درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
Photo
یکی از خطاهای پُرتکرار این است که بهجای اینکه ساختارها، فرآیندها و علتهای واقعیِ شکلگیری یک مسئله را ببینیم،
خیلی سریع انگشت اتهام را به سمتِ آدمها میگیریم:
کارمند، مدیر، فروشنده، مشتری...
در تجربههای کوچینگ و منتورینگ و کار با مدیران مختلف در مقامِ شریکِ فکریشان، بارها با این الگو مواجه شدهام.
در یکی از جلساتم، مدیرعامل یک شرکت، مسئله اولی که مطرح کرد کاهش فروش و افت سودآوری شرکتش بود.
گفت: «فروش شرکت ما خیلی کم شده و فکر میکنم باید در ترکیب تیم فروش بازنگری کنیم.»
از او پرسیدم:
«چی شد که فکر کردی تیم فروش مقصره؟»
و پرسش مهم بعدی:
«اصلاً چه چیزی سبب کاهش فروش شده؟»
چند جلسه روی این موضوع کار کردیم و گفتگوهای عمیق و البته دشواری داشتیم. کمکم مشخص شد مسئله اصلی کاهش کیفیت فرایند فروش نیست. بررسی بیشتر ما را به خط تولید رساند. بخشی از ماشینآلاتِ موجود، دهها سال پیش خریداری شده بودند و در این سالها بهدلایل مختلف، امکان نوسازی و بهروزرسانی مناسب آنها فراهم نشده است.
گویی این ماشینها، با همان فناوری و ظرفیت دیروز، قرار است محصولی با کیفیتِ مورد انتظار مشتری امروز تولید کنند!
حالا تصور کنید مدیرعامل همانطور که در ابتدا مطرح کرد و تیم فروش را مقصر میپنداشت تصمیم میگرفت این تیم را جریمه کند یا اعضایش را از کار برکنار کند.
تیمی که شاید تمام تلاشش را کرده، و چه بسا بارها بازخوردهایی هم به دپارتمانهای مربوطه درباره افت کیفیت محصول اراائه داده است و البته توسط آنها که باید، شنیده نشده، و در نهایت مشتری به دلیل کیفیت پایین، محصول را نخریده است. اینجا یک اتفاق عجیب و قابلِ درنگ میافتد:
کسی که خودش قربانیِ مسئله است، تبدیل به مقصر میشود و انگشتِ اتهام به سمت او نشانه میرود.
این الگو نه فقط در عرصه مدیریت یک شرکت که در زندگی اجتماعی هم بارها اتفاق میافتد. بنابراین شاید با این پرسش مواجه شویم که چرا اینقدر راحت، قربانی را مقصر نشان میدهیم؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که فرایند تفکر، پرسشگری و تحلیل برای یافتن مسئله اصلی یا خیلی دشوار است و یا هزینه بسیار بالایی دارد و گاهی اینگونه مینماید که خارج از قدرت و توانِ ماست. و به نظر میرسد پذیرشِ این بیقدرتی نیز دردآور است.
احتمالا شما هم (به ویژه در سالها و ماههای اخیر) چنین تجربهای داشتهاید: اینکه میبینی گاهی اتفاقهایی در اطرافت میافتد، اما واقعاً نمیدانی چه کاری از دستت برمیآید یا نمیتوانی کاری بکنی. این حس ناتوانی و بیقدرتی در مواجهه با پدیدهها، سنگین و زجرآور است.
آدمی به طور معمول تمایل دارد باور کند جهان و پدیدههایش برایش قابل فهم، قابل پیشبینی و تا حدی زیادی قابل کنترل است. اما دریغا دریغ!
پس به نظر میرسد گاهی برای اینکه دوباره این حس کنترل را به دست بیاوریم، یک روایت سادهسازی شده میسازیم:
«او خودش مقصر است.»
«تیم فروش مقصر است.»
«... مقصر است.»
به هر حال مغز ما خریدارِ راحتیِ بیشتر است و معمولا راهی را انتخاب میکند که درد کمتری داشته باشد؛ مثلا این راهکار که مقصری دمِ دستی پیدا کنم آسانتر است نسبت به دشواری و دردِ پذیرفتنِ ناتوانیام در یافتن مسئله اصلی!
در سطح اجتماعی هم همین اتفاق میتواند رخ دهد. وقتی با یک واقعیت پیچیده و دردناک روبهرو میشویم، گاهی بهجای مواجهه با پیچیدگی، یک توضیح ساده پیدا میکنیم:
«مردم مقصرند.»
بنابراین پیشنهاد میکنم اگر واقعا حُسنِ نیت داریم و هدفمان حل یک مسئله به شکل اصولی و اساسی است همزمان با طرح پرسش و بررسی شواهد و داشتن یک
نگاه سیستمی، پیچیدگی و ابهام را هم پذیرا باشیم.
این همان چیزی است که در کار با مدیران بارها تجربه کردهام که پیش از اینکه بپرسیم «چه کسی مقصر است؟»
باید بپرسیم «چه طرزفکر و نگرشی وضعیت کنونی را ساخته است و ساختارهای موجود چه نقشی در رسیدن ما به این وضعیت بازی کردهاند؟» چون گاهی آنچه ما «تقصیر آدمها» مینامیم، فقط آخرین حلقه زنجیرهای از علتهایی است که یا نمیتوانیم ببینیم، یا نمیخواهیم ببینیم!
#تفکر_پرسشگرانه #پادیادگیری #توسعه_فردی #حل_مسئله #تصمیم_گیری #کوچینگ
@HosseinGaeeni
خیلی سریع انگشت اتهام را به سمتِ آدمها میگیریم:
کارمند، مدیر، فروشنده، مشتری...
در تجربههای کوچینگ و منتورینگ و کار با مدیران مختلف در مقامِ شریکِ فکریشان، بارها با این الگو مواجه شدهام.
در یکی از جلساتم، مدیرعامل یک شرکت، مسئله اولی که مطرح کرد کاهش فروش و افت سودآوری شرکتش بود.
گفت: «فروش شرکت ما خیلی کم شده و فکر میکنم باید در ترکیب تیم فروش بازنگری کنیم.»
از او پرسیدم:
«چی شد که فکر کردی تیم فروش مقصره؟»
و پرسش مهم بعدی:
«اصلاً چه چیزی سبب کاهش فروش شده؟»
چند جلسه روی این موضوع کار کردیم و گفتگوهای عمیق و البته دشواری داشتیم. کمکم مشخص شد مسئله اصلی کاهش کیفیت فرایند فروش نیست. بررسی بیشتر ما را به خط تولید رساند. بخشی از ماشینآلاتِ موجود، دهها سال پیش خریداری شده بودند و در این سالها بهدلایل مختلف، امکان نوسازی و بهروزرسانی مناسب آنها فراهم نشده است.
گویی این ماشینها، با همان فناوری و ظرفیت دیروز، قرار است محصولی با کیفیتِ مورد انتظار مشتری امروز تولید کنند!
حالا تصور کنید مدیرعامل همانطور که در ابتدا مطرح کرد و تیم فروش را مقصر میپنداشت تصمیم میگرفت این تیم را جریمه کند یا اعضایش را از کار برکنار کند.
تیمی که شاید تمام تلاشش را کرده، و چه بسا بارها بازخوردهایی هم به دپارتمانهای مربوطه درباره افت کیفیت محصول اراائه داده است و البته توسط آنها که باید، شنیده نشده، و در نهایت مشتری به دلیل کیفیت پایین، محصول را نخریده است. اینجا یک اتفاق عجیب و قابلِ درنگ میافتد:
کسی که خودش قربانیِ مسئله است، تبدیل به مقصر میشود و انگشتِ اتهام به سمت او نشانه میرود.
این الگو نه فقط در عرصه مدیریت یک شرکت که در زندگی اجتماعی هم بارها اتفاق میافتد. بنابراین شاید با این پرسش مواجه شویم که چرا اینقدر راحت، قربانی را مقصر نشان میدهیم؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که فرایند تفکر، پرسشگری و تحلیل برای یافتن مسئله اصلی یا خیلی دشوار است و یا هزینه بسیار بالایی دارد و گاهی اینگونه مینماید که خارج از قدرت و توانِ ماست. و به نظر میرسد پذیرشِ این بیقدرتی نیز دردآور است.
احتمالا شما هم (به ویژه در سالها و ماههای اخیر) چنین تجربهای داشتهاید: اینکه میبینی گاهی اتفاقهایی در اطرافت میافتد، اما واقعاً نمیدانی چه کاری از دستت برمیآید یا نمیتوانی کاری بکنی. این حس ناتوانی و بیقدرتی در مواجهه با پدیدهها، سنگین و زجرآور است.
آدمی به طور معمول تمایل دارد باور کند جهان و پدیدههایش برایش قابل فهم، قابل پیشبینی و تا حدی زیادی قابل کنترل است. اما دریغا دریغ!
پس به نظر میرسد گاهی برای اینکه دوباره این حس کنترل را به دست بیاوریم، یک روایت سادهسازی شده میسازیم:
«او خودش مقصر است.»
«تیم فروش مقصر است.»
«... مقصر است.»
به هر حال مغز ما خریدارِ راحتیِ بیشتر است و معمولا راهی را انتخاب میکند که درد کمتری داشته باشد؛ مثلا این راهکار که مقصری دمِ دستی پیدا کنم آسانتر است نسبت به دشواری و دردِ پذیرفتنِ ناتوانیام در یافتن مسئله اصلی!
