آیتالله و جعبه پاندورا
آیا آقای خامنهای عملا وارد تانگویی نشده است که شریک دیگر آن نخستوزیر «رژیم اشغالگر» است؟
امیر طاهری
جمعه 26 مرداد 1403 برابر با 16 اوت 2024 16:30
زمانی که این مطلب را میخوانید شاید دیر شده باشد و نیازی به خواندن آن نداشته باشید، این در صورتی است که آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، با حمله این بار جدی به «رژیم اشغالگر قدس» جعبه پاندورا را باز کرده باشد. با این حال من هنوز امیدوارم که آقای خامنهای با بیم غریزیاش به عبور از ساعت دوازدهم بار دیگر به نرمش قهرمانانه متوسل شود.
اما اگر او چنین نکند و درعوض به غوغاگران جنگافروز گوش کند چه مسائلی مطرح خواهد شد؟ نخستین مسئله مربوط میشود به ترور اسماعیل هنیه در تهران. حمله جدی به اسرائیل برای انتقامجویی از آن ترور این تصور را تایید خواهد کرد که هنیه از دید خامنهای مهمتر از سردار «شهید» قاسم سلیمانی است که حذف فیزیکیاش عملا بیپاسخ ماند. برای بسیاری این پرسش مطرح خواهد شد: چرا ایران برای تقاص از قتل یک شخصیت اخوانالمسلمین و درنتیجه ضد ایران و ضد شیعه وارد جنگی شود که بیتردید پرهزینه خواهد بود؟
در ۱۰ سال گذشته اسرائیل با تعداد بیشماری حملات هوایی به مواضع جمهوری اسلامی در سوریه، هزاران اسیر و سرباز ایرانی و مزدور سوری، افغان، عراقی، لبنانی و پاکستانی جمهوری اسلامی را سربهنیست کرده است. آخرین رقم رسمی این تلفات را بنیاد شهدا و جانبازان در سال ۲۰۱۸ میلادی بیش از پنج هزار تن اعلام کرد (پس از آن عملیات ادامه یافت اما آماری داده نشد و دفن شهدا برخلاف گذشته بیسروصدا صورت گرفت).
اسرائیل قربانیان دیگری نیز گرفته است، دستکم شش سرتیپ سپاه پاسداران اسلامی و چهار یا پنج چهره کلیدی برنامه هستهای جمهوری اسلامی. حمله به یک ساختمان بهاصطلاح دیپلماتیک جمهوری اسلامی در حومه دمشق نیز یک اقدام تهاجمی آشکار بود.
مسئله دیگری که در صورت حمله جدی و آغاز جنگ واقعی با اسرائیل مطرح خواهد شد شکست «استراتژی جنگیدن دور از ایران برای جلوگیری از جنگ در خود ایران» است. اگر آقای خامنهای ایران را به جنگ مستقیم بکشاند، تلویحا اعتراف خواهد کرد که جنگ نیابتی که سلیمانی با خرج دهها میلیارد دلار به او قالب کرد کاملا بینتیجه بوده است. در دوران آقای سلیمانی هزاران مزدور عرب، افغان و پاکستانی سرانجام نتوانستند آتش جنگ را از ایران دور کنند.
لیدل هارت، بزرگترین کارشناس بریتانیایی جنگ، مینویسد: «جنگ موضوع داغی است که باید به سردترین شکل مطالعه شود.» به عبارت دیگر، با نطق و خطابه یا به قول خودمانی هارت و پورت نمیتوان جنگ را شناخت، چه رسد به اینکه براساس هارت و پورتها وارد جنگ شد.
سومین مسئلهای که باید مطرح شود ضرورت جنگ است. به گفته دلبروک، پژوهشگر فرانسوی جنگ، دو نوع جنگ داریم: ضروری و انتخابی. جنگ ضروری حاصل وضع موجودی است که برای یک طرف جنگ تحملناپذیر شده است. این در صورتی است که همه راههای دیپلماتیک و سیاسی برای تحملپذیر کردن وضع موجود بسته شده باشد، و درنتیجه جنگ تبدیل شود به ادامه و تعقیب سیاست با وسایل دیگر - به قول کلاو سویتز فیلسوف آلمانی جنگ.
اما برای اینکه بدانیم آیا همه راهها مسدود است یا نه، میبایستی به جنگ انتخابی نیز نگاهی بیفکنیم. از یک نظر همه جنگها یک عنصر انتخابی را دربر دارند. در سال ۱۹۳۹ میلادی بریتانیا و فرانسه میتوانستند حمله هیتلر به چکسلواکی و لهستان را زیرسبیلی در کنند، اما جنگ علیه آلمان نازی را انتخاب کردند. ایالات متحده میتوانست از جنگ در شبهجزیره کره، ویتنام و حتی دههها دیرتر، افغانستان و عراق بپرهیزد اما در همه آن موارد جنگ انتخابی را برگزید.
امروز اگر آقای خامنهای ایران را به جنگ بکشاند، آشکارا با یک جنگ انتخابی نه جنگ ضروری روبهرو خواهیم بود. جنگ ضروری کمیابتر از جنگ انتخابی است و اساسا در جنگهای داخلی مطرح میشود. جنگ انفصال در ایالات متحده از دید شمالیها جنگی ضروری بود، زیرا شورشیان جنوبی چیزی کمتر از انحلال ایالات متحده آمریکا را نمیپذیرفتند. در آن جنگ بود که شعار «تسلیم بیقید و شرط» وارد فرهنگ سیاسی - نظامی آمریکا شد، مفهومی که در جنگ جهانی دوم براثر بدفهمی پرزیدنت فرانکلین روزولت، بهصورت ستون فقرات استراتژی متفقین درآمد. نتیجه آن بدفهمی بمبارانهای وحشیانه شهرهای آلمان بهویژه درسدن و البته بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی بود، آن هم در زمانی که هم آلمان و هم ژاپن توسعهطلب به زانو درآمده بودند - آماده پایان جنگ ازطریق مذاکره برای حفظ آبروی خود. حذف عملی هیتلر از صحنه این امکان را تقویت کرده بود.
جنگ ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل نیز یک جنگ انتخابی از سوی مصر بود، زیرا وضع موجود در آن زمان تهدیدی برای موجودیت مصر بهعنوان یک ملت-کشور یا دولت-ملت نبود.
@AmirTaheri4
آیا آقای خامنهای عملا وارد تانگویی نشده است که شریک دیگر آن نخستوزیر «رژیم اشغالگر» است؟
امیر طاهری
جمعه 26 مرداد 1403 برابر با 16 اوت 2024 16:30
زمانی که این مطلب را میخوانید شاید دیر شده باشد و نیازی به خواندن آن نداشته باشید، این در صورتی است که آیتالله علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، با حمله این بار جدی به «رژیم اشغالگر قدس» جعبه پاندورا را باز کرده باشد. با این حال من هنوز امیدوارم که آقای خامنهای با بیم غریزیاش به عبور از ساعت دوازدهم بار دیگر به نرمش قهرمانانه متوسل شود.
اما اگر او چنین نکند و درعوض به غوغاگران جنگافروز گوش کند چه مسائلی مطرح خواهد شد؟ نخستین مسئله مربوط میشود به ترور اسماعیل هنیه در تهران. حمله جدی به اسرائیل برای انتقامجویی از آن ترور این تصور را تایید خواهد کرد که هنیه از دید خامنهای مهمتر از سردار «شهید» قاسم سلیمانی است که حذف فیزیکیاش عملا بیپاسخ ماند. برای بسیاری این پرسش مطرح خواهد شد: چرا ایران برای تقاص از قتل یک شخصیت اخوانالمسلمین و درنتیجه ضد ایران و ضد شیعه وارد جنگی شود که بیتردید پرهزینه خواهد بود؟
در ۱۰ سال گذشته اسرائیل با تعداد بیشماری حملات هوایی به مواضع جمهوری اسلامی در سوریه، هزاران اسیر و سرباز ایرانی و مزدور سوری، افغان، عراقی، لبنانی و پاکستانی جمهوری اسلامی را سربهنیست کرده است. آخرین رقم رسمی این تلفات را بنیاد شهدا و جانبازان در سال ۲۰۱۸ میلادی بیش از پنج هزار تن اعلام کرد (پس از آن عملیات ادامه یافت اما آماری داده نشد و دفن شهدا برخلاف گذشته بیسروصدا صورت گرفت).
اسرائیل قربانیان دیگری نیز گرفته است، دستکم شش سرتیپ سپاه پاسداران اسلامی و چهار یا پنج چهره کلیدی برنامه هستهای جمهوری اسلامی. حمله به یک ساختمان بهاصطلاح دیپلماتیک جمهوری اسلامی در حومه دمشق نیز یک اقدام تهاجمی آشکار بود.
مسئله دیگری که در صورت حمله جدی و آغاز جنگ واقعی با اسرائیل مطرح خواهد شد شکست «استراتژی جنگیدن دور از ایران برای جلوگیری از جنگ در خود ایران» است. اگر آقای خامنهای ایران را به جنگ مستقیم بکشاند، تلویحا اعتراف خواهد کرد که جنگ نیابتی که سلیمانی با خرج دهها میلیارد دلار به او قالب کرد کاملا بینتیجه بوده است. در دوران آقای سلیمانی هزاران مزدور عرب، افغان و پاکستانی سرانجام نتوانستند آتش جنگ را از ایران دور کنند.
لیدل هارت، بزرگترین کارشناس بریتانیایی جنگ، مینویسد: «جنگ موضوع داغی است که باید به سردترین شکل مطالعه شود.» به عبارت دیگر، با نطق و خطابه یا به قول خودمانی هارت و پورت نمیتوان جنگ را شناخت، چه رسد به اینکه براساس هارت و پورتها وارد جنگ شد.
سومین مسئلهای که باید مطرح شود ضرورت جنگ است. به گفته دلبروک، پژوهشگر فرانسوی جنگ، دو نوع جنگ داریم: ضروری و انتخابی. جنگ ضروری حاصل وضع موجودی است که برای یک طرف جنگ تحملناپذیر شده است. این در صورتی است که همه راههای دیپلماتیک و سیاسی برای تحملپذیر کردن وضع موجود بسته شده باشد، و درنتیجه جنگ تبدیل شود به ادامه و تعقیب سیاست با وسایل دیگر - به قول کلاو سویتز فیلسوف آلمانی جنگ.
اما برای اینکه بدانیم آیا همه راهها مسدود است یا نه، میبایستی به جنگ انتخابی نیز نگاهی بیفکنیم. از یک نظر همه جنگها یک عنصر انتخابی را دربر دارند. در سال ۱۹۳۹ میلادی بریتانیا و فرانسه میتوانستند حمله هیتلر به چکسلواکی و لهستان را زیرسبیلی در کنند، اما جنگ علیه آلمان نازی را انتخاب کردند. ایالات متحده میتوانست از جنگ در شبهجزیره کره، ویتنام و حتی دههها دیرتر، افغانستان و عراق بپرهیزد اما در همه آن موارد جنگ انتخابی را برگزید.
