چرا_گورخرها_زخم_معده_نمیگیرند@ocbooks.pdf
85.8 MB
چرا گورخرها زخم معده نمیگیرند
استرس و هر آنچه در موردش باید بدانیم
نویسنده: رابرت ام. ساپولسکی
@Beheshteketab
استرس و هر آنچه در موردش باید بدانیم
نویسنده: رابرت ام. ساپولسکی
@Beheshteketab
👍3
یکی از مهمترین کارهایی که میتوانید برای سلامتِ مغز خود انجام دهید، ادامهدادن مداوم یادگیری است. ما همگی قادر به توسعهٔ ظرفیتِ مغزمان هستیم حتی وقتی سنمان بیشتر میشود.
👍5
Audio
👍4
واقعیت این است که؛ دانش، قدرت نیست. دانش فقط پتانسیلِ این را دارد که قدرت باشد. شما میتوانید کتابی را بخوانید و تمامش را بهخوبی بیاموزید؛ اما اگر از آن استفاده نکنید، بیفایده خواهد بود.
@Beheshteketab
@Beheshteketab
👍10
مشاهیرفروش خیابان انقلاب، یک مردمشناس بود
در میانۀ خیابان انقلاب تهران، جایی که کتابفروشیها، دستفروشان، دانشجویان و رهگذران در هم میآمیزند، آقا بهمن سالهاست بساط کوچکی پهن میکند و عکس مشاهیر را میفروشد.
نگاه نخست، این بساط را صرفاً دکهای برای امرار معاش میبیند؛ مجموعهای از تصاویر قابگرفته یا چاپشده که در کنار هم چیده شدهاند. اما اگر کمی بیشتر مکث کنیم، درمییابیم که این بساط تنها محل خرید و فروش عکس نیست، بلکه صحنهای فشرده از حافظۀ سیاسی و فرهنگی جامعۀ ایران است. در کنار عکس رهبر جمهوری اسلامی، تصویر محمدرضا شاه قرار گرفته است؛ کمی آنسوتر، مصدق دیده میشود و در کنار او چهرۀ چهگوارا، انقلابی آمریکای لاتین، حضور دارد. آنچه در فضای رسمی و سیاسی کشور به دشواری میتواند کنار هم قرار گیرد، در این بساط کوچک، همزمان و بیواسطه حاضر است.
@Beheshteketab
در میانۀ خیابان انقلاب تهران، جایی که کتابفروشیها، دستفروشان، دانشجویان و رهگذران در هم میآمیزند، آقا بهمن سالهاست بساط کوچکی پهن میکند و عکس مشاهیر را میفروشد.
نگاه نخست، این بساط را صرفاً دکهای برای امرار معاش میبیند؛ مجموعهای از تصاویر قابگرفته یا چاپشده که در کنار هم چیده شدهاند. اما اگر کمی بیشتر مکث کنیم، درمییابیم که این بساط تنها محل خرید و فروش عکس نیست، بلکه صحنهای فشرده از حافظۀ سیاسی و فرهنگی جامعۀ ایران است. در کنار عکس رهبر جمهوری اسلامی، تصویر محمدرضا شاه قرار گرفته است؛ کمی آنسوتر، مصدق دیده میشود و در کنار او چهرۀ چهگوارا، انقلابی آمریکای لاتین، حضور دارد. آنچه در فضای رسمی و سیاسی کشور به دشواری میتواند کنار هم قرار گیرد، در این بساط کوچک، همزمان و بیواسطه حاضر است.
@Beheshteketab
فروشنده بیش از بیستوپنج سال است که همین کار را انجام میدهد. او نه پژوهشگر دانشگاهی است و نه مدعی شناخت نظری جامعه، اما تجربۀ روزانهاش نوعی آرشیو زنده از دگرگونی سلیقههای سیاسی مردم پدید آورده است. او به یاد دارد که در هر دوره، کدام تصویر بیشتر خواهان داشته، کدام چهره ناگهان ناپدید شده و کدام نام پس از سالها دوباره به بساط بازگشته است. حافظۀ او حافظۀ آمارهای رسمی نیست؛ حافظۀ گفتوگوهای کوتاه، نگاههای مردد، درخواستهای ناگهانی و خریدهای روزمره است. همین تجربۀ انباشته، او را به نوعی مردمنگار ناخواسته تبدیل کرده است؛ کسی که بدون قصد علمی، دادههای اجتماعی را در طول زمان ثبت و حفظ میکند.
