Forwarded from مَهتاب
مشغول خیاطی بودم و مدام اذیت میکرد و نمیذاشت به کارم برسم، کتابچه دعا کنار دستم بود، بهش گفتم بچه جون بیا از این لیستی که برات میگم، یکی رو انتخاب کن که حفظ کنی، موارد رو که گفتم: رسیدم به دعای ثروتمند شدن و افزایش رزق و روزی گفت: این رو بهم یاد بده حفظ میکنم.
با خط درشت و بدخط دعا رو روی یه برگه یاداشت کرد و کلمه به کلمه ترجمه رو زیرش نوشت، صدام رو براش ضبط کردم، که هم زمان هم گوش بده هم ببینه هم تکرار کنه.
نشست یه گوشه و با هزار سختی و حدود یه ساعت حفظش کرد. منم کارم تموم شده بود، ازش پرسیدم فسقلی حالا تو چی میخوای؟
گفت: از خدا خواستم تا کمتر از یه ماه دیگه پدرم یه وانت بگیره ولی پولش رو نداریم، گفتم معنای «فإنه لا يملكها إلا أنت» رو یادت رفت، به قدرت و مالکیت خدا شک داری؟ گفت نه، پس تا یک ماه هر روز مدام این دعا رو تکرار میکنم.
با خوشحالی برگه رو تا کرد و ازم خواست با چرخ براش دوخت بزنم، بعد برگه رو چسپ زد.
ازش پرسیدم تو که حفظ کردی، چرا برگه رو نگه داشتی؟!
گفت: میخوام بعدا این دعا رو به بچەهام یاد بدم، بگم پدربزرگتون با این دعا وانت گرفت و پدرتون هم ماشین سنگین.
این رو که گفت خیلی ترسیدم از اینکه اگه نشه چی، این بچه کم سن ساله و با سن کمش تازه شروع کرده مسجد میره و نماز میخونه، دوست داشتم پول داشتم قرض میدادم بتونن خرید کنن؛ کل اون مدت در کنار نماز برای این دعا میکردم که خدایا رازق تویی این بچه رو ناامید نکن.
یه هفته گذشت، با خواهرم کافه بودیم و گفتم شاگردت چند وقته پیداش نیست؟
گفت پدرش تازه یه وانت گرفته و پیش پدرشه، از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم و بهش زنگ زدیم و گفتم: "اللهم" و اون ادامه داد «إني أسألك من فضلك ورحمتك، فإنه لا يملكها إلا أنت» گفتم دیدی دعا تأثیر داشت، دیدی به ماه نکشید، بچه تو باید هم خبر میدادی هم شیرینی، گفت چشم شیرینی هم براتون میارم. ولی من برای اون فسقلی شیرینی گرفتم، چون من شیرین کام تر از اون بودم.
چند روز بعدش هم با زیر چشم کبود اومد دم در گفت ببخشید، میشه اون دعا بود اگه بخونی ازت محافظت میکنه رو بهم یاد بدی، میخوام بخونم برم مدرسه اون دو تا بچه رو که حریفشون نمیشم بزنم.
#دعا
#یقین
با خط درشت و بدخط دعا رو روی یه برگه یاداشت کرد و کلمه به کلمه ترجمه رو زیرش نوشت، صدام رو براش ضبط کردم، که هم زمان هم گوش بده هم ببینه هم تکرار کنه.
نشست یه گوشه و با هزار سختی و حدود یه ساعت حفظش کرد. منم کارم تموم شده بود، ازش پرسیدم فسقلی حالا تو چی میخوای؟
گفت: از خدا خواستم تا کمتر از یه ماه دیگه پدرم یه وانت بگیره ولی پولش رو نداریم، گفتم معنای «فإنه لا يملكها إلا أنت» رو یادت رفت، به قدرت و مالکیت خدا شک داری؟ گفت نه، پس تا یک ماه هر روز مدام این دعا رو تکرار میکنم.
با خوشحالی برگه رو تا کرد و ازم خواست با چرخ براش دوخت بزنم، بعد برگه رو چسپ زد.
ازش پرسیدم تو که حفظ کردی، چرا برگه رو نگه داشتی؟!
گفت: میخوام بعدا این دعا رو به بچەهام یاد بدم، بگم پدربزرگتون با این دعا وانت گرفت و پدرتون هم ماشین سنگین.
این رو که گفت خیلی ترسیدم از اینکه اگه نشه چی، این بچه کم سن ساله و با سن کمش تازه شروع کرده مسجد میره و نماز میخونه، دوست داشتم پول داشتم قرض میدادم بتونن خرید کنن؛ کل اون مدت در کنار نماز برای این دعا میکردم که خدایا رازق تویی این بچه رو ناامید نکن.
یه هفته گذشت، با خواهرم کافه بودیم و گفتم شاگردت چند وقته پیداش نیست؟
گفت پدرش تازه یه وانت گرفته و پیش پدرشه، از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم و بهش زنگ زدیم و گفتم: "اللهم" و اون ادامه داد «إني أسألك من فضلك ورحمتك، فإنه لا يملكها إلا أنت» گفتم دیدی دعا تأثیر داشت، دیدی به ماه نکشید، بچه تو باید هم خبر میدادی هم شیرینی، گفت چشم شیرینی هم براتون میارم. ولی من برای اون فسقلی شیرینی گرفتم، چون من شیرین کام تر از اون بودم.
چند روز بعدش هم با زیر چشم کبود اومد دم در گفت ببخشید، میشه اون دعا بود اگه بخونی ازت محافظت میکنه رو بهم یاد بدی، میخوام بخونم برم مدرسه اون دو تا بچه رو که حریفشون نمیشم بزنم.
#دعا
#یقین
❤12