╭┅═ঊ🌺🌺🌺🌼🌺🌺🌺ঊ═┅╮
#دولاب_بهشت_کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌼🌺🌼🌼🌺ঊ═┅╯
#عدالت_بهلول
در روزگاران قدیم پیرزنى بود که دو پسر داشت؛ یکى از آنها #بهلول_دانا و دیگرى #کدخداى_آبادى بود. یک شب تاجرى در خانهٔ پیرزن ، بیتوته کرد و از او خواست ده تا تخممرغى را که دارد برایش بپزد. پیرزن ده تا تخم مرغ را پخت و به تاجر داد تا بخورد. تاجر خورد و پرسید: پولش چقدر مىشود؟ پیرزن گفت: با نانى که خوردى سى شاهی. تاجر گفت: صبح موقع رفتن سى شاهى را به تو مىدهم. صبح شد، پیرزن زودتر از تاجر بلند شد و به #صحرا رفت. تاجر که برخاست پیرزن را ندید. با خود گفت: سال دیگر سى شاهى را با سودش به پیرزن مىدهم.
سال دیگر تاجر رفت در خانهٔ پیرزن و بهجاى سىشاهى یک تومان به او داد. پیرزن خوشحال پیش همسایهاش رفت و ماجرا را براى او تعریف کرد. همسایه گفت: تاجر سر تو را #کلاه گذاشته است. اگر آن ده تا تخم مرغ را زیر مرغ مىگذاشتی، جوجه مىشدند، جوجهها مرغ مىشدند، مرغها تخم مىکردند و پولشان یک عالمه مىشد! پیرزن رفت پیش کدخدا و از تاجر شکایت کرد. کدخدا تاجر را به #زندان انداخت.
از قضا بهلول سرى به زندان برادرش زد و تاجر را در آنجا دید. تاجر ماجراى خودش را براى بهلول تعریف کرد. بهلول رفت و دو لنگه بار گندم از برادرش گرفت. بعد پیش مادرش رفت و از او دیگ خواست. مادرش پرسید: چه کار مىخواهى بکنی؟ بهلول گفت: مىخواهم گندمها را بپزم، بعد بکارم تا #سبز شوند. پیرزن به نزد پسر دیگرش، کدخدا رفت و گفت: این برادر تو واقعاً #دیوانه است. مىخواهد #گندم_پخته بکارد!
کدخدا و مادرش رفتند پیش بهلول. کدخدا گفت: گندم پخته که نمىروید. بهلول گفت: از #تخم_مرغ_پخته جوجه درنمىآید! بهلول دانا گفت: اگر درنمىآید چرا تاجر بیچاره را زندانى کردی. کدخدا نتوانست جوابى بدهد و ناچار تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا، یک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر داد و گفت: این هم غرامت زندانى شدن ناحق تو.
👇باماهمراه باشید👇
🌷دولاب بهشت کردستان🌷
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
#دولاب_بهشت_کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌼🌺🌼🌼🌺ঊ═┅╯
#عدالت_بهلول
در روزگاران قدیم پیرزنى بود که دو پسر داشت؛ یکى از آنها #بهلول_دانا و دیگرى #کدخداى_آبادى بود. یک شب تاجرى در خانهٔ پیرزن ، بیتوته کرد و از او خواست ده تا تخممرغى را که دارد برایش بپزد. پیرزن ده تا تخم مرغ را پخت و به تاجر داد تا بخورد. تاجر خورد و پرسید: پولش چقدر مىشود؟ پیرزن گفت: با نانى که خوردى سى شاهی. تاجر گفت: صبح موقع رفتن سى شاهى را به تو مىدهم. صبح شد، پیرزن زودتر از تاجر بلند شد و به #صحرا رفت. تاجر که برخاست پیرزن را ندید. با خود گفت: سال دیگر سى شاهى را با سودش به پیرزن مىدهم.
سال دیگر تاجر رفت در خانهٔ پیرزن و بهجاى سىشاهى یک تومان به او داد. پیرزن خوشحال پیش همسایهاش رفت و ماجرا را براى او تعریف کرد. همسایه گفت: تاجر سر تو را #کلاه گذاشته است. اگر آن ده تا تخم مرغ را زیر مرغ مىگذاشتی، جوجه مىشدند، جوجهها مرغ مىشدند، مرغها تخم مىکردند و پولشان یک عالمه مىشد! پیرزن رفت پیش کدخدا و از تاجر شکایت کرد. کدخدا تاجر را به #زندان انداخت.
از قضا بهلول سرى به زندان برادرش زد و تاجر را در آنجا دید. تاجر ماجراى خودش را براى بهلول تعریف کرد. بهلول رفت و دو لنگه بار گندم از برادرش گرفت. بعد پیش مادرش رفت و از او دیگ خواست. مادرش پرسید: چه کار مىخواهى بکنی؟ بهلول گفت: مىخواهم گندمها را بپزم، بعد بکارم تا #سبز شوند. پیرزن به نزد پسر دیگرش، کدخدا رفت و گفت: این برادر تو واقعاً #دیوانه است. مىخواهد #گندم_پخته بکارد!
کدخدا و مادرش رفتند پیش بهلول. کدخدا گفت: گندم پخته که نمىروید. بهلول گفت: از #تخم_مرغ_پخته جوجه درنمىآید! بهلول دانا گفت: اگر درنمىآید چرا تاجر بیچاره را زندانى کردی. کدخدا نتوانست جوابى بدهد و ناچار تاجر را از زندان آزاد کرد. بهلول دانا، یک تومان را از مادرش گرفت و به تاجر داد و گفت: این هم غرامت زندانى شدن ناحق تو.
👇باماهمراه باشید👇
🌷دولاب بهشت کردستان🌷
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺🌺🌺🌼🌺🌺🌺ঊ═┅╮
#دولاب_بهشت_کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌼🌺🌼🌼🌺ঊ═┅╯
#داستان تاریخی #عدالت_سلطان_یعقوب
آورده اند که : #يعقوب_ليس_صفارى شبی هر چه کرد خوابش نبرد .
غلامان را گفت : حکما به کسی ظلم شده است او را بیابید! ، پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند :
سلطان به سلامت باشد داد خواهی نیافتیم ، اما سلطان را دوباره خواب به چشم نیامد . خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد ...
در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا یعقوب اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود!؟
سلطان گفت : چه می گویی؟ اینک من يعقوبم و از پی تو آمده ام ، بگو قصه چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد!
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد : شاید رفته باشد
شاه گفت : هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .
شب بعد باز همان مرد به خانه آن مرد بینوا رفت ، مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت ، سلطان يعقوب با شمشیر برهنه به راه افتاد ،
در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید.
دستور داد #چراغ را #خاموش نگاه دارید .
آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست . پس دردم سر به #سجده نهاد!؟
آنگاه صاحب خانه را گفت : قدری #نان بیاورید که بسیار #گرسنه ام.
صاحب خانه عرض کرد :
سلطانی چون تو چگونه به نان #درویشی چون من قناعت توان کرد؟
سلطان گفت : هر چه هست بیاور ، مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید .
يعقوب گفت : آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از #فرزندانم! ، گفتم چراغ را خاموش کن تا #محبت_پدری مانع اجرای #عدالت نشود ، چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم #بیگانه است #سجده شکر گذاشتم ، اما #غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود #عهد_بستم_لب_به_آب_و_غذا_نزنم تا داد تو را از آن #ستمگر بستانم ،
اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
👇باماهمراه باشید👇
🌷دولاب بهشت کردستان🌷
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
#دولاب_بهشت_کردستان
╰┅═ঊ🌺🌼🌼🌺🌼🌼🌺ঊ═┅╯
#داستان تاریخی #عدالت_سلطان_یعقوب
آورده اند که : #يعقوب_ليس_صفارى شبی هر چه کرد خوابش نبرد .
غلامان را گفت : حکما به کسی ظلم شده است او را بیابید! ، پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند :
سلطان به سلامت باشد داد خواهی نیافتیم ، اما سلطان را دوباره خواب به چشم نیامد . خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد ...
در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا یعقوب اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود!؟
سلطان گفت : چه می گویی؟ اینک من يعقوبم و از پی تو آمده ام ، بگو قصه چیست؟
آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد!
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد : شاید رفته باشد
شاه گفت : هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .
شب بعد باز همان مرد به خانه آن مرد بینوا رفت ، مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت ، سلطان يعقوب با شمشیر برهنه به راه افتاد ،
در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید.
دستور داد #چراغ را #خاموش نگاه دارید .
آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست . پس دردم سر به #سجده نهاد!؟
آنگاه صاحب خانه را گفت : قدری #نان بیاورید که بسیار #گرسنه ام.
صاحب خانه عرض کرد :
سلطانی چون تو چگونه به نان #درویشی چون من قناعت توان کرد؟
سلطان گفت : هر چه هست بیاور ، مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید .
يعقوب گفت : آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از #فرزندانم! ، گفتم چراغ را خاموش کن تا #محبت_پدری مانع اجرای #عدالت نشود ، چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم #بیگانه است #سجده شکر گذاشتم ، اما #غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود #عهد_بستم_لب_به_آب_و_غذا_نزنم تا داد تو را از آن #ستمگر بستانم ،
اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.
👇باماهمراه باشید👇
🌷دولاب بهشت کردستان🌷
╭┅═ঊ🌺ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ🌺ঊ═┅╯
╭┅═ঊ🌺⚫️⚫️⚫️🌺ঊ═┅╮
انالله و انا الیه راجعون
╰┅═ঊ🌺⚫️⚫️⚫️🌺ঊ═┅╯
#آگهی_فوت_حوادث
در کمال تأسف باخبر شديم (مرحوم #سارو_پرگاری) فرزند گرامی ( #... ، #عدالت_آغه_ویسی) نوه گرامی(#حاج_محمود_آغه_ویسی) خواهرزاده آقایان و خانم(#عثمان ، #ابوبکر ، #جمیل و #کژال) بر اثر اتفاقی ناگوار دار فاني را وداع گفت. اين ضايعه بزرگ را به خانواده محترم ايشان تسليت عرض می نماييم و از خداوند متعال براي آن مرحوم طلب مغفرت و براي خانواده محترمشان صبر جميل مسئلت می نماييم..
آرزو میکنیم که وسعت صبر خانواده ی این دوستان عزیز به اندازه ی دریای غمشان باشد.
در اینجا لازم میدانیم از طریق این رسانه به نیابت از اهالی محترم روستای دولاب مصیبت دردناک را خدمت خانواده آن مرحوم و دیگر بستگان تسلیت گفته و به استحضار عموم اهالی محترم روستای دولاب می رسانم.
#مراسم_تشییع
یکشنبه ۱۰ خردادماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۹ الی ۱۰ صبح در آرمستان بهشت محمدی سنندج
#مراسم_ختم
امروز یکشنبه بعد از ظهر ساعت ۱۴ الی ۱۸
فردا دوشنبه صبح راس ساعت ۸.۳۰ الی ۱۲
دوشنبه بعد از ظهر راس ساعت ۱۴ الی ۱۸
در مسجد جعفر طیار شهرک اندیشه سنندج برگزار می گردد.
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ⚫️ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ⚫️ঊ═┅╯
انالله و انا الیه راجعون
╰┅═ঊ🌺⚫️⚫️⚫️🌺ঊ═┅╯
#آگهی_فوت_حوادث
در کمال تأسف باخبر شديم (مرحوم #سارو_پرگاری) فرزند گرامی ( #... ، #عدالت_آغه_ویسی) نوه گرامی(#حاج_محمود_آغه_ویسی) خواهرزاده آقایان و خانم(#عثمان ، #ابوبکر ، #جمیل و #کژال) بر اثر اتفاقی ناگوار دار فاني را وداع گفت. اين ضايعه بزرگ را به خانواده محترم ايشان تسليت عرض می نماييم و از خداوند متعال براي آن مرحوم طلب مغفرت و براي خانواده محترمشان صبر جميل مسئلت می نماييم..
آرزو میکنیم که وسعت صبر خانواده ی این دوستان عزیز به اندازه ی دریای غمشان باشد.
در اینجا لازم میدانیم از طریق این رسانه به نیابت از اهالی محترم روستای دولاب مصیبت دردناک را خدمت خانواده آن مرحوم و دیگر بستگان تسلیت گفته و به استحضار عموم اهالی محترم روستای دولاب می رسانم.
#مراسم_تشییع
یکشنبه ۱۰ خردادماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۹ الی ۱۰ صبح در آرمستان بهشت محمدی سنندج
#مراسم_ختم
امروز یکشنبه بعد از ظهر ساعت ۱۴ الی ۱۸
فردا دوشنبه صبح راس ساعت ۸.۳۰ الی ۱۲
دوشنبه بعد از ظهر راس ساعت ۱۴ الی ۱۸
در مسجد جعفر طیار شهرک اندیشه سنندج برگزار می گردد.
🌼 باماهمراه باشید 🌼
🍁 👇دولاب بهشت کردستان 👇 🍁
╭┅═ঊ⚫️ঊ═┅╮
🆔 @Doolab94
╰┅═ঊ⚫️ঊ═┅╯
❤2