@Beheshteketab
@Beheshteketab
روش کار او نیز شبیه فرایند مشاهدۀ میدانی در مردمنگاری است. او از پیش تصمیم نمیگیرد که چه تصویری را عرضه کند. مشتریان با پرسشهای خود مسیر انتخاب را تعیین میکنند: «عکس فلانی را دارید؟»، «میتوانید دفعۀ بعد تصویر این شخصیت را بیاورید؟»، «چرا عکس او را نمیآورید؟» هر پرسش برای او نشانهای از تغییری در فضای اجتماعی است. هنگامی که تعداد این درخواستها افزایش مییابد، او میفهمد که باید تصویر تازهای به مجموعهاش اضافه کند. بنابراین، بساط او نه محصول برنامهریزی ایدئولوژیک، بلکه نتیجۀ تعامل مداوم با رهگذران است. جامعه از خلال خواستههای پراکندۀ خود، ترکیب این آرشیو خیابانی را شکل میدهد.
@Beheshteketab
@Beheshteketab
اما اهمیت این بساط تنها در ثبت تغییر سلیقهها نیست. نکتۀ اساسیتر آن است که چگونه چنین فضایی در جامعۀ امروز ایران امکان بقا یافته است. در شرایطی که سیاستگذاریهای رسمی، قطبیسازی و محدودیتهای گوناگون، کنار هم قرار گرفتن دیدگاههای متفاوت را دشوار کردهاند، این بساط کوچک نوعی همنشینی نامحتمل را ممکن میکند. تصاویر متضاد، بدون آنکه یکدیگر را حذف کنند، در فاصلۀ چند سانتیمتری کنار هم آویخته شدهاند. خریدار سلطنتطلب، هوادار مصدق، فرد مذهبی یا دانشجوی چپگرا، همگی میتوانند در برابر یک بساط واحد بایستند و کالای مورد نظر خود را انتخاب کنند. این همحضوری به معنای توافق سیاسی نیست، اما به معنای امکان حضور همزمان در یک فضای مشترک است؛ امکانی که خود واجد معنای اجتماعی مهمی است.
پاسخ را باید در عقلانیت اقتصادی جستوجو کرد. فروشنده پیش از هر چیز میخواهد کالا بفروشد و درآمد کسب کند. اگر تنها تصاویر یک گرایش را عرضه کند، بخش بزرگی از مشتریانش را از دست میدهد. بنابراین، منطق بازار او را وادار میکند که مجموعهای متنوع فراهم آورد. او برای بقا ناچار است تفاوتها را تحمل کند. به این ترتیب، تساهل نه از دل یک آرمان اخلاقی، بلکه از دل ضرورت اقتصادی پدیدار میشود. منفعت مادی، ناخواسته فضایی برای همنشینی نمادهای متعارض میسازد.
@Beheshteketab
@Beheshteketab
👈از این منظر، بساط خیابان انقلاب نمونهای کوچک از رابطۀ اقتصاد و فرهنگ سیاسی است. اقتصاد بازار در اینجا صرفاً سازوکار مبادله نیست؛ سازوکاری است که برای افزایش دامنۀ مشتریان، به پذیرش تکثر نیاز پیدا میکند. فروشنده برای حفظ کسبوکار خود باید امکان انتخاب را برای گروههای مختلف فراهم کند و همین الزام، نوعی فرهنگ عملیِ تحمل تفاوت را تولید میکند.
او ممکن است هیچ نظریهای دربارۀ تساهل نداشته باشد، اما رفتار روزمرهاش به بازتولید فضایی کمک میکند که در آن تفاوتها میتوانند بدون حذف فوری یکدیگر حضور داشته باشند.
@Beheshteketab
او ممکن است هیچ نظریهای دربارۀ تساهل نداشته باشد، اما رفتار روزمرهاش به بازتولید فضایی کمک میکند که در آن تفاوتها میتوانند بدون حذف فوری یکدیگر حضور داشته باشند.
@Beheshteketab
👍2
البته این تساهل خیابانی شکننده و محدود است. هیچ تضمینی وجود ندارد که بیرون از این بساط نیز همان همزیستی برقرار باشد. بااینحال، ارزش تحلیلی آن در همین محدودیت نهفته است.
