🔹باور کن نمیدونم- افراطی ( 1/2)
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤29👍3
🔹باور کن نمیدونم- چی شنیدی؟ ( 2/2)
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤33👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رضا شاه دوم گويى با رسالتى ويژه و با دركى درست از اوضاع نا بسامان جهان ، اقدام به نجات ايران و نهايتا جهان كرده است، نيروى او همانا اعتقاد و اعتماد به مردم اگاه سرزمين ايران است و قيام او شيرو خورشيد ايران است
ما همه با تو هستيم
سربازان تو هستيم
#اردوان_مفید
@C_B_SHAHZADEH
ما همه با تو هستيم
سربازان تو هستيم
#اردوان_مفید
@C_B_SHAHZADEH
👍115❤34💯5
امیدوارم یه روزی انقدر پاسپورتمون قدرتمند بشه
که بتونیم بدون ویزا بریم سوئیس
سر در سازمان حقوق بشر برینیم و برگردیم
@UN
Iranian Lion🇮🇷
@C_B_SHAHZADEH
که بتونیم بدون ویزا بریم سوئیس
سر در سازمان حقوق بشر برینیم و برگردیم
@UN
Iranian Lion🇮🇷
@C_B_SHAHZADEH
👍223💔24❤7😢4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو:
من به همراه وزیر دفاع، به ارتش اسرائیل دستور دادم تا به اهداف تروریستی در بیروت حمله کند. وضعیتی پیش نخواهد آمد که حزب الله به شهرها و شهروندان ما حمله کند در حالی که مقرهای تروریستی آن در بیروت، در ضاحیه، همچنان خارج از محدوده باقی بماند.
ما به تعمیق عملیات زمینی خود در جنوب لبنان ادامه میدهیم و پایگاههای حزب الله را از بین میبریم. حزب الله در حال فرار است.
ما مصمم هستیم امنیت را به ساکنان شمال اسرائیل بازگردانیم، همانطور که برای ساکنان جنوب انجام دادیم.
@C_B_SHAHZADEH
من به همراه وزیر دفاع، به ارتش اسرائیل دستور دادم تا به اهداف تروریستی در بیروت حمله کند. وضعیتی پیش نخواهد آمد که حزب الله به شهرها و شهروندان ما حمله کند در حالی که مقرهای تروریستی آن در بیروت، در ضاحیه، همچنان خارج از محدوده باقی بماند.
ما به تعمیق عملیات زمینی خود در جنوب لبنان ادامه میدهیم و پایگاههای حزب الله را از بین میبریم. حزب الله در حال فرار است.
ما مصمم هستیم امنیت را به ساکنان شمال اسرائیل بازگردانیم، همانطور که برای ساکنان جنوب انجام دادیم.
@C_B_SHAHZADEH
❤133👍24👏13💯2💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥124🤩54🎉19👏7❤3😐2💔1
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
از اریک لائه سولبرگ، شهردارحاکم اسلو، برای میزبانی گرم از ما در تالار این شهر در نخستین شبنشست انجمن آزادی اسلو صمیمانه سپاسگزارم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
Thank you to the Governing Mayor of Oslo, Eirik Lae Solberg, for hosting us at the Oslo City Hall this evening on the first night of the Oslo Freedom Forum.
@OsloFF
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@C_B_SHAHZADEH
از اریک لائه سولبرگ، شهردارحاکم اسلو، برای میزبانی گرم از ما در تالار این شهر در نخستین شبنشست انجمن آزادی اسلو صمیمانه سپاسگزارم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔗 Noor Pahlavi (@NoorPahlavi)
Thank you to the Governing Mayor of Oslo, Eirik Lae Solberg, for hosting us at the Oslo City Hall this evening on the first night of the Oslo Freedom Forum.
@OsloFF
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@C_B_SHAHZADEH
❤131🫡10😱1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حسین طاهری، مداح :
اگه دارین مذاکره میکنید به ماهم بگین که حداقل تکلیف خودمونو تو این دورهم جمع شدنایِ شبانه بدونیم.
@C_B_SHAHZADEH
اگه دارین مذاکره میکنید به ماهم بگین که حداقل تکلیف خودمونو تو این دورهم جمع شدنایِ شبانه بدونیم.
@C_B_SHAHZADEH
🤩90🔥6😱2😐2
این بار فروش تو سبزه میدون نیست
ایشون رئیس جمهور یک کشور تاریخی چندین هزار ساله ست.
🔗 نگان (@negannegan55)
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
ایشون رئیس جمهور یک کشور تاریخی چندین هزار ساله ست.
🔗 نگان (@negannegan55)
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤42😐29🔥10😢7💔5🤩2
یک چیزایی هرگز از یاد نمیره…
مثل جنازه امیر ۲۱ ساله که غرق خون بود ولی لبخند میزد!
#امیر_ایزدی
Dawn
@C_B_SHAHZADEH
مثل جنازه امیر ۲۱ ساله که غرق خون بود ولی لبخند میزد!
