده است که توسط CIA طراحی و توسط شاه و حامیانش در ارتش انجام شده است.
هر کس که از این روایت انحراف داشته باشد تقریباً به همان بدی منکران هولوکاست، یک تجدیدنظرطلب در تاریخ محسوب شده و مطرود محافل علمی است!
امانت به اندازه کافی آگاهی دارد که نباید چنین نظریاتی را مطرح کند. اما چه کاری میتوانست انجام دهد؟ روایت «کودتای CIA علیه مصدق» یک صنعت واقعی ایجاد کرده که به عنوان پایهای برای تحلیلهای آکادمیک به خدمت گرفته شده است. این روایت همچنین توسط احساسات ضدآمریکایی در هر دو طیف چپ و راست حمایت میشود. بنابراین امانت باید چهکار کند؟
او تمام ماجرا را مانند پیشنویس یکی از رمانهای گراهام گرین توضیح میدهد؛ روش زیرکانهی ایما و اشاره برای به پرسش کشیدن روایت رایج، بدون اینکه خشم فضای دانشگاهی [غرب] را برانگیزد.
پس از آن امانت به توصیفات متعددی متوسل میشود تا نشان دهد روایت رایج مربوط به حماسه مصدق را قبول ندارد.
به طور مثال او مینویسد اینکه شاه مصدق را عزل کرد، «چه بسا خودش را برای کنارهگیری از سلطنت و تبعید دائم آماده میکرد، احتمالا در ایالات متحده آمریکا، جایی که شاید یک مزرعه هم خریداری کرده بود.»
امانت همچنین شهامت انتقاد از مصدق را نیز دارد. او مینویسد: «رفتار ناآرام و استبدادی او را چه بسا بتوان به نوعی مناقشهی میان محافظهکاری، لیبرالیسم و پوپولیسم افراطی دانست.» شاید بتوان گفت که مصدق تحت هیچ حالت ممکن از نگاه عباس امانت، ملیگرایی که توسط امپریالیسم آمریکای جهانخوار سرنگون شده باشد نبوده است.
در عین حال برای فرار از گرگهای دارای نظریات مخالف با او، امانت روایت رایج را نیز به سرعت تکرار میکند؛ یک روایت انحرافی تأسفبار که میتوانست بیانی منصفانه از رویدادها باشد.
شاه در طول ۳۷ سال پادشاهی خود ۲۳ نخست وزیر را، با احتساب دو بار در مورد مصدق، منصوب و عزل کرد. اما آیا باید هر کدام از عزلها را یک کودتا به حساب آوریم؟! و چرا مصدق هیچگاه از خودش به عنوان قربانی کودتا نام نبرد؟
دلیل آن اینست که مصدق تحصیلکردهی فرانسه بود و میدانست که اصطلاح فرانسوی کودتا به معنی تغییر خشونتآمیز یک رژیم، دولت و قانون اساسی است که هیچکدام در ایران اتفاق نیافتاده بود.
@AmirTaheri4
به طور مشهود مشخص است که امانت در نشان دادن ناراحتیها و نارضایتیهای موجود در اشعار شعرای دوران محمدرضا شاه و ادبیات آن دوران با دیدی مبهوت و تا حدی متأثر مینگرد.
او مینویسد: «عجیب اینست که بسیاری از غم و اندوه موجود در آثار ادبی آن دوران زمانی سروده شدهاند که ایرانِ دهه ۱۹۶۰ در حال تجربه پیشرفتهای ملموس مادی و رفاه نسبی در میان طبقه متوسط سکولار و ثبات عمومی بوده است. شاید این بهترین دهه قرن بیستم از لحاظ خلق آثار هنری و شعرهای نمادین بوده است.»
علاوه بر این امانت مینویسد: «ایران در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شاهد دورهای از شکوفایی فرهنگی بوده است. دوره قابل توجهی برای خلاقیت هنری، ظهور استعدادهای جدید و ارائه گستردهی خلاقیتها در سطح بینالمللی؛ و در عین حال از حمایتهای بیشتری نیز بهرهمند بوده است.»
امانت همچنین ادعای چریکهای مارکسیست و اسلامگرای ضد شاه را که اعلام میکردند رژیم او «دهها هزار نفر» از هواداران آنها را به قتل رسانده است با لحنی تند رد میکند.
او اظهار میکند تعداد کل فداییان خلق که اعدام یا در عملیات مسلحانه علیه نیروهای امنیتی کشته شدند ۱۹۸ نفر بوده و ۱۵ نفر هم مفقود شدند و اینکه دهها هزار نفر در دوران شاه کشته شدند بعدها در دوران سلطه آیتالله روحالله خمینی گفته شد.
اینکه امانت ادعای همیشگی پژوهشگران غربی را در مورد اینکه هر آنچه شاه انجام داده منطبق بر خواستههای دولتهای غربی بوده کنار میگذارد نیز به همان اندازه قابل توجه است.
او مینویسد: «تا اواسط دهه ۱۹۶۰ نه ایالات متحده و نه بریتانیا، هیچکدام، بر رفتار شاه تأثیری نداشتهاند.»
امانت در تلاش برای فرار از نظریات نگاشته شده در مورد تاریخ معاصر ایران به مانع بزرگی در ترسیم و روایت رویدادهای اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۱۳۳۲) که منجر به پایان دوره دو ساله نخست وزیری محمد مصدق شد بر میخورد.
روایت رایج از مرداد ۱۳۳۲؛ کودتا؟!
روایت متعارف دانشگاههای غربی به این شکل است که عزل مصدق توسط شاه کودتایی بوده است که توسط CIA طراحی و توسط شاه و حامیانش در ارتش انجام شده است.
هر کس که از این روایت انحراف داشته باشد تقریباً به همان بدی منکران هولوکاست، یک تجدیدنظرطلب در تاریخ محسوب شده و مطرود محافل علمی است!
امانت به اندازه کافی آگاهی دارد که نباید چنین نظریاتی را مطرح کند. اما چه کاری میتوانست انجام دهد؟ روایت «کودتای CIA علیه مصدق» یک صنعت واقعی ایجاد کرده که به عنوان پایهای برای تحلیلهای آکادمیک به خدمت گرفته شده است. این روایت همچنین توسط احساسات ضدآمریکایی در هر دو طیف چپ و راست حمایت میشود. بنابراین امانت باید چهکار کند؟
او تمام ماجرا را مانند پیشنویس یکی از رمانهای گراهام گرین توضیح میدهد؛ روش زیرکانهی ایما و اشاره برای به پرسش کشیدن روایت رایج، بدون اینکه خشم فضای دانشگاهی [غرب] را برانگیزد.
پس از آن امانت به توصیفات متعددی متوسل میشود تا نشان دهد روایت رایج مربوط به حماسه مصدق را قبول ندارد.
به طور مثال او مینویسد اینکه شاه مصدق را عزل کرد، «چه بسا خودش را برای کنارهگیری از سلطنت و تبعید دائم آماده میکرد، احتمالا در ایالات متحده آمریکا، جایی که شاید یک مزرعه هم خریداری کرده بود.»
امانت همچنین شهامت انتقاد از مصدق را نیز دارد. او مینویسد: «رفتار ناآرام و استبدادی او را چه بسا بتوان به نوعی مناقشهی میان محافظهکاری، لیبرالیسم و پوپولیسم افراطی دانست.» شاید بتوان گفت که مصدق تحت هیچ حالت ممکن از نگاه عباس امانت، ملیگرایی که توسط امپریالیسم آمریکای جهانخوار سرنگون شده باشد نبوده است.
در عین حال برای فرار از گرگهای دارای نظریات مخالف با او، امانت روایت رایج را نیز به سرعت تکرار میکند؛ یک روایت انحرافی تأسفبار که میتوانست بیانی منصفانه از رویدادها باشد.
شاه در طول ۳۷ سال پادشاهی خود ۲۳ نخست وزیر را، با احتساب دو بار در مورد مصدق، منصوب و عزل کرد. اما آیا باید هر کدام از عزلها را یک کودتا به حساب آوریم؟! و چرا مصدق هیچگاه از خودش به عنوان قربانی کودتا نام نبرد؟
دلیل آن اینست که مصدق تحصیلکردهی فرانسه بود و میدانست که اصطلاح فرانسوی کودتا به معنی تغییر خشونتآمیز یک رژیم، دولت و قانون اساسی است که هیچکدام در ایران اتفاق نیافتاده بود.
@AmirTaheri4
❤54👍23👏5👎1🤩1💯1
عزل مصدق ممکن از لحاظ سیاسی بد و از نظر اخلاقی اشتباه باشد اما هر چه بود یک کودتا نبود. CIA نیز با وجود آنکه در موارد متعددی بیکفایتی خود را به اثبات رسانده است نمیتوانسته چنین تاثیر مهمی در سیاست ایران داشته باشد.
خطاهای امانت در کتاب
امانت در گزارش خود از انقلاب مکتب خمینی و وقایع جمهوری اسلامی در سه دهه گذشته به وضوح متعادل است. او با ریتمی آرام اعدامهای دستهجمعی، حمله و گروگانگیری و تحریک تروریسم را که به ویژگیهای نظام خمینی تبدیل شدهاند به هم مرتبط میکند. در عین حال خاطرنشان میکند رژیم خمینی در میانهی خاورمیانه آشوبزده، امنیتی مثالزدنی برای ایران فراهم کرده است. منتقدان قطعا میتوانند ادعا کنند امنیتی که امانت از آن سخن میگوید رکود و آرامش یک گورستان است.
اصالت خانواده خمینی به کشمیر باز میگردد؛ جایی که اکنون عمدتاً متعلق به هندوستان است. پدر بزرگش اما ابتدا به نجف در عراق و سپس در حدود سال ۱۸۴۰ به خمین در ایران مهاجرت کرد. آیتالله ۶۲ سال پس از آنکه خانوادهاش ایرانی شده بودند و دیگر هیچ ارتباطی با کشمیر نداشتند متولد شد.
اشتباه بزرگ امانت اینست که مدعی شده انقلاب خمینی، روحانیت شیعه را به قدرت رسانده است. مطمئناً اینطور نیست. آنطور که امانت ادعا میکند خمینی هیچگاه یکی از چهار آیتالله عظمای زمان خود نبوده است. خمینی تا زمانی که قدرت را بهدست آورد در رده سوم سلسله مراتب شیعه قرار داشت. او برای تمایز خود از سلسله مراتب رایج و سنّتی، نام «امام» را برای خود ابداع کرد.
در سال ۱۹۸۷ تعداد روحانیون شیعه حدود ۲۵۰هزار نفر بود که تعداد اندکی از آنها در انقلاب شرکت داشتند. حتی در حال حضار هم نمیتوان هیچ یک از روحانیون ردهبالا از نظر سلسله مراتب روحانیت را در میان مقامات ارشد نظام پیدا کرد.
در حالی که خمینی نقش مهمی در سرنگونی رژیم شاه ایفا کرد، بسیار اغراقآمیز خواهد بود اگر به جای آنکه او را مخلوق جمهوری اسلامی بدانیم، خالق جمهوری اسلامی بنامیم.
امانت خمینی را به عنوان کسی که بر فلسفه ابن عربی، ابن رشد و ملاصدرای شیرازی اشراف کامل دارد توصیف میکند. هر چند شاید خمینی توانسته باشد مختصر سرکی در یکی از حوزههای فلسفی کشیده باشد اما بهطور حتم نمیتوان او را حتی در آغاز راهِ فلسفه بهشمار آورد.
خطاهای واقعی بسیاری، اغلب به دلیل ویرایش ضعیف و عدم بررسی حقایق، به این کتاب باشکوه آسیب زده است. برای نمونه تنها در قرن نوزدهم نبود که ایران با روسها مشکل داشت بلکه روسها از زمان ظهورشان به عنوان مردمانی متمایز، مواضعی تهاجمی نسبت به همسایگان خود، از جمله ایران، اتخاذ کرده بودند. شاعران قدیمی ایران مانند نظامی و خاقانی قصیدههای بسیاری در وصف جنگهای ایران و روسِ زمان خود سرودهاند.
امانت میگوید: «شاه خود را به آیتالله بروجردی نزدیک کرد و از آیتالله کاشانی به عنوان یک مرجع فاصله گرفت.»
اما کاشانی هرگز مرجع تقلید نبود و هیچ رسالهای که برای رسیدن به بالاترین درجه مرجعیت شیعه لازم است ننوشت.
این ادعا که پاکسازی بهاییان از زمان نخست وزیری زاهدی آغاز شد نیز صحت ندارد. این پاکسازی از دوره نخست وزیری ژنرال رزمآرا زمانی آغاز شد که وزیر آموزش و پرورش او دکتر شمس الدین جزایری ۳۱۸ معلم بهایی ابتدایی و متوسطه را اخراج کرد.
خبرنگاری که در حین پوشش خبری تخریب مرکز بهاییان در تهران (خطیره القدس) در این تخریب نقش ایفا کرد علی مهرآور خبرنگار رویترز نبود بلکه یوسف مازندی خبرنگار UPI یونایتدپرس بود.
کتاب بحارالنوار محمد باقر مجلسی هم برای حمله به عقاید بهاییان نوشته نشده است. این کتاب تقریبا دو قرن پیش از آنکه بهاییت به وجود بیاید نوشته شد. در عین حال تعجبآور است که عباس امانت هیچ اشارهای به فرقه حجتیه نکرده که به طور مخفیانه برای مبارزه با بهاییت ایجاد شد.
ادعای امانت در مورد اینکه حزب توده و اعتقاد بهایی چالشهای اعتقادی بزرگی را برای تشیّع ایجاد کردند نیز جای سوال دارد.
حزب توده هرگز به هیچ شکل سازمانیافتهای خود را با مذهب درگیر نکرد، چه برسد به شیعه! و آیین بهاییت نه تنها هرگز خود را شاخهای تفرقهانگیز از شیعه معرفی نکرد بلکه خود را دینی مستقل میداند.
امانت میگوید پس از حوادث اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۱۳۳۲) و سقوط مصدق ایالات متحده آمریکا پیشنهاد «کمکهای عظیم» به ویژه در قالب یک برنامهی چهار مادهای به ایران داد.
هر چند زمانی که شاه اعلام کرد ایران هیچگونه کمک خارجی را نخواهد پذیرفت مبلغ خالص کمکهای آمریکا به ایران بین سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۵ بالغ بر ۶۰ میلیون دلار بود اما تحت هر شرایطی که در نظر بگیریم برنامه چهارمادهای (معروف به اصل چهار ترومن) در سال ۱۹۴۹ در زمان ریاست جمهوری هری ترومن و بسیار پیش از آغاز به کار کابینه زاهدی فعالیت خود را شروع کرده بود.
خطاهای امانت در کتاب
امانت در گزارش خود از انقلاب مکتب خمینی و وقایع جمهوری اسلامی در سه دهه گذشته به وضوح متعادل است. او با ریتمی آرام اعدامهای دستهجمعی، حمله و گروگانگیری و تحریک تروریسم را که به ویژگیهای نظام خمینی تبدیل شدهاند به هم مرتبط میکند. در عین حال خاطرنشان میکند رژیم خمینی در میانهی خاورمیانه آشوبزده، امنیتی مثالزدنی برای ایران فراهم کرده است. منتقدان قطعا میتوانند ادعا کنند امنیتی که امانت از آن سخن میگوید رکود و آرامش یک گورستان است.
اصالت خانواده خمینی به کشمیر باز میگردد؛ جایی که اکنون عمدتاً متعلق به هندوستان است. پدر بزرگش اما ابتدا به نجف در عراق و سپس در حدود سال ۱۸۴۰ به خمین در ایران مهاجرت کرد. آیتالله ۶۲ سال پس از آنکه خانوادهاش ایرانی شده بودند و دیگر هیچ ارتباطی با کشمیر نداشتند متولد شد.
اشتباه بزرگ امانت اینست که مدعی شده انقلاب خمینی، روحانیت شیعه را به قدرت رسانده است. مطمئناً اینطور نیست. آنطور که امانت ادعا میکند خمینی هیچگاه یکی از چهار آیتالله عظمای زمان خود نبوده است. خمینی تا زمانی که قدرت را بهدست آورد در رده سوم سلسله مراتب شیعه قرار داشت. او برای تمایز خود از سلسله مراتب رایج و سنّتی، نام «امام» را برای خود ابداع کرد.
در سال ۱۹۸۷ تعداد روحانیون شیعه حدود ۲۵۰هزار نفر بود که تعداد اندکی از آنها در انقلاب شرکت داشتند. حتی در حال حضار هم نمیتوان هیچ یک از روحانیون ردهبالا از نظر سلسله مراتب روحانیت را در میان مقامات ارشد نظام پیدا کرد.
در حالی که خمینی نقش مهمی در سرنگونی رژیم شاه ایفا کرد، بسیار اغراقآمیز خواهد بود اگر به جای آنکه او را مخلوق جمهوری اسلامی بدانیم، خالق جمهوری اسلامی بنامیم.
امانت خمینی را به عنوان کسی که بر فلسفه ابن عربی، ابن رشد و ملاصدرای شیرازی اشراف کامل دارد توصیف میکند. هر چند شاید خمینی توانسته باشد مختصر سرکی در یکی از حوزههای فلسفی کشیده باشد اما بهطور حتم نمیتوان او را حتی در آغاز راهِ فلسفه بهشمار آورد.
خطاهای واقعی بسیاری، اغلب به دلیل ویرایش ضعیف و عدم بررسی حقایق، به این کتاب باشکوه آسیب زده است. برای نمونه تنها در قرن نوزدهم نبود که ایران با روسها مشکل داشت بلکه روسها از زمان ظهورشان به عنوان مردمانی متمایز، مواضعی تهاجمی نسبت به همسایگان خود، از جمله ایران، اتخاذ کرده بودند. شاعران قدیمی ایران مانند نظامی و خاقانی قصیدههای بسیاری در وصف جنگهای ایران و روسِ زمان خود سرودهاند.
