بخش اول
اسطوره کلمه ای ست سامی که ریشه ای هند و اروپایی دارد.ظاهرن از سوترا که واژه ی سانسکریت است و یا از history وstory در انگلیسی معنای تاریخ و داستان میدهند و ریشه ای لاتین دارند:می ایند.آدم نخستین،برای درک هستی از اذل داستان پردازی کرده که این امر به مرور زمان بدل به باور شده و حال با پیشرفت علم،خلافشان به اثبات رسیده و بسیاری از آن اعتقادات و امور مقدس،باطل شده اند..نخستین بار کارل بولتمان که رابطه ی نزدیکی با مارتین هایدگر داشت سعی کرد عنصر کنونی را با توجه به رویکردی اگزیستانسیالیستی باز تعریف کند.بولتمان در آثارش در مواجهه با افسانه های سامی و مسیحی،تلاش کرد پیام معنوی و ذهنیت اثر را حفظ کند اما حجاب را از ظاهر افسانه ها برداشته و بدان هیئتی امروزین داده است.
آدمی در طول تاریخ مدام در توضیح نادانسته هایی که عاجز از درکشان بوده:به متافیزیک و نامیذه های فراواقعی پناه برده است.اما امروزه که پیشرفت علمی،درک تازه ای را از مفاهیم ارائه داده و فیزیک،بخش بزرگی از ماورا را تصرف کرده،این گونه حجاب ها ازروی افسانه های برداشته شده . ماهیت تازه ای پیدا کرده اند.افسانه توضیح میدهد چگونه هر چیزی پدید می آید و به زندگی خود ادامه می دهد یعنی در واقع یک نوع داستان است با این تفاوت که داستان را می شنویم و تمام می شود،اما افسانه با انسان ادامه پیدا میکند و پایانی نداردبه عبارت بهتر از اسر(بدون سر،بدون آغاز) آمده و تا اپد(بدون پا،بدون پایان) با ما می ماند،گرچه مدام تغییر کل میدهد.به عنوان نمونه سیاووشان که ایینی ایرانی ست،به مرور لباس عوض می کند و به عاشورا تبدیل می ود.حسین بن علی جای سیاوش را میگیرد و تا امروز این جریان ادامه پیدا می کند.در واقع اسطوره شناسی دانشی ست که وضعیت امروز را با توجه به گذشته مورد بررسی ساختاری قرار می دهد.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
اسطوره کلمه ای ست سامی که ریشه ای هند و اروپایی دارد.ظاهرن از سوترا که واژه ی سانسکریت است و یا از history وstory در انگلیسی معنای تاریخ و داستان میدهند و ریشه ای لاتین دارند:می ایند.آدم نخستین،برای درک هستی از اذل داستان پردازی کرده که این امر به مرور زمان بدل به باور شده و حال با پیشرفت علم،خلافشان به اثبات رسیده و بسیاری از آن اعتقادات و امور مقدس،باطل شده اند..نخستین بار کارل بولتمان که رابطه ی نزدیکی با مارتین هایدگر داشت سعی کرد عنصر کنونی را با توجه به رویکردی اگزیستانسیالیستی باز تعریف کند.بولتمان در آثارش در مواجهه با افسانه های سامی و مسیحی،تلاش کرد پیام معنوی و ذهنیت اثر را حفظ کند اما حجاب را از ظاهر افسانه ها برداشته و بدان هیئتی امروزین داده است.
