بازگشت جاودانه ی همان(3)
نکته بنیادین در فهم بازگشت جاودانه،این است که بدانیم در این رجعت،پدیده ها به گمان ما کامل تر یا متعالی تر نمی شود. هیچ گونه حذف یا اصلاح و یا گزینشی در کار نیست.چرا که اراده و هدفی وجود ندارد تا به هستی،جهت بدهد و جهان را بر طبق برنامه،پیش براند.جهان هستی را اراده ای بیرونی،مدیریت و هدایت نمی کند که بخواهد به آن معنا ببخشد و هدفی از خلقت داشته باشد.همه چیز دقیقا به همان که بوده است و باید باشد، باز می گردد.
نیچه این نظریه را بر پا می دارد تا انسان را از بردگی غایت برهاند،نه این که او را از راهی دیگر دوباره به دام غایت باوری بیاندازد.
چه بسا مفهوم بازگشت جاودانه و این نکته که تغییر و تحولی_به معنای تکامل و به منظور هدفمندی_در چرخه ی هستی رخح نمی دهد،موجب این گمان غلط گردد که ((بازگشت به همان)) با آنچه نیچه درباره ی دگرگونی پیوسته جهان و ((شدن)) چون بنیادی ترین نگرش خود به هستی می گوید،در تناقض است.اما چنین نیست.
دایره عظیم هستی در خود چرخشی بی پایان دارد و در این گردش،همواره دگرگون می شود اما سرانجام به خود باز می گردد و شدن را باز از سر می گیرد./جهان،جاودانه در تغییر و تحول می باشد ولی باید دانست که همه چیز در اوست و خارج از این دایره،فضایی نیست که او مدار بگسلد و خود را از بنیاد،دگرگون سازد.
اما این دگرگون سازی در یک خط مستقیم،پیش نمی رود و گذشته را برای همیشه پشت سر نمی گذارد.این صیرورت در مسیر دایره وار حرکت می کند و بی شمار بار خود را باز می یابد و می آغازد.
((این است آنچه من فراسوی نیک و بد می خوانم:بی هدف،مگر اینکه لذت دوَران،خود یک هدف باشد.بدون اراده،مگر اینکه یک حلقه این اراده ی نیک را داشته باشد که تا ابد،در مدار خودش،گرد خویش بچرخد.))
#نیچه
#فلسفه
#نیچه_شناس
Schindler @Diiaazepam
نکته بنیادین در فهم بازگشت جاودانه،این است که بدانیم در این رجعت،پدیده ها به گمان ما کامل تر یا متعالی تر نمی شود. هیچ گونه حذف یا اصلاح و یا گزینشی در کار نیست.چرا که اراده و هدفی وجود ندارد تا به هستی،جهت بدهد و جهان را بر طبق برنامه،پیش براند.جهان هستی را اراده ای بیرونی،مدیریت و هدایت نمی کند که بخواهد به آن معنا ببخشد و هدفی از خلقت داشته باشد.همه چیز دقیقا به همان که بوده است و باید باشد، باز می گردد.
نیچه این نظریه را بر پا می دارد تا انسان را از بردگی غایت برهاند،نه این که او را از راهی دیگر دوباره به دام غایت باوری بیاندازد.
چه بسا مفهوم بازگشت جاودانه و این نکته که تغییر و تحولی_به معنای تکامل و به منظور هدفمندی_در چرخه ی هستی رخح نمی دهد،موجب این گمان غلط گردد که ((بازگشت به همان)) با آنچه نیچه درباره ی دگرگونی پیوسته جهان و ((شدن)) چون بنیادی ترین نگرش خود به هستی می گوید،در تناقض است.اما چنین نیست.
دایره عظیم هستی در خود چرخشی بی پایان دارد و در این گردش،همواره دگرگون می شود اما سرانجام به خود باز می گردد و شدن را باز از سر می گیرد./جهان،جاودانه در تغییر و تحول می باشد ولی باید دانست که همه چیز در اوست و خارج از این دایره،فضایی نیست که او مدار بگسلد و خود را از بنیاد،دگرگون سازد.
اما این دگرگون سازی در یک خط مستقیم،پیش نمی رود و گذشته را برای همیشه پشت سر نمی گذارد.این صیرورت در مسیر دایره وار حرکت می کند و بی شمار بار خود را باز می یابد و می آغازد.
((این است آنچه من فراسوی نیک و بد می خوانم:بی هدف،مگر اینکه لذت دوَران،خود یک هدف باشد.بدون اراده،مگر اینکه یک حلقه این اراده ی نیک را داشته باشد که تا ابد،در مدار خودش،گرد خویش بچرخد.))
#نیچه
#فلسفه
#نیچه_شناس
Schindler @Diiaazepam
زن ستیزی نیچه،یک تصور باطل و استنباط غلط است
آنانی که نیچه را زن ستیز می انگارند،برای اثبات پریشان بافی های خود از دامان سخنان پراکنده ی نیچه می آویزنند.بسیاری از سخنان نیچه،گزین گویه اند.تنها خواندن یک گزین گویه،خود را نباید به دست نخستین احساسی سپرد که در ما پدیدار می شود.اگر ذهن ما همه برای دانستن و ره یافتن به درون هر معنای ژرف و شگرفی در عالم،ابزار های سنجشگری را تمام در اختیار داشت،دیگر گزین گویه به چه کار می آمد و اصلا به جای فلسفه،آنجا که همه خود،فیلسوف بودند؟
نیچه خود به درستی در این باید گفته است:
یک گزین گویه ی به درستی مهر و قالب خورده را همان گاه خواندن رمز خوانی نمی باید کرد،بلکه معنا گشایی آن را می باید سر گرفت:کاری که برای آن،هنر معنا گشایی می باید.
راستی که چه خنده آن رند کژاندیشانی که با ذره بین در کتاب های نیچه به راه می افتند و گزین گویه ای از او را به دندان می گیرند و در پیشگاه ساده دلان و سطحی نگران به نمایش می گذارند.
اینان از نیچه،هیچ نمی دانند و نمی توانند که بدانند.
هشیار باشید و فریب این شکارچیان که دام میگسترند و گزین گویه را طعمه می کنند،نخورید.به قول نیچه : ((مگذارید در گوش تان افسانه بخوانند و افسون تان کنند.))
نیچه،هر گز زن ستیز یا ضد زن نبوده است آنچه که نیچه،سرسختانه می کوبید و می نکوهید،نه خود زن،که دور افتادن و بیگانه شدن زن با غریزه و طبیعت و خاصیت زنانه ی خویشتن بود.نیچه،نه زنانگی را،که زنانگی ای را خوار می شمرد که دستخوش آشوب در غرایز خود شده و بیمار گشته و به طلب مردانگی،برخاسته باشد.
در باور نیچه،هر جنسیتی، هر گروهی و هر طبقه ای و حتی هر کسی،حقوق خاص خود را دارد و بنابراین طلب حقوق یکسان و خواست برابری در میان همه ی انسان ها را نشانه ی تباهی و گمراهی وساده انگاری روزگار مدرن می داسنت.اینکه زن بکوشد از خود چیزی مردوار بسازد،نه تنها جایگاه او را بلند نخواهد کرد که در سراشیب تباهی اش فرو خواهد غلتاند. بقول نیچه: ((زن در راه آقایی می کوشد و عَلَم و بیروق پیشرفت زن را بر می دارد.اما با آشکارگی هولناکی ،عکس قضیه روی می دهد:زن،پس می رود))
نیچه بر این باور بود که زن باید زن باشد و مرد مرد.
اگر زن و مرد هر کدام جایگاه و سرشت خود را بشناسند و آن را پاس بدارند،زندگی را نیرومندانه پیش خواهند برد.زن و مرد باید زمینه ساز پیدایش ابر انسان باشند.نیاکان و آفرینندگان ابرانسان از میان همین مردان و زنان برخواهند خواست.