در سطح اجتماعی هم همین اتفاق میتواند رخ دهد. وقتی با یک واقعیت پیچیده و دردناک روبهرو میشویم، گاهی بهجای مواجهه با پیچیدگی، یک توضیح ساده پیدا میکنیم:
«مردم مقصرند.»
بنابراین پیشنهاد میکنم اگر واقعا حُسنِ نیت داریم و هدفمان حل یک مسئله به شکل اصولی و اساسی است همزمان با طرح پرسش و بررسی شواهد و داشتن یک
نگاه سیستمی، پیچیدگی و ابهام را هم پذیرا باشیم.
این همان چیزی است که در کار با مدیران بارها تجربه کردهام که پیش از اینکه بپرسیم «چه کسی مقصر است؟»
باید بپرسیم «چه طرزفکر و نگرشی وضعیت کنونی را ساخته است و ساختارهای موجود چه نقشی در رسیدن ما به این وضعیت بازی کردهاند؟» چون گاهی آنچه ما «تقصیر آدمها» مینامیم، فقط آخرین حلقه زنجیرهای از علتهایی است که یا نمیتوانیم ببینیم، یا نمیخواهیم ببینیم!
#تفکر_پرسشگرانه #پادیادگیری #توسعه_فردی #حل_مسئله #تصمیم_گیری #کوچینگ
@HosseinGaeeni
💯10👍7❤2👏1
درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
Photo
روزی در یکی از کلاسها، یکی از دانشجویان گفت:
«من فقط به حرف آدمهایی که قشنگ و محترمانه حرف میزنند گوش میکنم و حرفشان را قبول میکنم.»
از او پرسیدم:
اگر یک نفر حرف درستی داشته باشد، اما آن را با لحنی تند، قاطع و ناخوشایند بیان کند،
و یک نفر دیگر حرفی نادرست و غیر اصولی داشته باشد، اما همان حرف را با لحنی زیبا، آرام و مؤدبانه بیان کند؛
کدام را ترجیح میدهی؟
این پرسش، یک تفکیک مهم را به ما یادآور میشود:
شکلِ بیانِ قشنگ و دلنشین، ضامنِ درستیِ محتوا و فکر نیست.
شوربختانه در زمانهای زندگی میکنیم که بسیاری از ایدههای نادرست و حتی ویرانگر، با بیانی جذاب و در پوشش کلماتی دلنشین و احساساتبرانگیز بیان میشوند؛ و ما گاهی پیش از آنکه درباره خودِ ایده و منطقی که پشت آن است پرسش کنیم، تحت تأثیر زیبایی کلمات و خوشایند بودن لحن، آن را میپذیریم.
در مقابل، ممکن است کسی درباره همان ایده پرسشهایی جدی اما تلخ مطرح کند؛ صریح، تند و بیپرده حرف بزند و چون شیوه بیانش برای ما خوشایند نیست، اساساً به محتوای حرفش گوش ندهیم.
درنگِ پرسشگرانه:
آیا صرفاً به خاطر لحنِ مؤدبانه، احساساتی و دلنشینِ گوینده، به او گوش میدهیم و حرفش را میپذیریم؟
یا درباره نظام فکری، شیوه استدلال و پیامدهای حرف او نیز تفکر و پرسشگری میکنیم؟
تجویزِ پادیادگیری:
تمرین کنیم تا درستیِ یک حرف را از شیوه بیان آن جدا کنیم.
حرف درست، چنانچه با بیان خوشایند همراه شود که بهترین حالت است؛
اما اگر ناگزیر به انتخاب باشیم، مسئولیتِ فردی و اجتماعی ما این است که کلام درست اما تلخ و گَزنده را به حرفِ نادرستِ دلفریب ترجیح دهیم.
#پادیادگیری
#تفکر_پرسشگرانه
@HosseinGaeeni
«من فقط به حرف آدمهایی که قشنگ و محترمانه حرف میزنند گوش میکنم و حرفشان را قبول میکنم.»
از او پرسیدم:
اگر یک نفر حرف درستی داشته باشد، اما آن را با لحنی تند، قاطع و ناخوشایند بیان کند،
و یک نفر دیگر حرفی نادرست و غیر اصولی داشته باشد، اما همان حرف را با لحنی زیبا، آرام و مؤدبانه بیان کند؛
کدام را ترجیح میدهی؟
این پرسش، یک تفکیک مهم را به ما یادآور میشود:
شکلِ بیانِ قشنگ و دلنشین، ضامنِ درستیِ محتوا و فکر نیست.
شوربختانه در زمانهای زندگی میکنیم که بسیاری از ایدههای نادرست و حتی ویرانگر، با بیانی جذاب و در پوشش کلماتی دلنشین و احساساتبرانگیز بیان میشوند؛ و ما گاهی پیش از آنکه درباره خودِ ایده و منطقی که پشت آن است پرسش کنیم، تحت تأثیر زیبایی کلمات و خوشایند بودن لحن، آن را میپذیریم.
در مقابل، ممکن است کسی درباره همان ایده پرسشهایی جدی اما تلخ مطرح کند؛ صریح، تند و بیپرده حرف بزند و چون شیوه بیانش برای ما خوشایند نیست، اساساً به محتوای حرفش گوش ندهیم.
درنگِ پرسشگرانه:
آیا صرفاً به خاطر لحنِ مؤدبانه، احساساتی و دلنشینِ گوینده، به او گوش میدهیم و حرفش را میپذیریم؟
یا درباره نظام فکری، شیوه استدلال و پیامدهای حرف او نیز تفکر و پرسشگری میکنیم؟
تجویزِ پادیادگیری:
تمرین کنیم تا درستیِ یک حرف را از شیوه بیان آن جدا کنیم.
حرف درست، چنانچه با بیان خوشایند همراه شود که بهترین حالت است؛
اما اگر ناگزیر به انتخاب باشیم، مسئولیتِ فردی و اجتماعی ما این است که کلام درست اما تلخ و گَزنده را به حرفِ نادرستِ دلفریب ترجیح دهیم.
#پادیادگیری
#تفکر_پرسشگرانه
@HosseinGaeeni
👏8👍4💯3
درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
#تصمیم_گیری با #تفکر_پرسشگرانه 👇 @HosseinGaeeni
"ای کاش از این زاویه هم به موضوع نگاه کرده بودم!"
در یکی از جلساتی که در مقام شریک فکری و تسهیلگر تیمی با تیم مدیران ارشد یک سازمان داشتم، قرار بود تصمیم تازهای گرفته شود و همزمان درباره تصمیمی که بیش از یک سال پیش گرفته بودند بازنگری میکردیم.
با توجه به اتفاقهایی که در مسیر افتاده بود، از مدیر عامل پرسیدم:
«اگر بخواهی درباره فرایند تصمیم پیشین، بازنگری داشته باشی چه چیزی را تغییر میدهی؟»
پاسخش شامل چند "ای کاش" بود:
«حالا با یادگیری از این تجربه، برای تصمیمی که امروز در پیش داری چه میکنی؟»
این گفتوگو برای خود من هم تلنگر مهمی بود:
آیا میتوانیم به بخشی از «ایکاشهای سال بعد» همین امروز، پیش از تصمیم، نگاه کنیم و دربارهاش فکر کنیم؟
از تجربه زیسته همه این سالها یاد گرفتهام که ایدئالگرا نباشم. بنابراین این پرسشم با هدفِ گرفتن یک تصمیم با نتیجه عالی که هیچ خطایی نداشته باشد نیست و میدانم در زمینِ واقعیتِ امروز، چنین خواستهای تقریبا نشدنی است.
مسئله برای من، شیوه تفکر است:
"چگونه داریم فکر میکنیم؟
پیش از تصمیم، چه چیزهایی را میبینیم و چه چیزهایی را نمیبینیم؟
چه فرضهایی را بدیهی پنداشتهایم؟
مسئله واقعی چیست؟
از چه زاویههایی به مسئله نگاه نکردهایم؟
چه سوگیریهایی ممکن است بر تحلیل و داوری ما اثر گذاشته باشند؟
و اصلاً مغز ما چگونه به تصمیم میرسد؟"
در چند سال گذشته، در جلسات کوچینگ فردی، تسهیلگری تیمی و یا کارگاههای تصمیمگیری با مدیران، روی همین موضوع کار کردهایم: پیش از تصمیم، درنگ کردن و نگاه کردن به شیوه فکر کردنمان!
در این مسیر با توجه به علاقمندیام به یک ورودی مهم دیگر هم نگاه میکنم:
ما از فرهنگ، تاریخ، ادبیات و منش ایرانی، درباره تصمیمگیری چه آموختهایم؟
برای مثال، میتوانم ردپاهایی از درنگ، دیدن، پرسش، سنجیدن و سپس گزینش و کنش را در فرایند تصمیمگیری قهرمانان شاهنامه فردوسی ببینم.
از همین تلاش، به یک چرخه برای "تصمیمگیری در منش ایرانی" رسیدم.
باز هم تاکید می کنم که این چرخه قرار نیست یک فرمول قطعی برای «تصمیم کاملا درست» باشد.
بیشتر، دعوتی است به اینکه پیش از تصمیم، فرآیند فکر کردن خودمان را ببینیم.
با توجه به تجربه کارم با صدها مدیر ایرانی در مقام کوچ و تسهیلگر بنا دارم این مسیر را در قالب مجموعهای از محتوا درباره تصمیمگیری ادامه دهم؛ از شناخت انسان و کارکرد مغز و سوگیریهای شناختی تا پیوند این موضوعات با فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران و آنها را به تدریج در سایت شخصیام منتشر کنم.
«هفت مانع تصمیمگیری؛ با الگوی هفتخان رستم» نخستین نوشتار این مجموعه است.
همین رویکرد، مبنای کارگاه «تصمیمگیری توپ؛ با تفکر و پرسشگری» برای مدیرانِ ارشدِ سازمانهاست.
پیش از اینکه بپرسیم:
«چه تصمیمی بگیریم؟»
لازم است کمی درنگ کنیم و بپرسیم:
«چگونه داریم فکر میکنیم؟»
#پادیادگیری
#تفکر_پرسشگرانه
@HosseinGaeeni
در یکی از جلساتی که در مقام شریک فکری و تسهیلگر تیمی با تیم مدیران ارشد یک سازمان داشتم، قرار بود تصمیم تازهای گرفته شود و همزمان درباره تصمیمی که بیش از یک سال پیش گرفته بودند بازنگری میکردیم.
با توجه به اتفاقهایی که در مسیر افتاده بود، از مدیر عامل پرسیدم:
«اگر بخواهی درباره فرایند تصمیم پیشین، بازنگری داشته باشی چه چیزی را تغییر میدهی؟»
پاسخش شامل چند "ای کاش" بود:
«ای کاش از زاویه... (یکی از ذی نفعان) هم به موضوع نگاه کرده بودیم.پرسیدم:
ایکاش به فلان روند هم توجه کرده بودم.
ایکاش اطلاعات بیشتری درباره نظر فلان بخش داشتم.»
«حالا با یادگیری از این تجربه، برای تصمیمی که امروز در پیش داری چه میکنی؟»
این گفتوگو برای خود من هم تلنگر مهمی بود:
آیا میتوانیم به بخشی از «ایکاشهای سال بعد» همین امروز، پیش از تصمیم، نگاه کنیم و دربارهاش فکر کنیم؟
از تجربه زیسته همه این سالها یاد گرفتهام که ایدئالگرا نباشم. بنابراین این پرسشم با هدفِ گرفتن یک تصمیم با نتیجه عالی که هیچ خطایی نداشته باشد نیست و میدانم در زمینِ واقعیتِ امروز، چنین خواستهای تقریبا نشدنی است.
مسئله برای من، شیوه تفکر است:
"چگونه داریم فکر میکنیم؟
پیش از تصمیم، چه چیزهایی را میبینیم و چه چیزهایی را نمیبینیم؟
چه فرضهایی را بدیهی پنداشتهایم؟
مسئله واقعی چیست؟
از چه زاویههایی به مسئله نگاه نکردهایم؟
چه سوگیریهایی ممکن است بر تحلیل و داوری ما اثر گذاشته باشند؟
و اصلاً مغز ما چگونه به تصمیم میرسد؟"
در چند سال گذشته، در جلسات کوچینگ فردی، تسهیلگری تیمی و یا کارگاههای تصمیمگیری با مدیران، روی همین موضوع کار کردهایم: پیش از تصمیم، درنگ کردن و نگاه کردن به شیوه فکر کردنمان!
در این مسیر با توجه به علاقمندیام به یک ورودی مهم دیگر هم نگاه میکنم:
ما از فرهنگ، تاریخ، ادبیات و منش ایرانی، درباره تصمیمگیری چه آموختهایم؟
برای مثال، میتوانم ردپاهایی از درنگ، دیدن، پرسش، سنجیدن و سپس گزینش و کنش را در فرایند تصمیمگیری قهرمانان شاهنامه فردوسی ببینم.
از همین تلاش، به یک چرخه برای "تصمیمگیری در منش ایرانی" رسیدم.
باز هم تاکید می کنم که این چرخه قرار نیست یک فرمول قطعی برای «تصمیم کاملا درست» باشد.
بیشتر، دعوتی است به اینکه پیش از تصمیم، فرآیند فکر کردن خودمان را ببینیم.
با توجه به تجربه کارم با صدها مدیر ایرانی در مقام کوچ و تسهیلگر بنا دارم این مسیر را در قالب مجموعهای از محتوا درباره تصمیمگیری ادامه دهم؛ از شناخت انسان و کارکرد مغز و سوگیریهای شناختی تا پیوند این موضوعات با فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران و آنها را به تدریج در سایت شخصیام منتشر کنم.
«هفت مانع تصمیمگیری؛ با الگوی هفتخان رستم» نخستین نوشتار این مجموعه است.
همین رویکرد، مبنای کارگاه «تصمیمگیری توپ؛ با تفکر و پرسشگری» برای مدیرانِ ارشدِ سازمانهاست.
«چه تصمیمی بگیریم؟»
لازم است کمی درنگ کنیم و بپرسیم:
«چگونه داریم فکر میکنیم؟»
#پادیادگیری
#تفکر_پرسشگرانه
@HosseinGaeeni
حسین گایینی|کوچینگ،توسعه فردی،مهارت نرم
هفتخان تصمیمگیری؛ ۷ مانع رسیدن به یک تصمیم درست
چرا با اینکه برای دیگران تصمیمهای خوبی میگیریم، در زندگی خودمان گرفتار تصمیمهای اشتباه میشویم؟ هفت مانع تصمیمگیری با الهام از هفتخان رستم
❤7👏5💯2👍1
درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
#همدلی در مسیر تکامل 👇
🔬اثبات علمی خطا بودن تز نیچه درباره همدلی و نوع دوستی
نیچه قرائت رمانتیکی از دو مفهوم همدلی و نوع دوستی دارد.
اینها را نه فضایلِ متعالی انسانی، بلکه نشانههایی از انحطاط و ابزار روانشناختیِ ضعفا میداند.
از نظر او، همدلی و نوعدوستی دستپخت و محصولِ اخلاق بردگان است.
همگانی شدن همین را نیز به مسیحیت نسبت می دهد. و بدتر از آن به مدرنیته.
اما علم ثابت کرده این دیدگاه دلبخواهی و اشتباه نیچه بوده.
علوم زیستی، عصبشناسی و زیستشناسی تکاملی بهطور قطعی اثبات کردهاند که جانوران نخستی و بسیاری از حیوانات اجتماعی، رفتارهای مبتنی بر همدلی (Empathy) و نوعدوستی دارند.
پژوهشهای بنیادین دانشمندان در زیستشناسی رفتارشناسی (Ethology) نشان داده است که اخلاق و همدلی ریشه در تاریخ تکاملی ما دارد و منحصر به انسان نیست.
شواهد علمی رفتارهای همدلانه در نخستیها
تسکین و دلجویی : شامپانزهها و بونوبوها پس از درگیری، فرد شکستخورده یا آسیبدیده را آغوش میگیرند، نوازش میکنند و میلیسند تا سطح استرس او را کاهش دهند.
همدلی حسی و بازتابی: سلولهای عصبی آینهای در مغز نخستیها فعال هستند؛ یعنی مشاهده درد و رنجِ یک همنوع، همان بخشهایی از مغز را فعال میکند که هنگام تجربه شخصیِ آن درد فعال میشوند.
کمک بدون پاداش مستقیم: در آزمایشهای متعدد مشاهده شده که شامپانزهها یا میمونهای کاپوچین، برای رسیدنِ همنوع خود به غذا یا ابزار، بدون اینکه خودشان پاداشی دریافت کنند، اقدام به همکاری و کمک میکنند.
حس برابری و بیعدالتی: نخستیها مفهوم «منصفانه بودن» را درک میکنند. در آزمایشهای معروف، اگر به دو میمون در ازای کار یکسان، دو پاداش با ارزش متفاوت (مثلاً خیار در برابر انگور) داده شود، میمونی که پاداش کمارزشتر گرفته از دریافت آن امتناع کرده و اعتراض میکند.
نقش همدلی و نوعدوستی در بقای گونه
از منظر زیستشناسی تکاملی، نوعدوستی و همدلی یک «سازوکار بقا» برای گونههای اجتماعی است، نه صرفاً یک رفتار اخلاقی یا فانتزی:
۱. نظریه انتخاب خویشاوندی
افراد برای نجات و کمک به همنوعانی که با آنها تشابه ژنتیکی دارند فداکاری میکنند. با این کار، اگرچه فرد جان خود را به خطر میاندازد، اما شانس انتقال «ژنهای مشترک» به نسل بعدی را افزایش میدهد.
۲. نوعدوستی متقابل
در جوامع پیچیده نخستیها، اصول «این به آن در» یا همکاری متقابل حاکم است. کمک به دیگری در امروز، احتمال دریافت کمک از او را در روزهای سخت فردا (بیماری، گرسنگی، حمله شکارچیان) تضمین میکند.
۳. انسجام گروهی و تقویت زیست جمعی
نخستیها بهتنهایی در برابر شکارچیان و خطرات محیطی بسیار آسیبپذیرند. همدلی، پیوندهای اجتماعی را محکم کرده و منازعات درونگروهی را کاهش میدهد. گروهی که افراد آن همدیگر را درک کرده و حمایت میکنند، شانس بقا و موفقیت بسیار بیشتری در برابر گروههای متخاصم یا شرایط سخت محیطی دارد.
#همدلی
برگرفته از کانالِ @cafe_andishe95
@HosseinGaeeni
نیچه قرائت رمانتیکی از دو مفهوم همدلی و نوع دوستی دارد.
اینها را نه فضایلِ متعالی انسانی، بلکه نشانههایی از انحطاط و ابزار روانشناختیِ ضعفا میداند.
از نظر او، همدلی و نوعدوستی دستپخت و محصولِ اخلاق بردگان است.
همگانی شدن همین را نیز به مسیحیت نسبت می دهد. و بدتر از آن به مدرنیته.
اما علم ثابت کرده این دیدگاه دلبخواهی و اشتباه نیچه بوده.
علوم زیستی، عصبشناسی و زیستشناسی تکاملی بهطور قطعی اثبات کردهاند که جانوران نخستی و بسیاری از حیوانات اجتماعی، رفتارهای مبتنی بر همدلی (Empathy) و نوعدوستی دارند.
پژوهشهای بنیادین دانشمندان در زیستشناسی رفتارشناسی (Ethology) نشان داده است که اخلاق و همدلی ریشه در تاریخ تکاملی ما دارد و منحصر به انسان نیست.
شواهد علمی رفتارهای همدلانه در نخستیها
تسکین و دلجویی : شامپانزهها و بونوبوها پس از درگیری، فرد شکستخورده یا آسیبدیده را آغوش میگیرند، نوازش میکنند و میلیسند تا سطح استرس او را کاهش دهند.
همدلی حسی و بازتابی: سلولهای عصبی آینهای در مغز نخستیها فعال هستند؛ یعنی مشاهده درد و رنجِ یک همنوع، همان بخشهایی از مغز را فعال میکند که هنگام تجربه شخصیِ آن درد فعال میشوند.
کمک بدون پاداش مستقیم: در آزمایشهای متعدد مشاهده شده که شامپانزهها یا میمونهای کاپوچین، برای رسیدنِ همنوع خود به غذا یا ابزار، بدون اینکه خودشان پاداشی دریافت کنند، اقدام به همکاری و کمک میکنند.
حس برابری و بیعدالتی: نخستیها مفهوم «منصفانه بودن» را درک میکنند. در آزمایشهای معروف، اگر به دو میمون در ازای کار یکسان، دو پاداش با ارزش متفاوت (مثلاً خیار در برابر انگور) داده شود، میمونی که پاداش کمارزشتر گرفته از دریافت آن امتناع کرده و اعتراض میکند.
نقش همدلی و نوعدوستی در بقای گونه
از منظر زیستشناسی تکاملی، نوعدوستی و همدلی یک «سازوکار بقا» برای گونههای اجتماعی است، نه صرفاً یک رفتار اخلاقی یا فانتزی:
۱. نظریه انتخاب خویشاوندی
افراد برای نجات و کمک به همنوعانی که با آنها تشابه ژنتیکی دارند فداکاری میکنند. با این کار، اگرچه فرد جان خود را به خطر میاندازد، اما شانس انتقال «ژنهای مشترک» به نسل بعدی را افزایش میدهد.
۲. نوعدوستی متقابل
در جوامع پیچیده نخستیها، اصول «این به آن در» یا همکاری متقابل حاکم است. کمک به دیگری در امروز، احتمال دریافت کمک از او را در روزهای سخت فردا (بیماری، گرسنگی، حمله شکارچیان) تضمین میکند.
۳. انسجام گروهی و تقویت زیست جمعی
نخستیها بهتنهایی در برابر شکارچیان و خطرات محیطی بسیار آسیبپذیرند. همدلی، پیوندهای اجتماعی را محکم کرده و منازعات درونگروهی را کاهش میدهد. گروهی که افراد آن همدیگر را درک کرده و حمایت میکنند، شانس بقا و موفقیت بسیار بیشتری در برابر گروههای متخاصم یا شرایط سخت محیطی دارد.
#همدلی
برگرفته از کانالِ @cafe_andishe95
@HosseinGaeeni
❤7👍3💯2
Baki coach| باکی کوچ
برای اطلاع از شرایط و ثبتنام به @zi_coach پیام بدهید.
اگر مدیر عامل یا مدیر ارشد منابع انسانی هستید...
در گفتوگو با مدیران عامل و مدیران ارشد منابع انسانی سازمانهایی که تجربه استفاده از کوچ سازمانی برای مدیرانشان را داشتهاند و دارند؛ به نکته مهمی برخوردم. اینکه در مواجهه با پرسشِ «از کوچِ یک مدیر ارشد چه انتظاری باید داشت؟» گویا تصویر روشن و یکپارچهای از این نقش وجود ندارد.
گاهی این ابهام درباره خروجی فرایند کوچینگ در سازمان، از تجربه کار کردن با کوچهایی ناشی شده که یا سازمان را نمیشناختند، یا مسئله کسبوکار را نمیدیدند یا نقش خودشان را در رابطه با سازمان درست تعریف نکرده بودند.
برای مثال، در یک سازمان، درباره کوچینگِ مدیران صحبت میکردیم. این دیدگاه از طرف کوچِ طرفِ قرارداد مطرح شده بود که:
«کوچ فقط و صرفا باید روی مسئلههای شخصی خودِ مدیر کار کند و اصلاً کاری به اهداف سازمان و دغدغههای سازمان و سایر ذینفعان درباره آن مدیر نداشته باشد.»
اما آیا وقتی سازمان برای کوچینگ یک مدیر هزینه میکند، واقعاً کوچ نباید هیچ شناختی از فضای کسبوکار، انتظارات مدیر ارشد آن فرد و بستر پویا و پیچیدهای که مدیر و سازمان در آن قرار دارند داشته باشد؟
با تکیه بر بیش از ده سال تجربه کار کردن با مدیران مختلف در مقام کوچ دریافتهام که کوچینگ مدیران در سازمان را نمیتوان از بافتار یا همان کانتکست جدا کرد.
لازم است کوچ بداند این مدیر در چه موقعیتی قرار دارد، سازمان از این فرایند چه میخواهد، چه مسئلهای باعث شده فرایند کوچینگ شکل بگیرد و انتظار میرود چه تغییری در طرزفکر یا عملکرد مدیر ایجاد شود.
به گمانم بخشی از مسئله امروز کوچینگ مدیران در سازمان، کمبود تجربه و عدم شفافیت درباره این پرسش است که سازمان باید چه انتظاری از فرایند کوچینگ مدیران داشته باشد و کوچهای سازمانی چه رویکردی در مواجهه با مسئلههای واقعی یک مدیر داشته باشند.
به همین دلیل بنا داریم در کارگاه آنلاینی که پیش رو داریم، یک کِیسِ واقعی کوچینگ مدیران عامل در فضای کسبوکار ایران را تشریح کنیم و ببینیم:
کوچ در چنین موقعیتهایی بهتر است چه طرزفکری داشته باشد؟
کوچ در چنین شرایطی چه چیزی را بهتر است ببیند و چه رویکردی داشته باشد؟
در مقام کوچ چه کاری باید انجام دهد و چه کاری نباید انجام دهد؟
چطور بین نیاز مدیر، انتظار سازمان و نقش کوچ هارمونی ایجاد میشود؟
حضور در این کارگاه را به ویژه به مدیران عامل، مدیران ارشد منابع انسانی، مدیران توسعه و یادگیری و همچنین کوچهایی پیشنهاد میکنم که میخواهند تجربه عمیقتری از کوچینگ مدیران در زمین واقعی بازی داشته باشند.
@zi_coach
در گفتوگو با مدیران عامل و مدیران ارشد منابع انسانی سازمانهایی که تجربه استفاده از کوچ سازمانی برای مدیرانشان را داشتهاند و دارند؛ به نکته مهمی برخوردم. اینکه در مواجهه با پرسشِ «از کوچِ یک مدیر ارشد چه انتظاری باید داشت؟» گویا تصویر روشن و یکپارچهای از این نقش وجود ندارد.
گاهی این ابهام درباره خروجی فرایند کوچینگ در سازمان، از تجربه کار کردن با کوچهایی ناشی شده که یا سازمان را نمیشناختند، یا مسئله کسبوکار را نمیدیدند یا نقش خودشان را در رابطه با سازمان درست تعریف نکرده بودند.
برای مثال، در یک سازمان، درباره کوچینگِ مدیران صحبت میکردیم. این دیدگاه از طرف کوچِ طرفِ قرارداد مطرح شده بود که:
«کوچ فقط و صرفا باید روی مسئلههای شخصی خودِ مدیر کار کند و اصلاً کاری به اهداف سازمان و دغدغههای سازمان و سایر ذینفعان درباره آن مدیر نداشته باشد.»
اما آیا وقتی سازمان برای کوچینگ یک مدیر هزینه میکند، واقعاً کوچ نباید هیچ شناختی از فضای کسبوکار، انتظارات مدیر ارشد آن فرد و بستر پویا و پیچیدهای که مدیر و سازمان در آن قرار دارند داشته باشد؟
با تکیه بر بیش از ده سال تجربه کار کردن با مدیران مختلف در مقام کوچ دریافتهام که کوچینگ مدیران در سازمان را نمیتوان از بافتار یا همان کانتکست جدا کرد.
لازم است کوچ بداند این مدیر در چه موقعیتی قرار دارد، سازمان از این فرایند چه میخواهد، چه مسئلهای باعث شده فرایند کوچینگ شکل بگیرد و انتظار میرود چه تغییری در طرزفکر یا عملکرد مدیر ایجاد شود.
به گمانم بخشی از مسئله امروز کوچینگ مدیران در سازمان، کمبود تجربه و عدم شفافیت درباره این پرسش است که سازمان باید چه انتظاری از فرایند کوچینگ مدیران داشته باشد و کوچهای سازمانی چه رویکردی در مواجهه با مسئلههای واقعی یک مدیر داشته باشند.
