مدیریت اجرایی
3.04K subscribers
12.8K photos
785 videos
1.31K files
4.57K links
ارایه به روز ترین اطلاعات ، دانش، مهارت وتوانایی در خصوص مدیریت ،سازمان واقتصاد زیر نظر دکتر امیرصادقی(پژوهشگر،مشاور و مدرس درزمینه کسب وکار) تاسیس کانال ۲۰۱۵
(۰۹۱۲۳۱۱۶۴۷۳) تلفن همراه
Download Telegram
✳️ پارادوکس استاکدیل
مدیریت اجرایی
✳️ پارادوکس استاکدیل
‏Stockdale Paradox ✳️

✅ یکی از آن مفاهیم مدیریتی است که در ظاهر تناقض دارد، چگونه می‌توان هم به آینده امیدوار بود و هم نسبت به امروز کاملاً واقع‌بینانه نگاه کرد؟

■ ریشه مفهوم به تجربه واقعی دریاسالار جیمز استاکدیل (James Stockdale) برمی‌گردد.
او در جنگ ویتنام در سال ۱۹۶۵ اسیر شد و بیش از هفت سال و نیم را در زندان‌های ویتنام شمالی گذراند. در این مدت شکنجه شد و در سلول انفرادی بود سال‌ها بعد، جیم کالینز هنگام تحقیق برای کتاب Good to Great با او گفت‌وگو کرد.
کالینز از استاکدیل پرسید چه کسانی نتوانستند شرایط اسارت را تحمل کنند. پاسخ او مشهور شد:

● خوش‌بین‌ها

کالینز تعجب کرد. استاکدیل توضیح داد؛ تکرار امیدهای زمان‌دار و شکست‌خورده سرانجام بعضی از خوش بین ها را از نظر روانی فرسوده می‌کرد. اما خود استاکدیل ناامید نبود. برعکس، می‌گفت هرگز ایمانش را به اینکه در نهایت از این وضعیت عبور خواهد کرد از دست نداد.

همین دوگانه بعدها پارادوکس استاکدیل نام گرفت:

ایمان خود به موفقیت نهایی را حفظ کن، اما هم‌زمان با سخت‌ترین واقعیت‌های وضعیت فعلی روبه‌رو شو. این دقیقاً مرز میان امید و خوش‌بینی ساده‌لوحانه است.

مدیر خوش‌بین ممکن است بگوید: نگران نباشید، سه ماه دیگر اوضاع درست می‌شود.
مدیر بدبین می‌گوید: کاری از دست ما برنمی‌آید.
اما مدیر استاکدیلی می‌گوید: شرایط بسیار بد است، اما راه عبور را پیدا خواهیم کرد.

● چرا این مفهوم امروز مهم‌تر شده است؟

در بحران، مدیران معمولاً میان دو خطا گرفتار می‌شوند: یا واقعیت را برای حفظ روحیه زیباتر از آنچه هست روایت می‌کنند، یا چنان بر مشکلات تمرکز می‌کنند که سازمان امید و انرژی خود را از دست می‌دهد.

🔺پارادوکس استاکدیل را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: نه واقعیت را قربانی امید کنید، نه امید را قربانی واقعیت.
https://t.me/ExecutiveManagement

https://whatsapp.com/channel/0029Vb8wWXv65yDH0E2t1i2Q
👍1
✳️ اهمیت مربیگری درعصر هوش مصنوعی؟
مدیریت اجرایی
✳️ اهمیت مربیگری درعصر هوش مصنوعی؟
✳️👆چرا مربیگری در عصر هوش مصنوعی اهمیت بیشتری دارد

✅ مسئله اصلی
هوش مصنوعی در حال خودکارسازی همان تجربه‌های روزمره‌ای است که قبلاً کارکنان را به‌طور طبیعی آموزش می‌داد — تشخیص استدلال ضعیف، تفسیر داده مبهم، پیش‌بینی دغدغه ذینفعان. با حذف این تجربه‌ها، «زمینه آموزشی» طبیعی سازمان از بین می‌رود و مسیر پرورش رهبران آینده در خطر می‌افتد. پلتفرم‌های یادگیری آنلاین و کارگاه‌های یک‌جلسه‌ای برای جبران این شکاف کافی نیستند؛ راهکار مقیاس‌پذیر و اثبات‌شده، مربیگری ساختاریافته است.

