دستهای زن چه شکلی است؟
از چند روز مانده به آغاز ماه رمضان جاری در مراکش، شرکت تولیدکنندهی مواد شویندهی «Mio» آگهی تلویزیونی را پخش کرد که در نوع خود بیسابقه است و واکنشهای مثبت بسیاری را در جهان عرب برانگیخته است. در این آگهی تلویزیونی مردان پیر و جوانی تک تک روی صندلی نشستند، به هر یک از آنها یک جفت دست کارکرده و پینهبسته متفاوتی را نشان میدهند و از آنها میخواهند تا حدس بزنند که این یک جفت دست، متعلق به چه کسی است. یکی میگوید این احتمالا دست یک مرد کشاورز است که سالها روی زمین کار کرده، یکی میگوید این دستی که او نشان دادند لابد دست یک مرد میانسال است که کار یدی میکند، دیگری میگوید این باید دست یک سرباز از جنگ برگشته باشد و…
بعد به تک تک این مردان میگویند که یک جفت دستی که به آنها نشان داده شد، دستان چه کسی است. دست مادرشان، دست خواهرشان، همسرشان یا دخترشان...دستهایی که از بام تا شام در حال شستن و سابیدن و پختوپز و خدمترسانی به آنها است. دستهایی که آنها هرگز به آن یک نگاه دقیق نکردند. دستهایی که حالا با شروع ماه رمضان، از همه سال هم بیشتر باید بشوید و جمعوجور کند و بپزد و بچیند و جمع کند…
شرکت تولیدکننده مواد شوینده و شرکتی که این آگهی را ساخت، هر دو اعلام کردند که هیچ یک از این مردان نمیدانستند که سناریو از چه قرار است و هیچ اطلاعی نداشتند که قرار است با دستان زنی از عزیزان خود مواجه شوند و تمام واکنش آنها واقعی و بدون سناریو و برنامهریزی است. مردانی که ناگهان بغض کرده و به گریه میافتند، شرمگین سر را میان دو دست پنهان میکنند، با ناباوری میپرسند که این دست دختر من است؟ دختر من؟… مردانی که خجالتزده اعتراف میکنند که کمکی در کار خانه نمیکنند. لباسها را درآورده و گوشهای پرتاب میکنند، هرگز ظرف کثیف خود را نشستند و …
آگهی با این جمله تمام میشود: «یک دست، کافی نیست. اما دست در دست، همهچیز آسانتر است.»
استقبال از این آگهی تلویزیونی بسیار خوب و مثبت بوده است. فعالان حقوق زنان میگویند این اتفاق بسیار نیکی است که یک تولیدکننده تجاری اینطور مسالهی کار خانگی بیاجر و مزد زنان را پررنگ کرده و نبود مشارکت مردان در کار خانگی را به نقد و چالش کشیده است. آنها میگویند پخش آگهی هم در بهترین زمان ممکن رخ داده است: قبل از ماه رمضان و در روزهای این ماه که هم اقبال به برنامههای تلویزیونی از همیشه بیشتر است و هم کار خانگی زنان چند برابر میشود.
این تولیدکنندهی مواد شوینده سال گذشته هم سنتشکنی کرد و و کلیشهی نقشهای جنسیتی را به چالش کشید. آگهی تلویزیونی آنها به مناسبت ماه رمضان نشان داد که تمام کارهای خانه در ماه رمضان را مردان انجام میدهند: مردان خرید میکنند، لباسها را شسته و روی بند پهن میکنند، سوروسات افطار را آماده میکنند، خانه را جارو میکشند و گردگیری میکنند، غذا میپزند و میز را چیده و جمع میکنند و …
میتوانید آگهی تلویزیونی تازهی آنها را این زیر تماشا کنید.
@FarnazSeifi
از چند روز مانده به آغاز ماه رمضان جاری در مراکش، شرکت تولیدکنندهی مواد شویندهی «Mio» آگهی تلویزیونی را پخش کرد که در نوع خود بیسابقه است و واکنشهای مثبت بسیاری را در جهان عرب برانگیخته است. در این آگهی تلویزیونی مردان پیر و جوانی تک تک روی صندلی نشستند، به هر یک از آنها یک جفت دست کارکرده و پینهبسته متفاوتی را نشان میدهند و از آنها میخواهند تا حدس بزنند که این یک جفت دست، متعلق به چه کسی است. یکی میگوید این احتمالا دست یک مرد کشاورز است که سالها روی زمین کار کرده، یکی میگوید این دستی که او نشان دادند لابد دست یک مرد میانسال است که کار یدی میکند، دیگری میگوید این باید دست یک سرباز از جنگ برگشته باشد و…
بعد به تک تک این مردان میگویند که یک جفت دستی که به آنها نشان داده شد، دستان چه کسی است. دست مادرشان، دست خواهرشان، همسرشان یا دخترشان...دستهایی که از بام تا شام در حال شستن و سابیدن و پختوپز و خدمترسانی به آنها است. دستهایی که آنها هرگز به آن یک نگاه دقیق نکردند. دستهایی که حالا با شروع ماه رمضان، از همه سال هم بیشتر باید بشوید و جمعوجور کند و بپزد و بچیند و جمع کند…
شرکت تولیدکننده مواد شوینده و شرکتی که این آگهی را ساخت، هر دو اعلام کردند که هیچ یک از این مردان نمیدانستند که سناریو از چه قرار است و هیچ اطلاعی نداشتند که قرار است با دستان زنی از عزیزان خود مواجه شوند و تمام واکنش آنها واقعی و بدون سناریو و برنامهریزی است. مردانی که ناگهان بغض کرده و به گریه میافتند، شرمگین سر را میان دو دست پنهان میکنند، با ناباوری میپرسند که این دست دختر من است؟ دختر من؟… مردانی که خجالتزده اعتراف میکنند که کمکی در کار خانه نمیکنند. لباسها را درآورده و گوشهای پرتاب میکنند، هرگز ظرف کثیف خود را نشستند و …
آگهی با این جمله تمام میشود: «یک دست، کافی نیست. اما دست در دست، همهچیز آسانتر است.»
استقبال از این آگهی تلویزیونی بسیار خوب و مثبت بوده است. فعالان حقوق زنان میگویند این اتفاق بسیار نیکی است که یک تولیدکننده تجاری اینطور مسالهی کار خانگی بیاجر و مزد زنان را پررنگ کرده و نبود مشارکت مردان در کار خانگی را به نقد و چالش کشیده است. آنها میگویند پخش آگهی هم در بهترین زمان ممکن رخ داده است: قبل از ماه رمضان و در روزهای این ماه که هم اقبال به برنامههای تلویزیونی از همیشه بیشتر است و هم کار خانگی زنان چند برابر میشود.
این تولیدکنندهی مواد شوینده سال گذشته هم سنتشکنی کرد و و کلیشهی نقشهای جنسیتی را به چالش کشید. آگهی تلویزیونی آنها به مناسبت ماه رمضان نشان داد که تمام کارهای خانه در ماه رمضان را مردان انجام میدهند: مردان خرید میکنند، لباسها را شسته و روی بند پهن میکنند، سوروسات افطار را آماده میکنند، خانه را جارو میکشند و گردگیری میکنند، غذا میپزند و میز را چیده و جمع میکنند و …
میتوانید آگهی تلویزیونی تازهی آنها را این زیر تماشا کنید.
@FarnazSeifi
زنانی که «تجاوز» را «سلاح جنگی» کردند
در صد سال گذشته جهان شاهد موارد تلخ متعددی از تجاوزهای سازمانیافته به زنان در جنگها و درگیریها بوده است: از بیش از ۲۰۰ هزار زنی که در جنگ بوسنی به آنها تجاوز شد، تا نبردهای داخلی بنگلادش برای استقلال در سال ۱۹۷۱ میلادی، تا تجاوزهای سازمانیافته به زنان چینی در اشغال «نانکینگ» در سال ۱۹۳۷. اما عبارت «تجاوز به مثابهی سلاح جنگی» در اواسط دههی ۱۹۹۰ میلادی بود که وارد ادبیات سازمان ملل متحد شد و به عنوان یکی از ابزار جنگ، به رسمیت شناخته شد. اتفاق مهمی که به یمن جرات، جسارت و شجاعت زنان رواندا ممکن شد.
سالها قبل از جنبش «MeToo» زنان روستایی در رواندا، زخمخورده جرات خود را جمع کردند و تصمیم گرفتند که سکوت دیگر بس است. جنگ داخلی و نسلکشی در رواندا، فجیع و دردناک، پایان گرفته بود و طی چند ماه در سال ۱۹۹۴، نزدیک به ۱ میلیون نفر در رواندا به دلیل قومیت خود به فجیعترین شکل قتلعام شده بودند. سربازان و شبهنظامیان به دهها هزار زن تجاوز کرده بودند. با اینکه «تجاوز» در متون سازمان ملل متحد به عنوان یک «جرم جنگی» ثبت شده بود، تا آن روز نه تنها هیچکس بابت این محاکمه نشده بود، بلکه این مساله صرفا چیزی روی کاغذ بود و «جرم» و نه «سلاح جنگی». چیزی بود از جنس هزار حرف دیگر روی کاغذ و باور عمومی این که در جنگ بالاخره تجاوز هم رخ میدهد و این «واقعیتی» است «غیرقابل اجتناب.»
ویکتوریا موکامباندا، سیسیل موکاروگویزا، سرافینا موکاکینانی و گودالیو موکاساراسی، چهار زن روستایی بودند که در آن ماههای وحشت به آنها تجاوز شد. وقتی شنیدند که سازمان ملل متحد گروهی از فعالان حقوق بشر را به کیگالی فرستاده، تصمیم مهم و پر خطری گرفتند: به این فرستادههای سازمان ملل میگوییم که چه بر ما گذشت.
فرستادههای سازمان ملل بعدها نوشتند و گفتند که وسط صحرا اغلب مگس میپراکندند، کسی سراغ آنها نمیآمد و افراد به دلیل فشار و محدودیتهای قبیله و فرهنگی، ترس از انتقامجویی، بیاعتمادی به غریبههای خارجی و ...اصلا سراغ آنها نمیآمدند.
چندی قبل از آن دولت زامبیا به فرستادههای سازمان ملل گفته بود یکی از «مجرمان در راس فهرست» آنها را بازداشت کرده است. فرستادههای سازمان ملل حیرت کردند، آنها اصلا هنوز فهرستی نداشتند! فردی که دولت زامبیا بازداشت کرده بود، ژان پل آکایسو، شهردار قبیلهی تابا بود. فردی که اگرچه در ابتدای جنگ سعی کرده بود جلوی کشتارها را بگیرد، اما جایی در میانهی جنگ نظرش عوض شد و خود دستور قتلعام اهالی گروه اقلیت «توتسی» و تجاوز به زنان و دختران آنها را صادر کرد. ظرف چند روز دوهزار تن از اقلیتهای توتسی در محدودهی حکمرانی او کشته شدند.
در جریان مصاحبههای فرستادههای سازمان ملل با اهالی، دو نفر از این زنان - ویکتوریا و سیسیل- تمام جرات و توان خود را جمع کردند، جلو آمدند و به اهالی سازمان ملل گفتند که آکایسو تنها دستور قتلعام صادر نکرد، دستور داد به زنان و دختران نیز تجاوز شود. فرستادگان سازمان ملل ابتدا مبهوت ماندند، آنها اصلا نمیدانستند که فقط با قتلعام سروکار ندارند و جرم گستردهی هولناک دیگری هم رخ داده است.
رسانههای محلی مبهوت سراغ این دو زن آمدند و با آنها مصاحبه کردند. وقتی مصاحبه از رادیو پخش شد، دو زن دیگر در نقطهی دیگری از کشور- سرافینا و گودالیو- نفس عمیقی کشیدند، تمام جسارت خود را جمع کردند، با رادیو تماس گرفتند و گفتند که آن دو زن راست میگویند، به آنها هم تجاوز شد و به چشم خود دیدند که به صدها زن دیگر نیز تجاوز شده است.
ادامه مطلب
https://telegra.ph/سلاح-جنگی-06-05
@FarnazSeifi
در صد سال گذشته جهان شاهد موارد تلخ متعددی از تجاوزهای سازمانیافته به زنان در جنگها و درگیریها بوده است: از بیش از ۲۰۰ هزار زنی که در جنگ بوسنی به آنها تجاوز شد، تا نبردهای داخلی بنگلادش برای استقلال در سال ۱۹۷۱ میلادی، تا تجاوزهای سازمانیافته به زنان چینی در اشغال «نانکینگ» در سال ۱۹۳۷. اما عبارت «تجاوز به مثابهی سلاح جنگی» در اواسط دههی ۱۹۹۰ میلادی بود که وارد ادبیات سازمان ملل متحد شد و به عنوان یکی از ابزار جنگ، به رسمیت شناخته شد. اتفاق مهمی که به یمن جرات، جسارت و شجاعت زنان رواندا ممکن شد.
سالها قبل از جنبش «MeToo» زنان روستایی در رواندا، زخمخورده جرات خود را جمع کردند و تصمیم گرفتند که سکوت دیگر بس است. جنگ داخلی و نسلکشی در رواندا، فجیع و دردناک، پایان گرفته بود و طی چند ماه در سال ۱۹۹۴، نزدیک به ۱ میلیون نفر در رواندا به دلیل قومیت خود به فجیعترین شکل قتلعام شده بودند. سربازان و شبهنظامیان به دهها هزار زن تجاوز کرده بودند. با اینکه «تجاوز» در متون سازمان ملل متحد به عنوان یک «جرم جنگی» ثبت شده بود، تا آن روز نه تنها هیچکس بابت این محاکمه نشده بود، بلکه این مساله صرفا چیزی روی کاغذ بود و «جرم» و نه «سلاح جنگی». چیزی بود از جنس هزار حرف دیگر روی کاغذ و باور عمومی این که در جنگ بالاخره تجاوز هم رخ میدهد و این «واقعیتی» است «غیرقابل اجتناب.»
ویکتوریا موکامباندا، سیسیل موکاروگویزا، سرافینا موکاکینانی و گودالیو موکاساراسی، چهار زن روستایی بودند که در آن ماههای وحشت به آنها تجاوز شد. وقتی شنیدند که سازمان ملل متحد گروهی از فعالان حقوق بشر را به کیگالی فرستاده، تصمیم مهم و پر خطری گرفتند: به این فرستادههای سازمان ملل میگوییم که چه بر ما گذشت.
فرستادههای سازمان ملل بعدها نوشتند و گفتند که وسط صحرا اغلب مگس میپراکندند، کسی سراغ آنها نمیآمد و افراد به دلیل فشار و محدودیتهای قبیله و فرهنگی، ترس از انتقامجویی، بیاعتمادی به غریبههای خارجی و ...اصلا سراغ آنها نمیآمدند.
چندی قبل از آن دولت زامبیا به فرستادههای سازمان ملل گفته بود یکی از «مجرمان در راس فهرست» آنها را بازداشت کرده است. فرستادههای سازمان ملل حیرت کردند، آنها اصلا هنوز فهرستی نداشتند! فردی که دولت زامبیا بازداشت کرده بود، ژان پل آکایسو، شهردار قبیلهی تابا بود. فردی که اگرچه در ابتدای جنگ سعی کرده بود جلوی کشتارها را بگیرد، اما جایی در میانهی جنگ نظرش عوض شد و خود دستور قتلعام اهالی گروه اقلیت «توتسی» و تجاوز به زنان و دختران آنها را صادر کرد. ظرف چند روز دوهزار تن از اقلیتهای توتسی در محدودهی حکمرانی او کشته شدند.
در جریان مصاحبههای فرستادههای سازمان ملل با اهالی، دو نفر از این زنان - ویکتوریا و سیسیل- تمام جرات و توان خود را جمع کردند، جلو آمدند و به اهالی سازمان ملل گفتند که آکایسو تنها دستور قتلعام صادر نکرد، دستور داد به زنان و دختران نیز تجاوز شود. فرستادگان سازمان ملل ابتدا مبهوت ماندند، آنها اصلا نمیدانستند که فقط با قتلعام سروکار ندارند و جرم گستردهی هولناک دیگری هم رخ داده است.
رسانههای محلی مبهوت سراغ این دو زن آمدند و با آنها مصاحبه کردند. وقتی مصاحبه از رادیو پخش شد، دو زن دیگر در نقطهی دیگری از کشور- سرافینا و گودالیو- نفس عمیقی کشیدند، تمام جسارت خود را جمع کردند، با رادیو تماس گرفتند و گفتند که آن دو زن راست میگویند، به آنها هم تجاوز شد و به چشم خود دیدند که به صدها زن دیگر نیز تجاوز شده است.
ادامه مطلب
https://telegra.ph/سلاح-جنگی-06-05
@FarnazSeifi
Telegraph
زنانی که «تجاوز» را «سلاح جنگی» کردند
در صد سال گذشته جهان شاهد موارد تلخ متعددی از تجاوزهای سازمانیافته به زنان در جنگها و درگیریها بوده است: از بیش از ۲۰۰ هزار زنی که در جنگ بوسنی به آنها تجاوز شد، تا نبردهای داخلی بنگلادش برای استقلال در سال ۱۹۷۱ میلادی، تا تجاوزهای سازمانیافته به زنان…
دردسرهای اولین فوتبال زنان
روز جمعه هشتمین دورهی رقابتهای جام جهانی فوتبال زنان در فرانسه شروع شد. شاید کمتر کسی بداند که فوتبال زنان هم مثل فوتبال مردان، از انگلیس شروع شد؛ در دوران طولانی سلطنت ملکه ویکتوریا در انگلیس قرن نوزدهم. در فوریه ۱۸۹۵، در روزنامهی «Daily Sketch» تصویری از زنی منتشر شد که مخاطبان را مبهوت کرد. زن، نه تنها دامن بلند و تنپوشهای بالاتنه تنگ و ناراحت رایج زنان دوران ویکتوریا را به تن نداشت، بلکه نه کلاهی به سر داشت، نه کیفی در دست و نه کفش ظریفی به پا. ظاهر او «مردانه» بود و «نفرتانگیز». روزنامه در توضیح عکس نوشت که این تصویر «دوشیزه نتی جی. هانیبال» است، یکی از اولین «فوتبالیستهای زنانه» که اولین کلاب فوتبال زنان را راهاندازی کرده است.
روزنامه با نتی جی. هانیبال گفتوگوی کوتاهی هم انجام داده بود. او گفته بود «هیچ ایرادی ندارد که زنان هم فوتبال بازی کنند.» توضیح داده بود که نزدیک به ۱ سال قبل، باشگاه فوتبال زنان را راهاندازی کرده و میخواهد ثابت کند که زنان «اسباب تزئینی» نیستند، میتوانند بدوند، به توپ ضربه زنند و صرفا «موجوداتی شکننده و ظریف» نیستند. هانیبال گفته بود آرزوی روزی را دارد که ببیند زنان انگلیس در پارلمان کشور نشستند و حق رای دارند.
حرفهای نتی هانیبال برای زمانهی خود حسابی رادیکال بود. اما عجیب آنکه مخاطبان بیشتر از اینکه دربارهی حرفهای مهم او بحث کنند، مبهوت از لباسهای او شده بودند و پشت سر لباسهای تن او پچ پچ سر دادند. در اواخر دوران ویکتوریا، جنبش تغییر لباسهای بهغایت دستوپاگیر، تنگ، چندلایه، مزاحم و ناراحت زنان مسالهی جدی و بحث روز بود. درست مثل وضعیت امروز ما، خیل «دلواپسان» و محافظهکاران هم مخالف بودند و تغییر لباس زنان را عامل فساد و تباهی و سراشیبی سقوط مملکت میدیدند و با قدرت ایستاده بودند تا دامن زنان چهار سانت کوتاه نشود، بلوزها گشاد و راحت نشود و کرستهای شکنجهآور کنار گذاشته نشود. حالا ناگهان تصویر زنی در روزنامه منتشر شد که هیچیک از عناصر لباسهای رایج و مقبول و ناراحت را بر تن نداشت. تازه شلوار هم به پا کرده بود که آن زمان برای زن کاملا تابو و ممنوع بود. فوتبال زنان، دست در دست جنبش تغییر لباسهای دستوپاگیر زنان شروع شد و از ابتدا یکی از اهدافاش همین بود که این لباسهای مزاحم را کنار بزند.
نتی هانیبال بعد از تاسیس اولین باشگاه فوتبال زنان با جان کندن تک تک اعضای باشگاه را پیدا و ترغیب کرده بود که عضو تیم فوتبال او شوند. زنانی که اغلب آنها هم کلافه و مستاصل از لباسهای دستوپاگیر زنان که انگار هر تکهاش برای این طراحی شده بود که مانع حرکت زن شود، از خیال دویدن در لباسهای راحت و گشاد و شلوار به وجد میآمدند. برای اولین بازی آنها در روزنامه آگهی دادند، در آگهی نوشته شده بود که «لیدی فلورانس دیکسی» هم که یکی از زنان اشراف و معروف روزگار بود، برای تماشای مسابقه به استادیوم میآید. همین هم بهترین تبلیغ شد و نزدیک به ۱۰هزار زن و مرد برای تماشای مسابقه و احتمال از نزدیک دیدن این بانوی اشرافی بلیت خریدند.
اعضای باشگاه فوتبال، به دو تیم با اسامی شمال و جنوب تقسیم شدند و بازی شروع شد. مردان از تماشای زنانی که شلوار به پا داشتند به قهقهه افتادند، عدهای شروع به متلک و فحاشی کردند، بعضیها لیوانهای آبجوشان را به سمت زنان فوتبالیست پرتاب کردند و آنها را «جادوگر» و «فاحشه» خطاب کردند. بازی هنوز به نیمه هم نرسیده بود که به آشوب و کتککاری و خشونت مردان علیه زنان فوتبالیست کشیده شد و برهم خورد.
فردای آن روز هم روزنامهها همدست مردان شدند و زنان فوتبالیست را «جوک خندهدار»، «زنان مردنما» و … توصیف کردند. نتی هانیبال اما عقبنشینی نکرد. تیم خود را به توری سراسری در انگلیس برد. در شهرهای کوچک و بزرگ مسابقه راه میانداختند و تلاش میکردند که این کلیشه را بشکنند که فوتبال «ورزشی برای مردان» است و «زنان توان بدنی لازم برای فوتبال را ندارند.»
ادامه مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/فوتبال-زنان-06-08
@FarnazSeifi
روز جمعه هشتمین دورهی رقابتهای جام جهانی فوتبال زنان در فرانسه شروع شد. شاید کمتر کسی بداند که فوتبال زنان هم مثل فوتبال مردان، از انگلیس شروع شد؛ در دوران طولانی سلطنت ملکه ویکتوریا در انگلیس قرن نوزدهم. در فوریه ۱۸۹۵، در روزنامهی «Daily Sketch» تصویری از زنی منتشر شد که مخاطبان را مبهوت کرد. زن، نه تنها دامن بلند و تنپوشهای بالاتنه تنگ و ناراحت رایج زنان دوران ویکتوریا را به تن نداشت، بلکه نه کلاهی به سر داشت، نه کیفی در دست و نه کفش ظریفی به پا. ظاهر او «مردانه» بود و «نفرتانگیز». روزنامه در توضیح عکس نوشت که این تصویر «دوشیزه نتی جی. هانیبال» است، یکی از اولین «فوتبالیستهای زنانه» که اولین کلاب فوتبال زنان را راهاندازی کرده است.
روزنامه با نتی جی. هانیبال گفتوگوی کوتاهی هم انجام داده بود. او گفته بود «هیچ ایرادی ندارد که زنان هم فوتبال بازی کنند.» توضیح داده بود که نزدیک به ۱ سال قبل، باشگاه فوتبال زنان را راهاندازی کرده و میخواهد ثابت کند که زنان «اسباب تزئینی» نیستند، میتوانند بدوند، به توپ ضربه زنند و صرفا «موجوداتی شکننده و ظریف» نیستند. هانیبال گفته بود آرزوی روزی را دارد که ببیند زنان انگلیس در پارلمان کشور نشستند و حق رای دارند.
حرفهای نتی هانیبال برای زمانهی خود حسابی رادیکال بود. اما عجیب آنکه مخاطبان بیشتر از اینکه دربارهی حرفهای مهم او بحث کنند، مبهوت از لباسهای او شده بودند و پشت سر لباسهای تن او پچ پچ سر دادند. در اواخر دوران ویکتوریا، جنبش تغییر لباسهای بهغایت دستوپاگیر، تنگ، چندلایه، مزاحم و ناراحت زنان مسالهی جدی و بحث روز بود. درست مثل وضعیت امروز ما، خیل «دلواپسان» و محافظهکاران هم مخالف بودند و تغییر لباس زنان را عامل فساد و تباهی و سراشیبی سقوط مملکت میدیدند و با قدرت ایستاده بودند تا دامن زنان چهار سانت کوتاه نشود، بلوزها گشاد و راحت نشود و کرستهای شکنجهآور کنار گذاشته نشود. حالا ناگهان تصویر زنی در روزنامه منتشر شد که هیچیک از عناصر لباسهای رایج و مقبول و ناراحت را بر تن نداشت. تازه شلوار هم به پا کرده بود که آن زمان برای زن کاملا تابو و ممنوع بود. فوتبال زنان، دست در دست جنبش تغییر لباسهای دستوپاگیر زنان شروع شد و از ابتدا یکی از اهدافاش همین بود که این لباسهای مزاحم را کنار بزند.
نتی هانیبال بعد از تاسیس اولین باشگاه فوتبال زنان با جان کندن تک تک اعضای باشگاه را پیدا و ترغیب کرده بود که عضو تیم فوتبال او شوند. زنانی که اغلب آنها هم کلافه و مستاصل از لباسهای دستوپاگیر زنان که انگار هر تکهاش برای این طراحی شده بود که مانع حرکت زن شود، از خیال دویدن در لباسهای راحت و گشاد و شلوار به وجد میآمدند. برای اولین بازی آنها در روزنامه آگهی دادند، در آگهی نوشته شده بود که «لیدی فلورانس دیکسی» هم که یکی از زنان اشراف و معروف روزگار بود، برای تماشای مسابقه به استادیوم میآید. همین هم بهترین تبلیغ شد و نزدیک به ۱۰هزار زن و مرد برای تماشای مسابقه و احتمال از نزدیک دیدن این بانوی اشرافی بلیت خریدند.
اعضای باشگاه فوتبال، به دو تیم با اسامی شمال و جنوب تقسیم شدند و بازی شروع شد. مردان از تماشای زنانی که شلوار به پا داشتند به قهقهه افتادند، عدهای شروع به متلک و فحاشی کردند، بعضیها لیوانهای آبجوشان را به سمت زنان فوتبالیست پرتاب کردند و آنها را «جادوگر» و «فاحشه» خطاب کردند. بازی هنوز به نیمه هم نرسیده بود که به آشوب و کتککاری و خشونت مردان علیه زنان فوتبالیست کشیده شد و برهم خورد.
فردای آن روز هم روزنامهها همدست مردان شدند و زنان فوتبالیست را «جوک خندهدار»، «زنان مردنما» و … توصیف کردند. نتی هانیبال اما عقبنشینی نکرد. تیم خود را به توری سراسری در انگلیس برد. در شهرهای کوچک و بزرگ مسابقه راه میانداختند و تلاش میکردند که این کلیشه را بشکنند که فوتبال «ورزشی برای مردان» است و «زنان توان بدنی لازم برای فوتبال را ندارند.»
ادامه مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/فوتبال-زنان-06-08
@FarnazSeifi
Telegraph
دردسرهای اولین فوتبال زنان
روز جمعه (۷ ژوئن) هشتمین دورهی رقابتهای جام جهانی فوتبال زنان در فرانسه شروع شد. شاید کمتر کسی بداند که فوتبال زنان هم مثل فوتبال مردان، از انگلیس شروع شد؛ در دوران طولانی سلطنت ملکه ویکتوریا در انگلیس قرن نوزدهم. در فوریه ۱۸۹۵، در روزنامهی «Daily Sketch»…
ماهجبین شیران، یکی از معدود زنان شورای استانی بلوچستان در پاکستان است. در یکی از آخرین روزهای ماه آوریل گذشته، ماهجبین صبح که بیدار شد تا راهی شورا شود، با دوراهی تلخی مواجه شد که بسیاری از مادران با آن مواجه میشوند: پسرک هفت ماههی او مریض بود، ماهجبین کسی را نداشت که از پسرک مریض او مراقبت کند. از سوی دیگر آن روز جلسهی مهمی در شورا بود و ماهجبین احساس تعهد میکرد که حتما در جلسه شرکت کند، نظرش را بگوید و در رایگیری حاضر باشد. مستاصل، بالاخره پسرکاش را بغل کرد و تصمیم گرفت آن روز او را با خود به جلسهی شورا ببرد.
آنچه آن روز بر ماهجبین در جلسهی شورای استانی گذشت، نمونهی تلخی از نظام مردسالار و اولویتهایی است که این نظام برای مردان در نظر میگیرد. زنان و مردان به یکسان از امکانات حمایتی بهره نمیبرند، نیازهای زنان نادیده گرفته میشوند و همراهی و همدلی با مادران جوان وجود ندارد. از همان اول جلسه همهی مردان شروع به متلک انداختن، مسخره کردن و توهین و تحقیر ماهجبین کردند. ماهجبین مستاصل رو به رئیس شورا کرد و از او خواست تا به این همه بیادبی و بیاحترامی واکنشی نشان دهد. رئیس شورا چه کرد؟ دستور داد ماهجبین جلسه را ترک کند. وقتی ماهجبیبن مقاومت کرد، رئیس شورا او را عملا به زور بیرون انداخت و گفت با بچه حق ندارد در جلسه شرکت کند. ماهجبین گفت با ناامیدی تمام ایستاد تا شاید یک نفر از اعضای شورا از او حمایت کند و حتا یک نفر هم بلند نشد تا جلوی این بیعدالتی را بگیرد.
ماهجبین که در سال ۲۰۱۸ وارد شورای استانی بلوچستان شد، از همان ماههای اول بارها با رئیس شورا حرف زده و خواسته بود اجازه دهند اتاق خالیای در ساختمان شورا را به مهدکودک کوچکی برای بچههای کارمندان شورا تبدیل کنند. او میدانست بسیاری از زنان دیگر هم که در شورا کار میکنند، بارها در موقعیت مشابه بودند. بلوچستان که از استانهای فقیر پاکستان است، مهدکودکهای بسیار اندکی دارد و اغلب این مهدکودکها هم خصوصی است و بسیار گران و در عمل بسیاری از افراد هرگز نمیتوانند از پس شهریهی آن برآیند.
ماهجبین شیران آن روز خشمگین، دلشکسته و غمگین اما مصمم، شورا را ترک کرد. از همان روز سراغ چهرههای سیاسی مهم همهی احزاب میرود، با آنها حرف میزند و سعی دارد آنها را قانع و تشویق کند که از برنامهی او حمایت کنند:«لایحهای به شورا که نه تنها شورا را موظف به تاسیس مهدکودک کوچکی برای بچههای کارکنان میکند، بلکه بودجهای تصویب شود که چندین مهدکودک دولتی در سراسر استان تاسیس شود.»
ماهجبین شیران همزمان شروع به دیدار با فعالان حقوق زن، زنان پزشک و وکیل و سیاستمدار در استان بلوچستان کرده و از همهی آنها میخواهد بچههای خود را به محل کار ببرند تا هم این تابو را بشکنند، هم دشواریهای زن و مادر بودن و اشتغال را در نبود امکانات حمایتی و همراهی جامعه پررنگ کنند و هم خواستهی تاسیس مهدکودکهای دولتی را پیش ببرند.
دوسال قبل، پارلمان پاکستان در اسلامآباد در نتیجهی سالها اعتراض و کنشگری زنان نماینده و فعالان حقوق زنان بالاخره تن داد تا مهدکودک در ساختمان پارلمان برای بچههای کارمندان تاسیس کنند. ماهجبین امیدوار است که این کنش را با موفقیت پیش ببرد، دستکم تا امروز حمایتهای از او در شبکههای اجتماعی و رسانهها، قویتر و پررنگتر از مخالفتها است.
@FarnazSeifi
آنچه آن روز بر ماهجبین در جلسهی شورای استانی گذشت، نمونهی تلخی از نظام مردسالار و اولویتهایی است که این نظام برای مردان در نظر میگیرد. زنان و مردان به یکسان از امکانات حمایتی بهره نمیبرند، نیازهای زنان نادیده گرفته میشوند و همراهی و همدلی با مادران جوان وجود ندارد. از همان اول جلسه همهی مردان شروع به متلک انداختن، مسخره کردن و توهین و تحقیر ماهجبین کردند. ماهجبین مستاصل رو به رئیس شورا کرد و از او خواست تا به این همه بیادبی و بیاحترامی واکنشی نشان دهد. رئیس شورا چه کرد؟ دستور داد ماهجبین جلسه را ترک کند. وقتی ماهجبیبن مقاومت کرد، رئیس شورا او را عملا به زور بیرون انداخت و گفت با بچه حق ندارد در جلسه شرکت کند. ماهجبین گفت با ناامیدی تمام ایستاد تا شاید یک نفر از اعضای شورا از او حمایت کند و حتا یک نفر هم بلند نشد تا جلوی این بیعدالتی را بگیرد.
ماهجبین که در سال ۲۰۱۸ وارد شورای استانی بلوچستان شد، از همان ماههای اول بارها با رئیس شورا حرف زده و خواسته بود اجازه دهند اتاق خالیای در ساختمان شورا را به مهدکودک کوچکی برای بچههای کارمندان شورا تبدیل کنند. او میدانست بسیاری از زنان دیگر هم که در شورا کار میکنند، بارها در موقعیت مشابه بودند. بلوچستان که از استانهای فقیر پاکستان است، مهدکودکهای بسیار اندکی دارد و اغلب این مهدکودکها هم خصوصی است و بسیار گران و در عمل بسیاری از افراد هرگز نمیتوانند از پس شهریهی آن برآیند.
ماهجبین شیران آن روز خشمگین، دلشکسته و غمگین اما مصمم، شورا را ترک کرد. از همان روز سراغ چهرههای سیاسی مهم همهی احزاب میرود، با آنها حرف میزند و سعی دارد آنها را قانع و تشویق کند که از برنامهی او حمایت کنند:«لایحهای به شورا که نه تنها شورا را موظف به تاسیس مهدکودک کوچکی برای بچههای کارکنان میکند، بلکه بودجهای تصویب شود که چندین مهدکودک دولتی در سراسر استان تاسیس شود.»
ماهجبین شیران همزمان شروع به دیدار با فعالان حقوق زن، زنان پزشک و وکیل و سیاستمدار در استان بلوچستان کرده و از همهی آنها میخواهد بچههای خود را به محل کار ببرند تا هم این تابو را بشکنند، هم دشواریهای زن و مادر بودن و اشتغال را در نبود امکانات حمایتی و همراهی جامعه پررنگ کنند و هم خواستهی تاسیس مهدکودکهای دولتی را پیش ببرند.
دوسال قبل، پارلمان پاکستان در اسلامآباد در نتیجهی سالها اعتراض و کنشگری زنان نماینده و فعالان حقوق زنان بالاخره تن داد تا مهدکودک در ساختمان پارلمان برای بچههای کارمندان تاسیس کنند. ماهجبین امیدوار است که این کنش را با موفقیت پیش ببرد، دستکم تا امروز حمایتهای از او در شبکههای اجتماعی و رسانهها، قویتر و پررنگتر از مخالفتها است.
@FarnazSeifi
خاطرات و سفرنامههای اندکی از زنان دوران قاجار باقی مانده است. یکی از این آثار به قلم عالیه خانم شیرازی است که در بازگشت از سفر حج، به واسطهی آشنایی در تهران، پایش به حرم ناصرالدینشاه باز میشود و به زنان حرم خیاطی و پشمریسی یاد میدهد. توصیف عالیه از اولین مواجههی او با ناصرالدینشاه بسیار جالب است:
عالیه خانم مینویسد که یکی از زنان شاه دست او را میگیرد و میبرد تا به شاه معرفی کند. به شاه میگوید این خانم از مکه آمده است. ناصرالدینشاه جلو میآید، عینکاش را برمیدارد، به صورت عالیهخانم زل میزند و میپرسد «آیا من مقبولم؟» عالیه مینویسد که خجالتزده صورتش را پایین میاندازد. ناصرالدینشاه میگوید نه به من نگاه کن. عالیه جواب میدهد که بله، ماشالله خیلی خوب و مقبول هستید. ناصرالدینشاه عقب میرود و میگوید که نه راستش را نمیگویی و من هیچ مقبولیتی ندارم و اتاق را ترک میکند.
به عقیدهی سفانه محقق نیشابوری، وقتی این نوشتهی عالیه را کنار دیگر توصیفهایش درباره رفتارهای رایج شاه و حرمسرا میگذاریم، تصویری از فردی دچار کمبود اعتمادبهنفس و محتاج توجهی زنان از ناصرالدینشاه برای ما شکل میگیرد.
سفانه مدرس مطالعات زنان و فرهنگهای اسلامی در دانشگاه کلگری، و پژوهشگر دورهی دکترای ادبیات تطبیقی در دانشگاه آلبرتا کانادا است. او پژوهش دکترای خود را با تمرکز بر خاطرات و سفرنامههای زنان دوران قاجار انجام داده است. با او دربارهی چگونگی مقاومتهای روزمرهی زنان قاجار، تفاوتهای خاطرهنویسی و شیوههای انتقاد آنها با مردان همدورهی خود و تأثیر خردهمقاومتهای این زنان گفتگو کردم. حوصله کردید در لینک زیر بخوانید:
https://bit.ly/2IhlvtJ
@FarnazSeifi
عالیه خانم مینویسد که یکی از زنان شاه دست او را میگیرد و میبرد تا به شاه معرفی کند. به شاه میگوید این خانم از مکه آمده است. ناصرالدینشاه جلو میآید، عینکاش را برمیدارد، به صورت عالیهخانم زل میزند و میپرسد «آیا من مقبولم؟» عالیه مینویسد که خجالتزده صورتش را پایین میاندازد. ناصرالدینشاه میگوید نه به من نگاه کن. عالیه جواب میدهد که بله، ماشالله خیلی خوب و مقبول هستید. ناصرالدینشاه عقب میرود و میگوید که نه راستش را نمیگویی و من هیچ مقبولیتی ندارم و اتاق را ترک میکند.
به عقیدهی سفانه محقق نیشابوری، وقتی این نوشتهی عالیه را کنار دیگر توصیفهایش درباره رفتارهای رایج شاه و حرمسرا میگذاریم، تصویری از فردی دچار کمبود اعتمادبهنفس و محتاج توجهی زنان از ناصرالدینشاه برای ما شکل میگیرد.
سفانه مدرس مطالعات زنان و فرهنگهای اسلامی در دانشگاه کلگری، و پژوهشگر دورهی دکترای ادبیات تطبیقی در دانشگاه آلبرتا کانادا است. او پژوهش دکترای خود را با تمرکز بر خاطرات و سفرنامههای زنان دوران قاجار انجام داده است. با او دربارهی چگونگی مقاومتهای روزمرهی زنان قاجار، تفاوتهای خاطرهنویسی و شیوههای انتقاد آنها با مردان همدورهی خود و تأثیر خردهمقاومتهای این زنان گفتگو کردم. حوصله کردید در لینک زیر بخوانید:
https://bit.ly/2IhlvtJ
@FarnazSeifi
Telegraph
نوشتن به مثابهی مقاومت در نوشتههای زنان قاجار
سفانه محقق نیشابوری مدرس مطالعات زنان و فرهنگهای اسلامی در دانشگاه کلگری، و پژوهشگر دورهی دکترای ادبیات تطبیقی در دانشگاه آلبرتا کانادا است. او پژوهش دکترای خود را با تمرکز بر ۵ سفرنامهی باقیمانده از زنان دوران قاجار انجام داده است: «سفرنامهی حج دختر…
اعتصاب فمینیستی در سوئیس
جمعه ۱۴ ژوئن هزاران زن سوئیسی در شهرهای مختلف این کشور به خیابانها آمدند تا علیه جنسیتزدگی روزمره و نابرابری دستمزد زن و مرد در این کشور اعتراض کنند. کشوری که در ظاهر «مهد آرامش و پیشرفت» است.
زنها در این تظاهرات گسترده، هر یک تکه لباس یا پارچه و کلاهی بنفش همراه داشتند. بنفش که به شکل تاریخی، رنگ جنبش فمینیسم است. بعضی از آنها سوت به گردن انداخته و سوت میزدند. عدهای با قابلمه و ماهیتابه و ملاقه آشپزی آمده و ملاقهها را بر قابلمه کوبیده و سروصدا به راه انداختند. شعار محوری آنها یک چیز بود:«یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان، با نیمی از جمعیت خود رفتار نابرابر و تبعیضآمیز دارد.»
در جدول بررسی نابرابری میان زن و مرد، سوئیس در مقایسه با همسایگان اروپایی خود اغلب وضعیت بدی دارد و در رتبههای بهمراتب پایینتری قرار میگیرد. اصلا یکی از شگفتیهای این کشور ثروتمند و نماد صلح و پیشرفت همین است که زنان این کشور تا سال ۱۹۷۱ حق رای نداشتند! زنان تا سال ۱۹۸۵ میلادی اجازهی باز کردن حساب بانکی نداشتند و در سال ۱۹۸۱ بود که بالاخره قانون اساسی این کشور تغییر کرد و در قانون اساسی ذکر شد که زن و مرد با یکدیگر برابرند. هنوز هم بنا به آمار رسمی زنان به طور متوسط برای کار برابر با مردان ۱۸٪ کمتر درآمد دارند، این نابرابری در بخش خصوصی به ۲۰٪ میرسد.
نتایج تحقیقی در سال ۲۰۱۳ نشان داد که دو سوم مجموع کار خانه را زنان سوئیس انجام میدهند و فقط در ۵٪ موارد مردان سهم بیشتری از کار خانه را در این کشور عهدهدارند. «یونیسف» در گزارشی سوئیس را یکی از بدترین کشورهای اروپا از نظر مرخصی زایمان، حمایت از مادر و خدمات اجتماعی برای کودک معرفی کرد. سوئیس در سال ۲۰۰۵ بالاخره حق مرخصی زایمان را به رسمیت شناخت و قانونی کرد، اما کماکان این حق را برای پدر به رسمیت نمیشناسد. زنان سوئیس میگویند جنسیتزدگی در ادبیات و گفتار روزمره بسیار رایج است و در بسیاری از محیطهای کاری حرفهای سکسیستی زده میشود و در عمل هیچ تنبیه جدیای به دنبال ندارد. از سوی دیگر گزارش «عفو بینالملل» نشان میدهد که ۵۹٪ زنان سوئیس تجربهی خشونت خانگی را دارند.
زنان سوئیس خسته از این نابرابری و جنسیتزدگی وضعیت کشورشان در سال ۲۰۱۹ را «اسباب شرم» توصیف میکنند. برای این تظاهرات سراسری، گروهها و انجمنهای زنان نزدیک به ۱ سال در حال برنامهریزی و هماهنگی بودند. زنان تظاهرات در همهی شهرها را راس ساعت ۳:۲۴ دقیقه بعدازظهر شروع کردند. این ساعت،تخمین زمانی است که با توجه به نابرابری دستمزد، باید زنان دست از کار بکشند. دستمزد فعلی زنان، فقط برای کار تا این ساعت منصفانه است و ساعات بعد در عمل اضافهکاری بدون مزد و مواجب محسوب میشود.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/سوئیس-06-22
@FarnazSeifi
جمعه ۱۴ ژوئن هزاران زن سوئیسی در شهرهای مختلف این کشور به خیابانها آمدند تا علیه جنسیتزدگی روزمره و نابرابری دستمزد زن و مرد در این کشور اعتراض کنند. کشوری که در ظاهر «مهد آرامش و پیشرفت» است.
زنها در این تظاهرات گسترده، هر یک تکه لباس یا پارچه و کلاهی بنفش همراه داشتند. بنفش که به شکل تاریخی، رنگ جنبش فمینیسم است. بعضی از آنها سوت به گردن انداخته و سوت میزدند. عدهای با قابلمه و ماهیتابه و ملاقه آشپزی آمده و ملاقهها را بر قابلمه کوبیده و سروصدا به راه انداختند. شعار محوری آنها یک چیز بود:«یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان، با نیمی از جمعیت خود رفتار نابرابر و تبعیضآمیز دارد.»
در جدول بررسی نابرابری میان زن و مرد، سوئیس در مقایسه با همسایگان اروپایی خود اغلب وضعیت بدی دارد و در رتبههای بهمراتب پایینتری قرار میگیرد. اصلا یکی از شگفتیهای این کشور ثروتمند و نماد صلح و پیشرفت همین است که زنان این کشور تا سال ۱۹۷۱ حق رای نداشتند! زنان تا سال ۱۹۸۵ میلادی اجازهی باز کردن حساب بانکی نداشتند و در سال ۱۹۸۱ بود که بالاخره قانون اساسی این کشور تغییر کرد و در قانون اساسی ذکر شد که زن و مرد با یکدیگر برابرند. هنوز هم بنا به آمار رسمی زنان به طور متوسط برای کار برابر با مردان ۱۸٪ کمتر درآمد دارند، این نابرابری در بخش خصوصی به ۲۰٪ میرسد.
نتایج تحقیقی در سال ۲۰۱۳ نشان داد که دو سوم مجموع کار خانه را زنان سوئیس انجام میدهند و فقط در ۵٪ موارد مردان سهم بیشتری از کار خانه را در این کشور عهدهدارند. «یونیسف» در گزارشی سوئیس را یکی از بدترین کشورهای اروپا از نظر مرخصی زایمان، حمایت از مادر و خدمات اجتماعی برای کودک معرفی کرد. سوئیس در سال ۲۰۰۵ بالاخره حق مرخصی زایمان را به رسمیت شناخت و قانونی کرد، اما کماکان این حق را برای پدر به رسمیت نمیشناسد. زنان سوئیس میگویند جنسیتزدگی در ادبیات و گفتار روزمره بسیار رایج است و در بسیاری از محیطهای کاری حرفهای سکسیستی زده میشود و در عمل هیچ تنبیه جدیای به دنبال ندارد. از سوی دیگر گزارش «عفو بینالملل» نشان میدهد که ۵۹٪ زنان سوئیس تجربهی خشونت خانگی را دارند.
زنان سوئیس خسته از این نابرابری و جنسیتزدگی وضعیت کشورشان در سال ۲۰۱۹ را «اسباب شرم» توصیف میکنند. برای این تظاهرات سراسری، گروهها و انجمنهای زنان نزدیک به ۱ سال در حال برنامهریزی و هماهنگی بودند. زنان تظاهرات در همهی شهرها را راس ساعت ۳:۲۴ دقیقه بعدازظهر شروع کردند. این ساعت،تخمین زمانی است که با توجه به نابرابری دستمزد، باید زنان دست از کار بکشند. دستمزد فعلی زنان، فقط برای کار تا این ساعت منصفانه است و ساعات بعد در عمل اضافهکاری بدون مزد و مواجب محسوب میشود.
ادامه مطلب:
https://telegra.ph/سوئیس-06-22
@FarnazSeifi
Telegraph
اعتصاب فمینیستی در سوئیس
جمعه ۱۴ ژوئن هزاران زن سوئیسی در شهرهای مختلف این کشور به خیابانها آمدند تا علیه جنسیتزدگی روزمره و نابرابری دستمزد زن و مرد در این کشور اعتراض کنند. کشوری که در ظاهر «مهد آرامش و پیشرفت» است. زنها در این تظاهرات گسترده، هر یک تکه لباس یا پارچه و کلاهی…
خانه: خطرناکترین جای جهان برای زنان
سازمان ملل متحد گزارش «پیشرفت زنان جهان در دورهی زمانی ۲۰۱۹-۲۰۲۰» را منتشر کرد. سند جهانی، مهم و معتبری که چشماندازی کلی و تا حدی جزئی از وضعیت زنان در چهار گوشهی جهان را در اختیار میگذارد. محور گزارش تازه، نقش زنان در خانواده و تهدیدها و فرصتهایی است که در چهاردیواری خانه با آن مواجهاند. خانه که همانقدر که میتواند مامن و پناهگاه زنان باشد، میتواند خطرناکترین جای جهان برای آنها باشد و جسم و روان و شان انسانی آنها را هدف گیرد یا به قول گزارش «زنان را شکوفا کند یا بشکند.» خلاصهای از بعضی مهمترین نکات و یافتههای این گزارش را در زیر مرور کردم:
🔸یافتههای این گزارش نشان میدهد که در مجموع سهم زنان از مایملک در خانواده و درآمد بیشتر شده است. این موضوع «امنیت زنان» در چهار دیواری خانه را افزایش داده است. با اینحال حتا در کشورهای توسعهیافته هم کماکان زنانی که با مردی زیر یک سقف زندگی میکنند، مبلغ کمتری از مجموع هزینههای خانه را متقبل میشوند و سهم زنان از مایملک کماکان از مردان کمتر است.
🔸گزارش تاکید میکند که کماکان در سراسر جهان با معضلی به اسم «مجازات مادر شدن» مواجهایم. زنان بعد از مادر شدن، درآمد از دست داده یا میزان دستمزدشان کاهش پیدا میکند، فرصتهای شغلی برای آنها کاهش پیدا میکند و بیشتر از سایر همکاران در معرض خطر از دست دادن کار قرار میگیرند. در این میان، زنانی که مادر دستتنها هستند و بهتنهایی و با یک درآمد بچههای خود را بزرگ میکنند، بسیار بیشتر در معرض آسیباند.
🔸سازمان ملل میگوید با اینکه در مجموع دسترسی زنان به منابع اقتصادی در همهجای جهان بیشتر شده و پیشرفت داشته، کماکان نگهداری از فرزندان و ادارهی امور خانه بهشدت «زنانه» باقی مانده است. گزارش تاکید میکند که بهویژه در کشورهای درحال توسعه، خدمات اجتماعی برای کودکان مثل مهدکودک رایگان وجود ندارد و نگهداری از کودکان وظیفهی زنان و دختران در خانه شده و امکان حضور آنها در جامعه را محدود کرده است.
🔸این وضعیت حتا در شرایطی که زن برای کسب درآمد برای خانواده تن به مهاجرت میدهد، برقرار است. یک یافته تلخ این گزارش همین است که حتا وقتی زنی به شهر یا کشور دیگری مهاجرت میکند تا کار کرده و درآمدی برای خانواده کسب کند، مرد که در خانه مانده سهم بیشتری در نگهداری از فرزندان و امور خانواده برعهده نمیگیرد و مراقبت از فرزندان اغلب بر دوش دختر بزرگ خانه یا دیگر زنان خانواده( مادربزرگ/خواهر مرد و …) میافتد.
🔸گزارش با تاسف اعلام میکند که بهرغم دهههای فعالیت فمینیستها، تغییر قوانین خانواده در کشورها و آموزش، کماکان آمار خشونت علیه زنان در خانه بسیار بالاست و چهاردیواری خانه هنوز یکی از ناامنترین نقاط برای زنان و دختران است.
🔸در مجموع سن ازدواج در تمام مناطق جهان بالا رفته و این یکی از عواملی است که به زنان این امکان را داده که بتوانند تحصیلات بهتری داشته باشند یا وارد بازار کار شوند. زندگی زیر یک سقف بدون ازدواج رسمی، در جهان رو به افزایش است، نرخ طلاق در تمام جهان افزایش داشته و یک اثر مثبت این موضوع اینجاست که در نتیجه امکان بیشتر طلاق، نرخ خودکشی زنان کاهش داشته است. با اینحال افزایش طلاق، زنان را از نقطهنظر اقتصادی آسیبپذیرتر کرده و زنان بعد از طلاق اغلب سهم بیشتری از امکانات اقتصادی و مالکیت بر اموال غیرمنقول را از دست میدهند.
🔸در سراسر جهان نرخ زادوولد رو به کاهش است و بررسیها نشان میدهد که به طور کلی زنان سهم بیشتری در تصمیم برای زادوولد، تعداد فرزندان و زمان بارداری کسب کردند. با اینحال گزارش همزمان نشان میدهد که در برخی مناطق زنان و مردان ناچارند فرزند کمتری داشته باشند چون شرایط اقتصادی نامناسب به آنها اجازه نمیدهد آن تعداد بچهای را به دنیا بیاورند که دوست دارند.
گزارش حدودا ۳۰۰ صفحهای را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://bit.ly/2Y9agsC
@FarnazSeifi
سازمان ملل متحد گزارش «پیشرفت زنان جهان در دورهی زمانی ۲۰۱۹-۲۰۲۰» را منتشر کرد. سند جهانی، مهم و معتبری که چشماندازی کلی و تا حدی جزئی از وضعیت زنان در چهار گوشهی جهان را در اختیار میگذارد. محور گزارش تازه، نقش زنان در خانواده و تهدیدها و فرصتهایی است که در چهاردیواری خانه با آن مواجهاند. خانه که همانقدر که میتواند مامن و پناهگاه زنان باشد، میتواند خطرناکترین جای جهان برای آنها باشد و جسم و روان و شان انسانی آنها را هدف گیرد یا به قول گزارش «زنان را شکوفا کند یا بشکند.» خلاصهای از بعضی مهمترین نکات و یافتههای این گزارش را در زیر مرور کردم:
🔸یافتههای این گزارش نشان میدهد که در مجموع سهم زنان از مایملک در خانواده و درآمد بیشتر شده است. این موضوع «امنیت زنان» در چهار دیواری خانه را افزایش داده است. با اینحال حتا در کشورهای توسعهیافته هم کماکان زنانی که با مردی زیر یک سقف زندگی میکنند، مبلغ کمتری از مجموع هزینههای خانه را متقبل میشوند و سهم زنان از مایملک کماکان از مردان کمتر است.
🔸گزارش تاکید میکند که کماکان در سراسر جهان با معضلی به اسم «مجازات مادر شدن» مواجهایم. زنان بعد از مادر شدن، درآمد از دست داده یا میزان دستمزدشان کاهش پیدا میکند، فرصتهای شغلی برای آنها کاهش پیدا میکند و بیشتر از سایر همکاران در معرض خطر از دست دادن کار قرار میگیرند. در این میان، زنانی که مادر دستتنها هستند و بهتنهایی و با یک درآمد بچههای خود را بزرگ میکنند، بسیار بیشتر در معرض آسیباند.
🔸سازمان ملل میگوید با اینکه در مجموع دسترسی زنان به منابع اقتصادی در همهجای جهان بیشتر شده و پیشرفت داشته، کماکان نگهداری از فرزندان و ادارهی امور خانه بهشدت «زنانه» باقی مانده است. گزارش تاکید میکند که بهویژه در کشورهای درحال توسعه، خدمات اجتماعی برای کودکان مثل مهدکودک رایگان وجود ندارد و نگهداری از کودکان وظیفهی زنان و دختران در خانه شده و امکان حضور آنها در جامعه را محدود کرده است.
🔸این وضعیت حتا در شرایطی که زن برای کسب درآمد برای خانواده تن به مهاجرت میدهد، برقرار است. یک یافته تلخ این گزارش همین است که حتا وقتی زنی به شهر یا کشور دیگری مهاجرت میکند تا کار کرده و درآمدی برای خانواده کسب کند، مرد که در خانه مانده سهم بیشتری در نگهداری از فرزندان و امور خانواده برعهده نمیگیرد و مراقبت از فرزندان اغلب بر دوش دختر بزرگ خانه یا دیگر زنان خانواده( مادربزرگ/خواهر مرد و …) میافتد.
🔸گزارش با تاسف اعلام میکند که بهرغم دهههای فعالیت فمینیستها، تغییر قوانین خانواده در کشورها و آموزش، کماکان آمار خشونت علیه زنان در خانه بسیار بالاست و چهاردیواری خانه هنوز یکی از ناامنترین نقاط برای زنان و دختران است.
🔸در مجموع سن ازدواج در تمام مناطق جهان بالا رفته و این یکی از عواملی است که به زنان این امکان را داده که بتوانند تحصیلات بهتری داشته باشند یا وارد بازار کار شوند. زندگی زیر یک سقف بدون ازدواج رسمی، در جهان رو به افزایش است، نرخ طلاق در تمام جهان افزایش داشته و یک اثر مثبت این موضوع اینجاست که در نتیجه امکان بیشتر طلاق، نرخ خودکشی زنان کاهش داشته است. با اینحال افزایش طلاق، زنان را از نقطهنظر اقتصادی آسیبپذیرتر کرده و زنان بعد از طلاق اغلب سهم بیشتری از امکانات اقتصادی و مالکیت بر اموال غیرمنقول را از دست میدهند.
🔸در سراسر جهان نرخ زادوولد رو به کاهش است و بررسیها نشان میدهد که به طور کلی زنان سهم بیشتری در تصمیم برای زادوولد، تعداد فرزندان و زمان بارداری کسب کردند. با اینحال گزارش همزمان نشان میدهد که در برخی مناطق زنان و مردان ناچارند فرزند کمتری داشته باشند چون شرایط اقتصادی نامناسب به آنها اجازه نمیدهد آن تعداد بچهای را به دنیا بیاورند که دوست دارند.
گزارش حدودا ۳۰۰ صفحهای را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://bit.ly/2Y9agsC
@FarnazSeifi
UN Women – Headquarters
Progress of the world’s women
“Progress of the world’s women” is UN Women’s periodic investigation of progress made towards a world where women, girls, and gender-diverse people live free from inequality, poverty, and violence. Provocative and insightful, this series is the product of…
بافتن و دوختن: پنبه کردن درد و رنج
🧶 مدتها بود میخواستم این مطلب را بنویسم که دغدغهی ذهنی سالیان است: سنت و عادت دیرینهی بافتن، دوختن، سوزندوزی و قلاببافی زنان جهان که راه مقاومت است و کنشگری، دمی فراغت و آرامش و مرهم هزار درد است،شیوهی روایت ظلم و ستم است و مشارکت سیاسی و اجتماعی. از زنان مستعمرههای بریتانیا گرفته که وقتی مالیاتها افزایش پیدا کرد، در میدانها جمع شده و مسابقهی دوکریسی گذاشتند و تحریم پارچه و نخ بریتانیایی تا زنان مدافع انقلاب فرانسه که برای مردان آزادیخواه «کلاه فریژی» درست میکردند و خود در همبستگی از این کلاهها بر سر میگذاشتند. از هنر زیبای «آرپیلراس» زنان شیلی در دیکتاتوری پینوشه تا «پوسی هت» زنان آمریکا در اعتراض علیه دونالد ترامپ و زنستیزی.
🧶خیلی قبل از اینکه روانشناسی به دنبال تحقیق برود که چرا «حرکات تکرارشونده» خاصیت آرامشبخش دارند، زنان جهان فهمیده بودند که در تکرار کوک زدن، گره انداختن و حرکت سوزن روی پارچه، آب روی آتش خشم و درد و استیصال و نگرانی آنهاست و «لحظهای از آن خود.»
🧶فمینیسم موج دوم با بیانصافی این سنت و عادت دیرینهی زنان جهان را به تمسخر و تحقیر گرفت. ارزش و اهمیت مقاومت فردی و جمعی پشت آن را ندید و این را هم به «کار خانگی بیارزش دیگری» تقلیل داد. رویهی غلطی که بسیاری از زنانی را که میتوانستند متحد بالقوهی جنبش فمینیسم باشند، پس زد. با شروع موج سوم فمینیسم بود که فمینیستها بار دیگر ارزش و اهمیت معنای نهفتهی این سنت خانگی زنان را ارج نهادند و این روزها این سنت دیرینهی زنان به نماد مقاومت علیه «تولید انبوه، علیه سریدوزی صنایعی که اغلب کاملاً مردانه است و به دست مردان اداره میشود، علیه ماشین بهرهکشی انبوه از کارگران» هم تبدیل شده است.
🧶مطلب زیر را به یاد زن نازنینی در خانوادهمان نوشتم که شوهر او را آزار میداد، خشونت میکرد و تحقیر، سر او هوو آورد، شان انسانی او را به هیچ میگرفت... زنی که سالها پشت چرخخیاطی «سینگر»، مجلههای «بوردا» و میل بافتنی و کاموا پناه گرفت و درد و رنج و خشم و استیصال خود را دوخت و بافت ... زنی که خیلی زود «دقمرگ» شد... و به یاد تمام زنان و دختران هزاران سال تاریخ که قهرمانهای فردی و جمعی زندگی و جامعهی خود بودند و با دوختن و بافتن، درد و رنج را پنبه کردند و تاب آوردند.
@FarnazSeifi
🧶 مدتها بود میخواستم این مطلب را بنویسم که دغدغهی ذهنی سالیان است: سنت و عادت دیرینهی بافتن، دوختن، سوزندوزی و قلاببافی زنان جهان که راه مقاومت است و کنشگری، دمی فراغت و آرامش و مرهم هزار درد است،شیوهی روایت ظلم و ستم است و مشارکت سیاسی و اجتماعی. از زنان مستعمرههای بریتانیا گرفته که وقتی مالیاتها افزایش پیدا کرد، در میدانها جمع شده و مسابقهی دوکریسی گذاشتند و تحریم پارچه و نخ بریتانیایی تا زنان مدافع انقلاب فرانسه که برای مردان آزادیخواه «کلاه فریژی» درست میکردند و خود در همبستگی از این کلاهها بر سر میگذاشتند. از هنر زیبای «آرپیلراس» زنان شیلی در دیکتاتوری پینوشه تا «پوسی هت» زنان آمریکا در اعتراض علیه دونالد ترامپ و زنستیزی.
🧶خیلی قبل از اینکه روانشناسی به دنبال تحقیق برود که چرا «حرکات تکرارشونده» خاصیت آرامشبخش دارند، زنان جهان فهمیده بودند که در تکرار کوک زدن، گره انداختن و حرکت سوزن روی پارچه، آب روی آتش خشم و درد و استیصال و نگرانی آنهاست و «لحظهای از آن خود.»
🧶فمینیسم موج دوم با بیانصافی این سنت و عادت دیرینهی زنان جهان را به تمسخر و تحقیر گرفت. ارزش و اهمیت مقاومت فردی و جمعی پشت آن را ندید و این را هم به «کار خانگی بیارزش دیگری» تقلیل داد. رویهی غلطی که بسیاری از زنانی را که میتوانستند متحد بالقوهی جنبش فمینیسم باشند، پس زد. با شروع موج سوم فمینیسم بود که فمینیستها بار دیگر ارزش و اهمیت معنای نهفتهی این سنت خانگی زنان را ارج نهادند و این روزها این سنت دیرینهی زنان به نماد مقاومت علیه «تولید انبوه، علیه سریدوزی صنایعی که اغلب کاملاً مردانه است و به دست مردان اداره میشود، علیه ماشین بهرهکشی انبوه از کارگران» هم تبدیل شده است.