به همین دلیل بنا داریم در کارگاه آنلاینی که پیش رو داریم، یک کِیسِ واقعی کوچینگ مدیران عامل در فضای کسبوکار ایران را تشریح کنیم و ببینیم:
کوچ در چنین موقعیتهایی بهتر است چه طرزفکری داشته باشد؟
کوچ در چنین شرایطی چه چیزی را بهتر است ببیند و چه رویکردی داشته باشد؟
در مقام کوچ چه کاری باید انجام دهد و چه کاری نباید انجام دهد؟
چطور بین نیاز مدیر، انتظار سازمان و نقش کوچ هارمونی ایجاد میشود؟
حضور در این کارگاه را به ویژه به مدیران عامل، مدیران ارشد منابع انسانی، مدیران توسعه و یادگیری و همچنین کوچهایی پیشنهاد میکنم که میخواهند تجربه عمیقتری از کوچینگ مدیران در زمین واقعی بازی داشته باشند.
@zi_coach
❤4👏4
✅️ دربرابر«جزم گرایی» چه باید کرد؟
کانت در «نقد عقل محض» با دفاع از خردگرایی، آفت بزرگ آن یعنی جزم گرایی (Dogmatism)را به گونه ای دانشورانه در بوتۀ نقد می افکند و با نگاهی ژرف، پی آمدهای گرانِ درافتادن در هاویۀ جزم گرایی را می نمایاند. جزمیت یا اندیشۀ جزمی، پذیرش عقیده ای بی بنیاد است از سرِ قطع و یقین و باورداشتن به آن. جزم گرا به عقیدۀ خود که جنبۀ ذهنی و شخصی دارد، اساس عینی می بخشد و بی هیچ گونه تردیدی، آن را خطاناپذیر می شمارد. او مخالفان خویش را گم کرده راه، در طریق خطا، بدعت گذار، خیانت پیشه و حتی کافر می خواند. جزم گرا، خردورزی را دشمن دیرین خویش می انگارد و فلسفه را موجب تزلزل پایه های عقیدۀ جزمی و فروپاشیدن شالودۀ اندیشه های تردیدناپذیر می داند. فیلسوف از شک آغاز می کند و به منزلگاه یقین می رسد؛ اما در هیچ منزلی برای همیشه اقامت دائم نمی گزیند.
فیلسوف اهل پرسش، تردید و چون و چرا است و برای دستیابی به حقیقت، در دارِ مشاجرات، در کند و کاو و تکاپو
است. از این رو، فیلسوف در طریق جست و جوی حقیقت، جانبدار آزادی است و در آزادی، برآمدن آفتاب اندیشه را مشاهده می کند. اما جزم گرایان با انگاره های جزمی خویش که خَردَ دلی تردید در دلِ آنها راه ندارد، خود را سرگرم و خوش دل می دارند و با پرهیز از تردید، تشکیک و چون و چرا، بازاندیشی در جزمیت ها را برنمی تابند و باورهای درونی خویش را، دانش عینی، کلی و قطعی می خوانند. کانت با دلواپسی از پدیدۀ جزم گرایی، آن را خطری می داند که خیر همگان را تهدید می کند و اندیشمندانه از خود می پرسد که دربرابر این پدیده چه باید کرد؟
او راه راست را در ایجادنکردن سد و مانع در مسیر کوشندگان خردورز می داند و می گوید:«بگذارید این اندیشه وران، آزادانه راه خود را بپویند. اگر آنان استعداد خود را نشان دهند، اگر پرسش های ژرف و نوین ارائه کنند؛ در یک کلام، اگر آنان خرد خود را نشان دهند، خرد همواره سود خواهد برد.» دربرابر، دست یازیدن به هر وسیلهای «جز خردِ رها از اجبار»، بانگ برآوردن برسر خردمندان و نشان دادن چنگ و دندان و اُشتُلم و کوفتن مشت آهنین برفرق آنان و حتی تحریک مردم عادی-که به تعبیر کانت از«کارگردانی های باریک» هیچ سردرنمی آورند-، برای فرونشاندن اخگرِ خرد و آتش اندیشه، چیزی نصیب جزم اندیشان نخواهد کرد و همان گونه که کانت می گوید:آنان را«در معرض تمسخر» قرار خواهد داد.
📚 فلسفۀ سیاسی کانت
@HosseinGaeeni
#تفکر_پرسشگرانه
کانت در «نقد عقل محض» با دفاع از خردگرایی، آفت بزرگ آن یعنی جزم گرایی (Dogmatism)را به گونه ای دانشورانه در بوتۀ نقد می افکند و با نگاهی ژرف، پی آمدهای گرانِ درافتادن در هاویۀ جزم گرایی را می نمایاند. جزمیت یا اندیشۀ جزمی، پذیرش عقیده ای بی بنیاد است از سرِ قطع و یقین و باورداشتن به آن. جزم گرا به عقیدۀ خود که جنبۀ ذهنی و شخصی دارد، اساس عینی می بخشد و بی هیچ گونه تردیدی، آن را خطاناپذیر می شمارد. او مخالفان خویش را گم کرده راه، در طریق خطا، بدعت گذار، خیانت پیشه و حتی کافر می خواند. جزم گرا، خردورزی را دشمن دیرین خویش می انگارد و فلسفه را موجب تزلزل پایه های عقیدۀ جزمی و فروپاشیدن شالودۀ اندیشه های تردیدناپذیر می داند. فیلسوف از شک آغاز می کند و به منزلگاه یقین می رسد؛ اما در هیچ منزلی برای همیشه اقامت دائم نمی گزیند.
فیلسوف اهل پرسش، تردید و چون و چرا است و برای دستیابی به حقیقت، در دارِ مشاجرات، در کند و کاو و تکاپو
است. از این رو، فیلسوف در طریق جست و جوی حقیقت، جانبدار آزادی است و در آزادی، برآمدن آفتاب اندیشه را مشاهده می کند. اما جزم گرایان با انگاره های جزمی خویش که خَردَ دلی تردید در دلِ آنها راه ندارد، خود را سرگرم و خوش دل می دارند و با پرهیز از تردید، تشکیک و چون و چرا، بازاندیشی در جزمیت ها را برنمی تابند و باورهای درونی خویش را، دانش عینی، کلی و قطعی می خوانند. کانت با دلواپسی از پدیدۀ جزم گرایی، آن را خطری می داند که خیر همگان را تهدید می کند و اندیشمندانه از خود می پرسد که دربرابر این پدیده چه باید کرد؟
او راه راست را در ایجادنکردن سد و مانع در مسیر کوشندگان خردورز می داند و می گوید:«بگذارید این اندیشه وران، آزادانه راه خود را بپویند. اگر آنان استعداد خود را نشان دهند، اگر پرسش های ژرف و نوین ارائه کنند؛ در یک کلام، اگر آنان خرد خود را نشان دهند، خرد همواره سود خواهد برد.» دربرابر، دست یازیدن به هر وسیلهای «جز خردِ رها از اجبار»، بانگ برآوردن برسر خردمندان و نشان دادن چنگ و دندان و اُشتُلم و کوفتن مشت آهنین برفرق آنان و حتی تحریک مردم عادی-که به تعبیر کانت از«کارگردانی های باریک» هیچ سردرنمی آورند-، برای فرونشاندن اخگرِ خرد و آتش اندیشه، چیزی نصیب جزم اندیشان نخواهد کرد و همان گونه که کانت می گوید:آنان را«در معرض تمسخر» قرار خواهد داد.
📚 فلسفۀ سیاسی کانت
@HosseinGaeeni
#تفکر_پرسشگرانه
👌4💯3👏2
ایران
عهدیه
❤7
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی
✍️ نویسنده: سپاس ریوندی
شواهدی برای حیات و اغمای فرهنگی
میدانیم که علوم انسانی در ایران (اگر اصلاً وجود داشته باشد) بیمار است.
مدتی طولانی گروهی که با تصوری سادهلوحانه علوم انسانی را چیزی از قبیل طبیعیات و ریاضیات میدید، با رویکردی مناسب پزشکی و مهندسی (که طبعاً در علوم انسانی و هنر ابلهانه است) اصرار داشتند که ما باید به منابع اصلی این علوم دسترسی یافته آنها را بخوانیم و بفهمیم و مشکل حل میشود. در این حالت صورت مساله پیش روی ما این بود که بدانیم مارکس یا فروید یا دیگری چه گفته، منظورش از فلان دقیقاً چه بوده و... به این معنا، این رویکرد نوعی جابجایی ناخودآگاه فقه و شریعت و تحصیل حوزوی به سایر رشتههاست. متنی که فلان متفکر (عموماً در غرب) نوشته شده قدسی انگاشته میشود و وظیفهی ما تفقُه در آن است تا به جواب درست برسیم و رستگار (یعنی مثل غربیها) شویم.
گروهی دیگر مشکل را عمیقتر یا مشکلی عمیقتر را میدیدند: خیلی وقتها این مقولات و مسائلی که فلان متفکر غربی از آنها سخن گفته، در جامعهی ما مصداق دقیقی ندارد، مسائل و مقولات ما چیز دیگری است و تقلید از آنها علامت نوعی جهل به هر دو طرف قضیه است، هم به علوم انسانی غربی هم به واقعیت مسائل ایران. این مشکل را ترجمهزدگی نامیدند.
اگر بخواهیم این بحث را در مصادیق زبانی آن و در حوزهی ترجمه توضیح بدهیم، صورت مساله این است: آیا مشکل ما این است که نفهمیدهایم منظور ماکیاولی از il principe چیست؟ نفهمیدهایم که معادل درست آن نمیتواند شهریار باشد؟ نفهمیدهایم که اگر شهریار نباشد، چه باید باشد؟ یا مشکل اصلاً جای دیگری است، یعنی این که حتی اگر بفهمیم il principe مد نظر ماکیاولی چیست، شرایط ایران اجازه نمیدهد آن را تولید کنیم؟ پس مشکل ما اصلاً چیز دیگری است و باید آن را پیدا کنیم، نه معنا و معادل درست اصطلاحات ماکیاولی را.
علوم انسانی ذیل چیزی میگنجد که من آن را پیشتر از سر ناچاری «حیات فرهنگی» نامیدهام. یک علامت قاطع و مسلم بیماری، بیهوشی، اغما یا حتی مرگ علوم انسانی در ایران این است که حتی علمی مثل جامعهشناسی هم که موضوع مطالعهاش لزوماً داخل ایران است و نمیتواند مثل اقتصاد و روانشناسی با واردات مقاله و پژوهشهای جدید و آخرین مدل غربی روزگار بگذارند، برای توضیح وضع ما اصطلاحی تولید نمیکند. یعنی ذیل حالتی میگنجد که من پیشتر آن را زبانپریشی ملی نامیدهام.
به عبارت دیگر و واضحتر، اگر ما جامعهی خودمان را داریم که مشکلات خودش را هم دارد و چندان هم به جامعهای که جامعهشناس آلمانی و فرانسوی و آمریکایی میگویند شبیه نیست، برای توصیف و توضیح وضع این جامعه این علم باید اصطلاحاتی به وجود میآورد که نمیآورد و البته تا وقتی یک مشت یوسفعلی با تیک و ژست عصبی و ادا کرسی استادی دانشگاه را اشغال کرده باشند و رهیافت نهایی و حاصل عمرشان بازگشت به شریعتی باشد، عجیب هم نیست. بماند که حتی استعداد شریعتی در جعل و سرهمبندی را هم ندارند.
✍️ نویسنده: سپاس ریوندی
شواهدی برای حیات و اغمای فرهنگی
میدانیم که علوم انسانی در ایران (اگر اصلاً وجود داشته باشد) بیمار است.
مدتی طولانی گروهی که با تصوری سادهلوحانه علوم انسانی را چیزی از قبیل طبیعیات و ریاضیات میدید، با رویکردی مناسب پزشکی و مهندسی (که طبعاً در علوم انسانی و هنر ابلهانه است) اصرار داشتند که ما باید به منابع اصلی این علوم دسترسی یافته آنها را بخوانیم و بفهمیم و مشکل حل میشود. در این حالت صورت مساله پیش روی ما این بود که بدانیم مارکس یا فروید یا دیگری چه گفته، منظورش از فلان دقیقاً چه بوده و... به این معنا، این رویکرد نوعی جابجایی ناخودآگاه فقه و شریعت و تحصیل حوزوی به سایر رشتههاست. متنی که فلان متفکر (عموماً در غرب) نوشته شده قدسی انگاشته میشود و وظیفهی ما تفقُه در آن است تا به جواب درست برسیم و رستگار (یعنی مثل غربیها) شویم.
گروهی دیگر مشکل را عمیقتر یا مشکلی عمیقتر را میدیدند: خیلی وقتها این مقولات و مسائلی که فلان متفکر غربی از آنها سخن گفته، در جامعهی ما مصداق دقیقی ندارد، مسائل و مقولات ما چیز دیگری است و تقلید از آنها علامت نوعی جهل به هر دو طرف قضیه است، هم به علوم انسانی غربی هم به واقعیت مسائل ایران. این مشکل را ترجمهزدگی نامیدند.
اگر بخواهیم این بحث را در مصادیق زبانی آن و در حوزهی ترجمه توضیح بدهیم، صورت مساله این است: آیا مشکل ما این است که نفهمیدهایم منظور ماکیاولی از il principe چیست؟ نفهمیدهایم که معادل درست آن نمیتواند شهریار باشد؟ نفهمیدهایم که اگر شهریار نباشد، چه باید باشد؟ یا مشکل اصلاً جای دیگری است، یعنی این که حتی اگر بفهمیم il principe مد نظر ماکیاولی چیست، شرایط ایران اجازه نمیدهد آن را تولید کنیم؟ پس مشکل ما اصلاً چیز دیگری است و باید آن را پیدا کنیم، نه معنا و معادل درست اصطلاحات ماکیاولی را.
علوم انسانی ذیل چیزی میگنجد که من آن را پیشتر از سر ناچاری «حیات فرهنگی» نامیدهام. یک علامت قاطع و مسلم بیماری، بیهوشی، اغما یا حتی مرگ علوم انسانی در ایران این است که حتی علمی مثل جامعهشناسی هم که موضوع مطالعهاش لزوماً داخل ایران است و نمیتواند مثل اقتصاد و روانشناسی با واردات مقاله و پژوهشهای جدید و آخرین مدل غربی روزگار بگذارند، برای توضیح وضع ما اصطلاحی تولید نمیکند. یعنی ذیل حالتی میگنجد که من پیشتر آن را زبانپریشی ملی نامیدهام.
به عبارت دیگر و واضحتر، اگر ما جامعهی خودمان را داریم که مشکلات خودش را هم دارد و چندان هم به جامعهای که جامعهشناس آلمانی و فرانسوی و آمریکایی میگویند شبیه نیست، برای توصیف و توضیح وضع این جامعه این علم باید اصطلاحاتی به وجود میآورد که نمیآورد و البته تا وقتی یک مشت یوسفعلی با تیک و ژست عصبی و ادا کرسی استادی دانشگاه را اشغال کرده باشند و رهیافت نهایی و حاصل عمرشان بازگشت به شریعتی باشد، عجیب هم نیست. بماند که حتی استعداد شریعتی در جعل و سرهمبندی را هم ندارند.
❤2💯2👍1
درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی ✍️ نویسنده: سپاس ریوندی شواهدی برای حیات و اغمای فرهنگی میدانیم که علوم انسانی در ایران (اگر اصلاً وجود داشته باشد) بیمار است. مدتی طولانی گروهی که با تصوری سادهلوحانه علوم انسانی را چیزی از قبیل طبیعیات و ریاضیات میدید، با…
آنچه جناب سپاس ریوندی در این نوشتار به آن اشاره میکند بسیار مهم است. ما در علوم انسانی به طور کلی و در حوزه حرفهای فعالیت خودم یعنی مدیریت و راهبری انسانها، توسعه فردی و کوچینگ در بهترین حالت مترجم هستیم.
در مقام مثال؛ این سالها در سازمانها درباره اجرای مفاهیم ترجمه شده مربوط به منابع انسانی تلاشهای طاقتفرسا و اغلب ناکامی اتفاق افتاده است؛ بدون آنکه در نظر بگیریم آیا مسئله اصلی ما در ارتباط با انسانها در سازمانهای ایرانی با آنها مشابه است؟ و آیا آن نظریهها با توجه به مختصات جامعه خودمان و ویژگیهای ساختاری ایران امروز، برای اینجا مناسب و کارآمدند و اصلا آیا اینجا قابل اجرا هستند؟
@HosseinGaeeni
در مقام مثال؛ این سالها در سازمانها درباره اجرای مفاهیم ترجمه شده مربوط به منابع انسانی تلاشهای طاقتفرسا و اغلب ناکامی اتفاق افتاده است؛ بدون آنکه در نظر بگیریم آیا مسئله اصلی ما در ارتباط با انسانها در سازمانهای ایرانی با آنها مشابه است؟ و آیا آن نظریهها با توجه به مختصات جامعه خودمان و ویژگیهای ساختاری ایران امروز، برای اینجا مناسب و کارآمدند و اصلا آیا اینجا قابل اجرا هستند؟
@HosseinGaeeni
💯6❤5👌3👍2
در ستایش تفکر خلاقانه و تفکر پرسشگرانه
ایلان ماسک:
🤔 درنگِ پرسشگرانه
این روزها هوشواره (هوش مصنوعی) در حال خودکارسازی مهارتهای فنی میباشد. در چنین شرایطی، چه مهارتی را باید یاد گرفت؟
مزیت رقابتی اصلی شما در چنین شرایطی در تفکر و تحلیل مسئلههای پیچیده، خلاقیت و یافتن راهحلهای نوین نهفته است.
📊 گزارش مجمع جهانی اقتصاد (WEF 2025) نیز این موضوع را تایید میکند:
🔹 تفکر تحلیلی: مهمترین مهارت از دیدگاه ۶۹٪ کارفرمایان
🔹 تفکر خلاق: در میان ۵ مهارت برتر (۵۷٪ کارفرمایان)
✅️ تجویز پادیادگیری
یادگیری ابزارها ضروری است، اما کافی نیست. برای ایجاد تمایز و پیشرفت، باید مهارتهای چگونه فکر کردن، تشخیص مسئلههای اصلی و کلیدی و بهرهبرداری هوشمندانه از هوشواره را کسب نمایید.
📌 منبع: Future of Jobs Report 2025 (WEF)
#تفکر_پرسشگرانه
#پادیادگیری
@HosseinGaeeni
ایلان ماسک:
«در آینده، تعیینکننده ارزش شغلی و مالی شما، صرفاً مهارتهای فنی نخواهد بود، بلکه شیوه تفکر و توانایی حل مسئله شما خواهد بود.»
🤔 درنگِ پرسشگرانه
این روزها هوشواره (هوش مصنوعی) در حال خودکارسازی مهارتهای فنی میباشد. در چنین شرایطی، چه مهارتی را باید یاد گرفت؟
مزیت رقابتی اصلی شما در چنین شرایطی در تفکر و تحلیل مسئلههای پیچیده، خلاقیت و یافتن راهحلهای نوین نهفته است.
📊 گزارش مجمع جهانی اقتصاد (WEF 2025) نیز این موضوع را تایید میکند:
🔹 تفکر تحلیلی: مهمترین مهارت از دیدگاه ۶۹٪ کارفرمایان
🔹 تفکر خلاق: در میان ۵ مهارت برتر (۵۷٪ کارفرمایان)
✅️ تجویز پادیادگیری
یادگیری ابزارها ضروری است، اما کافی نیست. برای ایجاد تمایز و پیشرفت، باید مهارتهای چگونه فکر کردن، تشخیص مسئلههای اصلی و کلیدی و بهرهبرداری هوشمندانه از هوشواره را کسب نمایید.
📌 منبع: Future of Jobs Report 2025 (WEF)
#تفکر_پرسشگرانه
#پادیادگیری
@HosseinGaeeni
👍6👏5💯3
Forwarded from کانال آموزش پتروشیمی جم (✨️𝕱.𝖍✨️)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚 درسآموختههای اولین دوره آکادمی توسعه مدیران
💠 چقدر دیگران را میشنوید؟ | دکتر حسین گائینی
_
▪️ معاونت توسعه منابع انسانی و خدمات پشتیبانی
🎓 مرکز آموزش و توسعه منابع انسانی پتروشیمی جم
🆔️ @JPC_Learning_Center
#آکادمی_توسعه_مدیران
💠 چقدر دیگران را میشنوید؟ | دکتر حسین گائینی
_
▪️ معاونت توسعه منابع انسانی و خدمات پشتیبانی
🎓 مرکز آموزش و توسعه منابع انسانی پتروشیمی جم
🆔️ @JPC_Learning_Center
#آکادمی_توسعه_مدیران
❤2👌1
Forwarded from Baki coach| باکی کوچ
زیستن با شاهنامه
یک پرسش تامل برانگیز درباره شاهنامه این است که آیا این شاهنامه است که به مثابه یک اثر هنری خلق ذهن انسان ایرانی است یا بالعکس، این انسان ایرانی است که جهان و زیست روزمره اش را بر اساس شاهنامه ساخته است؟ رابطهی فرد ایرانی با شاهنامه یک رابطه دوسویه است. هم خالق آن بوده است و هم تاثیرپذیر از آن. از این زاویه شاهنامه حتی اگر ایرانیترین متن تاریخ ایران نباشد، اما شاخصترین متن ایرانی است. متون بزرگ ادبیات فارسی مانند مثنوی، غزلیات مولانا، رباعیات خیام و رباعیات خیامی، تاریخ بیهقی، غزلیات حافظ، و شاهنامه هنوز در متن زندگی ما حضور محسوس و نامحسوس دارند. این آثار محیط بر زیست ما شدهاند و حدود و ثغور فکر و زیست جهان ما را تعیین کردهاند.
یک پرسش بزرگ دیگر این است که تا چه حد از آن دسته از مرزهای انتزاعی و فکری که این آثار بزرگ برای ما تعیین کردهاند فراتر رفتهایم و چقدر این حدود را به درستی در طول تاریخ خود به کار گرفتهایم. ما فقط شاهنامه را نخواندهایم بلکه آن را زیستهایم. همانطور که انسان انگلیسی در عصر شکسپیر، هملتها و اتللوها و لیدی مکبثها و افیلیاهایی را در مقیاس کوچک و زوایای مینیاتوری دیده و چشیده است، ما نیز رستمها، افراسیابها، تهمینهها، فرانکها، اسفندیارها و فریدونهای کوچک و بزرگ را در کوچه و خیابان یا در قاب تلویزیون ملاقات کردهایم و با آنها چنان گودرزها و سودابهها و ارنوازها و شهرنازها سخن گفتهایم. ما همه بخشی از شاهنامهایم، بیآنکه خودآگاهانه متوجه باشیم. چه چیزی بهتر از این خواندن شاهنامه را بر ما واجب میکند جز همین استدلال که ما همه بخشی از شاهنامهایم!
درباره نوسان اهمیت شاهنامه در طول تاریخ نیز سخن بسیار رفته است. گادامر میگوید: «ادبیات تقریبا خود را با هر زمان حالی معاصر میکند». ما در طول تاریخ پیوسته و پرحادثه خود بارها و به صورتهای متنوع به متن شاهنامه رجوع کردهایم. گاهی برخی ابیات را به آن اضافه یا کم کردهایم. گاهی ابیات آن را مطابق ذوق فرهنگی و گرایش مذهبی خود تغییر دادهایم، و گاها دچار از خود بیگانگی شده و آن را نفی کردهایم. گاهی نیز شاهنامه را چون آیینهای روبروی خود گرفتهایم و از خود پرسیدهایم: «درون آینه روبرو چه میبینی؟». و گویی این پرسش ما از شاهنامه عمیقترین برخورد ما با آن بوده است. محمد شیرازی ملقب به حافظ درباره عشق میگوید «یک قصه بیش نیست غم عشق واین عجب/ کز هر زبان که میشنوم نامکرر است». از این نظر که ما در طول تاریخ هربار که شاهنامه را خواندهایم چیز تازه ای در آن کشف کردهایم آن را هم تراز عشق (با تعریف حافظ) قرار میدهد. زیرا که به راستی شاهنامه نیز از هر زبان که میشنویم نامکرر است.
زندگی چیست؟ ما در کجای این دنیاییم؟ چه چیز ارزش مبارزه دارد؟ رنج چیست؟ شادی چیست؟ عشق چیست؟ در جلسات پیش رو شاهنامه را همچون آینهای در پیش روی خود خواهیم گرفت و به جای توصیف صرف از شخصیتها و داستانهای شاهنامه آنها را در خود جست و جو خواهیم کرد و تلاش میکنیم دنیای شاهنامه را به جهان امروز بیاوریم تا از دل آن معنایی برای انسان امروزین بیرون بکشیم.
⏰️ پنجشنبه ۱۴ آبان ساعت ۱۴ تا ۱۸
🏠 تهران-حوالی جردن
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام به
@zi_coach
پیام بدهید.
یک پرسش تامل برانگیز درباره شاهنامه این است که آیا این شاهنامه است که به مثابه یک اثر هنری خلق ذهن انسان ایرانی است یا بالعکس، این انسان ایرانی است که جهان و زیست روزمره اش را بر اساس شاهنامه ساخته است؟ رابطهی فرد ایرانی با شاهنامه یک رابطه دوسویه است. هم خالق آن بوده است و هم تاثیرپذیر از آن. از این زاویه شاهنامه حتی اگر ایرانیترین متن تاریخ ایران نباشد، اما شاخصترین متن ایرانی است. متون بزرگ ادبیات فارسی مانند مثنوی، غزلیات مولانا، رباعیات خیام و رباعیات خیامی، تاریخ بیهقی، غزلیات حافظ، و شاهنامه هنوز در متن زندگی ما حضور محسوس و نامحسوس دارند. این آثار محیط بر زیست ما شدهاند و حدود و ثغور فکر و زیست جهان ما را تعیین کردهاند.
یک پرسش بزرگ دیگر این است که تا چه حد از آن دسته از مرزهای انتزاعی و فکری که این آثار بزرگ برای ما تعیین کردهاند فراتر رفتهایم و چقدر این حدود را به درستی در طول تاریخ خود به کار گرفتهایم. ما فقط شاهنامه را نخواندهایم بلکه آن را زیستهایم. همانطور که انسان انگلیسی در عصر شکسپیر، هملتها و اتللوها و لیدی مکبثها و افیلیاهایی را در مقیاس کوچک و زوایای مینیاتوری دیده و چشیده است، ما نیز رستمها، افراسیابها، تهمینهها، فرانکها، اسفندیارها و فریدونهای کوچک و بزرگ را در کوچه و خیابان یا در قاب تلویزیون ملاقات کردهایم و با آنها چنان گودرزها و سودابهها و ارنوازها و شهرنازها سخن گفتهایم. ما همه بخشی از شاهنامهایم، بیآنکه خودآگاهانه متوجه باشیم. چه چیزی بهتر از این خواندن شاهنامه را بر ما واجب میکند جز همین استدلال که ما همه بخشی از شاهنامهایم!
درباره نوسان اهمیت شاهنامه در طول تاریخ نیز سخن بسیار رفته است. گادامر میگوید: «ادبیات تقریبا خود را با هر زمان حالی معاصر میکند». ما در طول تاریخ پیوسته و پرحادثه خود بارها و به صورتهای متنوع به متن شاهنامه رجوع کردهایم. گاهی برخی ابیات را به آن اضافه یا کم کردهایم. گاهی ابیات آن را مطابق ذوق فرهنگی و گرایش مذهبی خود تغییر دادهایم، و گاها دچار از خود بیگانگی شده و آن را نفی کردهایم. گاهی نیز شاهنامه را چون آیینهای روبروی خود گرفتهایم و از خود پرسیدهایم: «درون آینه روبرو چه میبینی؟». و گویی این پرسش ما از شاهنامه عمیقترین برخورد ما با آن بوده است. محمد شیرازی ملقب به حافظ درباره عشق میگوید «یک قصه بیش نیست غم عشق واین عجب/ کز هر زبان که میشنوم نامکرر است». از این نظر که ما در طول تاریخ هربار که شاهنامه را خواندهایم چیز تازه ای در آن کشف کردهایم آن را هم تراز عشق (با تعریف حافظ) قرار میدهد. زیرا که به راستی شاهنامه نیز از هر زبان که میشنویم نامکرر است.
زندگی چیست؟ ما در کجای این دنیاییم؟ چه چیز ارزش مبارزه دارد؟ رنج چیست؟ شادی چیست؟ عشق چیست؟ در جلسات پیش رو شاهنامه را همچون آینهای در پیش روی خود خواهیم گرفت و به جای توصیف صرف از شخصیتها و داستانهای شاهنامه آنها را در خود جست و جو خواهیم کرد و تلاش میکنیم دنیای شاهنامه را به جهان امروز بیاوریم تا از دل آن معنایی برای انسان امروزین بیرون بکشیم.
⏰️ پنجشنبه ۱۴ آبان ساعت ۱۴ تا ۱۸
🏠 تهران-حوالی جردن
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام به
@zi_coach
پیام بدهید.
👍3❤1
احوالپرسی شاید در نگاه اول چیز پیشپاافتادهای باشد اما در اساس یک قرارداد نانوشته دارد: ما از احوال همدیگه میپرسیم زیرا چیزی برای پرسیدن وجود دارد. اما وقتی حال جمعی به یک چرخه پرتکرار از ناامیدی، اضطراب، تلاش برای بقای صرف و جنگ با هر مسئله کوچکی بدل میشود دیگر میدانی یک احوالپرسی ساده میرود که به یک وظیفه سخت تبدیل شود. همه چیز با یک «خوبم» سر و تهش هم میآید که میدانی دروغ است زیرا که نه در گوینده توانی برای توضیح سلسله مسائلی که با آن در جنگی برای بقا قرار گرفته است وجود دارد و نه میتوان مطمئن بود که مخاطب ظرفیت و توان روحیای برای شنیدن این داستانها دارد. حال جامعه شده است داستان آن مردی که در مسکو برگه سفید پخش میکرد و در جواب ماموران میگفت اصلا چیزی برای گفتن باقی نمانده است، همه چیز مثل روز روشن است!
mohammadaleph✍️
mohammadaleph✍️
👍13😢4💯3
Forwarded from کانال آموزش پتروشیمی جم (✨️𝕱.𝖍✨️)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚 درسآموختههای اولین دوره آکادمی توسعه مدیران
_
▪️ معاونت توسعه منابع انسانی و خدمات پشتیبانی
🎓 مرکز آموزش و توسعه منابع انسانی پتروشیمی جم
🆔️ @JPC_Learning_Center
#آکادمی_توسعه_مدیران
💠 چقدر خودم را میشناسم؟ | دکتر حسین گائینی
_
▪️ معاونت توسعه منابع انسانی و خدمات پشتیبانی
🎓 مرکز آموزش و توسعه منابع انسانی پتروشیمی جم
🆔️ @JPC_Learning_Center
#آکادمی_توسعه_مدیران
❤4👍3💯1
💎 درباره راه و رسم محافظهکاری
محافظهکاری درباره زیبایی است، ولی به همین دلیل، دربارۀ تاریخ و معنی آن هم هست. بعضی تصوری ایستا از تاریخ دارند: تاریخ را بقایا و آثار روزگاران گذشته میانگارند، که مانند کتابی نگه میداریمش، کتابی که در آن دربارهٔ چیزهایی میخوانیم که از میان رفتهاند. محک این کتاب درستی و صحت آن است، همینکه اشیا، مناظر و خانهها جزو تاریخ ما شمرده شوند، باید همانگونه که بودهاند محافظت شوند، با پیرامون و جزئیات اصیلشان، تا درسی باشند برای بازدیدکنندۀ بیتاب. این همان تصوری از تاریخ است که در مسیرهای گردشگری «میراثی» آمریکا و بناهای تاریخی آن مییابیم: خردهریزهای موزهای از آجر و چوب، با وسواس تمام نگاهداشتهشده، ایستاده بر بتون، در میان برجهای شیشهای سرد و بیگانه.
پدرم برعکس، تصوری پویا از تاریخ داشت: بر حسب این تصور، تاریخ وجهی از زمان حال است، چیزی زنده که در طرحها و برنامههای ما اثر میگذارد و خود نیز از تأثیرِ آنها دگرگون میشود. گذشته در نظر او کتابی نبود که باید خواند، کتابی بود که باید در آن نوشت. بر این باور بود که ما از گذشته میآموزیم، ولی آموختن ما فقط از رهگذر کشف است—کشف اینکه چگونه کنش و شیوهٔ زندگی خودمان را با صفحات آن سازگار کنیم. گذشته برای ما گرانبهاست، زیرا در خود مردمی را جای داده که اگر نبود کوشش و رنجشان ما خود وجود نمیداشتیم. این مردم سیمای طبیعی کشور ما را ساختند؛ و نیز نهادها و قوانینِش را پدید آوردند و برای نگاهداشتشان جنگیدند. بنا بر هر فهمی از پیوند تعهد اجتماعی، بر ماست که یادشان را زنده نگاه داریم. ما گذشته را فقط مطالعه نمیکنیم: آن را به ارث میبریم، و میراثبری نهفقط حق مالکیت که وظیفهٔ امانتداری را نیز با خود میآورد. آنچه برای آن جنگیدهاند و جان دادهاند نباید آسان بر باد رود؛ چه، از آن کسانی است که هنوز نزادهاند.
محافظهکاری را باید چنین دید: بخشی از پیوندی پویا میان نسلها. مردم از ویرانیِ آنچه برایشان عزیز است سوگوار میشوند، زیرا این ویرانی به الگوی امانتداری آسیب میزند، آنان را از کسانی که پیش از ایشان بودهاند میبرد، و تعهد نسبت به کسانی را که پس از ایشان میآیند تیره و مبهم میکند. زمینهای بایر برونشهری—مانند آنچه از دیترویت تا پنجاه مایل در هر جهت گسترده—جاهاییاند که نسلهای گذشته و آینده در آنها نادیده گرفته شدهاند، جاهایی که صدای رفتگان و هنوزنزادگان دیگر در آنها شنیده نمیشود. اینها جایگاه غوغای بیدوامی است، که نسلهای حاضر در آنها بیتعلق زندگی میکنند—بیتعلق، چرا که تعلق پیوندی است در تاریخ، پیوندی که نسل حاضر و نسل غایب را متحد میکند، و بسته به این است که جایی را خانه و موطن خود بشماریم.
📚 #کتاب: چگونه محافظهکار باشیم
✍️ نویسنده: راجر اسکروتن
#پادیادگیری
@HosseinGaeeni
محافظهکاری درباره زیبایی است، ولی به همین دلیل، دربارۀ تاریخ و معنی آن هم هست. بعضی تصوری ایستا از تاریخ دارند: تاریخ را بقایا و آثار روزگاران گذشته میانگارند، که مانند کتابی نگه میداریمش، کتابی که در آن دربارهٔ چیزهایی میخوانیم که از میان رفتهاند. محک این کتاب درستی و صحت آن است، همینکه اشیا، مناظر و خانهها جزو تاریخ ما شمرده شوند، باید همانگونه که بودهاند محافظت شوند، با پیرامون و جزئیات اصیلشان، تا درسی باشند برای بازدیدکنندۀ بیتاب. این همان تصوری از تاریخ است که در مسیرهای گردشگری «میراثی» آمریکا و بناهای تاریخی آن مییابیم: خردهریزهای موزهای از آجر و چوب، با وسواس تمام نگاهداشتهشده، ایستاده بر بتون، در میان برجهای شیشهای سرد و بیگانه.
پدرم برعکس، تصوری پویا از تاریخ داشت: بر حسب این تصور، تاریخ وجهی از زمان حال است، چیزی زنده که در طرحها و برنامههای ما اثر میگذارد و خود نیز از تأثیرِ آنها دگرگون میشود. گذشته در نظر او کتابی نبود که باید خواند، کتابی بود که باید در آن نوشت. بر این باور بود که ما از گذشته میآموزیم، ولی آموختن ما فقط از رهگذر کشف است—کشف اینکه چگونه کنش و شیوهٔ زندگی خودمان را با صفحات آن سازگار کنیم. گذشته برای ما گرانبهاست، زیرا در خود مردمی را جای داده که اگر نبود کوشش و رنجشان ما خود وجود نمیداشتیم. این مردم سیمای طبیعی کشور ما را ساختند؛ و نیز نهادها و قوانینِش را پدید آوردند و برای نگاهداشتشان جنگیدند. بنا بر هر فهمی از پیوند تعهد اجتماعی، بر ماست که یادشان را زنده نگاه داریم. ما گذشته را فقط مطالعه نمیکنیم: آن را به ارث میبریم، و میراثبری نهفقط حق مالکیت که وظیفهٔ امانتداری را نیز با خود میآورد. آنچه برای آن جنگیدهاند و جان دادهاند نباید آسان بر باد رود؛ چه، از آن کسانی است که هنوز نزادهاند.
محافظهکاری را باید چنین دید: بخشی از پیوندی پویا میان نسلها. مردم از ویرانیِ آنچه برایشان عزیز است سوگوار میشوند، زیرا این ویرانی به الگوی امانتداری آسیب میزند، آنان را از کسانی که پیش از ایشان بودهاند میبرد، و تعهد نسبت به کسانی را که پس از ایشان میآیند تیره و مبهم میکند. زمینهای بایر برونشهری—مانند آنچه از دیترویت تا پنجاه مایل در هر جهت گسترده—جاهاییاند که نسلهای گذشته و آینده در آنها نادیده گرفته شدهاند، جاهایی که صدای رفتگان و هنوزنزادگان دیگر در آنها شنیده نمیشود. اینها جایگاه غوغای بیدوامی است، که نسلهای حاضر در آنها بیتعلق زندگی میکنند—بیتعلق، چرا که تعلق پیوندی است در تاریخ، پیوندی که نسل حاضر و نسل غایب را متحد میکند، و بسته به این است که جایی را خانه و موطن خود بشماریم.
📚 #کتاب: چگونه محافظهکار باشیم
✍️ نویسنده: راجر اسکروتن
#پادیادگیری
@HosseinGaeeni
👍4💯2👎1