آدمی در طول تاریخ مدام در توضیح نادانسته هایی که عاجز از درکشان بوده:به متافیزیک و نامیذه های فراواقعی پناه برده است.اما امروزه که پیشرفت علمی،درک تازه ای را از مفاهیم ارائه داده و فیزیک،بخش بزرگی از ماورا را تصرف کرده،این گونه حجاب ها ازروی افسانه های برداشته شده . ماهیت تازه ای پیدا کرده اند.افسانه توضیح میدهد چگونه هر چیزی پدید می آید و به زندگی خود ادامه می دهد یعنی در واقع یک نوع داستان است با این تفاوت که داستان را می شنویم و تمام می شود،اما افسانه با انسان ادامه پیدا میکند و پایانی نداردبه عبارت بهتر از اسر(بدون سر،بدون آغاز) آمده و تا اپد(بدون پا،بدون پایان) با ما می ماند،گرچه مدام تغییر کل میدهد.به عنوان نمونه سیاووشان که ایینی ایرانی ست،به مرور لباس عوض می کند و به عاشورا تبدیل می ود.حسین بن علی جای سیاوش را میگیرد و تا امروز این جریان ادامه پیدا می کند.در واقع اسطوره شناسی دانشی ست که وضعیت امروز را با توجه به گذشته مورد بررسی ساختاری قرار می دهد.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
بخش دوم
اسطوره شناس های جدید به علم افسانه ها میتولوژی می گویند و اسطوره را به میث بدل گرده اند.در میتولوژی با تصور یا حرکت تاریخی اسطوره ها طرف هستیم و این که چگونه به امروز رسیده اند.این،علم مطالعه است یعنی چگونه اسطوره ها دگردیسی دارند و در ناخوداگاه جمعی ما ثبت شده اند.در واقع مجموعه اطلاعاتی هستند که از اسر،ناخواسته در فکرمان ضبط شده،وارد زیر ساخت های ذهنی مان شده اند و ما ناخودآگاه نسبت به آنها از خود واکنش نشان می دهیم.مثلا زمانی که نام رستم به گوشمان می رسد.ما به عنوان یک ایرانی،ناخواسته تصوراتی از شخصی قوی و نیرومندپیدا میکنیم.در اصل اسطوره،یک افسانه و داستان تاریخی ست.افسانه به معنای افسون یا چیز جادویی ست.جادویی به معنای غیر قابل باور بودن نه این که لزوما وجود داشته باشد.حال ما به عنوان یک شاعر چگونه با اسطوره ها بازی کنیم؟در اصل کار ما این که در مواجهه با اسطوره سازی،اسطوره زدایی کنیم.یعنی هر چیز سنگ شده را تغییر داده و به دنبال جایگزینی برای آن باشیم و اگر نتوانیم آن جای خالی را پر کنیم،گرفتار تکرار و تبعیت از سنت می شویم.اسطوره زدایی در همه چیز از جمله شعر،داستان،سیاست و ...کاربرد دارد.مثلا اشنایی زدایی،نوعی اسطوره زدایی ست بنابر این دو با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و هم تنیده هستند و همه چیزشان به هم ربط دارد.در واقع یکی از اهداف اسطوره زدایی ،ستیز علیه دو الیزمی ست که در جامعه ی ما وجود دارد و اساس نگاه خیر و شری ذاتی ما ایرانیاین است و ذاتا رویکردی زرتشت محور و دوالیستی به پدیده ها داریم.زرتشت نه به مثابه ی یک پیامبر،چون هیچ کس هرگز زرتشت را پیامبر نمیداسته بلگه او اولین فیلسوف دوآلیست است که در آموزه هایش،شیطان بندهی خدا نیست.ما در اوستا با اهریمن یا خدای شر و اهورامزدا که خدای خیر اسروبه رو هستیم که هیچ واستگی به هم ندارند و مثل سایر ادیان،یکی بنده ی دیگری نیست در واقع مانند دیگر ادیان نیست که شیطان به دست بوسی خدا رفته باشد و خدا هم چاپلوسی او را قبولنکرده باد و از درگاهش رانده باشد.زرتشت اولین متفکری ست که شر را با خیر برابر قرار داد و جالب اینجاس که او اندیشه بد را شیطان می پنداشت،برعکس دیگر ادیان که برای شیطان یا خدا شکل و شمایل یا بت می ساختند.زرتشت همچنین اهورا مزدا را اندیشه ی نیک می دانست در حالی که ادیان دیگری که روی کار آمدند برای خدا وشیطان جسمیت و وجودی قائل بودند.نیچه در بر خی آثارش به نقد مسیحیت می پردازد و از این بابت با بولتمان نزدیکی دارد.نیچه در صدد بود مسیحیت را غلط خوانی کند،وقتی مسیح غلط خوانی شود در واقع تورات غلط خوانی شده است،یعنی اسطوره ها غلط خوانی شده اند.نیچه در فلسفه،هنگامی که با مسیح برخورد می کند یک اسطوره زداست.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
اسطوره شناس های جدید به علم افسانه ها میتولوژی می گویند و اسطوره را به میث بدل گرده اند.در میتولوژی با تصور یا حرکت تاریخی اسطوره ها طرف هستیم و این که چگونه به امروز رسیده اند.این،علم مطالعه است یعنی چگونه اسطوره ها دگردیسی دارند و در ناخوداگاه جمعی ما ثبت شده اند.در واقع مجموعه اطلاعاتی هستند که از اسر،ناخواسته در فکرمان ضبط شده،وارد زیر ساخت های ذهنی مان شده اند و ما ناخودآگاه نسبت به آنها از خود واکنش نشان می دهیم.مثلا زمانی که نام رستم به گوشمان می رسد.ما به عنوان یک ایرانی،ناخواسته تصوراتی از شخصی قوی و نیرومندپیدا میکنیم.در اصل اسطوره،یک افسانه و داستان تاریخی ست.افسانه به معنای افسون یا چیز جادویی ست.جادویی به معنای غیر قابل باور بودن نه این که لزوما وجود داشته باشد.حال ما به عنوان یک شاعر چگونه با اسطوره ها بازی کنیم؟در اصل کار ما این که در مواجهه با اسطوره سازی،اسطوره زدایی کنیم.یعنی هر چیز سنگ شده را تغییر داده و به دنبال جایگزینی برای آن باشیم و اگر نتوانیم آن جای خالی را پر کنیم،گرفتار تکرار و تبعیت از سنت می شویم.اسطوره زدایی در همه چیز از جمله شعر،داستان،سیاست و ...کاربرد دارد.مثلا اشنایی زدایی،نوعی اسطوره زدایی ست بنابر این دو با هم ارتباط تنگاتنگی دارند و هم تنیده هستند و همه چیزشان به هم ربط دارد.در واقع یکی از اهداف اسطوره زدایی ،ستیز علیه دو الیزمی ست که در جامعه ی ما وجود دارد و اساس نگاه خیر و شری ذاتی ما ایرانیاین است و ذاتا رویکردی زرتشت محور و دوالیستی به پدیده ها داریم.زرتشت نه به مثابه ی یک پیامبر،چون هیچ کس هرگز زرتشت را پیامبر نمیداسته بلگه او اولین فیلسوف دوآلیست است که در آموزه هایش،شیطان بندهی خدا نیست.ما در اوستا با اهریمن یا خدای شر و اهورامزدا که خدای خیر اسروبه رو هستیم که هیچ واستگی به هم ندارند و مثل سایر ادیان،یکی بنده ی دیگری نیست در واقع مانند دیگر ادیان نیست که شیطان به دست بوسی خدا رفته باشد و خدا هم چاپلوسی او را قبولنکرده باد و از درگاهش رانده باشد.زرتشت اولین متفکری ست که شر را با خیر برابر قرار داد و جالب اینجاس که او اندیشه بد را شیطان می پنداشت،برعکس دیگر ادیان که برای شیطان یا خدا شکل و شمایل یا بت می ساختند.زرتشت همچنین اهورا مزدا را اندیشه ی نیک می دانست در حالی که ادیان دیگری که روی کار آمدند برای خدا وشیطان جسمیت و وجودی قائل بودند.نیچه در بر خی آثارش به نقد مسیحیت می پردازد و از این بابت با بولتمان نزدیکی دارد.نیچه در صدد بود مسیحیت را غلط خوانی کند،وقتی مسیح غلط خوانی شود در واقع تورات غلط خوانی شده است،یعنی اسطوره ها غلط خوانی شده اند.نیچه در فلسفه،هنگامی که با مسیح برخورد می کند یک اسطوره زداست.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
بخش پایانی
اسطوره زدایی ابعاد مختلفی دارد که میتواند در ادبیات نیز دنبال شود مثلا در شعر فارسی،غزل،یا دیگر قالب های کلاسیک و حتی قاعده ی ترازویی وزن،یک اسطوره بوده که در اصل،از المُعجم گرفته شده و از ده قرن پیش یعنی تقریبا هم زمان با ورود اسلام به ایران با ما بوده است.نیما در مواجه با شعر کلاسیک اسطوره زدایی می کند و قاعده ی تزارویی وزن را باطل میکند.شاملو نیز همین کار را بااسطوره ی نوپا،یعنی نیما میکند.بعدا دیگرانی سراغ شعر منثور می روند و بی خیال نظام اوایی می شوند و این گونه از شاملو نیز اسطوره زدایی میکنند.اگر یک ادبیات از خود اسطوره زدایی نکند،هرگز نو نمی شود.اگر قبلا امر نو بعد از صد سال کهنه می شد امروزه بلافاصله بعد از نوشتن،کهنه میشود.تمام چیز هایی که قبلا خلق کردیم نیست به چیزی که الان می نویسیم کلاسیک است چون اسطوره زدایی با ما این همان،معاصر و همراه است.هنگامی که به درک بالایی از اسطوره زدایی برسیم،دیگر نیازی به اوردن اسم نیست.
خلاصه اینکه اگر معنا،منش و ریشه سانسکریت اسطوره را دنبال کنیم به سوترا می رسیم که یونانی آن را به HISTORIA ،و انگلیسی ها به HISTORY و عرب ها به اساطیر تبدیل کرده اند.البته در این میان،از همه داستان ساز تر عرب ها هستند چون بدوی بوده اند و با توتم و بت سر و کار داشته اند.در نتیجه هر چیز تازه و جالبی میدیدند،انرا سریع تبریل به امری مقدس می کردند.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
اسطوره زدایی ابعاد مختلفی دارد که میتواند در ادبیات نیز دنبال شود مثلا در شعر فارسی،غزل،یا دیگر قالب های کلاسیک و حتی قاعده ی ترازویی وزن،یک اسطوره بوده که در اصل،از المُعجم گرفته شده و از ده قرن پیش یعنی تقریبا هم زمان با ورود اسلام به ایران با ما بوده است.نیما در مواجه با شعر کلاسیک اسطوره زدایی می کند و قاعده ی تزارویی وزن را باطل میکند.شاملو نیز همین کار را بااسطوره ی نوپا،یعنی نیما میکند.بعدا دیگرانی سراغ شعر منثور می روند و بی خیال نظام اوایی می شوند و این گونه از شاملو نیز اسطوره زدایی میکنند.اگر یک ادبیات از خود اسطوره زدایی نکند،هرگز نو نمی شود.اگر قبلا امر نو بعد از صد سال کهنه می شد امروزه بلافاصله بعد از نوشتن،کهنه میشود.تمام چیز هایی که قبلا خلق کردیم نیست به چیزی که الان می نویسیم کلاسیک است چون اسطوره زدایی با ما این همان،معاصر و همراه است.هنگامی که به درک بالایی از اسطوره زدایی برسیم،دیگر نیازی به اوردن اسم نیست.
خلاصه اینکه اگر معنا،منش و ریشه سانسکریت اسطوره را دنبال کنیم به سوترا می رسیم که یونانی آن را به HISTORIA ،و انگلیسی ها به HISTORY و عرب ها به اساطیر تبدیل کرده اند.البته در این میان،از همه داستان ساز تر عرب ها هستند چون بدوی بوده اند و با توتم و بت سر و کار داشته اند.در نتیجه هر چیز تازه و جالبی میدیدند،انرا سریع تبریل به امری مقدس می کردند.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
بخش اول
ما اساسا در مواجه با هر متنی با روایت سر و کار داریم اما درک تخصصی از روایت،کمک میکند که متن را درست تاویل کرده و آن را طبقه بندی کنیم.ما در هر متن ادبی با طرز و شیوه ارائه روبه رو میشویم که نوع روایت مهم ترین نقش را در آن بازی میکند.اینکه داینم این زاویه دید چیست و راوی کجای کار ایستاده و چقدر از شخصیت ها میداند و ایا بر کل داستان واقف بوده مهم است.اینکه فرمت روایت را شناسایی کنیم مثلا اینکه با خاطره طرفیم یا راوی دارد برای چه کسی مینوسید و ایا دارد بیان سرگذشت میکند.از اهمیت بسیار برخوردار است.راوی از چه بازی زمانی میگوید؟گذشته؟حال و اینده؟این همه نوع روایت را مشخص میکند و روایت شناسی بسیار مهم هستند.معمولا به تناسب شخصی که در حال شرح ماجرا ست انواع روایت وجود دارد.