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
آنانی که نیچه را زن ستیز می انگارند،برای اثبات پریشان بافی های خود از دامان سخنان پراکنده ی نیچه می آویزنند.بسیاری از سخنان نیچه،گزین گویه اند.تنها خواندن یک گزین گویه،خود را نباید به دست نخستین احساسی سپرد که در ما پدیدار می شود.اگر ذهن ما همه برای دانستن و ره یافتن به درون هر معنای ژرف و شگرفی در عالم،ابزار های سنجشگری را تمام در اختیار داشت،دیگر گزین گویه به چه کار می آمد و اصلا به جای فلسفه،آنجا که همه خود،فیلسوف بودند؟
نیچه خود به درستی در این باید گفته است:
یک گزین گویه ی به درستی مهر و قالب خورده را همان گاه خواندن رمز خوانی نمی باید کرد،بلکه معنا گشایی آن را می باید سر گرفت:کاری که برای آن،هنر معنا گشایی می باید.
راستی که چه خنده آن رند کژاندیشانی که با ذره بین در کتاب های نیچه به راه می افتند و گزین گویه ای از او را به دندان می گیرند و در پیشگاه ساده دلان و سطحی نگران به نمایش می گذارند.
اینان از نیچه،هیچ نمی دانند و نمی توانند که بدانند.
هشیار باشید و فریب این شکارچیان که دام میگسترند و گزین گویه را طعمه می کنند،نخورید.به قول نیچه : ((مگذارید در گوش تان افسانه بخوانند و افسون تان کنند.))
نیچه،هر گز زن ستیز یا ضد زن نبوده است آنچه که نیچه،سرسختانه می کوبید و می نکوهید،نه خود زن،که دور افتادن و بیگانه شدن زن با غریزه و طبیعت و خاصیت زنانه ی خویشتن بود.نیچه،نه زنانگی را،که زنانگی ای را خوار می شمرد که دستخوش آشوب در غرایز خود شده و بیمار گشته و به طلب مردانگی،برخاسته باشد.
در باور نیچه،هر جنسیتی، هر گروهی و هر طبقه ای و حتی هر کسی،حقوق خاص خود را دارد و بنابراین طلب حقوق یکسان و خواست برابری در میان همه ی انسان ها را نشانه ی تباهی و گمراهی وساده انگاری روزگار مدرن می داسنت.اینکه زن بکوشد از خود چیزی مردوار بسازد،نه تنها جایگاه او را بلند نخواهد کرد که در سراشیب تباهی اش فرو خواهد غلتاند. بقول نیچه: ((زن در راه آقایی می کوشد و عَلَم و بیروق پیشرفت زن را بر می دارد.اما با آشکارگی هولناکی ،عکس قضیه روی می دهد:زن،پس می رود))
نیچه بر این باور بود که زن باید زن باشد و مرد مرد.
اگر زن و مرد هر کدام جایگاه و سرشت خود را بشناسند و آن را پاس بدارند،زندگی را نیرومندانه پیش خواهند برد.زن و مرد باید زمینه ساز پیدایش ابر انسان باشند.نیاکان و آفرینندگان ابرانسان از میان همین مردان و زنان برخواهند خواست.
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
زن در اندیشه نیچه(2)
زن ستیزی دیگر چیست؟نیچه با زن بستیزد که چه کند؟که زن را از میان بردارد؟سنجیده باید سخن گفت.نیچه که خود را بزرگترین مسیحاستیز در جهان می شناسد و در چنین گفت زرتشت خود را سراسر در ضدیت و مقابله با انجیل مسیح نگاشته،به سود خود می داند که کلیسا هست.کلیسا برای نیچه،بزرگترین دشمن است و او این دشمن را سر به نیست نمی خواهد.
ما نیچه را آری گویی دلیرانه اش در پیشگاه زندگی می شناسیم.چگوه امکان دارد بزرگمردی که به تمامی زندگی آری گفته است،در برابر زن که از مهم ترین ارکان همین زندگی است.نه بگوید؟
زن ستیزی ،ستیز با زندگی است.ستیز با خویشتن است.نیچه را باید درست شناخت.
نیچه را با موضوع زن اگر ستیز باشد،آن ستیز نه با طبیعت و سرشت زنانه،که با از خود بیگانگی زن است.اگر زن از طبیعت خود به دور افتد،این گمراهی،تنها گریبان گیر زن نیست.مرد و زن به هم پیوسته اند و سرنوشتشتان به هم گره خورده است.با حذف زن،دیگر بشریت در میان نیست.
زن،نقشی چه بسا مهم تر از مرد در هدایت انسان به سوی ابر انسان دارد.همه ی تاخت و تاز نیچه به زن امروز،برای همین است که او حساسیت و ظرافت زن بی اندازه ی نقش زن را در تعیین سرنوشت بشر می شناسد و نمیتواند آسان از کنارش بگذرد.
نیچه به ابرانسان می اندیشد،اما از کدام راه می تواند به آرزوی خود دست یابد؟مگر نه اینکه انسان باید پلی باشد برای رفتن به فراسوی خویشتن؟مگر نه اینکه از انسان باید به ابرانسان رسید؟و مگر سخن از انسان می توان گفت با کنار نهادن زن و جدا کردن مرد؟ این زنان و مردان هستند که باید روزگاری پدران و مادران ابرانسان باشند،نیچه چنان که میگوید: ((من خواستِ دو تنی را زناشویی می خوانم که کسی را می آفرینند از آفرینندگان خود بیش.آن چه من زناشویی می خوانم،احترام این دو تن است به یک در یک دیگر در مقام خواستان چنین خواست.))
نیچه بر این باور است که: ((مرد را برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.))زن برای جبران نیروی از دست رفته ی مرد باید او را از سنگینی ها سبک کند و سبکبالی بخشد.جدیت و گرانباری مرد باید در آسانگیری ها و سبکپایی های زنانه،فرو نشیند.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
زن ستیزی دیگر چیست؟نیچه با زن بستیزد که چه کند؟که زن را از میان بردارد؟سنجیده باید سخن گفت.نیچه که خود را بزرگترین مسیحاستیز در جهان می شناسد و در چنین گفت زرتشت خود را سراسر در ضدیت و مقابله با انجیل مسیح نگاشته،به سود خود می داند که کلیسا هست.کلیسا برای نیچه،بزرگترین دشمن است و او این دشمن را سر به نیست نمی خواهد.
ما نیچه را آری گویی دلیرانه اش در پیشگاه زندگی می شناسیم.چگوه امکان دارد بزرگمردی که به تمامی زندگی آری گفته است،در برابر زن که از مهم ترین ارکان همین زندگی است.نه بگوید؟
زن ستیزی ،ستیز با زندگی است.ستیز با خویشتن است.نیچه را باید درست شناخت.
نیچه را با موضوع زن اگر ستیز باشد،آن ستیز نه با طبیعت و سرشت زنانه،که با از خود بیگانگی زن است.اگر زن از طبیعت خود به دور افتد،این گمراهی،تنها گریبان گیر زن نیست.مرد و زن به هم پیوسته اند و سرنوشتشتان به هم گره خورده است.با حذف زن،دیگر بشریت در میان نیست.
زن،نقشی چه بسا مهم تر از مرد در هدایت انسان به سوی ابر انسان دارد.همه ی تاخت و تاز نیچه به زن امروز،برای همین است که او حساسیت و ظرافت زن بی اندازه ی نقش زن را در تعیین سرنوشت بشر می شناسد و نمیتواند آسان از کنارش بگذرد.