🔺چالش: مدل‌های سنتی مربیگری بر این فرض بودند که یادگیری پایه از طریق کار عملی قبلاً اتفاق افتاده — فرضی که دیگر درست نیست. مربیگری باید از نو طراحی شود.

■ شش اقدام کلیدی برای بازطراحی مربیگری

۱. شایستگی‌های محوری را مشخص کنید.
تمرکز مربیگری روی تفکر انتقادی، قضاوت حرفه‌ای، تشخیص الگو، مدیریت ذینفعان، اولویت‌بندی و توان عبور از ابهام.

۲. انتظارات را شفاف کنید. تدوین یک «توافق‌نامه مربیگری» یک‌صفحه‌ای شامل اهداف، شایستگی‌های هدف، ریتم جلسات و تعهدات دو طرف. روابط مبهم و بدون ساختار معمولاً بی‌نتیجه می‌مانند.

۳. به مربیان پاداش و بها دهید.
سرعت رشد، کیفیت تصمیم و اثربخشی افراد پرورش‌یافته را در ارزیابی عملکرد رهبران لحاظ کنید؛ سؤال ارزیابی باید «چگونه رشد کرده‌اند؟» باشد نه صرفاً «آیا مربیگری کرده‌اید؟». برای رهبران برتر، زمان محافظت‌شده برای مربیگری در نظر بگیرید، وگرنه این کار زیر فشار کارهای فوری قربانی می‌شود.

۴. به رهبران مهارت مربیگری بیاموزید.
ارشدیت به‌خودی‌خود به توان مربیگری تبدیل نمی‌شود. رهبران باید یاد بگیرند سؤالات قدرتمند بپرسند («چه کار متفاوتی می‌کردید؟») به‌جای صدور دستور مستقیم.

۵. تطبیق هدفمند مربی-کارآموز.
بر اساس شکاف مهارتی افراد (نه نمودار سازمانی) مربی مناسب انتخاب شود؛ مثلاً فردی ضعیف در مدیریت ذینفعان با رهبری ماهر در همین حوزه جفت شود.

۶. تفکر نامرئی رهبران را آشکار کنید.
رهبران ارشد باید فرایند تصمیم‌گیری خود را با صدای بلند توضیح دهند (چرا این استراتژی را بر آن ترجیح دادند، چگونه ریسک را می‌سنجند) و در حد امکان تصمیمات را به‌صورت زنده روایت کنند. گفتگوهای کوتاه ۱۵ تا ۳۰ دقیقه‌ای «حین کار» باید به رویه‌ای عادی و روزمره تبدیل شوند، نه یک رویداد رسمی خاص.

