انحنای وقت
20 subscribers
174 photos
23 videos
3 files
10 links
می‌نویسم، عکس می‌گیرم، سفر می‌روم و اینجا به اشتراک می‌گذارم
اینجا را به تاریخ ۲۸بهمن ماه ۹۷ ایجاد کردم
بهاره قادری
Download Telegram
آفتاب
Jawid Sharif & Madina Aknazarova - Aaftaab - Valentine 2021 جاوید…
☀️ مگر می تواند یک زن بدونِ رقص و موسیقی دوام بیاورد!
چشمانِ نازکِ هنر را باید بوسید.

@homahemmat
افکارم دل پیچه دارند گویی،
انگار میان بودن این همه خستگی
و عطش دلچسب خواب معلق ‌می‌زنند.
نمی‌شود کمی آب چشمه
و اندکی سایه‌ی بلوط
و ذره‌ای بوی خاک
و دمی آرامش جنگل برایم بفرستی؟!
خستگی دارد کم کم به پاهایم
فرمان ایست می‌دهد!
کاش آخرش خوش باشد
گرچه خیلی خسته‌ام.
بیستم شهریور ۱۴۰۰
راه که باز است و بی انتها
و همیشه وقت رفتن...
دل اما اسیر خاک است
اسیر بلوط و رود
اسیر چین‌های دامن زاگرس
انگار قلمه کرده
سیاهرگش را
جایی کنار یک کیالک تشنه
و ریشه‌ها تابیده، سنگ به سنگ کوه؛
"من اینجا ریشه در خاکم"

چهارم مهر ۱۴۰۰
🍁
چطور تاب بیاورم
این روزها را
و پاییز را
و زمستان را؟!
و...
روزشمار خفگی می‌شود، غروب‌ها؛
و شب، لحاف سنگین خفقان و درد
بر سرم می‌کشد؛
"بی تو به سر نمی‌شود"
بهاره قادری
شیراز
بیست و پنج مهر ۱۴۰۰
بلوط جانم،
من می‌دانم که چه گره محکمی دارد،
جانت با جان زاگرس
من می دانم چقدر این آسمان و زمین،
دوستت ‌می‌دارند
من می‌دانم که بسیارند چو من
آنان‌که خواهران تواند و برادران تو
بلوط جانم دیر زی و استوار بمان
زاگرس با تو زیباست❤️❤️

نهم آبان ماه یکهزار و چهارصد
بهاره قادری
DSC_0128.JPG
6.4 MB
برادرم بلوط،
دلم تنگ می‌شود
برای آغوشی که بودنش،
جنگلی است میان این همه بیابان
بهاره قادری
۱۴ آبان ۱۴۰۰
بانو مه‌لقا ملاح، مادر نازنین طبیعت ایران
آسمانی شد.
خوش به حال آسمان که مهمانی سبز و بسیار پرمهر دارد.
چقدر خوب است جوری زندگی کنیم که لحظه لحظه‌ی حضورمان مثل این بانوی عزیز، سرشار از عشق و زندگی و امید و کار نیک باشد.
یادش همیشه در دل و جانم سبز و روشن است🍀🤍
روانت شاد مه‌لقا بانوی سبز و استوار🌱🌱
آسمان گل‌ داد
به وقت بودنت
و چشم شوق حضورت را گریست
چه سبز بود آغوشت
چه آبی بود چشمانت
و چقدر سفید بود حضورت

هفدهم آبان ۱۴۰۰
بهاره قادری
Forwarded from Moosighi Popular
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قطعه《اصفهان》

خواننده : #بابک_رجبی
ترانه سرا: #محسن_آزادی

دوست دارم ببوسمت امشب
زیر بارون توی میدون شاه

وقتی که پشت ابرا میمونه ماه
در جوار شیخ لطف الله

دوست دارم ببوسمت سرمست
توی پس کوچه های خاقانی

تو کلیسای حضرت لوقا
بوسه ی نه به سست ایمانی

تو کنیسه ی حضرت داوود
دوست دارم ببوسمت دیوونه

تا که موسی عصاشو برداره
از گلوی کبود رودخونه
@Moosighi_popular
به خط باریکی از نور می‌رسند دیدگانت،
تا رهایی،
آواز ناخوانده‌ی هزار کولیِ خانه به دوش را
از گلدسته‌ای دور
میان غبار و مه؛
میان همهمه‌ی گنجشکان سحرخیز؛
فریاد برآورد!
ما هنوز دست‌هایمان برای گرم شدن،
خورشیدی یگانه را فرا می‌خواند...
ما هنوز آوازهایمان را
_با گلویی پربغض_
به یک زبان می‌خوانیم...
من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم،
با چشمانی که هرگز خشک نمی‌شوند!

هفتم دیماه هزار و چهارصد
شیراز
...
به انتظار،
که تا چشم‌ها عادت کنند نبودن‌ها را؛
خورشید خون‌افشان
خداحافظیش را کرد و رفت.
و جنوب خواهروار
با گرمی،
آغوش گشود به دلتنگی‌هایم.
سر بر زانو،
حضور موج بود و دل دلِ دلتنگی...
و هق هقی که گم شد
میان هجوم آب و سختیِ ساحل.
تو بودی و بغضی و اشکی و ...
غروب چه صبورانه مرا تاب آورد.
شیراز
نهم دیماه ۱۴۰۰
طوفان بود،
و میان آشوب خاک و باد
هیچ نمانده بود
جز یادی عمیق از تو
که مثل ردپا
وسعت خاک را به آسمان پیوند زده بود.

سوم بهمن ماه۱۴۰۰
بهاره قادری
بال‌هایم را در آغوشت جای گذاشتم،
قلبم را هم؛
حالا هی هر صبح
پاهایم مرا به دیار تو می‌کشانند!

ششم بهمن ماه ۱۴۰۰
بهاره قادری
...
غروب‌ می‌کند چشمانم
و جاری می‌شود خیال...
تو،
به اندازه‌ی تمام رویاهایم،
واقعی می‌شوی!
کنار تنهاییم می‌نشینی،
و می‌گذاری گسی لحظه‌ها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی می‌خوانی برایم
پیراهنم بوی رازقی‌های خواب تو را می‌گیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر می‌کند؛
تا چشم باز می‌کنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیده‌ام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
می‌مانی و برایم چای می‌ریزی
و قند که شیرینی‌اش را در وجودم رهاکرد،
می‌روی و دیگر بر نمی‌گردی!

بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
…
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه می‌کنیم؟!
تاریخ‌ها رو به انقضایند؛
ما هم می‌گذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشه‌ی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهای‌مان را می‌بندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری می‌گذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربان‌تر بود
خورشیدش نمی‌سوزاند
و مردمانش نان را با لبخند می‌خوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
سایه هم رفت ازین شهر غریب...
...🌷🌷
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
می‌چکد خون ز شاخه‌های بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظه‌های بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!

بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز