هوش مسئله ای عمیقا سیاسی است عنوان مقاله ای از استیون کیو که علی حاتمیان آن را ترجمه کرده است.
از بردگی تا استعمار، رهاوردِ انسانهای باهوش در عرصۀ سیاست، کلکسیونی از سرکوب و تبعیض است
@Diiaazepam
از بردگی تا استعمار، رهاوردِ انسانهای باهوش در عرصۀ سیاست، کلکسیونی از سرکوب و تبعیض است
@Diiaazepam
قسمت اول
زمانیکه من در آزمون هوش شرکت کردم تا جایگاهم در جهان مشخص شود، این ایده که هوش نیز مانند فشار خون و اندازۀ کفش قابل کمّیسازی است، بهسختی، صد سال قدمت داشت؛ اما چنین برداشتی از هوش بهعنوان عاملی که مرتبۀ فرد را در جهان مشخص میکند بسیار قدیمیتر است. این فکر مانند رشتهای در تفکر غربی، از افلاطون تا نخستوزیر کنونی انگلستان، ترزا می، جریان داشته است. درواقع گفتنِ اینکه فردی باهوش نیست هرگز بیانی ساده از تواناییهای ذهنی او نیست، بلکه همواره نشان از داوری جمعی دربارۀ کارهایی دارد که او مجاز به انجام آنهاست. به بیان دیگر، هوش چیزی کاملاً سیاسی است.
این رتبهبندی بر اساس هوش گاه معقول به نظر میرسد، چرا که ما انسانها به پزشکان، مهندسان و حکمرانانی نیاز داریم که احمق و کمهوش نباشند، اما ماجرا جنبۀ تاریکی هم دارد؛ زیرا همانطور که توانایی عملیِ فرد عاملی تعیینکننده است، هوش او (یا فقدان آن) نیز برای تصمیمگیری دربارۀ اینکه میتوانیم چه بر سرش آوریم به کار گرفته میشود. در طول تاریخ تمدن غرب، آنها که کمهوش تلقی شدهاند در نتیجۀ این قضاوت مورد بهرهکشی قرار گرفتهاند، برده شدهاند، عقیم شدهاند و به قتل رسیدهاند (حتی خورده شدهاند، اگر موجوداتِ غیرانسانی و حیوانات را نیز در این تحلیل جای دهیم).
این داستانی قدیمی و درواقع باستانی است، اما داستان با ورود به قرن بیستم و پیوستن عنصر تازهای به این روند جذابتر هم میشود؛ این عنصر تازه هوش مصنوعی است. در سالهای اخیر، پیشرفتهای صورتگرفته در هوش مصنوعی به سطوح قابل توجهی رسیدهاند و بسیاری از متخصصان باور دارند که این پیشرفتها بهزودی از این هم بیشتر خواهند شد. متخصصان این حوزه حیران و هیجانزدهاند و پیامهای توییتری مداومی دراینباره ارسال میکنند. برای درک اینکه چرا ما به این مسئله اهمیت میدهیم و چرا از آن میترسیم، باید هوش را بهعنوان مفهومی سیاسی درک کنیم و بهطور مشخص تاریخ طولانی آن را بهمثابۀ پایه و اساسی برای سلطه درک نماییم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
زمانیکه من در آزمون هوش شرکت کردم تا جایگاهم در جهان مشخص شود، این ایده که هوش نیز مانند فشار خون و اندازۀ کفش قابل کمّیسازی است، بهسختی، صد سال قدمت داشت؛ اما چنین برداشتی از هوش بهعنوان عاملی که مرتبۀ فرد را در جهان مشخص میکند بسیار قدیمیتر است. این فکر مانند رشتهای در تفکر غربی، از افلاطون تا نخستوزیر کنونی انگلستان، ترزا می، جریان داشته است. درواقع گفتنِ اینکه فردی باهوش نیست هرگز بیانی ساده از تواناییهای ذهنی او نیست، بلکه همواره نشان از داوری جمعی دربارۀ کارهایی دارد که او مجاز به انجام آنهاست. به بیان دیگر، هوش چیزی کاملاً سیاسی است.
این رتبهبندی بر اساس هوش گاه معقول به نظر میرسد، چرا که ما انسانها به پزشکان، مهندسان و حکمرانانی نیاز داریم که احمق و کمهوش نباشند، اما ماجرا جنبۀ تاریکی هم دارد؛ زیرا همانطور که توانایی عملیِ فرد عاملی تعیینکننده است، هوش او (یا فقدان آن) نیز برای تصمیمگیری دربارۀ اینکه میتوانیم چه بر سرش آوریم به کار گرفته میشود. در طول تاریخ تمدن غرب، آنها که کمهوش تلقی شدهاند در نتیجۀ این قضاوت مورد بهرهکشی قرار گرفتهاند، برده شدهاند، عقیم شدهاند و به قتل رسیدهاند (حتی خورده شدهاند، اگر موجوداتِ غیرانسانی و حیوانات را نیز در این تحلیل جای دهیم).
