"اگر باران بند نیاید مجبورم شب را همین جا بمانم. می توانم؟"
می توانست؟ بایست چه میگفتم؟ همانطور که موهای سرش را می بوسیدم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود. و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل " صد سال تنهایی " چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید.
#بهمن_فرزانه
#ارسالي
Schindler @Diiaazepam
می توانست؟ بایست چه میگفتم؟ همانطور که موهای سرش را می بوسیدم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود. و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل " صد سال تنهایی " چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید.
#بهمن_فرزانه
#ارسالي
Schindler @Diiaazepam
"اگر باران بند نیاید مجبورم شب را همین جا بمانم. می توانم؟"
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📚 سوزنهای گمشده
👤 #بهمن_فرزانه
Diamond @Diiaazepam
می توانست؟
بایست چه میگفتم؟
همانطور که موهای سرش را میبوسیدم
زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمدهبود و نه او رفتهبود
و من در دلم دعا میکردم که؛
ای کاش مثل "صد سال تنهایی"
چهار سال و یازده ماه و دو روز
باران بیاید
📚 سوزنهای گمشده
👤 #بهمن_فرزانه
Diamond @Diiaazepam
- "ممكن است اگر باران بند نیاید، مجبور شوم شب را همین جا بمانم.
می توانم...؟"
می توانست؟ چه بایست میگفتم؟ همانطور که موهای سرش را نوازش ميكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود.
و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید...
.
#بهمن_فرزانه | سوزن های گمشده
Nemo @Diiaazepam
می توانم...؟"
می توانست؟ چه بایست میگفتم؟ همانطور که موهای سرش را نوازش ميكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم.
نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود.
و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید...
.
#بهمن_فرزانه | سوزن های گمشده
Nemo @Diiaazepam