🔺نتیجه‌گیری
هوش مصنوعی متوقف نخواهد شد و کارکنان سریع‌تر از نسل‌های قبل وارد پروژه‌های پیچیده می‌شوند — سؤال این است که آیا برای آن آماده‌اند. سازمان‌هایی که بهره‌وری ناشی از هوش مصنوعی را با مربیگری هدفمند ترکیب کنند، هم شکاف توسعه را پر می‌کنند و هم خطوط توسعه رهبری بلندمدت را حفظ می‌کنند؛ در غیر این صورت با گسست و فرصت‌های ازدست‌رفته مواجه خواهند شد.
HBR
نوشته‌ی مارلو لیونز
24 ژوئیه 2026
مدیریت اجرایی
مسائل فرمی* در مصاحبه استخدامی * مسئله فرمی در علم و به‌ويژه در آموزش فیزیک و مهندسی، یک مسئلهٔ فرمی، پرسش فرمی و یا تخمین فرمی، پرسشی است که برای یاد دادن روش‌های تخمین، تحلیل ابعادی و تقریب و نیز درک اهمیت شناسایی دقیق فرضیات مورد استفاده در حل مسائل…
✳️ چگونه مسائل دشوار را با شیوه «انریکو فرمی» حل کنیم؟
✅ انریکو فرمی، فیزیکدان ایتالیایی-آمریکایی و برنده جایزه نوبل فیزیک، به‌خاطر پژوهش‌هایش در فیزیک هسته‌ای و نقش مهمش در ساخت نخستین رآکتور هسته‌ای شناخته می‌شود. اما یکی از میراث‌های ارزشمند او، فقط در آزمایشگاه‌های فیزیک نیست؛ بلکه در شیوه‌ای است که برای حل مسائل پیچیده به کار می‌برد: مسئله بزرگ را به چند مسئله کوچک و قابل‌محاسبه تبدیل کنیم.
● این شیوه امروز به «مسائل فرمی» یا Fermi Problems معروف است؛ مسائلی که در نگاه اول اطلاعات کافی برای پاسخ دادن به آنها نداریم، اما با چند فرض منطقی، محاسبه ساده و کنار هم گذاشتن نتایج، می‌توان به یک پاسخ تقریباً دقیق رسید.
● یکی از مشهورترین نمونه‌ها به آزمایش «ترینیتی» در ژوئیه ۱۹۴۵ بازمی‌گردد؛ نخستین آزمایش انفجار بمب اتمی. زمانی که موج انفجار به محل حضور دانشمندان رسید، فرمی تکه‌های کاغذی را در هوا رها کرد و از فاصله‌ای که کاغذها پس از عبور موج انفجار جابه‌جا شدند، برای برآورد قدرت انفجار استفاده کرد. محاسبه او بسیار سریع و ساده بود، اما برآوردش با نتایج دقیق ابزارهای تخصصی فاصله چندانی نداشت.
● راز کار فرمی چه بود؟ او تلاش نمی‌کرد همه جزئیات مسئله را بداند. ابتدا مسئله را ساده می‌کرد، سپس آن را به چند جزء قابل‌فهم تقسیم می‌کرد و برای هر جزء یک برآورد منطقی در نظر می‌گرفت.
● برای مثال، اگر بخواهیم بدون مراجعه به کتاب‌ها محیط زمین را تخمین بزنیم، می‌توانیم از فاصله لس‌آنجلس تا نیویورک و اختلاف زمانی آنها استفاده کنیم. فاصله این دو شهر حدود ۴۸۵۰ کیلومتر و اختلاف زمانی آنها حدود ۳ ساعت است. سه ساعت، یک‌هشتم ۲۴ ساعت است؛ بنابراین می‌توان نتیجه گرفت محیط زمین تقریباً هشت برابر این فاصله، یعنی حدود ۳۸٬۸۰۰ کیلومتر است. اندازه واقعی محیط زمین در استوا حدود ۴۰٬۰۷۵ کیلومتر است. یعنی با یک محاسبه بسیار ساده، به برآوردی نزدیک به واقعیت رسیده‌ایم.
● حالا یک سؤال عجیب‌تر: در یک شهر بزرگ چند نفر شغلشان کوک کردن پیانو است؟
در نگاه اول، اطلاعات لازم را نداریم. اما می‌توان مسئله را به چند سؤال کوچک‌تر تبدیل کرد: جمعیت شهر چقدر است؟ هر خانواده چند نفر دارد؟ چه درصدی از خانواده‌ها پیانو دارند؟ هر پیانو چند وقت یک‌بار کوک می‌شود؟ یک کوک‌کننده در روز چند پیانو را می‌تواند کوک کند و چند روز در سال کار می‌کند؟
● فرض کنیم شهری ۳ میلیون نفر جمعیت داشته باشد، هر خانواده چهار نفر باشد و یک‌سوم خانواده‌ها پیانو داشته باشند. در این صورت حدود ۲۵۰ هزار پیانو داریم. اگر هر پیانو هر پنج سال یک‌بار کوک شود، سالانه حدود ۵۰ هزار پیانو نیاز به کوک دارد. اگر هر متخصص روزانه چهار پیانو و سالانه ۲۵۰ روز کار کند، هر متخصص حدود هزار پیانو در سال کوک خواهد کرد.