این داستانی قدیمی و درواقع باستانی است، اما داستان با ورود به قرن بیستم و پیوستن عنصر تازهای به این روند جذابتر هم میشود؛ این عنصر تازه هوش مصنوعی است. در سالهای اخیر، پیشرفتهای صورتگرفته در هوش مصنوعی به سطوح قابل توجهی رسیدهاند و بسیاری از متخصصان باور دارند که این پیشرفتها بهزودی از این هم بیشتر خواهند شد. متخصصان این حوزه حیران و هیجانزدهاند و پیامهای توییتری مداومی دراینباره ارسال میکنند. برای درک اینکه چرا ما به این مسئله اهمیت میدهیم و چرا از آن میترسیم، باید هوش را بهعنوان مفهومی سیاسی درک کنیم و بهطور مشخص تاریخ طولانی آن را بهمثابۀ پایه و اساسی برای سلطه درک نماییم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
قسمت دوم
داستان هوش با افلاطون آغاز شده است. او در تمام نوشتههایش ارزش بسیار والایی برای تفکر قائل است و (از دهان سقراط) اعلام میکند که زندگیِ نیازموده ارزش زیستن ندارد. افلاطون در میان جهانی آکنده از اسطوره و رازباوری۱ برخاست تا حرف تازهای بگوید: اینکه حقیقت تنها از راهِ عقل بنا نهاده میشود؛ همان دیدگاهی که امروز کارکرد هوش تلقی میشود. این نگاهْ افلاطون را به نتیجهگیری مشهورش در جمهوری هدایت میکند که «حکمران ایدئال» همان «فیلسوفشاه» است؛ چرا که تنها فیلسوف میتواند بر اساس نظم صحیح اشیا عمل کند. بدینگونه افلاطون اعلام میکند که تنها باهوشترین فرد شایستۀ حکومت بر دیگران است که درواقع نوعی شایستهسالاری بر اساس هوش محسوب میشود.
این ایده در زمان خود ایدهای انقلابی بود. آتن داشت دموکراسی یا همان حاکمیت مردم را تجربه میکرد، اما آتنیها برای اینکه عضوی از این «مردم» به شمار آیند باید مذکر میبودند و نه ضرورتاً باهوش. در مناطق دیگر نیز طبقۀ حاکم از کسانی تشکیل میشد که یا در میان نخبگان موروثی بالیده بودند (آریستوکراسی) یا باور داشتند دستورات الهی را دریافت میکنند (تئوکراسی) یا بر اساس زور عریان (تیرانی) به قدرت رسیده بودند.
ایدۀ تازۀ افلاطون در گوشهای مشتاق روشنفکران آن دوران ازجمله شاگرد او، یعنی ارسطو، زنگ زد. البته ارسطو دیدگاهی عملگراتر داشت و متفکری بود با گرایش به تقسیم و طبقهبندی. او ایدۀ اولویت عقل را از افلاطون اخذ کرد و آن را برای آنچه باور داشت سلسلهمراتب طبیعی جامعه است به کار گرفت. ارسطو در کتاب سیاست توضیح میدهد: «اینکه برخی باید حکمرانی کنند و دیگران از آنها تبعیت نمایند، صرفاً برآمده از مصلحت و نیاز نیست، بلکه امری ضروری است؛ زیرا برخی افراد از لحظۀ تولد نشان تبعیت و پیروی در خود دارند و برخی نشان حکمرانی». آنچه حکمران را از دیگران متمایز میسازد دارابودن «عنصر عقلانی» است. مردان آموزشدیده از این ویژگی بیش از سایرین برخوردار هستند و به همین سبب بهصورت طبیعی حاکم بر زناناند. از آنسو مردانی که توانایی استفاده از نیروی بدنشان را دارند طبعاً برده هستند. با پایینرفتن از نردبان عقلانیت به حیوانات میرسیم. موجوداتی آنچنان نادان که بهترین شرایط برایشان این است که تحت کنترل انسانها باشند.
بنابراین از سحرگاه تاریخ بشری تا به امروز، ما هوش را برای انسان فرهیخته و مذکر اروپایی به رسمیت شناختهایم. این تحلیل به برهانی منتهی شده است به سود حق سلطۀ مردان سفید بر زنان، طبقات فرودست، مردمان غیرمتمدن و حیوانات. درحالیکه افلاطون به سود غلبۀ عقل استدلال میکرد و آن را در چارچوب نوعی آرمانشهر نیازموده جای میداد. تنها یک نسل پس از او، ارسطو حاکمیت انسان متفکر را امری بدیهی و طبیعی اعلام کرد.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
داستان هوش با افلاطون آغاز شده است. او در تمام نوشتههایش ارزش بسیار والایی برای تفکر قائل است و (از دهان سقراط) اعلام میکند که زندگیِ نیازموده ارزش زیستن ندارد. افلاطون در میان جهانی آکنده از اسطوره و رازباوری۱ برخاست تا حرف تازهای بگوید: اینکه حقیقت تنها از راهِ عقل بنا نهاده میشود؛ همان دیدگاهی که امروز کارکرد هوش تلقی میشود. این نگاهْ افلاطون را به نتیجهگیری مشهورش در جمهوری هدایت میکند که «حکمران ایدئال» همان «فیلسوفشاه» است؛ چرا که تنها فیلسوف میتواند بر اساس نظم صحیح اشیا عمل کند. بدینگونه افلاطون اعلام میکند که تنها باهوشترین فرد شایستۀ حکومت بر دیگران است که درواقع نوعی شایستهسالاری بر اساس هوش محسوب میشود.
این ایده در زمان خود ایدهای انقلابی بود. آتن داشت دموکراسی یا همان حاکمیت مردم را تجربه میکرد، اما آتنیها برای اینکه عضوی از این «مردم» به شمار آیند باید مذکر میبودند و نه ضرورتاً باهوش. در مناطق دیگر نیز طبقۀ حاکم از کسانی تشکیل میشد که یا در میان نخبگان موروثی بالیده بودند (آریستوکراسی) یا باور داشتند دستورات الهی را دریافت میکنند (تئوکراسی) یا بر اساس زور عریان (تیرانی) به قدرت رسیده بودند.
ایدۀ تازۀ افلاطون در گوشهای مشتاق روشنفکران آن دوران ازجمله شاگرد او، یعنی ارسطو، زنگ زد. البته ارسطو دیدگاهی عملگراتر داشت و متفکری بود با گرایش به تقسیم و طبقهبندی. او ایدۀ اولویت عقل را از افلاطون اخذ کرد و آن را برای آنچه باور داشت سلسلهمراتب طبیعی جامعه است به کار گرفت. ارسطو در کتاب سیاست توضیح میدهد: «اینکه برخی باید حکمرانی کنند و دیگران از آنها تبعیت نمایند، صرفاً برآمده از مصلحت و نیاز نیست، بلکه امری ضروری است؛ زیرا برخی افراد از لحظۀ تولد نشان تبعیت و پیروی در خود دارند و برخی نشان حکمرانی». آنچه حکمران را از دیگران متمایز میسازد دارابودن «عنصر عقلانی» است. مردان آموزشدیده از این ویژگی بیش از سایرین برخوردار هستند و به همین سبب بهصورت طبیعی حاکم بر زناناند. از آنسو مردانی که توانایی استفاده از نیروی بدنشان را دارند طبعاً برده هستند. با پایینرفتن از نردبان عقلانیت به حیوانات میرسیم. موجوداتی آنچنان نادان که بهترین شرایط برایشان این است که تحت کنترل انسانها باشند.
بنابراین از سحرگاه تاریخ بشری تا به امروز، ما هوش را برای انسان فرهیخته و مذکر اروپایی به رسمیت شناختهایم. این تحلیل به برهانی منتهی شده است به سود حق سلطۀ مردان سفید بر زنان، طبقات فرودست، مردمان غیرمتمدن و حیوانات. درحالیکه افلاطون به سود غلبۀ عقل استدلال میکرد و آن را در چارچوب نوعی آرمانشهر نیازموده جای میداد. تنها یک نسل پس از او، ارسطو حاکمیت انسان متفکر را امری بدیهی و طبیعی اعلام کرد.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
قسمت سوم
نیازی به گفتن نیست که، بیش از دو هزار سال بعد، قطاری که این فیلسوفان در عرصۀ تفکر به راه انداختند از خط خارج شده است. فیلسوف متأخر و محافظهکار استرالیایی، وال پلاموود، مینویسد این غولهای فلسفۀ یونانی مجموعهای از دوگانههای بههمپیوسته را مستقر ساختند که همچنان بر تفکر ما حکمفرماست؛ مقولات متضادی چون هوش/بلاهت، عقلانی/احساسی و ذهن/بدن که بهنحوی آشکار یا پنهان به مقولات دیگری چون مذکر/مؤنث، متمدن/بدوی و انسان/حیوان پیوستهاند. این دوگانهها بهلحاظ ارزشی خنثی نیستند، اما در چارچوب دوگانۀ وسیعتری قرار میگیرند که ارسطو آن را آشکارا نشان داده است: دوگانۀ سلطهگر/سلطهپذیر یا ارباب/بنده. این دوگانهها در کنار یکدیگر روابط سلطهای مانند پدرسالاری یا بردگی را بهعنوان بخشی طبیعی از نظم اشیا آشکار میکنند.
آغازگرِ فلسفۀ مدرن غربی را اغلب آن دوئالیستِ بزرگ، یعنی رنه دکارت، میدانند. دکارت، برخلاف ارسطو، حتی در انتهای زنجیرۀ روبهکاهشِ هوش جایی برای حیوانات قائل نبود. بنابر ادعای دکارت، شناخت تنها از آنِ بشر است. سخن او بازتابی از هزار سال الهیات مسیحی بود که در آن هوش به یکی از خواص روح بدل شد؛ بارقهای الهی تنها برای آنهایی که آنقدر خوششانس هستند که بهصورت خداوند و مطابق با تصویر او ساخته شوند. دکارت طبیعت را کاملاً بدون عقل تلقی میکرد و به همین دلیل آن را فاقد ارزشهای ذاتی میدانست. بدینترتیب، سرکوب و سلطه بر دیگر انواع موجودات بدون هرگونه احساس گناه مشروعیت مییافت.
این ایده که هوش عامل تعریفکنندۀ انسانیت است تا دوران روشنگری نیز ادامه یافت. کانت، که احتمالاً مهمترین متفکر اخلاق از زمان یونان باستان است، با آغوشی باز از این ایده استقبال کرد. از دید کانت، فقط موجودات خردمند از جایگاهی اخلاقی برخوردارند. موجودات عقلانی را باید «اشخاص» نامید و آنها را «غایات فینفسه» تلقی کرد. درحالیکه موجودات غیرعاقل صرفاً ارزشی نسبی در مقام ابزار دارند و به همین سبب «شیء» خوانده میشوند. ما اجازه داریم هرچه میخواهیم با این موجودات انجام دهیم.
در تلقی کانت، موجود خردمند (که امروز آن را موجود هوشمند مینامیم) ارزش و مرتبۀ بینهایتی دارد، درحالیکه موجود غیرعاقل یا غیرهوشمند چنین ارزشی ندارد. استدلالهای او در این خصوص بسیار ماهرانه و جالبتوجه هستند، اما درنهایت کانت نیز به نتیجهگیری مشابهی با ارسطو میرسد: اینکه در جهان اربابانی بالطبع و بردگانی بالطبع وجود دارند و هوش همان عاملی است که این دو را از یکدیگر متمایز میکند.
این مسیر تفکر در ادامه گسترش یافته و به جزء محوری منطق استعمار بدل شد. استدلال استعماری بر اساس عقل بدینگونه بیان میشود که مردمان غیرسفید از هوش کمتری برخوردارند و درنتیجه، فاقد صلاحیت لازم برای حکمرانی بر خویش و سرزمینشان هستند. بهاینترتیب، نابودی فرهنگ این مردمان و تصاحب قلمرو آنها کاملاً مشروع و حتی بهعنوان نوعی وظیفه بر دوش مردمان سفید گذاشته شده است. بهعلاوه، از آنجا که هوشمندیْ انسانیتِ افراد را تعریف میکند، هوشمندیِ کمتر سبب میشود این افراد کمتر انسان باشند؛ لذا آنها از منزلت اخلاقی کامل برخوردار نیستند و کشتن یا بهبردگیگرفتن آنها امری مطلوب و پذیرفته است.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
نیازی به گفتن نیست که، بیش از دو هزار سال بعد، قطاری که این فیلسوفان در عرصۀ تفکر به راه انداختند از خط خارج شده است. فیلسوف متأخر و محافظهکار استرالیایی، وال پلاموود، مینویسد این غولهای فلسفۀ یونانی مجموعهای از دوگانههای بههمپیوسته را مستقر ساختند که همچنان بر تفکر ما حکمفرماست؛ مقولات متضادی چون هوش/بلاهت، عقلانی/احساسی و ذهن/بدن که بهنحوی آشکار یا پنهان به مقولات دیگری چون مذکر/مؤنث، متمدن/بدوی و انسان/حیوان پیوستهاند. این دوگانهها بهلحاظ ارزشی خنثی نیستند، اما در چارچوب دوگانۀ وسیعتری قرار میگیرند که ارسطو آن را آشکارا نشان داده است: دوگانۀ سلطهگر/سلطهپذیر یا ارباب/بنده. این دوگانهها در کنار یکدیگر روابط سلطهای مانند پدرسالاری یا بردگی را بهعنوان بخشی طبیعی از نظم اشیا آشکار میکنند.
آغازگرِ فلسفۀ مدرن غربی را اغلب آن دوئالیستِ بزرگ، یعنی رنه دکارت، میدانند. دکارت، برخلاف ارسطو، حتی در انتهای زنجیرۀ روبهکاهشِ هوش جایی برای حیوانات قائل نبود. بنابر ادعای دکارت، شناخت تنها از آنِ بشر است. سخن او بازتابی از هزار سال الهیات مسیحی بود که در آن هوش به یکی از خواص روح بدل شد؛ بارقهای الهی تنها برای آنهایی که آنقدر خوششانس هستند که بهصورت خداوند و مطابق با تصویر او ساخته شوند. دکارت طبیعت را کاملاً بدون عقل تلقی میکرد و به همین دلیل آن را فاقد ارزشهای ذاتی میدانست. بدینترتیب، سرکوب و سلطه بر دیگر انواع موجودات بدون هرگونه احساس گناه مشروعیت مییافت.
این ایده که هوش عامل تعریفکنندۀ انسانیت است تا دوران روشنگری نیز ادامه یافت. کانت، که احتمالاً مهمترین متفکر اخلاق از زمان یونان باستان است، با آغوشی باز از این ایده استقبال کرد. از دید کانت، فقط موجودات خردمند از جایگاهی اخلاقی برخوردارند. موجودات عقلانی را باید «اشخاص» نامید و آنها را «غایات فینفسه» تلقی کرد. درحالیکه موجودات غیرعاقل صرفاً ارزشی نسبی در مقام ابزار دارند و به همین سبب «شیء» خوانده میشوند. ما اجازه داریم هرچه میخواهیم با این موجودات انجام دهیم.
در تلقی کانت، موجود خردمند (که امروز آن را موجود هوشمند مینامیم) ارزش و مرتبۀ بینهایتی دارد، درحالیکه موجود غیرعاقل یا غیرهوشمند چنین ارزشی ندارد. استدلالهای او در این خصوص بسیار ماهرانه و جالبتوجه هستند، اما درنهایت کانت نیز به نتیجهگیری مشابهی با ارسطو میرسد: اینکه در جهان اربابانی بالطبع و بردگانی بالطبع وجود دارند و هوش همان عاملی است که این دو را از یکدیگر متمایز میکند.
این مسیر تفکر در ادامه گسترش یافته و به جزء محوری منطق استعمار بدل شد. استدلال استعماری بر اساس عقل بدینگونه بیان میشود که مردمان غیرسفید از هوش کمتری برخوردارند و درنتیجه، فاقد صلاحیت لازم برای حکمرانی بر خویش و سرزمینشان هستند. بهاینترتیب، نابودی فرهنگ این مردمان و تصاحب قلمرو آنها کاملاً مشروع و حتی بهعنوان نوعی وظیفه بر دوش مردمان سفید گذاشته شده است. بهعلاوه، از آنجا که هوشمندیْ انسانیتِ افراد را تعریف میکند، هوشمندیِ کمتر سبب میشود این افراد کمتر انسان باشند؛ لذا آنها از منزلت اخلاقی کامل برخوردار نیستند و کشتن یا بهبردگیگرفتن آنها امری مطلوب و پذیرفته است.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
قسمت چهارم
همین منطق در ارتباط با زنان نیز به کار گرفته میشود. زنان بیش از آن دمدمیمزاج و احساساتی تلقی میشوند که از امتیازات «مرد عاقل» برخوردار باشند. چنانکه جوآنا بورک از دانشگاه بربک لندن نشان داده است، در بریتانیای قرن نوزدهم، زنان حتی کمتر از حیوانات اهلی تحت محافظت و حمایت قانون قرار داشتند. بر این اساس، شاید جای تعجب نباشد که هوش رسمی در طول دههها، بیش از آنکه درمانی برای سرکوب زنان باشد، در مقام عامل تشدیدکنندۀ نابرابری عمل کرده است.
