Farashgard Foundation | بنیاد فرشگرد
2.55K subscribers
8.08K photos
14.1K videos
8 files
2.13K links
کانال رسمی بنیاد فَرَشگَرد

عکس، فیلم و پیام‌ خود را براى ما بفرستيد:

📲 https://t.me/ContactFarashgard

FarashgardFoundation.com

instagram.com/FarashgardFDN

twitter.com/FarashgardFDN

https://www.youtube.com/channel/UC9GgY2FROn74W0E9ZqKmKwQ?view
Download Telegram
دل‌نوشته امیرپورنگ سرمدی، زندانی سیاسی مشروطه‌خواه برای خالد پیرزاده

📝 خیلی برای خالد ناراحتم. بچه‌ی دوست‌داشتنی و با معرفتیه.
خالد و رضا رو دو ماه قبل من گرفته بودن. اون موقع با هم همگروه و همرزم بودیم. سر شعارنویسی گیر افتادن و ...
تو کلانتری خالد رو خیلی میزنن، البته رضا رو هم زیاد زده بودن ... از اونجا کمر و پای خالد آسیب دید و تا الان ۱۵ ماهه که زندانیه و به‌خاطر درد شدید دیگه طاقت نیاورد و با درگیری و هزار تا داستان بالاخره بردنش معاینه و قرار عملشو گذاشتن و حتی یه آدم خیر هزینه عملشو قبول کرده بود (بابت بلایی که سرش اورده بودن باید خودش هزینه عملشو میداد ...) ولی بازم تا امروز سرکار گذاشتنش و دیگه امروز تحملش سر اومد و بعد از اینکه از افسر نگهبان خواست برای عملش اقدام کنن و مثل همیشه جواب سر بالا گرفت قاطی کرد و بعدشم که گارد زندان میریزه و اونو به زندان فشافویه منتقل میکنن...
روزی که از یک الف اومدم که برم اوین تو بازپرسی شعبه دو داشتم دفاع آخر میدادم، یک خانم جوان سبزه با یک دختر هم‌سن یا کمی کوچکتر از آمیتیش با حالتی مستاصل و درمانده و وحشت‌زده به آقای نصیری‌پور نگاه میکردن ...
بازپرس هم‌زمان از من و یک دختر خانم دیگه بازجویی میکرد... یه سوال از من یه سوال از "آنوشا" میکرد اسم انوشا رو چون قیافه‌اش شبیه یکی از هنرپیشه‌های ایرانی بود یادمه...
نصیرپور سرشو گرفت بالا و گفت : «چی میخواین دیگه؟؟»
اون خانم سبزه اومد داخل و با لهجه شیرین جنوبی گفت :

*حالا ما چیکار کنیم ؟؟
_ براش دویست میلیون وثیقه صادر کردم یه سند بیارید ازادش کنید دیگه ...
*والا ما سند نداریم که این قدر بیارزه تو شهرستان قیمتش پایینه ما هم کسی رو نداریم ...تو رو خدا یه کاریش بکنید
_ دیگه هر کار میشد کردم برید خواهر من یه سند بیارید شوهرتو ببر ...

در زمان رد و بدل شدن این صحبتها همینجور که روی صندلی روبروی نصیر پور نشسته بودم یه نگاه به دخترک کردم تمام وجودش چشم شده بود و با صورت بانمک و سبزه و چشمان درشت مشکی به بازپرس و مادرش خیره شده بود. بعدش اون خانم که بعدا فهمیدم همسر #خالد_پیرزاد بوده با تلخ‌ترین لبخند دنیا، رو به دخترش کرد و از در خارج شد.
نمی‌دونم در این ۱۴ ماه و این روزها این بانو و دختر نازنینش بدون همسر و تکیه‌گاه و دستان مهربان پدر چه روزگاری میگذرانند و بسیار عذاب وجدان دارم که چرا در این چند ماه چرا تلاشی در پیدا کردن حمایت واقعی برای خانواده اش نکردم.

خیلی دلم گرفته... خیلی نفس کشیدن برام سخت شده ...

دلنوشته اول، نخستین روز یکم مرداد ۱۳۹۹
#امیرپورنگ_سرمدی