.بخشی از گفتگوی ایسنا با محمود دولت آبادی در۷۷ سالگی
برای شناختنامه خودم به نظرم رسید که بهتر از آنی که فرزند که هستم، اهل کجا هستم، نیست.
این هیچ نشان خاصی ندارد الا اینکه من عاشق رنجها و عشقهای پدر و مادرم بودم نسبت به فرزندانشان از جمله نسبت به خودم.
مادر من خیلی کم فرصت پیدا کرد که من با او باشم، با او زندگی کنم، ولی پدرم گاهی این فرصت را به من میداد. مادرم یکی از چیزهایی که میگفت، گفت شما سر خاک من نمیآیید، من میدانم، و پیشاپیش گلهمند بود.
ولی من #جلد_سیم «#روزگار_سپری_شده_مردم_سالخورده» یعنی «#پایان_جغد» را تمامش را سر خاک مادر و پدرم نوشتم.
نه که بروم آنجا، بلکه در ذهنم فضایی که پدید آمد گورستان است و من یا #سایه_من که #سامون است میرود و با آنها گفتوگو میکند.
خواستم به او گفته باشم که من همیشه به یاد شما هستم و به واقع تصویر آنها یک لحظه از ذهنم دور نشده یعنی انگار که آنها هستند و من بهشان فکر میکنم زیرا وقتی هم که بودند بیشتر در ذهن من بودند، چون یا کار بودم یا شب دیر میرفتم خانه.
شما فکر کن من در دورهای که ریاضت دوساله را شروع کرده بودم همیشه چهار و نیم صبح هر سه ماه یک بار میرسیدم خانه. اگر پنج صبح یا چهار صبح میرسیدم، هر ساعتی میرسیدم خانه، زنی پشت شیشه پنجره رو به کوچه بود با موهای از وسط زلفشده و چارقد سفید. آن زن حتما مادر من بود که منتظر بود تا من بروم و بعد او برود بخوابد. عشق به مادر و پدر یک حس متفاوت است و این کمترین احساس دینی بود که من به آنها ادا کردم.
ضمن اینکه یک کتاب روی محور مرگ آنها نوشتم به نام «پایان جغد» و آن #دردناکترین_کتابی است که من نوشتم
Diamond @Diiaazepam
برای شناختنامه خودم به نظرم رسید که بهتر از آنی که فرزند که هستم، اهل کجا هستم، نیست.
این هیچ نشان خاصی ندارد الا اینکه من عاشق رنجها و عشقهای پدر و مادرم بودم نسبت به فرزندانشان از جمله نسبت به خودم.
مادر من خیلی کم فرصت پیدا کرد که من با او باشم، با او زندگی کنم، ولی پدرم گاهی این فرصت را به من میداد. مادرم یکی از چیزهایی که میگفت، گفت شما سر خاک من نمیآیید، من میدانم، و پیشاپیش گلهمند بود.
ولی من #جلد_سیم «#روزگار_سپری_شده_مردم_سالخورده» یعنی «#پایان_جغد» را تمامش را سر خاک مادر و پدرم نوشتم.
نه که بروم آنجا، بلکه در ذهنم فضایی که پدید آمد گورستان است و من یا #سایه_من که #سامون است میرود و با آنها گفتوگو میکند.
خواستم به او گفته باشم که من همیشه به یاد شما هستم و به واقع تصویر آنها یک لحظه از ذهنم دور نشده یعنی انگار که آنها هستند و من بهشان فکر میکنم زیرا وقتی هم که بودند بیشتر در ذهن من بودند، چون یا کار بودم یا شب دیر میرفتم خانه.
شما فکر کن من در دورهای که ریاضت دوساله را شروع کرده بودم همیشه چهار و نیم صبح هر سه ماه یک بار میرسیدم خانه. اگر پنج صبح یا چهار صبح میرسیدم، هر ساعتی میرسیدم خانه، زنی پشت شیشه پنجره رو به کوچه بود با موهای از وسط زلفشده و چارقد سفید. آن زن حتما مادر من بود که منتظر بود تا من بروم و بعد او برود بخوابد. عشق به مادر و پدر یک حس متفاوت است و این کمترین احساس دینی بود که من به آنها ادا کردم.
ضمن اینکه یک کتاب روی محور مرگ آنها نوشتم به نام «پایان جغد» و آن #دردناکترین_کتابی است که من نوشتم
Diamond @Diiaazepam