معیارهای هوش برای توجیه برخی از شدیدترین نمونههای وحشیگری در تاریخ به کار گرفته شده است. بااینحال، حاکمیت عقل همواره منتقدان خود را داشته است. از دیوید هیوم تا فردریش نیچه و از زیگموند فروید تا پسامدرنیسم، سنتهای فلسفی متعددی بودهاند که این مفهوم را به چالشکشیدهاند. این سنتها نمیپذیرند که ما تا بدان حد که تصور میکنیم هوشمند باشیم یا هوش بالاترین فضیلت بشری باشد.
شایستهسالاریِ مبتنی بر هوش همواره یکی از تلقیهای مرتبط با ارزش اجتماعی بوده است و البته یکی از اثرگذارترین آنها. ورود به مدارس و حرفههای خاصی چون خدمات کشوری بریتانیا بر اساس آزمونهای هوش صورت میگیرد، اما دیگر عرصهها به معیارهای دیگری چون خلاقیت یا روح کارآفرینی اهمیت بیشتری میدهند. گرچه ما همواره امیدواریم که مدیران دولتی افراد باهوشی باشند، اما همیشه سیاستمدارانِ ظاهراً باهوشتر را انتخاب نمیکنیم.
باری، وقتی به این مسئله میاندیشیم که هوش در طول دو هزار سال گذشته برای توجیه امتیاز و سلطۀ گروهی خاص به کار گرفته شده است، آیا تعجبی دارد که چشمانداز نزدیک و حتمی از حضور رباتهای فوق هوشمند ما را به هراس اندازد؟
از فیلم «۲۰۰۱؛ یک اودیسۀ فضایی» تا مجموعه فیلمهای «نابودگر»، نویسندگان دربارۀ قیامِ ماشینها علیه انسان خیالپردازی کردهاند. حال میتوانیم علت این دیدگاه را دریابیم. اگر تا پیش از این باور داشتیم که بالاترین مدارج جامعه باید به برجستهترین مغزها واگذار شوند، حال باید انتظار داشته باشیم که توسط رباتهایی با توان هوشی بیشتر به موجوداتی زائد بدل گردیم و به پایین هرم جامعه رانده شویم. با پذیرش این ایده که باهوشترینها از حق استثمار و سلطه بر افرادی کمهوشتر برخوردارند، طبیعی است که از تبدیلشدن به بردگان مخلوقات فوقالعاده باهوش خود در هراس باشیم. درحقیقت اگر موقعیت کنونی، قدرت و ثروت خود را بر اساس هوش توجیه میکنیم، آنگاه قابل درک است که هوش مصنوعیِ فرادست خود را بهمنزلۀ خطری وجودی تلقی نماییم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
همین منطق در ارتباط با زنان نیز به کار گرفته میشود. زنان بیش از آن دمدمیمزاج و احساساتی تلقی میشوند که از امتیازات «مرد عاقل» برخوردار باشند. چنانکه جوآنا بورک از دانشگاه بربک لندن نشان داده است، در بریتانیای قرن نوزدهم، زنان حتی کمتر از حیوانات اهلی تحت محافظت و حمایت قانون قرار داشتند. بر این اساس، شاید جای تعجب نباشد که هوش رسمی در طول دههها، بیش از آنکه درمانی برای سرکوب زنان باشد، در مقام عامل تشدیدکنندۀ نابرابری عمل کرده است.
معیارهای هوش برای توجیه برخی از شدیدترین نمونههای وحشیگری در تاریخ به کار گرفته شده است. بااینحال، حاکمیت عقل همواره منتقدان خود را داشته است. از دیوید هیوم تا فردریش نیچه و از زیگموند فروید تا پسامدرنیسم، سنتهای فلسفی متعددی بودهاند که این مفهوم را به چالشکشیدهاند. این سنتها نمیپذیرند که ما تا بدان حد که تصور میکنیم هوشمند باشیم یا هوش بالاترین فضیلت بشری باشد.
شایستهسالاریِ مبتنی بر هوش همواره یکی از تلقیهای مرتبط با ارزش اجتماعی بوده است و البته یکی از اثرگذارترین آنها. ورود به مدارس و حرفههای خاصی چون خدمات کشوری بریتانیا بر اساس آزمونهای هوش صورت میگیرد، اما دیگر عرصهها به معیارهای دیگری چون خلاقیت یا روح کارآفرینی اهمیت بیشتری میدهند. گرچه ما همواره امیدواریم که مدیران دولتی افراد باهوشی باشند، اما همیشه سیاستمدارانِ ظاهراً باهوشتر را انتخاب نمیکنیم.
باری، وقتی به این مسئله میاندیشیم که هوش در طول دو هزار سال گذشته برای توجیه امتیاز و سلطۀ گروهی خاص به کار گرفته شده است، آیا تعجبی دارد که چشمانداز نزدیک و حتمی از حضور رباتهای فوق هوشمند ما را به هراس اندازد؟
از فیلم «۲۰۰۱؛ یک اودیسۀ فضایی» تا مجموعه فیلمهای «نابودگر»، نویسندگان دربارۀ قیامِ ماشینها علیه انسان خیالپردازی کردهاند. حال میتوانیم علت این دیدگاه را دریابیم. اگر تا پیش از این باور داشتیم که بالاترین مدارج جامعه باید به برجستهترین مغزها واگذار شوند، حال باید انتظار داشته باشیم که توسط رباتهایی با توان هوشی بیشتر به موجوداتی زائد بدل گردیم و به پایین هرم جامعه رانده شویم. با پذیرش این ایده که باهوشترینها از حق استثمار و سلطه بر افرادی کمهوشتر برخوردارند، طبیعی است که از تبدیلشدن به بردگان مخلوقات فوقالعاده باهوش خود در هراس باشیم. درحقیقت اگر موقعیت کنونی، قدرت و ثروت خود را بر اساس هوش توجیه میکنیم، آنگاه قابل درک است که هوش مصنوعیِ فرادست خود را بهمنزلۀ خطری وجودی تلقی نماییم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
قسمت آخر
دغدغۀ آنچه ما با هوش مصنوعی خواهیم کرد از دغدغۀ آنچه هوش مصنوعی ممکن است بهخودیخود انجام دهد مهمتر است، چرا که بهکارگیریِ هوش مصنوعی توسط ما انسانها علیه یکدیگر یا تکیۀ بیشازحد بر آن احتمال بیشتری دارد. مانند داستان «شاگرد جادوگر»، اگر هوش مصنوعی به آسیبی بینجامد، احتمالاً به این سبب است که ما با نیت خیر اهدافی بداندیشانه را برای آنها تعریف کردهایم، نه به این سبب که خود آنها آرزوی تسلط بر ما را داشتهاند. درواقع بلاهت طبیعی و نه هوش مصنوعی همچنان بزرگترین خطر است.
تأمل و گمانهزنی دربارۀ این نکته فینفسه جالبتوجه است که اگر مقولۀ هوش را بهنحو دیگری بنگریم، هوش مصنوعی چه وضعیتی خواهد یافت. افلاطون باور داشت که فیلسوفان باید پادشاهی را به ریشخند بگیرند، چرا که آنها بهطور طبیعی تأمل دربارۀ بشریت را به میل تسلط بر او ترجیح میدهند. در سنتهای دیگر، بهویژه سنتهای شرقی، انسان هوشمند کسی است که دامهای گستردۀ پیش پای قدرت را بهعنوان نشانههای غرور و پوچی مذمت میکند. از دید آنها هوشمند کسی است که ابتذال و رنج روزمرگی را از پیش پای خویش برمیدارد.
تصور کنید اگر این دیدگاهها گسترش یابد، اگر ما باور پیدا کنیم که مردمان هوشمند آنهایی نیستند که ادعای حق حاکمیت دارند، بلکه آنهایی هستند که در مکانهای دورافتاده به مدیتیشن مشغولاند تا خود را از امیال اینجهانی رهایی بخشند؛ یا اگر باور داشته باشیم که باهوشترینها کسانی هستند که برای گستراندن صلح و روشنایی به میان مردم باز میگردند، آنگاه با چنین تصویری آیا باز هم از رباتهای باهوشتر از خود احساس ترس خواهیم کرد؟
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
دغدغۀ آنچه ما با هوش مصنوعی خواهیم کرد از دغدغۀ آنچه هوش مصنوعی ممکن است بهخودیخود انجام دهد مهمتر است، چرا که بهکارگیریِ هوش مصنوعی توسط ما انسانها علیه یکدیگر یا تکیۀ بیشازحد بر آن احتمال بیشتری دارد. مانند داستان «شاگرد جادوگر»، اگر هوش مصنوعی به آسیبی بینجامد، احتمالاً به این سبب است که ما با نیت خیر اهدافی بداندیشانه را برای آنها تعریف کردهایم، نه به این سبب که خود آنها آرزوی تسلط بر ما را داشتهاند. درواقع بلاهت طبیعی و نه هوش مصنوعی همچنان بزرگترین خطر است.
تأمل و گمانهزنی دربارۀ این نکته فینفسه جالبتوجه است که اگر مقولۀ هوش را بهنحو دیگری بنگریم، هوش مصنوعی چه وضعیتی خواهد یافت. افلاطون باور داشت که فیلسوفان باید پادشاهی را به ریشخند بگیرند، چرا که آنها بهطور طبیعی تأمل دربارۀ بشریت را به میل تسلط بر او ترجیح میدهند. در سنتهای دیگر، بهویژه سنتهای شرقی، انسان هوشمند کسی است که دامهای گستردۀ پیش پای قدرت را بهعنوان نشانههای غرور و پوچی مذمت میکند. از دید آنها هوشمند کسی است که ابتذال و رنج روزمرگی را از پیش پای خویش برمیدارد.
تصور کنید اگر این دیدگاهها گسترش یابد، اگر ما باور پیدا کنیم که مردمان هوشمند آنهایی نیستند که ادعای حق حاکمیت دارند، بلکه آنهایی هستند که در مکانهای دورافتاده به مدیتیشن مشغولاند تا خود را از امیال اینجهانی رهایی بخشند؛ یا اگر باور داشته باشیم که باهوشترینها کسانی هستند که برای گستراندن صلح و روشنایی به میان مردم باز میگردند، آنگاه با چنین تصویری آیا باز هم از رباتهای باهوشتر از خود احساس ترس خواهیم کرد؟
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
دوستان عزیز مطالبی که با عنوان #مقاله #جامعه_شناسي #نيچه_شناس و #فلسفه در کانال گذاشته می شود را حتما مطالعه کنید.
Schindler @Diiaazepam
Schindler @Diiaazepam
٢ درصد از مردم؛
می اندیشند،
٣ درصد فکر می کنند
که می اندیشند
و ٩۵ درصد حاضرند بمیرند
اما فکر نکنند...