این بساط نشان میدهد که حتی در شرایط انسداد سیاسی نیز روابط اقتصادی روزمره میتوانند روزنههایی برای مواجهه با دیگری ایجاد کنند.
این بساط نشان میدهد که حتی در شرایط انسداد سیاسی نیز روابط اقتصادی روزمره میتوانند روزنههایی برای مواجهه با دیگری ایجاد کنند.
👌رهگذران هنگام انتخاب تصویر دلخواه خود ناچارند حضور تصاویر دیگر را نیز ببینند؛ یعنی دیگری، پیش از آنکه موضوع بحث سیاسی شود، بهصورت یک واقعیت دیداری در برابر آنان قرار میگیرد.
این مشاهده شاید حتی ما را به برداشتی گستردهتر برساند. جامعه همیشه فقط در نهادهای رسمی، انتخابات یا رسانهها قابل مطالعه نیست. گاه بخشی از واقعیت اجتماعی در حاشیۀ پیادهروها، در گفتوگوهای کوتاه میان فروشنده و مشتری و در تغییر آرام ترکیب کالاهای یک بساط خیابانی آشکار میشود.
مردی که سالها عکس میفروشد، در عمل تاریخچهای غیررسمی از ذائقههای سیاسی جامعه را حمل میکند؛ تاریخچهای که نه در آرشیوهای دولتی ثبت شده و نه در گزارشهای پژوهشی، بلکه در حافظۀ یک فروشنده و در چینش روزانۀ تصاویر روی زمین باقی مانده است.
@Beheshteketab
بر مدارِ مُدارا بمانید
مردی که سالها عکس میفروشد، در عمل تاریخچهای غیررسمی از ذائقههای سیاسی جامعه را حمل میکند؛ تاریخچهای که نه در آرشیوهای دولتی ثبت شده و نه در گزارشهای پژوهشی، بلکه در حافظۀ یک فروشنده و در چینش روزانۀ تصاویر روی زمین باقی مانده است.
@Beheshteketab
بر مدارِ مُدارا بمانید
👍7
کُرزوس، پادشاه لیدیّه، با کوروش هخامنشی جنگ برمیانگیزد و شکست میخورد، اسیر میشود؛ کار به آنجا میرسد که به روایت هرودوت خواستند او را مجازات کرده، بسوزانند.
در لحظهی افروزشِ آتش فریاد میزند: «آه، سولون؟»، کوروش میگوید دست نگه دارید و از او بپرسید منظورش چه بود!
چون میپرسند، جواب میدهد که به یاد این گفتهی سولون حکیم یونانی افتادم که چون روزی از او پرسیدم به نظر تو خوشبختترین فرد در جهان کیست، و میخواستم بگوید: تو، ولی جواب داد «تا کسی نمرده است نمیتوان گفت که خوشبخت است، و اکنون میبینیم که حرف او درست درآمد»؛
با این سخن، کوروش دستور میدهد که آتش را خاموش کنند و کُرزوس بخشوده میشود و تا آخر عمر در دربار پادشاه ایران چون یک مهمان به سر میبرد.
دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
@Beheshteketab
در لحظهی افروزشِ آتش فریاد میزند: «آه، سولون؟»، کوروش میگوید دست نگه دارید و از او بپرسید منظورش چه بود!
چون میپرسند، جواب میدهد که به یاد این گفتهی سولون حکیم یونانی افتادم که چون روزی از او پرسیدم به نظر تو خوشبختترین فرد در جهان کیست، و میخواستم بگوید: تو، ولی جواب داد «تا کسی نمرده است نمیتوان گفت که خوشبخت است، و اکنون میبینیم که حرف او درست درآمد»؛
با این سخن، کوروش دستور میدهد که آتش را خاموش کنند و کُرزوس بخشوده میشود و تا آخر عمر در دربار پادشاه ایران چون یک مهمان به سر میبرد.
دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
@Beheshteketab
👍10👎3
Audio
👍1
بعضی کتابها مثل دویدن هستند، دویدن روی تارهای عصبیات
-نفس گیرند- مثل گریختناند، اما گریز به همان کتاب، در هرصفحه هرلحظه با خودت میگی این برگ آخریه که میخونم. حیرت زده، درمانده و دیوانه تاب نمیاری و از خوندن دست میکشی، اما چند لحظه بعد خودت را میبینی که لابهلای صفحات همان کتاب غرقی.
جنگ چهره زنانه ندارد؛ چنین کتابی است.