#امیر_ایزدی
Dawn
@C_B_SHAHZADEH
😢171💔92❤12👍3🤩1👌1
🔴عراقچی: نقض آتش بس در یک جبهه، نقض آتش بس در تمام جبهه هاست
👈آتشبس میان ایران و ایالات متحده، بدون هیچ ابهامی، آتشبسی در تمامی جبههها، از جمله لبنان، محسوب میشود.
👈نقض این آتشبس در هر یک از جبههها، به منزله نقض آن در تمامی جبههها است.
👈ایالات متحده و اسرائیل مسئول پیامدهای هرگونه نقض این آتشبس خواهند بود.
@C_B_SHAHZADEH
👈آتشبس میان ایران و ایالات متحده، بدون هیچ ابهامی، آتشبسی در تمامی جبههها، از جمله لبنان، محسوب میشود.
👈نقض این آتشبس در هر یک از جبههها، به منزله نقض آن در تمامی جبههها است.
👈ایالات متحده و اسرائیل مسئول پیامدهای هرگونه نقض این آتشبس خواهند بود.
@C_B_SHAHZADEH
🤩83🎉8❤3👌2🔥1👏1😐1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپی تازه از جنایت قاتلان جمهوری اسلامی در شهر خرم آباد که بعد از ۵ ماه منتشر شده است.
در این ویدئو همانند کهریزک تهران ،حجم کشته ها در این محل در خرم آباد مشخص است که جانیان رژیم اسلامی دست به چه جنایتی در این شهر زده اند.
@C_B_SHAHZADEH
در این ویدئو همانند کهریزک تهران ،حجم کشته ها در این محل در خرم آباد مشخص است که جانیان رژیم اسلامی دست به چه جنایتی در این شهر زده اند.
@C_B_SHAHZADEH
😢145💔30❤5🔥1
برخی با عزت و احترام از سمت خود کنارهگیری میکنند، در حالی که برخی دیگر با رفتن، لکه ننگ و شرمساری دائمی از خود به جا میگذارند.
🔗 اسرائیل به فارسی (@IsraelPersian)
@C_B_SHAHZADEH
🔗 اسرائیل به فارسی (@IsraelPersian)
@C_B_SHAHZADEH
👍110💯6❤2
🔴 تصاویر اسحاق قالیباف هنگام مصرف مشروبات الکی و رقص تانگو با دختران...
عشق و حالش مال عن زاده هاشون
تیر جنگی برای بچه های ما
@C_B_SHAHZADEH
عشق و حالش مال عن زاده هاشون
تیر جنگی برای بچه های ما
@C_B_SHAHZADEH
😐101🔥29😱8❤4💯1
Forwarded from کامران راد ( قلم بیدار ) 🔏
هر فکر غلطی که دنبال میکنیم، جنایتی است که در حق نسلهای آینده مرتکب میشویم!!
همانطور که نسل پنجاه و هفت با فکرهای غلط تشکیل ارتش بی طبقه توحیدی، جمهوری دموکراتیک خلق ایران یا جمهوری اسلامی و ... این جنایت نیم قرنی را علیه ما و مملکت مان رقم زدند.
باید برای آینده این سرزمین مقابل حرف فکر غلطی قرار بگیریم و امروز هر گزینه ای جز حمایت از شاهزاده رضا پهلوی همان فکر غلط است با هر دیدگاه و عقیده ای و از زبان هر کسی ...
چرا هر فکری جز حمایت از شاهزاده رضا پهلوی فکر غلط است؟! چون نماد این انقلاب را نشانه خواهد رفت، چون یا باعث تداوم جمهوری اسلامی می شود یا موجب بی دولتی با فروپاشی رژیم.
#کامران_راد
🔏 @cafe_siasat
همانطور که نسل پنجاه و هفت با فکرهای غلط تشکیل ارتش بی طبقه توحیدی، جمهوری دموکراتیک خلق ایران یا جمهوری اسلامی و ... این جنایت نیم قرنی را علیه ما و مملکت مان رقم زدند.
باید برای آینده این سرزمین مقابل حرف فکر غلطی قرار بگیریم و امروز هر گزینه ای جز حمایت از شاهزاده رضا پهلوی همان فکر غلط است با هر دیدگاه و عقیده ای و از زبان هر کسی ...
چرا هر فکری جز حمایت از شاهزاده رضا پهلوی فکر غلط است؟! چون نماد این انقلاب را نشانه خواهد رفت، چون یا باعث تداوم جمهوری اسلامی می شود یا موجب بی دولتی با فروپاشی رژیم.
#کامران_راد
🔏 @cafe_siasat
💯83👍7❤4😐1
یادی کنیم از جاویدنام عزیزی که عضو ارتش و کماندو بود. این باشرف شب ۱۸دی قبل از اینکه بره خیابون گفت شما به زودی جاویدشاه را از بدنه میانی ارتش هم خواهید شنید. وی با چهارگلوله جنگی توسط مزدوران جمهوری اسلامی کشته شد.
#میلاد_معظمیگودرزی
@C_B_SHAHZADEH
#میلاد_معظمیگودرزی
@C_B_SHAHZADEH
❤155💔76🫡10😢6