اساس روایت بر حرکت است.مثلا در شعر تمهیدی انتخاب میشود و سپس یک اتفاق،نظم متن را به هم زده و آن را نامتعادل می سازد.پس نقش نویسنده یا شاعر چیست؟ او باید اشفتگی رخ داده را کم رنگ کرده و فضا را به سمت تعادل بکشاند.در داستان،شعر یا متنی که روایی ست معمولا جوی پایدار وجود دارد که یک حادثه و رویداد باعث بی نظمی در آن می شود و نویسنده در ادامه باید شرایط را به حالت طبیعی و نرمال خود بازگرداند.مثلا در یک فیلم سینمایی خانواده ای هست که جریان زندگی شان عادی ست ولی ناگهان خانه شان را دزد می زند و حالت ناپایدار در زیست شان پدید می آید.در ادامه پلیس،دزد را دستگیر می کند و مال و اموال مسروقه را پس گرفته و به آنها باز می گرداند و زندگی شان دوباره پایدار می شود.این نوع ساده ی روایت است یعنی بر اساس فانکشن داستان،می توان این فرمول را به کار گرفت.در رمان نیز روایت حرکت الترناتیو دارد. و در آن مدام با کنش تعادل-و عدم تعادل در باز سازی روایت روبه رویی.یعنی اتفاقات به شکل سینوسی در طول زمان یاعث ایجاد واقعه و تغییر روایت می شوند.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
ما اساسا در مواجه با هر متنی با روایت سر و کار داریم اما درک تخصصی از روایت،کمک میکند که متن را درست تاویل کرده و آن را طبقه بندی کنیم.ما در هر متن ادبی با طرز و شیوه ارائه روبه رو میشویم که نوع روایت مهم ترین نقش را در آن بازی میکند.اینکه داینم این زاویه دید چیست و راوی کجای کار ایستاده و چقدر از شخصیت ها میداند و ایا بر کل داستان واقف بوده مهم است.اینکه فرمت روایت را شناسایی کنیم مثلا اینکه با خاطره طرفیم یا راوی دارد برای چه کسی مینوسید و ایا دارد بیان سرگذشت میکند.از اهمیت بسیار برخوردار است.راوی از چه بازی زمانی میگوید؟گذشته؟حال و اینده؟این همه نوع روایت را مشخص میکند و روایت شناسی بسیار مهم هستند.معمولا به تناسب شخصی که در حال شرح ماجرا ست انواع روایت وجود دارد.
اساس روایت بر حرکت است.مثلا در شعر تمهیدی انتخاب میشود و سپس یک اتفاق،نظم متن را به هم زده و آن را نامتعادل می سازد.پس نقش نویسنده یا شاعر چیست؟ او باید اشفتگی رخ داده را کم رنگ کرده و فضا را به سمت تعادل بکشاند.در داستان،شعر یا متنی که روایی ست معمولا جوی پایدار وجود دارد که یک حادثه و رویداد باعث بی نظمی در آن می شود و نویسنده در ادامه باید شرایط را به حالت طبیعی و نرمال خود بازگرداند.مثلا در یک فیلم سینمایی خانواده ای هست که جریان زندگی شان عادی ست ولی ناگهان خانه شان را دزد می زند و حالت ناپایدار در زیست شان پدید می آید.در ادامه پلیس،دزد را دستگیر می کند و مال و اموال مسروقه را پس گرفته و به آنها باز می گرداند و زندگی شان دوباره پایدار می شود.این نوع ساده ی روایت است یعنی بر اساس فانکشن داستان،می توان این فرمول را به کار گرفت.در رمان نیز روایت حرکت الترناتیو دارد. و در آن مدام با کنش تعادل-و عدم تعادل در باز سازی روایت روبه رویی.یعنی اتفاقات به شکل سینوسی در طول زمان یاعث ایجاد واقعه و تغییر روایت می شوند.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
بخش دوم
انواع راوی
1.ما سه نوع راوی دانای کل داریم،اولی از لحاظ ارزش گذاری خنثی ست یعنی هر اتفاقی در جناح خیر و یا جبهه شر بی افتد.او ناراحت یا خوش حال نمی شود و برعکس فردوسی بعد از مرگ سهراب در شاهنامه مویه نمی کند.راوی دانای کل چند گانه هم داریم که به عنوان یکی از شخصیت های داستان روایت میکند و مدام تغییر جا می دهد.یا راوی دانای کلی که خدای متن است و همه چیز را اتفاق افتاده فرض می کند و با افعال گذشته ماجرا را شرح میدهد.
