DSC_0128.JPG
6.4 MB
برادرم بلوط،
دلم تنگ میشود
برای آغوشی که بودنش،
جنگلی است میان این همه بیابان
بهاره قادری
۱۴ آبان ۱۴۰۰
دلم تنگ میشود
برای آغوشی که بودنش،
جنگلی است میان این همه بیابان
بهاره قادری
۱۴ آبان ۱۴۰۰
Forwarded from Moosighi Popular
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قطعه《اصفهان》
خواننده : #بابک_رجبی
ترانه سرا: #محسن_آزادی
دوست دارم ببوسمت امشب
زیر بارون توی میدون شاه
وقتی که پشت ابرا میمونه ماه
در جوار شیخ لطف الله
دوست دارم ببوسمت سرمست
توی پس کوچه های خاقانی
تو کلیسای حضرت لوقا
بوسه ی نه به سست ایمانی
تو کنیسه ی حضرت داوود
دوست دارم ببوسمت دیوونه
تا که موسی عصاشو برداره
از گلوی کبود رودخونه
@Moosighi_popular
خواننده : #بابک_رجبی
ترانه سرا: #محسن_آزادی
دوست دارم ببوسمت امشب
زیر بارون توی میدون شاه
وقتی که پشت ابرا میمونه ماه
در جوار شیخ لطف الله
دوست دارم ببوسمت سرمست
توی پس کوچه های خاقانی
تو کلیسای حضرت لوقا
بوسه ی نه به سست ایمانی
تو کنیسه ی حضرت داوود
دوست دارم ببوسمت دیوونه
تا که موسی عصاشو برداره
از گلوی کبود رودخونه
@Moosighi_popular
به خط باریکی از نور میرسند دیدگانت،
تا رهایی،
آواز ناخواندهی هزار کولیِ خانه به دوش را
از گلدستهای دور
میان غبار و مه؛
میان همهمهی گنجشکان سحرخیز؛
فریاد برآورد!
ما هنوز دستهایمان برای گرم شدن،
خورشیدی یگانه را فرا میخواند...
ما هنوز آوازهایمان را
_با گلویی پربغض_
به یک زبان میخوانیم...
من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم،
با چشمانی که هرگز خشک نمیشوند!
هفتم دیماه هزار و چهارصد
شیراز
تا رهایی،
آواز ناخواندهی هزار کولیِ خانه به دوش را
از گلدستهای دور
میان غبار و مه؛
میان همهمهی گنجشکان سحرخیز؛
فریاد برآورد!
ما هنوز دستهایمان برای گرم شدن،
خورشیدی یگانه را فرا میخواند...
ما هنوز آوازهایمان را
_با گلویی پربغض_
به یک زبان میخوانیم...
من هنوز خواهر دلتنگ برادرترین، برادرِ روی زمینم،
با چشمانی که هرگز خشک نمیشوند!
هفتم دیماه هزار و چهارصد
شیراز
...
غروب میکند چشمانم
و جاری میشود خیال...
تو،
به اندازهی تمام رویاهایم،
واقعی میشوی!
کنار تنهاییم مینشینی،
و میگذاری گسی لحظهها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی میخوانی برایم
پیراهنم بوی رازقیهای خواب تو را میگیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر میکند؛
تا چشم باز میکنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیدهام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
میمانی و برایم چای میریزی
و قند که شیرینیاش را در وجودم رهاکرد،
میروی و دیگر بر نمیگردی!
بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
غروب میکند چشمانم
و جاری میشود خیال...
تو،
به اندازهی تمام رویاهایم،
واقعی میشوی!
کنار تنهاییم مینشینی،
و میگذاری گسی لحظهها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی میخوانی برایم
پیراهنم بوی رازقیهای خواب تو را میگیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر میکند؛
تا چشم باز میکنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیدهام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
میمانی و برایم چای میریزی
و قند که شیرینیاش را در وجودم رهاکرد،
میروی و دیگر بر نمیگردی!
بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
Forwarded from ویلیام نیری (ویلیام نیری)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
…
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه میکنیم؟!
تاریخها رو به انقضایند؛
ما هم میگذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشهی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهایمان را میبندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری میگذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربانتر بود
خورشیدش نمیسوزاند
و مردمانش نان را با لبخند میخوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه میکنیم؟!
تاریخها رو به انقضایند؛
ما هم میگذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشهی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهایمان را میبندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری میگذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربانتر بود
خورشیدش نمیسوزاند
و مردمانش نان را با لبخند میخوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
...🌷🌷
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
میچکد خون ز شاخههای بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظههای بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!
بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
میچکد خون ز شاخههای بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظههای بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!
بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز