همه جا با صدای بلند درباره ی بی معنا بودن این شهر حرف می زد: " این چه شهری است که جایی ندارد بروی با دختری چای بنوشی؟!
این چه زندگی است که وجبی خاک نیست تا در آن با اطمینان نفس بکشی ؟!"
گووند در رویاهایش دورتر می رفت و درباره ی پیدا کردن سر زمینی برای عاشقان سخن می گفت. درباره ی آفریدن
امپراتوری ای که عاشقی فرمانروای آن باشد.
در راه به اشیا جلوی پایش لگد می زد و می گفت:" انسان برای این آفریده نشده است که گرفتار چنین شهری شود، شهری که ترکیب بی معنایی است از قلعه و حوزه."
غروب پروانه
#علی_بختیار
Diamond @Diiaazepam
این چه زندگی است که وجبی خاک نیست تا در آن با اطمینان نفس بکشی ؟!"
گووند در رویاهایش دورتر می رفت و درباره ی پیدا کردن سر زمینی برای عاشقان سخن می گفت. درباره ی آفریدن
امپراتوری ای که عاشقی فرمانروای آن باشد.
در راه به اشیا جلوی پایش لگد می زد و می گفت:" انسان برای این آفریده نشده است که گرفتار چنین شهری شود، شهری که ترکیب بی معنایی است از قلعه و حوزه."
غروب پروانه
#علی_بختیار
Diamond @Diiaazepam