🧶مطلب زیر را به یاد زن نازنینی در خانوادهمان نوشتم که شوهر او را آزار میداد، خشونت میکرد و تحقیر، سر او هوو آورد، شان انسانی او را به هیچ میگرفت... زنی که سالها پشت چرخخیاطی «سینگر»، مجلههای «بوردا» و میل بافتنی و کاموا پناه گرفت و درد و رنج و خشم و استیصال خود را دوخت و بافت ... زنی که خیلی زود «دقمرگ» شد... و به یاد تمام زنان و دختران هزاران سال تاریخ که قهرمانهای فردی و جمعی زندگی و جامعهی خود بودند و با دوختن و بافتن، درد و رنج را پنبه کردند و تاب آوردند.
@FarnazSeifi
Telegraph
بافتن و دوختن: پنبه کردن درد و رنج
در خانوادهی ما هم مثل بیشتر خانوادههای دیگر، مردی بود که همسرش را آزار میداد، خشونت میکرد و تحقیر و به او دروغ میگفت. مردی که دستآخر روزی همسر دومی گرفت که همسنوسال دختر بزرگاش بود و رنج و درد همسر اول را هزار برابر کرد. زنی که تمام سالهای خشونت…
راهاندازی بیش از هزار دادگاه خشونت خانگی در پاکستان
پاکستان در اقدامی کمنظیر اعلام کرد که بیش از هزار دادگاه ویژه برای رسیدگی به جرایم خشونت خانگی راه خواهد انداخت. آصف سعید خان کهوسه، رئیس قوهی قضائیه پاکستان با اعلام این خبر گفت که این دادگاهها فضای امنی را ایجاد خواهند کرد تا افرادی که از خشونت و آزار خانگی آسیب دیدند، بتوانند با خیال آسوده و بینگرانی حرف بزنند و شهادت دهند. قرار است در هر منطقهی قضائی در سراسر پاکستان، دستکم یک دادگاه ویژه برای رسیدگی به جرایم خشونت خانگی تاسیس شود.
رئیس قوهی قضائیه پاکستان ابراز امیدواری کرد که تاسیس این دادگاهها، کمک کند تا موارد بیشتری از آزار و خشونت خانگی گزارش شود. در پاکستان، خشونت و آزار خانگی بسیار گسترده است و خود مقامات قضائی این کشور بارها گفتند که اکثر موارد هرگز گزارش نشده و در نتیجه هیچ بررسی و پیگیری هم صورت نمیگیرد.
قرار است این دادگاهها غیرعلنی باشد، موارد شهادت آزاردیدگان را خصوصی و بهدور از حضور متهم و افراد دیگر بشنوند، زنان قاضی بیشتری استخدام و برای این دادگاه آموزش ببینند. اولین دادگاه آزمایشی در سال ۲۰۱۷ در ایالت پنجاب راه افتاد و مقامات قضائی پاکستان میگویند تجربهی این دادگاه، موفق بود و آنها را مجاب کرد که دادگاههای خشونت خانگی بیشتری را تاسیس کنند.
فعالان حقوق زنان و حقوق بشر در پاکستان هم این گفته را تایید میکنند و میگویند این دادگاه، واقعا مجال تازه و فضای امنی برای خشونتدیدگان بود که جلو بیایند و با هراس کمتری شهادت بدهند که چه بر آنها گذشت. دستگاه قضائی پاکستان در اقدامی تحسینبرانگیز، برای راهاندازی این دادگاه، شیوههای سوال و جواب از شاکیان و ایجاد فضای امن، از تجربهی فعالان حقوق زن در این کشور بهره برد. بعضی از فعالان زن کشور را دعوت و با آنها بارها جلسه گذاشت و از دانش و سالها تجربهی آنها برای تدوین شیوهی ادارهی دادگاه استفاده کرد.
«کمیسیون حقوق بشر پاکستان» که نهاد دیدهبانی مستقلی در این کشور است، در گزارش سال ۲۰۱۸ اعلام کرد که ۸۴۵ مورد خشونت خانگی را ثبت کردند. این نهاد هم تاکید کرد که این رقم، بسیار کمتر از آمار واقعی خشونت خانگی است و بسیاری از موارد هرگز از چهاردیواری خانه بیرون نیامده و جایی اعلام نمیشود. این بیاطلاعی از آمار واقعی خشونت در مناطق روستایی و شهرهای کوچک سر به فلک میزند و هیچ دادهی رسمی هم در میان نیست.
پاکستان در گزارش سال ۲۰۱۸ «تامسون رویترز» به عنوان ششمین کشور خطرناک دنیا برای زنان شناخته شد. پاکستان امیدوار است تاسیس این دادگاه باعث شود که موارد بیشتری از موارد خشونت خانگی گزارش و پیگیری شود و همزمان مجازات عاملان خشونت، هزینهی خشونت خانگی را افزایش داده و از موارد خشونت کاسته شود.
@FarnazSeifi
پاکستان در اقدامی کمنظیر اعلام کرد که بیش از هزار دادگاه ویژه برای رسیدگی به جرایم خشونت خانگی راه خواهد انداخت. آصف سعید خان کهوسه، رئیس قوهی قضائیه پاکستان با اعلام این خبر گفت که این دادگاهها فضای امنی را ایجاد خواهند کرد تا افرادی که از خشونت و آزار خانگی آسیب دیدند، بتوانند با خیال آسوده و بینگرانی حرف بزنند و شهادت دهند. قرار است در هر منطقهی قضائی در سراسر پاکستان، دستکم یک دادگاه ویژه برای رسیدگی به جرایم خشونت خانگی تاسیس شود.
رئیس قوهی قضائیه پاکستان ابراز امیدواری کرد که تاسیس این دادگاهها، کمک کند تا موارد بیشتری از آزار و خشونت خانگی گزارش شود. در پاکستان، خشونت و آزار خانگی بسیار گسترده است و خود مقامات قضائی این کشور بارها گفتند که اکثر موارد هرگز گزارش نشده و در نتیجه هیچ بررسی و پیگیری هم صورت نمیگیرد.
قرار است این دادگاهها غیرعلنی باشد، موارد شهادت آزاردیدگان را خصوصی و بهدور از حضور متهم و افراد دیگر بشنوند، زنان قاضی بیشتری استخدام و برای این دادگاه آموزش ببینند. اولین دادگاه آزمایشی در سال ۲۰۱۷ در ایالت پنجاب راه افتاد و مقامات قضائی پاکستان میگویند تجربهی این دادگاه، موفق بود و آنها را مجاب کرد که دادگاههای خشونت خانگی بیشتری را تاسیس کنند.
فعالان حقوق زنان و حقوق بشر در پاکستان هم این گفته را تایید میکنند و میگویند این دادگاه، واقعا مجال تازه و فضای امنی برای خشونتدیدگان بود که جلو بیایند و با هراس کمتری شهادت بدهند که چه بر آنها گذشت. دستگاه قضائی پاکستان در اقدامی تحسینبرانگیز، برای راهاندازی این دادگاه، شیوههای سوال و جواب از شاکیان و ایجاد فضای امن، از تجربهی فعالان حقوق زن در این کشور بهره برد. بعضی از فعالان زن کشور را دعوت و با آنها بارها جلسه گذاشت و از دانش و سالها تجربهی آنها برای تدوین شیوهی ادارهی دادگاه استفاده کرد.
«کمیسیون حقوق بشر پاکستان» که نهاد دیدهبانی مستقلی در این کشور است، در گزارش سال ۲۰۱۸ اعلام کرد که ۸۴۵ مورد خشونت خانگی را ثبت کردند. این نهاد هم تاکید کرد که این رقم، بسیار کمتر از آمار واقعی خشونت خانگی است و بسیاری از موارد هرگز از چهاردیواری خانه بیرون نیامده و جایی اعلام نمیشود. این بیاطلاعی از آمار واقعی خشونت در مناطق روستایی و شهرهای کوچک سر به فلک میزند و هیچ دادهی رسمی هم در میان نیست.
پاکستان در گزارش سال ۲۰۱۸ «تامسون رویترز» به عنوان ششمین کشور خطرناک دنیا برای زنان شناخته شد. پاکستان امیدوار است تاسیس این دادگاه باعث شود که موارد بیشتری از موارد خشونت خانگی گزارش و پیگیری شود و همزمان مجازات عاملان خشونت، هزینهی خشونت خانگی را افزایش داده و از موارد خشونت کاسته شود.
@FarnazSeifi
اوگاندا صدها تن را به دلیل جرایم جنسی به حبس محکوم کرد
مقامات قضائی اوگاندا ظرف ۲ ماه ۴۱۴ مرد و ۹ زن را به اتهام آزار جنسی زنان و دختران، دادگاهی و به احکام سنگین (تا ۵۰ سال حبس) محکوم کردند. این اقدام فوری و منسجم و در این ابعاد در تاریخ اوگاندا سابقه نداشته است.
دولت اوگاندا در پس سالها فعالیتهای کنشگران مدنی حقوق زنان و حقوق کودک، بالاخره حاضر شد با همکاری بعضی از گروههای زنان برنامههای جدیتر و گستردهتری را برای مبارزه با خشونت علیه زنان و تجاوز و آزار جنسی تدوین کند. نظام قضائی این کشور بعضی از دادگاهها را جمعی برگزار کرد و در یک جلسه به اتهام چندین متهم رسیدگی و برای آنها حکم صادر شد. امری که موجب نگرانی بعضی از فعالان حقوق بشر در این کشور شد که در چنین دادگاههایی، به دقت و انصاف نمیشود به اتهامها رسیدگی کرد و دادگاه هر متهم باید جداگانه و با صرف وقت کافی باشد. دولت اوگاندا قرار است شمار تازهای از قضات را استخدام و آنها را برای رسیدگی به اتهامهای آزار و اذیت جنسی آموزش دهد.
گزارش پلیس اوگاندا میگوید که تنها در سال گذشته میلادی، نزدیک به ۱۵هزار پروندهی آزار جنسی علیه افراد زیر ۱۸ سال در کشور ثبت شده است. همچنین بیش از ۱۳۰۰ مورد تجاوز به بزرگسالان در یک سال ثبت شده است. فعالان حقوق زنان و کودک در این کشور میگویند رقم واقعی از این هم بالاتر است و بسیاری از افراد به هزار دلیل میترسند و برای پیگیری اصلا به سراغ پلیس نرفته و خشونت جنسی را گزارش نمیدهند. پلیس اوگاندا سالها به این رویه مشهور بود که از متهم آزار جنسی رشوه گرفته و او را رها میکند، بنابراین بسیاری از افراد آزاردیده اصلا سراغ پلیس نمیروند.
احکام صادره برای این متهمان نامتناسب است. بعضی به کار رایگان در راستای منفعت عمومی محکوم شدند، بعضی به ۶ ماه تا ۲ سال حبس و ناگهان کسی در آن میان به ۲۵ سال یا ۵۰ سال حبس! همین رویه نامتناسب نشان میدهد که مقامات قضائی اوگاندا آموزش کافی و درست برای چگونگی رسیدگی به پروندههای آزار جنسی را ندیدند و هرکسی از ظن خود در این دادگاه حکم صادر میکند.
فعالان حقوق زنان و حقوق کودک در اوگاندا در مجموع از این تصمیم و عزم جزم دولت اوگاندا خوشحالند و این روند تازه را حمایت میکنند و میگویند موج خشونت جنسی در این کشور را همین احکام سنگین قضایی ممکن است تا حدی کنترل کند. هرچند که اکثر آنها همزمان خواهان این هستند که قضات دادگاهها آموزش ویژه برای رسیدگی به این پروندهها ببینند و این رویهی بینظم در صدور احکام تغییر کند.
فعالان حقوق زنان در اوگاندا همزمان چندین آگهی تلویزیونی با موضوع خشونت علیه زنان و آزار جنسی را ساخته و در اختیار شبکههای تلویزیونی کشور قرار دادند. آگهیهای با سناریوهای گوناگون است؛ از اینکه چطور اگر شاهد خشونتاید و سکوت میکنید، به خشونتگر کمک کرده و همدست او شدید تا آگهیهایی که نشان میدهد دختری که به او تجاوز شده جرات کرده و با خانوادهاش حرف میزند و خانواده به جای سرزنش او، از وی حمایت کرده و دنبال شکایت و پیگیری میروند. قرار است این آگهیهای تلویزیونی در مدارس اوگاندا نیز برای دانشآموزان پخش شود.
بررسیهای رسمی خود دولت اوگاندا نشان میدهد بیش از نیمی از زنان کشور دستکم یکبار مورد خشونت خانگی قرار گرفتند و هنوز حرف زدن از اینکه همسر/پدر/برادر خشونت فیزیکی میکند، تابو محسوب میشود، چه برسد به حرف زدن از تجاوز و آزار جنسی. در راستای مبارزه با این خشونتها، وزارت «جنسیت، کار و توسعه» با همکاری وزارت آموزش اوگاندا، ۴۰۰ مددکار و پرستار را تربیت کردند تا چطور با موارد خشونت فیزیکی و خشونت جنسی برخورد حرفهای، محترمانه و متوجه داشته باشند، این موارد را سریعتر تشخیص بدهند و با ایجاد فضای امن، به آزاردیدهها کمک کنند و همزمان اعتماد دیگر قربانیان آزار را جلب کنند.
عزم دولت و کنشگران اوگاندا برای مبارزه با این خشونتهای فراگیر که کمتر خانهای را بینصیب گذاشته، جدی است و راهی را شروع کردند که میتواند الگویی برای دیگر کشورهای در موقعیت مشابه با منابع محدود باشد.
@FarnazSeifi
مقامات قضائی اوگاندا ظرف ۲ ماه ۴۱۴ مرد و ۹ زن را به اتهام آزار جنسی زنان و دختران، دادگاهی و به احکام سنگین (تا ۵۰ سال حبس) محکوم کردند. این اقدام فوری و منسجم و در این ابعاد در تاریخ اوگاندا سابقه نداشته است.
دولت اوگاندا در پس سالها فعالیتهای کنشگران مدنی حقوق زنان و حقوق کودک، بالاخره حاضر شد با همکاری بعضی از گروههای زنان برنامههای جدیتر و گستردهتری را برای مبارزه با خشونت علیه زنان و تجاوز و آزار جنسی تدوین کند. نظام قضائی این کشور بعضی از دادگاهها را جمعی برگزار کرد و در یک جلسه به اتهام چندین متهم رسیدگی و برای آنها حکم صادر شد. امری که موجب نگرانی بعضی از فعالان حقوق بشر در این کشور شد که در چنین دادگاههایی، به دقت و انصاف نمیشود به اتهامها رسیدگی کرد و دادگاه هر متهم باید جداگانه و با صرف وقت کافی باشد. دولت اوگاندا قرار است شمار تازهای از قضات را استخدام و آنها را برای رسیدگی به اتهامهای آزار و اذیت جنسی آموزش دهد.
گزارش پلیس اوگاندا میگوید که تنها در سال گذشته میلادی، نزدیک به ۱۵هزار پروندهی آزار جنسی علیه افراد زیر ۱۸ سال در کشور ثبت شده است. همچنین بیش از ۱۳۰۰ مورد تجاوز به بزرگسالان در یک سال ثبت شده است. فعالان حقوق زنان و کودک در این کشور میگویند رقم واقعی از این هم بالاتر است و بسیاری از افراد به هزار دلیل میترسند و برای پیگیری اصلا به سراغ پلیس نرفته و خشونت جنسی را گزارش نمیدهند. پلیس اوگاندا سالها به این رویه مشهور بود که از متهم آزار جنسی رشوه گرفته و او را رها میکند، بنابراین بسیاری از افراد آزاردیده اصلا سراغ پلیس نمیروند.
احکام صادره برای این متهمان نامتناسب است. بعضی به کار رایگان در راستای منفعت عمومی محکوم شدند، بعضی به ۶ ماه تا ۲ سال حبس و ناگهان کسی در آن میان به ۲۵ سال یا ۵۰ سال حبس! همین رویه نامتناسب نشان میدهد که مقامات قضائی اوگاندا آموزش کافی و درست برای چگونگی رسیدگی به پروندههای آزار جنسی را ندیدند و هرکسی از ظن خود در این دادگاه حکم صادر میکند.
فعالان حقوق زنان و حقوق کودک در اوگاندا در مجموع از این تصمیم و عزم جزم دولت اوگاندا خوشحالند و این روند تازه را حمایت میکنند و میگویند موج خشونت جنسی در این کشور را همین احکام سنگین قضایی ممکن است تا حدی کنترل کند. هرچند که اکثر آنها همزمان خواهان این هستند که قضات دادگاهها آموزش ویژه برای رسیدگی به این پروندهها ببینند و این رویهی بینظم در صدور احکام تغییر کند.
فعالان حقوق زنان در اوگاندا همزمان چندین آگهی تلویزیونی با موضوع خشونت علیه زنان و آزار جنسی را ساخته و در اختیار شبکههای تلویزیونی کشور قرار دادند. آگهیهای با سناریوهای گوناگون است؛ از اینکه چطور اگر شاهد خشونتاید و سکوت میکنید، به خشونتگر کمک کرده و همدست او شدید تا آگهیهایی که نشان میدهد دختری که به او تجاوز شده جرات کرده و با خانوادهاش حرف میزند و خانواده به جای سرزنش او، از وی حمایت کرده و دنبال شکایت و پیگیری میروند. قرار است این آگهیهای تلویزیونی در مدارس اوگاندا نیز برای دانشآموزان پخش شود.
بررسیهای رسمی خود دولت اوگاندا نشان میدهد بیش از نیمی از زنان کشور دستکم یکبار مورد خشونت خانگی قرار گرفتند و هنوز حرف زدن از اینکه همسر/پدر/برادر خشونت فیزیکی میکند، تابو محسوب میشود، چه برسد به حرف زدن از تجاوز و آزار جنسی. در راستای مبارزه با این خشونتها، وزارت «جنسیت، کار و توسعه» با همکاری وزارت آموزش اوگاندا، ۴۰۰ مددکار و پرستار را تربیت کردند تا چطور با موارد خشونت فیزیکی و خشونت جنسی برخورد حرفهای، محترمانه و متوجه داشته باشند، این موارد را سریعتر تشخیص بدهند و با ایجاد فضای امن، به آزاردیدهها کمک کنند و همزمان اعتماد دیگر قربانیان آزار را جلب کنند.
عزم دولت و کنشگران اوگاندا برای مبارزه با این خشونتهای فراگیر که کمتر خانهای را بینصیب گذاشته، جدی است و راهی را شروع کردند که میتواند الگویی برای دیگر کشورهای در موقعیت مشابه با منابع محدود باشد.
@FarnazSeifi
«ویمبلدون» بالاخره تن به برابری نرخ جایزه زن و مرد داد
شنبه (۱۳ ژوئیه) مسابقهی فینال زنان «ویمبلدون» در لندن برگزار شد. «ویمبلدون» مهمترین رویداد ورزشی در رشتهی تنیس است و آرزوی هر ورزشکار حرفهای تنیس که در این مهمترین «گرند اسلم» تنیس بازی کند. تاریخ «ویمبلدون» اما چنان غرق در تبعیض جنسیتی، رویهی مردسالار و ضد زن و نابرابری است که نمیشود دمی بدون حرص و خشم از بازیهایش لذت برد.
امسال قرار است برای اولینبار «ویمبلدون» به زنان و مردان ورزشکار مبلغ کامل جایزه را برابر دهد! بله درست خواندید، در سال ۲۰۱۹ برای اولین بار قرار است بالاخره دست از این سماجت مردسالار بردارد و جایزه کاملا برابر دهد!
اولین بار که زنان اجازهی شرکت در ویمبلدون را پیدا کردند، هفت سال بعد از شروع مسابقات یعنی در سال ۱۸۸۴ بود. از همان سال اول نابرابری دستمزد شروع شد. وقتی هم که در سال ۱۹۶۸ویمبلدون اجازه داد که ورزشکاران برای جایزه نقدی کلان رقابت کنند، این سنت نابرابری ادامه پیدا کرد. در آن سال جایزهی نقدی مردان ۲هزار پوند بود و جایزهی زنان ۷۵۰ پوند!
تا سالها زنان تنیسباز در ویمبلدون اعتراضی به این رویه نداشتند. ویمبلدون در کنار این نابرابری، تنها تورنمنت حرفهای بود که با زنان رفتار محترمی داشت. برای آنها کالسکه و بعدتر خودرو و راننده فراهم میکرد، اتاقکی برای تعویض لباس در اختیار آنها میگذاشت و… اعتراض به نابرابری در ویمبلدون را زنان تنیسباز آمریکایی شروع کردند و تا همین حالا هم زنان آمریکاییاند که پرچمدار اعتراض و وادار کردن ویمبلدون به عقبنشینیاند. یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین این زنان بیلی جین کینگ بود. کینگ که برنده ۳۹ «گرند اسلم» است، در دههی ۱۹۷۰ میلادی یکی از ستارههای تنیس زنان بود و مطلقا زیر بار نمیرفت که ویمبلدون و باقی گرند اسلمهای مهم به این رویهی تبعیضآمیز ادامه دهد. او جلو افتاد، کتاب نوشت، کنشگری کرد، با دهها زن تنیسباز دیگر لابی کرد و آنها را متحد کرد. سال ۱۹۷۳ برای او سال خوشی بود. تورنمنت «تنیس آزاد آمریکا» تن داد و دستمزد و جایزهی زنان و مردان برابر شد.
سال ۱۹۷۶، کریس اورت، که قهرمانی در ۱۸ گرند اسلم را در کارنامهی خود دارد، در مصاحبه با رسانهها اعلام کرد که اگر ۳ گرند اسلم بزرگ دیگر و از جمله ویمبلدون به این رویهی تبعیض ادامه دهند، او و زنهای دیگر تنیسباز بازیها را تحریم میکنند. اورت گفت:«و واقعا جدیام. تحریم میکنیم.این تبعیض باید خیلی وقت پیش پایان مییافت.» او نامهی سرگشادهای تهیه کرد و سراغ زنان تنیسباز حرفهای رفت. اما با تلخی تمام خیلی از تنیسبازهای حرفهای از کارزار او حمایتی نکردند. عمدهی حمایت از سوی زنان تنیسباز آمریکایی بود. کریستین ترومن، تنیسباز اهل بریتانیا با تحقیر در مصاحبه با رسانهها گفت:« یکی باید به کریس اورت در کونی بزند...این حرفها مزخرف است...طمعکاری محض است.» باز زنی بلند شد و کوبید در سر زن دیگری که برای او هم تلاش میکرد و باز خواستهی برابری به «طمعکاری» تقلیل پیدا کرد…
در دههی ۱۹۹۰ میلادی که بار دیگر زنان تنیسباز آمریکایی جلو افتادند و خواهان برابری دستمزد و جایزه شدند، جان کاری که رئیس فدراسیون جهانی تنیس بود اعلام کرد که این «اصرار زنان» به برابری دستمزد او را «جریحهدار» کرده! بعد نوبت اعتراضهای گسترده ونوس و سرنا ویلیامز شد که در ۱۰سال اخیر جلو افتادند تا به این وضع پایان دهند.
نکته غمانگیز از آغاز قرن ۲۱ این است که جایزه زنان بسیار به مردان نزدیک شده اما ویمبلدون با سماجت و وقاحت این را برابر نمیکرد. زنان در چند سال گذشته تا ۹۹٪ دستمزد مردان را میگیرند. یعنی کاملا واضح است که آن بهانههای قبلی که «بودجه کافی نداریم» هم در کار نبود و نیست. پول هم دارند و با وقاحت حاضر نیستند دقیقا همان جایزه را بدهند. زنان به رویههای دیگر کلیشه و جنسیتزده در ویمبلدون هم اعتراض دارند. از جمله اینکه ویمبلدون هنوز با سماجت در گزارشها و بیانیهها به دقت مینویسد که زن تنیسباز «Miss» است یا «Mrs» و خیلی اصرار دارد وضعیت تاهل زنان تنیسباز را هر لحظه یادآوری کند!
از کودکی تنیس بازی میکردم، در ۱۷ سالگی در یک قدمی عضویت در تیم ملی زنان بودم و مثل هر تنیس دوست دیگری، عاشق دنبال کردن مسابقات ویمبلدون. بعد در اثر سانحهای دیگر اجازه نداشتم تا سالها تنیس بازی کنم. درد و غماش هنوز و همیشه با من است. تا سالها هیچ مسابقهی تنیس را نمیتوانستم تماشا کنم، زخم کهنه را دوباره به خونریزی میانداخت. بعد هم که زخم کهنه شد، کماکان ویمبلدون را نمیدیدم و نمیبینم. مسابقاتی که چهار چنگولی رویهی مردسالار را چسبیده و حاضر است حتا ۹۹٪ دستمزد مردان را بدهد، اما آن ۱٪را ندهد تا تاکید کند برای آنها زنان همیشه کمتر از مرداناند...
@FarnazSeifi
شنبه (۱۳ ژوئیه) مسابقهی فینال زنان «ویمبلدون» در لندن برگزار شد. «ویمبلدون» مهمترین رویداد ورزشی در رشتهی تنیس است و آرزوی هر ورزشکار حرفهای تنیس که در این مهمترین «گرند اسلم» تنیس بازی کند. تاریخ «ویمبلدون» اما چنان غرق در تبعیض جنسیتی، رویهی مردسالار و ضد زن و نابرابری است که نمیشود دمی بدون حرص و خشم از بازیهایش لذت برد.
امسال قرار است برای اولینبار «ویمبلدون» به زنان و مردان ورزشکار مبلغ کامل جایزه را برابر دهد! بله درست خواندید، در سال ۲۰۱۹ برای اولین بار قرار است بالاخره دست از این سماجت مردسالار بردارد و جایزه کاملا برابر دهد!
اولین بار که زنان اجازهی شرکت در ویمبلدون را پیدا کردند، هفت سال بعد از شروع مسابقات یعنی در سال ۱۸۸۴ بود. از همان سال اول نابرابری دستمزد شروع شد. وقتی هم که در سال ۱۹۶۸ویمبلدون اجازه داد که ورزشکاران برای جایزه نقدی کلان رقابت کنند، این سنت نابرابری ادامه پیدا کرد. در آن سال جایزهی نقدی مردان ۲هزار پوند بود و جایزهی زنان ۷۵۰ پوند!
تا سالها زنان تنیسباز در ویمبلدون اعتراضی به این رویه نداشتند. ویمبلدون در کنار این نابرابری، تنها تورنمنت حرفهای بود که با زنان رفتار محترمی داشت. برای آنها کالسکه و بعدتر خودرو و راننده فراهم میکرد، اتاقکی برای تعویض لباس در اختیار آنها میگذاشت و… اعتراض به نابرابری در ویمبلدون را زنان تنیسباز آمریکایی شروع کردند و تا همین حالا هم زنان آمریکاییاند که پرچمدار اعتراض و وادار کردن ویمبلدون به عقبنشینیاند. یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین این زنان بیلی جین کینگ بود. کینگ که برنده ۳۹ «گرند اسلم» است، در دههی ۱۹۷۰ میلادی یکی از ستارههای تنیس زنان بود و مطلقا زیر بار نمیرفت که ویمبلدون و باقی گرند اسلمهای مهم به این رویهی تبعیضآمیز ادامه دهد. او جلو افتاد، کتاب نوشت، کنشگری کرد، با دهها زن تنیسباز دیگر لابی کرد و آنها را متحد کرد. سال ۱۹۷۳ برای او سال خوشی بود. تورنمنت «تنیس آزاد آمریکا» تن داد و دستمزد و جایزهی زنان و مردان برابر شد.
سال ۱۹۷۶، کریس اورت، که قهرمانی در ۱۸ گرند اسلم را در کارنامهی خود دارد، در مصاحبه با رسانهها اعلام کرد که اگر ۳ گرند اسلم بزرگ دیگر و از جمله ویمبلدون به این رویهی تبعیض ادامه دهند، او و زنهای دیگر تنیسباز بازیها را تحریم میکنند. اورت گفت:«و واقعا جدیام. تحریم میکنیم.این تبعیض باید خیلی وقت پیش پایان مییافت.» او نامهی سرگشادهای تهیه کرد و سراغ زنان تنیسباز حرفهای رفت. اما با تلخی تمام خیلی از تنیسبازهای حرفهای از کارزار او حمایتی نکردند. عمدهی حمایت از سوی زنان تنیسباز آمریکایی بود. کریستین ترومن، تنیسباز اهل بریتانیا با تحقیر در مصاحبه با رسانهها گفت:« یکی باید به کریس اورت در کونی بزند...این حرفها مزخرف است...طمعکاری محض است.» باز زنی بلند شد و کوبید در سر زن دیگری که برای او هم تلاش میکرد و باز خواستهی برابری به «طمعکاری» تقلیل پیدا کرد…
در دههی ۱۹۹۰ میلادی که بار دیگر زنان تنیسباز آمریکایی جلو افتادند و خواهان برابری دستمزد و جایزه شدند، جان کاری که رئیس فدراسیون جهانی تنیس بود اعلام کرد که این «اصرار زنان» به برابری دستمزد او را «جریحهدار» کرده! بعد نوبت اعتراضهای گسترده ونوس و سرنا ویلیامز شد که در ۱۰سال اخیر جلو افتادند تا به این وضع پایان دهند.
نکته غمانگیز از آغاز قرن ۲۱ این است که جایزه زنان بسیار به مردان نزدیک شده اما ویمبلدون با سماجت و وقاحت این را برابر نمیکرد. زنان در چند سال گذشته تا ۹۹٪ دستمزد مردان را میگیرند. یعنی کاملا واضح است که آن بهانههای قبلی که «بودجه کافی نداریم» هم در کار نبود و نیست. پول هم دارند و با وقاحت حاضر نیستند دقیقا همان جایزه را بدهند. زنان به رویههای دیگر کلیشه و جنسیتزده در ویمبلدون هم اعتراض دارند. از جمله اینکه ویمبلدون هنوز با سماجت در گزارشها و بیانیهها به دقت مینویسد که زن تنیسباز «Miss» است یا «Mrs» و خیلی اصرار دارد وضعیت تاهل زنان تنیسباز را هر لحظه یادآوری کند!
از کودکی تنیس بازی میکردم، در ۱۷ سالگی در یک قدمی عضویت در تیم ملی زنان بودم و مثل هر تنیس دوست دیگری، عاشق دنبال کردن مسابقات ویمبلدون. بعد در اثر سانحهای دیگر اجازه نداشتم تا سالها تنیس بازی کنم. درد و غماش هنوز و همیشه با من است. تا سالها هیچ مسابقهی تنیس را نمیتوانستم تماشا کنم، زخم کهنه را دوباره به خونریزی میانداخت. بعد هم که زخم کهنه شد، کماکان ویمبلدون را نمیدیدم و نمیبینم. مسابقاتی که چهار چنگولی رویهی مردسالار را چسبیده و حاضر است حتا ۹۹٪ دستمزد مردان را بدهد، اما آن ۱٪را ندهد تا تاکید کند برای آنها زنان همیشه کمتر از مرداناند...
@FarnazSeifi
روزنامهی نیویورک تایمز مصاحبهای را با جودیت باتلر با محوریت جنبش «MeToo» و مسالهی فراگیر و جهانی خشونت علیه زنان منتشر کرده است. در زیر بعضی از مهمترین حرفهای باتلر و نقدهای او را فهرستوار و خلاصه ترجمه کردم.
▪️جودیت باتلر تحلیل جالبی از مقایسهی جنبش «من هم» با جنبش «یک زن کمتر هم نه!» ارائه میدهد که که از آرژانتین شروع شد و به دیگر کشورهای آمریکای لاتین هم رسید. (دربارهی این جنبش قبلا اینجا نوشته بودم)
او میگوید تفاوت مهم و کلیدی جنبشی مثل «یک زن کمتر هم نه!» با جنبش «من هم» این است که براساس یک تعریف محدود از «هویت فردی» بنا نشده است. بلکه جمعی است و براساس همکاری قدرتمند گروههای گوناگون زنان است که از همه دفاع میکند: از ترنسسکشوالها، زنان کارگر، زنان مذهبی اهل کلیسا، زنان اتحادیهها و … زنانی که شاید هیچ ارتباطی با فضای دانشگاهی و نخبهگرای فمینیستی نداشته باشند.
▪️باتلر توضیح میدهد که جنبش عظیم و متنوع «یک زن کمتر هم نه!» از هر کسی که خود را زن میداند، فارغ از ویژگیهای ظاهری یا اینکه از چه خاستگاه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا اجتماعی آمده باشد دفاع میکند و برای حق حیات و امنیت آنها میجنگد. او میگوید:«این مساله مهم است چون یادآوری میکند که موضوع فقط این نیست که این قتلها و خشونتها بر مبنای جنسیت رخ میدهد؛ خشونت علیه زنان یکی از روشهایی است که از طریقش زنانگی قربانی را تعریف و اعمال میکنند. خشونت به دنبال این است که زنان را طبقهبندی کند و آنها را به زن "مقبول" یا "زنی که تعریفی ندارد" دستهبندی کند؛ خشونت به دنبال این است که کل حیات زنان را به شیوهای تعریف کند که مردان برای آن تصمیم گرفتند، امتیاز مردانه.»
▪️این فیلسوفِ فمینیست میگوید یک ویژگی مهم و کلیدی جنبش «یک زن کمتر نه!» در مقایسه با جنبش «من هم» یا حرکاتهای مشابه در آمریکا این است که خود را از تعریف فردگرایانه از فمینیسم دور کرده و به دنبال «آزادی فردی و حقوق فردی افراد» نیست. او تاکید میکند که این مطلقا به این معنا نیست که تاریخ شخصی افراد و روایتها اهمیتی ندارند. تاریخ و قصهی فردی افراد مهم است، اما فمنیسمی که به نقد کاپیتالیسم توجهی نمیکند، لاجرم در همین راه میافتد که مدام فردگرایی را بازتولید کند. حرکت جمعی، اینطور شکل میگیرد که متوجه یک وضعیت اجتماعی مشترک و یک رشته ارتباط اجتماعی شوی، و این واقعیت را به رسمیت بشناسی که آنچه بر سر تو آمد (از خشونت گرفته تا بدهی مالی یا اقتدار مردسالار) بر سر دیگران هم میآید. و با اینکه ممکن است بلا به شکل دیگری سر دیگران بیاد، اما شیوهها یک جور است و همین، نقطهی ایجاد همبستگی هم میشود.
▪️باتلر معتقد است جنبش «من هم» در آمریکا در افشای سالها آزار و اذیت جنسی در محیطهای کاری این کشور و اینکه چطور هر گوشهی فضای کاری در این مملکت با چنین آزار سیستماتیک زنان گره خورده، موفق بوده. با اینحال «من» در این جنبش «من هم» از «ما» در جنبشهای جمعی فاصله دارد و باید حواسمان باشد که «مجموعهی» روایتهای شخصی، لزوما «حرکت جمعی» نمیسازد و گروه و جمع، چیزی فراتر از صرفا مجموعهی داستانهای شخصی است.
▪️باتلر میگوید:«لازمهی اساسی برای همبستگی و حرکت جمعی این است که از فردگرایی فاصله بگیریم. در آمریکا این تمایل دیده میشود که دوباره به بهای اتحاد جمعی قدرتمند، یک مهر تاییدی بر اصل لیبرالیسم سیاسی بزنند.» او با این رویه مخالف است و منتقد چنین نگاه و حرکت بر مبنای این نگاه است.
▪️به نظر جودیت باتلر، مردان انگار با هم نوعی «برادری خاموش» و گاه هم علنی در زیر پا گذاشتن حیات زنها دارند. آنها در این اتحاد گاه علنی و گاه خاموش، به یکدیگر اجازه میدهند که زنان را له کنند و بدانند که از عقوبت و مجازات در امان خواهند بود. اینجاست که وقتی مردان فمینیست این سلسلهمراتبِ «همبستگی مردانه» را برهم میزنند، گاه از سوی مردان دیگر طرد میشوند و این دقیقا همان چیزی است که لازم است: مردانی که زیر این بساط و سلسلهمراتب همبستگی مردانه بزنند. باتلر میگوید: «در بارسلونا، مرد محترمی به من گفت که او خودش را محق نمیداند که در تجمعی فمینیستی علیه خشونت شرکت کند. من با وی مخالفم. خب، شاید هم موافقم: شرکت در این تجمعات حق نیست، وظیفه است. با اینحال مردانی که در این تجمعات زنان یا افراد ترنس شرکت میکنند، باید از رهبری زنان پیروی کنند. اگر این مردان در کنار یکدیگر بر علیه برادری کُشندهای ایستادند که به مردان این مجوز را میدهد که به زنان خشونت کنند و عقوبتی در کار نباشد، باید بدانند که قبل هر چیز و بیشتر از هر چیز علیه مردان دیگر ایستادند... در نهایت اینکه تلاش علیه خشونت و تلاش برای برابری، با یکدیگر کاملا مرتبط هستند.»
@FarnazSeifi
▪️جودیت باتلر تحلیل جالبی از مقایسهی جنبش «من هم» با جنبش «یک زن کمتر هم نه!» ارائه میدهد که که از آرژانتین شروع شد و به دیگر کشورهای آمریکای لاتین هم رسید. (دربارهی این جنبش قبلا اینجا نوشته بودم)
او میگوید تفاوت مهم و کلیدی جنبشی مثل «یک زن کمتر هم نه!» با جنبش «من هم» این است که براساس یک تعریف محدود از «هویت فردی» بنا نشده است. بلکه جمعی است و براساس همکاری قدرتمند گروههای گوناگون زنان است که از همه دفاع میکند: از ترنسسکشوالها، زنان کارگر، زنان مذهبی اهل کلیسا، زنان اتحادیهها و … زنانی که شاید هیچ ارتباطی با فضای دانشگاهی و نخبهگرای فمینیستی نداشته باشند.
▪️باتلر توضیح میدهد که جنبش عظیم و متنوع «یک زن کمتر هم نه!» از هر کسی که خود را زن میداند، فارغ از ویژگیهای ظاهری یا اینکه از چه خاستگاه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی یا اجتماعی آمده باشد دفاع میکند و برای حق حیات و امنیت آنها میجنگد. او میگوید:«این مساله مهم است چون یادآوری میکند که موضوع فقط این نیست که این قتلها و خشونتها بر مبنای جنسیت رخ میدهد؛ خشونت علیه زنان یکی از روشهایی است که از طریقش زنانگی قربانی را تعریف و اعمال میکنند. خشونت به دنبال این است که زنان را طبقهبندی کند و آنها را به زن "مقبول" یا "زنی که تعریفی ندارد" دستهبندی کند؛ خشونت به دنبال این است که کل حیات زنان را به شیوهای تعریف کند که مردان برای آن تصمیم گرفتند، امتیاز مردانه.»
▪️این فیلسوفِ فمینیست میگوید یک ویژگی مهم و کلیدی جنبش «یک زن کمتر نه!» در مقایسه با جنبش «من هم» یا حرکاتهای مشابه در آمریکا این است که خود را از تعریف فردگرایانه از فمینیسم دور کرده و به دنبال «آزادی فردی و حقوق فردی افراد» نیست. او تاکید میکند که این مطلقا به این معنا نیست که تاریخ شخصی افراد و روایتها اهمیتی ندارند. تاریخ و قصهی فردی افراد مهم است، اما فمنیسمی که به نقد کاپیتالیسم توجهی نمیکند، لاجرم در همین راه میافتد که مدام فردگرایی را بازتولید کند. حرکت جمعی، اینطور شکل میگیرد که متوجه یک وضعیت اجتماعی مشترک و یک رشته ارتباط اجتماعی شوی، و این واقعیت را به رسمیت بشناسی که آنچه بر سر تو آمد (از خشونت گرفته تا بدهی مالی یا اقتدار مردسالار) بر سر دیگران هم میآید. و با اینکه ممکن است بلا به شکل دیگری سر دیگران بیاد، اما شیوهها یک جور است و همین، نقطهی ایجاد همبستگی هم میشود.
▪️باتلر معتقد است جنبش «من هم» در آمریکا در افشای سالها آزار و اذیت جنسی در محیطهای کاری این کشور و اینکه چطور هر گوشهی فضای کاری در این مملکت با چنین آزار سیستماتیک زنان گره خورده، موفق بوده. با اینحال «من» در این جنبش «من هم» از «ما» در جنبشهای جمعی فاصله دارد و باید حواسمان باشد که «مجموعهی» روایتهای شخصی، لزوما «حرکت جمعی» نمیسازد و گروه و جمع، چیزی فراتر از صرفا مجموعهی داستانهای شخصی است.
▪️باتلر میگوید:«لازمهی اساسی برای همبستگی و حرکت جمعی این است که از فردگرایی فاصله بگیریم. در آمریکا این تمایل دیده میشود که دوباره به بهای اتحاد جمعی قدرتمند، یک مهر تاییدی بر اصل لیبرالیسم سیاسی بزنند.» او با این رویه مخالف است و منتقد چنین نگاه و حرکت بر مبنای این نگاه است.
▪️به نظر جودیت باتلر، مردان انگار با هم نوعی «برادری خاموش» و گاه هم علنی در زیر پا گذاشتن حیات زنها دارند. آنها در این اتحاد گاه علنی و گاه خاموش، به یکدیگر اجازه میدهند که زنان را له کنند و بدانند که از عقوبت و مجازات در امان خواهند بود. اینجاست که وقتی مردان فمینیست این سلسلهمراتبِ «همبستگی مردانه» را برهم میزنند، گاه از سوی مردان دیگر طرد میشوند و این دقیقا همان چیزی است که لازم است: مردانی که زیر این بساط و سلسلهمراتب همبستگی مردانه بزنند. باتلر میگوید: «در بارسلونا، مرد محترمی به من گفت که او خودش را محق نمیداند که در تجمعی فمینیستی علیه خشونت شرکت کند. من با وی مخالفم. خب، شاید هم موافقم: شرکت در این تجمعات حق نیست، وظیفه است. با اینحال مردانی که در این تجمعات زنان یا افراد ترنس شرکت میکنند، باید از رهبری زنان پیروی کنند. اگر این مردان در کنار یکدیگر بر علیه برادری کُشندهای ایستادند که به مردان این مجوز را میدهد که به زنان خشونت کنند و عقوبتی در کار نباشد، باید بدانند که قبل هر چیز و بیشتر از هر چیز علیه مردان دیگر ایستادند... در نهایت اینکه تلاش علیه خشونت و تلاش برای برابری، با یکدیگر کاملا مرتبط هستند.»