امروز اگر آقای خامنهای ایران را به جنگ بکشاند، آشکارا با یک جنگ انتخابی نه جنگ ضروری روبهرو خواهیم بود. جنگ ضروری کمیابتر از جنگ انتخابی است و اساسا در جنگهای داخلی مطرح میشود. جنگ انفصال در ایالات متحده از دید شمالیها جنگی ضروری بود، زیرا شورشیان جنوبی چیزی کمتر از انحلال ایالات متحده آمریکا را نمیپذیرفتند. در آن جنگ بود که شعار «تسلیم بیقید و شرط» وارد فرهنگ سیاسی - نظامی آمریکا شد، مفهومی که در جنگ جهانی دوم براثر بدفهمی پرزیدنت فرانکلین روزولت، بهصورت ستون فقرات استراتژی متفقین درآمد. نتیجه آن بدفهمی بمبارانهای وحشیانه شهرهای آلمان بهویژه درسدن و البته بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاکی بود، آن هم در زمانی که هم آلمان و هم ژاپن توسعهطلب به زانو درآمده بودند - آماده پایان جنگ ازطریق مذاکره برای حفظ آبروی خود. حذف عملی هیتلر از صحنه این امکان را تقویت کرده بود.
جنگ ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل نیز یک جنگ انتخابی از سوی مصر بود، زیرا وضع موجود در آن زمان تهدیدی برای موجودیت مصر بهعنوان یک ملت-کشور یا دولت-ملت نبود.
@AmirTaheri4
👍57❤3👌2👎1🔥1💯1
امروز نیز ترور هنیه تهدیدی برای موجودیت ایران بهعنوان یک دولت-ملت حتی زیر عنوان جمهوری اسلامی به شمار نمیرود.
آیا آقای خامنهای ایران را به جنگی که ضروری نیست خواهد کشاند؟
برای رسیدن به پاسخ این پرسش مسئله بعدی مهم است: آیا ایران برای ورود به یک جنگ تمامعیار آمادگی لازم را دارد یا نه؟
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
پاسخ به این پرسش آسان نیست، زیرا اطلاعات کافی و لازم را در اختیار نداریم. اما مطالعات جستهگریخته در طی سالها، بررسی اظهارات مقامات سیاسی و نظامی در تهران، گزارشهای انستیتو بینالمللی مطالعات استراتژیک در لندن و مرکز مطالعات خاورمیانهای توکیو، تصویر دلگرمکنندهای عرضه نمیکنند. بعضی دادهها را میتوان با حداقلی از اطمینان پذیرفت. ایران دارای توانایی موشکی پهپادی و راکتی قابل توجه است که میتواند در پیشبرد یک جنگ نقش مهمی بازی کند - البته به شرط موفقیت در گزینش هدفها و فشار دادن دکمههای درست. اما اگر این توانایی علیه اسرائیل به کار آید بخشی از اهمیتش را از دست خواهد داد، به دو دلیل: نخست اسرائیل میبایستی از یک فضای هوایی محدود حفاظت کند و با بهرهگیری از تازهترین تکنولوژی ازجمله گنبد آهنین نشان داده است که میتواند از امنیتی در سطح بالا برخوردار شود. دوم حمله اخیر جمهوری اسلامی زیر عنوان «وعده صادق» ائتلاف غیررسمی ۱۲ کشوری برای کمک به اسرائیل شکل داد - ائتلافی که میتواند جلو رسیدن پرتابهای تهران را به اسرائیل بگیرد.
از سوی دیگر، اسرائیل از برتری بیتردید نیروی هوایی برخوردار است در حالی که جمهوری اسلامی عملا فاقد یک نیروی هوایی مدرن است. خودداری روسیه از فروش جنگندههای مدرن و عدم دسترسی تهران به صنایع نظامی چین کمونیست نیز امکان ایجاد یک نیروی هوایی جدید را در مدتی قابل قبول - سه تا پنج سال - مسدود کرده است.
یک جنگ تمامعیار کلاسیک هرگز در حیطه آسمانها محدود نمیماند، سرانجام اگر در جستوجوی پیروزی کامل باشیم، میبایستی پیاده نظام را به میدان بفرستیم تا خاک دشمن را اشغال کند، پاک کند و کنترل کند. اسرائیل ازنظر نیروی انسانی چنین امکانی علیه ایران ندارد و از این گذشته برای رسیدن به ایران میبایستی از اردن و عراق یا لبنان سوریه و عراق بگذرد. ایران از سوی دیگر گوشت دم توپ دارد و میتواند از طریق عراق و سوریه به مرزهای اسرائیل برسد. (البته اگر بقایای بشارالاسد و نیروهای ولادیمیر پوتین در سوریه و ارتش عراق در بغداد و کردستان خودمختار که متحد عینی اسرائیل است بگذارند.) اما حتی در آن صورت پیاده نظام جمهوری اسلامی در مسیر هزاران کیلومتری حرکت به سوی اسرائیل، هدفی آسان - یا مرغابی نشستهای برای هواپیماهای جنگی «رژیم اشغالگر» خواهد بود.
اما مسئلهای بس مهمتر نیز مطرح است: آیا نیروهای نظامی جمهوری اسلامی از فرماندهی و رهبری جدی، لااقل در سطح متوسط بینالمللی، برخوردارند یا نه؟ دو شاخه بودن این نیروها بین ارتش کلاسیک و سپاه پاسداران، که خود بر چندین بخش تقسیم میشود، در طی دههها مانع از شکلگیری یک فرهنگ نظامی مشترک یا «روح جمعی» بوده است. جمهوری اسلامی با دو کشور جمهوری دموکراتیک خلق کره و جمهوری عرب سوریه قرارداد دیدارهای ستادی سالانه امضا کرده است، اما تا آنجا که میدانیم سالهاست که این دیدارها بهطور جدی صورت نگرفته است. نسلهای جدید افسران ایرانی از شرکت در دورههای آموزشی در دانشگاههای نظامی و ستادی بزرگ دنیا محروم ماندهاند.
سرلشکر حسین سلامی، فرمانده سپاه پاسداران، میگوید آنچه را نظامیان جمهوری اسلامی لازم دارند از جنگهای حضرت علی ابن ابیطالب (ع) میآموزند. آقای مسعود پزشکیان، رییس جمهوری نوپا، نیز امام اول را الگوی حکومتی در همه زمینهها میپندارد. کسی با مطالعه نهجالبلاغه و نامههای حضرت به مالک اشتر و گزارشهای مربوط به سه جنگ حضرت در چهار سالِ خلافت مخالفت ندارد. اما یک نیروی نظامی میبایستی از تجربیات گسترده دیگران نیز بهره گیرد. بدینسان مطالعه سون تزو، خاطرات جولیوس قیصر و البته گزنفون نخستین گامها در کسب دانش جنگ به شمار میروند - گامهایی که به کلاو سویتز، دومینی ، دلبروک، لیدل هارت و دهها جنگشناس دیگر میرسد.
نمیدانیم آیا افسران جمهوری اسلامی اجازه دارند از آثار کفار استفاده کنند یا، چنانکه آیتالله احمد خاتمی تاکید میکنند، هرچه را که به دانستن میارزد در قرآن مجید و نهجالبلاغه و آثار آیتالله روحالله خمینی و سخنان «رهبر معظمالشان» میتوان یافت؟
@AmirTaheri4
آیا آقای خامنهای ایران را به جنگی که ضروری نیست خواهد کشاند؟
برای رسیدن به پاسخ این پرسش مسئله بعدی مهم است: آیا ایران برای ورود به یک جنگ تمامعیار آمادگی لازم را دارد یا نه؟
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
پاسخ به این پرسش آسان نیست، زیرا اطلاعات کافی و لازم را در اختیار نداریم. اما مطالعات جستهگریخته در طی سالها، بررسی اظهارات مقامات سیاسی و نظامی در تهران، گزارشهای انستیتو بینالمللی مطالعات استراتژیک در لندن و مرکز مطالعات خاورمیانهای توکیو، تصویر دلگرمکنندهای عرضه نمیکنند. بعضی دادهها را میتوان با حداقلی از اطمینان پذیرفت. ایران دارای توانایی موشکی پهپادی و راکتی قابل توجه است که میتواند در پیشبرد یک جنگ نقش مهمی بازی کند - البته به شرط موفقیت در گزینش هدفها و فشار دادن دکمههای درست. اما اگر این توانایی علیه اسرائیل به کار آید بخشی از اهمیتش را از دست خواهد داد، به دو دلیل: نخست اسرائیل میبایستی از یک فضای هوایی محدود حفاظت کند و با بهرهگیری از تازهترین تکنولوژی ازجمله گنبد آهنین نشان داده است که میتواند از امنیتی در سطح بالا برخوردار شود. دوم حمله اخیر جمهوری اسلامی زیر عنوان «وعده صادق» ائتلاف غیررسمی ۱۲ کشوری برای کمک به اسرائیل شکل داد - ائتلافی که میتواند جلو رسیدن پرتابهای تهران را به اسرائیل بگیرد.
از سوی دیگر، اسرائیل از برتری بیتردید نیروی هوایی برخوردار است در حالی که جمهوری اسلامی عملا فاقد یک نیروی هوایی مدرن است. خودداری روسیه از فروش جنگندههای مدرن و عدم دسترسی تهران به صنایع نظامی چین کمونیست نیز امکان ایجاد یک نیروی هوایی جدید را در مدتی قابل قبول - سه تا پنج سال - مسدود کرده است.
یک جنگ تمامعیار کلاسیک هرگز در حیطه آسمانها محدود نمیماند، سرانجام اگر در جستوجوی پیروزی کامل باشیم، میبایستی پیاده نظام را به میدان بفرستیم تا خاک دشمن را اشغال کند، پاک کند و کنترل کند. اسرائیل ازنظر نیروی انسانی چنین امکانی علیه ایران ندارد و از این گذشته برای رسیدن به ایران میبایستی از اردن و عراق یا لبنان سوریه و عراق بگذرد. ایران از سوی دیگر گوشت دم توپ دارد و میتواند از طریق عراق و سوریه به مرزهای اسرائیل برسد. (البته اگر بقایای بشارالاسد و نیروهای ولادیمیر پوتین در سوریه و ارتش عراق در بغداد و کردستان خودمختار که متحد عینی اسرائیل است بگذارند.) اما حتی در آن صورت پیاده نظام جمهوری اسلامی در مسیر هزاران کیلومتری حرکت به سوی اسرائیل، هدفی آسان - یا مرغابی نشستهای برای هواپیماهای جنگی «رژیم اشغالگر» خواهد بود.
اما مسئلهای بس مهمتر نیز مطرح است: آیا نیروهای نظامی جمهوری اسلامی از فرماندهی و رهبری جدی، لااقل در سطح متوسط بینالمللی، برخوردارند یا نه؟ دو شاخه بودن این نیروها بین ارتش کلاسیک و سپاه پاسداران، که خود بر چندین بخش تقسیم میشود، در طی دههها مانع از شکلگیری یک فرهنگ نظامی مشترک یا «روح جمعی» بوده است. جمهوری اسلامی با دو کشور جمهوری دموکراتیک خلق کره و جمهوری عرب سوریه قرارداد دیدارهای ستادی سالانه امضا کرده است، اما تا آنجا که میدانیم سالهاست که این دیدارها بهطور جدی صورت نگرفته است. نسلهای جدید افسران ایرانی از شرکت در دورههای آموزشی در دانشگاههای نظامی و ستادی بزرگ دنیا محروم ماندهاند.
سرلشکر حسین سلامی، فرمانده سپاه پاسداران، میگوید آنچه را نظامیان جمهوری اسلامی لازم دارند از جنگهای حضرت علی ابن ابیطالب (ع) میآموزند. آقای مسعود پزشکیان، رییس جمهوری نوپا، نیز امام اول را الگوی حکومتی در همه زمینهها میپندارد. کسی با مطالعه نهجالبلاغه و نامههای حضرت به مالک اشتر و گزارشهای مربوط به سه جنگ حضرت در چهار سالِ خلافت مخالفت ندارد. اما یک نیروی نظامی میبایستی از تجربیات گسترده دیگران نیز بهره گیرد. بدینسان مطالعه سون تزو، خاطرات جولیوس قیصر و البته گزنفون نخستین گامها در کسب دانش جنگ به شمار میروند - گامهایی که به کلاو سویتز، دومینی ، دلبروک، لیدل هارت و دهها جنگشناس دیگر میرسد.
