کمپین بازگشت شاهزاده
34.7K subscribers
85.9K photos
73.8K videos
461 files
44.6K links
https://telegram.me/C_B_SHAHZADEH
کانال کمپین👆
https://t.me/joinchat/QGibi-Oc3jFYRx5E
ابرگروه کمپین👆

https://twitter.com/payandeiranam
توییتر

@azadi5555
ارتباط با ما
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چقدر بد که ما این کارشناس‌ هارو نمی‌بینیم که از تخصصشون استفاده ببریم...

@C_B_SHAHZADEH
🤩154😱51🔥175
با اندوه فراوان از درگذشت آقای رابرت م. ویلسن مطلع شدم.

آقای ویلسن کارگردان تئاتر، نمایشنامه‌نویس و هنرمندی نوآور بود که استعداد خارق‌العاده و روح خلاقانه‌اش تاثیری عمیق و ماندگار بر دنیای هنرهای نمایشی گذاشت. به یاد دارم که مشارکت برجسته ایشان در جشن هنر شیراز در سال ۱۹۷۲، با اثر پیشرفته‌اش KA MOUNTAIN AND GUARDenia TERRACE، بعد جدیدی به جشنواره فرهنگی و نوآوری‌های هنری ما افزود. این اثر عظیم که در طول هفت روز و ۱۶۸ ساعت اجرا شد، بیش از ۷۰۰ هنرمند از سراسر جهان را گرد هم آورد و به‌عنوان نمایشی پرقدرت از تبادل خلاقانه میان شرق و غرب شناخته شد. مشارکت ایشان نه‌تنها جشنواره را غنی‌تر کرد، بلکه الهام‌بخش هنرمندان و مخاطبان بی‌شماری در سراسر جهان بود.
تسلیت صمیمانه مرا پذیرا باشید. روح ایشان در آرامش باشد و میراث او همچنان مسیر آینده نسل‌های هنرمند را روشن کند.
💔20528👍5😱1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📜🕯🖋 دالان جدید ترامپ در شمالغرب ایران

🔸 لینک ویدئوی کامل در کانال یوتیوبم👇

https://youtu.be/WeCQZPqrF7E?si=6ansySp2q7G756r0

@C_B_SHAHZADEH
108👍31👏2🤩1💔1
دالان جدید ترامپ در شمال...
vahid bahman وحید بهمن
📜🕯🖋 دالان جدید ترامپ در شمالغرب ایران

🔸 لینک ویدئوی کامل در کانال یوتیوبم👇

https://youtu.be/WeCQZPqrF7E?si=6ansySp2q7G756r0

@C_B_SHAHZADEH
83👍29😱3
روز خودتون رو با #جاویدشاه شروع کنید.

🔗 aminbehroozi_2 (@AminBehroozi2)

@C_B_SHAHZADEH
282👍24👏5🥰2👌2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صراحتا عرض کنم اگر ایران آینده پادشاهی نشود تمام مناسبات قبلی جمهوری اسلامی بازسازی خواهند شد از غرب ستیزی تا غزه پرستی !

#آلزایمریسم
@C_B_SHAHZADEH
👍26333💯15👌12👏1
میدان شهیاد، ما را فرا می‌خواند.
جایی که باید شاه ایران را میلیونی صدا بزنیم.
نام پرافتخار #KingRezaPahlavi را فریاد بزنید.

🔗 Shayan X (@ShayanX0)
@C_B_SHAHZADEH
👍25752🥰6🔥1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حکومت پهلوی با ملغی کردن فئودالیسم ،و نظام ارباب. رعیتی ، بسیاری را از رعیت بودن رهانید. خمینی و حکومت اسلامی که قد علم کرد با آن بیعت کردند تا همانند گوسفند، چوپانی بالای سرشان باشد البته این تعبیر امام خمینی ست ظاهراً هم که درست می‌گفت .