2.راوی اول شخص معمولا همان قهرمان داستان است ،او گاهی از طریق من و گاهی از طریق ما روایت میکند.این نوع روایت میتواند در هیئت دانای کل نیز حاضر شود به گونه ای که بر کل داستان اشراف داشته باشد اما این اگاهی را به خواننده لو ندهد:
((وقتی بیدار شدم کمی درد داشتم که نمیدانستم از کجا می آید پانسمانی هم بر سینه ام دیدم که قدری نگرانم کرد اما تا نگاهم افتاد به سقفی که دیگر سفید نبود و فهمیدم تمام شب توی چادر خوابیدم،از شادی توی پوستم نمی گنجیدم.سرانجام پدر به قولش عمل کرده بود و آمده بودیم پیک نیک.آن طرف تر مادر خوابیده بود تنها پدر هم احتمالا رفته بود بیرون که هوایی بخورد.طفلی برای اینکه مادرم را خوشحال کند حاضر شده بود تن به این سفر بدهد.))
در این نوع روایت ما انواع((من))داریم یعنی داستان از طریق ضمیر اول شخص تعریف می شود.کِی چنین اتفاقی می فتد؟دوحالت دارد:
1)اول شخص هم بخشی از روایت می شود مثلا وقتی قهرمان،خود اوست.
گاهی هم با روایت گردانی مواجه هستیم وچند کارکتر در مقاطع مختلف هر بخش را از زبان خود روایت میکنند مانند رمان خشم و هیاهو یا شاهزاده احتجاب.
برخی اوقات ممکن است راوی ،دوربین باشد یعنی بر شانه های یک نفر قرار کرفته و هر آنچه می بیند،روایت کند.راوی منِ ناظر هم هست که تک تک پیش امد ها را عکس برداری و تعریف میکند.
3.در روایت خطابی،راوی مستقیما مخاطب را وارد متن می کند و اینجا با ضمیر تو سر و کار داریم و این گونه نویسنده سعی میکند مخاطب را تحریک کند تا در نویسش متن شرکت داشته باشد((هی تو که پشت این مانیتور نشسته میخواهی داستان بنویسی که جلمه ی اولش گم شده،دنبال فعلی می گردی فراری که وقتی تو را دید ،بزند به چاک و زیر خودکارت مثل شیطان دنبالبش بدوی،برسی به ته،ته این داستان که جمله ی اولش مثل تو گم شده پی فردا میگردد.بیش از آنکه بیایی پدر بزرگت رفته بود.مادر بزرگ هم کی دیر تر،عمو ها،عمه ی مهربان و خاله ها...همه رفتند.فقط تو اینجا زندگی میکنی،هی کلمه))
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
انواع راوی
1.ما سه نوع راوی دانای کل داریم،اولی از لحاظ ارزش گذاری خنثی ست یعنی هر اتفاقی در جناح خیر و یا جبهه شر بی افتد.او ناراحت یا خوش حال نمی شود و برعکس فردوسی بعد از مرگ سهراب در شاهنامه مویه نمی کند.راوی دانای کل چند گانه هم داریم که به عنوان یکی از شخصیت های داستان روایت میکند و مدام تغییر جا می دهد.یا راوی دانای کلی که خدای متن است و همه چیز را اتفاق افتاده فرض می کند و با افعال گذشته ماجرا را شرح میدهد.