🕴 جورج برنارد شاو
Nemo @Diiaazepam
می اندیشند،
٣ درصد فکر می کنند
که می اندیشند
و ٩۵ درصد حاضرند بمیرند
اما فکر نکنند...
🕴 جورج برنارد شاو
Nemo @Diiaazepam
اما وادي ديگري هست كه هميشه ميتوانيم احساسات صادقانه را در آن تجربه كنيم_محضر دوست.آنجا خود پسنديهاي حقيرمان را دور مي ريزيم و صميميت و تفاهم را حس ميكنيم؛همان جا كه خودخواهي هاي حقير غير ممكنند و شراب و كتاب و كلام معناي ديگري به زندگي ما مي دهند.به اين ترتيب چيزي ساخته ايم كه هيچ دروغي به آن راه ندارد.آنجا در ارامش كامليم.
گيرنده شناخته نشد📚📚
كاترين كريسمن تيلور
schindler @Diiaazepam
گيرنده شناخته نشد📚📚
كاترين كريسمن تيلور
schindler @Diiaazepam
وقتی به واتیکان سفرکردم،دیوارهای کلیسا رادیدم که ازطلاساخته شده بودند
پاپ گفت:شما بایدبه ماکمک کنیدتامابتوانیم به فقراکمک کنیم
باخودگفتم:لعنتی ها!برویددیوارهایتان رابفروشید
مارادونا
Nemo @Diiaazepam
پاپ گفت:شما بایدبه ماکمک کنیدتامابتوانیم به فقراکمک کنیم
باخودگفتم:لعنتی ها!برویددیوارهایتان رابفروشید
مارادونا
Nemo @Diiaazepam
من از دستورات شما پیروی نمیکنم
چون اگر پیروی کنم
یعنی قبول کردم که
شما این حق رو دارید که
به من دستور بدید
و شما این حق رو ندارید.
📽 Camp X-Ray
Nemo @Diiaazepam
چون اگر پیروی کنم
یعنی قبول کردم که
شما این حق رو دارید که
به من دستور بدید
و شما این حق رو ندارید.
📽 Camp X-Ray
Nemo @Diiaazepam
● مهم ترین چیزی که یک انسان می تواند بیاموزد، اهمیت این سه واژه ی ساده است: "من اشتباه کردم." این سه واژه به مراتب بیشتر از سه واژه ی "من دوستت دارم." کار شما را پیش می برد.
چارلتون هستون
Nemo @Diiaazepam
چارلتون هستون
Nemo @Diiaazepam
هميشه يك نفر هست كه روز آدم را خراب كند؛
البته اگر به قصد نابودى كل زندگى ات نيامده باشد!
📚عامه پسند
#چارلز_بوكوفسكى
Nemo @Diiaazepam
البته اگر به قصد نابودى كل زندگى ات نيامده باشد!
📚عامه پسند
#چارلز_بوكوفسكى
Nemo @Diiaazepam
مرد فقیری از خدا سوال کرد:
چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفتهای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟
خدا پاسخ داد: داراییهایت کم نیست!
یک صورت؛ که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان؛ که میتوانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب؛ که میتوانی به روی دیگران بگشایی!
چشمانی؛ که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
"فقر واقعی، فقر روحی است"...
Nemo @Diiaazepam
چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد: چون یاد نگرفتهای که بخشش کنی!
مرد گفت: من چیزی ندارم که ببخشم؟
خدا پاسخ داد: داراییهایت کم نیست!
یک صورت؛ که میتوانی لبخند بر آن داشته باشی!
یک دهان؛ که میتوانی از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب؛ که میتوانی به روی دیگران بگشایی!
چشمانی؛ که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
"فقر واقعی، فقر روحی است"...
Nemo @Diiaazepam
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی ست
و دوستت می دارم رازی ست
که در میان حنجره ام دق میکند!
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا
به تو معتادم
حسین منزوی
Schindler @Diiaazepam
شادی کلام نامفهومی ست
و دوستت می دارم رازی ست
که در میان حنجره ام دق میکند!
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا
به تو معتادم
حسین منزوی
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
Forwarded from Diazepam
2.آیا نیچه پوچ گرا بود؟
نیچه نه تنها پوچ گرا نبود،که همواره در ستیزی خستگی ناپذیر با نهیلیسم به سر میبرد.تنها دو ابراژده ها در برابر انسان او قرار داشت:نهیلیسم و مسیحیت.نیچه،مسیحیت را نیز همان نهیلیسم میدانست،چرا که سیستم مسیحیت برپایهی خوار داشت تن و زمین و دل به ماورا یعنی به هیچ،استوار است.پس میتوان در یک کلام گفت:نیچه بزرگترین هیچ انگار ستیز در جهان بود.
جای شگفتی نیست که نیچه شناسان،هیچ انگارش بیندازند و او را باژگونه ی آنچه که هست ببینند و ای بسا،گمراهی این گروه از آنجا سرچشمه میگیرد که نیچه در مقام یک نابودگر بزرگ،آنهارا به اشتباه می اندازد.آفریننده،نخست باید ویرانگر و ارزش شکن باشد.اگر آفریننده،ریشه ی همه ی اخلاقیات و جزمیات را نخشکاند،برای نهال تازه ای که خواهد کاشت،مجال رشد و شکوفایی نمی ماند.آری،باید از همهی آنچه که داریم تهی شویم تا جای برای پدیده های نو،باز شود.به قول حافظ:عالمی دگر بباید ساخت وز نو آدمی.
