من ترک شراب ناب نتوانم کرد
خمخانهی خود خراب نتوانم کرد
یک روز اگر بادهی صافی نخورم
ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد
#عبید_زاکانی
Schindler @Diiaazepam
خمخانهی خود خراب نتوانم کرد
یک روز اگر بادهی صافی نخورم
ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد
#عبید_زاکانی
Schindler @Diiaazepam
مارها قورباغهها را میخوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغهها علیه مارها به لکلکها شکایت کردند.
لکلکها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغهها از این حمایت شادمان شدند.
طولی نکشید که لکلکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها !
قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لکلکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغهها کردند!
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان؟
رساله دلگشا
#عبید_زاکانی
Diamond @Diiaazepam
لکلکها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغهها از این حمایت شادمان شدند.
طولی نکشید که لکلکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها !
قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لکلکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغهها کردند!
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان؟
رساله دلگشا
#عبید_زاکانی
Diamond @Diiaazepam
در فكر بودم
یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه میگذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟ گفت: باد مرا میربود، دست در بند پیاز میزدم، از زمین برمیآمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.
#ﻋﺒﯿﺪ_زاکانی
داستان های کوتاه
Schindler @Diiaazepam
یكی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه كار داری؟ گفت: بر راه میگذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز بركندی؟ گفت: باد مرا میربود، دست در بند پیاز میزدم، از زمین برمیآمد. گفت: این هم قبول، ولی چه كسی جمع كرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فكر بودم كه آمدی.
#ﻋﺒﯿﺪ_زاکانی
داستان های کوتاه
Schindler @Diiaazepam
سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟
گفت : به خدا سوگند که من یک تن ازدشمنان را نشناسم وایشان نیز مرا نشناسند پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد ..!؟
#عبید_زاکانی
Nemo @Diiaazepam
گفت : به خدا سوگند که من یک تن ازدشمنان را نشناسم وایشان نیز مرا نشناسند پس دشمنی میان ما چگونه صورت بندد ..!؟
#عبید_زاکانی
Nemo @Diiaazepam
میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
وز عالم راز بیخبر خوانندت
گر خیر کنی فرشته خوانند ترا
ور میل بشر کنی بشر خوانندت
#عبید_زاکانی
Nemo@Diiaazepam
وز عالم راز بیخبر خوانندت
گر خیر کنی فرشته خوانند ترا
ور میل بشر کنی بشر خوانندت
#عبید_زاکانی
Nemo@Diiaazepam