امانت میگوید: «شاه خود را به آیتالله بروجردی نزدیک کرد و از آیتالله کاشانی به عنوان یک مرجع فاصله گرفت.»
اما کاشانی هرگز مرجع تقلید نبود و هیچ رسالهای که برای رسیدن به بالاترین درجه مرجعیت شیعه لازم است ننوشت.
این ادعا که پاکسازی بهاییان از زمان نخست وزیری زاهدی آغاز شد نیز صحت ندارد. این پاکسازی از دوره نخست وزیری ژنرال رزمآرا زمانی آغاز شد که وزیر آموزش و پرورش او دکتر شمس الدین جزایری ۳۱۸ معلم بهایی ابتدایی و متوسطه را اخراج کرد.
خبرنگاری که در حین پوشش خبری تخریب مرکز بهاییان در تهران (خطیره القدس) در این تخریب نقش ایفا کرد علی مهرآور خبرنگار رویترز نبود بلکه یوسف مازندی خبرنگار UPI یونایتدپرس بود.
کتاب بحارالنوار محمد باقر مجلسی هم برای حمله به عقاید بهاییان نوشته نشده است. این کتاب تقریبا دو قرن پیش از آنکه بهاییت به وجود بیاید نوشته شد. در عین حال تعجبآور است که عباس امانت هیچ اشارهای به فرقه حجتیه نکرده که به طور مخفیانه برای مبارزه با بهاییت ایجاد شد.
ادعای امانت در مورد اینکه حزب توده و اعتقاد بهایی چالشهای اعتقادی بزرگی را برای تشیّع ایجاد کردند نیز جای سوال دارد.
حزب توده هرگز به هیچ شکل سازمانیافتهای خود را با مذهب درگیر نکرد، چه برسد به شیعه! و آیین بهاییت نه تنها هرگز خود را شاخهای تفرقهانگیز از شیعه معرفی نکرد بلکه خود را دینی مستقل میداند.
امانت میگوید پس از حوادث اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۱۳۳۲) و سقوط مصدق ایالات متحده آمریکا پیشنهاد «کمکهای عظیم» به ویژه در قالب یک برنامهی چهار مادهای به ایران داد.
هر چند زمانی که شاه اعلام کرد ایران هیچگونه کمک خارجی را نخواهد پذیرفت مبلغ خالص کمکهای آمریکا به ایران بین سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۵ بالغ بر ۶۰ میلیون دلار بود اما تحت هر شرایطی که در نظر بگیریم برنامه چهارمادهای (معروف به اصل چهار ترومن) در سال ۱۹۴۹ در زمان ریاست جمهوری هری ترومن و بسیار پیش از آغاز به کار کابینه زاهدی فعالیت خود را شروع کرده بود.
👍68❤5🎉2👎1
عباس امانت صحبت از «رژیم زاهدی» که از احتمال حمایت ایالات متحده آمریکا برخوردار بود به میان میآورد که قدرت شاه را به چالش بکشد در حالی که (فضل الله) زاهدی تنها دو سال کابینه را در اختیار قرار داشت و این زمان برای چنین هدف بلندپروازانهای بسیار کوتاه بود. از این هم که بگذریم، (فضلالله) زاهدی هیچگاه، آنطور که امانت اشاره میکند، سفیر ایران در رُم نبود. او پس از عزل از نخست وزیری مدت کوتاهی را به عنوان نماینده ایران در سازمان ملل متحد در ژنو خدمت کرد.
این ادعا که کرمیت روزولت، مأمور CIA، که مدت کوتاهی را در تهران گذرانده بود ترتیب اختفای زاهدی را در خانه یکی از کارمندان سفارت ایالات متحده آمریکا داده بود نیز خندهدار است. در حقیقت سپهبد فضلالله زاهدی با علم به اینکه پلیس بطور سنتی حق مداخله و ورود به ساختمان مجلس را ندارد، درون مجلس بست نشست. در نهایت و در پایان ماجراهای ماه اوت (مرداد ۱۳۳۲) سپهبد زادهدی در خانه یکی از برادران سرلشکر عباس فرزانگان مخفی شد. در هر صورت زاهدی از بابت جان خود نگرانی نداشت چون هم به صورت سببی و هم نَسَبی با مصدق خویشاوند بود. در ایرانِ آن روزگار طبقه حاکم هرگز علیه اعضای خانواده خود از خشونت استفاده نمیکرد.
عباس امانت زمان زیادی را صرف تحلیل اینکه چه چیز باعث «کمرنگ شدن» حزب توده، که خود عامل عدم حمایت این حزب از مصدق در برابر شاه شد، نموده است. هر چند دلایل روشن هستند. استالین چهار ماه پیش از دنیا رفته بود و مبارزه قدرت در کرملین بین گریگوری مالنکوف و نیکیتا خروشچف پس از سه ماه کشمکش به نفع خروشچف به پایان رسید. اتحاد جماهیر شوروی در چنین شرایطی قادر به اتخاذ موضع برای منفعت بردن از قماری بزرگ بر سر ایران نبود و به هر حال همیشه ادعا میکرد که مصدق یک عروسک خیمهشببازی و دستنشاندهی ایالات متحده آمریکا است و اختلاف او با شاه ریشه در اصالت سلطنتیِ قاجاری مصدق داشت.
امانت، رضا شاه، پدر شاه را نیز به عنوان یک افسر با رتبهای متوسط از تیپ قزاق معرفی میکند. حال آنکه رضاخان که بعدها رضاشاه نام گرفت، یک ژنرال یک ستاره بود، درجهای که به بالاترین مقام ارشد ارتش و فرمانده کل تیپ قزاق در آن زمان اعطا میشد.
ادعای امانت مبنی بر اینکه شاه «اعدام بیرحمانهی رهبران توده» را انجام داده نیز در واقع بیپایه است و هرگز هیچ رهبری از حزب توده اعدام نشد چون همه انها به اتحاد جماهیر شوروی فرار کرده بودند.
این ادعا که «هزاران نفر توسط حکومت شاه کشته شدهاند» نیز قابل قبول نیست. وزارت کشور جمهوری اسلامی دو سال پیرامون این موضوع تحقیق کرد و گزارشی را که توسط عمادالدین باقی، عضو سابق سپاه پاسداران، نوشته شده منتشر کرد. در این گزارش تعداد افرادی که در حکومت ۳۷ ساله شاه در تظاهرات ضد رژیم و یا در درگیریهای چریکی کشته یا اعدام شدند ۱۳۶۴ نفر اعلام شده است.
خانه مصدق واقع در پلاک ۱۰۹ خیابان کاخ «با شلیک گلوله» تخریب نشد بلکه پس از آنکه مصدق در خانه یکی از همسایهها مخفی شده بود شیشههای خانه توسط یکی از اراذل شکسته شد و آن فرد خانه را غارت کرد.
عزل مصدق با دخالت ارتش صورت نگرفت و در واقع حتی یک واحد نظامی در قیام گسترده تهران که پیرو آن مصدق مخفی شد شرکت نکرد. مصدق خودش وزیر جنگ بود در حالی که یکی از بستگانش، سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد ارتش و یکی از برادرزادههای مصدق رئیس پلیس وقت بود.
نخستین نشانه حضور ارتش به شکل تانکی که پر از غیرنظامیان بود در پایان روزی ظاهر شد که مصدق برای دستگیر نشدن فرار کرده بود.
امانت مینویسد مصدق در «خانهای محقر» زندگی میکرد و در «گورستانی دورافتاده» در روستای احمدآباد به خاک سپرده شد اما از ذکر این نکته صرف نظر میکند که مصدق خود مالک تمام آن روستا بوده و همینطور «خانه محقر» او ویلایی با ۱۲ اتاق خواب بوده است. در هر صورت او به عنوان نوهی شاه و نوادهی خانوادهای که صاحب املاک سلطنتی بودهاند همیشه در سطحی قابل احترام زندگی میکرد.
عنوان «آریامهر» که برای شاه نقل شده است، به معنی «نور خورشید آریایی» نبوده است و در اصل به معنای «کسی که مردم آریایی را دوست دارد» است. اصطلاحات مشابه عبارتند از: ایرانمهر، آزادمهر، آذرمهر، شادمهر و…
امانت از مظفر بقایی و حسین مکی به عنوان «رهبران قیام» نام میبرد زیرا آنها با مصدق شکست خوردند هر چند آنها از معروفترین چهرههای سیاسی دوران خود بودند. مصدق با نامیدن مکی به عنوان «سرباز فداکار سرزمین مادری» از او قدردانی کرد. حال آنکه آنها زمانی که مصدق با اعلام غیرقانونی انحلال مجلس و اعلام وضعیت نظامی، تمایلات خودکامه خود را در ردای مخالف، علنی ساخت همراه با او شکست خوردند.
@AmirTaheri4
این ادعا که کرمیت روزولت، مأمور CIA، که مدت کوتاهی را در تهران گذرانده بود ترتیب اختفای زاهدی را در خانه یکی از کارمندان سفارت ایالات متحده آمریکا داده بود نیز خندهدار است. در حقیقت سپهبد فضلالله زاهدی با علم به اینکه پلیس بطور سنتی حق مداخله و ورود به ساختمان مجلس را ندارد، درون مجلس بست نشست. در نهایت و در پایان ماجراهای ماه اوت (مرداد ۱۳۳۲) سپهبد زادهدی در خانه یکی از برادران سرلشکر عباس فرزانگان مخفی شد. در هر صورت زاهدی از بابت جان خود نگرانی نداشت چون هم به صورت سببی و هم نَسَبی با مصدق خویشاوند بود. در ایرانِ آن روزگار طبقه حاکم هرگز علیه اعضای خانواده خود از خشونت استفاده نمیکرد.
عباس امانت زمان زیادی را صرف تحلیل اینکه چه چیز باعث «کمرنگ شدن» حزب توده، که خود عامل عدم حمایت این حزب از مصدق در برابر شاه شد، نموده است. هر چند دلایل روشن هستند. استالین چهار ماه پیش از دنیا رفته بود و مبارزه قدرت در کرملین بین گریگوری مالنکوف و نیکیتا خروشچف پس از سه ماه کشمکش به نفع خروشچف به پایان رسید. اتحاد جماهیر شوروی در چنین شرایطی قادر به اتخاذ موضع برای منفعت بردن از قماری بزرگ بر سر ایران نبود و به هر حال همیشه ادعا میکرد که مصدق یک عروسک خیمهشببازی و دستنشاندهی ایالات متحده آمریکا است و اختلاف او با شاه ریشه در اصالت سلطنتیِ قاجاری مصدق داشت.
امانت، رضا شاه، پدر شاه را نیز به عنوان یک افسر با رتبهای متوسط از تیپ قزاق معرفی میکند. حال آنکه رضاخان که بعدها رضاشاه نام گرفت، یک ژنرال یک ستاره بود، درجهای که به بالاترین مقام ارشد ارتش و فرمانده کل تیپ قزاق در آن زمان اعطا میشد.
ادعای امانت مبنی بر اینکه شاه «اعدام بیرحمانهی رهبران توده» را انجام داده نیز در واقع بیپایه است و هرگز هیچ رهبری از حزب توده اعدام نشد چون همه انها به اتحاد جماهیر شوروی فرار کرده بودند.
این ادعا که «هزاران نفر توسط حکومت شاه کشته شدهاند» نیز قابل قبول نیست. وزارت کشور جمهوری اسلامی دو سال پیرامون این موضوع تحقیق کرد و گزارشی را که توسط عمادالدین باقی، عضو سابق سپاه پاسداران، نوشته شده منتشر کرد. در این گزارش تعداد افرادی که در حکومت ۳۷ ساله شاه در تظاهرات ضد رژیم و یا در درگیریهای چریکی کشته یا اعدام شدند ۱۳۶۴ نفر اعلام شده است.
خانه مصدق واقع در پلاک ۱۰۹ خیابان کاخ «با شلیک گلوله» تخریب نشد بلکه پس از آنکه مصدق در خانه یکی از همسایهها مخفی شده بود شیشههای خانه توسط یکی از اراذل شکسته شد و آن فرد خانه را غارت کرد.
عزل مصدق با دخالت ارتش صورت نگرفت و در واقع حتی یک واحد نظامی در قیام گسترده تهران که پیرو آن مصدق مخفی شد شرکت نکرد. مصدق خودش وزیر جنگ بود در حالی که یکی از بستگانش، سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد ارتش و یکی از برادرزادههای مصدق رئیس پلیس وقت بود.
نخستین نشانه حضور ارتش به شکل تانکی که پر از غیرنظامیان بود در پایان روزی ظاهر شد که مصدق برای دستگیر نشدن فرار کرده بود.
امانت مینویسد مصدق در «خانهای محقر» زندگی میکرد و در «گورستانی دورافتاده» در روستای احمدآباد به خاک سپرده شد اما از ذکر این نکته صرف نظر میکند که مصدق خود مالک تمام آن روستا بوده و همینطور «خانه محقر» او ویلایی با ۱۲ اتاق خواب بوده است. در هر صورت او به عنوان نوهی شاه و نوادهی خانوادهای که صاحب املاک سلطنتی بودهاند همیشه در سطحی قابل احترام زندگی میکرد.
عنوان «آریامهر» که برای شاه نقل شده است، به معنی «نور خورشید آریایی» نبوده است و در اصل به معنای «کسی که مردم آریایی را دوست دارد» است. اصطلاحات مشابه عبارتند از: ایرانمهر، آزادمهر، آذرمهر، شادمهر و…
امانت از مظفر بقایی و حسین مکی به عنوان «رهبران قیام» نام میبرد زیرا آنها با مصدق شکست خوردند هر چند آنها از معروفترین چهرههای سیاسی دوران خود بودند. مصدق با نامیدن مکی به عنوان «سرباز فداکار سرزمین مادری» از او قدردانی کرد. حال آنکه آنها زمانی که مصدق با اعلام غیرقانونی انحلال مجلس و اعلام وضعیت نظامی، تمایلات خودکامه خود را در ردای مخالف، علنی ساخت همراه با او شکست خوردند.
@AmirTaheri4
👍76❤5👏4🔥3👎2
بر خلاف آنچه امانت مدعی میشود «بسیاری از روزنامهنگاران» در عملیات مخفی فرضی CIA همکاری نمیکردند بلکه تنها نام دو روزنامه نگار، علی جلالی و فرخ کیوانی، در این رابطه به چشم میخورد که حتی اگر چنین هم میبود، سهم و امکانات آنها محدود به انتشار مقالاتی ضد حزب توده و اخبار مربوط به عزل مصدق به عنوان نخست وزیر از سوی شاه میشد.
عباس امانت مینویسد رضاشاه نام «ایران» را در سال ۱۹۳۵ برای کشور به تصویب رساند؛ این نادرست است. ایران همیشه آنطور که در بالاترین سطر حکاکی طاق بستان دیده میشود و در تمام آثار شعر پارسی با قدمت بیش از هزار ساله «ایران» نام داشت.
در سال ۱۹۳۵ رضاشاه دستور داد اتحادیه بینالمللی پست دیگر نامههایی را که برای آدرسهایی چون Persia یا اسامی مشابه آن مانند le perse ارسال میشدند نپذیرد و خواستار آن شد که تمام کشورهای دنیا با ایران به همان نامی که همیشه ایرانیان آن را مینامیدهاند ارتباط بگیرند.
ویرایش ضعیف نیز کتاب عباس امانت را با اشتباهاتی مربوط به اسامی یا موقعیت برخی از مقامات و شخصیتها خدشهدار کرده است. برای نمونه عباسعلی خلعتبری با سابقهترین وزیر امور خارجه شاه بود و نه امیرارسلان. هواری بومدین یک ژنرال نبود بلکه کلنل بود. برادران اصالتاً بریتانیایی نامبرده شده در کشاکش رویدادهای ماه اوت (مرداد ۱۳۳۲) برادران رشیدیان بودند، نه رشیدی. پرویز ثابتی معاون ریاست اطلاعات ساواک نبود بلکه مسئول اداره کل سوم ساواک بود که وظیفه تحقیق و برنامهریزی و سیاستگذاری امور رسانهای را بر عهده داشت. سازمان ملل در سال ۱۹۴۵ تاسیس شد و نه ۱۹۴۷٫ مصطفی فیروز، شاهزاده قاجاری، معاون نخست وزیری در دوران احمد قوام بود و نه سفیر ایران در مسکو.
طبق گفته امانت «صدها هزار ایرانی مهاجرت کردهاند» در حالی که بر اساس آمارهای رسمی ارائه شده از سوی جمهوری اسلامی تعداد ایرانیان جلای وطن کرده ۸ میلیون نفر برآورد شده است.
امانت از خمینی برای راهاندازی دانشگاه آزاد اسلامی تقدیر میکند در حالی که این موسسه سال ۱۹۷۳ توسط شاه و با حمایت Open University بریتانیای کبیر و البته بدون برچسب «اسلامی» راهاندازی شد.
گروه ۱+۵ که در مورد معاهده مناقشهبرانگیز هستهای با ایران مذاکره کرد شامل ۵ عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد بعلاوه اروپا نبوده بلکه بعلاوه یک، آلمان، بوده است. معاهده موسوم به تفاهمنامه هستهای نه در ۱۴ ژوییه ۲۰۱۵ و نه در هیچ زمان دیگری امضا نشده است؛ کسی آن را امضا نکرده و خبر امضای آن از یک مصاحبه مطبوعاتی منتشر شد.
ادعای امانت درمورد بلوغ جمهوری اسلامی جای بحث زیادی دارد. میتوان استدلال کرد که به جای رسیدن به بلوغ، از درون پوسیده است.
