انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
خوب است،
گاهی می‌شود در محضرش نشست
و عمیق و بی تردید
غرق آبیِ کاشی‌های دریایی‌اش شد
جوری که انگار
نه شاخه‌ای شکسته،
نه قایقی میان راه با حفره‌ای میان تنش،
ناخدا را اسیر موج کرده!
بهاره قادری
هفتم آذرماه ۱۳۹۸
.
چند روز لازم است،
چند شب،
چند هفته،
چند ماه؛
تا همه‌ی جزییات یک زندگی عادی فراموش شود؟!
یعنی الان یادش مانده حافظیه زیر بارش قطرات باران چه بو و حالی دارد؟
یادش مانده شیرعسل کافه فردوسی چه مزه‌ای دارد؟!
یادش مانده نشستن و خیره نگاه کردن به مشق نوشتن بچه‌ها چقدر جذاب است؟!
یادش مانده بلوطها حالا دیگر رسیده‌اند؟!
یادش مانده...!؟
دلتنگم برادر
خیلی دلتنگم 😔😔😔
Abu Saeid Abolkhier-(IRMP3.IR)
Bijan Mofid
صدای گرم و گیرای بیژن مفید در دکلمه‌ای از ۲۰ رباعی از سروده‌های ابوسعیدابوالخیر به همراه موسیقی کامبیز روشن‌روان ، یکی از یادگارهایی‌ست که از این هنرمند معاصر برای ما به‌جا مانده است.
این صدا و دکلمه‌ی آن رباعیات در سال ۱۳۵۳ و از سوی «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» منتشر شد.
.
بسان شاخه‌ای خزان زده،
عریان؛
رها از همیشه‌ی بودن،
دلتنگیم‌ام را
برگریزان می‌کنم
بر زمینی که
نبودنت را هوار می‌کشد
هر روز؛
انگار آفتاب چشم به راهت مانده،
انگار چشمه چشم به راهت مانده؛
انگار دانه‌ها چشم به راهت مانده‌اند؛
چقدر انتظار کشنده‌تر از درد است
کی باد بوی حضورت را می‌وزاند بر جوانه‌ها؟!

بهاره قادری
۲۲آذر ۱۳۹۸
Forwarded from Niaz Nawab Music (Niaz Nawab)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‘جهان من’

نیاز و اروین

در برنامه ‘ چندشنبه با سینا’
از شبکه
MBC Persia

@NiazNawab
شاید به خواب رود خیانت کردم
شاید به دستهای بید جسارت کردم
اما،
به رویای درخت و آسمان قسم،
هیچ‌وقت
‌ خواب ماهیِ عاشقی را بر هم نزدم
بال پرنده‌ای را نبستم
و قاصدکی را اسیر رویاهایم نکردم.
من به زلالی چشمه و لطافت نسیم
ایمان دارم
نمازم را بر سجاده‌ای می‌گذارم
که مهرش بلوط باشد و جانش برگ
تا خدایم را از میان شاخه‌ها
با هر شعاع گرم آفتاب زیارت کنم.
نهم دیماه ۱۳۹۸
بهاره قادری
.
خسته‌ام...
سردی زمستان،
تمام نیروی بهاریم را گرفته است انگار...
نه آنکه شوق جوانه زدن ندارم،
مجالش اما نیست میان این سرما!
دلم باران می‌خواهد
دلم هوا می‌خواهد!
من پر از شوق روییدنم
کاش می‌شد...
دهم دیماه ۱۳۹۸

بهاره قادری
.
بی باده چنان مستم کز دست برفت ایمان
من بیخود و مدهوشم تو جام بزن ای جان
من مانده در این سودا کز چیست چنین مستی
تو بی سر و دستاری من واله ام و حیران
بهاره قادری
۱۴ دیماه ۱۳۹۸
🌱
کاش پرچم‌های صلح،
بلندتر،
برافراشته‌تر
و یگانه‌تر باشند
کاش بدانند صلح نیازی به شلیک ندارد.
بهاره قادری
اگر به قلم باشد،
که حرفش حرف درد است و غم؛
من اما به امید وا می‌دارمش
من می خواهم و می‌توانم سبز بمانم
هنوز می‌توانیم لبخند بزنیم،
هنوز میتوانیم دوست بداریم
و دوست داشته شویم،
هنوز میتوانیم یکدیگر را گرم در آغوش بگیریم
دست‌های همدیگر را به مهر بفشاریم...
ما هنوزهای بسیاری داریم
از خودمان شروع کنیم
لبخند بزنیم، مهر بورزیم، دوستی کنیم، خوبیها را ببینیم و تحسین کنیم و گسترش دهیم، رسالت من و شما شاید پاشیدن بوی خوش مهربانی باشد بر سر دنیا!
اگر همراهید، خدا یاورتان و یاورمان 🌱