@FarnazSeifi
Telegraph
نقدهای جودیت باتلر به جنبش «من هم»
روزنامهی نیویورک تایمز مصاحبهای با جودیت باتلر، فیلسوف پساساختارگرا، فمینیست، استاد ادبیات تطبیقی و نظریهی انتقادی با محوریت جنبش «MeToo» و مسالهی فراگیر و جهانی خشونت علیه زنان را منتشر کرده است. گفتگو را جورج یانسی انجام داده که خود فیلسوف است و سال…
خوانا؛ راهبهی فمینیست
چهل نفر از «نخبگان» و «عالمان» روزگار - و طبعا همه مرد- دورتادور سالن نشستند تا با سیل سوالهای خود، زن جوانی را که وسط سالن نشسته بود، کباب کنند. سوالهایی که از ادبیات گرفته تا فلسفه، از تاریخ تا زبان لاتین را در بر میگرفت. اما آن چهل مرد بالاخره از نفس افتادند و چارهای نداشتند جز اینکه واقعیت را بپذیرند: این زن جوان به تنهایی دانش و معلوماتی بیشتر از همهی آنها داشت و مجبورند یک «استثنا» قائل شوند و به این زن مدرکی دهند که معادل مدرک تحصیلی دانشگاهی امروزی است. و بپذیرند که زنان هم میتوانند عالم و باسواد و با معلومات باشند.
آن زن جوان، خوانا اینس د لا کروز بود. زنی که به «مادر ادبیات مکزیک» و اسپانیا در عصر طلایی معروف است. زنی راهبه که شاعر بود و نویسنده، تسلط خیرهکنندهای بر زبانهای خارجی داشت، اهل فلسفه بود و موسیقیدان و مهمتر از همه فمینیستی جسور که نوشتههای تند و تیز او و ایدههایش لرزه بر تن هر مذهبی و سنتگرا میانداخت.
خوانا «فرزند نامشروع» یک کاپیتان و معشوقهی او بود. در سال ۱۶۴۸ میلادی در نزدیکی مکزیکوسیتی متولد شد. روایات ثبتشده در تاریخ حاکی از آن است که پدرش تقریبا همیشه در زندگی او غایب بود و مادر بود که او را بزرگ کرد. خوانا از بچگی در کتابخانهی بزرگ پدربزرگاش میپلکید و در همینجا بود که به سراغ خودآموزی رفت. در ابتدای نوجوانی فلسفهی یونان را خواند و ۱۳ ساله بود که به چنان مهارتی در زبان لاتین رسید که به دیگران لاتین درس میداد. در ۱۶ سالگی از مادرش میخواست که به او اجازه دهد با لباس مبدل، خود را مرد جا بزند تا بتواند به دانشگاه برود و درس بخواند. مادرش به او چنین اجازهای نداد. ... ادامهی مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/خوآنا-07-22
@FarnazSeifi
چهل نفر از «نخبگان» و «عالمان» روزگار - و طبعا همه مرد- دورتادور سالن نشستند تا با سیل سوالهای خود، زن جوانی را که وسط سالن نشسته بود، کباب کنند. سوالهایی که از ادبیات گرفته تا فلسفه، از تاریخ تا زبان لاتین را در بر میگرفت. اما آن چهل مرد بالاخره از نفس افتادند و چارهای نداشتند جز اینکه واقعیت را بپذیرند: این زن جوان به تنهایی دانش و معلوماتی بیشتر از همهی آنها داشت و مجبورند یک «استثنا» قائل شوند و به این زن مدرکی دهند که معادل مدرک تحصیلی دانشگاهی امروزی است. و بپذیرند که زنان هم میتوانند عالم و باسواد و با معلومات باشند.
آن زن جوان، خوانا اینس د لا کروز بود. زنی که به «مادر ادبیات مکزیک» و اسپانیا در عصر طلایی معروف است. زنی راهبه که شاعر بود و نویسنده، تسلط خیرهکنندهای بر زبانهای خارجی داشت، اهل فلسفه بود و موسیقیدان و مهمتر از همه فمینیستی جسور که نوشتههای تند و تیز او و ایدههایش لرزه بر تن هر مذهبی و سنتگرا میانداخت.
خوانا «فرزند نامشروع» یک کاپیتان و معشوقهی او بود. در سال ۱۶۴۸ میلادی در نزدیکی مکزیکوسیتی متولد شد. روایات ثبتشده در تاریخ حاکی از آن است که پدرش تقریبا همیشه در زندگی او غایب بود و مادر بود که او را بزرگ کرد. خوانا از بچگی در کتابخانهی بزرگ پدربزرگاش میپلکید و در همینجا بود که به سراغ خودآموزی رفت. در ابتدای نوجوانی فلسفهی یونان را خواند و ۱۳ ساله بود که به چنان مهارتی در زبان لاتین رسید که به دیگران لاتین درس میداد. در ۱۶ سالگی از مادرش میخواست که به او اجازه دهد با لباس مبدل، خود را مرد جا بزند تا بتواند به دانشگاه برود و درس بخواند. مادرش به او چنین اجازهای نداد. ... ادامهی مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/خوآنا-07-22
@FarnazSeifi
Telegraph
خوانا؛ راهبهی فمینیست
چهل نفر از «نخبگان» و «عالمان» روزگار - و طبعا همه مرد- دورتادور سالن نشستند تا با سیل سوالهای خود، زن جوانی را که وسط سالن نشسته بود، کباب کنند. سوالهایی که از ادبیات گرفته تا فلسفه، از تاریخ تا زبان لاتین را در بر میگرفت. اما آن چهل مرد بالاخره از نفس…
زنان به احساساتی بودن متهم میشوند، انگار که احساساتی بودن چیز بدی است، نشانهی ضعف است و باید مهار و درمان شود. اما دکتر جولی هالند، پژوهشگر و روانپزشک، نظر دیگری دارد. او معتقد است که احساساتی بودن هیچ ایرادی ندارد و نتیجه فرآیند طبیعی تکاملی بوده تا آدمها به محیط و اطرافیانشان حساس باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که آداب مردسالارانه احساساتی بودن را ایراد و نشانهی بیماری میداند، در حالیکه، کاملا برعکس، این میتواند نشانهی سلامت باشد. آداب مردسالارانه زنان را زیر فشار خردکنندهای قرار داده تا احساسات خود را مهار کنند. به زنان یاد داده شده تا احساس گناه کنند، معذب باشند و معذرت بخواهند اگر که سر کار گریه کردند یا اگر که عصبانی شدند. زنان مدام ترس از این دارند که مبادا احساساتی و عصبی و «هیستریک» خطاب شوند.
پژوهشهای اخیر نشان میدهند که بسیاری از زنان حتی با مشاهده علائم بیماری جسمی در خود، خصوصا ناراحتیهای قلبی، مراجعه به پزشک و پیگیری درمان را به تاخیر میاندازند، چون نمیخواهند دیگران آنها را افسرده، دیوانه یا دچار مالیخولیا خطاب کنند. این مشکل برای مردها هم وجود دارد. مردها هم تحتفشار کلیشههای جنسیتی درباره مردانگی، در مواجهه با احساسات خود و صحبت کردن دربارهی مشکلات روانی و حتی جسمانی هراس دارند.
دنیای مردسالارانه برای زنان درمان هم پیدا کرده: انواع داروهای ضد افسردگی، کنترل هورمونها، و غیره و غیره. صنعت داروسازی سود کلانی از این وضعیت برده است. به قول هالند، «آنها درمان ارائه نمیکنند، بلکه بیمار و در نتیجه مشتری برای محصولاتشان تولید میکنند.»احتمال این که پزشکان برای زنان تشخیص اختلال افسردگی یا اضطراب بدهند دو برابر مردان است. برای زنان هم خیلی سریعتر دارو تجویز میکنند تا برای مردان. مثلا از هر چهار زن آمریکایی یکی دارد داروی اعصاب و روان مصرف میکند، در حالی که از هر هفت مرد فقط برای یکی چنین داروهایی تجویز میشود. با مصرف این داروها قرار است زنان آداب مردسالارانه را پیشه کنند: که مثلا رویینتن و آسیبناپذیر بشوند تا بتوانند پلههای ترقی در دنیای کسب و کار را راحتتر طی کنند.
دکتر هالند میگوید: «این وضعیت دیوانگی محض است.» گریه کردن لزوما نشانه افسردگی نیست؛ ما وقتی میترسیم، وقتی مستاصل میشویم، وقتی بیعدالتی میبینیم، وقتی از تلخی و گزندگی انسانها میرنجیم، گریه میکنیم. چه ایرادی دارد؟ برخی زنان و مردان راحتتر از برخی دیگر گریه میکنند. گریه کردن نشانهی ضعف نفس یا ناتوانی در مهار خود نیست. احساساتی نظیر غم و اندوه، یا نگرانی و اضطراب لزوما نشانهی بیماری نیستند. دکتر هالند به زنان و مردان توصیه میکند که باید از برچسب گذاشتن روی غمها و اضطرابهامان دست برداشت. بروز و بیان احساسات نشانهی سلامت است نه اسباب شرمندگی.
@FarnazSeifi
پژوهشهای اخیر نشان میدهند که بسیاری از زنان حتی با مشاهده علائم بیماری جسمی در خود، خصوصا ناراحتیهای قلبی، مراجعه به پزشک و پیگیری درمان را به تاخیر میاندازند، چون نمیخواهند دیگران آنها را افسرده، دیوانه یا دچار مالیخولیا خطاب کنند. این مشکل برای مردها هم وجود دارد. مردها هم تحتفشار کلیشههای جنسیتی درباره مردانگی، در مواجهه با احساسات خود و صحبت کردن دربارهی مشکلات روانی و حتی جسمانی هراس دارند.
دنیای مردسالارانه برای زنان درمان هم پیدا کرده: انواع داروهای ضد افسردگی، کنترل هورمونها، و غیره و غیره. صنعت داروسازی سود کلانی از این وضعیت برده است. به قول هالند، «آنها درمان ارائه نمیکنند، بلکه بیمار و در نتیجه مشتری برای محصولاتشان تولید میکنند.»احتمال این که پزشکان برای زنان تشخیص اختلال افسردگی یا اضطراب بدهند دو برابر مردان است. برای زنان هم خیلی سریعتر دارو تجویز میکنند تا برای مردان. مثلا از هر چهار زن آمریکایی یکی دارد داروی اعصاب و روان مصرف میکند، در حالی که از هر هفت مرد فقط برای یکی چنین داروهایی تجویز میشود. با مصرف این داروها قرار است زنان آداب مردسالارانه را پیشه کنند: که مثلا رویینتن و آسیبناپذیر بشوند تا بتوانند پلههای ترقی در دنیای کسب و کار را راحتتر طی کنند.
دکتر هالند میگوید: «این وضعیت دیوانگی محض است.» گریه کردن لزوما نشانه افسردگی نیست؛ ما وقتی میترسیم، وقتی مستاصل میشویم، وقتی بیعدالتی میبینیم، وقتی از تلخی و گزندگی انسانها میرنجیم، گریه میکنیم. چه ایرادی دارد؟ برخی زنان و مردان راحتتر از برخی دیگر گریه میکنند. گریه کردن نشانهی ضعف نفس یا ناتوانی در مهار خود نیست. احساساتی نظیر غم و اندوه، یا نگرانی و اضطراب لزوما نشانهی بیماری نیستند. دکتر هالند به زنان و مردان توصیه میکند که باید از برچسب گذاشتن روی غمها و اضطرابهامان دست برداشت. بروز و بیان احساسات نشانهی سلامت است نه اسباب شرمندگی.
@FarnazSeifi
وقتی تصویر جیمز الکس فیلدز جونیور منتشر شد، - مرد نژادپرستی که در تظاهرات شهر شارلوتزویل ویرجینیا با خودروی خود به دل جمعیت ضدنژادپرستی زد و زنی جوان را کشت- کسی از دیدن چهره او تعجبی نکرد. او درست شبیه به کلیشهای بود که از چهرهی حامیان گروههای نژادپرست، فاشیست، ناسیونالیست و افراطی آمریکا به ذهن متبادر میشود: مرد، سفیدپوست، هیکلی تنومند، خطوط صورتی که با خشم تنیده است و حتا مدل موهای کوتاهی که میان طرفداری باورهای فاشیستی در آمریکا پرطرفدار است. انگار او همه مشخصههای «آناتومی یک ناسیونالیست افراطی» را داشت.
همزمان بلافاصله شبکههای اجتماعی و وبسایتهای خبری پر شد از تکرار باوری که کلیشه است و نادرست: فاشیستها و نئونازیها مردان خشمگین سفیدپوستاند و بس. خبرنگاری مشهوری با اشاره به اینکه در تصاویر منتشرشده از تظاهرات شارلوتزویل سیمای کمتر زنی را می توان دید، توئیت کرد:«فاشیسم، جنسیت دارد، مرد.»
تظاهرات نژادپرستان سفیدپوست در شارلوتزویل در اعتراض به طرحی برای جمعآوری مجسمهی یکی از ژنرالهای طرفدار بردهداری در جنگ داخلی آمریکا کلید خورد. اما کمتر کسی اما به این موضوع میپردازد که طراح اصلی ایدهی ساختن بناهای یادبود و مجسمههای این ژنرالها در شهرها، زنان بودند.
آرشیو شهرداریها در گوشهوکنار ایالتهای جنوبی آمریکا پر از اسناد و نامهنگاریهایی است که زنان شهر با همکاری هم سراغ مذاکره با شهرداریها رفتند تا به «پاس خدمات و جانفشانی کلنلها و ژنرالها» این بناهای یادبود ساخته شوند که اغلب هم در اصلیترین مناطق شهر نصب شدند. در بسیاری موارد، این زنان هزینهی ساخت این نشانههای آشکار دوران بردهداری را از جیب خود و فروش جواهرات شخصی خود تامین کردند.
یکی از این گروههای زنان به نام «انجمن یادبود زنان» در جنوب در چند سال اول بعد از پایان جنگ داخلی، نزدیک به ۱۰هزار دلار پول برای ساخت این مجسمهها و پیکرههای یادبود جمعآوری کرد. این زنان برای مراسم رونمایی از مجسمه یادبود هر ژنرال بردهدار، مهمانی مفصلی برگزار میکردند و هزاران نفر از مردم محلی جمع شده و در همهمه مزهمزه کردن نوشیدنی، با شعارهای ناسیونالیستی و نوستالژی «روزگار خوش از دسترفته بردهداری» اربابان نژادپرست را ستایش میکردند.
گروه «دختران متحد ایالات موئتلفه» یکی دیگر از گروههای زنان است که بسیاری از این پیکرههای جنجالبرانگیز ، به پیشنهاد و هزینه و پیگیری آنها ساخته و نصب شد. این گروه بزرگ که هنوز هم فعال است زمانی بیش از ۴۰۰ دفتر در سراسر آمریکا داشت و دستکم ۲۰ هزار زن عضوش بودند.
از سوی دیگر از اولین روزهایی که گروه نژادپرست، یهودیستیز و برتریجوی «کو کلاکس کلان» در آمریکا شکل گرفت، زنان نهتنها با شوروشوق به این گروه پیوستند، که در تعیین اهداف و یارگیری برای گروه نقش کلیدی داشتند.
مری الیزابت تایلور زنی بود که نه تنها یکی از بنیانگذاران اولیه «کو کلاکس کلان» بود، بلکه سخنور اصلی این گروه و مسئول اصلی تعیین استراتژیهای تبلیغاتی و پروپاگاندای گروه بود. او کسی بود که با مهارت سخنوری خود، نقش اصلی جذب حامیان مالی برای فعالیتهای گروه را هم برعهده داشت. اسناد این گروه نشان میدهد که با رهبری تبلیغاتی تایلور، گروه توانست نزدیک به ۸۵هزار عضو تازه را جذب کند. گروه «زنان کو کلاکس کلان» هم که با هدایت او راه افتاد، نزدیک به نیم میلیون زن را جذب کرد و وظیفه اصلی این زنان، «عادیسازی» جنایاتی بود که مردان خشن و نژادپرست این گروه مرتکب میشدند.
و اصلا چرا راه دور برویم؟ در آخرین انتخابات ریاستجمهوری آمریکا که دونالد ترامپ را سر کار آورد، بیش از نیمی از زنان سفیدپوست آمریکا نه به هیلاری کلینتون، بلکه به دونالد ترامپ رای دادند. این درحالی است که بیش از ۹۰درصد زنان سیاهپوست کشور به کلینتون رای دادند. بعضی از اصلیترین مشاوران و حامیان رسانهای دونالد ترامپ نیز زناند.
نژادپرستی در آمریکا هم مثل هرجای دیگر، محدود به گروه و جنسیت خاص نیست. نژادپرستی در یک «فضای محدود و مشخص» شکل نمیگیرد و یک «امر مردانه» نیست. اینکه در عکسهای منتشره از تظاهراتهای نژادپرستان تعداد زنانی که مشعلبهدست راهپیمایی میکنند کمتر از مردان است، گواه بر این نیست که زنان از باورهای خطرناک این گروهها حمایت نمیکنند. تاریخ هم نشان میدهد که در بسیاری مواقع زنان، نقشهای حساس و کلیدی پشت صحنه و دور از دوربینها را برعهده داشتند و گاه نقششان بسیار پیچیدهتر، مهمتر و ریشهایتر از آن مرد سفیدپوست عربدهکشی است که مشعل را بالای سر برده است.
@FarnazSeifi
همزمان بلافاصله شبکههای اجتماعی و وبسایتهای خبری پر شد از تکرار باوری که کلیشه است و نادرست: فاشیستها و نئونازیها مردان خشمگین سفیدپوستاند و بس. خبرنگاری مشهوری با اشاره به اینکه در تصاویر منتشرشده از تظاهرات شارلوتزویل سیمای کمتر زنی را می توان دید، توئیت کرد:«فاشیسم، جنسیت دارد، مرد.»
تظاهرات نژادپرستان سفیدپوست در شارلوتزویل در اعتراض به طرحی برای جمعآوری مجسمهی یکی از ژنرالهای طرفدار بردهداری در جنگ داخلی آمریکا کلید خورد. اما کمتر کسی اما به این موضوع میپردازد که طراح اصلی ایدهی ساختن بناهای یادبود و مجسمههای این ژنرالها در شهرها، زنان بودند.
آرشیو شهرداریها در گوشهوکنار ایالتهای جنوبی آمریکا پر از اسناد و نامهنگاریهایی است که زنان شهر با همکاری هم سراغ مذاکره با شهرداریها رفتند تا به «پاس خدمات و جانفشانی کلنلها و ژنرالها» این بناهای یادبود ساخته شوند که اغلب هم در اصلیترین مناطق شهر نصب شدند. در بسیاری موارد، این زنان هزینهی ساخت این نشانههای آشکار دوران بردهداری را از جیب خود و فروش جواهرات شخصی خود تامین کردند.
یکی از این گروههای زنان به نام «انجمن یادبود زنان» در جنوب در چند سال اول بعد از پایان جنگ داخلی، نزدیک به ۱۰هزار دلار پول برای ساخت این مجسمهها و پیکرههای یادبود جمعآوری کرد. این زنان برای مراسم رونمایی از مجسمه یادبود هر ژنرال بردهدار، مهمانی مفصلی برگزار میکردند و هزاران نفر از مردم محلی جمع شده و در همهمه مزهمزه کردن نوشیدنی، با شعارهای ناسیونالیستی و نوستالژی «روزگار خوش از دسترفته بردهداری» اربابان نژادپرست را ستایش میکردند.
گروه «دختران متحد ایالات موئتلفه» یکی دیگر از گروههای زنان است که بسیاری از این پیکرههای جنجالبرانگیز ، به پیشنهاد و هزینه و پیگیری آنها ساخته و نصب شد. این گروه بزرگ که هنوز هم فعال است زمانی بیش از ۴۰۰ دفتر در سراسر آمریکا داشت و دستکم ۲۰ هزار زن عضوش بودند.
از سوی دیگر از اولین روزهایی که گروه نژادپرست، یهودیستیز و برتریجوی «کو کلاکس کلان» در آمریکا شکل گرفت، زنان نهتنها با شوروشوق به این گروه پیوستند، که در تعیین اهداف و یارگیری برای گروه نقش کلیدی داشتند.