#چوپان
@C_B_SHAHZADEH
👍171🔥19🤩4👏3🕊21😱1
🇱🇧 #خبر_فوری
حزب الله تمام ارتباط خود با دولت لبنان را به دلیل کودتا علیه جوامع شیعه قطع کرده است.

@C_B_SHAHZADEH
👏158🤩37🔥18👍72😱1🕊1
⭕️جوزف عون:اصلاحات لبنان ادامه دار و انحصار سلاح به دست دولت قطعی است

🔺رئیس جمهوری لبنان: روند اصلاحات کشور آغاز شده است، بازگشتی در آن وجود ندارد و امور در مسیر صحیح قرار گرفته است.

🔺بر ادامه اجرای تصمیم انحصار سلاح در دست دولت و ارتش لبنان تأکید دارم.


@C_B_SHAHZADEH
👍168👏312🔥1
⭕️واکنش جو ویلسون سناتور جمهوری‌خواه به سفر لاریجانی به عراق

🔺مشاور امنیت ملی عراق با رئیس خود، مشاور امنیت ملی ایران، دیدار می‌کند، در حالی که دولت عراق برای تصویب قانونی تلاش می‌کند که رسماً کنترل کامل کشور را به شبه‌نظامیان ایرانی می‌دهد. همان شبه‌نظامیانی که وزارت امور خارجه آمریکا دیروز به آنها اشاره کرد، به آمریکایی‌ها حمله کرده‌اند.

🔺با این حال، مالیات‌دهندگان میلیاردها دلار به عراق می‌دهند که ظاهراً برای مقابله با تروریسم است؟

🔺رئیس‌جمهور ترامپ و کنگره جمهوری‌خواه ما اجازه نخواهند داد این کلاهبرداری دیگر ادامه یابد. من از او به خاطر اینکه همیشه شعار «اول آمریکا» را سرلوحه خود قرار داده، سپاسگزارم


@C_B_SHAHZADEH
👍16614👏8🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر فریدون فرخزاد، شاعر، خواننده، مجری، و فعال سیاسی ایرانی، در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ (۷ اوت ۱۹۹۲) در آپارتمانش در شهر بن آلمان به قتل رسید. این جنایت، یکی از برجسته‌ترین موارد قتل‌های زنجیره‌ای منتقدان جمهوری اسلامی در خارج از کشور است که به دلیل ابعاد سیاسی و فجیع بودن آن، همچنان بحث‌برانگیز است. جزئیات قتل: نحوه قتل: جسد فرخزاد با ۳۷ ضربه چاقو، از جمله چاقویی در دهان و دشنه‌ای در شانه‌اش، کشف شد. زمان کشف: پیکر بی‌جان او در ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ توسط پلیس آلمان پیدا شد.


@C_B_SHAHZADEH
166😢35💔23🔥2
Forwarded from اَشو | Ashoo
🔹داستان دِه گرگ و آتش؛ سمفونی زوال- آوازی از بیابان خاموش(2/2)

در کویرِ تنهایی‌ها، خونِ زنِ بی‌گناه، به کفِ دمپایی‌هایِ مردم چسبیده بود. با پاهایی که از خون رنگین شده بودند، به سمتِ دِه خود بازگشتند، و در خیالشان، شبی آرام و بی‌دغدغه را ترسیم می‌کردند. شانه‌های یکدیگر را گرفتند و زمزمه کردند: "عاقبتِ زن چه سیاه بود!" غافل از آنکه یک جسد، برای این همه گرگ در این بیابانِ بی‌کران، هرگز کافی نبود.

گرگ‌ها، ردپاها را بو می‌کشیدند و با حس کردنِ بویِ خونِ تازه، جری‌تر می‌شدند. توله‌هایشان هنوز کوچک و گرسنه بودند، و گله‌ی گرگ‌ها، بزرگ، وحشی و درشت‌اندام، به دنبالِ شکارِ بعدی می‌رفتند. همه با هم، به راه افتادند؛ تصمیمی قطعی و مسیری روشن پیشِ رویشان بود. دِه معلوم بود، در انتهای جاده‌ای خاکی، و راه نیز چندان دور نبود؛ کمتر از یک ساعت دیگر، به مقصد می‌رسیدند.