اما در این فرایند چه رخ میدهد؟مردم،تنها نابودگری آفریننده را میبینند و هرگز گمان نمیبرند که ویران کردن ها برای برچا داشتن های آینده است.از همین رو.آفریننده ای که هیچ چیز این زندگی را نمی خواهد و پس میزند،پوچ گرا می انگارد.حال آنکه او عاشق زندگی است و عشق بزرگش به زندگی،چیزی فراتر از این چیز های کوچک و پست که اکنون هست میخواهد.
صادق هدایت این ارزشمند ترین نویسنده و مبارز ایرانی،این سراپاشور،این عاشق زندگی نیز قربانی کژفهمی های عوام شد.چه بسیارند ایرانیانی که خیال میکنند،هدایت هیچ انگار و زندگی ستیز بود.حال آنکه نا امیدی شدید او از عشق بی پایان او به زندگی راستین،خبر میداد.او یک آفریننده بود.آفریننده ای که تنها مانده بود و به قول نیچه،یاران خود را نداشت.او برای از نو ساختن و آفریدن،چاره ای نداشت جز آنکه ویرانگری بزرگ باشد و تنها از زشتی ها و پلشتی های این زندگی،سخن براند.چرا که زندگی دیگری میخواست.او زندگی را خوار میشمرد،اری،اما با همین خوارشماری که زندگی را پاس میداشت.
فراموش نکنیم سخن نیچه را که میگفت:خواردارندگان بزرگ،پاس دارندگان بزرگ اند.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
نیچه نه تنها پوچ گرا نبود،که همواره در ستیزی خستگی ناپذیر با نهیلیسم به سر میبرد.تنها دو ابراژده ها در برابر انسان او قرار داشت:نهیلیسم و مسیحیت.نیچه،مسیحیت را نیز همان نهیلیسم میدانست،چرا که سیستم مسیحیت برپایهی خوار داشت تن و زمین و دل به ماورا یعنی به هیچ،استوار است.پس میتوان در یک کلام گفت:نیچه بزرگترین هیچ انگار ستیز در جهان بود.
جای شگفتی نیست که نیچه شناسان،هیچ انگارش بیندازند و او را باژگونه ی آنچه که هست ببینند و ای بسا،گمراهی این گروه از آنجا سرچشمه میگیرد که نیچه در مقام یک نابودگر بزرگ،آنهارا به اشتباه می اندازد.آفریننده،نخست باید ویرانگر و ارزش شکن باشد.اگر آفریننده،ریشه ی همه ی اخلاقیات و جزمیات را نخشکاند،برای نهال تازه ای که خواهد کاشت،مجال رشد و شکوفایی نمی ماند.آری،باید از همهی آنچه که داریم تهی شویم تا جای برای پدیده های نو،باز شود.به قول حافظ:عالمی دگر بباید ساخت وز نو آدمی.
اما در این فرایند چه رخ میدهد؟مردم،تنها نابودگری آفریننده را میبینند و هرگز گمان نمیبرند که ویران کردن ها برای برچا داشتن های آینده است.از همین رو.آفریننده ای که هیچ چیز این زندگی را نمی خواهد و پس میزند،پوچ گرا می انگارد.حال آنکه او عاشق زندگی است و عشق بزرگش به زندگی،چیزی فراتر از این چیز های کوچک و پست که اکنون هست میخواهد.
صادق هدایت این ارزشمند ترین نویسنده و مبارز ایرانی،این سراپاشور،این عاشق زندگی نیز قربانی کژفهمی های عوام شد.چه بسیارند ایرانیانی که خیال میکنند،هدایت هیچ انگار و زندگی ستیز بود.حال آنکه نا امیدی شدید او از عشق بی پایان او به زندگی راستین،خبر میداد.او یک آفریننده بود.آفریننده ای که تنها مانده بود و به قول نیچه،یاران خود را نداشت.او برای از نو ساختن و آفریدن،چاره ای نداشت جز آنکه ویرانگری بزرگ باشد و تنها از زشتی ها و پلشتی های این زندگی،سخن براند.چرا که زندگی دیگری میخواست.او زندگی را خوار میشمرد،اری،اما با همین خوارشماری که زندگی را پاس میداشت.
فراموش نکنیم سخن نیچه را که میگفت:خواردارندگان بزرگ،پاس دارندگان بزرگ اند.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
عیب رندان مکنای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت
حافظ
Schindler @Diiaazepam
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت
حافظ
Schindler @Diiaazepam
به اعتقاد من، عصر ما تنها شایسته یک لقب و نام است: عصر فاحشه. مردم ما به تدریج خود را با فرهنگ فاحشه هاعادت می دهند. شکل های عجیب و ناشناخته ای از فحشا وجود دارد که فحشای معمولی در مقایسه با آن کسب شرافتمندانه ای است: حداقل آنجا در مقابل پول چیزی به آدم می دهند.
#هاینریش_بل
عقاید یک دلقک📚📚
Schindler @Diiaazepam
#هاینریش_بل
عقاید یک دلقک📚📚
Schindler @Diiaazepam
همیشه
پر از "مهربانی" میمانم
حتی اگر هیچ کس
قدر مهربانیم را نداند…
این "ذات و سرشت" من است؛
من "خدایی" دارم
که به جای همه برایم جبران میکند...
Nemo @Diiaazepam
پر از "مهربانی" میمانم
حتی اگر هیچ کس
قدر مهربانیم را نداند…
این "ذات و سرشت" من است؛
من "خدایی" دارم
که به جای همه برایم جبران میکند...
Nemo @Diiaazepam