جرعهای #شعر
اینجا که
سرزمین زمستان است ایستادهام
تا یاد بهار را زنده نگه دارم...
بیژن جلالی
@HosseinGaeeni
اینجا که
سرزمین زمستان است ایستادهام
تا یاد بهار را زنده نگه دارم...
بیژن جلالی
@HosseinGaeeni
الان دو روزه از سر صلاة صبح تو رادیو، تا اخبار پس از شامگاهی تو تلویزیون، اعلام میکنه، زنهار!! آگاه باشید و هوشیار که هوا این هفته سرد خواهد شد!!
حالا چی؟ چند درجه، فقط چند درجه ناقابل هوا قراره سرد بشه.
مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو، این جدیدی ها اداره میکنند که اینقدر هول برشون داشته وگرنه قدیمیترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت،آبان دیگه سرد بود.مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید دیگ دیگ می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. تویست هم بود که ژاپنی بود و با کلاس.تازه بو هم نمیداد.
بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون! نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.
بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت،یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.
بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن.اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد . پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی،تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچههایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.
@HosseinGaeeni
پی نوشت: نویسنده این نوشته را نمی شناسم؛ اما روایتش خوب است به همراه تصویر سازیهای دلنشین 😉
حالا چی؟ چند درجه، فقط چند درجه ناقابل هوا قراره سرد بشه.
مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو، این جدیدی ها اداره میکنند که اینقدر هول برشون داشته وگرنه قدیمیترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.
از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت،آبان دیگه سرد بود.مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید دیگ دیگ می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. تویست هم بود که ژاپنی بود و با کلاس.تازه بو هم نمیداد.
بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون! نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.
بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت،یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.
بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن.اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد . پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.
بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی،تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچههایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.
@HosseinGaeeni
پی نوشت: نویسنده این نوشته را نمی شناسم؛ اما روایتش خوب است به همراه تصویر سازیهای دلنشین 😉
📝 #پرسش_پاسخ
❓آيا بهتر است كه بر اساس برداشت قلبي و شهودی عمل كنيم يا بر اساس تحليل و ملاحظات زياد؟
@HosseinGaeeni
◀️ پاسخ به اين پرسش يك جواب قطعی ندارد. برخي موارد تفكر شهودی (سريع) مناسبتر است و برخي موارد، تفكر تحليلي (آهسته).
👈 تفكر سريع، برداشت بر اساس باورها، عواطف يا شهود است اما تفكر آهسته بر مبنای مشاهده، بررسي شواهد، تعيين فرضيات گوناگون، و آناليز نتايج صورت میپذيرد.
✅دو روش تفكر سريع و آهسته، مكمل يكديگرند و ذهن ما بر اساس هر دوی اين روشها عمل میكند. بنابراين بايد در هر دو روش قوی بود اما هركدام را در جای خود به كار گرفت.
#تفکر #تصمیم_گیری #مدل_ذهنی
🎯💡 یادگیری با "تداوم" شکل میگیرد:
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
❓آيا بهتر است كه بر اساس برداشت قلبي و شهودی عمل كنيم يا بر اساس تحليل و ملاحظات زياد؟
@HosseinGaeeni
◀️ پاسخ به اين پرسش يك جواب قطعی ندارد. برخي موارد تفكر شهودی (سريع) مناسبتر است و برخي موارد، تفكر تحليلي (آهسته).
👈 تفكر سريع، برداشت بر اساس باورها، عواطف يا شهود است اما تفكر آهسته بر مبنای مشاهده، بررسي شواهد، تعيين فرضيات گوناگون، و آناليز نتايج صورت میپذيرد.
✅دو روش تفكر سريع و آهسته، مكمل يكديگرند و ذهن ما بر اساس هر دوی اين روشها عمل میكند. بنابراين بايد در هر دو روش قوی بود اما هركدام را در جای خود به كار گرفت.
#تفکر #تصمیم_گیری #مدل_ذهنی
🎯💡 یادگیری با "تداوم" شکل میگیرد:
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
Forwarded from Hossein Gaeeni
دانلود خلاصه کتاب "اندیشیدن: سریع و آهسته"
http://goo.gl/ZJ9Ik9
با احترام تقدیم به همراهان گرامی کانال
@HosseinGaeeni
http://goo.gl/ZJ9Ik9
با احترام تقدیم به همراهان گرامی کانال
@HosseinGaeeni
Forwarded from درنگِ پرسشگرانه | حسین گائینی
رمز عبور (Password) برای دسترسی و امکان دانلود فایل گزیده کتاب "اندیشیدن؛ سریع و آهسته" ویژه شما همراهان عزیز این کانال
thinking95
می باشد.
@HosseinGaeeni
thinking95
می باشد.