مری الیزابت تایلور زنی بود که نه تنها یکی از بنیانگذاران اولیه «کو کلاکس کلان» بود، بلکه سخنور اصلی این گروه و مسئول اصلی تعیین استراتژیهای تبلیغاتی و پروپاگاندای گروه بود. او کسی بود که با مهارت سخنوری خود، نقش اصلی جذب حامیان مالی برای فعالیتهای گروه را هم برعهده داشت. اسناد این گروه نشان میدهد که با رهبری تبلیغاتی تایلور، گروه توانست نزدیک به ۸۵هزار عضو تازه را جذب کند. گروه «زنان کو کلاکس کلان» هم که با هدایت او راه افتاد، نزدیک به نیم میلیون زن را جذب کرد و وظیفه اصلی این زنان، «عادیسازی» جنایاتی بود که مردان خشن و نژادپرست این گروه مرتکب میشدند.
و اصلا چرا راه دور برویم؟ در آخرین انتخابات ریاستجمهوری آمریکا که دونالد ترامپ را سر کار آورد، بیش از نیمی از زنان سفیدپوست آمریکا نه به هیلاری کلینتون، بلکه به دونالد ترامپ رای دادند. این درحالی است که بیش از ۹۰درصد زنان سیاهپوست کشور به کلینتون رای دادند. بعضی از اصلیترین مشاوران و حامیان رسانهای دونالد ترامپ نیز زناند.
نژادپرستی در آمریکا هم مثل هرجای دیگر، محدود به گروه و جنسیت خاص نیست. نژادپرستی در یک «فضای محدود و مشخص» شکل نمیگیرد و یک «امر مردانه» نیست. اینکه در عکسهای منتشره از تظاهراتهای نژادپرستان تعداد زنانی که مشعلبهدست راهپیمایی میکنند کمتر از مردان است، گواه بر این نیست که زنان از باورهای خطرناک این گروهها حمایت نمیکنند. تاریخ هم نشان میدهد که در بسیاری مواقع زنان، نقشهای حساس و کلیدی پشت صحنه و دور از دوربینها را برعهده داشتند و گاه نقششان بسیار پیچیدهتر، مهمتر و ریشهایتر از آن مرد سفیدپوست عربدهکشی است که مشعل را بالای سر برده است.
@FarnazSeifi
چه خبر بدی! تونی موریسون، نویسندهی فمینیست و اولین برندهی زن سیاهپوست جایزه نوبل ادبیات درگذشت. او یکی از موثرترین نویسندههای تاریخ است که از نژاد و نژادپرستی مینوشت. برای من اما سویهی فمینیستی این زن هم بهغایت ستایشبرانگیز بود. کتاب «آبیترین چشم» را اصلا برای این نوشت که یک آرزوی «سادهی» دوست کودکیاش سالیان سال مثل خوره اعصاب و روان او را میجوید؛ دوستی که مثل خودش سیاهپوست بود و آرزو میکرد چشمهای آبی داشته باشد. موریسون بعدها گفت سالها به این فکر میکرد که چه میشود که دوست او و دیگران این چنین به خودزنی و تحقیر نژاد خود میافتند؟ چه کسی به او گفته بود «زیبا» یعنی زن بلوند و چشم آبی؟ از طریق چه ساز و کارها و با چه فرآیندی در مغز زن و مرد القاء میکنند که ظاهرشان «ناکافی» است؟ چطور میشود که فراموش میکنیم و اصلا حواسمان نیست که معیارهای «زیبایی» با نژادپرستی گره خورده و اصلا محصول نژادپرستی است؟
موریسون به «ادبیات متعهد» باور داشت و متنفر بود کسی آثار او را «شاعرانه» خطاب کند. بهنظرش ادبیات عاری از هدف و جهانبینی مشخص، به درد جرز دیوار هم نمیخورد. حدود چهار سال پیش داستان کوتاه و تلخی از او در مجلهی نیویورکر منتشر شد: داستان از زبان مادری است که سیاهی پوست خود و همسرش اندک و «کمرنگ» بود و بچهای به دنیا آورد که پوستاش به سیاهی طولانیترین شب بود. سیاهی غلیظی که همهچیز را تغییر داد، همهچیز را غمگین و سخت و همیشگی و تلخمزه تغییر داد… . یاد آن جملهی معروف جی.سی.واتس میافتم که کاش جامعه به اندازهای از بلوغ و شعور میرسید که «کوررنگی» میگرفت.
@FarnazSeifi
موریسون به «ادبیات متعهد» باور داشت و متنفر بود کسی آثار او را «شاعرانه» خطاب کند. بهنظرش ادبیات عاری از هدف و جهانبینی مشخص، به درد جرز دیوار هم نمیخورد. حدود چهار سال پیش داستان کوتاه و تلخی از او در مجلهی نیویورکر منتشر شد: داستان از زبان مادری است که سیاهی پوست خود و همسرش اندک و «کمرنگ» بود و بچهای به دنیا آورد که پوستاش به سیاهی طولانیترین شب بود. سیاهی غلیظی که همهچیز را تغییر داد، همهچیز را غمگین و سخت و همیشگی و تلخمزه تغییر داد… . یاد آن جملهی معروف جی.سی.واتس میافتم که کاش جامعه به اندازهای از بلوغ و شعور میرسید که «کوررنگی» میگرفت.
@FarnazSeifi
ورا لنگزفلد یک شهروند عادی ساکن آلمان شرقی بود که مثل بسیاری دیگر از ساکنان این کشور، زندگی ساده و جمعوجوری داشت، از «برادر بزرگ» هراس داشت و میدانست زبان سرخ، سر سبز را به باد میدهد. او در «انستیتو ملی فلسفه» در آلمان شرقی به عنوان محقق و مدرس کار میکرد. هفت سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان شرقی بهدنیا آمده بود. به زنبورداری علاقه داشت و حفظ محیط زیست برایش مهم بود. در سال ۱۹۸۱ از کار خود استعفا کرد، در یکی از نشریات تخصصی رشتهاش بهعنوان دبیر اجرایی استخدام شد و بعد از سالها که خود را بیمذهب میدانست، بار دیگر با کلیسا و مسیحیت اخت شد. ازدواج کرده بود، شوهرش را که شاعر شناختهشدهای در آلمان شرقی بود دوست داشت، دو پسر داشت و زندگی خانوادگیاش آرام و بیهیاهو بود.
ورا لنگزفلد در راستای دغدغههایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی رو آورد، در نشریات مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد.
فعالیتهای او خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا برای کسب درآمد به علاقه دیرینهاش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی هم ترجمه میکرد. حالا دیگر میدانست که زندگیاش مدام تحتنظر است، تلفنهایش شنود میشود و گاهی در خیابان تعقیب میشد. بالاخره ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهراتهای مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»
ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دستآخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد تا بالاخره در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به موطنش بازگشت.
دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت اصلی تازه در انتظار ورا بود. درهای آرشیوهای اشتازی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق میتوانستند به این مراکز آرشیو مراجعه و درخواست کنند که پروندهی امنیتی خود را ببینند و همینجا بود که واقعیت هولناک بر سرش آوار شد.
پروندهی امنیتی او نشان میداد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سالها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش میشد. مردی که با او همبستر و پدر فرزنداناش بود، جاسوس او بود و سالها آرام آرام به حجم و قطر پروندهی امنیتی زن میافزود. پرونده نشان میداد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطهی جنسیشان، حرفهای عاشقانه و خصوصی که در تختخواب ردوبدل کردند و گپهای شبانهشان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سالها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آنکه خیال میکردی نزدیکترین و محرمترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام را میگستراند و میپروراند.
ورا دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سالهاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامیگری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش میکند. گاهی به عنوان راهنما، علاقهمندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آنجا زندانی بود میگرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آنها بازگو میکند. از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوسپروری نظامهای دیکتاتوری» یاد میکنند، از شیوهی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر میکند و هیچ حریم امنی باقی نمیگذارد. خودش میگوید:«سالها ذره ذره میسازی، بعد ناگهان میبینی هر آنچه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»
@FarnazSeifi
ورا لنگزفلد در راستای دغدغههایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی رو آورد، در نشریات مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد.
فعالیتهای او خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا برای کسب درآمد به علاقه دیرینهاش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی هم ترجمه میکرد. حالا دیگر میدانست که زندگیاش مدام تحتنظر است، تلفنهایش شنود میشود و گاهی در خیابان تعقیب میشد. بالاخره ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهراتهای مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»
ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دستآخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد تا بالاخره در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به موطنش بازگشت.
دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت اصلی تازه در انتظار ورا بود. درهای آرشیوهای اشتازی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق میتوانستند به این مراکز آرشیو مراجعه و درخواست کنند که پروندهی امنیتی خود را ببینند و همینجا بود که واقعیت هولناک بر سرش آوار شد.
پروندهی امنیتی او نشان میداد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سالها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش میشد. مردی که با او همبستر و پدر فرزنداناش بود، جاسوس او بود و سالها آرام آرام به حجم و قطر پروندهی امنیتی زن میافزود. پرونده نشان میداد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطهی جنسیشان، حرفهای عاشقانه و خصوصی که در تختخواب ردوبدل کردند و گپهای شبانهشان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سالها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آنکه خیال میکردی نزدیکترین و محرمترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام را میگستراند و میپروراند.
ورا دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سالهاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامیگری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش میکند. گاهی به عنوان راهنما، علاقهمندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آنجا زندانی بود میگرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آنها بازگو میکند. از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوسپروری نظامهای دیکتاتوری» یاد میکنند، از شیوهی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر میکند و هیچ حریم امنی باقی نمیگذارد. خودش میگوید:«سالها ذره ذره میسازی، بعد ناگهان میبینی هر آنچه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»
@FarnazSeifi
خیابانهایی که از آنِ زنها نیست
از کودکی عاشق پیادهروی بودم و راه رفتن، همیشه گزینه محبوب من برای رفتوآمدهای درونشهری بود. آخرین سالهای زندگی در ایران اما دیگر هر روز بیشتر و بیشتر سراغ تاکسی خطی، مترو، اتوبوس و تاکسی تلفنی میرفتم و کمتر و کمتر راه میرفتم. دلیلاش یک چیز بیشتر نبود: خیابانهای تهران، امن نبود. هیچ روزی و مطلقا هیچ چهارقدمی بدون شنیدن متلک، ترمز ماشین و موتور جلو پا، دستهای هرزهای که ناگهان تنات را لمس میکرد یا کسی که دنبالت راه میافتاد و تمام امنیت روانیات را بهم میریخت، ممکن نبود. هر روز خستهتر و هراسانتر یک قدم عقب میکشیدم و کمتر در کوچه و خیابانهای شهر راه میرفتم. لذت هرروزه پیادهروی فقط با مهاجرت دوباره ممکن شد.
نتیجه تحقیق دانشگاه استانفورد نشان میدهد من در این تجربه تنها نبودم و این ماجرای تلخی است که انبوه زنان در کشورهای مختلف تجربه میکنند. محققان این دانشگاه برای بررسی عادات راه رفتن مردان و زنان در کشورهای مختلف جهان، دادههای تلفنهای همراه هوشمند بیش از ۷۱۷ هزار نفر از۱۱۱ کشور جهان را جمعآوری و در مجموع فعالیت این افراد در بیش از ۶۸ میلیون روز را بررسی کردند.
نتیجه مسلم، شفاف و تلخ بود: در تقریبا تمام این کشورها، زنان در طول روز کمتر از مردان راه میروند. و هرچه میزان پیادهروی روزانه مردم در نقطهای کمتر است، درصد چاقی مفرط و عوارض گوناگون ناشی از آن بیشتر و وخیمتر است. برای مثال در آمریکا که بسیاری از شهرها انگار اصلا فقط برای خودرو طراحی شده و فضایی برای عابرپیاده نیست، کمتحرکی غوغا میکند و در نتیجه میزان چاقی مفرط هم سربهفلک میزند.
اما برخلاف باور کلیشهای رایج، دلیل اینکه زنها کمتر از مردها راه میروند مطلقا ارتباطی به «تنبلی» و حرفهای سطحی از این دست ندارد. دستاندرکاران این تحقیق هم همچون برخی دیگر از تحقیقهای پیشین به همان نتیجه رسیدند. در همه جهان تحرک روزانه زنان به یک دلیل کمتر است: محیط مناسب نیست! گاه دشواریها و موانع فیزیکی پیادهروی را برای زنان مشکل میکند و گاه آنها نگران امنیت خود هستند و از آزار خیابانی هراساناند.
پژوهشگران استانفورد از این نتیجه تلخ باعنوان «نابرابری در تحرک روزانه» یاد کردند و این را هم مصداقی دیگر از نابرابریهای جنسیتی گسترده و فراگیر در جهان برشمردند.
میانگین دادهها نشان میدهد هرچقدر در کشوری خیابانهای شهر برای زنها به لحاظ فیزیکی مناسبتر و به لحاظ روانی امنتر باشد، از درصد این نابرابری تحرک میان زن و مرد کاسته میشود.
برای مثال، در سوئد که یکی از معدود کشورهایی است که نابرابری میان زنومرد در آن بسیار ناچیز است و زنان از امکانات و موقعیت برابر در اکثر حوزهها برخوردارند، نابرابری در تحرک روزانه نیز از هرکجای دیگر کمتر و ناچیز است.
«جامعه کودک» که سازمانی حامی حقوق کودک در بریتانیا است، گزارش دیگری منتشر کرد که نشان میداد از هر ۳ دختربچه بین ۱۰ تا ۱۷ سال در بریتانیا، یکی از آنها از قدم زدن در خیابانها میترسد و همیشه نگران است که کسی او را دنبال کند، متلک بگوید یا دستمالی کند.
گروههای مدافع زنان هشدار میدهند که این وضعیت در عمل باعث میشود که زنها ماهیانه پول بیشتری از درآمد خود را نیز خرج مخارج جاری کنند. چرا که باید هر روز هزینه مترو، اتوبوس، تاکسی یا بنزین و پارکینگ خودرو شخصی برای رفتوآمد را نیز به مخارج روزانه اضافه کنند.
نابرابری، هرگز یک راه سرراست و عیان نیست؛ هزار پیچیدگی دارد و ابعاد پنهان. دفعه دیگر اگر خواستید زنی را متهم کنید که «تنبلی» میکند و تا پارک سر خیابان نمیرود تا راه برود، اول کمی تامل کنید، دلیلاش احتمالا درونیتر و جدیتر از این حرفهاست: احساس امنیت نمیکند.
@FarnazSeifi
از کودکی عاشق پیادهروی بودم و راه رفتن، همیشه گزینه محبوب من برای رفتوآمدهای درونشهری بود. آخرین سالهای زندگی در ایران اما دیگر هر روز بیشتر و بیشتر سراغ تاکسی خطی، مترو، اتوبوس و تاکسی تلفنی میرفتم و کمتر و کمتر راه میرفتم. دلیلاش یک چیز بیشتر نبود: خیابانهای تهران، امن نبود. هیچ روزی و مطلقا هیچ چهارقدمی بدون شنیدن متلک، ترمز ماشین و موتور جلو پا، دستهای هرزهای که ناگهان تنات را لمس میکرد یا کسی که دنبالت راه میافتاد و تمام امنیت روانیات را بهم میریخت، ممکن نبود. هر روز خستهتر و هراسانتر یک قدم عقب میکشیدم و کمتر در کوچه و خیابانهای شهر راه میرفتم. لذت هرروزه پیادهروی فقط با مهاجرت دوباره ممکن شد.
نتیجه تحقیق دانشگاه استانفورد نشان میدهد من در این تجربه تنها نبودم و این ماجرای تلخی است که انبوه زنان در کشورهای مختلف تجربه میکنند. محققان این دانشگاه برای بررسی عادات راه رفتن مردان و زنان در کشورهای مختلف جهان، دادههای تلفنهای همراه هوشمند بیش از ۷۱۷ هزار نفر از۱۱۱ کشور جهان را جمعآوری و در مجموع فعالیت این افراد در بیش از ۶۸ میلیون روز را بررسی کردند.
نتیجه مسلم، شفاف و تلخ بود: در تقریبا تمام این کشورها، زنان در طول روز کمتر از مردان راه میروند. و هرچه میزان پیادهروی روزانه مردم در نقطهای کمتر است، درصد چاقی مفرط و عوارض گوناگون ناشی از آن بیشتر و وخیمتر است. برای مثال در آمریکا که بسیاری از شهرها انگار اصلا فقط برای خودرو طراحی شده و فضایی برای عابرپیاده نیست، کمتحرکی غوغا میکند و در نتیجه میزان چاقی مفرط هم سربهفلک میزند.
اما برخلاف باور کلیشهای رایج، دلیل اینکه زنها کمتر از مردها راه میروند مطلقا ارتباطی به «تنبلی» و حرفهای سطحی از این دست ندارد. دستاندرکاران این تحقیق هم همچون برخی دیگر از تحقیقهای پیشین به همان نتیجه رسیدند. در همه جهان تحرک روزانه زنان به یک دلیل کمتر است: محیط مناسب نیست! گاه دشواریها و موانع فیزیکی پیادهروی را برای زنان مشکل میکند و گاه آنها نگران امنیت خود هستند و از آزار خیابانی هراساناند.
پژوهشگران استانفورد از این نتیجه تلخ باعنوان «نابرابری در تحرک روزانه» یاد کردند و این را هم مصداقی دیگر از نابرابریهای جنسیتی گسترده و فراگیر در جهان برشمردند.
میانگین دادهها نشان میدهد هرچقدر در کشوری خیابانهای شهر برای زنها به لحاظ فیزیکی مناسبتر و به لحاظ روانی امنتر باشد، از درصد این نابرابری تحرک میان زن و مرد کاسته میشود.
برای مثال، در سوئد که یکی از معدود کشورهایی است که نابرابری میان زنومرد در آن بسیار ناچیز است و زنان از امکانات و موقعیت برابر در اکثر حوزهها برخوردارند، نابرابری در تحرک روزانه نیز از هرکجای دیگر کمتر و ناچیز است.
«جامعه کودک» که سازمانی حامی حقوق کودک در بریتانیا است، گزارش دیگری منتشر کرد که نشان میداد از هر ۳ دختربچه بین ۱۰ تا ۱۷ سال در بریتانیا، یکی از آنها از قدم زدن در خیابانها میترسد و همیشه نگران است که کسی او را دنبال کند، متلک بگوید یا دستمالی کند.
گروههای مدافع زنان هشدار میدهند که این وضعیت در عمل باعث میشود که زنها ماهیانه پول بیشتری از درآمد خود را نیز خرج مخارج جاری کنند. چرا که باید هر روز هزینه مترو، اتوبوس، تاکسی یا بنزین و پارکینگ خودرو شخصی برای رفتوآمد را نیز به مخارج روزانه اضافه کنند.
نابرابری، هرگز یک راه سرراست و عیان نیست؛ هزار پیچیدگی دارد و ابعاد پنهان. دفعه دیگر اگر خواستید زنی را متهم کنید که «تنبلی» میکند و تا پارک سر خیابان نمیرود تا راه برود، اول کمی تامل کنید، دلیلاش احتمالا درونیتر و جدیتر از این حرفهاست: احساس امنیت نمیکند.
@FarnazSeifi
مینیون زردرنگی که در محوطه دانشگاه آکسفورد میچرخید و نزدیک «سامرویل» پارک میکرد، سالیان سال تصویر آشنایی بود که چند نسل از دانشجویان دانشگاه آکسفورد به آن خو گرفته بودند. زنی که این ماشین زردرنگ را میراند، همیشه کتودامنهای «توئید» برتن داشت و معروف بود که نمیتواند در سکوت چیزی بخواند و همیشه متنی را که میخواند، زیر لب زمزمه میکند و در کتابخانه، صدایش مزاحم خواندن دیگران است. زنی که در فاصله سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۷ مدیر کالج «سامرویل» در آکسفورد بود. زنی که رابطه ما با «خون» را برای همیشه تغییر داد و اهدا و انتقال خون را ممکن کرد: ژانت واان.
در دهه ۱۹۲۰ میلادی، وقتی ژانت واان در همین کالج «سامرویل» دانشجوی پزشکی بود، تصور آنکه بشود روزی خون آدمیزاد را گرفت و به نقطه دیگری انتقال داد و به آدم نیازمند دیگری تزریق کرد، سورئال بود و از جنس رمانهای فانتزی! ژانت دختر مردی بود که مدیر مدارس درجهیک شبانهروزی بود و مادری زیبا که همچون «پروانهای در قفس» بود. مادرش، با ویرجینا وولف،نویسنده شهیر انگلیسی، نسبت فامیلی داشت و دوستانی صمیمی بودند. ویرجینیا وولف شخصیت داستانی سالی ستون در رمان «خانم دالووی» را برمبنای کاراکتر مادر او ساخت و پرداخت و نوشت.