نتیجه؟ حدود ۵۰ کوک‌کننده پیانو.
● ممکن است عدد واقعی کمی بیشتر یا کمتر باشد؛ اما نکته اصلی رسیدن به یک عدد دقیق نیست. نکته این است که با چند فرض ساده، مسئله‌ای که در ابتدا غیرقابل‌حل به نظر می‌رسید، به مسئله‌ای قابل‌محاسبه تبدیل شد.
● حتی برای مسئله‌ای کاملاً روزمره، مانند تخمین زمان لازم برای کوتاه کردن چمن یک زمین، می‌توان همین روش را به کار برد. اگر طول و عرض زمین را با قدم اندازه بگیریم، عرض ماشین چمن‌زنی را تخمین بزنیم، مساحت زمین را محاسبه کنیم و سرعت حرکت ماشین را بدانیم، می‌توانیم تقریب بزنیم که انجام کار چقدر زمان می‌برد.
● این همان چیزی است که روش فرمی را برای مدیران ارزشمند می‌کند.
یک مدیر در بسیاری از موقعیت‌ها با مسائلی مواجه می‌شود که اطلاعات کامل درباره آنها وجود ندارد: بازار بالقوه چقدر است؟ چند مشتری ممکن است به محصول جدید علاقه‌مند شوند؟ برای انجام یک پروژه چند نفر نیرو لازم است؟ یک فرایند ناکارآمد سالانه چقدر هزینه به سازمان تحمیل می‌کند؟ اگر یک شعبه تعطیل شود، چه مقدار از مشتریان آن به شعبه‌های دیگر منتقل خواهند شد؟
● انتظار برای دستیابی به اطلاعات کامل، در بسیاری از این موارد یعنی به تعویق انداختن تصمیم. روش فرمی به ما یاد می‌دهد که ابتدا یک برآورد معقول بسازیم، سپس با به‌دست آمدن اطلاعات جدید، آن را اصلاح کنیم.
● برای استفاده از این روش، کافی است مسئله بزرگ را بشکنیم:
🔹 مسئله دقیقاً چیست؟
🔹 برای پاسخ دادن به آن، چه متغیرهایی اهمیت دارند؟
🔹 درباره هر متغیر چه فرض معقولی می‌توانیم داشته باشیم؟
🔹 اگر این فرض‌ها را در کنار هم قرار دهیم، به چه برآوردی می‌رسیم؟
🔹 اگر یکی از فرض‌ها اشتباه باشد، نتیجه چقدر تغییر می‌کند؟
❤1
مدیریت اجرایی
مسائل فرمی* در مصاحبه استخدامی * مسئله فرمی در علم و به‌ويژه در آموزش فیزیک و مهندسی، یک مسئلهٔ فرمی، پرسش فرمی و یا تخمین فرمی، پرسشی است که برای یاد دادن روش‌های تخمین، تحلیل ابعادی و تقریب و نیز درک اهمیت شناسایی دقیق فرضیات مورد استفاده در حل مسائل…
● نکته مهم این است که برآورد فرمی با حدس بی‌پایه تفاوت دارد. در حدس، ممکن است یک عدد را بدون استدلال انتخاب کنیم؛ اما در روش فرمی، عدد نهایی حاصل زنجیره‌ای از فرض‌های ساده و قابل توضیح است.
● بنابراین، هدف این روش رسیدن به «عدد دقیق» نیست؛ هدف، رسیدن به عدد قابل‌دفاع برای تصمیم‌گیری است.
● برای مدیران، این مهارت اهمیت ویژه‌ای دارد. بسیاری از تصمیم‌های مدیریتی در شرایطی گرفته می‌شوند که اطلاعات ناقص است، زمان محدود است و امکان بررسی همه جزئیات وجود ندارد. مدیری که بتواند یک مسئله پیچیده را به چند مسئله کوچک‌تر تبدیل کند، سریع‌تر می‌تواند تصویری از وضعیت به دست آورد و درباره مسیر اقدام تصمیم بگیرد.
🔺شاید مهم‌ترین درس فرمی این باشد: برای حل یک مسئله پیچیده، همیشه لازم نیست اطلاعات بیشتری داشته باشیم؛ گاهی لازم است مسئله را بهتر بشکنیم.
گاهی پاسخ یک مسئله دشوار، پشت انبوهی از اطلاعات پنهان نشده است؛ بلکه در چند فرض ساده، یک محاسبه ابتدایی و کمی تفکر منطقی قرار دارد.گاهنامه مدیر
مدیریت اجرایی
Photo
✳️ کینزی‌ها در برابر کلاسیک‌ها؛ جنگ دو غول اقتصادی!