نمیدانیم آیا افسران جمهوری اسلامی اجازه دارند از آثار کفار استفاده کنند یا، چنانکه آیتالله احمد خاتمی تاکید میکنند، هرچه را که به دانستن میارزد در قرآن مجید و نهجالبلاغه و آثار آیتالله روحالله خمینی و سخنان «رهبر معظمالشان» میتوان یافت؟
@AmirTaheri4
👍49👌5❤3👎1🔥1💯1
نزدیک به ۱۰ سال پیش سرلشکر عزیز جعفری، فرمانده سپاه، کوشید تا نیروهای نظامی جمهوری اسلامی را براساس الگوی ارتش سرخ اتحاد شوروی بازسازی کند و سنت سامانگرفته از شیطان بزرگ را که در زمان شاه وجود داشت کنار بگذارد. (در آن زمان مقالهای درباره طرح ایشان منتشر کردم.)
اما پس از بازنشستگی سردار جعفری، سردار محمد باقری، رییس ستاد نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، طرحی دیگر برای ساماندهی عرضه کرد - طرحی که با الهام از طرح ژنرال دیوید پترائوس، فرمانده قوای آمریکا در عراق، شکل گرفته بود.
براساس طرح سردار باقری نیروهای مسلح اسلامی به جای سازمانیابی در لشکرهای بزرگ با تحرک کم، در تیپهای کوچک اما پرتحرک بازسازی خواهند شد. آیا این طرح اجرا شد؟ نمیدانیم. تنها دو گزارش خارجی تلویحا تاکید میکند که طرح باقری در نیمه راه رها شده است.
سیاسی شدن بیش از حد کادر فرماندهی نظامیان در جمهوری اسلامی نیز مشکل بزرگی است، بهویژه که این سیاسی شدن کاملا سطحی است و هرگز به کسب فرهنگ سیاسی نمیانجامد. اگر بپرسید کدامیک از فرماندهان نظامی کنونی جمهوری اسلامی دانش، تجربه، حیثیت فردی، صلاحیت و قدرت لازم را برای رهبری نیروهای موجود در یک جنگ واقعی دارند، جواب یک «نمیدانیم» است. سردار باقری نسبتا جدی به نظر میرسد، اما یک افسر ستادی است. سردار سلامی درواقع روضهخوان در لباس نظامی است. سردار حاجیپور؟ آیا او بیشتر مانند کودکی که بازیهای الکترونیک میکند نیست؟
برسیم به یک مسئله دیگر. در کتابی که آقای خامنهای درباره نابودی اسرائیل منتشر کرده است، طرح کلی بر این اساس است که حملات نیابتی همراه با فعالیتهای تروریستی گروههای فلسطینی، چنان زندگی را برای اسرائیلیان تلخ خواهد کرد که نخست صدها و سپس هزاران و سرانجام صدها هزار شهروند اسرائیل را ترک خواهند کرد. از آنجا که تقریبا یکسوم اتباع اسرائیل تابعیت دوم نیز دارند، این فرضیه آیتالله قابل توجه میشود. اما آنچه در ماههای اخیر یعنی پس از حمله هفتم اکتبر حماس دیدهایم حرکت در مسیر عکس تصور آیتالله است. امروز اسرائیل در سختترین شرایط تاریخیاش قرار دارد. دهها هزار اسرائیلی خانههایشان را ترک کردهاند و در هتلها یا اقامتگاههای دولتی موقت به سر میبرند اما تعداد یهودیانی که از دیگر کشورها برای زندگی در اسرائیل میآیند رو به افزایش است. فقط در چند هفته اخیر بیش از ۲۰۰۰ یهودی - ازجمله ۵۰۰ تن از پاریس - از بریتانیا و فرانسه سفر بهاصطلاح «بازگشت» به «سرزمین موعود» را انجام دادهاند.
حمله حماس اسرائیلیان را که به جدل با یکدیگر مشهورند متحد کرد. تهدیدهای آقای خامنهای ادعای بنیامین نتانیاهو را مبنی بر اینکه اسرائیل با خطر «حیاتی» روبهرو است واقعیت بخشید. به عبارت دیگر، آیا آقای خامنهای عملا وارد تانگویی نشده است که شریک دیگر آن نخستوزیر «رژیم اشغالگر» است؟
به گفته موریس دوورژه جامعهشناس فرانسوی، جنگ همواره با تعیین یک برنده و یک بازنده پایان مییابد، اما در دنیای امروز هیچ جنگی برنده ندارد. اسرائیل در شش جنگ بهاصطلاح پیروز شد، اما نتوانست پیروزیاش را نقد کند.
آمریکا با هزینههای انسانی مالی سرسامآور در هیچیک از جنگهایش بعد از ۱۹۴۵ برنده نشد. (شاید بهاستثنای جنگ ۶۸ ساعته گرانادا). جنگ هشت ساله ایران و عراق با بیش از یک میلیون قربانی برندهای نداشت. جنگ روسیه در اوکراین نیز برندهای نخواهد داشت.
گاه آغازکننده یک جنگ که میتوانست بدون جنگ برنده شود، برد خود را با دستیازی به یک جنگ انتخابی ناممکن میسازد. این سرنوشت ژنرال گالتیری دیکتاتور آرژانتین بود که با حمله به جزایر فالکلند یا مالویناس، بریتانیا را به جنگ کشاند و شکست خورد. امروز میدانیم که لندن در نظر داشت جزایر مذکور را به آرژانتین بازگرداند یا مستقل سازد، اما با جنگ انتخابی گالتیری مجبور شد آن جزایر پرهزینه را نگاه دارد.
اگر آقای خامنهای در حال بازی با قوطی کبریت برای آغاز آتش یک جنگ است، شرط عقل این است که از خود بپرسد: بعد چی؟ موشکها به هدف خوردهاند و صدها یا هزاران اسرائیلی و فلسطینی کشته شدهاند. آیا هیچ عکسالعملی در کار نخواهد بود؟ سون تزو نصیحت میکند که اگر حداقل ۵۰ درصد شانس پیروزی نداری وارد جنگ نشو.
آقای خامنهای باید بپرسد: آیا آغاز یک جنگ برای حذف یک کشور عضو سازمان ملل متحد برای آغازکننده (صدام حسین با حمله به کویت) نتیجه دلخواه دیکتاتور بغداد را عرضه کرد؟ اگر نه، چه ضمانتی هست که تجربه مجدد آن تجربه چیزی جز پشیمانی به بار نیاورد؟
لطفاً کبریتی را که برداشتهاید یواشکی در قوطی بگذارید!
@AmirTaheri4
اما پس از بازنشستگی سردار جعفری، سردار محمد باقری، رییس ستاد نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، طرحی دیگر برای ساماندهی عرضه کرد - طرحی که با الهام از طرح ژنرال دیوید پترائوس، فرمانده قوای آمریکا در عراق، شکل گرفته بود.
براساس طرح سردار باقری نیروهای مسلح اسلامی به جای سازمانیابی در لشکرهای بزرگ با تحرک کم، در تیپهای کوچک اما پرتحرک بازسازی خواهند شد. آیا این طرح اجرا شد؟ نمیدانیم. تنها دو گزارش خارجی تلویحا تاکید میکند که طرح باقری در نیمه راه رها شده است.
سیاسی شدن بیش از حد کادر فرماندهی نظامیان در جمهوری اسلامی نیز مشکل بزرگی است، بهویژه که این سیاسی شدن کاملا سطحی است و هرگز به کسب فرهنگ سیاسی نمیانجامد. اگر بپرسید کدامیک از فرماندهان نظامی کنونی جمهوری اسلامی دانش، تجربه، حیثیت فردی، صلاحیت و قدرت لازم را برای رهبری نیروهای موجود در یک جنگ واقعی دارند، جواب یک «نمیدانیم» است. سردار باقری نسبتا جدی به نظر میرسد، اما یک افسر ستادی است. سردار سلامی درواقع روضهخوان در لباس نظامی است. سردار حاجیپور؟ آیا او بیشتر مانند کودکی که بازیهای الکترونیک میکند نیست؟
برسیم به یک مسئله دیگر. در کتابی که آقای خامنهای درباره نابودی اسرائیل منتشر کرده است، طرح کلی بر این اساس است که حملات نیابتی همراه با فعالیتهای تروریستی گروههای فلسطینی، چنان زندگی را برای اسرائیلیان تلخ خواهد کرد که نخست صدها و سپس هزاران و سرانجام صدها هزار شهروند اسرائیل را ترک خواهند کرد. از آنجا که تقریبا یکسوم اتباع اسرائیل تابعیت دوم نیز دارند، این فرضیه آیتالله قابل توجه میشود. اما آنچه در ماههای اخیر یعنی پس از حمله هفتم اکتبر حماس دیدهایم حرکت در مسیر عکس تصور آیتالله است. امروز اسرائیل در سختترین شرایط تاریخیاش قرار دارد. دهها هزار اسرائیلی خانههایشان را ترک کردهاند و در هتلها یا اقامتگاههای دولتی موقت به سر میبرند اما تعداد یهودیانی که از دیگر کشورها برای زندگی در اسرائیل میآیند رو به افزایش است. فقط در چند هفته اخیر بیش از ۲۰۰۰ یهودی - ازجمله ۵۰۰ تن از پاریس - از بریتانیا و فرانسه سفر بهاصطلاح «بازگشت» به «سرزمین موعود» را انجام دادهاند.
حمله حماس اسرائیلیان را که به جدل با یکدیگر مشهورند متحد کرد. تهدیدهای آقای خامنهای ادعای بنیامین نتانیاهو را مبنی بر اینکه اسرائیل با خطر «حیاتی» روبهرو است واقعیت بخشید. به عبارت دیگر، آیا آقای خامنهای عملا وارد تانگویی نشده است که شریک دیگر آن نخستوزیر «رژیم اشغالگر» است؟
به گفته موریس دوورژه جامعهشناس فرانسوی، جنگ همواره با تعیین یک برنده و یک بازنده پایان مییابد، اما در دنیای امروز هیچ جنگی برنده ندارد. اسرائیل در شش جنگ بهاصطلاح پیروز شد، اما نتوانست پیروزیاش را نقد کند.
آمریکا با هزینههای انسانی مالی سرسامآور در هیچیک از جنگهایش بعد از ۱۹۴۵ برنده نشد. (شاید بهاستثنای جنگ ۶۸ ساعته گرانادا). جنگ هشت ساله ایران و عراق با بیش از یک میلیون قربانی برندهای نداشت. جنگ روسیه در اوکراین نیز برندهای نخواهد داشت.
گاه آغازکننده یک جنگ که میتوانست بدون جنگ برنده شود، برد خود را با دستیازی به یک جنگ انتخابی ناممکن میسازد. این سرنوشت ژنرال گالتیری دیکتاتور آرژانتین بود که با حمله به جزایر فالکلند یا مالویناس، بریتانیا را به جنگ کشاند و شکست خورد. امروز میدانیم که لندن در نظر داشت جزایر مذکور را به آرژانتین بازگرداند یا مستقل سازد، اما با جنگ انتخابی گالتیری مجبور شد آن جزایر پرهزینه را نگاه دارد.
اگر آقای خامنهای در حال بازی با قوطی کبریت برای آغاز آتش یک جنگ است، شرط عقل این است که از خود بپرسد: بعد چی؟ موشکها به هدف خوردهاند و صدها یا هزاران اسرائیلی و فلسطینی کشته شدهاند. آیا هیچ عکسالعملی در کار نخواهد بود؟ سون تزو نصیحت میکند که اگر حداقل ۵۰ درصد شانس پیروزی نداری وارد جنگ نشو.
آقای خامنهای باید بپرسد: آیا آغاز یک جنگ برای حذف یک کشور عضو سازمان ملل متحد برای آغازکننده (صدام حسین با حمله به کویت) نتیجه دلخواه دیکتاتور بغداد را عرضه کرد؟ اگر نه، چه ضمانتی هست که تجربه مجدد آن تجربه چیزی جز پشیمانی به بار نیاورد؟
لطفاً کبریتی را که برداشتهاید یواشکی در قوطی بگذارید!
@AmirTaheri4
👍71❤4🔥3👎1💯1
Forwarded from Amir Taheri امیر طاهری
🔖 بزرگترین افسانهپردازی تاریخ معاصر ایران
نقدی بر کتاب میهنپرست ایران؛ محمد مصدق و کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی
کریستوفر دی بلیگ Christopher De Bellaigue
انتشارات هارپر؛ نیویورک و لندن
منتقد: امیر طاهری - کیهان لندن
سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۷ برابر با ۲۱ اوت ۲۰۱۸
بخش نخست:
این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» حقیقت ندارد. ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. شاه بارها نخستوزیران مختلف را برکنار و عزل کرد و هیچکدام «کودتا» قلمداد نشد!
- به نظر میرسد نویسندهی این کتاب، هیچ چیز درباره صدها کتاب و هزاران مقالهای که درباره رویدادهای ایران نوشته شده نمیداند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمیتوانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند.
هنگام نوشتن از جوامع غیرغربی در قرن گذشته یا پیشتر از آن، بسیاری از مورخان و مترجمان کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی یکی از دو نگرش را اتخاذ میکنند.
نگرش نخست را میتوان زیر عنوان «امپریالیسم متکبّر» توصیف کرد. در این نگرش گفته میشود هر چیز خوبی که در جوامع غیرغربی رخ میدهد ناشی ازعملکرد سخاوتمندانه قدرتهای غربی است که مأموریتش عمران و صدور تمدن به جوامع عقبافتاده است. مردم چنین جوامعی به عنوان بومیان معرفی میشوند که خودشان نمیتوانند شرایط بهتری را برای خودشان مهیا کنند.
نگرش دوم را میتوان «امپریالیسمِ گناهکار» خواند که در آن هر رخداد بدی که برای «بومیان» اتفاق میافتد، خطایی است که از سوی استعمارگران و یا قدرتهای امپریالیستی حادث شده. در این دیدگاه، بومیان هرگز به خودشان آسیبی نمیرسانند و هر چه هست از طرف استعمار است.
برای دههها بحث در مورد ایران در ایالات متحده و اروپای غربی منجر به چیره شدن اندیشه «امپریالیسم گناهکار» شد. در قلب این اندیشه، افسانهای وجود دارد که یک اشرافزادهی پیر نقش مرکزی را در آن بر عهده دارد.
افسانه از این قرار است که در اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۳۲) سازمان سیا یک کودتا را برنامهریزی و هدایت کرد که منجر به سرنگونی دموکراسی و دولت منتخب ایران شد و این عمل آمریکا راه را برای به قدرت گرفتن آخوندها در ۲۶ سال بعد هموار کرد. قهرمان این افسانه نیز دکتر محمد مصدق است که برای بار دوم در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) توسط محمدرضاشاه پهلوی به نخست وزیری منصوب شده بود.
این افسانه تقریبا یک دهه پس از رخدادهایی که در آن اعتبار سازمان سیا در «خلیج خوکها» [حملهی شکست خورده به کوبا] خدشهدار گشت متولد شد. زمانی که سازمان سیا به شدت دنبال ایجاد یک اتفاق موفقیتآمیز بود. ولی سازمان اطلاعاتی بریتانیا به آمریکاییها اجازه نداد تا همه دستاوردها را به تنهایی از آن خود کند.
کریستوفر دی بلیگ نویسندهی کتاب «میهنپرست ایران» تلاش کرده هر دو- هم طرف آمریکایی و هم طرف انگلیسی- را راضی نگه دارد. از همین رو، نسخه آمریکایی کتاب تیتر دومی تحت عنوان «کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی» دارد اما تیتر دوم نسخه انگلیسی مختصرتر است:
«یک کودتای تمامانگلیسی»!
بر پایه افسانهای که توسط نویسندهی این کتاب تکرار شده، مهره اصلی کودتا «کرمیت روزولت» است که اگر دی بلیگ به نقش وی واقعا باور داشته باشد، نابغهای است در حد هنرهای شعبدهبازی. چرا که او در تاریخ ۱۹ ژوییه به تهران میرسد و در فاصله فقط یک ماه مصدق را سرنگون میکند و بعد راهی لندن میشود تا با چرچیل ناهار بخورد! برای کمک به کرمیت روزولت در این حادثهی ماجراجویانه، سیا امکاناتی در اختیار داشت از جمله کنت لاو گزارشگر نیویورک تایمز و یک خبرنگار آزاد ایرانیتبار از یونایتدپرس.
در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) به واسطهی دوستم احمد تهرانی سفیر ایران در آفریقای جنوبی با کرمیت روزولت در تهران دیدار کردم. این آمریکایی به ایران آمده بود تا یک بیوگرافی از شاه بنویسد که قرار بود از آن روایتی مصور نیز برای دانشآموزان مدارس تهیه شود. وی بعدا نظرش را تغییر داد و با استفاده از فرصت کتابی نوشت که در آن خودش را قهرمان اصلی این ماجراجویی معرفی کرد و کریستوفر دی بلیگ هم در کتاب خود همان را تکرار میکند.
تصویری که دی بلیگ از ایرانیان مخالف مصدق ترسیم میکند کاملا هراسناک است. وی طرفداران مصدق را «مردم» یا «تودههای خلق» خطاب میکند و همزمان مخالفان او را «زاغهنشینهایی» قلمداد میکند که «در برابر کابینه وزیری ایستادهاند که از فرانسه دکترایش را گرفته است.» دی بلیگ نمیتواند تصور کند حداقل برخی از ایرانیان عادی مصدق را دوست ندارند. او میگوید فقط کودنها و مباشران و مزدوران هستند که علیه «دکتر» هستند!
ادامه مقاله دکتر امیرطاهری
@AmirTaheri4
نقدی بر کتاب میهنپرست ایران؛ محمد مصدق و کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی
کریستوفر دی بلیگ Christopher De Bellaigue
انتشارات هارپر؛ نیویورک و لندن
منتقد: امیر طاهری - کیهان لندن
سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۷ برابر با ۲۱ اوت ۲۰۱۸
بخش نخست:
این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» حقیقت ندارد. ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. شاه بارها نخستوزیران مختلف را برکنار و عزل کرد و هیچکدام «کودتا» قلمداد نشد!
- به نظر میرسد نویسندهی این کتاب، هیچ چیز درباره صدها کتاب و هزاران مقالهای که درباره رویدادهای ایران نوشته شده نمیداند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمیتوانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند.
هنگام نوشتن از جوامع غیرغربی در قرن گذشته یا پیشتر از آن، بسیاری از مورخان و مترجمان کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی یکی از دو نگرش را اتخاذ میکنند.
نگرش نخست را میتوان زیر عنوان «امپریالیسم متکبّر» توصیف کرد. در این نگرش گفته میشود هر چیز خوبی که در جوامع غیرغربی رخ میدهد ناشی ازعملکرد سخاوتمندانه قدرتهای غربی است که مأموریتش عمران و صدور تمدن به جوامع عقبافتاده است. مردم چنین جوامعی به عنوان بومیان معرفی میشوند که خودشان نمیتوانند شرایط بهتری را برای خودشان مهیا کنند.
نگرش دوم را میتوان «امپریالیسمِ گناهکار» خواند که در آن هر رخداد بدی که برای «بومیان» اتفاق میافتد، خطایی است که از سوی استعمارگران و یا قدرتهای امپریالیستی حادث شده. در این دیدگاه، بومیان هرگز به خودشان آسیبی نمیرسانند و هر چه هست از طرف استعمار است.
برای دههها بحث در مورد ایران در ایالات متحده و اروپای غربی منجر به چیره شدن اندیشه «امپریالیسم گناهکار» شد. در قلب این اندیشه، افسانهای وجود دارد که یک اشرافزادهی پیر نقش مرکزی را در آن بر عهده دارد.
افسانه از این قرار است که در اوت ۱۹۵۳ (مرداد ۳۲) سازمان سیا یک کودتا را برنامهریزی و هدایت کرد که منجر به سرنگونی دموکراسی و دولت منتخب ایران شد و این عمل آمریکا راه را برای به قدرت گرفتن آخوندها در ۲۶ سال بعد هموار کرد. قهرمان این افسانه نیز دکتر محمد مصدق است که برای بار دوم در سال ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) توسط محمدرضاشاه پهلوی به نخست وزیری منصوب شده بود.
این افسانه تقریبا یک دهه پس از رخدادهایی که در آن اعتبار سازمان سیا در «خلیج خوکها» [حملهی شکست خورده به کوبا] خدشهدار گشت متولد شد. زمانی که سازمان سیا به شدت دنبال ایجاد یک اتفاق موفقیتآمیز بود. ولی سازمان اطلاعاتی بریتانیا به آمریکاییها اجازه نداد تا همه دستاوردها را به تنهایی از آن خود کند.
کریستوفر دی بلیگ نویسندهی کتاب «میهنپرست ایران» تلاش کرده هر دو- هم طرف آمریکایی و هم طرف انگلیسی- را راضی نگه دارد. از همین رو، نسخه آمریکایی کتاب تیتر دومی تحت عنوان «کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی» دارد اما تیتر دوم نسخه انگلیسی مختصرتر است:
«یک کودتای تمامانگلیسی»!
بر پایه افسانهای که توسط نویسندهی این کتاب تکرار شده، مهره اصلی کودتا «کرمیت روزولت» است که اگر دی بلیگ به نقش وی واقعا باور داشته باشد، نابغهای است در حد هنرهای شعبدهبازی. چرا که او در تاریخ ۱۹ ژوییه به تهران میرسد و در فاصله فقط یک ماه مصدق را سرنگون میکند و بعد راهی لندن میشود تا با چرچیل ناهار بخورد! برای کمک به کرمیت روزولت در این حادثهی ماجراجویانه، سیا امکاناتی در اختیار داشت از جمله کنت لاو گزارشگر نیویورک تایمز و یک خبرنگار آزاد ایرانیتبار از یونایتدپرس.
در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) به واسطهی دوستم احمد تهرانی سفیر ایران در آفریقای جنوبی با کرمیت روزولت در تهران دیدار کردم. این آمریکایی به ایران آمده بود تا یک بیوگرافی از شاه بنویسد که قرار بود از آن روایتی مصور نیز برای دانشآموزان مدارس تهیه شود. وی بعدا نظرش را تغییر داد و با استفاده از فرصت کتابی نوشت که در آن خودش را قهرمان اصلی این ماجراجویی معرفی کرد و کریستوفر دی بلیگ هم در کتاب خود همان را تکرار میکند.
تصویری که دی بلیگ از ایرانیان مخالف مصدق ترسیم میکند کاملا هراسناک است. وی طرفداران مصدق را «مردم» یا «تودههای خلق» خطاب میکند و همزمان مخالفان او را «زاغهنشینهایی» قلمداد میکند که «در برابر کابینه وزیری ایستادهاند که از فرانسه دکترایش را گرفته است.» دی بلیگ نمیتواند تصور کند حداقل برخی از ایرانیان عادی مصدق را دوست ندارند. او میگوید فقط کودنها و مباشران و مزدوران هستند که علیه «دکتر» هستند!
ادامه مقاله دکتر امیرطاهری
@AmirTaheri4
Telegraph
Afsaneh Mosadeq
افسانهپردازی تاریخ معاصر ایران - این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» حقیقت ندارد. ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. شاه بارها نخستوزیران مختلف را…
👍69❤5👎2👌2💯1
دی بلیگ نمیتواند تصور کند حداقل برخی از ایرانیان عادی مصدق را دوست ندارند. او میگوید فقط کودنها و مباشران و مزدوران هستند که علیه «دکتر» هستند!
زمانی که ساختمانها و مغازهها توسط طرفداران مصدق به آتش کشیده میشوند، از آن فقط به عنوان «نشان دادن خشم خلق» نام برده میشود اما وقتی مخالفان مصدق علیه او راهپیمایی میکنند دی بلیگ آنان را «اغتشاشگر» خطاب میکند.
وقتی دکتر مظفر بقایی کرمانی از مصدق پشتیبانی میکرد از سوی دی بلیگ به عنوان «یک جوان ناسیونالیست» معرفی میشود اما وقتی همین بقایی علیه مصدق تغییر جهت میدهد، به او صفات دیگری اطلاق میکند: «اراذل و اوباش- فتنهگر»! حال آنکه بقایی دکترای فلسفه اخلاق از دانشگاه تهران داشت. او عضو پارلمان بود و رهبر حزب زحمتکشان و در کل یک روشنفکر بسیار محترم به شمار میرفت.
با کمی تلطیف باید عرض کنم که افسانه مصدق و روح ضدآمریکایی او مانند پنیر سوئیسی پر از سوراخ و حفره است که کریستوفر دی بلیگ هم نمیتواند همه آنها را نادیده بگیرد.
اجازه بدهید به این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» بپردازیم. حقیقت این است که ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. تا سال ۱۹۵۳ میلادی (۱۳۳۲ خورشیدی) شاه که از سال ۱۹۴۱ (۱۳۲۰ خورشیدی) به پادشاهی رسیده بود حدود ۱۰ نخست وزیر را عزل و نصب کرده بود از جمله مصدق که دو بار توسط شاه به نخستوزیری منصوب شد که بار اول خودش استعفا داد و بار دوم عزل شد.
همچنین بین سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ خورشیدی که شاه به تبعید رفت، وی ۱۲ نخستوزیر دیگر را عزل و نصب کرد اما هیچیک از این تغییرات و عزل و نصبها به عنوان کودتا قلمداد نشد بلکه کاملا هم قانونی بود. هیچکدام از جابجاییهای نخستوزیران کودتا حساب نمیشود چون کاملا قانونی بودهاند و این عزل و نصبها در ماهیت و شکل ایران به عنوان یک دولت ملّی تغییر نمیداد.
جالب است بدانیم مصدق خودش هرگز حق شاه در عزل نخستوزیر را به چالش نکشید. همانطور که دی بلیگ نشان میدهد مصدق در طول دادگاهِ خود ابتدا ادعا کرد که نسبت به صحت فرمان شاه مبنی بر عزل او شک داشته است. خود مصدق هرگز و در هیچ کجا ادعایی نکرده است که آمریکاییها نقشی در پایان دادن به دوران نخست وزیری وی داشتهاند.
دی بلیگ برای نشان دادن مصدق به عنوان «یکی از نخستین لیبرالهای خاورمیانه، مردی که پایهگذار نوعی آزادی بود که نمونهاش فقط در اروپا و آمریکا وجود داشت» تلاش فراوانی به خرج داده است.
مشکل اینجاست که در روند ترقی حرفهای مصدق به عنوان سیاستمدار که بیش از نیم قرن را در بر میگیرد، از حاکم ایالتی و وزارت کابینه تا در نهایت نخستوزیری، هیچ استنادی برای به تصویر کشیدن او حتی به عنوان یک لیبرال دست چندم یا آنچه بطور کلی تداعیکنندهی این اصطلاح (لیبرال) باشد در دست نیست.
در اینجا دی بلیگ از مصدق درباره یک رهبر ایدهآل نقل میکند که «کسی است که هر حرفش مورد قبول مردم است و از آن پیروی میکنند.» وی میافزاید: «درک او از دموکراسی میتواند همیشه در رابطه با تصورات سنتی رهبری اسلامی باشد که بر اساس آن جامعه مردی با خصوصیات برجسته را انتخاب کرده و هر جا که آنها را هدایت کند از او دنبالهروی میکند.» این تعریف درباره «رهبر ایدهآل» کلمه به کلمه میتواند درباره مرحوم آیتالله خمینی باشد که اگر به او دمکرات میگفتند آن را اهانت به خود حساب میکرد.
مصدق در دوران نخست وزیری، شخصیت خود را به عنوان یک اقتدارگرای کامل نشان داد. صرف نظر از اصل مسئولیت جمعی موجود در مشروطه هیچگاه در یک جلسه کامل هیئت وزیران تا پایان نماند. او مجلس سنا را تعطیل و مجلس شورای ملی را منحل کرد. او یک انتخابات را پیش از آنکه همه کرسیهای مجلس مشخص شود نادیده گرفت و اعلام کرد که خودش حکم خواهد کرد. او شورای ملی پول را منحل کرد و دادگاه عالی را برچید. در اواخر این چنین دوران نخستوزیری بود که همه دوستان و متحدانش از او بریدند. برخی از قدیمیهای پارلمان مانند ابوالحسن حائریزاده به دبیرکل سازمان ملل متحد نامه نوشت تا با دخالت خود به دیکتاتوری مصدق پایان دهد.
در اکثر دوران نخست وزیری او تهران، تحت مقررات منع رفت و آمد و خاموشی در شب (حکومت نظامی) سپری شد و همزمان صدها تن از مخالفان او زندانی شده بودند.
با چنین اوصافی آیا مصدق آنگونه که کریستوفر دی بلیگ ادعا میکند واقعا «مرد ملت» بود؟
نویسنده کتاب در اینجا نیز تصویر دیگری از مصدق ارائه میدهد. شاهزاده مصدق، زمیندار بزرگ و نوهی یکی از پادشاهان قاجار جزو آن هزار فامیلی بود که صاحب ایران بودند و بر آن حکومت میکردند. او و همه فرزندانش توانسته بودند تحصیلات عالی گران در سوییس و فرانسه داشته باشند.
@AmirTaheri4
زمانی که ساختمانها و مغازهها توسط طرفداران مصدق به آتش کشیده میشوند، از آن فقط به عنوان «نشان دادن خشم خلق» نام برده میشود اما وقتی مخالفان مصدق علیه او راهپیمایی میکنند دی بلیگ آنان را «اغتشاشگر» خطاب میکند.
وقتی دکتر مظفر بقایی کرمانی از مصدق پشتیبانی میکرد از سوی دی بلیگ به عنوان «یک جوان ناسیونالیست» معرفی میشود اما وقتی همین بقایی علیه مصدق تغییر جهت میدهد، به او صفات دیگری اطلاق میکند: «اراذل و اوباش- فتنهگر»! حال آنکه بقایی دکترای فلسفه اخلاق از دانشگاه تهران داشت. او عضو پارلمان بود و رهبر حزب زحمتکشان و در کل یک روشنفکر بسیار محترم به شمار میرفت.
با کمی تلطیف باید عرض کنم که افسانه مصدق و روح ضدآمریکایی او مانند پنیر سوئیسی پر از سوراخ و حفره است که کریستوفر دی بلیگ هم نمیتواند همه آنها را نادیده بگیرد.
اجازه بدهید به این ادعا که «سازمان سیا در دموکراسی که در ایران حاکم بود، دخالت کرده است» بپردازیم. حقیقت این است که ایران دارای دموکراسی نبود ولی یک پادشاهی مشروطه داشت که در آن شاه دارای حق انتصاب و عزل نخست وزیر بود. تا سال ۱۹۵۳ میلادی (۱۳۳۲ خورشیدی) شاه که از سال ۱۹۴۱ (۱۳۲۰ خورشیدی) به پادشاهی رسیده بود حدود ۱۰ نخست وزیر را عزل و نصب کرده بود از جمله مصدق که دو بار توسط شاه به نخستوزیری منصوب شد که بار اول خودش استعفا داد و بار دوم عزل شد.
همچنین بین سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ خورشیدی که شاه به تبعید رفت، وی ۱۲ نخستوزیر دیگر را عزل و نصب کرد اما هیچیک از این تغییرات و عزل و نصبها به عنوان کودتا قلمداد نشد بلکه کاملا هم قانونی بود. هیچکدام از جابجاییهای نخستوزیران کودتا حساب نمیشود چون کاملا قانونی بودهاند و این عزل و نصبها در ماهیت و شکل ایران به عنوان یک دولت ملّی تغییر نمیداد.
جالب است بدانیم مصدق خودش هرگز حق شاه در عزل نخستوزیر را به چالش نکشید. همانطور که دی بلیگ نشان میدهد مصدق در طول دادگاهِ خود ابتدا ادعا کرد که نسبت به صحت فرمان شاه مبنی بر عزل او شک داشته است. خود مصدق هرگز و در هیچ کجا ادعایی نکرده است که آمریکاییها نقشی در پایان دادن به دوران نخست وزیری وی داشتهاند.
دی بلیگ برای نشان دادن مصدق به عنوان «یکی از نخستین لیبرالهای خاورمیانه، مردی که پایهگذار نوعی آزادی بود که نمونهاش فقط در اروپا و آمریکا وجود داشت» تلاش فراوانی به خرج داده است.
مشکل اینجاست که در روند ترقی حرفهای مصدق به عنوان سیاستمدار که بیش از نیم قرن را در بر میگیرد، از حاکم ایالتی و وزارت کابینه تا در نهایت نخستوزیری، هیچ استنادی برای به تصویر کشیدن او حتی به عنوان یک لیبرال دست چندم یا آنچه بطور کلی تداعیکنندهی این اصطلاح (لیبرال) باشد در دست نیست.
در اینجا دی بلیگ از مصدق درباره یک رهبر ایدهآل نقل میکند که «کسی است که هر حرفش مورد قبول مردم است و از آن پیروی میکنند.» وی میافزاید: «درک او از دموکراسی میتواند همیشه در رابطه با تصورات سنتی رهبری اسلامی باشد که بر اساس آن جامعه مردی با خصوصیات برجسته را انتخاب کرده و هر جا که آنها را هدایت کند از او دنبالهروی میکند.» این تعریف درباره «رهبر ایدهآل» کلمه به کلمه میتواند درباره مرحوم آیتالله خمینی باشد که اگر به او دمکرات میگفتند آن را اهانت به خود حساب میکرد.
مصدق در دوران نخست وزیری، شخصیت خود را به عنوان یک اقتدارگرای کامل نشان داد. صرف نظر از اصل مسئولیت جمعی موجود در مشروطه هیچگاه در یک جلسه کامل هیئت وزیران تا پایان نماند. او مجلس سنا را تعطیل و مجلس شورای ملی را منحل کرد. او یک انتخابات را پیش از آنکه همه کرسیهای مجلس مشخص شود نادیده گرفت و اعلام کرد که خودش حکم خواهد کرد. او شورای ملی پول را منحل کرد و دادگاه عالی را برچید. در اواخر این چنین دوران نخستوزیری بود که همه دوستان و متحدانش از او بریدند. برخی از قدیمیهای پارلمان مانند ابوالحسن حائریزاده به دبیرکل سازمان ملل متحد نامه نوشت تا با دخالت خود به دیکتاتوری مصدق پایان دهد.
در اکثر دوران نخست وزیری او تهران، تحت مقررات منع رفت و آمد و خاموشی در شب (حکومت نظامی) سپری شد و همزمان صدها تن از مخالفان او زندانی شده بودند.
با چنین اوصافی آیا مصدق آنگونه که کریستوفر دی بلیگ ادعا میکند واقعا «مرد ملت» بود؟
نویسنده کتاب در اینجا نیز تصویر دیگری از مصدق ارائه میدهد. شاهزاده مصدق، زمیندار بزرگ و نوهی یکی از پادشاهان قاجار جزو آن هزار فامیلی بود که صاحب ایران بودند و بر آن حکومت میکردند. او و همه فرزندانش توانسته بودند تحصیلات عالی گران در سوییس و فرانسه داشته باشند.
@AmirTaheri4
👍64❤6💯3👌2👎1
فرزندانش خدمتکار فرانسوی داشتند و وقتی بیمار میشدند برای درمان به پاریس یا ژنو فرستاده میشدند. دی بلیگ حتی اشاره میکند که مصدق، اگرچه غیرقابل باور به نظر رسد، اما احتمالا یک معشوقه فرانسوی داشته است. یک بار که مصدق در داخل کشور تبعید شده بود کلی خدم و حشم با خود برد از جمله آشپز مخصوص وی. دین اچسون از مصدق به عنوان یک «فئودال ایرانی ثروتمند و مرتجع» نام میبرد که «محرک وی نفرت متعصبانهاش علیه انگلیسیها بود.»
البته درباره تنفر وی علیه انگلیسیها جای تردید است. دایی وی، فرمانفرما شازدهی قاجار، تقریبا چهار دهه یکی از متحدین مهم بریتانیای کبیر در ایران بود. مصدق در خاطراتش مینویسد که او در نخستین منصب خود به عنوان والی فارس با کنسول انگلیس «دست در دست مانند برادر کار میکردند.»
به عنوان میهنپرست نیز مصدق یک الگوی قانعکننده نیست.
بر اساس خاطرات خود مصدق، وی در پایان تحصیلات حقوق در سوییس تصمیم گرفت در آنجا بماند و تبعه سوییس شود. او عقیدهاش را زمانی تغییر داد که به او گفتند برای دریافت تابعیت سوییس باید ده سال صبر کند. در همان زمان فرمانفرما دایی مصدق در ایران یک «پست خوب» برای وی تضمین کرد که او را به بازگشت ترغیب نمود.
این ادعا که مصدق یک لیبرال سکولار بود نیز به استناد برخی از بیانیههای خودش رد میشود. دی بلیگ از او نقل میکند، هر کسی که اسلام را فراموش کرده است «جایگاه و شرافتی ندارد و باید کشته شود.» روابط نزدیک او با اسلامگرایان از جمله فداییان اسلام که نخست وزیر پیش از وی حاجعلی رزمآرا را به قتل رساندند، دلیل نگرانی بسیاری از طرفداران مصدق بود.
همچنین این ادعای کریستوفر دی بلیگ که مصدق از توطئهی قتل رزمآرا خبر داشت نیز فقط بر شایعه و سخنان تند مصدق استوار است که وی گفت: «من تو را همینجا میکشم! من خون به پا میکنم!»
این ادعای مصدق در خاطراتش نیز که در خواب «یک موجود آسمانی» را که احتمالا «امام غایب» بوده دیده که از او دعوت میکرد تا «زنجیرهای ایران را پاره کند» نیز نکتهی روشن و قابل تأملی دربارهی طرز فکر وی به دست میدهد.
نویسندهی کتاب «میهنپرست ایران» همچنین درباره روابط مرموز مصدق با یک خانم پاریسی مینویسد و اشارههایی ناروشن میکند که شاید مصدق در این فکر بوده که در فرانسه بماند تا در کنار وی باشد.
نام مصدق با جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران در سال ۱۳۳۰ گره خورده است. اما او حتی عضو آن پارلمانی نبود که صنعت نفت را ملی کرد. طرح مربوطه توسط پنج عضو پارلمان نوشته شده بود که بعدا همه آنان پشت مصدق قرار گرفتند تا نخست وزیر شود و دو سال بعد هم از او جدا شدند.
شاه بود که او را برای اجرای ملی شدن قانون صنعت نفت منصوب کرد اما مصدق در این راه شکست خورد و همه را علیه ایران شوراند.
کریستوفر دی بلیگ تلاش کرد تا ماجرای دراماتیک سال ۱۹۵۱تا ۱۹۵۳ در ایران را به عنوان برخورد ملیگرایی ایرانی با استعمار انگلیس نشان دهد. اما تحمل این ادعا بسیار سخت است چرا که ایران هرگز مستعمره انگلیس نبوده است. شرکت نفت انگلیس و ایران در ۵ ناحیه دورافتاده یکی از استانهای کشور حضور داشت که مجموعا حتی نیم درصد از خاک پهناور ایران را شامل نمیشد. در اوج فعالیت این شرکت در مجموع ۱۱۸ کارمند خارجی حضور داشتند که بسیاری از آنان هندوهای سیک و مسلمان و به عنوان نگهبان یا خدمتکار بودند. با این حساب اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان حتی یک انگلیسی هم در طول زندگیشان ندیده بودند.
با این حال دی بلیگ ایرانیان را به عنوان «بومیان» یا «شرقیها» در برابر «جهان سپیدپوست» قرار میدهد (البته که ایرانیان خود را سیاهپوست و یا حتی افراد محترم شرقی نمیدانند! آنها خود را آریایی و از این نظر از انگلیسیها برتر میشمارند).
دی بلیگ اصلا نمیتواند قبول کند که ایرانیان مخالف مصدق ممکن بود که از خودشان دیدگاه و استراتژی داشته باشند. او مینویسد: «نمایندگان مخالف پارلمان توسط سیا تحریک شده بودند تا اعتبار رفراندومی را که مصدق به دور از روند قانونی برگزار کرده بود زیر سوال ببرند.»
او میگوید وقتی که «دکتر منطقی حرف میزد» مخالفانش داد و فریاد میکردند. وی تظاهرات خیابانی طرفداران مصدق را «نمایش خشم خلق» مینامد اما تظاهرات مخالفان مصدق را با برچسب «آشوبگران و اغتشاشگران» تخطئه میکند.
دی بلیگ در کتابش بارها از عزل مصدق به عنوان یک کودتای نظامی یاد کرده در حالی که فراموش کرده که هرگز هیچ واحد نظامی در تظاهراتهای خیابانی مشارکت نداشت تا «دکتر» را مجبور کند که مخفی شود.
@AmirTaheri4
البته درباره تنفر وی علیه انگلیسیها جای تردید است. دایی وی، فرمانفرما شازدهی قاجار، تقریبا چهار دهه یکی از متحدین مهم بریتانیای کبیر در ایران بود. مصدق در خاطراتش مینویسد که او در نخستین منصب خود به عنوان والی فارس با کنسول انگلیس «دست در دست مانند برادر کار میکردند.»
به عنوان میهنپرست نیز مصدق یک الگوی قانعکننده نیست.
بر اساس خاطرات خود مصدق، وی در پایان تحصیلات حقوق در سوییس تصمیم گرفت در آنجا بماند و تبعه سوییس شود. او عقیدهاش را زمانی تغییر داد که به او گفتند برای دریافت تابعیت سوییس باید ده سال صبر کند. در همان زمان فرمانفرما دایی مصدق در ایران یک «پست خوب» برای وی تضمین کرد که او را به بازگشت ترغیب نمود.
این ادعا که مصدق یک لیبرال سکولار بود نیز به استناد برخی از بیانیههای خودش رد میشود. دی بلیگ از او نقل میکند، هر کسی که اسلام را فراموش کرده است «جایگاه و شرافتی ندارد و باید کشته شود.» روابط نزدیک او با اسلامگرایان از جمله فداییان اسلام که نخست وزیر پیش از وی حاجعلی رزمآرا را به قتل رساندند، دلیل نگرانی بسیاری از طرفداران مصدق بود.
همچنین این ادعای کریستوفر دی بلیگ که مصدق از توطئهی قتل رزمآرا خبر داشت نیز فقط بر شایعه و سخنان تند مصدق استوار است که وی گفت: «من تو را همینجا میکشم! من خون به پا میکنم!»
این ادعای مصدق در خاطراتش نیز که در خواب «یک موجود آسمانی» را که احتمالا «امام غایب» بوده دیده که از او دعوت میکرد تا «زنجیرهای ایران را پاره کند» نیز نکتهی روشن و قابل تأملی دربارهی طرز فکر وی به دست میدهد.
نویسندهی کتاب «میهنپرست ایران» همچنین درباره روابط مرموز مصدق با یک خانم پاریسی مینویسد و اشارههایی ناروشن میکند که شاید مصدق در این فکر بوده که در فرانسه بماند تا در کنار وی باشد.
نام مصدق با جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران در سال ۱۳۳۰ گره خورده است. اما او حتی عضو آن پارلمانی نبود که صنعت نفت را ملی کرد. طرح مربوطه توسط پنج عضو پارلمان نوشته شده بود که بعدا همه آنان پشت مصدق قرار گرفتند تا نخست وزیر شود و دو سال بعد هم از او جدا شدند.
شاه بود که او را برای اجرای ملی شدن قانون صنعت نفت منصوب کرد اما مصدق در این راه شکست خورد و همه را علیه ایران شوراند.
کریستوفر دی بلیگ تلاش کرد تا ماجرای دراماتیک سال ۱۹۵۱تا ۱۹۵۳ در ایران را به عنوان برخورد ملیگرایی ایرانی با استعمار انگلیس نشان دهد. اما تحمل این ادعا بسیار سخت است چرا که ایران هرگز مستعمره انگلیس نبوده است. شرکت نفت انگلیس و ایران در ۵ ناحیه دورافتاده یکی از استانهای کشور حضور داشت که مجموعا حتی نیم درصد از خاک پهناور ایران را شامل نمیشد. در اوج فعالیت این شرکت در مجموع ۱۱۸ کارمند خارجی حضور داشتند که بسیاری از آنان هندوهای سیک و مسلمان و به عنوان نگهبان یا خدمتکار بودند. با این حساب اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان حتی یک انگلیسی هم در طول زندگیشان ندیده بودند.
با این حال دی بلیگ ایرانیان را به عنوان «بومیان» یا «شرقیها» در برابر «جهان سپیدپوست» قرار میدهد (البته که ایرانیان خود را سیاهپوست و یا حتی افراد محترم شرقی نمیدانند! آنها خود را آریایی و از این نظر از انگلیسیها برتر میشمارند).
دی بلیگ اصلا نمیتواند قبول کند که ایرانیان مخالف مصدق ممکن بود که از خودشان دیدگاه و استراتژی داشته باشند. او مینویسد: «نمایندگان مخالف پارلمان توسط سیا تحریک شده بودند تا اعتبار رفراندومی را که مصدق به دور از روند قانونی برگزار کرده بود زیر سوال ببرند.»
او میگوید وقتی که «دکتر منطقی حرف میزد» مخالفانش داد و فریاد میکردند. وی تظاهرات خیابانی طرفداران مصدق را «نمایش خشم خلق» مینامد اما تظاهرات مخالفان مصدق را با برچسب «آشوبگران و اغتشاشگران» تخطئه میکند.
دی بلیگ در کتابش بارها از عزل مصدق به عنوان یک کودتای نظامی یاد کرده در حالی که فراموش کرده که هرگز هیچ واحد نظامی در تظاهراتهای خیابانی مشارکت نداشت تا «دکتر» را مجبور کند که مخفی شود.
@AmirTaheri4
👍69❤5💯4👌2👎1
در آن زمان مصدق وزیر دفاع بود و خود را فرمانده کل نیروهای مسلح نیز اعلام کرده بود. یکی از بستگانش تیمسار تقی ریاحی رئیس ستاد ارتش بود و یکی دیگر از بستگانش محمد دفتری رئیس پلیس بود. نیروهای سراسر کشور و تجهیزات آنان تحت کنترل انحصاری خود مصدق قرار داشت. فردی که از طرف شاه برای جانشینی مصدق به عنوان نخست وزیر انتخاب شده بود فضلالله زاهدی فرمانده بازنشستهای بود که پس از آنکه مصدق برای سر وی جایزه تعیین کرد، مخفی شده بود. زاهدی زمانی ظاهر شد که مصدق مخفی شده و مقاومت علیه وی به موفقیت رسیده بود.
دی بلیگ از این رویدادها به عنوان «نقشه برای بازگرداندن شاه» یاد کرده است. اما شاه نه کنار رفته بود و نه خلع شده بود که نیاز باشد او را دوباره به قدرت برگرداند. خود مصدق سرسختانه از اینکه پایان سلطنت را اعلام و خود را به عنوان رئیس یک نظام جمهوری احتمالی بنامد، امتناع کرده بود.
شاهزاده پیر قاجار، رویکردی غیرجدی و شوخ به همه چیز داشت. اولویت نخست او گویی سرگرم کردن خود بود. او صاحبنظران خارجی را در حالی که در بستر دراز کشیده بود و تظاهر میکرد حالش خوب نیست، به حضور میپذیرفت. به نوشتهی دی بلیگ، مصدق در جریان محاکمهاش تیمسار آزموده دادستان ارتش را به کشتی گرفتن دعوت میکرد و میگفت «اگر من نبردم سرم را میزنم!»
یکی از ترفندهای مصدق تظاهر به اعتصاب غذا بود چون مخفیانه غذا میخورد. این قضیه در یک مورد موجب خشم همسرش شد؛ همسر مصدق بالش او را بلند کرد تا خوراکیهای مخفی شده زیر آن را به گزارشگری به نام محمود کشاورزیان که برای مصاحبه آمده بود نشان بدهد.
اما چرا به ادعای دی بلیگ آمریکاییهایی که به مدت ۳ سال از مصدق پشتیبانی کرده بودند ناگهان تصمیم گرفتند او را از قدرت خلع کنند؟
دی بلیگ چنین پاسخ میدهد: «در آمریکا قوانین بازی سیاست در دورانی که سناتور جو مککارتی کمونیستهای مشکوک را مورد پیگرد قرار میداد زیر پا گذاشته میشد و فرصت مناسبی بود تا برای دفاع از ارزشهای آمریکایی یک زور بازو در خارج نشان داده شود.»
دی بلیگ عدم شناخت خود را درباره سیاستهای آمریکا در دهه پنجاه میلادی هنگامی به نمایش میگذارد که ژنرال آیزنهاور را جنگجویی توصیف میکند که دستکشهای جنگ سرد را در آورده است.
او مدعی میشود که برادران دالس، جان فوستر وزیر امور خارجه و آلن رئیس سازمان سیا «یک زوج جاسوس جنگی» بودند که میخواستند نام مصدق را به عنوان بازیچهی حزب توده که طرفدار شوروی بود تخریب کنند. اذغان میکنید که چنین انگیزهای بسیار سخیف است.
داستان و مدیحهسرایی کریستوفر دی بلیگ درباره مصدق بیش از هر چیز به دلیل عدم تحقیق و بررسی فکتها، پر از اشتباه است. نامهای بسیاری را غلط استفاده میکند از آن لمبتون افسر اطلاعاتی انگلیس در تهران تا مجتبی میرلوحی رهبر فداییان اسلام با نام مستعار نواب صفوی.
متاسفانه به نظر میرسد دی بلیگ هیچ چیز درباره صدها کتاب و هزاران مقالهای که درباره رویدادهای ایران نوشته شده نمیداند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمیتوانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند. دی بلیگ میگوید هر زمان که «دکتر» اعتصاب غذا میکرده «اشتهایش همیشه بر او چیره میشده.»
قضیه مصدق بیش از نیم قرن به درازا کشید. تاریخ ممکن است او را به عنوان کودکی نازپرورده بنگرد که هرگز بزرگ نشد. برند پوپولیسم منفی وی ممکن است دههها قبل اغواگر بوده باشد. اکنون اما دستکم عجیب و غریب به نظر میرسد. افسانهی «کودتای آمریکاییها علیه مصدق» چنان در برخی محافل آکادمیک و سیاسی تثبیت شده که هر نقدی بر آن توهین به مقدسات پنداشته میشود. یک مبلّغ قدیمی این افسانه، پروفسور اروند ابراهامیان، از چهرههای معتبر ایرانی- آمریکایی است که به تازگی از این واقعیت گله کرده است که «پس از ۴۰ سال از زندگی»اش که تلاش کرده نام شاه و پدرش را تخریب کند، شاهد آن شده است که مردم در خیابانهای ایران به ارواح آنها درود میفرستند و میخواهند که به کشور برگردند!
شاید برکناری مصدق از نخستوزیری توسط شاه، آنچه که «کودتای مرداد» خوانده میشود و نزد ایرانیان به «۲۸ مرداد» معروف است، یک اقدام اشتباه بود. اما رویدادهایی که به این اقدام منجر شدند، نشانگر انجام یک کودتا نیستند. نگاهی به هر دیکشنری که میخواهید بیاندازید! حداکثر حذف یک جناح در ادارهی کشور توسط جناح دیگر را شاید بتوان کودتا نامید. ممکن است مصدق حتی بهترین چیزی باشد که بشریت به چشم دیده است! ولی واقعیت این است که او هر کسی را علیه خود برانگیخت و قادر نشد یک استراتژی برای هدایت ایران از بحران ارائه دهد.
@AmirTaheri4
دی بلیگ از این رویدادها به عنوان «نقشه برای بازگرداندن شاه» یاد کرده است. اما شاه نه کنار رفته بود و نه خلع شده بود که نیاز باشد او را دوباره به قدرت برگرداند. خود مصدق سرسختانه از اینکه پایان سلطنت را اعلام و خود را به عنوان رئیس یک نظام جمهوری احتمالی بنامد، امتناع کرده بود.
شاهزاده پیر قاجار، رویکردی غیرجدی و شوخ به همه چیز داشت. اولویت نخست او گویی سرگرم کردن خود بود. او صاحبنظران خارجی را در حالی که در بستر دراز کشیده بود و تظاهر میکرد حالش خوب نیست، به حضور میپذیرفت. به نوشتهی دی بلیگ، مصدق در جریان محاکمهاش تیمسار آزموده دادستان ارتش را به کشتی گرفتن دعوت میکرد و میگفت «اگر من نبردم سرم را میزنم!»
یکی از ترفندهای مصدق تظاهر به اعتصاب غذا بود چون مخفیانه غذا میخورد. این قضیه در یک مورد موجب خشم همسرش شد؛ همسر مصدق بالش او را بلند کرد تا خوراکیهای مخفی شده زیر آن را به گزارشگری به نام محمود کشاورزیان که برای مصاحبه آمده بود نشان بدهد.
اما چرا به ادعای دی بلیگ آمریکاییهایی که به مدت ۳ سال از مصدق پشتیبانی کرده بودند ناگهان تصمیم گرفتند او را از قدرت خلع کنند؟
دی بلیگ چنین پاسخ میدهد: «در آمریکا قوانین بازی سیاست در دورانی که سناتور جو مککارتی کمونیستهای مشکوک را مورد پیگرد قرار میداد زیر پا گذاشته میشد و فرصت مناسبی بود تا برای دفاع از ارزشهای آمریکایی یک زور بازو در خارج نشان داده شود.»
دی بلیگ عدم شناخت خود را درباره سیاستهای آمریکا در دهه پنجاه میلادی هنگامی به نمایش میگذارد که ژنرال آیزنهاور را جنگجویی توصیف میکند که دستکشهای جنگ سرد را در آورده است.
او مدعی میشود که برادران دالس، جان فوستر وزیر امور خارجه و آلن رئیس سازمان سیا «یک زوج جاسوس جنگی» بودند که میخواستند نام مصدق را به عنوان بازیچهی حزب توده که طرفدار شوروی بود تخریب کنند. اذغان میکنید که چنین انگیزهای بسیار سخیف است.
داستان و مدیحهسرایی کریستوفر دی بلیگ درباره مصدق بیش از هر چیز به دلیل عدم تحقیق و بررسی فکتها، پر از اشتباه است. نامهای بسیاری را غلط استفاده میکند از آن لمبتون افسر اطلاعاتی انگلیس در تهران تا مجتبی میرلوحی رهبر فداییان اسلام با نام مستعار نواب صفوی.
متاسفانه به نظر میرسد دی بلیگ هیچ چیز درباره صدها کتاب و هزاران مقالهای که درباره رویدادهای ایران نوشته شده نمیداند. او فرض را بر این گذاشته که ایرانیان نمیتوانند هیچ روایت معتبری از تاریخ خود ارائه کنند. دی بلیگ میگوید هر زمان که «دکتر» اعتصاب غذا میکرده «اشتهایش همیشه بر او چیره میشده.»
قضیه مصدق بیش از نیم قرن به درازا کشید. تاریخ ممکن است او را به عنوان کودکی نازپرورده بنگرد که هرگز بزرگ نشد. برند پوپولیسم منفی وی ممکن است دههها قبل اغواگر بوده باشد. اکنون اما دستکم عجیب و غریب به نظر میرسد. افسانهی «کودتای آمریکاییها علیه مصدق» چنان در برخی محافل آکادمیک و سیاسی تثبیت شده که هر نقدی بر آن توهین به مقدسات پنداشته میشود. یک مبلّغ قدیمی این افسانه، پروفسور اروند ابراهامیان، از چهرههای معتبر ایرانی- آمریکایی است که به تازگی از این واقعیت گله کرده است که «پس از ۴۰ سال از زندگی»اش که تلاش کرده نام شاه و پدرش را تخریب کند، شاهد آن شده است که مردم در خیابانهای ایران به ارواح آنها درود میفرستند و میخواهند که به کشور برگردند!
شاید برکناری مصدق از نخستوزیری توسط شاه، آنچه که «کودتای مرداد» خوانده میشود و نزد ایرانیان به «۲۸ مرداد» معروف است، یک اقدام اشتباه بود. اما رویدادهایی که به این اقدام منجر شدند، نشانگر انجام یک کودتا نیستند. نگاهی به هر دیکشنری که میخواهید بیاندازید! حداکثر حذف یک جناح در ادارهی کشور توسط جناح دیگر را شاید بتوان کودتا نامید. ممکن است مصدق حتی بهترین چیزی باشد که بشریت به چشم دیده است! ولی واقعیت این است که او هر کسی را علیه خود برانگیخت و قادر نشد یک استراتژی برای هدایت ایران از بحران ارائه دهد.
@AmirTaheri4
👍81❤7👎2😁1👌1💯1
میتوان شاه را که مصدق را خوب میشناخت سرزنش کرد که چرا او را به نخستوزیری منصوب کرد. شاه میدانست که «دکتر» پیر اگرچه رهبر کاریزماتیک اپوزیسیون به شمار میرفت ولی یک رئیس دولت ناتوان بود. این «دکتر» پیر که یک شاهزادهی قلبا خودشیفته بود، خیلی ساده، برای بوروکراسی و کارهای دولتی و روزنامه خواندن و شرکت در جلسات و مذاکره و حل مسائل و غیره وقت نداشت.
کریستوفر دی بلیگ مینویسد: «بدون سقوط مصدق تاریخ ایران خوشبختتر میبود.» ممکن است اینطور باشد. اما برخی ممکن است بگویند این تاریخ بدون اشتباهات مصدق خوشبختتر میشد.
@AmirTaheri4
کریستوفر دی بلیگ مینویسد: «بدون سقوط مصدق تاریخ ایران خوشبختتر میبود.» ممکن است اینطور باشد. اما برخی ممکن است بگویند این تاریخ بدون اشتباهات مصدق خوشبختتر میشد.
@AmirTaheri4
👍175👌8❤6👎5🤔2😭2😁1
مجلس شورای ملی ۱۰۱ سال پیش در چنین روزی که رضا خان نخست وزیر بود، اولین قانون بازنشستگی را در ایران تصویب کرد
این اولین قانون از بسیاری از قوانین رفاه اجتماعی بود که در ۵۰ سال پس از آن تصویب شد.
رضا خان ۴ سال بعد به عنوان شاه انتخاب شد و سلسله پهلوی را تأسیس کرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
Amir Taheri
The National Assembly (Majlis shuray Melli) passed first retirement law in Iran 101 years ago today when Reza Khan was Prime Minister
It was first of many social welfare laws passed in 50 years that followed.
Reza Khan was elected Shah 4 years later, founding the Pahavi Dynasty.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@AmirTaheri4
👍97❤43🔥5👌2😭2👏1
آیتالله محمد پشم فروش، مدیرکل ارشاد اسلامی ایران: ۸۰ هزار مسجد در ایران داریم: ۵۰ هزار مسجد برای شیعیان و ۳۰ هزار مسجد برای اهل سنت. قبل از انقلاب اسلامی فقط ۵۶۰۰ مسجد داشتیم.
شاه برای جلب رضایت دشمنان اسلام به مؤمنان اجازه ساخت مساجد مورد نیاز خود را نداد. ما بیشتر نیاز داریم."
@AmirTaheri4
شاه برای جلب رضایت دشمنان اسلام به مؤمنان اجازه ساخت مساجد مورد نیاز خود را نداد. ما بیشتر نیاز داریم."
@AmirTaheri4
🤩44😁28🔥4🍾3👍2🤬2😐2❤1😭1
یادی کنیم از #آلن_دلون ستاره سینمای فرانسه که در سن ۸۸ سالگی درگذشت.
وی در سال ۱۹۶۸ برای شرکت در جشنواره فیلم تهران به ایران سفر کرد و در آن سفر گفت:ایران همیشه در گوشه ای از قلب من جای دارد.
با دوستم هژیر داریوش در تلویزیون تهران با او مصاحبه کردم.
مصاحبه ای شاد و به یاد ماندنی.
@AmirTaheri4
وی در سال ۱۹۶۸ برای شرکت در جشنواره فیلم تهران به ایران سفر کرد و در آن سفر گفت:ایران همیشه در گوشه ای از قلب من جای دارد.
با دوستم هژیر داریوش در تلویزیون تهران با او مصاحبه کردم.
مصاحبه ای شاد و به یاد ماندنی.
@AmirTaheri4
❤95👍12💔8❤🔥3😭2😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تحلیلی از امیر طاهری: پشت پرده تیر باران آتشزن سینما رکس آبادان پس از انقلاب ۵۷!!
در سالگرد فاجعه هولناک سینما رکس آبادان، به بررسی جامع این حادثه تلخ میپردازیم. در این ویدئو، امیر طاهری تحلیل دقیقی از وقایع یک سال فعالیتهای انقلابی ارائه میدهد که طی آن سی سینما، ۷۵ رستوران و کافه، یازده مدرسه دخترانه، دو کتابفروشی و ۱۳ شعبه بانک آتش زده شد. همچنین به استراتژی جمهوری اسلامی برای بازگرداندن ایران به عهد گذشته و پاکسازی مظاهر غربی پرداخته میشود.
سینما رکس که در محله کارگری آبادان واقع بود، توسط فدائیان اسلام به آتش کشیده شد. این حادثه به عنوان بزرگترین یکی از تلخ ترین حادث تاریخ ایران میباشد.
دلایل تیر باران کردن کسی که سینما رکس را آتش زد و نقش پسر خمینی در دستور حمله به سینمای قم نیز مورد بررسی قرار میگیرد. نقش روشنفکران در گفتن حقیقت به مردم، حتی اگر علیه خودشان باشد، نیز بخش مهمی از این ویدئو است.
#سینما_رکس #آبادان #امیر_طاهری #تحلیل_سیاسی #فاجعه #انقلاب_ایران #فدائیان_اسلام #تاریخ_ایران #جمهوری_اسلامی #حمله_تروریستی #روشنفکران #آتش_سوزی #سینمای_قم #محله_کارگری...
@AmirTaheri4
🤬51👍30👏4❤3😭3😢1
تحلیلی از امیر طاهری: پشت پرده تیر باران آتشزن سینما رکس آبادان…
تحلیلی از امیر طاهری: پشت پرده تیر باران آتشزن سینما رکس آبادان پس از انقلاب ۵۷!!
در سالگرد فاجعه هولناک سینما رکس آبادان، به بررسی جامع این حادثه تلخ میپردازیم. در این ویدئو، امیر طاهری تحلیل دقیقی از وقایع یک سال فعالیتهای انقلابی ارائه میدهد که طی آن سی سینما، ۷۵ رستوران و کافه، یازده مدرسه دخترانه، دو کتابفروشی و ۱۳ شعبه بانک آتش زده شد. همچنین به استراتژی جمهوری اسلامی برای بازگرداندن ایران به عهد گذشته و پاکسازی مظاهر غربی پرداخته میشود.
سینما رکس که در محله کارگری آبادان واقع بود، توسط فدائیان اسلام به آتش کشیده شد. این حادثه به عنوان بزرگترین یکی از تلخ ترین حادث تاریخ ایران میباشد.
دلایل تیر باران کردن کسی که سینما رکس را آتش زد و نقش پسر خمینی در دستور حمله به سینمای قم نیز مورد بررسی قرار میگیرد. نقش روشنفکران در گفتن حقیقت به مردم، حتی اگر علیه خودشان باشد، نیز بخش مهمی از این ویدئو است.
#سینما_رکس #آبادان #امیر_طاهری #تحلیل_سیاسی #فاجعه #انقلاب_ایران #فدائیان_اسلام #تاریخ_ایران #جمهوری_اسلامی #حمله_تروریستی #روشنفکران #آتش_سوزی #سینمای_قم #محله_کارگری...
نسخه صوتی
@AmirTaheri4
در سالگرد فاجعه هولناک سینما رکس آبادان، به بررسی جامع این حادثه تلخ میپردازیم. در این ویدئو، امیر طاهری تحلیل دقیقی از وقایع یک سال فعالیتهای انقلابی ارائه میدهد که طی آن سی سینما، ۷۵ رستوران و کافه، یازده مدرسه دخترانه، دو کتابفروشی و ۱۳ شعبه بانک آتش زده شد. همچنین به استراتژی جمهوری اسلامی برای بازگرداندن ایران به عهد گذشته و پاکسازی مظاهر غربی پرداخته میشود.
سینما رکس که در محله کارگری آبادان واقع بود، توسط فدائیان اسلام به آتش کشیده شد. این حادثه به عنوان بزرگترین یکی از تلخ ترین حادث تاریخ ایران میباشد.
دلایل تیر باران کردن کسی که سینما رکس را آتش زد و نقش پسر خمینی در دستور حمله به سینمای قم نیز مورد بررسی قرار میگیرد. نقش روشنفکران در گفتن حقیقت به مردم، حتی اگر علیه خودشان باشد، نیز بخش مهمی از این ویدئو است.
#سینما_رکس #آبادان #امیر_طاهری #تحلیل_سیاسی #فاجعه #انقلاب_ایران #فدائیان_اسلام #تاریخ_ایران #جمهوری_اسلامی #حمله_تروریستی #روشنفکران #آتش_سوزی #سینمای_قم #محله_کارگری...
نسخه صوتی
@AmirTaheri4
❤41👍20🤬4😭4❤🔥2😢1
.@AmirTaheri4
"قضیه مصدق بیش از نیم قرن به درازا کشید. تاریخ ممکن است او را به عنوان کودکی نازپرورده بنگرد که هرگز بزرگ نشد. برند پوپولیسم منفی وی ممکن است دههها قبل اغواگر بوده باشد. اکنون اما دستکم عجیب و غریب به نظر میرسد. افسانهی «کودتای آمریکاییها علیه مصدق» چنان در برخی محافل آکادمیک و سیاسی تثبیت شده که هر نقدی بر آن توهین به مقدسات پنداشته میشود. یک مبلّغ قدیمی این افسانه، پروفسور اروند ابراهامیان، از چهرههای معتبر ایرانی- آمریکایی است که به تازگی از این واقعیت گله کرده است که «پس از ۴۰ سال از زندگی»اش که تلاش کرده نام شاه و پدرش را تخریب کند، شاهد آن شده است که مردم در خیابانهای ایران به ارواح آنها درود میفرستند و میخواهند که به کشور برگردند!"
بخشی از مقاله جذاب استاد امیر طاهری در کیهان لندن در نقد کتاب کتاب میهنپرست ایران؛ محمد مصدق و کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی
کریستوفر دی بلیگ Christopher De Bellaigue
آوای فروهر (Dr.Cool)
@AmirTaheri4
"قضیه مصدق بیش از نیم قرن به درازا کشید. تاریخ ممکن است او را به عنوان کودکی نازپرورده بنگرد که هرگز بزرگ نشد. برند پوپولیسم منفی وی ممکن است دههها قبل اغواگر بوده باشد. اکنون اما دستکم عجیب و غریب به نظر میرسد. افسانهی «کودتای آمریکاییها علیه مصدق» چنان در برخی محافل آکادمیک و سیاسی تثبیت شده که هر نقدی بر آن توهین به مقدسات پنداشته میشود. یک مبلّغ قدیمی این افسانه، پروفسور اروند ابراهامیان، از چهرههای معتبر ایرانی- آمریکایی است که به تازگی از این واقعیت گله کرده است که «پس از ۴۰ سال از زندگی»اش که تلاش کرده نام شاه و پدرش را تخریب کند، شاهد آن شده است که مردم در خیابانهای ایران به ارواح آنها درود میفرستند و میخواهند که به کشور برگردند!"
بخشی از مقاله جذاب استاد امیر طاهری در کیهان لندن در نقد کتاب کتاب میهنپرست ایران؛ محمد مصدق و کودتای تراژیک انگلیسی- آمریکایی
کریستوفر دی بلیگ Christopher De Bellaigue
آوای فروهر (Dr.Cool)
@AmirTaheri4
👍108❤13👌4👏1💯1