نیچه به ابرانسان می اندیشد،اما از کدام راه می تواند به آرزوی خود دست یابد؟مگر نه اینکه انسان باید پلی باشد برای رفتن به فراسوی خویشتن؟مگر نه اینکه از انسان باید به ابرانسان رسید؟و مگر سخن از انسان می توان گفت با کنار نهادن زن و جدا کردن مرد؟ این زنان و مردان هستند که باید روزگاری پدران و مادران ابرانسان باشند،نیچه چنان که میگوید: ((من خواستِ دو تنی را زناشویی می خوانم که کسی را می آفرینند از آفرینندگان خود بیش.آن چه من زناشویی می خوانم،احترام این دو تن است به یک در یک دیگر در مقام خواستان چنین خواست.))
نیچه بر این باور است که: ((مرد را برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.))زن برای جبران نیروی از دست رفته ی مرد باید او را از سنگینی ها سبک کند و سبکبالی بخشد.جدیت و گرانباری مرد باید در آسانگیری ها و سبکپایی های زنانه،فرو نشیند.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
کودک در فلسفه ی نیچه، و مرد در درون خود،کودکی دارد که میخواهد چیز ها را همه به بازی بگیرد و آسان کند و از نو بیافریند.کودک درونی مرد،نیازمند بازی است و تنها زن می تواند امکان بازی او را فراهم آورد.هم از این روست که نیچه می گوید: ((دور مرد راستین،کودک پنهان است که خودش دارد بازی کند.بیایید ای زنان و کودک را در مرد بیابید.زن،بازیچه ای باد پاک و ظریف،همچون گوهری،درخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.))
در این سخن،((بازیچه))نه به معنای رایج و مصطلحی است که امروزی می شناسیم.بازیچه یعنی آنچه که با آن میتوان بازی کرد. و بازی کردن نیز در کلام نیچه،بار معنایی منفی ندارد.نیچه، زندگی را چون میز بزرگی میداند که همه گرد آن نشسته اند و بازی می کنند.زندگی،سراسر بازی است.جدیت،اگر که انسان نتواند گاه خود را آن بتکاند،گرانبار کننده و فرو کشاننده است.زن این ویژ"ی و امتیاز را دارد که گرانی این جدیت را از مرد بستاند و او را سبک سازد.چرا که به قول نیچه: ((طبع زن از طبع مرد طبیعی تر است.))و همنشینی با زن،مرد را به طبیعت خود نزدیک تر می کند.
هم از این روست که نیچه،مساله زنان را بسیار مهم می داند و همواره می کوشد که زن را به زنانگی راستین خود بازگرداند.
البته برای ما مردم نرم و نازک امروزی،درک همه ی آن چیز ها که نیچه با طبیعت و غریزه ی زن،سازگار می شناسد دشوار است.طبع ما امروزه دگرگون گشته و ما اکنون بسیار دور افتاده ایم از آنچه که روزگاری،زنانه و هماهنگ با سرشت دانشته می شد.پس چندان هم جای شگفتی نیست اگر مردم این زمانه ، نیچه را زن ستیز بپندارند.چرا که هر چه ما امروزه برای زن،می دانیم:در باور نیچه،برای زن،بسیار هم بد است.
مثلا همین((ترس از مرد))که نیچه ،آن را صفتی ممتاز برای زن بر می شمارد،امروزه برای ما معنایی غیر انسانی و وحشیانه و قلدرمابانه دارد.غافل از اینکه نیچه،ترس را در زبان خود،نقشی دگرگونه می زند.
ترس میتواند پیش برنده و سازنده ی زندگی باشد.
ترس از انسان:آری.اما بیزاری از انسان و ناامیدی از انسان:نه
قدرت و شکوه و عظمت میتواند تولید ترس کند.ترسی که در سایه اش می توان آرمید و بدان پشتگرم بود.نه ترسی که عقل را از سر می پراند و انسان را از درون،تهی می سازد.نیچه،خود در این باره روشنگری میکند: ((آن چه در مرد،ترس انگیز است و یا دقیق تربگوییم:مردانگی مرد))
و گمان نمی کنم هیچ زن سالمی یافت شود که مردانگی مرد را نخواهد و مرد ایده آل در نظرش مردی باشد نرم و آرام و میانمایه و تسلیم و متوسط الحال و گوش به فرمان و سرسپرده و در یک کلام:بی عرضه و بی دست و پا.
اگر بعضی از این خصوصیات درباور برخی از زنان امرو_بطور مطلق_نیکو و دلپذیر به نظر می رسد،نشانه ی همان فروشدی است که نیچه از آن به نام ((فساد غرایز ))یاد می کند و با آن می ستیزد.
آری دوستان،ستیز نیچه نه با زن،که با زن نبودن زن است
زن ستیزی با تمامی فلسفه ی نیچه در ستیز است.
زن ستیزی با عشق نیچه به ابر انسان در ستیز است.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
در این سخن،((بازیچه))نه به معنای رایج و مصطلحی است که امروزی می شناسیم.بازیچه یعنی آنچه که با آن میتوان بازی کرد. و بازی کردن نیز در کلام نیچه،بار معنایی منفی ندارد.نیچه، زندگی را چون میز بزرگی میداند که همه گرد آن نشسته اند و بازی می کنند.زندگی،سراسر بازی است.جدیت،اگر که انسان نتواند گاه خود را آن بتکاند،گرانبار کننده و فرو کشاننده است.زن این ویژ"ی و امتیاز را دارد که گرانی این جدیت را از مرد بستاند و او را سبک سازد.چرا که به قول نیچه: ((طبع زن از طبع مرد طبیعی تر است.))و همنشینی با زن،مرد را به طبیعت خود نزدیک تر می کند.
هم از این روست که نیچه،مساله زنان را بسیار مهم می داند و همواره می کوشد که زن را به زنانگی راستین خود بازگرداند.
البته برای ما مردم نرم و نازک امروزی،درک همه ی آن چیز ها که نیچه با طبیعت و غریزه ی زن،سازگار می شناسد دشوار است.طبع ما امروزه دگرگون گشته و ما اکنون بسیار دور افتاده ایم از آنچه که روزگاری،زنانه و هماهنگ با سرشت دانشته می شد.پس چندان هم جای شگفتی نیست اگر مردم این زمانه ، نیچه را زن ستیز بپندارند.چرا که هر چه ما امروزه برای زن،می دانیم:در باور نیچه،برای زن،بسیار هم بد است.
مثلا همین((ترس از مرد))که نیچه ،آن را صفتی ممتاز برای زن بر می شمارد،امروزه برای ما معنایی غیر انسانی و وحشیانه و قلدرمابانه دارد.غافل از اینکه نیچه،ترس را در زبان خود،نقشی دگرگونه می زند.
ترس میتواند پیش برنده و سازنده ی زندگی باشد.
ترس از انسان:آری.اما بیزاری از انسان و ناامیدی از انسان:نه
قدرت و شکوه و عظمت میتواند تولید ترس کند.ترسی که در سایه اش می توان آرمید و بدان پشتگرم بود.نه ترسی که عقل را از سر می پراند و انسان را از درون،تهی می سازد.نیچه،خود در این باره روشنگری میکند: ((آن چه در مرد،ترس انگیز است و یا دقیق تربگوییم:مردانگی مرد))
و گمان نمی کنم هیچ زن سالمی یافت شود که مردانگی مرد را نخواهد و مرد ایده آل در نظرش مردی باشد نرم و آرام و میانمایه و تسلیم و متوسط الحال و گوش به فرمان و سرسپرده و در یک کلام:بی عرضه و بی دست و پا.
اگر بعضی از این خصوصیات درباور برخی از زنان امرو_بطور مطلق_نیکو و دلپذیر به نظر می رسد،نشانه ی همان فروشدی است که نیچه از آن به نام ((فساد غرایز ))یاد می کند و با آن می ستیزد.