مدیرهای سختگیر مدارس دخترانه و معلمها به پدر و مادر ژانت میگفتند که دختر آنها «خنگتر از این حرفهاست» و چشماندازی نمیدیدند که او بتواند در درس و مشق، شاگرد موفقی شود. ژانت اما برای نظر آنها ترهای خرد نکرد و بعد از ۳ بار شرکت در آزمون ورودی کالج سامرویل، بالاخره به دانشگاه راه پیدا کرد. شاگرد اول کلاس شد و برای دوران کارآموزی خود از طرف بیمارستان به حلبیآبادهای لندن فرستاده شد. تا آخر عمر میگفت نمیداند چطور کسی میتوانست آن حجم وحشتاک فقر مطلق، نبود بهداشت، گرسنگی و کثافت را ببیند و سوسیالیست نشود و سوسیالیست باقی نماند. سالها بعد در زندگینامه خود نوشت:«بیشتر از همهچیز از این نفرت داشتم که مردم فقیر این وضعیت را کاملا پذیرفته بودند. میگفتند بله، من ۷ بچه داشتم. شش بچه از گرسنگی و فقر مردند و آنها را خاک کردم. خواست خدا بود...از "خواست خدا" با همه وجودم منزجرم و نفرت دارم.»
کار در حلبیآبادها، علاقهاش را به «خون» بیشتر از همیشه کرد. میخواست برای درمان کمخونی، عصارهی خام کبد را استفاده کند. سراغ استادشان رفت که «جوانی» و «زن بودن» هر دو برای او معنای «معلولیت» داشت و حاضر نشد به او اجازه دهد که دست به چنین آزمایشی بزند. بااینحال استادش گفت که اگر خود ژانت بتواند عصارهای که میگوید را تولید کند، میتواند روی یک سگ تئوریاش را امتحان کند. ژانت سراغ ویرجینا وولف رفت که در خانهاش یک دستگاه چرخگوشت داشت که در آن زمان کالای تجملی بود که در کمتر خانهای پیدا میشد. چرخگوشت را قرض کرد و چرخ کرد و چرخ کرد...ویرجینا وولف این صحنه را در کتاب «اتاقی از آن خود» ثبت کرد، زنی که روی سطح تمام میز آشپزخانه را با پارچهای پوشانده و چیزی را چرخ میکند.
ژانت واان، عصارهای را که به دست آمد به دو سگ تزریق کرد و هر دو سگ جان دادند. درمیان حیرت همه، عصاره را به خودش تزریق کرد، فردا که وارد بیمارستان دانشگاه شد، همهی استادان و پزشکان و پرستاران صف بسته بودند تا ببینند او هنوز زنده است یا نه. ژانت زنده و سرحال بود، بالاخره استادش به او اجازه داد که عصاره را به بیماری که از کمخونی رنج میبرد، تزریق کند. حال بیمار رو به بهبود رفت و البته که استاد مرد او، همه اعتبار را به نام خودش زد!
ژانت برای بورسیه تحصیلی در دانشگاه هاروارد تقاضا داد و پذیرفته شد. وقتی به هاروارد رسید، نه تنها استادان و باقی دانشجویان که همگی مرد بودند به او بیمحلی میکردند، بلکه حاضر نبودند تعدادی موش آزمایشگاهی در اختیار او قرار دهند تا بتواند تئوریاش را روی موشها آزمایش کند. استاد آزمایشگاه بهصراحت گفت موشها باارزشتر از آن هستند که آنها را برای آزمایش «دست یک زن» دهند. مجبور شد برای آزمایشهای خود سراغ کبوترها برود، با همین امکانات محدود توانست به یکی از مهمترین کشفها درباره ویتامین ب ۱۲ در خون برسد. بعدها از آن کبوترها با عنوان «کبوترهای خونین من» یاد میکرد.
در این سالها کمکم آوازه او به گوش دیگر محققان رسیده بود. با اینحال همهی این محققان مرد کسر شان خود میدانستند که مستقیم سراغ او بیایند و سوالهایشان را بپرسند. حتا مردانی که با او در یک دانشگاه همکار بودند، حاضر نبودند با او وارد مکالمه رودررو شوند و سوالهای خود را نوشته و به او نامه ارسال میکردند
ادامهی مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/انتقال-خون-08-24
@FarnazSeifi
در دهه ۱۹۲۰ میلادی، وقتی ژانت واان در همین کالج «سامرویل» دانشجوی پزشکی بود، تصور آنکه بشود روزی خون آدمیزاد را گرفت و به نقطه دیگری انتقال داد و به آدم نیازمند دیگری تزریق کرد، سورئال بود و از جنس رمانهای فانتزی! ژانت دختر مردی بود که مدیر مدارس درجهیک شبانهروزی بود و مادری زیبا که همچون «پروانهای در قفس» بود. مادرش، با ویرجینا وولف،نویسنده شهیر انگلیسی، نسبت فامیلی داشت و دوستانی صمیمی بودند. ویرجینیا وولف شخصیت داستانی سالی ستون در رمان «خانم دالووی» را برمبنای کاراکتر مادر او ساخت و پرداخت و نوشت.
مدیرهای سختگیر مدارس دخترانه و معلمها به پدر و مادر ژانت میگفتند که دختر آنها «خنگتر از این حرفهاست» و چشماندازی نمیدیدند که او بتواند در درس و مشق، شاگرد موفقی شود. ژانت اما برای نظر آنها ترهای خرد نکرد و بعد از ۳ بار شرکت در آزمون ورودی کالج سامرویل، بالاخره به دانشگاه راه پیدا کرد. شاگرد اول کلاس شد و برای دوران کارآموزی خود از طرف بیمارستان به حلبیآبادهای لندن فرستاده شد. تا آخر عمر میگفت نمیداند چطور کسی میتوانست آن حجم وحشتاک فقر مطلق، نبود بهداشت، گرسنگی و کثافت را ببیند و سوسیالیست نشود و سوسیالیست باقی نماند. سالها بعد در زندگینامه خود نوشت:«بیشتر از همهچیز از این نفرت داشتم که مردم فقیر این وضعیت را کاملا پذیرفته بودند. میگفتند بله، من ۷ بچه داشتم. شش بچه از گرسنگی و فقر مردند و آنها را خاک کردم. خواست خدا بود...از "خواست خدا" با همه وجودم منزجرم و نفرت دارم.»
کار در حلبیآبادها، علاقهاش را به «خون» بیشتر از همیشه کرد. میخواست برای درمان کمخونی، عصارهی خام کبد را استفاده کند. سراغ استادشان رفت که «جوانی» و «زن بودن» هر دو برای او معنای «معلولیت» داشت و حاضر نشد به او اجازه دهد که دست به چنین آزمایشی بزند. بااینحال استادش گفت که اگر خود ژانت بتواند عصارهای که میگوید را تولید کند، میتواند روی یک سگ تئوریاش را امتحان کند. ژانت سراغ ویرجینا وولف رفت که در خانهاش یک دستگاه چرخگوشت داشت که در آن زمان کالای تجملی بود که در کمتر خانهای پیدا میشد. چرخگوشت را قرض کرد و چرخ کرد و چرخ کرد...ویرجینا وولف این صحنه را در کتاب «اتاقی از آن خود» ثبت کرد، زنی که روی سطح تمام میز آشپزخانه را با پارچهای پوشانده و چیزی را چرخ میکند.
ژانت واان، عصارهای را که به دست آمد به دو سگ تزریق کرد و هر دو سگ جان دادند. درمیان حیرت همه، عصاره را به خودش تزریق کرد، فردا که وارد بیمارستان دانشگاه شد، همهی استادان و پزشکان و پرستاران صف بسته بودند تا ببینند او هنوز زنده است یا نه. ژانت زنده و سرحال بود، بالاخره استادش به او اجازه داد که عصاره را به بیماری که از کمخونی رنج میبرد، تزریق کند. حال بیمار رو به بهبود رفت و البته که استاد مرد او، همه اعتبار را به نام خودش زد!
ژانت برای بورسیه تحصیلی در دانشگاه هاروارد تقاضا داد و پذیرفته شد. وقتی به هاروارد رسید، نه تنها استادان و باقی دانشجویان که همگی مرد بودند به او بیمحلی میکردند، بلکه حاضر نبودند تعدادی موش آزمایشگاهی در اختیار او قرار دهند تا بتواند تئوریاش را روی موشها آزمایش کند. استاد آزمایشگاه بهصراحت گفت موشها باارزشتر از آن هستند که آنها را برای آزمایش «دست یک زن» دهند. مجبور شد برای آزمایشهای خود سراغ کبوترها برود، با همین امکانات محدود توانست به یکی از مهمترین کشفها درباره ویتامین ب ۱۲ در خون برسد. بعدها از آن کبوترها با عنوان «کبوترهای خونین من» یاد میکرد.
در این سالها کمکم آوازه او به گوش دیگر محققان رسیده بود. با اینحال همهی این محققان مرد کسر شان خود میدانستند که مستقیم سراغ او بیایند و سوالهایشان را بپرسند. حتا مردانی که با او در یک دانشگاه همکار بودند، حاضر نبودند با او وارد مکالمه رودررو شوند و سوالهای خود را نوشته و به او نامه ارسال میکردند
ادامهی مطلب را در زیر بخوانید
https://telegra.ph/انتقال-خون-08-24
@FarnazSeifi
Telegraph
زنی که انتقال خون را ممکن کرد
مینیون زردرنگی که در محوطه دانشگاه آکسفورد میچرخید و نزدیک «سامرویل» پارک میکرد، سالیان سال تصویر آشنایی بود که چند نسل از دانشجویان دانشگاه آکسفورد به آن خو گرفته بودند. زنی که این ماشین زردرنگ را میراند، همیشه کتودامنهای «توئید» برتن داشت و معروف…
تظاهرات زنان بومی برزیل برای نجات آمازون
جنگلهای آمازون میان زبانههای آتش گرفتار شده و در حال سوختن است. آمازون که «ریهی کرهی زمین» است و حیات تک تک ما به بودن آن وابسته است. دولت راستگرا و رئیسجمهور افراطی برزیل، با هزار سهلانگاری، عمد و تقصیر و مزخرفبافی، نه تنها جلوی این فاجعه را نگرفتند، بلکه در عمل میزان خسارات این آتشسوزی هولناک را بیشتر کردند.
در این اوضاع بهغایت ترسناک، زنان بومی برزیل که اغلب ساکن آمازوناند، در اعتراض به خیابانها ریختند. هزاران تن از آنها در پایتخت برزیل تظاهرات کردند و شعار «زمین: بدنمان، روحمان» سر دادند. این اولین تظاهرات تا این میزان گستردهی زنان بومی برزیل بود. صد و ده سازمان زنان برای این تجمع اعتراضی با یکدیگر همکاری کردند. زنان معترض جلوی ساختمان «دبیرخانهی ویژهی سلامت بومیان برزیل» تجمع کردند، ترانههای اعتراضی بومی سر دادند، رقصیدند و خواهان استعفای رئیس این دبیرخانه شدند. آنها دولت برزیل را متهم کردند که با آنها «مثل حیوان» رفتار میکند و آنها را رها کرده و آرزوی از بین رفتن قبایل بومی را دارد. تظاهرات زنان بومی برزیل بیش از ۱۰ ساعت ادامه داشت.
در این تظاهرات نقش رهبران زن بومی بسیار کلیدی بود. این زنان رهبر در قبایل بومی برزیل بودند که زنان باهمستان خود را متحد و بسیج کردند، با زنان دیگر گروهها ارتباط گرفتند و سردمدار این اعتراض گسترده بودند. یکی از این زنان، آجارتی وایاپی است.
آجاریتی وایاپی، یکی از مسنترین زنان «وایاپیها» است که از بومیانیاند که در مناطق مرکزی دو استان آماپا و پارا در برزیل زندگی میکنند. اجارتی وایاپی، مسنترین شاگرد مدرسهی محلیشان است. او که ۵۹ سال سن دارد، به این نتیجه رسید که برای نجات آمازون، حفظ جنگلها و قبایل خود باید به دانش روز تسلط پیدا کند. او میخواهد مردمان برزیل و جهانیان را شیرفهم کند که «اگر آمازون از بین رود، بشریت هم از بین خواهد رفت.»
روزی که آجاریتی در سن ۳۸ سالگی برای ثبتنام به دبیرستان محلی رفت، مسئولان مدرسه به او خندیدند و او را مسخره کردند؛ در گوش یکدیگر جوری که آجاریتی بشنود گفتند که این «طوطی پیر» آمده اینجا چیکار؟آجاریتی اما به این توهین و تمسخر توجهی نمیکند. او هدف مهمتری دارد و در راه رسیدن به هدفاش و حفظ آمازون و مردمان بومیاش، از شنیدن این مزخرفات جا نمیزند. آجاریتی هم مثل اکثر مردمان وایاپی، زبان پرتغالی بلد نبود. او در راه هدف خود، زبان پرتغالی هم یاد گرفته است تا بتواند مستقیم با مردم برزیل حرف بزند و اهمیت و ضرورت نجات آمازون و حفظ بومیان را به گوش آنها برساند. او بارها راه طولانی محل اقامت وایاپیها تا پایتخت برزیل را طی کرده تا با مردم و مسئولان حرف بزند.در حال حاضر تنها ۱۵۰۰ نفر از اهالی وایاپیها در آمازون باقی ماندند که در ۲۹ روستای کوچک در دل جنگلهای آمازون زندگی میکنند. برای رسیدن به بعضی از این روستاها باید ۱۰ روز در دل آمازون پیاده راه رفت یا ۵ روز با قایق در راه بود.
آجاریتی حالا مشوق سایر زنان وایاپی است تا به مدرسه بروند و باسواد شوند. او برخلاف اکثر بزرگان و پیران قوم خود فکر نمیکند که سواد، تضاد و تناقضی با شیوههای کهن زیست بومی آنها دارد. او سواد را ابزار مفیدی میبیند که به آنها کمک خواهد کرد تا هرچه بهتر سنتهای کهن، زیست بومی و زمین آبا و اجدادی خود را حفظ کنند.
یکی از اساسیترین محورهای تظاهرات زنان بومی برزیل، اعتراض به تصمیم دولت برزیل بود که بودجهی ویژه برای خدمات درمانی و بهداشتی بومیان را بسیار کاهش داده است. آنها دولت را متهم میکنند که قصد جان آنها را کرده و به دنبال برانداختن نسل بومیان است. در این میان آجاریتی برای خود وظیفهی تازهای تعریف کرده است. هر روز صبح راه میافتد و به زنان دیگر طب سنتی و بومی وایاپی را آموزش میدهد. به جوانها یاد میدهد که عصارهی کدام گیاه را با گیاه دیگر ترکیب کنند و برای چه درد و سوزش و زخمی به کار ببرند. او که تمام رموز کشاورزی در دل آمازون را بلد است، گروهی راه انداخته و به زنان آموزش فوت و فن کشاورزی میدهد، از میوهی آسائی و موز گرفته تا سیبزمینی و بادام زمینی. به زنان یاد میدهد که چقدر مهم است تا هر چند سال یکبار، محل زراعت را تغییر داد تا به زمین مجالی داد تا دوباره خود را بازسازی کند.
بومیان، نقشی بسیار کلیدی و حیاتی در حفظ محیط زیست و بهویژه مناطق جنگلی دارند. آنها که زیروبم زیستبوم خود را بهتر از هرکس میشناسند و ارزش و اهمیت حفظ آن را درک میکنند. زنانی از جنس اجاریتی در میانهی این وحشت و هراس، چراغ راه و راهنمای زنان و مردان دیگر شدند و تقلا میکنند که مادر زمین را حفظ کنند و بیش از این به چوب حراج نزنند.
@FarnazSeifi
جنگلهای آمازون میان زبانههای آتش گرفتار شده و در حال سوختن است. آمازون که «ریهی کرهی زمین» است و حیات تک تک ما به بودن آن وابسته است. دولت راستگرا و رئیسجمهور افراطی برزیل، با هزار سهلانگاری، عمد و تقصیر و مزخرفبافی، نه تنها جلوی این فاجعه را نگرفتند، بلکه در عمل میزان خسارات این آتشسوزی هولناک را بیشتر کردند.
در این اوضاع بهغایت ترسناک، زنان بومی برزیل که اغلب ساکن آمازوناند، در اعتراض به خیابانها ریختند. هزاران تن از آنها در پایتخت برزیل تظاهرات کردند و شعار «زمین: بدنمان، روحمان» سر دادند. این اولین تظاهرات تا این میزان گستردهی زنان بومی برزیل بود. صد و ده سازمان زنان برای این تجمع اعتراضی با یکدیگر همکاری کردند. زنان معترض جلوی ساختمان «دبیرخانهی ویژهی سلامت بومیان برزیل» تجمع کردند، ترانههای اعتراضی بومی سر دادند، رقصیدند و خواهان استعفای رئیس این دبیرخانه شدند. آنها دولت برزیل را متهم کردند که با آنها «مثل حیوان» رفتار میکند و آنها را رها کرده و آرزوی از بین رفتن قبایل بومی را دارد. تظاهرات زنان بومی برزیل بیش از ۱۰ ساعت ادامه داشت.
در این تظاهرات نقش رهبران زن بومی بسیار کلیدی بود. این زنان رهبر در قبایل بومی برزیل بودند که زنان باهمستان خود را متحد و بسیج کردند، با زنان دیگر گروهها ارتباط گرفتند و سردمدار این اعتراض گسترده بودند. یکی از این زنان، آجارتی وایاپی است.
آجاریتی وایاپی، یکی از مسنترین زنان «وایاپیها» است که از بومیانیاند که در مناطق مرکزی دو استان آماپا و پارا در برزیل زندگی میکنند. اجارتی وایاپی، مسنترین شاگرد مدرسهی محلیشان است. او که ۵۹ سال سن دارد، به این نتیجه رسید که برای نجات آمازون، حفظ جنگلها و قبایل خود باید به دانش روز تسلط پیدا کند. او میخواهد مردمان برزیل و جهانیان را شیرفهم کند که «اگر آمازون از بین رود، بشریت هم از بین خواهد رفت.»
روزی که آجاریتی در سن ۳۸ سالگی برای ثبتنام به دبیرستان محلی رفت، مسئولان مدرسه به او خندیدند و او را مسخره کردند؛ در گوش یکدیگر جوری که آجاریتی بشنود گفتند که این «طوطی پیر» آمده اینجا چیکار؟آجاریتی اما به این توهین و تمسخر توجهی نمیکند. او هدف مهمتری دارد و در راه رسیدن به هدفاش و حفظ آمازون و مردمان بومیاش، از شنیدن این مزخرفات جا نمیزند. آجاریتی هم مثل اکثر مردمان وایاپی، زبان پرتغالی بلد نبود. او در راه هدف خود، زبان پرتغالی هم یاد گرفته است تا بتواند مستقیم با مردم برزیل حرف بزند و اهمیت و ضرورت نجات آمازون و حفظ بومیان را به گوش آنها برساند. او بارها راه طولانی محل اقامت وایاپیها تا پایتخت برزیل را طی کرده تا با مردم و مسئولان حرف بزند.در حال حاضر تنها ۱۵۰۰ نفر از اهالی وایاپیها در آمازون باقی ماندند که در ۲۹ روستای کوچک در دل جنگلهای آمازون زندگی میکنند. برای رسیدن به بعضی از این روستاها باید ۱۰ روز در دل آمازون پیاده راه رفت یا ۵ روز با قایق در راه بود.
آجاریتی حالا مشوق سایر زنان وایاپی است تا به مدرسه بروند و باسواد شوند. او برخلاف اکثر بزرگان و پیران قوم خود فکر نمیکند که سواد، تضاد و تناقضی با شیوههای کهن زیست بومی آنها دارد. او سواد را ابزار مفیدی میبیند که به آنها کمک خواهد کرد تا هرچه بهتر سنتهای کهن، زیست بومی و زمین آبا و اجدادی خود را حفظ کنند.
یکی از اساسیترین محورهای تظاهرات زنان بومی برزیل، اعتراض به تصمیم دولت برزیل بود که بودجهی ویژه برای خدمات درمانی و بهداشتی بومیان را بسیار کاهش داده است. آنها دولت را متهم میکنند که قصد جان آنها را کرده و به دنبال برانداختن نسل بومیان است. در این میان آجاریتی برای خود وظیفهی تازهای تعریف کرده است. هر روز صبح راه میافتد و به زنان دیگر طب سنتی و بومی وایاپی را آموزش میدهد. به جوانها یاد میدهد که عصارهی کدام گیاه را با گیاه دیگر ترکیب کنند و برای چه درد و سوزش و زخمی به کار ببرند. او که تمام رموز کشاورزی در دل آمازون را بلد است، گروهی راه انداخته و به زنان آموزش فوت و فن کشاورزی میدهد، از میوهی آسائی و موز گرفته تا سیبزمینی و بادام زمینی. به زنان یاد میدهد که چقدر مهم است تا هر چند سال یکبار، محل زراعت را تغییر داد تا به زمین مجالی داد تا دوباره خود را بازسازی کند.
بومیان، نقشی بسیار کلیدی و حیاتی در حفظ محیط زیست و بهویژه مناطق جنگلی دارند. آنها که زیروبم زیستبوم خود را بهتر از هرکس میشناسند و ارزش و اهمیت حفظ آن را درک میکنند. زنانی از جنس اجاریتی در میانهی این وحشت و هراس، چراغ راه و راهنمای زنان و مردان دیگر شدند و تقلا میکنند که مادر زمین را حفظ کنند و بیش از این به چوب حراج نزنند.
@FarnazSeifi