2.راوی اول شخص معمولا همان قهرمان داستان است ،او گاهی از طریق من و گاهی از طریق ما روایت میکند.این نوع روایت میتواند در هیئت دانای کل نیز حاضر شود به گونه ای که بر کل داستان اشراف داشته باشد اما این اگاهی را به خواننده لو ندهد:
((وقتی بیدار شدم کمی درد داشتم که نمیدانستم از کجا می آید پانسمانی هم بر سینه ام دیدم که قدری نگرانم کرد اما تا نگاهم افتاد به سقفی که دیگر سفید نبود و فهمیدم تمام شب توی چادر خوابیدم،از شادی توی پوستم نمی گنجیدم.سرانجام پدر به قولش عمل کرده بود و آمده بودیم پیک نیک.آن طرف تر مادر خوابیده بود تنها پدر هم احتمالا رفته بود بیرون که هوایی بخورد.طفلی برای اینکه مادرم را خوشحال کند حاضر شده بود تن به این سفر بدهد.))
در این نوع روایت ما انواع((من))داریم یعنی داستان از طریق ضمیر اول شخص تعریف می شود.کِی چنین اتفاقی می فتد؟دوحالت دارد:
1)اول شخص هم بخشی از روایت می شود مثلا وقتی قهرمان،خود اوست.
گاهی هم با روایت گردانی مواجه هستیم وچند کارکتر در مقاطع مختلف هر بخش را از زبان خود روایت میکنند مانند رمان خشم و هیاهو یا شاهزاده احتجاب.
برخی اوقات ممکن است راوی ،دوربین باشد یعنی بر شانه های یک نفر قرار کرفته و هر آنچه می بیند،روایت کند.راوی منِ ناظر هم هست که تک تک پیش امد ها را عکس برداری و تعریف میکند.
3.در روایت خطابی،راوی مستقیما مخاطب را وارد متن می کند و اینجا با ضمیر تو سر و کار داریم و این گونه نویسنده سعی میکند مخاطب را تحریک کند تا در نویسش متن شرکت داشته باشد((هی تو که پشت این مانیتور نشسته میخواهی داستان بنویسی که جلمه ی اولش گم شده،دنبال فعلی می گردی فراری که وقتی تو را دید ،بزند به چاک و زیر خودکارت مثل شیطان دنبالبش بدوی،برسی به ته،ته این داستان که جمله ی اولش مثل تو گم شده پی فردا میگردد.بیش از آنکه بیایی پدر بزرگت رفته بود.مادر بزرگ هم کی دیر تر،عمو ها،عمه ی مهربان و خاله ها...همه رفتند.فقط تو اینجا زندگی میکنی،هی کلمه))
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
بخش آخر
4.معول ترین شکل روایت با استفاده از راوی سوم شخص شکل می گیرد.اینجا راوی مدام شخصیت ها را،او و آنها می نامد و خود نقشی درداستان ندارد و مدام از فکر ها و ویژگی ها او و آنها حرف میزند و فاعل متن نیست.راوی سوم شخص نیز به گونه ی ذهنی و عینی و الترناتیو(ذهنی_عینی) تقسیم میشود:
((زیر نور افتاب که بر همه جا افتاد بودذ عمو،با مادرش آمده بود لب دریا،نشسته بود روی داغی ماسه ها.موجی امده و خودش را مالانده بود ملس به پاهای تا زانو برهنه اش ،مثل مردی که در میهمانی مجللی دعوت به قص بکند و آنقدر وقار داشت که دختر نتواسنته بود جواب رد بدهد،پا شد،شلواری که پاچه اش را تا زانو بالا زده بود در آورد.تی شرت صورتی اش را کند و حالا مانده بود از کجا وارد شود،نمیدانست که در ندارد دریا،نیم نگاهی به مادر انداخت و دستی تکان داد و با موجی که آمده بود رفت.مادر به تن تراشیده ی دختر دل زده بود کخ کم کم داشت در آب گم میشود،موج های بی شماری آمده بودند و دست خالی برگشتند،حالا آفتاب افتاده بود اوریب روی آب ها و دخترک نیامده بود هنوز ،مادرک مانده بود از کجای صحنه خارج شود...))
5. در این نوع روایت،راوی مدام تغییر میکند و معمولا در رمان های پست مدرنیستی بسیار از آن استفاده میشود.اینجا گاهی راوی دانای کل است.گاهی سوم شخص و گاهی اول شخص یعنی یکی از قهرمان های رمان دوربین را بر شانه اش میگذارد و واقعه را اکران میدهد.