آری دوستان،ستیز نیچه نه با زن،که با زن نبودن زن است
زن ستیزی با تمامی فلسفه ی نیچه در ستیز است.
زن ستیزی با عشق نیچه به ابر انسان در ستیز است.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
شماری بسیار از ساده اندیشان و ظاهر بینان می انگارند منظور نیچه از این گزین گویه،آن بوده است که زن ها را باید شلاق زد.نسخت باید گفت:هرگز چنین استنباط غلطی با اندیشه های نیچه،سازگار نیست.اگر نیچه میخواست چنین حکمنی را صادر کند،چرا سر راست نگفت که زن ها را باید زد؟
نیچه که با تمامی فیلسوفان و پیامبران و فرزانگان جهان رد افتاده بود،مگر واهمه ای داشت که به یک سخن ساده را اینگونه بپیچاند و در هاله ای از ابهام بپوشاند؟
وانگهی،این سخن از زبان زرتشت نیست.بلکه سخنی از زبان زنان درباره ی زنان است.و تازه،آن هم به کنایه گفته شده است.زنی پیر که برای رسیدن به این حقیقت،موی خود را سپید کرده ،این گزین گویه را به زرتشت هدیه میکند.پیرزن در آغاز گفتگو،از زرتشت میخواهد که با او درباره ی زنان،سخن بگوید و زرتشت به درخواست او سخنانی بسیار می گوید و سر انجام،پیرزن،تنها همین جمله را _به عنوان حقیقتی کوچک_در پاسخ به زرتشت بر زبان می آورد.اما پیش از گفتن آن،هشدار میدهد که:
نهان اش کن و دهان اش بگیر و گرنه به بانگ بلند فریاد خواهد کرد.
این حقیقت کوچک یاران و شاگران زرتشت_پس از دیدارش با پیرزن_او را می بیند که هراسان،چیزی را زیر خرقه اش پنهان کرده است و هسته می گذرد.چرا زرتشت،چنین میکند؟او که عاشق حقیقت است و اکنون که حقیقتی را به چنگ آورده باید با سینه ای افراخته و گامهایی استوار و محکم از نزد پیرزن بازگردد.پس چرا این گونه نیست؟چرا زرتشت همگان بردن این حقیقت با خود به قول یارانش:می خزد؟چرا دانستن این سخن،هر کسی را سزاوار نیست؟
پاسخ اش پیش روی ماست.
مگر نه اینکه نیچه با ثبت این گزین گویه در شاهکارش،دهان این حقیقت را گشود و این حقیقت،چنان فریاد بلندی کشید که مردم دنیا همنگی از میان تمامی گزین گویه هایش،تنها همین یک سخن را شنیدند و دودستی به آ« چسبیدند؟و به راستی هم کسانی که هیچ از نیچه نخوانده اند و نمیدانند،این یک سخن را اما شنیده اند.حتی خبر مرگ خدا در برابر این حقیقت کوچک،چندان میان اسنان ها پر طنین و آشوبگر نبوده است.زرتشت،این حقیقت را در زیر خرقه اشنهان کرده بود و می هراسید،چرا که می دانست،این حقیقت که برای او حقیقتی ساده و دریافتنی و کوچک است،نزد مردم هرگز چنان که باید دریافته نخواهد شد و چه هیولاهای هولناک که از درون آن سر بر نخواهند کشید.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
نیچه که با تمامی فیلسوفان و پیامبران و فرزانگان جهان رد افتاده بود،مگر واهمه ای داشت که به یک سخن ساده را اینگونه بپیچاند و در هاله ای از ابهام بپوشاند؟
وانگهی،این سخن از زبان زرتشت نیست.بلکه سخنی از زبان زنان درباره ی زنان است.و تازه،آن هم به کنایه گفته شده است.زنی پیر که برای رسیدن به این حقیقت،موی خود را سپید کرده ،این گزین گویه را به زرتشت هدیه میکند.پیرزن در آغاز گفتگو،از زرتشت میخواهد که با او درباره ی زنان،سخن بگوید و زرتشت به درخواست او سخنانی بسیار می گوید و سر انجام،پیرزن،تنها همین جمله را _به عنوان حقیقتی کوچک_در پاسخ به زرتشت بر زبان می آورد.اما پیش از گفتن آن،هشدار میدهد که:
نهان اش کن و دهان اش بگیر و گرنه به بانگ بلند فریاد خواهد کرد.
این حقیقت کوچک یاران و شاگران زرتشت_پس از دیدارش با پیرزن_او را می بیند که هراسان،چیزی را زیر خرقه اش پنهان کرده است و هسته می گذرد.چرا زرتشت،چنین میکند؟او که عاشق حقیقت است و اکنون که حقیقتی را به چنگ آورده باید با سینه ای افراخته و گامهایی استوار و محکم از نزد پیرزن بازگردد.پس چرا این گونه نیست؟چرا زرتشت همگان بردن این حقیقت با خود به قول یارانش:می خزد؟چرا دانستن این سخن،هر کسی را سزاوار نیست؟
پاسخ اش پیش روی ماست.
مگر نه اینکه نیچه با ثبت این گزین گویه در شاهکارش،دهان این حقیقت را گشود و این حقیقت،چنان فریاد بلندی کشید که مردم دنیا همنگی از میان تمامی گزین گویه هایش،تنها همین یک سخن را شنیدند و دودستی به آ« چسبیدند؟و به راستی هم کسانی که هیچ از نیچه نخوانده اند و نمیدانند،این یک سخن را اما شنیده اند.حتی خبر مرگ خدا در برابر این حقیقت کوچک،چندان میان اسنان ها پر طنین و آشوبگر نبوده است.زرتشت،این حقیقت را در زیر خرقه اشنهان کرده بود و می هراسید،چرا که می دانست،این حقیقت که برای او حقیقتی ساده و دریافتنی و کوچک است،نزد مردم هرگز چنان که باید دریافته نخواهد شد و چه هیولاهای هولناک که از درون آن سر بر نخواهند کشید.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
این حقیقت چیست؟
نیچه در جستاری دیگر از چنین گفت زرتشت با نام ((سرود رقصی دیگر)) زندگی را چون بانویی دلربا به تصویر می کشد که زرتشت میخواهد او را با ضرب تازیانه اش به شور آورد و برقصاند.هنگامی که زرتشت با زندگی_که یک زن است_سخن می گوید،پرده از معمای این گزین گویه واپس می زند:
((باید با ضرب تازیانه ام برقصی و فریاد بزنی!تازینه را فراموش نکرده ام؟نه))
دراین جا باید چند نکته را روشن کرد
نخست باید بدانیم که چرا زندگی،بصورت یک زن در برابر زرتشت،ظاهر می شود؟نیچه بسیاری از واژگانی را که در ربان آلمانی_از نظر دستوری_مونث می باشند،در نوشته های خود به بازی می گیرد و آنها را زن و دارای خصلتهای زنانه می شمارد،از جمله مفاهیمی چون:حقیقت،فرزانگی،عقل ،ایده و..
زندگی را نیز بر پایه ی همین بازی زبانی،زن می خواند.
نکته ی دیگری که برای درک این سخن رمز گشایانه باید بدانیم،معنای ((رقص ))در فلسفه ی نیچه است.نیچه، رقص را نشانه ی سبک پایی و سبکبالی انسان می داند و از رقص،چون مهمترین ویژگی انسانی برای رسیدن به فراسوی خود یعنی جایگاه ابرانسان، یاد می کند:
(سبکپایی،نخستین صفت خدایگانی ست))
و سبکپایی و رقص را چنان ارج می نهد که آشکارا می گوید الف تا یای فلسفه ی من است و بس:
((الف تا یای من این است که هر آنچه سنگین است سبک شود
و تن ها همه رقاص و جان ها همه پرنده.))
و در جایی دیگر اهمیت رقص را اینگونه رقم می زند:
((آموزش رقص را هر گونه که باشد،از آموزش و پرورش والا نمیتوان برداشت.توانایی رقصیدن با پاها،با مفهوم،با واژه ها:آیا باز هم نیازی به گفتن آن هست که رقص با قلم را نیز می باید دانست که نوشتن را نیز می باید آموخت؟))
همچنین زرتشت به انسان های والاتر،یاداوری می کند که:
((برادران،برکشید دل های خویش را،بالا و بالاتر و پاهای خویش را نیز از یاد مبرید.برکشید پاهای خویش را نیز،ای رقاصان خوب))
و باز می گوید:
((از این مطلق خواهان دوری کنید آنان را پاهخایی سنگین و دل هایی دمناک است.آ«ان رقص نمی دانند.زمین چگونه تواند برای چنین کسانی سبک باشد))
0اری نمونه ها بسیارند
اکنون به روشنی میتوان دریافت که نیچه،رقص را که نماد شور و شادی و سبکبالی است،چون ارزنده ترین کار،فراروی انسان می نوهد.انسان باید درهمه ی کاهایش برقصد و یک رقصنده باشد.حتی هنگامی که می اندیشد ومی نویسد،باید اندیشه ها و نوشته هایش به در رقص در آیند و رقصان،پدیدار شوند.این یکی از مهمترین ویژگی های فلسفی نیچه است که با رقص،گام در جدس ترین عرصه،یعنی عرصه ی اندیشه می گذارد:درست باژگوئنه ی آنچه که در قلمروفلسفه می بینیم که چگونه سرد و سنگین و خشک و رسمی به بیان اندیشه ها می پردازند.حال آنکه واژه های در زبان نیچه،دست در دست هم می رقصند و آواز می خوانند و شور می انگیزند.
پس باید رقصید.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
نیچه در جستاری دیگر از چنین گفت زرتشت با نام ((سرود رقصی دیگر)) زندگی را چون بانویی دلربا به تصویر می کشد که زرتشت میخواهد او را با ضرب تازیانه اش به شور آورد و برقصاند.هنگامی که زرتشت با زندگی_که یک زن است_سخن می گوید،پرده از معمای این گزین گویه واپس می زند:
((باید با ضرب تازیانه ام برقصی و فریاد بزنی!تازینه را فراموش نکرده ام؟نه))
دراین جا باید چند نکته را روشن کرد
نخست باید بدانیم که چرا زندگی،بصورت یک زن در برابر زرتشت،ظاهر می شود؟نیچه بسیاری از واژگانی را که در ربان آلمانی_از نظر دستوری_مونث می باشند،در نوشته های خود به بازی می گیرد و آنها را زن و دارای خصلتهای زنانه می شمارد،از جمله مفاهیمی چون:حقیقت،فرزانگی،عقل ،ایده و..
زندگی را نیز بر پایه ی همین بازی زبانی،زن می خواند.
نکته ی دیگری که برای درک این سخن رمز گشایانه باید بدانیم،معنای ((رقص ))در فلسفه ی نیچه است.نیچه، رقص را نشانه ی سبک پایی و سبکبالی انسان می داند و از رقص،چون مهمترین ویژگی انسانی برای رسیدن به فراسوی خود یعنی جایگاه ابرانسان، یاد می کند:
(سبکپایی،نخستین صفت خدایگانی ست))
و سبکپایی و رقص را چنان ارج می نهد که آشکارا می گوید الف تا یای فلسفه ی من است و بس:
((الف تا یای من این است که هر آنچه سنگین است سبک شود
و تن ها همه رقاص و جان ها همه پرنده.))
و در جایی دیگر اهمیت رقص را اینگونه رقم می زند:
((آموزش رقص را هر گونه که باشد،از آموزش و پرورش والا نمیتوان برداشت.توانایی رقصیدن با پاها،با مفهوم،با واژه ها:آیا باز هم نیازی به گفتن آن هست که رقص با قلم را نیز می باید دانست که نوشتن را نیز می باید آموخت؟))
همچنین زرتشت به انسان های والاتر،یاداوری می کند که:
((برادران،برکشید دل های خویش را،بالا و بالاتر و پاهای خویش را نیز از یاد مبرید.برکشید پاهای خویش را نیز،ای رقاصان خوب))
و باز می گوید:
((از این مطلق خواهان دوری کنید آنان را پاهخایی سنگین و دل هایی دمناک است.آ«ان رقص نمی دانند.زمین چگونه تواند برای چنین کسانی سبک باشد))
0اری نمونه ها بسیارند
اکنون به روشنی میتوان دریافت که نیچه،رقص را که نماد شور و شادی و سبکبالی است،چون ارزنده ترین کار،فراروی انسان می نوهد.انسان باید درهمه ی کاهایش برقصد و یک رقصنده باشد.حتی هنگامی که می اندیشد ومی نویسد،باید اندیشه ها و نوشته هایش به در رقص در آیند و رقصان،پدیدار شوند.این یکی از مهمترین ویژگی های فلسفی نیچه است که با رقص،گام در جدس ترین عرصه،یعنی عرصه ی اندیشه می گذارد:درست باژگوئنه ی آنچه که در قلمروفلسفه می بینیم که چگونه سرد و سنگین و خشک و رسمی به بیان اندیشه ها می پردازند.حال آنکه واژه های در زبان نیچه،دست در دست هم می رقصند و آواز می خوانند و شور می انگیزند.
پس باید رقصید.
#نیچه_شناس
#نیچه
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
زرتشت را نیز تازیانه را بر زمین فرو می کوبد تا با ضرباهنگ تازیانه اش،بانوی زندگی به دست افشانی و پایکوبی برخیزد و همه ی قید و بند های گرانبار کننده را از دست ها و پاهای خویش بگسلد.فروکوفتن تازیانه بر زمین،ضرباهنگی است برای دعوت به این رقص.انگیختاری است برای شور های خفته.فراخوانی است برای سبکبال بودن و آزاده زیستن.
نه اینکه زرتشت با شلاق به جان بانوی زندگی بیفتد.
تصوری از این ابلهانه تر نمی توان کرد.
در همان صحنه،بانوی زندگی،که اندیشه ای ظریف بر او فرا رسیده است و به آرامش نیاز دارد،از زرتشت می خواهد که با ضرباهنگ تازیانه اش هیاهو برپا نکند و آرام نباشد.زرتشت نیز به او گوش می سپارد و سپس در گوش هم نجواهای راز آمیز می کنند و در کنار یک دیگر عاشقانه می گریند.(واژه ی هیاهو نشان می دهد که کاربرد تازیانه در اینجا تولید صدا و ایجاد شور و هیجان برای رقصیدن است.)
((تازیانه را فراموش مکن)) نه بدان معناست که مردان،تازیانه برداند و زنان را بزنند و عقده گشایی کنند.نه نه و باز هم نه.این دیگر چه یاوه ای ست
تازیانه را مردان باید همیشه به همراه داشته باشند تا با ضرباهنگ فروکفتنش بر صحنه ی رقص_که همین عرصه زندگی است_زنان را که بهترین رقصاندگان اند،به شور بیاورند و برقصانند.تازیانه برای تولید صداست.صدایی که آغاز گر رقص است.چنانکه بانوی زندگی نیز به قول نیچه با دوبرابر کوفتن زنگکهایی که در دست دارد،زرتشت را شیدای رقص می کند.
برای رقص،صداهای گوناگونی میتوانند در کنار ساز ها الهام بخش باشند.گاه رقصندگان،پاشنه ی کفش هایشان را بر زمین می کوبند و به حس و حال رقص،دامن می زنند و چون رقص فلامنکو،کف دست ها را محکم به هم می زنند و تولید صدا میکنند.نوای فروکوفتن تازیانه نیز می تواند شور انگیز و رقصاننده باشد.پیچ و تاب تازیانه،هنگام نواختن،خود به رقص می ماند و رقص آور است.تازیانه،فرمان رقص می دهد.
و کیست که نداند اینها همه تمثیل است.
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
نه اینکه زرتشت با شلاق به جان بانوی زندگی بیفتد.
تصوری از این ابلهانه تر نمی توان کرد.
در همان صحنه،بانوی زندگی،که اندیشه ای ظریف بر او فرا رسیده است و به آرامش نیاز دارد،از زرتشت می خواهد که با ضرباهنگ تازیانه اش هیاهو برپا نکند و آرام نباشد.زرتشت نیز به او گوش می سپارد و سپس در گوش هم نجواهای راز آمیز می کنند و در کنار یک دیگر عاشقانه می گریند.(واژه ی هیاهو نشان می دهد که کاربرد تازیانه در اینجا تولید صدا و ایجاد شور و هیجان برای رقصیدن است.)
((تازیانه را فراموش مکن)) نه بدان معناست که مردان،تازیانه برداند و زنان را بزنند و عقده گشایی کنند.نه نه و باز هم نه.این دیگر چه یاوه ای ست
تازیانه را مردان باید همیشه به همراه داشته باشند تا با ضرباهنگ فروکفتنش بر صحنه ی رقص_که همین عرصه زندگی است_زنان را که بهترین رقصاندگان اند،به شور بیاورند و برقصانند.تازیانه برای تولید صداست.صدایی که آغاز گر رقص است.چنانکه بانوی زندگی نیز به قول نیچه با دوبرابر کوفتن زنگکهایی که در دست دارد،زرتشت را شیدای رقص می کند.
برای رقص،صداهای گوناگونی میتوانند در کنار ساز ها الهام بخش باشند.گاه رقصندگان،پاشنه ی کفش هایشان را بر زمین می کوبند و به حس و حال رقص،دامن می زنند و چون رقص فلامنکو،کف دست ها را محکم به هم می زنند و تولید صدا میکنند.نوای فروکوفتن تازیانه نیز می تواند شور انگیز و رقصاننده باشد.پیچ و تاب تازیانه،هنگام نواختن،خود به رقص می ماند و رقص آور است.تازیانه،فرمان رقص می دهد.
و کیست که نداند اینها همه تمثیل است.
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
نیچه بر این باور است که((مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.دیگر کار های ابلهی است.))
اما مرد چگونه نیروزی از دست رفته را باز می یابد؟مگر نه این که او باید از سنگینی ها سبک شود و شانه هایش را بتکاند؟پس هم نشینی باید داشته باشد که او را سبک کند. و گر همنشین گرانبارمی تواند او را سبکبالی دهد؟ آن کس که میخواهد دیگری را سبکبال سازد،خود باید سبکبال باشد. و همین سبکبالی_این نیروی نهفته در زن_را مرد باید در زن،بیدار کند و سپس خود از آن بهره مند گردد.
تازیانه یا بهتر بگوییم نهیب فروکوفتن تازیانه برای این است که مبادا زن_در زیر باز زندگی_مهمترین صفت خود یعنی سبکپایی را به فراموشی بسپارد و در سراشیب گرانجانی فرو بغلتد.اما کدام مرد میتواند این کار سنرگ را بر عهده دار شود؟
((اینجا مردانگی کم است.از این رو زنان شان خود را مردوار می آرایند.زیرا تنها آن کس،زنانگی را در زن،آزاد میکند که چندان که باید از مردی،بهره ور باشد.))
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
اما مرد چگونه نیروزی از دست رفته را باز می یابد؟مگر نه این که او باید از سنگینی ها سبک شود و شانه هایش را بتکاند؟پس هم نشینی باید داشته باشد که او را سبک کند. و گر همنشین گرانبارمی تواند او را سبکبالی دهد؟ آن کس که میخواهد دیگری را سبکبال سازد،خود باید سبکبال باشد. و همین سبکبالی_این نیروی نهفته در زن_را مرد باید در زن،بیدار کند و سپس خود از آن بهره مند گردد.
تازیانه یا بهتر بگوییم نهیب فروکوفتن تازیانه برای این است که مبادا زن_در زیر باز زندگی_مهمترین صفت خود یعنی سبکپایی را به فراموشی بسپارد و در سراشیب گرانجانی فرو بغلتد.اما کدام مرد میتواند این کار سنرگ را بر عهده دار شود؟
((اینجا مردانگی کم است.از این رو زنان شان خود را مردوار می آرایند.زیرا تنها آن کس،زنانگی را در زن،آزاد میکند که چندان که باید از مردی،بهره ور باشد.))
#نیچه_شناس
#فلسفه
#نیچه
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
2.آیا نیچه پوچ گرا بود؟
نیچه نه تنها پوچ گرا نبود،که همواره در ستیزی خستگی ناپذیر با نهیلیسم به سر میبرد.تنها دو ابراژده ها در برابر انسان او قرار داشت:نهیلیسم و مسیحیت.نیچه،مسیحیت را نیز همان نهیلیسم میدانست،چرا که سیستم مسیحیت برپایهی خوار داشت تن و زمین و دل به ماورا یعنی به هیچ،استوار است.پس میتوان در یک کلام گفت:نیچه بزرگترین هیچ انگار ستیز در جهان بود.
جای شگفتی نیست که نیچه شناسان،هیچ انگارش بیندازند و او را باژگونه ی آنچه که هست ببینند و ای بسا،گمراهی این گروه از آنجا سرچشمه میگیرد که نیچه در مقام یک نابودگر بزرگ،آنهارا به اشتباه می اندازد.آفریننده،نخست باید ویرانگر و ارزش شکن باشد.اگر آفریننده،ریشه ی همه ی اخلاقیات و جزمیات را نخشکاند،برای نهال تازه ای که خواهد کاشت،مجال رشد و شکوفایی نمی ماند.آری،باید از همهی آنچه که داریم تهی شویم تا جای برای پدیده های نو،باز شود.به قول حافظ:عالمی دگر بباید ساخت وز نو آدمی.
اما در این فرایند چه رخ میدهد؟مردم،تنها نابودگری آفریننده را میبینند و هرگز گمان نمیبرند که ویران کردن ها برای برچا داشتن های آینده است.از همین رو.آفریننده ای که هیچ چیز این زندگی را نمی خواهد و پس میزند،پوچ گرا می انگارد.حال آنکه او عاشق زندگی است و عشق بزرگش به زندگی،چیزی فراتر از این چیز های کوچک و پست که اکنون هست میخواهد.
صادق هدایت این ارزشمند ترین نویسنده و مبارز ایرانی،این سراپاشور،این عاشق زندگی نیز قربانی کژفهمی های عوام شد.چه بسیارند ایرانیانی که خیال میکنند،هدایت هیچ انگار و زندگی ستیز بود.حال آنکه نا امیدی شدید او از عشق بی پایان او به زندگی راستین،خبر میداد.او یک آفریننده بود.آفریننده ای که تنها مانده بود و به قول نیچه،یاران خود را نداشت.او برای از نو ساختن و آفریدن،چاره ای نداشت جز آنکه ویرانگری بزرگ باشد و تنها از زشتی ها و پلشتی های این زندگی،سخن براند.چرا که زندگی دیگری میخواست.او زندگی را خوار میشمرد،اری،اما با همین خوارشماری که زندگی را پاس میداشت.
فراموش نکنیم سخن نیچه را که میگفت:خواردارندگان بزرگ،پاس دارندگان بزرگ اند.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
نیچه نه تنها پوچ گرا نبود،که همواره در ستیزی خستگی ناپذیر با نهیلیسم به سر میبرد.تنها دو ابراژده ها در برابر انسان او قرار داشت:نهیلیسم و مسیحیت.نیچه،مسیحیت را نیز همان نهیلیسم میدانست،چرا که سیستم مسیحیت برپایهی خوار داشت تن و زمین و دل به ماورا یعنی به هیچ،استوار است.پس میتوان در یک کلام گفت:نیچه بزرگترین هیچ انگار ستیز در جهان بود.
جای شگفتی نیست که نیچه شناسان،هیچ انگارش بیندازند و او را باژگونه ی آنچه که هست ببینند و ای بسا،گمراهی این گروه از آنجا سرچشمه میگیرد که نیچه در مقام یک نابودگر بزرگ،آنهارا به اشتباه می اندازد.آفریننده،نخست باید ویرانگر و ارزش شکن باشد.اگر آفریننده،ریشه ی همه ی اخلاقیات و جزمیات را نخشکاند،برای نهال تازه ای که خواهد کاشت،مجال رشد و شکوفایی نمی ماند.آری،باید از همهی آنچه که داریم تهی شویم تا جای برای پدیده های نو،باز شود.به قول حافظ:عالمی دگر بباید ساخت وز نو آدمی.
اما در این فرایند چه رخ میدهد؟مردم،تنها نابودگری آفریننده را میبینند و هرگز گمان نمیبرند که ویران کردن ها برای برچا داشتن های آینده است.از همین رو.آفریننده ای که هیچ چیز این زندگی را نمی خواهد و پس میزند،پوچ گرا می انگارد.حال آنکه او عاشق زندگی است و عشق بزرگش به زندگی،چیزی فراتر از این چیز های کوچک و پست که اکنون هست میخواهد.
صادق هدایت این ارزشمند ترین نویسنده و مبارز ایرانی،این سراپاشور،این عاشق زندگی نیز قربانی کژفهمی های عوام شد.چه بسیارند ایرانیانی که خیال میکنند،هدایت هیچ انگار و زندگی ستیز بود.حال آنکه نا امیدی شدید او از عشق بی پایان او به زندگی راستین،خبر میداد.او یک آفریننده بود.آفریننده ای که تنها مانده بود و به قول نیچه،یاران خود را نداشت.او برای از نو ساختن و آفریدن،چاره ای نداشت جز آنکه ویرانگری بزرگ باشد و تنها از زشتی ها و پلشتی های این زندگی،سخن براند.چرا که زندگی دیگری میخواست.او زندگی را خوار میشمرد،اری،اما با همین خوارشماری که زندگی را پاس میداشت.
فراموش نکنیم سخن نیچه را که میگفت:خواردارندگان بزرگ،پاس دارندگان بزرگ اند.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
برای آنکه ((نژادگی)) در کار باشد،نژادگان بسیار می باید در میان باشند و نژادگان گوناگون.و یا چنانکه من روزی به کنایه گفته ام:
((خدایی همانا آن است که خدایان باشند،نه خدا)){نیچه}
نیچه،سخن از یک نژآدگی نو می گوید.این نژآدگی نو،ویژگی اش آن است که می خواهد آفریننده باشد و زمینه را برای خیزش ابر انسان فراهم سازد.این نژادگی نو،بی هیچ پشتوانه ای،دلگرم نیست. و معنای امروز خود را از یادبود های نیاکان و در گذشتگان خویش،وام نمی ستاند.این نژادگی نو،پل های پشت سر را در هم شکسته و به فراموشی سپرده است و اکنون تنها به فراروی خویش می نگرد و به سرزمین فرزندانش عشق می ورزد.
اما نکته مهم در این جاست که نیچه_بر خلاف تمام سیستم سازان و آرمانگرایان_راه رسیدن به این نژادگی نو را نه تنها حذف دیگر نژادگان نمیداند،که به انسان هشدار می دهد که باید نژادگان بسیار و گوناگونی در کار باشند تا آن نژادگی نو بتواند روزی از میان این نژادگان،بپا خیزد.
هر اجتماعی برای بالندگی،نیاز به گوناگونی دارد.
در چهارچوب یک ایدوئولوژی بسته،نمی توان به هیچ دستاوردی_حتی دستاورد های مورد نظر همان ایدوئولوژی_رسید و
تک صدایی با طبیعت زندگی،ناسازگار است.همه چیز را در یک چیز خلاصه کردن،نشانه جهل و بیگانگی با چرخه هستی است و بس.چرا که همان یک چیز هم نمیتواند بدون پیوند دائمی با تمامی چیز های دیگر،معنا و موجودیتی داشته باشد.
نیچه در مقام دشمن کلیسا،به سود خود میداند که کلیسا هست.او دشمن بزرگ را دوست می دارد و از داشتن چنین دشمنی به خود می بالد.اما کلیسا بدون تردید دشمنی نابودگر و ساختار شکن چون او را بر نمی تابد.اصولا اهل دین نمیخواهند سر به تن دشمنانشان باشد و بزرگترین اشتباه محاسباتی آنها نیز در همین است.برای برپا ماندن یک چیز،نمیتوان همه چیز را از میان برداشت.از همین روست که نیچه درباره ی ارزش و اهمیت دشمن،سخن بسیار دارد.
کسی که دشمن خود را سر به نیست میخواهد.هیچ از زندگی نمی داند و در واقع به خود ضربه می زند.نیچه میگوید: ((در عالم سیاست،کم و بیش هر طرفی،شرط ماندگاری خود را در آن می بیند که طرف دیگر از پا نیفتد.))
انسان،تنها در ستیز همیشگی با دشمنان است که نیرویش فزونی می یابد.چرا که دشمنان به عوامل بازدانده ای می مانند که راهش را سد کرده اند و او می کوشد که در برابر اینهمه مانع،قدرت خود را به کار گیرد و همچنان مسیر خویش را ادامه دهد و اندیشه اش را پیش ببرد.اگر هیچ بازدارنده ای نباشد،توانایی های درونی اش شکفته نخواهد شد.
هم از این روست که نیچه،وجود ابرانسان را آنگاه ممکن می داند که ابراژدهایانی برای آزمون قدرت او،پا به عرصه ی هستی گذاشته باشند.
آری،ما نیازمند یک نژادگی نو هستیم که پدران و نیاکان ابر انسان باشند.اما برای دستیابی به آن نژادگی نو،باید نژادگان بسیار و گوناگونی روی زمین داشته باشیم تا عرصه برای ستیز و رویایی و خیزش و بالندگی نژادها و اندیشه ها فراهم باشد.
راستی که چه کوته فکرند کسانی که از این ستیز ها و رویارویی ها گریزان اند و تنها یک رنگ و یک صدا و یک راه و یک شیوه و یک منش را در خور زیستن می دانند.غافل از این که زندگی را باید یکپارچه خواست و یک چیز در کنار همه چیز،معنا می یابد و ضروری می شود.
#نیچه
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
((خدایی همانا آن است که خدایان باشند،نه خدا)){نیچه}
نیچه،سخن از یک نژآدگی نو می گوید.این نژآدگی نو،ویژگی اش آن است که می خواهد آفریننده باشد و زمینه را برای خیزش ابر انسان فراهم سازد.این نژادگی نو،بی هیچ پشتوانه ای،دلگرم نیست. و معنای امروز خود را از یادبود های نیاکان و در گذشتگان خویش،وام نمی ستاند.این نژادگی نو،پل های پشت سر را در هم شکسته و به فراموشی سپرده است و اکنون تنها به فراروی خویش می نگرد و به سرزمین فرزندانش عشق می ورزد.
اما نکته مهم در این جاست که نیچه_بر خلاف تمام سیستم سازان و آرمانگرایان_راه رسیدن به این نژادگی نو را نه تنها حذف دیگر نژادگان نمیداند،که به انسان هشدار می دهد که باید نژادگان بسیار و گوناگونی در کار باشند تا آن نژادگی نو بتواند روزی از میان این نژادگان،بپا خیزد.
هر اجتماعی برای بالندگی،نیاز به گوناگونی دارد.
در چهارچوب یک ایدوئولوژی بسته،نمی توان به هیچ دستاوردی_حتی دستاورد های مورد نظر همان ایدوئولوژی_رسید و
تک صدایی با طبیعت زندگی،ناسازگار است.همه چیز را در یک چیز خلاصه کردن،نشانه جهل و بیگانگی با چرخه هستی است و بس.چرا که همان یک چیز هم نمیتواند بدون پیوند دائمی با تمامی چیز های دیگر،معنا و موجودیتی داشته باشد.
نیچه در مقام دشمن کلیسا،به سود خود میداند که کلیسا هست.او دشمن بزرگ را دوست می دارد و از داشتن چنین دشمنی به خود می بالد.اما کلیسا بدون تردید دشمنی نابودگر و ساختار شکن چون او را بر نمی تابد.اصولا اهل دین نمیخواهند سر به تن دشمنانشان باشد و بزرگترین اشتباه محاسباتی آنها نیز در همین است.برای برپا ماندن یک چیز،نمیتوان همه چیز را از میان برداشت.از همین روست که نیچه درباره ی ارزش و اهمیت دشمن،سخن بسیار دارد.
کسی که دشمن خود را سر به نیست میخواهد.هیچ از زندگی نمی داند و در واقع به خود ضربه می زند.نیچه میگوید: ((در عالم سیاست،کم و بیش هر طرفی،شرط ماندگاری خود را در آن می بیند که طرف دیگر از پا نیفتد.))
انسان،تنها در ستیز همیشگی با دشمنان است که نیرویش فزونی می یابد.چرا که دشمنان به عوامل بازدانده ای می مانند که راهش را سد کرده اند و او می کوشد که در برابر اینهمه مانع،قدرت خود را به کار گیرد و همچنان مسیر خویش را ادامه دهد و اندیشه اش را پیش ببرد.اگر هیچ بازدارنده ای نباشد،توانایی های درونی اش شکفته نخواهد شد.
هم از این روست که نیچه،وجود ابرانسان را آنگاه ممکن می داند که ابراژدهایانی برای آزمون قدرت او،پا به عرصه ی هستی گذاشته باشند.
آری،ما نیازمند یک نژادگی نو هستیم که پدران و نیاکان ابر انسان باشند.اما برای دستیابی به آن نژادگی نو،باید نژادگان بسیار و گوناگونی روی زمین داشته باشیم تا عرصه برای ستیز و رویایی و خیزش و بالندگی نژادها و اندیشه ها فراهم باشد.
راستی که چه کوته فکرند کسانی که از این ستیز ها و رویارویی ها گریزان اند و تنها یک رنگ و یک صدا و یک راه و یک شیوه و یک منش را در خور زیستن می دانند.غافل از این که زندگی را باید یکپارچه خواست و یک چیز در کنار همه چیز،معنا می یابد و ضروری می شود.
#نیچه
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
تو می خواهی خودت شوی. چند بار این را از تو شنیده ام ؟ چند بار زار زده ای که هرگز آزادی ات را نشناخته ای ؟
مهربانی. وظیفه و ایمان. میله های زندان تو هستند
این پاکدامنی حقیر تو را هلاک خواهند ساخت. تو باید شرارت را در وجود خویش بشناسی
نمی توان نیمه آزاد بود: غرایزت نیز تشنه آزادی اند
سگان وحشی در سرداب وجودت برای رهایی پارس می کنند. گوش کن. صدای شان را نمی شنوی ؟
وقتی #نیچه گریست
Ugmid @Diiaazepam
مهربانی. وظیفه و ایمان. میله های زندان تو هستند
این پاکدامنی حقیر تو را هلاک خواهند ساخت. تو باید شرارت را در وجود خویش بشناسی
نمی توان نیمه آزاد بود: غرایزت نیز تشنه آزادی اند
سگان وحشی در سرداب وجودت برای رهایی پارس می کنند. گوش کن. صدای شان را نمی شنوی ؟
وقتی #نیچه گریست
Ugmid @Diiaazepam
ديوانه به ميانشان پريد و با نگاه ميخكوبشان كرد. فرياد زد: «خدا كجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ما - من و شما- او را كشتيم. ما همه قاتلان او هستيم. ولي چگونه چنين كاري كرديم؟ چگونه توانستيم دريا را بنوشيم؟ كه به ما ابري - از اسفنج- داد كه سراسر افق را با آن بزداييم؟ چه ميكرديم هنگامي كه اين زمين را از خورشيد ميگسلانديم؟ اكنون زمين به كجا ميرود؟ ما به كجا ميرويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيب سقوط؟ به پس، به پهلو، به پيش، به هر سو؟ مگر هنوز زير وزبري هست؟ مگر در هيچي بيكران سرگردان نشدهايم؟ مگر دم سرد تهيگي را احساس نميكنيم؟ مگر اين دم سرد سردتر نشدهاست؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكي فرونميپيچد؟ مگر نبايد در بامداد تابناك فانوسها را روشن كنيم؟ مگر هياهوي گوركناني كه خدا را به خاك ميسپارند به گوشمان نرسيده؟ مگر بوي واپاشيدگي الوهي به مشاممان نخورده؟ خدايان نيز متلاشي ميشوند. خدا مرده است. خدا مرده ميماند. ما او را كشتهايم.
" چنین گفت زرتشت "
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
" چنین گفت زرتشت "
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
اينجا ديوانه ساكت ماند و بار ديگر به شنوندگانش نگريست؛ آنان نيز دم دركشيدند و شگفتزده به او نگريستند. سرانجام ديوانه فانوس را بر زمين كوبيد، فانوس شكست و خاموش شد. ديوانه گفت: «من زود آمدهام. زمان من هنوز نرسيده است. اين رويداد عظيم و دهشتناك هنوز در راه است، هنوز سرگردان است، هنوز به گوش آدميان نرسيده است. رعد و برق نيازمند زمان است، نور ستارگان نيازمند زمان است، رويدادها هرچند روي داده باشند، باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند. اين واقعه هنوز از ايشان دورتر از دورترين ستارگان است، و با اين همه آنها خودشان اين كار را كردهاند!»
"چنین گفت زرتشت "
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
"چنین گفت زرتشت "
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
هنگامی که از خود سخن به میان می آوریم، دیگر ارزیابی چندان درستي از خود نداریم. تجربه های کنونی ما هیچ اهل پرچانگی نیستند. اگر بخواهند نیز باز از خود سخن نمی توانند گفت، زیرا واژه کم میآورند. درباره ي چيزي واژه ی کافی داریم که آن را دیگر از سر گذراندہ باشیم. گفتاري نیست که ذره اي خوار شماری در آن نباشد. زبان را گویی برای چیزهای میانه، نیمه کاره، و بازگفتی ساخته اند و بس.
گوینده همین که زبان باز کرد خود را
عامی کرده است. -اندرزي برای کر- و- لالان و دیگر فیلسوفان.
غروب بت ها
#نیچه
ترجمه:داریوش آشوری
صفحه ۱۲۵
نشر آگه
@Diiaazepam
گوینده همین که زبان باز کرد خود را
عامی کرده است. -اندرزي برای کر- و- لالان و دیگر فیلسوفان.
غروب بت ها
#نیچه
ترجمه:داریوش آشوری
صفحه ۱۲۵
نشر آگه
@Diiaazepam