سکوت میکنم،
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
ولی یادت فریاد میکشد
من میان بودن و نبودن معلقم
میان هذیان ذهن
و
خاموشی دل
سرد است...
۲۸ آذر ۱۴۰۲
...
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشههایش تشنهی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهرهی دیوارها،
جان را میبرد تا مرز اطلسیهای ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثهای عاشقانه میدهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بیقرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهیهای حوض برقصند
که فوارهها سرمست شوند
که شمعدانیها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گلبارانمان کند!
۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه
...
چه غریب روزگاریست،
سایهها لباس نور میپوشند،
و از خم کوچهای خلوت
افتان و خیزان سلامت میگویند!
آنجا که زندگی روزنهی نوری به چشمانم فروخت؛
حالا با هجوم تاریکی و یاس،
سرد و ملالانگیز شده.
چه سالها از پی هم میگذرند،
پیر میشویم اما عاقل نه
لاف دوستی میزنیم و در پنهان،
پس کوچههایی میجوییم برای دور زدن!
غربب روزگاریست.
سخت میشود آدم ماند و دوست داشت و ادامه داد
۲۰ اردیبهشت ۰۳
چه غریب روزگاریست،
سایهها لباس نور میپوشند،
و از خم کوچهای خلوت
افتان و خیزان سلامت میگویند!
آنجا که زندگی روزنهی نوری به چشمانم فروخت؛
حالا با هجوم تاریکی و یاس،
سرد و ملالانگیز شده.
چه سالها از پی هم میگذرند،
پیر میشویم اما عاقل نه
لاف دوستی میزنیم و در پنهان،
پس کوچههایی میجوییم برای دور زدن!
غربب روزگاریست.
سخت میشود آدم ماند و دوست داشت و ادامه داد
۲۰ اردیبهشت ۰۳
...
یک روز دیگر نمیتوانی چشمانت را باز کنی و مردهای
بی آنکه مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ میشود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خندهی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمیتوانم چشمانم را باز کنم و مردهام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
یک روز دیگر نمیتوانی چشمانت را باز کنی و مردهای
بی آنکه مهم باشد چقدر دلشان برایت تنگ میشود،
یا چقدر کار نکرده مانده توی خانه؛
چقدر سفرٕ نرفته
چقدر خندهی نکرده
چقدر...
یک روز دیگر نمیتوانم چشمانم را باز کنم و مردهام
آنروز دیگر مهم نیست کسی دلتنگم باشد
مهم نیست چقدر کار باقی مانده
دیگر فرصت تمام شده
حتا برای دوست داشتن!
۱۹ شهریور ۰۳
شیراز
بهاره