تاریخِ عباس امانت به عنوان یک نگرش قابل توصیه است اگرچه در بعضی موارد، تغییراتی در این نگرش میتواند آن را بهبود بخشد.
@AmirTaheri4
عباس امانت مینویسد رضاشاه نام «ایران» را در سال ۱۹۳۵ برای کشور به تصویب رساند؛ این نادرست است. ایران همیشه آنطور که در بالاترین سطر حکاکی طاق بستان دیده میشود و در تمام آثار شعر پارسی با قدمت بیش از هزار ساله «ایران» نام داشت.
در سال ۱۹۳۵ رضاشاه دستور داد اتحادیه بینالمللی پست دیگر نامههایی را که برای آدرسهایی چون Persia یا اسامی مشابه آن مانند le perse ارسال میشدند نپذیرد و خواستار آن شد که تمام کشورهای دنیا با ایران به همان نامی که همیشه ایرانیان آن را مینامیدهاند ارتباط بگیرند.
ویرایش ضعیف نیز کتاب عباس امانت را با اشتباهاتی مربوط به اسامی یا موقعیت برخی از مقامات و شخصیتها خدشهدار کرده است. برای نمونه عباسعلی خلعتبری با سابقهترین وزیر امور خارجه شاه بود و نه امیرارسلان. هواری بومدین یک ژنرال نبود بلکه کلنل بود. برادران اصالتاً بریتانیایی نامبرده شده در کشاکش رویدادهای ماه اوت (مرداد ۱۳۳۲) برادران رشیدیان بودند، نه رشیدی. پرویز ثابتی معاون ریاست اطلاعات ساواک نبود بلکه مسئول اداره کل سوم ساواک بود که وظیفه تحقیق و برنامهریزی و سیاستگذاری امور رسانهای را بر عهده داشت. سازمان ملل در سال ۱۹۴۵ تاسیس شد و نه ۱۹۴۷٫ مصطفی فیروز، شاهزاده قاجاری، معاون نخست وزیری در دوران احمد قوام بود و نه سفیر ایران در مسکو.
طبق گفته امانت «صدها هزار ایرانی مهاجرت کردهاند» در حالی که بر اساس آمارهای رسمی ارائه شده از سوی جمهوری اسلامی تعداد ایرانیان جلای وطن کرده ۸ میلیون نفر برآورد شده است.
امانت از خمینی برای راهاندازی دانشگاه آزاد اسلامی تقدیر میکند در حالی که این موسسه سال ۱۹۷۳ توسط شاه و با حمایت Open University بریتانیای کبیر و البته بدون برچسب «اسلامی» راهاندازی شد.
گروه ۱+۵ که در مورد معاهده مناقشهبرانگیز هستهای با ایران مذاکره کرد شامل ۵ عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد بعلاوه اروپا نبوده بلکه بعلاوه یک، آلمان، بوده است. معاهده موسوم به تفاهمنامه هستهای نه در ۱۴ ژوییه ۲۰۱۵ و نه در هیچ زمان دیگری امضا نشده است؛ کسی آن را امضا نکرده و خبر امضای آن از یک مصاحبه مطبوعاتی منتشر شد.
ادعای امانت درمورد بلوغ جمهوری اسلامی جای بحث زیادی دارد. میتوان استدلال کرد که به جای رسیدن به بلوغ، از درون پوسیده است.
تاریخِ عباس امانت به عنوان یک نگرش قابل توصیه است اگرچه در بعضی موارد، تغییراتی در این نگرش میتواند آن را بهبود بخشد.
@AmirTaheri4
👍125❤17👏10💯3👎2🎉1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🤬63❤21👍14👏6💯5😱1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روایتِ شنیدنی امیر طاهری از دیدار یک روشنفکرِ ضدِ شاه با یک روزنامه نگارِ طاغوتی در پاریس
@AmirTaheri4
@AmirTaheri4
❤77👍5💯2👎1🤩1
روایتِ شنیدنی امیر طاهری از دیدار یک روشنفکرِ ضدِ شاه با یک روزنامه…
Unika
روایتِ شنیدنی امیر طاهری از دیدار یک روشنفکرِ ضدِ شاه با یک روزنامه نگارِ طاغوتی در پاریس
فایل صوتی
@AmirTaheri4
فایل صوتی
@AmirTaheri4
❤64👍9💯3👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضیافت ناهار استاد امیر طاهری
جناب حجت کلاشی
و همرزمان مشروطه پادشاهی خواه
چه چیز از این همگرایی ها خوشتر؟
@AmirTaheri4
@hojjat_kalashi
#پاینده_ایران
#جاویدشاه
Aria.Farpoori
@AmirTaheri4
جناب حجت کلاشی
و همرزمان مشروطه پادشاهی خواه
چه چیز از این همگرایی ها خوشتر؟
@AmirTaheri4
@hojjat_kalashi
#پاینده_ایران
#جاویدشاه
Aria.Farpoori
@AmirTaheri4
🎉90❤56👍24👏3👎2
مرگ یک روشنفکر و خطرات آشنایی ناگهانی با غرب
پرهام: ما در حق شاه جفا کردیم و کوچکترین فرصتی به او ندادیم
امیر طاهری جمعه 12 خرداد 1402 برابر با 2 ژوئن 2023 16:15
هفته گذشته با شنیدن خبر درگذشت باقر پرهام، جامعهشناس و مترجم نامدار، به یاد دیداری افتادم که ۳۷ سال پیش در پاریس داشتیم. پیش از جریانات ۱۳۵۷ من با کارهای پرهام آشنایی نداشتم. در آن جریانات نیز فقط او را به عنوان یکی از «روشنفکران» مخالف شاه میشناختم. او یکی از امضا کنندگان نامه معروف «۶۵ نویسنده ایرانی» بود که در آن محمدرضا شاه به «کشتار بیش از ۱۰۰۰ ایرانی» و «فروش نفت به بهای یک دلار به جیمی کارتر» متهم شده بود. پرهام، همچنین جزو گروه روشنفکرانی بود که به حضور آیتالله روحالله خمینی رسیدند تا تشکرات خود را از او به خاطر «برافکندن بزرگترین دیکتاتور دنیا در قرن بیستم» ابراز دارند.
با این اوصاف میتوانید حدس بزنید که وقتی که یکی از دوستان از من خواست که دیداری با پرهام داشته باشم، چندان ذوقزده نشدم. باری، او را برای صرف نهار به رستورانی در خیابان واگرام دعوت کردم. دانسته یا ندانسته رستورانی را انتخاب کردم که نامش «سالن امپراتوری» بود؛ نکتهای که شاید از دید پرهام نوعی شیطنت از سوی من تلقی شد.
گفتوگوی ما به سرعت و پس از گذار از تعارفات، به آنچه آن را «خاکروبه مقدماتی» خواندم رسید. آیا محمدرضا شاه واقعا «بزرگترین دیکتاتور قرن بیستم» بود؟ قرنی که لنین، استالین، هیتلر، موسیلینی، مائوتسه تونگ ، کیم ایل سونگ، عبدالکریم قاسم، صدام حسین، معمر القذافی و بسیار دیکتاتورهای دیگر را دیده بود؟ پاسخ پرهام این بود: ما در حق شاه جفا کردیم. کوچکترین فرصتی به او ندادیم.
- خوب آیا نفت ایران به بهای یک دلار به کارتر فروخته میشد؟
پاسخ پرهام: اطلاعات غلط به ما داده بودند. نویسنده نامه من نبودم، فقط امضا کردم. نویسندگان نامه از چند و چون معاملات نفتی بیخبر بودند.
- بسیار خوب، آیا ستایش از خمینی در حضور او و گوش دادن به سخنان کژ و معوج او با اشتیاق کار درستی بود؟
پاسخ پرهام: میخواستیم در وجود خمینی چیزی بیابیم که به آن نیازمندیم. حداقل جسارت و شجاعت او را مثبت بدانیم و قبول کنیم. در وجود شاه هم میبایستی چنین روشی را به کار میبردیم. بنابراین نباید فراموش کرد که او میتوانست اسلحه بکشد و نکشید. در دیدار با خمینی، سپاسگزاری و ستایش از او را یکی از رفقا که رئیس کانون بود، انجام داد. درهر حال آن جلسه برای جر و بحث با خمینی نبود. کوششی بود برای اینکه او ببیند که نویسندگان دشمن او و انقلاب نیستند.
پس از این خاکروبی مقدماتی، پرهام بحث را به ارزیابی آن روزش از اوضاع ایران کشاند. این واقعیت که او به عنوان یک «روشنفکر متعهد» - یعنی ضد شاه- خواسته بود با یک طاغوتی مثل من دیدار داشته باشد، از نظر من نکته مثبتی بود.
او گفت: ببینیم کجا هستیم و آیا آنجایی که هستیم بهترین جا برای مردم ماست؟ بعد از ۱۴ قرن، یعنی بعد از حمله اعراب و بعد از آن مغول و بعد از آن آشوب و هرج و مرج تا صفویه و بعد از آن هم روبهرو شدن با دنیایی که نمیشناختیم، همیشه به قول داریوش شایگان در خواب غفلت بودیم. امروز باید از این خواب غفلت بیدار شویم. مساله اصلی ما ایرانی شدن است. در این مسیر تلقی ما از نقش حکومت باید عوض شود. حکومت قلمرو اخلاق و آرمان نیست بلکه ممکنات زندگی واقعی را در نظر دارد. کسی که حاکم است نمیتواند امام زمان باشد. حکومت نباید به قلمرو شخصی و فکری مردم کار داشته باشد. باید به امور عمومی بپردازد. شاه از من وفاداری شخصی میخواست. اطاعت از قانون را نمیخواست و این به بیگانگی دولت و ملت منجر شد. وقتی ذهنیت ما عوض شد تازه میتوانیم وارد دنیای امروز بشویم. انسان امروز متوجه این مسئله شده است که جامعه بدون داور و مرجع نمیتواند باشد و این داور و مرجع بدون مشروعیت نمیتواند قانون را اجرا کند.
در جریان گفت و شنود، که بیشتر گفت از سوی پرهام بود و شنود از سوی من، اندک اندک روشن شد که هردومان در فضایی مهآلود حرکت میکنیم. هر دو فاقد دانش سیاسی و عقل معاش لازم بودیم که دریابیم چه بر سرمان آمده است. مانند زلزلهزدگانی بودیم که همه چیز خود را از دست دادهاند و هنوز در حال «شوک» به سر میبرند.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
با این حال یک تفاوت مهم بین ما دیده میشد، پرهام نشان میداد که «روشنفکران» مخالف شاه با آمیزهای از طرز فکر مذهبی، البته به معنای عام آن و حتی در عین دلزدگی از اسلام، درگیر بودند. آنان همچنین وظیفه روشنفکر را در انتشار اندیشهها در روشهای انقلابی تقلید شده از انقلابهای فرانسه و روسیه میدیدند.
@AmirTaheri4
پرهام: ما در حق شاه جفا کردیم و کوچکترین فرصتی به او ندادیم
امیر طاهری جمعه 12 خرداد 1402 برابر با 2 ژوئن 2023 16:15
هفته گذشته با شنیدن خبر درگذشت باقر پرهام، جامعهشناس و مترجم نامدار، به یاد دیداری افتادم که ۳۷ سال پیش در پاریس داشتیم. پیش از جریانات ۱۳۵۷ من با کارهای پرهام آشنایی نداشتم. در آن جریانات نیز فقط او را به عنوان یکی از «روشنفکران» مخالف شاه میشناختم. او یکی از امضا کنندگان نامه معروف «۶۵ نویسنده ایرانی» بود که در آن محمدرضا شاه به «کشتار بیش از ۱۰۰۰ ایرانی» و «فروش نفت به بهای یک دلار به جیمی کارتر» متهم شده بود. پرهام، همچنین جزو گروه روشنفکرانی بود که به حضور آیتالله روحالله خمینی رسیدند تا تشکرات خود را از او به خاطر «برافکندن بزرگترین دیکتاتور دنیا در قرن بیستم» ابراز دارند.
با این اوصاف میتوانید حدس بزنید که وقتی که یکی از دوستان از من خواست که دیداری با پرهام داشته باشم، چندان ذوقزده نشدم. باری، او را برای صرف نهار به رستورانی در خیابان واگرام دعوت کردم. دانسته یا ندانسته رستورانی را انتخاب کردم که نامش «سالن امپراتوری» بود؛ نکتهای که شاید از دید پرهام نوعی شیطنت از سوی من تلقی شد.
گفتوگوی ما به سرعت و پس از گذار از تعارفات، به آنچه آن را «خاکروبه مقدماتی» خواندم رسید. آیا محمدرضا شاه واقعا «بزرگترین دیکتاتور قرن بیستم» بود؟ قرنی که لنین، استالین، هیتلر، موسیلینی، مائوتسه تونگ ، کیم ایل سونگ، عبدالکریم قاسم، صدام حسین، معمر القذافی و بسیار دیکتاتورهای دیگر را دیده بود؟ پاسخ پرهام این بود: ما در حق شاه جفا کردیم. کوچکترین فرصتی به او ندادیم.
- خوب آیا نفت ایران به بهای یک دلار به کارتر فروخته میشد؟
پاسخ پرهام: اطلاعات غلط به ما داده بودند. نویسنده نامه من نبودم، فقط امضا کردم. نویسندگان نامه از چند و چون معاملات نفتی بیخبر بودند.
- بسیار خوب، آیا ستایش از خمینی در حضور او و گوش دادن به سخنان کژ و معوج او با اشتیاق کار درستی بود؟
پاسخ پرهام: میخواستیم در وجود خمینی چیزی بیابیم که به آن نیازمندیم. حداقل جسارت و شجاعت او را مثبت بدانیم و قبول کنیم. در وجود شاه هم میبایستی چنین روشی را به کار میبردیم. بنابراین نباید فراموش کرد که او میتوانست اسلحه بکشد و نکشید. در دیدار با خمینی، سپاسگزاری و ستایش از او را یکی از رفقا که رئیس کانون بود، انجام داد. درهر حال آن جلسه برای جر و بحث با خمینی نبود. کوششی بود برای اینکه او ببیند که نویسندگان دشمن او و انقلاب نیستند.
پس از این خاکروبی مقدماتی، پرهام بحث را به ارزیابی آن روزش از اوضاع ایران کشاند. این واقعیت که او به عنوان یک «روشنفکر متعهد» - یعنی ضد شاه- خواسته بود با یک طاغوتی مثل من دیدار داشته باشد، از نظر من نکته مثبتی بود.
او گفت: ببینیم کجا هستیم و آیا آنجایی که هستیم بهترین جا برای مردم ماست؟ بعد از ۱۴ قرن، یعنی بعد از حمله اعراب و بعد از آن مغول و بعد از آن آشوب و هرج و مرج تا صفویه و بعد از آن هم روبهرو شدن با دنیایی که نمیشناختیم، همیشه به قول داریوش شایگان در خواب غفلت بودیم. امروز باید از این خواب غفلت بیدار شویم. مساله اصلی ما ایرانی شدن است. در این مسیر تلقی ما از نقش حکومت باید عوض شود. حکومت قلمرو اخلاق و آرمان نیست بلکه ممکنات زندگی واقعی را در نظر دارد. کسی که حاکم است نمیتواند امام زمان باشد. حکومت نباید به قلمرو شخصی و فکری مردم کار داشته باشد. باید به امور عمومی بپردازد. شاه از من وفاداری شخصی میخواست. اطاعت از قانون را نمیخواست و این به بیگانگی دولت و ملت منجر شد. وقتی ذهنیت ما عوض شد تازه میتوانیم وارد دنیای امروز بشویم. انسان امروز متوجه این مسئله شده است که جامعه بدون داور و مرجع نمیتواند باشد و این داور و مرجع بدون مشروعیت نمیتواند قانون را اجرا کند.
در جریان گفت و شنود، که بیشتر گفت از سوی پرهام بود و شنود از سوی من، اندک اندک روشن شد که هردومان در فضایی مهآلود حرکت میکنیم. هر دو فاقد دانش سیاسی و عقل معاش لازم بودیم که دریابیم چه بر سرمان آمده است. مانند زلزلهزدگانی بودیم که همه چیز خود را از دست دادهاند و هنوز در حال «شوک» به سر میبرند.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
با این حال یک تفاوت مهم بین ما دیده میشد، پرهام نشان میداد که «روشنفکران» مخالف شاه با آمیزهای از طرز فکر مذهبی، البته به معنای عام آن و حتی در عین دلزدگی از اسلام، درگیر بودند. آنان همچنین وظیفه روشنفکر را در انتشار اندیشهها در روشهای انقلابی تقلید شده از انقلابهای فرانسه و روسیه میدیدند.
@AmirTaheri4
👍87❤11💔4👎1
پرهام معرف یک تضاد هم بود: یک روشنفکر انقلابی و چپگرا که سالهای زندگی خود را صرف ترجمه هگل و لئو اشتراوس (پدر فلسفی نومحافظهکاران آمریکا) کرده بود. هگل، پرچمدار محافظهکاران در فلسفه ومدافع پروسه وضع موجود، در نقش قهرمان روشنفکران چپگرای ما اندکی ناجور جلوه میکرد. البته پرهام دو جزوه کارل مارکس را نیز ترجمه کرده بود.این ترجمهها را من قبل از انقلاب ۵۷ ندیده بودم. اما بعدا که آنها را خواندم نکته دیگری برایم روشن شد: مترجم ایرانی با خضوع و خشوع به سوی «بزرگان غرب» از جمله کارل مارکس میرود. در نتیجه جزوه «۱۸ برومر لوئی بناپارت» که مجموعهای از گزارشهای مارکس به عنوان خبرنگار روزنامه «نیویورکپست» از برافکندن جمهوری دوم فرانسه و استقرار امپراتوری دوم است، با نثری که بوی تقدس دارد به خواننده ایرانی عرضه میشود. مارکس بزرگ، مارکس مقدس که نمیتوانست فقط یک خبرنگار باشد آن هم برای یک روزنامه جنجالی آمریکایی.
نکته دیگری که سردرگمی سیاسی پرهام را نشان میداد این بود که او بخشی از آثار ریمون آرون روزنامهنگار و فیلسوف فرانسوی را ترجمه کرده بود. در فرانسه، آرون نقطه مقابل ژان پل سارتر، بت چپ گرایان، به شمار میرفت. چپگرایان فرانسه آرون را «واکسزن چکمههای ژنرال دوگل» میخواندند. از این بدتر، در سال ۱۳۵۶، یعنی یک سال قبل از انقلاب اسلامی، آرون عضو گروهی بود که محمدرضا شاه برای «آیندهنگری درباره جهان» تشکیل داده بود.
این تضادها را چگونه میتوان توضیح داد؟ به گمان من بسیاری از روشنفکران چپگرا و حتی غیرمارکسیست، مانند پرهام وقتی با فلسفه و ادبیات غرب روبهرو میشدند از هول حلیم در دیگ میافتادند. آنان نمیدانستند بر سر سفره غرب چه چیزی را انتخاب کنند و در نتیجه با قاطی کردن هگل و اشتراوس و مارکس و آرون دچار سوء هاضمه فکری میشدند. چند سال پیش دانشگاه بیرمنگام در انگلستان، در یک پژوهش گسترده نشان داد که مهاجران آسیای جنوبی، هندیان، پاکستانیان و بنگلادشیان با تغییر رژیم غذایی سنتی خود و خوردن غذاهای به اصطلاح مدرن انگلیسی دچار مرض قند، چاقی بیش از حد و نقرس میشوند.
روشنفکران چپگرا و ضد غرب ما نیز، بیآنکه متوجه باشند، با ناتوانی در انتخاب صورت غذای فکری خود دچار مشکل میشدند. مثلا جلال آل احمد کتاب «غربزدگی» خود را با نقل قولی از ارنست یونگر شبه فیلسوف آلمانی آغاز میکند و به تکرار خزعبلات فرانتس فانون و امثال او میپردازد. آل احمد در یک مقاله رمان «لولیتا» اثر ناباکوف را «تصویر سقوط اخلاقی غرب» میداند زیرا در آن رمان یک استاد دانشگاه میان سال با یک دختر نابالغ رابطه جنسی برقرار میکند. اما آل احمد فراموش میکند که در جهان اسلام آرمانی او ازدواج با دختر ۹ ساله نیز جایز است.
به گمان من اعزام دانشجویان ایرانی به اروپا برای تحصیل در رشتههای به اصطلاح «علوم انسانی» قمار بزرگی بود؛ آن هم در شرایطی که دانشجوی اعزامی نخستین عضو خانواده خود، از دوران آدم و حوا تا به امروز، بود که تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی داشته است.
نتیجه این برخورد تکاندهنده با غرب، غالبا نفرت از خویش یا خودبیزاری بود و علی شریعتی شاگرد و مرید استاد فرانسوی – یهودی خود گورویچ بود. داریوش شایگان، خدابیامرز، معتقد بود که ما حتی اسلام را هم باید از آنری کربن و لوئی ماسینیون بیاموزیم. ابوالحسن بنیصدر فکر میکرد که اسلام را میتوان با طعم فرانسوی عرضه کرد.
آیا بهتر نمیبود که روشنفکران غربرفته ما به جای ترجمه آثار غربیان درباره آن آثار بنویسند؟ مثلا پرهام، که نویسندهای توانا بود و بر اصول فلسفه نیز تسلط داشت، نمیتوانست به جای ترجمه هگل کتابی با دید انتقادی درباره او بنویسد و افکار فيلسوف محافظهکار را به ایرانیان بشناساند؟
فیلسوفان سنتی ما، از فارابی و ابن سينا گرفته تا سهروردی و میرداماد و حتی ناصرخسرو قبادیانی بیتردید با آثار و افکار فلاسفه یونانی آشنا بودند اما بهجای ترجمه آن آثار کوشیدند تا افکار غربیان را بازاندیشی کنند؛ آن هم به سبک خود و با زبانی آشنا برای همفرهنگان خودشان.
برگردیم به دیدار با پرهام در «سالن امپراتوری». در پایان بحث، برای من روشن بود که نقاط مشترک ما دو ایرانی دور از وطن و دردمند بیش از نقاط اختلافمان است. هر دو میدانستیم که ایران میبایستی هویت ایرانی خود را حفظ کند و آیندهاش را در چارچوب آن هویت خلاق و پویا بسازد. هر دو میدانستیم که ریشه شیزوفرنی یا دوشخصیتی بسیاری از ایرانیان در اسلام است. این شیزوفرنی را نمیتوان با یک حرکت از میان برد، اما میتوان آن را در ابعاد قابل تحمل اداره کرد. این کاری بود که انقلاب مشروطیت آغاز کرد - انقلابی که کوشید تا اسلام را در حدود قابلتحمل بهعنوان جزئی از ایران بپذیرد.
@AmirTaheri4
نکته دیگری که سردرگمی سیاسی پرهام را نشان میداد این بود که او بخشی از آثار ریمون آرون روزنامهنگار و فیلسوف فرانسوی را ترجمه کرده بود. در فرانسه، آرون نقطه مقابل ژان پل سارتر، بت چپ گرایان، به شمار میرفت. چپگرایان فرانسه آرون را «واکسزن چکمههای ژنرال دوگل» میخواندند. از این بدتر، در سال ۱۳۵۶، یعنی یک سال قبل از انقلاب اسلامی، آرون عضو گروهی بود که محمدرضا شاه برای «آیندهنگری درباره جهان» تشکیل داده بود.
این تضادها را چگونه میتوان توضیح داد؟ به گمان من بسیاری از روشنفکران چپگرا و حتی غیرمارکسیست، مانند پرهام وقتی با فلسفه و ادبیات غرب روبهرو میشدند از هول حلیم در دیگ میافتادند. آنان نمیدانستند بر سر سفره غرب چه چیزی را انتخاب کنند و در نتیجه با قاطی کردن هگل و اشتراوس و مارکس و آرون دچار سوء هاضمه فکری میشدند. چند سال پیش دانشگاه بیرمنگام در انگلستان، در یک پژوهش گسترده نشان داد که مهاجران آسیای جنوبی، هندیان، پاکستانیان و بنگلادشیان با تغییر رژیم غذایی سنتی خود و خوردن غذاهای به اصطلاح مدرن انگلیسی دچار مرض قند، چاقی بیش از حد و نقرس میشوند.
روشنفکران چپگرا و ضد غرب ما نیز، بیآنکه متوجه باشند، با ناتوانی در انتخاب صورت غذای فکری خود دچار مشکل میشدند. مثلا جلال آل احمد کتاب «غربزدگی» خود را با نقل قولی از ارنست یونگر شبه فیلسوف آلمانی آغاز میکند و به تکرار خزعبلات فرانتس فانون و امثال او میپردازد. آل احمد در یک مقاله رمان «لولیتا» اثر ناباکوف را «تصویر سقوط اخلاقی غرب» میداند زیرا در آن رمان یک استاد دانشگاه میان سال با یک دختر نابالغ رابطه جنسی برقرار میکند. اما آل احمد فراموش میکند که در جهان اسلام آرمانی او ازدواج با دختر ۹ ساله نیز جایز است.
به گمان من اعزام دانشجویان ایرانی به اروپا برای تحصیل در رشتههای به اصطلاح «علوم انسانی» قمار بزرگی بود؛ آن هم در شرایطی که دانشجوی اعزامی نخستین عضو خانواده خود، از دوران آدم و حوا تا به امروز، بود که تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی داشته است.
نتیجه این برخورد تکاندهنده با غرب، غالبا نفرت از خویش یا خودبیزاری بود و علی شریعتی شاگرد و مرید استاد فرانسوی – یهودی خود گورویچ بود. داریوش شایگان، خدابیامرز، معتقد بود که ما حتی اسلام را هم باید از آنری کربن و لوئی ماسینیون بیاموزیم. ابوالحسن بنیصدر فکر میکرد که اسلام را میتوان با طعم فرانسوی عرضه کرد.
آیا بهتر نمیبود که روشنفکران غربرفته ما به جای ترجمه آثار غربیان درباره آن آثار بنویسند؟ مثلا پرهام، که نویسندهای توانا بود و بر اصول فلسفه نیز تسلط داشت، نمیتوانست به جای ترجمه هگل کتابی با دید انتقادی درباره او بنویسد و افکار فيلسوف محافظهکار را به ایرانیان بشناساند؟
فیلسوفان سنتی ما، از فارابی و ابن سينا گرفته تا سهروردی و میرداماد و حتی ناصرخسرو قبادیانی بیتردید با آثار و افکار فلاسفه یونانی آشنا بودند اما بهجای ترجمه آن آثار کوشیدند تا افکار غربیان را بازاندیشی کنند؛ آن هم به سبک خود و با زبانی آشنا برای همفرهنگان خودشان.
برگردیم به دیدار با پرهام در «سالن امپراتوری». در پایان بحث، برای من روشن بود که نقاط مشترک ما دو ایرانی دور از وطن و دردمند بیش از نقاط اختلافمان است. هر دو میدانستیم که ایران میبایستی هویت ایرانی خود را حفظ کند و آیندهاش را در چارچوب آن هویت خلاق و پویا بسازد. هر دو میدانستیم که ریشه شیزوفرنی یا دوشخصیتی بسیاری از ایرانیان در اسلام است. این شیزوفرنی را نمیتوان با یک حرکت از میان برد، اما میتوان آن را در ابعاد قابل تحمل اداره کرد. این کاری بود که انقلاب مشروطیت آغاز کرد - انقلابی که کوشید تا اسلام را در حدود قابلتحمل بهعنوان جزئی از ایران بپذیرد.
@AmirTaheri4
👍69❤15💔3👎1
هر دو ما هر نوع حکومت مطلقه- سلطنت مطلقه یا ولایت مطلقه- را دشمن موجودیت ایران میدانستیم زیرا هر دو هر نهادی را که خارج از تسلط بیچون و چرای خودشان باشد سرکوب میکنند.
پرهام پذیرفت که درباره محمدرضا شاه «جفا» کرده است، اما حاضر نبود نظر مرا که بزرگداشت محمدرضا شاه به عنوان یک میهنپرست و دلسوز ایران است بپذیرد.
نظر پرهام درباره رضاشاه کبیر به نظر من نزدیکتر بود. او گفت: «در شهریور ۳۰ سه ارتش خارجی آمدند و شاه را بیرون راندند ولی به علت تعادلی که در حکومت رضاشاه وجود داشت، یعنی احترام گذاشتن به ریشسفیدان و روحانیون و رعایت حال همه، دولت ایران از هم نپاشید. رضاشاه رعایت حال همه را میکرد، هرس میکرد ولی از ریشه نمیزد. بهار، تقیزاده، مصدق، فروغ، قوام و بقیه حذف نشدند. رضاشاه نابود نمیکرد. در نتیجه، موقع بحران همه میتوانستند مجلس و شاه جوان را حفظ کنند و کشور را نجات دهند. آن هم در زمانی که اگر یک شاه را میزدند کافی بود مملکت از بین برود.»
چند سال بعد از آن دیدار، پرهام به ایالات متحده رفت و در نقش یکی از مشاوران پهلوی سوم ظاهر شد و بدینسان رضاشاه کبیر را به رضاشاه دوم وصل کرد.
وقتی به یادداشتهایم از آن دیدار نگاه میکنم میبینم که همه ما ایرانیان، اگر حسننیت و خیرخواهی و عشق به ایران در میان باشد، سرانجام در کنار هم قرار میگیریم. پیش از آن دیدار نظر مثبتی به پرهام و «روشنفکران» سلک او نداشتم. پس از آن دیدار دریافتم که همه ما ممکن است اشتباه کنیم، اما باید شجاعت تصحیح اشتباهاتمان را داشته باشیم. ماورای اختلافات مسلکی و سیاسی، همواره نیرویی غیرقابل تعریف هست که ما را به هم نزدیک میکند.
@AmirTaheri4
پرهام پذیرفت که درباره محمدرضا شاه «جفا» کرده است، اما حاضر نبود نظر مرا که بزرگداشت محمدرضا شاه به عنوان یک میهنپرست و دلسوز ایران است بپذیرد.
نظر پرهام درباره رضاشاه کبیر به نظر من نزدیکتر بود. او گفت: «در شهریور ۳۰ سه ارتش خارجی آمدند و شاه را بیرون راندند ولی به علت تعادلی که در حکومت رضاشاه وجود داشت، یعنی احترام گذاشتن به ریشسفیدان و روحانیون و رعایت حال همه، دولت ایران از هم نپاشید. رضاشاه رعایت حال همه را میکرد، هرس میکرد ولی از ریشه نمیزد. بهار، تقیزاده، مصدق، فروغ، قوام و بقیه حذف نشدند. رضاشاه نابود نمیکرد. در نتیجه، موقع بحران همه میتوانستند مجلس و شاه جوان را حفظ کنند و کشور را نجات دهند. آن هم در زمانی که اگر یک شاه را میزدند کافی بود مملکت از بین برود.»
چند سال بعد از آن دیدار، پرهام به ایالات متحده رفت و در نقش یکی از مشاوران پهلوی سوم ظاهر شد و بدینسان رضاشاه کبیر را به رضاشاه دوم وصل کرد.
وقتی به یادداشتهایم از آن دیدار نگاه میکنم میبینم که همه ما ایرانیان، اگر حسننیت و خیرخواهی و عشق به ایران در میان باشد، سرانجام در کنار هم قرار میگیریم. پیش از آن دیدار نظر مثبتی به پرهام و «روشنفکران» سلک او نداشتم. پس از آن دیدار دریافتم که همه ما ممکن است اشتباه کنیم، اما باید شجاعت تصحیح اشتباهاتمان را داشته باشیم. ماورای اختلافات مسلکی و سیاسی، همواره نیرویی غیرقابل تعریف هست که ما را به هم نزدیک میکند.
@AmirTaheri4
👍130❤22👎2🎉2💔2
قبل از انقلاب وزیر امور خارجه ای داشتیم به نام #عباسعلی_خلعتبری که به جرم توسعه #فناوری_هسته_ای تیرباران شد …
استوری #شهبانو_یاسمین_پهلوی
Yasmin pahlavi fanpage
@AmirTaheri4
استوری #شهبانو_یاسمین_پهلوی
Yasmin pahlavi fanpage
@AmirTaheri4
💔121👍23😢8❤6❤🔥1👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد امیر طاهری در گفتوگو با کاملیا انتخابی فرد با اشاره به سناريوهای پیش روی #ایران پس از خامنهای گفت قدمت نهاد دولت و دیوانسالاری قوی در ایران، مانع از افتادن کشور در ورطه آشفتگی طولانی میشود.
@AmirTaheri4
گفتگوی کامل را در یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/roQSu6JxPdU
independentpersian
لینک نسخه کامل این گفتگو در تلگرام
https://t.me/AmirTaheri4/4066
@AmirTaheri4
@AmirTaheri4
گفتگوی کامل را در یوتیوب ببینید:
https://youtu.be/roQSu6JxPdU
independentpersian
لینک نسخه کامل این گفتگو در تلگرام
https://t.me/AmirTaheri4/4066
@AmirTaheri4
💯75👍27❤8😐3👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤64👍18💯5👎1
به نظر میرسد که جنگ رئیسجمهور شی جین پینگ علیه اسلام با تخریب مساجد در مناطق قومی هان، فراتر از سین کیانگ (ترکستان شرقی) است.
ماموریت ویرانگر ممکن است به زودی به سیان، مرکز تاریخی اسلام در چین، برسد.
اما آخوندهای تهران و دیگر سینهزنان اسلام، ساکت هستند.
@AmirTaheri4
ماموریت ویرانگر ممکن است به زودی به سیان، مرکز تاریخی اسلام در چین، برسد.
اما آخوندهای تهران و دیگر سینهزنان اسلام، ساکت هستند.
@AmirTaheri4
👍200💯8❤7🤩6👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داد میزنم روحش شاد اونکه به این مملکت ابرو داد 💡
#جاویدشاه
#ما_کنار_شاهیم
#ما_شاه_میخوایم
👑 Peyman Iranshahi ⚜️
@AmirTaheri4
#جاویدشاه
#ما_کنار_شاهیم
#ما_شاه_میخوایم
👑 Peyman Iranshahi ⚜️
@AmirTaheri4
👍103❤47💯4👎1🤩1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمهوری اسلامی ملت ایران و هویت ایرانی را تحقیر می کند. ایرانیان اولین کشاورزان تاریخ بودند. هزاران سال خود می کاشتند و می خوردند، حالا جا می خواهد به ملت بسته های خوراکی بدهد، تحقیر بالاتر از این نمی شود
#منصوره_سگوند
@AmirTaheri4
Sir Morgan Shah شاه
@AmirTaheri4
#منصوره_سگوند
@AmirTaheri4
Sir Morgan Shah شاه
@AmirTaheri4
👍107❤10🔥3👏3👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الدكتور العزيز أمير طاهري، رئيس كيهان الإيرانية في عهد الشاه و كاتب صحيفة الشرق الأوسط منذ ١٩٨٧م ضيف المدار الجمعة المقبلة على @AsharqNews
عضوان الأحمري
@AmirTaheri4
عضوان الأحمري
@AmirTaheri4
❤114👍6👎1👏1