بویی غریب، مشام‌ها را پر می‌کرد: بویِ گل و آهن. همه در خوابی عمیق فرو رفته بودند، پنجره‌ها باز، خانه‌ها کوچک، و هرکس در اتاقِ خود. این برای گرگ‌ها، شکاری آسان بود. پروانه‌ها، بی‌خبر از سرنوشت، دورِ چراغ‌ها می‌رقصیدند و جیرجیرک‌ها، آوازِ بیچارگان را می‌خواندند. گوشتِ نرمِ نوزادِ قبلی، هنوز مزه‌اش زیرِ دندانِ گرگ‌ها مانده بود. گرگ‌ها، بی‌هیچ توقفی، مستقیم به سمتِ گهواره‌ها رفتند.

مادران، پریشان از خواب پریدند. جیغ می‌کشیدند که گرگ‌ها شبیخون زده‌اند. مردانِ دِه، با سنگ‌هایی که از مراسمِ امروز در کفِ دستشان باقی مانده بود، به مقابله برخاستند. اما این بار، سنگ‌ها چقدر ضعیف بودند! با سنگ نمی‌شد این گرگ‌ها را بیرون کرد. چشمانِ سرخِ گرگ‌ها، در تاریکیِ شب برق می‌زد و تکه‌هایِ گوشتِ نوزاد، از لبانشان آویزان بود، گواهی بر وحشی‌گری‌شان.

وقتی وحشت، تمامِ وجودِ دِه را فرا گرفت، همه به اولین ایده‌هایی که به ذهنشان می‌رسید، چنگ زدند. یکی، سرِ چوبِ خود را آتش زد و با دستی لرزان، آن را بالا آورد. زمزمه کرد: "فقط با آتش می‌شود گرگ‌ها را ترساند." اما دست‌هایش از ترس یخ کرده بود و می‌لرزید. چوب از دستش افتاد و در همهمه‌ی زوزه‌های گرگ‌ها گم شد. شعله‌ها وحشی و سریع بودند و دیوارهایِ خانه‌ها، خشک و پوشالی، در برابرِ آتش، بی‌دفاع.

از دور، رقصِ بدن‌هایی دیده می‌شد که در میانِ شعله‌ها، به خود می‌پیچیدند. آتشِ عدالت، یا شاید بی‌عدالتی، فضا را در برگرفته بود. اشکِ شوقِ سوار، بر یالِ اسبش چکید، وقتی بویِ گوشتِ سوخته، هوا را پر کرد. منقارِ لاشه‌خوارِ کلاغ‌ها را دید. دلش برایِ مردمِ این دِه نسوخت، هیچ. او تنها آتشی کوچک روشن کرد و زیباییِ این انتها را تماشا کرد.


حالا برو موتور برق بخر هموطن ....

#اشو

میاد سرمای زوزه به صدات
گرگ زخمی بزن دوباره پوزه به شکار
شرح حال ما نبرد بود با پوچی
میرقصیم با هم فردای روز اتفاق



جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
106👍13👏10
Forwarded from اَشو | Ashoo
🔹داستان دِه گرگ و آتش: روایتی از شوره‌زار زخم‌ها ( 2/1)

در دشتی خشک و سوزان، زیر آفتاب بی‌رحم، دِه در میان شن‌های روان و بادهای سرگردان نفس می‌کشید. نهالی سبز نمی‌شد، آبی در چاه نمی‌جوشید، و زندگی در رگ‌های خاک مرده بود. اما نه خشکی و نه فقر، هیچ‌کدام به اندازه سایه سنگین گرگ‌هایی که از کوهستان‌های دور سرازیر می‌شدند، دِه را نمی‌آزرد. این گرگ‌ها نه از جنس گوشت و خون، بلکه تجسم خشونت، بی‌عدالتی و قدرت بی‌مهار بودند. دندان‌هایشان نه فقط پوست، بلکه روح انسان‌ها را می‌درید.

صحرا، بستر سکوتِ سوزان بود و آفتاب، بی‌هیچ رحمتی، بر خاکِ خشک و ترک‌خورده‌اش تازیانه می‌زد. روز، مرگِ حرکت بود در این وادیِ عطش، و بادِ سرگردان، تنها غبارِ گذشته‌های تلخ را از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌راند. در این میانه، جماعتی از مردم، بی‌صدا و بی‌رمق، در انتظار فرمانِ پایانی ایستاده بودند؛ فرمانی که از دهانِ نامرئی‌ترین گرگ‌ها صادر می‌شد، گرگ‌هایی که در خونِ خود نیز تشنه می‌ماندند.

ناگهان، از میان زوزه‌های بلند و وحشت‌آورِ گرگ‌ها، زنی را کشیدند. خطِ خونش بر خاکِ تفتیده‌ی دشت، داستانی از رنج و بی‌عدالتی می‌نوشت، بویی آشنا برای هر ذره از این خاک. کلاغی سیاه، تنها شاهدِ این بی‌عدالتی، بر شاخ و برگ‌های خشکِ گَز جا خوش کرده بود، با چشمانی که نظاره‌گرِ بی‌پناهیِ انسان بود. سواری از راه رسید، بر اسبی خسته که ناله‌اش در صحرا می‌پیچید؛ گویی او نیز بارِ سنگینِ این درد را بر دوش می‌کشید. سنگ‌ها، انگار که جان داشتند، دست‌هایی را که به بی‌گناهی پرتاب می‌شدند، به سخره می‌گرفتند. زمینِ گرسنه، از تشنگی و خون، به خنده‌ی تلخی درآمد، خنده‌ای که به تمسخرِ این همه قربانی می‌مانست. زن را، با تمامِ مظلومیتش، به سوی مسلخ کشیدند و زمین، او را تا گردن در خود بلعید، گویی می‌خواست هرچه زودتر این صحنه را در کامِ خود پنهان کند.

همین که زن در دلِ خاک فرو رفت، سکوتی مرگبار همه‌جا را فرا گرفت. سکوتی که با فریادِ خشمگینِ یکی از میان جمعیت در هم شکست: "بکُشید این فاحشه رو!" و به دنبالش، اولین سنگ، با کینه و نفرتِ انباشته، به گونه‌ی زن اصابت کرد. کلاغ، با آهی از میانِ بوته‌های گَز، از جای خود برخاست. سنگِ دوم، با بی‌رحمی، شانه‌ی زن را در هم شکست و کلاغ، حالا دورِ بوته‌های گَز، چرخ‌زنان پرواز می‌کرد. سنگِ سوم، بی‌هیچ رحمی، دندان‌های زن را خرد کرد. و در همین لحظه، سوار، با مویه‌ی بلندِ اسبش، از زین به زمین افتاد؛ گویی تابِ دیدنِ این صحنه را نداشت.

در میان این صحنه‌ی هولناک، کودکی کوچک، در جمعِ تماشاچیان، از وحشت منجمد شده بود. چشمانش، گویی تمامِ این بیداد را در خود بلعیده بود. نظامی‌ای، با گام‌هایی بی‌تفاوت، به سمت کودک رفت و دندانی از زن را به دستش داد، با فریادی بی‌روح: "بزن حصار! جمع رفت کنار!" کودک، با تمامِ توانِ خردسالش، دندان را پرتاب کرد. دندان، چرخید و تاب خورد و درست مماس با گونه‌های زن، به زمین افتاد، نزدیک‌ترین شاهد به آخرین نفس‌هایش. لحظه‌ای آرامشِ ظاهری برقرار شد، تا اینکه سنگی دیگر، از میانِ جمعیت، با تمامِ قوا، مستقیم به چشمانِ زن اصابت کرد. زانوی کودک، بی‌اختیار، بر خاک نشست و سرِ زن، برای همیشه، روی شانه‌هایِ بی‌جانش، آرام گرفت.

سرمای زوزه‌ی گرگ‌ها، حالا از پسِ کوهستان‌ها می‌آمد، و نه از گلوی حیوان، بلکه از دهانِ خودِ دِه، از نفسِ مردمانش. گرگِ زخمی، با پوزه‌ای که بویِ خونِ تازه می‌داد، باز هم به سمتِ شکار آمد؛ گرگی که زخمش، نه از پیکار، که از رنجِ دیرینه‌ی این خاک بود. شرحِ حالِ مردم این دِه، نبردی بی‌امان با پوچی بود؛ نبردی که هر پیروزی‌اش، طعمِ تلخِ شکست می‌داد. و عجیب آنکه، با تمامِ این رنج‌ها، در فردای روزِ اتفاق، باز هم با هم می‌رقصیدند، رقصی تلخ بر گورِ امیدها. این سرمای زوزه، این گرگِ زخمی، این نبردِ پوچ، و این رقصِ بی‌معنی در فردای روزِ اتفاق، همگی حلقه‌هایِ چرخه‌ای بی‌کران و ازلی بودند.

جاده‌ها، پیش از این نیز، بارها و بارها، شاهدِ کشتار بوده‌اند. این بار نیز، مراسمی ساده و بی‌روح، به پایان رسید؛ اما ناگهان، صدایِ نوزادی نوپا در صحرا پیچید. جمع، بی‌هیچ رحمی، فریاد کشید: "چال کنید نوزاد و مادر رو!" پیشوا، در حالی که نگاهِ سردش را به افقِ بی‌رحم دوخته بود، گفت: "به دنیا می‌سپاریمش. شب دراز است و دندانِ گرگ‌ها تیز." جمع، با سکوتی تسلیم‌گونه، این فرمان را پذیرفت و کم‌کم، به سمتِ دهاتِ خود پیش گرفتند؛ دهاتی که هر کدام، داستانی مشابه از رنج و تسلیم را در دلِ خود پنهان داشتند. غروب، با شکوهی بی‌تفاوت، بر ظهرِ تابانِ دشت پخش شد؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. در پشتِ کوره راهِ دِه، تنها تصویری مبهم باقی ماند: سواری غریبه، کلاغی سیاه، نوزادی معصوم، و آینده‌ای که در هاله‌ای از ابهام گم بود.

#اشو

جوین شو کانال خودت هموطن👇❤️:

https://t.me/ASHOOZA
85👍20😢4
چرا قطر دوست دارد ج‌ا بماند و پهلوی نیاید؟
به خاطر گنبد شمالی یا پارس جنوبی خودمان. گاز سهم ایران فیلد پارس جنوبی، قطر را چهارمین کشور ثروتمند دنیا کرده. به خاطر تحریم ج‌ا و نداشتن تکنولوژی استخراج. ج‌ا که باشد قطر با گاز ایران تریلیاردر می‌شود. برای همین قطر میانجی آتش‌بس بود.

🔗 Libertad 🜲 (@UomoMees)
@C_B_SHAHZADEH
👍200🔥42💔14😱54🕊2
ماهاتیر محمد: اگر فقط اصفهان مال مالزی بود به اندازه نفت ایران پول تولید میکردم!
#ننگ_بر_فتنه۵۷
#ننگ_بر_سه_فاسد_ملا_چپی_مجاهد

🔗 حیله گر (@2002Kingfox)
@C_B_SHAHZADEH
💔231😢27💯97🤩1
🔴وزیر خارجه لبنان : با لاریجانی دیدار نمیکنم

@C_B_SHAHZADEH
👏256👍20🤩7💯1