بهاره قادری
۱۸ دیماه ۱۳۹۸
. زمستان است...
دلهایمان را به جرعه‌ای عشق
مهمان کنیم
آسمانمان را،
خاکستریِ کدری،
سخت در آغوش گرفته
هوای دل‌هایمان را داشته باشیم،
نگذاریم بارانی شود
میان این همه غم -که کم نیست-
مهر را و گرما را
میان روزهایمان،
میان دل‌هایمان
قسمت کنیم.
سهم امروزِ من
با همه‌ی غمی که دارم؛
این لبخند!
بهاره قادری
هجدهم دیماه ۱۳۹۸

پ.ن. با دلی که از غم پرکشیدن هم‌وطنانم پر از درد است. هنوز داغ آبان در جانم زنده بود که حالا یک هواپیما و یک اتوبوس هم شرر زد بر دل😔😔
میاد روزی که دوباره عطرت همه‌ی شهر رو پر کنه 🌱
پ.ن مهربانی و عشق مرهمی است بر زخمهای‌مان ❤️🌱
به هم بگیم دوستت دارم. به هم مهربانی کنیم. دستهای هم دیگه رو بگیریم تا راحت‌تر رد بشیم ازین غصه‌ها.❤️🌷🌱
.
گلوی خاطراتم
انگار خراش برداشته است
درد دارد
سرفه‌هایش خونین است
"دوستی"،
چه خنجر زهرآگینی می‌شود
وقتی خبر نداری از پشت سر!
ملالی نیست
می‌مانند یادها
می‌مانیم ماها
می‌مان...
حتما پشت ابرهای امروز هم،
خورشید،
منتظر نور پاشیدن و گرما بخشیدن است.
منتظر می‌مانم...
بهاره قادری
۲۵ دیماه ۱۳۹۸
.
درد هم وقتی خودمانی شد و
جا خوش کرد گوشه‌ی دل،
مشکل بتوان خلاص شد از دستش...
کِز می‌کند یک گوشه بی‌صدا;
ولی تا لبخندی بخواهد بشکفد،
تا قهقهه‌ای بخواهد بجوشد از عمق جان،
یک دفعه سر و کله‌اش پیدا می‌شود.
انگار یک لایه خاکستر می‌پاشد بر سر همه چیز!
می‌کشد گرمای نفس را در بُنِ وجود...

بهاره قادری
۲۹ دیماه ۱۳۹۸
.
بهار را تمام کردی برایم،
کجا مانده‌ای
که من حبس شده‌ام پشت حصار زمستان؟!
می‌دانی دلتنگی چند حرف دارد؟!
می‌دانی چند روز را شمرده‌ام؟!
تمامش کن...
دیگر چشمهایم رمق باریدن ندارد
کی قرار است بامداد دست در دست تو
به روزگار سردمان
لبخند گرم خورشید را هدیه دهد؟!
دلتنگی نفسم را بریده برگرد

بهاره قادری
۲۹ دیماه ۱۳۹۸
آنقدر بزرگش کردم، که دیگر در قلبم جایش نشد؛ رفت...!
بهاره قادری
پنجم بهمن ماه ۱۳۹۸
گاهی باید
بی‌صدا مثل گل،
بی نشان مثل باد،
رفت و نماند...
پنجم بهمن‌ماه ۱۳۹۸
شبیه خفگی‌ست
وقتی کلامت را
با دهانی بسته باید بگویی
وقتی همه‌ی پنجره‌ها را
باید ببندی،
تا سوز زمستان،
نسوزاند بنِ استخوان را...!
ششم بهمن ماه ۱۳۹۸
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی قد و قامت دلتنگی‌ها
چقدر بلند می‌شود.
نفسی نمانده بود
و تو...
با نیامدنت
تمام کردی همه‌ی دلخوشی‌ها را
دلتنگم
انگار سالهاست
نفس نکشیده‌ام
انگار روزهای بی‌شماریست
آفتاب را ندیده‌ام
من محصورم
میان ندیدن‌ها و نبودن‌هایت
دلتنگم...
سیزدهم بهمن ۱۳۹۸
بهاره قادری
دلم می‌خواست در آغوش بگیرمت،
همانقدر گرم،
همانقدر خیس
همانقدر عزیز
که بودی و هستی.
دلم می‌خواست
ماهی‌وار بلغزم میان بازوانت
و آبی بیکرانت،
نوازش دهد خوابهای خسته‌ام را؛
من با تو با بلوط با این خاک پیمانی دارم.
جانم فدایتان، قلبم برای شماست که هنوز می‌تپد.

پ.ن. در کنار خلیج پارس

۱۶ بهمن‌ماه ۱۳۹۸