Forwarded from روزنوشتهای احسان محمدی
💉 🌹💊 بوییدن گل سُرخ وسط شب گریه ها...
🔰روزگار لجباز است. انگار جایی آن بالاها خودش را لای ابرها قایم می کند و به زمین خیره می شود. به آدم ها. مثل عقابی که از بالای صخره ها، با چشم هایش چالاک ترین خرگوش را دنبال می کند. روزگار همین طور آدم ها را شکار می کند. سخت جان ترین ها را. سرسخت ترین ها را. انگار لذت می برد از چنگ انداختن در چنگ آنها که قوی ترند.
🔰قوی و سرسخت مثل ندا! قصه ندا، قصه جنگیدن، زمین خوردن، زخمی شدن، ایستادن، دوباره زمین خوردن، ده باره زمین خوردن و ...
9 سالش بود که رعد و برق وسط زندگی صورتی اش خورد. پدر و مادر از هم جدا شدند. پدر دستش را گرفت و با خودش برد. از روی لجبازی. فقط می خواست از همسرش انتقام بگیرد. خون بکند توی جگرش. او را سپرد دست مادربزرگش.
🔰ندا مثل خیزران بود. مقابل طوفان خم شد اما نشکست. توی مدرسه نماینده بهداشت شد. هیچکس خبر نداشت که این دختربچه 9 ساله، هر شب لباسهایش را خودش میشست، اتو میکرد و صبح موهایش را با هزار مشقت میبافت تا در مدرسه آراسته باشد.
🔰روزگار از آن بالا داشت نگاهش می کرد. دندان قروچه می کرد انگار.نقشه دیگری چید. پدر ازدواج کرد و نامادری با ندا ناسازگار بود. تلخی و ترشی می کرد. ندا اما نه رمید، نه گسست. روزگار لبش را گاز گرفت. خون، خونش را خورد. انگار قطره ای از آن خون پرکینه اش را چکاند توی رگ های ندا.
شروع درد وحشتناکی در دست آغاز یک قصه تازه بود. مثل تکه چوبی زیر ناخن. آرام آرام جان دخترک را به لبش رساند. بستری شد.
🔰 خودش میگوید: «با یکی از همسایهها برای نشان دادن جواب نمونهبرداری به دکتر رفتیم. دکتر وقتی جواب را خواند، من را از اتاق بیرون کرد. بیرون رفتم اما با آرامی در اتاق را مجدداً باز کردم و گوشهایم را تیز. چیزی که میشنیدم را باور نمیکردم، نمیخواست باور کنم. سرم گیج رفت اما تلوتلوخوران به داخل اتاق پریدم. سرطان استخوان؟ سارکما؟ دکتر من میمیرم درسته؟ سرطان یعنی مرگ؟»
پدر شانه خالی کرد. به همین سادگی، به همین تلخی! بی مسئولیت و لاقید. ندا با مادرش تماس گرفت و درخواست کرد که با او زندگی کند. خاطرات آن روز، هنوز برای مادر ندا تازه است: «هنوز الو نگفته، صدای گریهاش را شنیدم. از یک سو از خوشحالی پر در آورده بودم که دخترم را سرانجام پس از سالها در آغوش میکشم و از سویی دیگر غم دنیا در دلم ریخت چرا که هیچ پولی برای درمانش نداشتم. زمانی که برای جمع کردن وسایلش رفتیم را فراموش نمیکنم. مادربزرگش گوشوارههای ندا را از گوشش درآورد و رو به دخترم کرد و گفت دیگر مادربزرگت نیستم! در شوک این حرف بودم که با حرکت ندا تمام بدنم لرزید. دخترم با همه سختیها و نامهریها، به سمتش رفت تا رویش را ببوسد»!
🔰هزینه درمان، در شرایطی که ندا حتی بیمه هم نداشت، به حدی سنگین بود و تداوم شیمیدرمانی بدون پرداخت هزینه، امکانناپذیر. منشی پزشک معالج مادر ندا را با موسسه «کسا» آشنا کرد. موسسهای خیریه، که تمام هزینههای کودکان مبتلا به سرطان را متقبل میشود. امیدهای ندا برای جنگیدن با این دشمن، رنگ و بوی تازهای به خود گرفت. موهای زیبای ندا که با وسواس خاصی آنها را میبافت، ریخت اما خنده از لبانش محو نشد.
🔰مراحل درمان هر روز سختتر میشد و سرانجام تلاشهای بی وقفه پزشکان و مبارزه بینظیر ندا به بار نشست و او معجزه را به چشم دید. سرطان به طور کامل از بین رفت. ندا مچ روزگار لجباز را خواباند.
او حالا در 24 سالگی مثل مادرش، آغوش گرم و پر محبتاش را به فرزند تازه متولد شدهاش، هدیه میدهد تا نشان دهد، راه خوشبختی و موفقیت در این زندگی را هرچند بسیار سخت، اما به خوبی آموخته.
🔰 هنوز هم گهگاهی در حالی که کودکش را در آغوش دارد، به موسسه خیریه کسا سر میزند، تا به خود و همه دنیا ثابت کند که سرطان پایان کودکی نیست. حضورش، لبخندش و وجود کودکاش، به همه کسانی که در این راه سخت، همراه ندا بودند، انرژی مضاعفی میبخشد.