اثری شگفت انگیز دربارهی جنگ جهانی دوم از زاویهی نگاه زنان روس. کتاب مملوء از مصاحبه با صدها زنی است که پا به پای مردان در نبرد با آلمان نازی شرکت کردند. ـ زنان سرباز، نانوا، آرایشگر، مهندس عمران، خلبان و تک تیرانداز. ـ سالها حکومت شوروی اجازه انتشار به این کتاب نمیداد. حدود بیست سال زمان لازم بود تا جهان روایتهای زنان و دختران جنگ را بشنود. چاپ این کتاب موفقیت عظیمی برای نویسنده به ارمغان آورد. نقطهی اوج این موفقیت اهدای جایزهی نوبل ادبیات سال ۲٠۱۵بود.
این کتاب معبد احساسات آدمی است. انسان و عواطفش درمیان خاک وخون، انسانی که از میان تلخترین خاطراتی که در ذهنش مانده، بازهم داستانی از عشق و انسانیت دارد و با اینکه یادآوری این خاطرات باری بر قلبش اضافه میکند، آنها را باز میگوید تا تاریخ، برای یک بار هم که شده صدای او را بشنود بله، «در هرکدام از ما قطعهای از تاریخ موجود است، هر انسان، حقیقتِ خود را فریاد میزند، و باید تمام این صداها را شنید، در این ”همه”حل و به ”همه’’ تبدیل شد.»
@Beheshteketab
-نفس گیرند- مثل گریختناند، اما گریز به همان کتاب، در هرصفحه هرلحظه با خودت میگی این برگ آخریه که میخونم. حیرت زده، درمانده و دیوانه تاب نمیاری و از خوندن دست میکشی، اما چند لحظه بعد خودت را میبینی که لابهلای صفحات همان کتاب غرقی.
جنگ چهره زنانه ندارد؛ چنین کتابی است.
اثری شگفت انگیز دربارهی جنگ جهانی دوم از زاویهی نگاه زنان روس. کتاب مملوء از مصاحبه با صدها زنی است که پا به پای مردان در نبرد با آلمان نازی شرکت کردند. ـ زنان سرباز، نانوا، آرایشگر، مهندس عمران، خلبان و تک تیرانداز. ـ سالها حکومت شوروی اجازه انتشار به این کتاب نمیداد. حدود بیست سال زمان لازم بود تا جهان روایتهای زنان و دختران جنگ را بشنود. چاپ این کتاب موفقیت عظیمی برای نویسنده به ارمغان آورد. نقطهی اوج این موفقیت اهدای جایزهی نوبل ادبیات سال ۲٠۱۵بود.
این کتاب معبد احساسات آدمی است. انسان و عواطفش درمیان خاک وخون، انسانی که از میان تلخترین خاطراتی که در ذهنش مانده، بازهم داستانی از عشق و انسانیت دارد و با اینکه یادآوری این خاطرات باری بر قلبش اضافه میکند، آنها را باز میگوید تا تاریخ، برای یک بار هم که شده صدای او را بشنود بله، «در هرکدام از ما قطعهای از تاریخ موجود است، هر انسان، حقیقتِ خود را فریاد میزند، و باید تمام این صداها را شنید، در این ”همه”حل و به ”همه’’ تبدیل شد.»
@Beheshteketab
👍5
در گذرِ كتاب
بعضی کتابها مثل دویدن هستند، دویدن روی تارهای عصبیات -نفس گیرند- مثل گریختناند، اما گریز به همان کتاب، در هرصفحه هرلحظه با خودت میگی این برگ آخریه که میخونم. حیرت زده، درمانده و دیوانه تاب نمیاری و از خوندن دست میکشی، اما چند لحظه بعد خودت را میبینی…
سالها گذشته، اما تو خونهٔ من نمیتونی هیچچیز سرخرنگ پیدا کنی. من بعدِ جنگ از رنگ قرمز نفرت پیدا کردم!
👍8
در گذرِ كتاب
سالها گذشته، اما تو خونهٔ من نمیتونی هیچچیز سرخرنگ پیدا کنی. من بعدِ جنگ از رنگ قرمز نفرت پیدا کردم!
ما ایمان داشتیم: پیروزی خواهد آمد و از آنِ ما خواهد بود. فقط تو یه چیز شک داشتیم، اینکه تا پیروزی زنده میمونیم یا نه.
👍17