کمپین بازگشت شاهزاده
34K subscribers
89.1K photos
76.9K videos
465 files
45.9K links
https://telegram.me/C_B_SHAHZADEH
کانال کمپین👆
https://t.me/joinchat/QGibi-Oc3jFYRx5E
ابرگروه کمپین👆

https://twitter.com/payandeiranam
توییتر کمپین👆
Download Telegram
*☑️ عزّت یا ذلّت؟!*


🔴 این داستان واقعی است و در زندگی من اتفاق افتاده است.

سال ۵۸ که خدمت نظام وظیفه‌ام در *"سپاه‌دانش"* را تمام کردم، به یک دیپلمه بیکار تبدیل شدم.

تا پیدا کردن شغل (در سال اول انقلاب) که جایی فراخوان استخدام نبود، چون ازدواج کرده بودم و خرج خانواده بر عهده‌ام بود، به شغل عَملگی‌وفَعلگی مشغول شدم.

🟦 همسرم درست در روز اعلام درگذشت آیت‌الله‌طالقانی،
موقع وضع‌حمل‌اش بود.
و من فقط ۱۰۰ تومان پس انداز داشتم!

تصمیم گرفتم همسرم را به بیمارستانی در لنگرود ببرم.

🟦 آن موقع خودروهای بنز مشکی‌رنگ، مسافرکش مسیر 《رشت_چالوس》 بودند.

راننده، من و همسرم و مادرم را سوار کرد.
وقتی داستان زندگی‌ام را درددل کردم، گفت: چرا خانم‌ات را به *"بیمارستان حمایت از مادران رشت"* نمی‌بری؟

نمی‌دانستم *آن‌جا، همان بیمارستان حمایت از مادران فرحپهلوی"* است!

اول فکر کردم پول‌ام کفایت نمی‌کند.
🔴 راننده گفت:
اگر راضی باشی، به رشت برویم.
گفتم: باشه، برویم.

ما را یک‌راست برد بیمارستان.

پرستار، با تخت‌روان (برانکار) همسرم را از من تحویل گرفت و یک کارت، و پاکتی (که یک نخ به آن بسته بود) به من داد و گفت:
فردا تلفن بزن، بیا نوزادت را ببر.

🟦 با مادرم (با همان بنز) به رودسر برگشتم.

در راه برگشت، پاکت را باز کردم،
۵۰ تومان پول بود و یک کارت که حاوی شماره تلفن بیمارستان و کد پذیرش بود.

🟦 وقتی راننده، ما را رودسر پیاده کرد، گفتم:
کرایه‌اش چقدر است؟
گفت: کرایه امروز و فردا را از پذیرش بیمارستان گرفته‌ام، انگار به تو هم ۳۰تومان هدیه تولد نوزاد داده‌اند.😉

خواستم خداحافظی کنم، گفت:
فردا ساعت ۲ بعدازظهر در همین‌جا منتظرتان هستم که برویم و نوزادت را بیاوریم.
((فهمیدم کرایه رفت‌وبرگشت ِ فردا را هم به او پرداخته‌اند!!!))

🔴 فردای آن‌روز، با مادرم سوار بنز او شدیم و رفتیم بیمارستان.

توی بیمارستان، من منتظر بودم...
که پرستاری شماره‌ای را خواند.
متوجه نشدم که این، همان شماره‌ی داخل کارت است.

🟦 چند بار خواند و با مهربانی به طرف چند نیمکت رفت و اسم دخترم را به‌زبان می‌آورد.

من متوجه شدم و گفتم: دختر منه.

گفت: بیا نوزادت را با مادرش ببر.

خوشحال شدم و با مادرم رفتیم داخل بخش.
در ایستگاه پرستاری، یک ساک‌بچه هم به من دادند و یک کتاب تحت عنوان: *《چگونگی نگهداری نوزاد》* که مُصوّر بود.

🟦 از درب بیمارستان که خواستیم خارج شویم، نگهبان به ما تبریک گفت و به همسرم (که نوزاد بغلش بود) گفت:
تا جایی که امکان دارد، نوزاد از شیرمادر استفاده کند.

راننده (که پیاده شده‌بود) یک کارتن بزرگ را در صندوق‌عقب گذاشت و حرکت کردیم.

🟦 از او پرسیدم:
توی کارتن چیه؟
گفت: ۲۴ قوطی شیرخشک.
گفتم: چقدر شد؟
گفت: پولی نبود، هدیه *#فرح‌پهلوی* به مادران است!

معلوم بود بودجه‌ی کلیه هزینه‌ها، از سال‌ها قبل، و از جانب بنیادهای‌خیریه، تأمین و برنامه‌ریزی شده بوده و کارکنان بیمارستان، هنوز از هدایا و اندوخته‌ی دفتر فرحپهلوی ذخیره داشتند...

🟦 هم نوزادی سالم داشتم،
هم ۱۰۰تومان خودم را،
هم ۵۰ تومان هدیه را،
هم ۲۴ قوطی شیرخشک،
و هم خرج سفر را پرداخته‌بودند.

خدماتی که در هیچ کشور ثروتمندی در جهان، ارائه نمیشد
لعنت به نسل ۵۷

@C_B_SHAHZADEH
👍25864😢44👌7💯3❤‍🔥1😐1