@HosseinGaeeni
هیزم شکنی که فرصتی برای تیز کردن تبر خود ندارد و با تبر کُند کار میکند، فرصت های طلایی زیادی را از دست میدهد.
آخرین بار چه زمانی تبر خود را تیز کردهاید؟
#مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
آخرین بار چه زمانی تبر خود را تیز کردهاید؟
#مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
📚📖 در کوچه باغ #کتاب
من ترجیح میدم افسوس بخورم که چرا اون کارو انجام دادم تا اینکه افسوس بخورم کاشکی اون کارو انجام می دادم!
@HosseinGaeeni
📙📘📗 آناکارنینا / 👤✍ لئو تولستوی
من ترجیح میدم افسوس بخورم که چرا اون کارو انجام دادم تا اینکه افسوس بخورم کاشکی اون کارو انجام می دادم!
@HosseinGaeeni
📙📘📗 آناکارنینا / 👤✍ لئو تولستوی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیل گیتس: هر فردی به یک کوچ (مربی) نیاز دارد. همه ما به افرادی نیاز داریم تا به ما بازخورد بدهند تا ما عملکردمان را بهبود ببخشیم.
#کوچینگ #بازخورد #مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
#کوچینگ #بازخورد #مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
جویای راه خویش باش
مارگوت بیگل/ احمد شاملو
جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار میکنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را...
#شعر مارگوت بیگل/ به روایت احمد شاملو/ با موسیقی بابک بیات
👇👇👇
🆔 @HosseinGaeeni
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار میکنیم
حقیقت را
آزادی را
خود را...
#شعر مارگوت بیگل/ به روایت احمد شاملو/ با موسیقی بابک بیات
👇👇👇
🆔 @HosseinGaeeni
در صورت تمایل به دریافت فایل ویدیویی وبینار "آشنایی با مهارتهای نرم" به @Hosseingn پیام بدهید.
📚📖 در کوچه باغ #کتاب
مردم ِ یک جامعه وقتی کتاب میخوانند، چهرهی آن جامعه را عوض میکنند، یعنی به جامعهشان چهره میدهند. یک جامعهی بیچهره را میشود در میان ِ مردمی کشف کرد که در اتوبوس، در صف اتوبوس، و در اتاقهای انتظار، و در انتظارهای بیاتاق منتظرند و به هم نگاه میکنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی میگیرند و نه چیزی میدهند. جامعهای که گروه ِ منتظرانش به هم نگاه میکنند جامعهی بیچهره ای ست.
@HosseinGaeeni
📙📘📗 از سکوی سرخ / 👤✍ یداله رویایی
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
مردم ِ یک جامعه وقتی کتاب میخوانند، چهرهی آن جامعه را عوض میکنند، یعنی به جامعهشان چهره میدهند. یک جامعهی بیچهره را میشود در میان ِ مردمی کشف کرد که در اتوبوس، در صف اتوبوس، و در اتاقهای انتظار، و در انتظارهای بیاتاق منتظرند و به هم نگاه میکنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی میگیرند و نه چیزی میدهند. جامعهای که گروه ِ منتظرانش به هم نگاه میکنند جامعهی بیچهره ای ست.
@HosseinGaeeni
📙📘📗 از سکوی سرخ / 👤✍ یداله رویایی
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
اگر همه چیز در این دنیا ناقص باشه،
عشق کاملترین ناقصهای دنیاست!
#دیالوگ
🎬مُهر هفتم 👤اینگمار برگمان
@HosseinGaeeni
عشق کاملترین ناقصهای دنیاست!
#دیالوگ
🎬مُهر هفتم 👤اینگمار برگمان
@HosseinGaeeni
یک قهوه: ۵ دلار
یک قهوه لطفآ: ۴ دلار
صبح بخیر، یک قهوه لطفآ: ۲.۴ دلار
#تغییر در #کلمات
#فرهنگ_سازی
#دیدگاه
@HosseinGaeeni
یک قهوه لطفآ: ۴ دلار
صبح بخیر، یک قهوه لطفآ: ۲.۴ دلار
#تغییر در #کلمات
#فرهنگ_سازی
#دیدگاه
@HosseinGaeeni
با این همه، ای قلبِ دربهدر!
از یاد مبر
که ما
ـ من و تو ـ
عشق را
و انسان را
رعایت کردهایم...
از مجموعه #شعر ققنوس در باران/ 👤 احمد شاملو
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
از یاد مبر
که ما
ـ من و تو ـ
عشق را
و انسان را
رعایت کردهایم...
از مجموعه #شعر ققنوس در باران/ 👤 احمد شاملو
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
✅ پايان كودكی زمانی است
كه ديگر از چيزها تعجب نمیکنيم؛
زمانی كه دنيا آشنا بهنظر میرسد
و آدمی به وجود، عادت میكند
بزرگ شده است.
👤اوژن يونسكو
@HosseinGaeeni
🎯💡با #پرسش چراغی در وجودت روشن کن و یادگیری را "تداوم" ببخش
#تداوم
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
كه ديگر از چيزها تعجب نمیکنيم؛
زمانی كه دنيا آشنا بهنظر میرسد
و آدمی به وجود، عادت میكند
بزرگ شده است.
👤اوژن يونسكو
@HosseinGaeeni
🎯💡با #پرسش چراغی در وجودت روشن کن و یادگیری را "تداوم" ببخش
#تداوم
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Mirror 🎬آینه
درونِ آینهی روبرو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو
چشم در برابرِ چشم
در آن دو چشمِ پُر از گفتوگو چه میبینی؟
@HosseinGaeeni
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
درونِ آینهی روبرو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو
چشم در برابرِ چشم
در آن دو چشمِ پُر از گفتوگو چه میبینی؟
@HosseinGaeeni
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
👆👆👆این فیلم کوتاه را تماشا کنید...
درونِ آینهی روبرو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو
چشم در برابرِ چشم
در آن دو چشمِ پُر از گفتوگو چه میبینی؟
@HosseinGaeeni
✍ آینهای که در برابر ماست سرشار از واقعیت وجودی ماست، کافی ست به آن خیره شویم و به چشمهایش بنگریم... اگر آن چشمها را از آنِ خود یافتیم، رویاهامان از آنِ ماست و امکان این را داریم که در آینهی وجودِ خویش، جستوجوگر "تداوم" رشد و بالندگی خود در جهان باشیم...
@HosseinGaeeni
✅ لنگستون هیوز در #شعر "رویا" میگه:
رویاهاتو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دست بِرَن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن...
رویاهاتو از دست نده...
#رویا #خودآگاهی #تداوم
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
درونِ آینهی روبرو چه میبینی؟
تویی برابرِ تو
چشم در برابرِ چشم
در آن دو چشمِ پُر از گفتوگو چه میبینی؟
@HosseinGaeeni
✍ آینهای که در برابر ماست سرشار از واقعیت وجودی ماست، کافی ست به آن خیره شویم و به چشمهایش بنگریم... اگر آن چشمها را از آنِ خود یافتیم، رویاهامان از آنِ ماست و امکان این را داریم که در آینهی وجودِ خویش، جستوجوگر "تداوم" رشد و بالندگی خود در جهان باشیم...
@HosseinGaeeni
✅ لنگستون هیوز در #شعر "رویا" میگه:
رویاهاتو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دست بِرَن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن...
رویاهاتو از دست نده...
#رویا #خودآگاهی #تداوم
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
📚📖 در کوچه باغ #کتاب
فرض میکنیم بچهای لیوانش را بیندازد و بشکند، در خانوادههای آشفته این حادثه ممکن است منجر به سخنرانی، خوردن سیلی و شاید تبعید کردن بچه با چشمان اشکی به اطاقش شود؛ ولی در خانواده بالنده، به احتمال زیاد یک نفر خواهد گفت: جانی لیوانت شکست؟ ببینم انگشتت را هم بریدهای؟ من برایت یک نوار زخم میآورم، بعد برو جارو بیاور و تکههای شکسته را جمع کن.
خانواده بالنده میداند زندگی آدمی و احساسات بشری از هر چیز دیگر مهمتر است.
@HosseinGaeeni
📙📘📗 آدمسازی/ 👤✍ ویرجینیا ستیر
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
فرض میکنیم بچهای لیوانش را بیندازد و بشکند، در خانوادههای آشفته این حادثه ممکن است منجر به سخنرانی، خوردن سیلی و شاید تبعید کردن بچه با چشمان اشکی به اطاقش شود؛ ولی در خانواده بالنده، به احتمال زیاد یک نفر خواهد گفت: جانی لیوانت شکست؟ ببینم انگشتت را هم بریدهای؟ من برایت یک نوار زخم میآورم، بعد برو جارو بیاور و تکههای شکسته را جمع کن.
خانواده بالنده میداند زندگی آدمی و احساسات بشری از هر چیز دیگر مهمتر است.
@HosseinGaeeni
📙📘📗 آدمسازی/ 👤✍ ویرجینیا ستیر
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
#شنیدن فعال چگونه اتفاق میافتد؟
#ارتباط_موثر #کوچینگ #مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
🎯 یادگیری با "تداوم" شکل میگیرد:
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg
#ارتباط_موثر #کوچینگ #مهارت_نرم
@HosseinGaeeni
🎯 یادگیری با "تداوم" شکل میگیرد:
👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AuBOrD4jjAoCNs_efy_Zjg