اینها تنها کلیاتی ست درباره انواع راوی و بعد تر می توان دقیق تر به این مقوله پرداخت مثلا شکل روایت یا نوع راوی در شعر چند صدایی کاملا متفاوت است.اساسا ما در شعر با شکست و گاهی با تعلیق روایت روبه روییم،از این جهت که در شعر قرار نیست به مخاطب اطلاعات دقیق بدهیم یا منطق داستانی را رعایت کنیم.در داستان از آنجایی که میخواهیم شرح ماجرا دهیم بیشتر به مجاز مرسل و روابط هم نشینی کلمات توجه داریم و خط سیری داستانی که نویسنده نمیتواند بدون طرح تهمید قطع اش کند اما در شعر با استعاره و روابط جانشینی کلمات سر و کار داریم و شاعر مجبور نیست به تمام جزئیات بپردازد و اگر این کار را کند شعریت متن اش را از دست خواهد داد.مثل فردوسی شاهنامه یا چون مولوی مثتوی معنوی خواهد نوشت.در واقع شکست و تعلیق روایت از مهم ترین تکنین های شعری ست که پیشتر بدان پرداخته ایم و باز خواهیم پرداخت.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam
4.معول ترین شکل روایت با استفاده از راوی سوم شخص شکل می گیرد.اینجا راوی مدام شخصیت ها را،او و آنها می نامد و خود نقشی درداستان ندارد و مدام از فکر ها و ویژگی ها او و آنها حرف میزند و فاعل متن نیست.راوی سوم شخص نیز به گونه ی ذهنی و عینی و الترناتیو(ذهنی_عینی) تقسیم میشود:
((زیر نور افتاب که بر همه جا افتاد بودذ عمو،با مادرش آمده بود لب دریا،نشسته بود روی داغی ماسه ها.موجی امده و خودش را مالانده بود ملس به پاهای تا زانو برهنه اش ،مثل مردی که در میهمانی مجللی دعوت به قص بکند و آنقدر وقار داشت که دختر نتواسنته بود جواب رد بدهد،پا شد،شلواری که پاچه اش را تا زانو بالا زده بود در آورد.تی شرت صورتی اش را کند و حالا مانده بود از کجا وارد شود،نمیدانست که در ندارد دریا،نیم نگاهی به مادر انداخت و دستی تکان داد و با موجی که آمده بود رفت.مادر به تن تراشیده ی دختر دل زده بود کخ کم کم داشت در آب گم میشود،موج های بی شماری آمده بودند و دست خالی برگشتند،حالا آفتاب افتاده بود اوریب روی آب ها و دخترک نیامده بود هنوز ،مادرک مانده بود از کجای صحنه خارج شود...))
5. در این نوع روایت،راوی مدام تغییر میکند و معمولا در رمان های پست مدرنیستی بسیار از آن استفاده میشود.اینجا گاهی راوی دانای کل است.گاهی سوم شخص و گاهی اول شخص یعنی یکی از قهرمان های رمان دوربین را بر شانه اش میگذارد و واقعه را اکران میدهد.
اینها تنها کلیاتی ست درباره انواع راوی و بعد تر می توان دقیق تر به این مقوله پرداخت مثلا شکل روایت یا نوع راوی در شعر چند صدایی کاملا متفاوت است.اساسا ما در شعر با شکست و گاهی با تعلیق روایت روبه روییم،از این جهت که در شعر قرار نیست به مخاطب اطلاعات دقیق بدهیم یا منطق داستانی را رعایت کنیم.در داستان از آنجایی که میخواهیم شرح ماجرا دهیم بیشتر به مجاز مرسل و روابط هم نشینی کلمات توجه داریم و خط سیری داستانی که نویسنده نمیتواند بدون طرح تهمید قطع اش کند اما در شعر با استعاره و روابط جانشینی کلمات سر و کار داریم و شاعر مجبور نیست به تمام جزئیات بپردازد و اگر این کار را کند شعریت متن اش را از دست خواهد داد.مثل فردوسی شاهنامه یا چون مولوی مثتوی معنوی خواهد نوشت.در واقع شکست و تعلیق روایت از مهم ترین تکنین های شعری ست که پیشتر بدان پرداخته ایم و باز خواهیم پرداخت.
#مجله_کالج
Schindler @Diiaazepam