#حامی_کسا_میشوم
@kassacharity
🖋 @ehsanmhammadi95
🔰روزگار لجباز است. انگار جایی آن بالاها خودش را لای ابرها قایم می کند و به زمین خیره می شود. به آدم ها. مثل عقابی که از بالای صخره ها، با چشم هایش چالاک ترین خرگوش را دنبال می کند. روزگار همین طور آدم ها را شکار می کند. سخت جان ترین ها را. سرسخت ترین ها را. انگار لذت می برد از چنگ انداختن در چنگ آنها که قوی ترند.
🔰قوی و سرسخت مثل ندا! قصه ندا، قصه جنگیدن، زمین خوردن، زخمی شدن، ایستادن، دوباره زمین خوردن، ده باره زمین خوردن و ...
9 سالش بود که رعد و برق وسط زندگی صورتی اش خورد. پدر و مادر از هم جدا شدند. پدر دستش را گرفت و با خودش برد. از روی لجبازی. فقط می خواست از همسرش انتقام بگیرد. خون بکند توی جگرش. او را سپرد دست مادربزرگش.
🔰ندا مثل خیزران بود. مقابل طوفان خم شد اما نشکست. توی مدرسه نماینده بهداشت شد. هیچکس خبر نداشت که این دختربچه 9 ساله، هر شب لباسهایش را خودش میشست، اتو میکرد و صبح موهایش را با هزار مشقت میبافت تا در مدرسه آراسته باشد.
🔰روزگار از آن بالا داشت نگاهش می کرد. دندان قروچه می کرد انگار.نقشه دیگری چید. پدر ازدواج کرد و نامادری با ندا ناسازگار بود. تلخی و ترشی می کرد. ندا اما نه رمید، نه گسست. روزگار لبش را گاز گرفت. خون، خونش را خورد. انگار قطره ای از آن خون پرکینه اش را چکاند توی رگ های ندا.
شروع درد وحشتناکی در دست آغاز یک قصه تازه بود. مثل تکه چوبی زیر ناخن. آرام آرام جان دخترک را به لبش رساند. بستری شد.
🔰 خودش میگوید: «با یکی از همسایهها برای نشان دادن جواب نمونهبرداری به دکتر رفتیم. دکتر وقتی جواب را خواند، من را از اتاق بیرون کرد. بیرون رفتم اما با آرامی در اتاق را مجدداً باز کردم و گوشهایم را تیز. چیزی که میشنیدم را باور نمیکردم، نمیخواست باور کنم. سرم گیج رفت اما تلوتلوخوران به داخل اتاق پریدم. سرطان استخوان؟ سارکما؟ دکتر من میمیرم درسته؟ سرطان یعنی مرگ؟»
پدر شانه خالی کرد. به همین سادگی، به همین تلخی! بی مسئولیت و لاقید. ندا با مادرش تماس گرفت و درخواست کرد که با او زندگی کند. خاطرات آن روز، هنوز برای مادر ندا تازه است: «هنوز الو نگفته، صدای گریهاش را شنیدم. از یک سو از خوشحالی پر در آورده بودم که دخترم را سرانجام پس از سالها در آغوش میکشم و از سویی دیگر غم دنیا در دلم ریخت چرا که هیچ پولی برای درمانش نداشتم. زمانی که برای جمع کردن وسایلش رفتیم را فراموش نمیکنم. مادربزرگش گوشوارههای ندا را از گوشش درآورد و رو به دخترم کرد و گفت دیگر مادربزرگت نیستم! در شوک این حرف بودم که با حرکت ندا تمام بدنم لرزید. دخترم با همه سختیها و نامهریها، به سمتش رفت تا رویش را ببوسد»!
🔰هزینه درمان، در شرایطی که ندا حتی بیمه هم نداشت، به حدی سنگین بود و تداوم شیمیدرمانی بدون پرداخت هزینه، امکانناپذیر. منشی پزشک معالج مادر ندا را با موسسه «کسا» آشنا کرد. موسسهای خیریه، که تمام هزینههای کودکان مبتلا به سرطان را متقبل میشود. امیدهای ندا برای جنگیدن با این دشمن، رنگ و بوی تازهای به خود گرفت. موهای زیبای ندا که با وسواس خاصی آنها را میبافت، ریخت اما خنده از لبانش محو نشد.
🔰مراحل درمان هر روز سختتر میشد و سرانجام تلاشهای بی وقفه پزشکان و مبارزه بینظیر ندا به بار نشست و او معجزه را به چشم دید. سرطان به طور کامل از بین رفت. ندا مچ روزگار لجباز را خواباند.
او حالا در 24 سالگی مثل مادرش، آغوش گرم و پر محبتاش را به فرزند تازه متولد شدهاش، هدیه میدهد تا نشان دهد، راه خوشبختی و موفقیت در این زندگی را هرچند بسیار سخت، اما به خوبی آموخته.
🔰 هنوز هم گهگاهی در حالی که کودکش را در آغوش دارد، به موسسه خیریه کسا سر میزند، تا به خود و همه دنیا ثابت کند که سرطان پایان کودکی نیست. حضورش، لبخندش و وجود کودکاش، به همه کسانی که در این راه سخت، همراه ندا بودند، انرژی مضاعفی میبخشد.
#حامی_کسا_میشوم
@kassacharity
🖋 @ehsanmhammadi95