...
غروب میکند چشمانم
و جاری میشود خیال...
تو،
به اندازهی تمام رویاهایم،
واقعی میشوی!
کنار تنهاییم مینشینی،
و میگذاری گسی لحظهها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی میخوانی برایم
پیراهنم بوی رازقیهای خواب تو را میگیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر میکند؛
تا چشم باز میکنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیدهام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
میمانی و برایم چای میریزی
و قند که شیرینیاش را در وجودم رهاکرد،
میروی و دیگر بر نمیگردی!
بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
غروب میکند چشمانم
و جاری میشود خیال...
تو،
به اندازهی تمام رویاهایم،
واقعی میشوی!
کنار تنهاییم مینشینی،
و میگذاری گسی لحظهها
طعم انار و خرمالوی رسیده بگیرند.
لالایی میخوانی برایم
پیراهنم بوی رازقیهای خواب تو را میگیرند...
و هوا را بوی کاهگل و باران پر میکند؛
تا چشم باز میکنم،
انگار جایی میان بودن و نبودن با تو رقصیدهام
تا عبور کنم از دالان هوشیاری،
میمانی و برایم چای میریزی
و قند که شیرینیاش را در وجودم رهاکرد،
میروی و دیگر بر نمیگردی!
بهاره
نهم دیماه ۱۴۰۰
Forwarded from ویلیام نیری (ویلیام نیری)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
…
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه میکنیم؟!
تاریخها رو به انقضایند؛
ما هم میگذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشهی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهایمان را میبندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری میگذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربانتر بود
خورشیدش نمیسوزاند
و مردمانش نان را با لبخند میخوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
مگر چند بار قرار است بمیریم
که این همه زندگی را بهانه میکنیم؟!
تاریخها رو به انقضایند؛
ما هم میگذریم،
یک روز
یک جایی
یک گوشهی این دنیا،
خیلی عادی
چشمهایمان را میبندند
تا دیگر بازشان نکنیم
تا یادمان برود زندگی را ادامه دهیم!
کاش روزگار جای بهتری میگذاشتمان
جایی که برای نفس کشیدن،
هوا کمی مهربانتر بود
خورشیدش نمیسوزاند
و مردمانش نان را با لبخند میخوردند!
بهاره
چهارم امرداد ۱۴۰۱
...🌷🌷
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
میچکد خون ز شاخههای بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظههای بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!
بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز
شوق پرواز در دلم خشکید
رونق آسمانت کو؟
ما اسیر خاک و پا در بند
روزگار خوش بهارت کو؟
میچکد خون ز شاخههای بهشت
از جحیمش صدای نغمه بلند،
ما رها گشته در جهانی دور
پشت سر نهاده صد افسوس
در هراس لحظههای بی تکرار
تلخی زهر حادثه بر لب
در دل و تن زخم خاموشی،
ما رها، رها رها در باد
کاش صدامان برسد به فلک
گوشش این بار باز باشد کاش!
بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱
بهاره
شیراز
0 (18).jpg
6.8 MB
امان از این روزهای نفس گیر
از من
از ایران
از حسهای ممنوعه
از غروبهای پر از خون و دلتنگی
بهاره
۱۹ مهر ۱۴۰۱
از من
از ایران
از حسهای ممنوعه
از غروبهای پر از خون و دلتنگی
بهاره
۱۹ مهر ۱۴۰۱
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی که بهار رسید
به شقایق بگو
چشمانم چقدر انتظارشان را میکشید
آفتاب که از پس ابرها بیرون آمد،
یادت باشد به پرندهها بگویی
قلبی برای دیدارتان بیقرار بود
گیلاسها که رسیدند
طعمشان را به جای من بچش
با عطر هلو برقص
تنت را بسپر به خنکای رود
و بگذار ماهیها در آغوشت بخوابند
طعم خرمالو و انار را
برایم روی یک برگ زرد بکش
و بگذار لب پنجره تا باد برایم بیاورد
سرد که شد خاطراتم را بپوش
دستانت را میان موهایم تصور کن
و یک بغل گل یخ کنار خاطراتم بچین
بهاره
دیماه ۱۴۰۱
به شقایق بگو
چشمانم چقدر انتظارشان را میکشید
آفتاب که از پس ابرها بیرون آمد،
یادت باشد به پرندهها بگویی
قلبی برای دیدارتان بیقرار بود
گیلاسها که رسیدند
طعمشان را به جای من بچش
با عطر هلو برقص
تنت را بسپر به خنکای رود
و بگذار ماهیها در آغوشت بخوابند
طعم خرمالو و انار را
برایم روی یک برگ زرد بکش
و بگذار لب پنجره تا باد برایم بیاورد
سرد که شد خاطراتم را بپوش
دستانت را میان موهایم تصور کن
و یک بغل گل یخ کنار خاطراتم بچین
بهاره
دیماه ۱۴۰۱
پیرمرد راهی آسمان شد
بلوط نگاهش میکرد
و باد صدای آوازش را
میبرد برای رود
ابر مکثی کرد
و چکاوک نگاهش را از چشمه دزدید
زمین عاشق شد
شقایق و بابونه رخت تن دشت شدند
پیر مرد ، برای شبهای گرم تابستان بابونه چید
و چرخ ریسکها لانهای ساختند برای ماندن!
عکس: اسفند ۱۴۰۱ منطقهی نور آباد
بهاره قادری
۲۷ اسفند ۱۴۰۱
بلوط نگاهش میکرد
و باد صدای آوازش را
میبرد برای رود
ابر مکثی کرد
و چکاوک نگاهش را از چشمه دزدید
زمین عاشق شد
شقایق و بابونه رخت تن دشت شدند
پیر مرد ، برای شبهای گرم تابستان بابونه چید
و چرخ ریسکها لانهای ساختند برای ماندن!
عکس: اسفند ۱۴۰۱ منطقهی نور آباد
بهاره قادری
۲۷ اسفند ۱۴۰۱
نخستین سال قرن نو را با اندوه و امید گذراندیم؛ کنار هم زمستانی سرد و پر غم را سرکردیم به امید بهاری سبزتر و خوشتر از همیشه.
به داغ دلهای مادران و پدران و فرزندان سرزمینم که فکر میکنم، قلمم شرم میکند از نوشتن برخی واژهها؛ ولی از ته قلب برای همهی هموطنانم آرزوی شادکامی و سلامتی و روزهایی پر امید دارم.
به امید سالی نیک و لبریز از آرامش 🕊️❤️
فدای مهرتان
بهاره
به داغ دلهای مادران و پدران و فرزندان سرزمینم که فکر میکنم، قلمم شرم میکند از نوشتن برخی واژهها؛ ولی از ته قلب برای همهی هموطنانم آرزوی شادکامی و سلامتی و روزهایی پر امید دارم.
به امید سالی نیک و لبریز از آرامش 🕊️❤️
فدای مهرتان
بهاره
وسط این گلها، توی دل باسخاوت زاگرس دلفریب، گلونی روانداختم دور گردنم، و به گوشهگوشهی ایرانم فکر کردم.
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲
به تمام آنچه ایرانش مینامم. به مردمان مهربانش، به لباسهای رنگارنگشان، به گویشهای آهنگینشان، لالایی مادرانش، کوههای افراشتهاش، دشتهای فراخش، رودهای نیمهجانش، تالابهای لب و جان تشنهاش و… من عاشق سنگ به سنگ و برگ به برگ این سرزمینم. من عاشق وطنم، ایرانم.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۲