✅ وقتی صحبت از مداخله دولت در اقتصاد می‌شود، دعوای اصلی میان دو مکتب بزرگ تاریخ اقتصاد یعنی «اقتصاد کلاسیک (سنتی)» و «اقتصادکینزی»شکل می‌گیرد.
■ اما تفاوت اصلی این دو تفکر چیست؟
۱. دیدگاه نسبت به بازار (دست نامرئی):
● کلاسیک‌ها: معتقدند بازار خودش خودکار و هوشمند است. اگر رکودی هم ایجاد شود، دست نامرئی آدام اسمیت قیمت‌ها و دستمزدها را تعدیل می‌کند و اقتصاد به تعادل بازمی‌گردد؛ پس دولت نباید دخالت کند.
● کینزی‌ها: می‌گویند «در بلندمدت همه ما مرده‌ایم!» بازار ممکن است به‌خودی‌خود به تعادل برسد، اما این روند بسیار کند است و در این میان انسان‌ها آسیب زیادی می‌بینند؛ بنابراین در زمان بحران، دولت باید با سیاست‌های مالی و پولی به کمک اقتصاد بیاید.
۲. چسبندگی قیمت‌ها:
● کلاسیک‌ها: فرض می‌کنند قیمت‌ها و دستمزدها کاملاً انعطاف‌پذیرند و سریع تغییر می‌کنند.
● کینزی‌ها: معتقدند دستمزدها پایین نمی‌آیند (چسبندگی رو به پایین دارند)؛ به همین دلیل در زمان کاهش تقاضا، به جای تعدیل دستمزدها، کارگران اخراج می‌شوند و بیکاری افزایش می‌یابد.
۳. کوتاه‌مدت در برابر بلندمدت:
● کلاسیک‌ها: نگاهشان به بلندمدت و رشد اقتصادی پایدار است.
● کینزی‌ها: تمرکز اصلی‌شان روی مدیریت تقاضای کل در کوتاه‌مدت و خروج سریع از رکودهای ویرانگر است.
🔺 نتیجه‌:
اگر کلاسیک‌ها را طرفدار «درمان طبیعی و خودبه‌خودی بدن» بدانیم، کینزی‌ها به «دارو و مداخله پزشک» در مواقع اورژانسی اعتقاد دارند!
📊اقتصاد به زبان ساده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تفکرصفرویک؟!
✳️ گوگل چگونه کارمی کند؟
📘 خلاصه کامل کتاب «گوگل چگونه کار می‌کند؟»
نوشته: اریک اشمیت و جاناتان روزنبرگ
با همکاری آلن ایگل
اگر بخواهیم در یک جمله پیام اصلی کتاب را بیان کنیم:
> در عصر اقتصاد دانش‌بنیان، مزیت رقابتی پایدار نه از داشتن بهترین فناوری، بلکه از توانایی جذب بهترین افراد، آزاد گذاشتن ایده‌ها و ساختن فرهنگی حاصل می‌شود که نوآوری را به‌طور مستمر تولید کند.
کتاب «گوگل چگونه کار می‌کند؟» فقط درباره گوگل نیست؛ بلکه درباره این است که چگونه می‌توان یک سازمان را برای نوآوری، رشد سریع و رقابت در محیطی که فناوری دائماً در حال تغییر است، طراحی و مدیریت کرد.
🔹 ۱. مدیران باید «افراد هوشمند» را جذب کنند
یکی از مهم‌ترین ایده‌های کتاب این است که در اقتصاد جدید، قدرت اصلی سازمان در افراد آن است.
گوگل تلاش می‌کند افرادی را جذب کند که:
متخصص و توانمند باشند؛
کنجکاو و یادگیرنده باشند؛
بتوانند فراتر از شرح شغل خود فکر کنند؛
ایده‌های جدید داشته باشند؛
با دیگران همکاری کنند؛
و برای حل مسائل پیچیده انگیزه داشته باشند.
♦️نکته مدیریتی:
مدیر نباید صرفاً به دنبال افرادی باشد که بتوانند وظایف تعریف‌شده را انجام دهند؛ بلکه باید کسانی را پیدا کند که بتوانند مسائل جدیدی را که هنوز وجودشان را نمی‌دانیم، حل کنند.
🔹 ۲. «افراد هوشمند» را مدیریت نکنید؛ توانمندشان کنید
در سازمان‌های سنتی، مدیر معمولاً تصمیم می‌گیرد و کارکنان اجرا می‌کنند.
اما در مدل گوگل، مدیر باید بیشتر نقش تسهیل‌گر، مربی و فراهم‌کننده منابع را داشته باشد.
به جای اینکه دائماً بگوید:
❌ «این کار را این‌طور انجام بده.»
باید بپرسد:
✅ «چگونه می‌توانیم شرایطی ایجاد کنیم که تو بهترین ایده‌ات را اجرا کنی؟»
مدیریت افراد بااستعداد یعنی ایجاد محیطی که آنها بتوانند بهترین عملکرد خود را نشان دهند.
🔹 ۳. نوآوری را نمی‌توان با دستور ایجاد کرد
یکی از پیام‌های مهم کتاب این است که:
نوآوری نتیجه برنامه‌ریزی کامل از بالا به پایین نیست.
ایده‌های بزرگ ممکن است از هر نقطه سازمان ایجاد شوند.
بنابراین مدیر باید:
💡 به ایده‌ها فرصت ظهور بدهد؛
💡 اجازه آزمایش و خطا بدهد؛
💡 از شکست‌های کوچک نترسد؛
💡 و به کارکنان اجازه دهد بخشی از زمان خود را به ایده‌های جدید اختصاص دهند.
فرهنگ نوآوری زمانی شکل می‌گیرد که افراد احساس کنند:
«می‌توانم ایده‌ای داشته باشم، آن را مطرح کنم و برای آزمایش آن فرصت داشته باشم.»
🔹 ۴. فرهنگ سازمانی، یک مزیت رقابتی است
گوگل فرهنگ را چیزی تزئینی یا مجموعه‌ای از شعارهای سازمانی نمی‌داند.
فرهنگ باید در رفتارهای روزمره دیده شود:
چگونه افراد استخدام می‌شوند؟
چگونه تصمیم گرفته می‌شود؟
چگونه با شکست برخورد می‌شود؟
چگونه اطلاعات به اشتراک گذاشته می‌شود؟
چگونه مدیران انتخاب می‌شوند؟
چگونه افراد مورد ارزیابی قرار می‌گیرند؟
بنابراین:
> فرهنگ سازمانی چیزی نیست که درباره آن صحبت کنیم؛ چیزی است که هر روز انجام می‌دهیم.
🔹 ۵. تصمیم‌گیری باید بر پایه داده و تحلیل باشد
یکی از ویژگی‌های مدیریت در گوگل، استفاده گسترده از داده‌ها در تصمیم‌گیری است.
اما داده به‌تنهایی کافی نیست.
مدیر باید بتواند:
داده → تحلیل → بینش → تصمیم → اقدام
را به یک زنجیره متصل تبدیل کند.
در چنین سازمانی، نظر مدیر ارشد فقط به دلیل جایگاه سازمانی او نباید بر نظر متخصصان غلبه کند.
گاهی بهترین ایده از پایین‌ترین سطح سلسله‌مراتب سازمانی می‌آید.
🔹 ۶. شفافیت، اعتماد ایجاد می‌کند
یکی از اصول مهم کتاب، اشتراک‌گذاری اطلاعات است.
وقتی کارکنان بدانند:
سازمان به کجا می‌رود؛
چرا تصمیمی گرفته شده است؛
چه مشکلی وجود دارد؛
و عملکرد سازمان چگونه است،
احساس مالکیت و مسئولیت بیشتری پیدا می‌کنند.
به همین دلیل، گوگل تلاش می‌کند اطلاعات را تا حد امکان در اختیار کارکنان قرار دهد؛ مگر اینکه دلایل جدی برای محرمانه بودن آن وجود داشته باشد.
♦️درس مدیریتی:
اطلاعات فقط ابزار کنترل نیست؛ ابزار توانمندسازی است.
🔹 ۷. مشتری را در مرکز تصمیم‌گیری قرار دهید
گوگل به جای اینکه ابتدا بپرسد:
«چگونه می‌توانیم محصول بیشتری بفروشیم؟»
اغلب از این نقطه شروع می‌کند:
«کاربر واقعاً چه مشکلی دارد؟»
محصول باید بتواند تجربه کاربر را بهتر کند.
این نگرش باعث می‌شود سازمان به جای تمرکز صرف بر رقبا، روی ارزش‌آفرینی برای مشتری تمرکز کند.
🔹 ۸. شکست بخشی از مسیر نوآوری است
اگر سازمان از شکست بترسد، افراد نیز ریسک نمی‌کنندو اگر افراد ریسک نکنند، نوآوری کاهش پیدا می‌کند.
بنابراین سازمان نوآور باید میان دو موضوع تعادل برقرار کند: