پیانو روی ویرانی
سهند ایرانمهر
🔸پیرزنی که بیاعتنا به نظمِ از دسترفته، خانه منکوب، آن واقعه که آمد و ترساند و مرگ را رقصاند و با تلی از درهم ریختگی و شرارت رفت. بیاعتنا به همه اینها نشسته است و پیانو میزند. آن هم، نوایی نرم که سکون و خلسه و آرامش را تداعی میکند. چیزیکه این ویدیو را جهانی کرده است، این تناقض است. این همآوردی میان جهان ناآرام و انسانی که آرام میجوید. با جهانی که گویی ذاتش بر ویرانی و عصیان و پیشبینیناپذیری و رشته کردن پنبه های ذهن آرزومند ماست، چه باید کرد؟ این اساسی ترین پرسش در ذهن فیلسوفانی است که بجای حل صغری کبراهای فلسفی و تحلیلی اندیشیدن، دغدغه انسانی را داشته اند که با رنج میاید و با رنج زندگی میکند و با رنج می رود. چگونه می توان در جهان ناآرام، آرام گرفت؟ چگونه باید در تلاطم امواج و سوار بر کشتی شکسته به سکونی رسید که فقط در ساحل میتوان جست؟ این ویدیو انگار پاسخی به این پرسش است. پیرزنی آنجا نشسته است. آنجا فقط یک موقعیت مکانی نیست، موقعیت زمانی نیز هست. او در میانه جایی نشسته است که یک سوی آن انفجاری عظیم است و سوی دیگرش تن نحیف پیرزنی. یک سوی آن واقعه مرسوم در جهانی که می داند برای ویرانی آمده است و سوی دیگرش، انسانی که میخواهد زندگی کند. همه تقابل ها و همه تضادها رودروی یکدیگرند.
همآوردی نابرابری به نظر می رسد.
🔸فیلسوفان گفته اند آنجا که طبیعت می ایستد، هنر آغاز می شود. صورت کاملتر این سخن شاید این باشد:" آنجاکه زیستن تنگ می آید، آنجا که هستی طغیان میکند، آنجا که هرچه هست دود می شود و فرو می ریزد و در برابر چشم آدمی جز حروف قاموس مرگ هجی نمیشود، تازه آن دوراهی سرنوشت ساز ظاهر میشود: زیستن یا مرگ؟
🔸مرگ لزوما دست شستن از زندگی و بدرود با تن نیست. گاه، مرگ، چسبیدن به تن در منتهای تقلاست اما نه برای زیستن که برای روزمرگی برای نمایش مرگ در صحنه زندگی. تقدیس یاس در بزم مزورانه شادی زنده بودن! مردگی متحرک و سیال که همه یاخته ها که همه عروق زنده و فعالند اما روح زندگی، مرده است. همان تصویر درختانی که اسکلت های بلورآجین را مانند. این مرده بودن زندگان، شریرانه ترین تجلی مرگ در حیات آدمی است.
🔸انتخاب دیگری اما هست که برخی زندگان ،تنها برخی از آنان؛ برمیگزینند. انتخاب زیستن، انتخاب گرم بودن بدن و تداوم نفس کشیدن در کنار زنده بودن روح زندگی. زیستن، آنجا که هستی طغیان میکند. ادامه دادن آنجا که آسانترین کار دست شستن است. انجا که بزرگترین گناه منطق مردگان متحرک، زنده بودن است. نواختن، آنجا که قانون یا ضجه است یا سکوت. نگاه به زندگی نه به مثابه طی کردن مبدا و مقصد که به مثابه رفتن و رفتن و دیدن و باز رفتن و از پا ننشستن. به رسمیت شناختن اکنون. تصمیم بزرگ بر سر اینکه بمانم. زندگی کنم. بایستم. نشکنم. بیرون آمدن از مهبل مادر را که کودکان نیز می توانند، بیرون آمدن از مهبل رنج در قامت انسان است که نقطه شروع آدمی است.
🔸آدمی از جایی شروع می شود که تصمیم بگیرد نوای خودش را بنوازد. مستمع نباشد سماع خویش را بکند. مهم نیست چقدر ویران شده، مهم نیست چقدر ناتوان است. مهم نیست درکجای تاریخ و کجای زمان و کجای جغرافیاست. مهم این است که به آن هیبت سیاه ویرانگر، پوزخند بزند. عاملیت خود را بجای انفعال بنشاند. ریتم و موسیقی را به جای غرش بگذارد. زندگی را و بودن را و آدمیت را به رسمیت بشناسد و همه فلسفه ها را با این جمله به پایان ببرد که:" زندگی را دوست دارم مرگ را دشمن".
🔸این تصویر، تصویر یک پیرزن در لبنان نیست. صدای پیانو نیست. آن سکانس تکراری پیانیستی در میان خرابی و تاریکی، در این فیلم یا آن فیلم نیست. این یکی واقعی است. تصویر آدم جهان امروز است در برابر همه غرش ها، غرش کرونا، غرش جهان رو به گرمی و آلودگی، جهان زور، جهان استبداد و این صدا نیز یک صدای آشناست، صدای آدمی ؛که باید اراده کند برای زندگی برای زیستن برای آدمیت.
https://t.me/arshivefarhikhtegan/420
جان آگه با #فرهیختگان
سهند ایرانمهر
🔸پیرزنی که بیاعتنا به نظمِ از دسترفته، خانه منکوب، آن واقعه که آمد و ترساند و مرگ را رقصاند و با تلی از درهم ریختگی و شرارت رفت. بیاعتنا به همه اینها نشسته است و پیانو میزند. آن هم، نوایی نرم که سکون و خلسه و آرامش را تداعی میکند. چیزیکه این ویدیو را جهانی کرده است، این تناقض است. این همآوردی میان جهان ناآرام و انسانی که آرام میجوید. با جهانی که گویی ذاتش بر ویرانی و عصیان و پیشبینیناپذیری و رشته کردن پنبه های ذهن آرزومند ماست، چه باید کرد؟ این اساسی ترین پرسش در ذهن فیلسوفانی است که بجای حل صغری کبراهای فلسفی و تحلیلی اندیشیدن، دغدغه انسانی را داشته اند که با رنج میاید و با رنج زندگی میکند و با رنج می رود. چگونه می توان در جهان ناآرام، آرام گرفت؟ چگونه باید در تلاطم امواج و سوار بر کشتی شکسته به سکونی رسید که فقط در ساحل میتوان جست؟ این ویدیو انگار پاسخی به این پرسش است. پیرزنی آنجا نشسته است. آنجا فقط یک موقعیت مکانی نیست، موقعیت زمانی نیز هست. او در میانه جایی نشسته است که یک سوی آن انفجاری عظیم است و سوی دیگرش تن نحیف پیرزنی. یک سوی آن واقعه مرسوم در جهانی که می داند برای ویرانی آمده است و سوی دیگرش، انسانی که میخواهد زندگی کند. همه تقابل ها و همه تضادها رودروی یکدیگرند.
همآوردی نابرابری به نظر می رسد.
🔸فیلسوفان گفته اند آنجا که طبیعت می ایستد، هنر آغاز می شود. صورت کاملتر این سخن شاید این باشد:" آنجاکه زیستن تنگ می آید، آنجا که هستی طغیان میکند، آنجا که هرچه هست دود می شود و فرو می ریزد و در برابر چشم آدمی جز حروف قاموس مرگ هجی نمیشود، تازه آن دوراهی سرنوشت ساز ظاهر میشود: زیستن یا مرگ؟
🔸مرگ لزوما دست شستن از زندگی و بدرود با تن نیست. گاه، مرگ، چسبیدن به تن در منتهای تقلاست اما نه برای زیستن که برای روزمرگی برای نمایش مرگ در صحنه زندگی. تقدیس یاس در بزم مزورانه شادی زنده بودن! مردگی متحرک و سیال که همه یاخته ها که همه عروق زنده و فعالند اما روح زندگی، مرده است. همان تصویر درختانی که اسکلت های بلورآجین را مانند. این مرده بودن زندگان، شریرانه ترین تجلی مرگ در حیات آدمی است.
🔸انتخاب دیگری اما هست که برخی زندگان ،تنها برخی از آنان؛ برمیگزینند. انتخاب زیستن، انتخاب گرم بودن بدن و تداوم نفس کشیدن در کنار زنده بودن روح زندگی. زیستن، آنجا که هستی طغیان میکند. ادامه دادن آنجا که آسانترین کار دست شستن است. انجا که بزرگترین گناه منطق مردگان متحرک، زنده بودن است. نواختن، آنجا که قانون یا ضجه است یا سکوت. نگاه به زندگی نه به مثابه طی کردن مبدا و مقصد که به مثابه رفتن و رفتن و دیدن و باز رفتن و از پا ننشستن. به رسمیت شناختن اکنون. تصمیم بزرگ بر سر اینکه بمانم. زندگی کنم. بایستم. نشکنم. بیرون آمدن از مهبل مادر را که کودکان نیز می توانند، بیرون آمدن از مهبل رنج در قامت انسان است که نقطه شروع آدمی است.
🔸آدمی از جایی شروع می شود که تصمیم بگیرد نوای خودش را بنوازد. مستمع نباشد سماع خویش را بکند. مهم نیست چقدر ویران شده، مهم نیست چقدر ناتوان است. مهم نیست درکجای تاریخ و کجای زمان و کجای جغرافیاست. مهم این است که به آن هیبت سیاه ویرانگر، پوزخند بزند. عاملیت خود را بجای انفعال بنشاند. ریتم و موسیقی را به جای غرش بگذارد. زندگی را و بودن را و آدمیت را به رسمیت بشناسد و همه فلسفه ها را با این جمله به پایان ببرد که:" زندگی را دوست دارم مرگ را دشمن".
🔸این تصویر، تصویر یک پیرزن در لبنان نیست. صدای پیانو نیست. آن سکانس تکراری پیانیستی در میان خرابی و تاریکی، در این فیلم یا آن فیلم نیست. این یکی واقعی است. تصویر آدم جهان امروز است در برابر همه غرش ها، غرش کرونا، غرش جهان رو به گرمی و آلودگی، جهان زور، جهان استبداد و این صدا نیز یک صدای آشناست، صدای آدمی ؛که باید اراده کند برای زندگی برای زیستن برای آدمیت.
https://t.me/arshivefarhikhtegan/420
جان آگه با #فرهیختگان
Telegram
آرشیو
✅ گفتگوى صميمانه با عبدالکریم سروش دربارهی شعر نو
⚫️آقای دکتر! شعر نو هم میخوانید؟ رابطه تان با شعر نو چگونه است....
⚪️شعر نو میخوانم، شعر نو از حفظ هم دارم...شعرهای شاملو را خوانده ام. سپهری را خوانده ام، فرخزاد و نادرپور را. البته از این ها اخیرتر هم کسانی هستند. اما متاسفانه شعر ما در این 10-15 سال اخیر، برای من نمود زیادی نداشته است.
⚫️یعنی از شعرهای سال های اخیر، کاری را که برجسته باشد، به یاد نمی آورید؟
⚪️چرا. مثلا فرض کنید منزوی، آقای امین پور، موسوی گرمارودی و منصور اوجی را خوانده ام.
⚫️مثل این که بیشتر از شاعرها شعر میخوانید.
⚪️بله، هر کدام از اینها شعرهایشان را برایتان از حفظ میخوانم....
⚫️اجازه میدهید سوالی بکنم؟
⚪️نه دلم میخواهد شعری از قزوه برایتان بخوانم. اتفاقا این شعر به دلیل اینکه انتقادی است به یادم مانده. وقتی که جنگ تمام شده بود جوانها از جبهه ها برگشتند، دیدند که اوضاع به گونه دیگری است. آنها آنجا فداکاری و ایثارگری میکردند، یک عده ای دیگر اینجا مشغول مال اندوزی و پرکردن کیسه ها بودند. قزوه همین رنج را برده که این شعر را سروده، میگوید؛
دسته گلها دسته دسته میروند از یادها
گریه کن ای آسمان در مرگ طوفانزادها
سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان
کیسه میدوزند با نام شما شیادها
با شما هستم که فردا کاسۀ سرهایتان
خشت میگردد برای عافیت آبادها
غیر تکرار غریبی،هان چه معنا میکنید
غربت خورشید را در آخرین خردادها؛
با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم ای باران که میکوبی به طبل بادها
هان! بکوب اما به آن عاشقترین عاشق بگو!
زندهای، ای زندهتر از زندگی در یادها
مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج
هیچچیز از ما نمیماند مگر فریادها
آقای منزوی هم غزل های خیلی خوبی میگوید و من غزل های ایشان را بسیار میپسندم.خانم بهبهانی هم شعرهایشان را میخوانم. انصافا پاره ای از تجربه های شعری اش خیلی پسندیدنی است و افراد دیگری هم البته میخوانم.
⚫️یک سوال شیطنت امیز هم بکنم؛ نظرتان در باب علی معلم چیست؟ مخصوصا که شعری در باب شما گفته است.
⚪️اتفاقا فراموش کردم بگویم. من کارهای آقای معلم را خوانده ام و پاره را از حفظ دارم. بعضی شعرهایشان را هم خیلی پسندیدم، به گمان من شاعر توانایی است، البته به لحاظ شعری عرض میکنم. اواخر به نظرم قدری خودش را گم کرده و شعرهایش بسیار مغلق و پر از الفاظ مهجور و نامانوس و درشت است که این شعرها به نظرم ماندگار نخواهد ماند و غربال خواهد شد. من فکر میکنم آقای علی معلم این ها را نشانه تفکر می داند یا دیدم پاره ای از نویسندگان کیهانی او را یک شاعر متفکر می نامند. من از همین جا به ایشان پیام میدهم که نه این مغلق گویی ها نشانه تفکر است و نه مداحی های کیهانی ها برای کسی سرمایه ای میشود. ایشان بهتر است همان روش گذشته شان را ادامه دهند. کتاب رجعت سرخ ستاره ایشان درخشان است، انصافا واجد قطعات بسیار درخشانی است، بسیار بسیار درخشان؛
من از نهایت ابهام جاده میآیم
هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم
هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دو دست خارگزیده، دو پای در زنجیر
تو رنج بعد طلوع و غروب میفهمی
تو از کویر گذشتی، تو خوب میفهمی
تو زخم خاره و خار ستوه میدانی
تو روح دلشکن سنگ و کوه میدانی
هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سخت
نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت
هزار فرسخ سنگین حدیث سنگ و سبو
تو از کویر گذشتی، نگار من تو بگو
کویر و وای کویرا چه حیرتیست تو را
به هیچ دل نسپاری چه غیرتیست تو را
فوق العاده شعرهای قشنگی است. شعرهایی قوی؛
گزین شدند و سوار گزیده را كشتند
سیه بپوش برادر، سپیده را كشتند
مگر ز قافله بوى جنون نمیشنوى؟
ز رودخانه مگر بوى خون نمیشنوى؟
شعر ایشان بسیار خوب و قوی است، البته من با طرز تفکر ایشان هیچ موافقتی ندارم. متاسفانه ایشان فریب پاره ای از همان دوستان کیهانی و حوزه هنری را خوردند و یکی دو تا شعر هم علیه من گفتند که باز علیه من سخن گفتن جرمی نیست، اما این شعرها واجد تفکری نبود و محض خصومت بود و حتی متضمن مضامینی از خشونت طلبی و نفرت انگیزی بود. این که قبض و بسط را به شرک و مشرک بودن نسبت داده بود، اینها دیگر از یک شاعر سالم پذیرفته نیست:
"قبض و بسط نیست نی انبان مشرک است"
همین بود که من در یکی از مصاحبه هایم گفتم و در یکی دو جا آوردم که قرائت فاشیستی از دین هم فیلسوف دارد، هم شاعر دارد، هم روحانی دارد هم ژورنالیست دارد و هم تئوریسین . غرض من از شاعر یکی شان را نام میبرم، همین آقای معلم است. ایشان را من یکی از قاریان فاشیستی از دین می دانم و از این بابت برایشان متاسفم. امیدوارم که مسیرش را تصحیح کرده باشد یا پس از این تصحیح کند.
جان آگه با #فرهیختگان
⚫️آقای دکتر! شعر نو هم میخوانید؟ رابطه تان با شعر نو چگونه است....
⚪️شعر نو میخوانم، شعر نو از حفظ هم دارم...شعرهای شاملو را خوانده ام. سپهری را خوانده ام، فرخزاد و نادرپور را. البته از این ها اخیرتر هم کسانی هستند. اما متاسفانه شعر ما در این 10-15 سال اخیر، برای من نمود زیادی نداشته است.
⚫️یعنی از شعرهای سال های اخیر، کاری را که برجسته باشد، به یاد نمی آورید؟
⚪️چرا. مثلا فرض کنید منزوی، آقای امین پور، موسوی گرمارودی و منصور اوجی را خوانده ام.
⚫️مثل این که بیشتر از شاعرها شعر میخوانید.
⚪️بله، هر کدام از اینها شعرهایشان را برایتان از حفظ میخوانم....
⚫️اجازه میدهید سوالی بکنم؟
⚪️نه دلم میخواهد شعری از قزوه برایتان بخوانم. اتفاقا این شعر به دلیل اینکه انتقادی است به یادم مانده. وقتی که جنگ تمام شده بود جوانها از جبهه ها برگشتند، دیدند که اوضاع به گونه دیگری است. آنها آنجا فداکاری و ایثارگری میکردند، یک عده ای دیگر اینجا مشغول مال اندوزی و پرکردن کیسه ها بودند. قزوه همین رنج را برده که این شعر را سروده، میگوید؛
دسته گلها دسته دسته میروند از یادها
گریه کن ای آسمان در مرگ طوفانزادها
سخت گمنامید اما ای شقایق سیرتان
کیسه میدوزند با نام شما شیادها
با شما هستم که فردا کاسۀ سرهایتان
خشت میگردد برای عافیت آبادها
غیر تکرار غریبی،هان چه معنا میکنید
غربت خورشید را در آخرین خردادها؛
با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم ای باران که میکوبی به طبل بادها
هان! بکوب اما به آن عاشقترین عاشق بگو!
زندهای، ای زندهتر از زندگی در یادها
مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج
هیچچیز از ما نمیماند مگر فریادها
آقای منزوی هم غزل های خیلی خوبی میگوید و من غزل های ایشان را بسیار میپسندم.خانم بهبهانی هم شعرهایشان را میخوانم. انصافا پاره ای از تجربه های شعری اش خیلی پسندیدنی است و افراد دیگری هم البته میخوانم.
⚫️یک سوال شیطنت امیز هم بکنم؛ نظرتان در باب علی معلم چیست؟ مخصوصا که شعری در باب شما گفته است.
⚪️اتفاقا فراموش کردم بگویم. من کارهای آقای معلم را خوانده ام و پاره را از حفظ دارم. بعضی شعرهایشان را هم خیلی پسندیدم، به گمان من شاعر توانایی است، البته به لحاظ شعری عرض میکنم. اواخر به نظرم قدری خودش را گم کرده و شعرهایش بسیار مغلق و پر از الفاظ مهجور و نامانوس و درشت است که این شعرها به نظرم ماندگار نخواهد ماند و غربال خواهد شد. من فکر میکنم آقای علی معلم این ها را نشانه تفکر می داند یا دیدم پاره ای از نویسندگان کیهانی او را یک شاعر متفکر می نامند. من از همین جا به ایشان پیام میدهم که نه این مغلق گویی ها نشانه تفکر است و نه مداحی های کیهانی ها برای کسی سرمایه ای میشود. ایشان بهتر است همان روش گذشته شان را ادامه دهند. کتاب رجعت سرخ ستاره ایشان درخشان است، انصافا واجد قطعات بسیار درخشانی است، بسیار بسیار درخشان؛
من از نهایت ابهام جاده میآیم
هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم
هزار فرسخ سنگین میان کوه و کویر
دو دست خارگزیده، دو پای در زنجیر
تو رنج بعد طلوع و غروب میفهمی
تو از کویر گذشتی، تو خوب میفهمی
تو زخم خاره و خار ستوه میدانی
تو روح دلشکن سنگ و کوه میدانی
هزار فرسخ سنگین، هزار فرسخ سخت
نه رودخانه، نه جنگل، نه چشمه و نه درخت
هزار فرسخ سنگین حدیث سنگ و سبو
تو از کویر گذشتی، نگار من تو بگو
کویر و وای کویرا چه حیرتیست تو را
به هیچ دل نسپاری چه غیرتیست تو را
فوق العاده شعرهای قشنگی است. شعرهایی قوی؛
گزین شدند و سوار گزیده را كشتند
سیه بپوش برادر، سپیده را كشتند
مگر ز قافله بوى جنون نمیشنوى؟
ز رودخانه مگر بوى خون نمیشنوى؟
شعر ایشان بسیار خوب و قوی است، البته من با طرز تفکر ایشان هیچ موافقتی ندارم. متاسفانه ایشان فریب پاره ای از همان دوستان کیهانی و حوزه هنری را خوردند و یکی دو تا شعر هم علیه من گفتند که باز علیه من سخن گفتن جرمی نیست، اما این شعرها واجد تفکری نبود و محض خصومت بود و حتی متضمن مضامینی از خشونت طلبی و نفرت انگیزی بود. این که قبض و بسط را به شرک و مشرک بودن نسبت داده بود، اینها دیگر از یک شاعر سالم پذیرفته نیست:
"قبض و بسط نیست نی انبان مشرک است"
همین بود که من در یکی از مصاحبه هایم گفتم و در یکی دو جا آوردم که قرائت فاشیستی از دین هم فیلسوف دارد، هم شاعر دارد، هم روحانی دارد هم ژورنالیست دارد و هم تئوریسین . غرض من از شاعر یکی شان را نام میبرم، همین آقای معلم است. ایشان را من یکی از قاریان فاشیستی از دین می دانم و از این بابت برایشان متاسفم. امیدوارم که مسیرش را تصحیح کرده باشد یا پس از این تصحیح کند.
جان آگه با #فرهیختگان
🔵 ولایت معنوی یا حکومت دنیوی؟
مسئلهی علی، رستگاری بود و نه حکومت.
تاریخ ادیان بر این نکته انگشت تاکید نهادهاند که پیامبران برای هدایت مردم و رستگاری آنان، ظهور کردهاند و همت و بعضا جان خویش را بر سر رسالتشان نهادهاند. پیامبری، از جنس هدایت و راهنمایی خلق به سوی حق است. پیامبران آمدند و تلاش کردند تا عامهی مردم را به سوی خداوند برگردانند و جانشان را به سوی او رهسپار کنند، آنان نیامدند حکومت کنند، بلکه حاملان وحی بودند و میخواستند دست انسان را بگیرند و در دستان خداوند بگذارند. پیامبری، از جنس مدیریت این جهانی نبود.
عقل آدمیان در طول زندگی بشری کافی بود تا همین جهان را و زندگی آدمی را به گونهای آباد کند که از لذتهای آن بهره مند شود. عقل، برای حل مشکلات روزمره و باز کردن کلاف سردرگم زندگی، خود بسنده است. عقل، در مدیریت این جهان بر پای خود ایستاده است. اگر ما بودیم و زندگی در این جهان و بس، اگر آدمی بود و زیستن چندساله و تمام. اگر این چنین بود، با همین عقل هم میتوانست خود را اداره کند. سقف زیستن این جهان بر ستون عقل، پایدار است و ارکان زیستن را میتوان با عقلِ تنها، محکم کرد.
پیامبران هم که نمیآمدند، آدمی میدانست و میتوانست نان خویش را از طبیعت بیرون بکشد. جامعهاش را بسامان کند و ساختارهای اجتماعی را بنا نهد. می توانست به شکار بپردازد، کشاورزی کند و دامپروری نماید. میتوانست خانه بسازد و خود را از بیماری نجات دهد. پیامبران هم که نمیآمدند، عقل آدمی، کشف و اختراعش را فرو نمینهاد و علوم را پایه و اساس میبخشید. برای آن که دردهایش را درمان کند و تندرست باشد، پزشکی را خلق کرد، برای آن که از گزند باد و باران، در امان بماند، خانهای ساخت. برای آن که بتواند کنار یکدیگر و با امنیت زندگی کند، حکومت را پایهریزی کرد. و برای آن که زندگی جمعیاش را سامان دهد نهادهای چهارگانهی خانواده، اقتصاد ، سیاست و تعلیم و تربیت را به وجود آورد.
به راستی اگر زندگی ما در همین جهان پایان میگرفت چه نیازی به پیامبران داشتیم؟
اما گویی همهی داستان این نیست. آدمی دریافت که گرچه ازلی نیست اما موجودی ابدی است. قرار است با غروب عمرش در این جهان، زندگی جدیدش در سرای دیگر، طلوع کند. مرگ برای او مسئله شد و هنوز مسئله است. میاندیشد در آن وادی به چه چیز محتاج است. قاعدهی زندگی چگونه است و مناسبات آن جهان را چه کسی بنیان مینهد؟ آدمی در سپیده دم تاریخ، دریافت که باید نحوه ی زندگی در آن جهان را بشناسد و این جا و اکنون، خود را آماده نماید. او میخواست بداند چرا آمده است؟ آمدنش بهر چه بوده است؟ و میخواست بداند به کجا میرود؟ اضطراب بودن و رفتن، وجودش را در مینوردید و او را به خود مشغول میداشت. عقل را کفایت لازم برای پاسخ دادن نبود. عقل، البته دست او را در این جهان میگرفت، اما هنوز خود را در این جهان، تنها و غریب میدید. انسان، حکومت را خلق کرد، اما او نیاز به هدایت داشت تا از این ورطه جان سالم بدر ببرد. پیامبران آمدند تا دست آدمی را بگیرند و به او بگویند که در جهان دیگر، قرار است چگونه بزیند و چگونه با خالقشان مواجه شوند. پیامبران آمدند و هدایت را بر دوش گرفتند. آنها برای حکومت کردن نیامدند.
پیامبر اسلام نیز در غدیر، اتمام هدایتش را به گوش همگان رساند. او که برای حکومت نیامده بود که جانشین حکومتیاش را برگزیند. در آن روز بزرگ بود که ولایت معنوی علی(ع) را نشان داد. جفای بزرگی است اگر هدایت و ولایت را حکومت این جهانی تعبیر و تفسیر کنیم. کافی است نهجالبلاغه را ورق بزنیم تا نگرش امام را به حکومت دریابیم. درد علی این نبود که حکومت را از او ستاندند. او کالای نفیس هدایت را بر جانها میخواست. غدیر که آمد، مسلمین دانستند که با همراهی ولی معنویشان آسانتر میتوانند رستگار شوند. مسئلهی علی، رستگاری بود و نه حکومت.
غدیر، یعنی هدایت پیامبرانه، ادامه خواهد داشت. و ما تنها نخواهیم بود.
علی زمانیان
خردمنتقد
#فرهیختگان صدای فرزانگان
مسئلهی علی، رستگاری بود و نه حکومت.
تاریخ ادیان بر این نکته انگشت تاکید نهادهاند که پیامبران برای هدایت مردم و رستگاری آنان، ظهور کردهاند و همت و بعضا جان خویش را بر سر رسالتشان نهادهاند. پیامبری، از جنس هدایت و راهنمایی خلق به سوی حق است. پیامبران آمدند و تلاش کردند تا عامهی مردم را به سوی خداوند برگردانند و جانشان را به سوی او رهسپار کنند، آنان نیامدند حکومت کنند، بلکه حاملان وحی بودند و میخواستند دست انسان را بگیرند و در دستان خداوند بگذارند. پیامبری، از جنس مدیریت این جهانی نبود.
عقل آدمیان در طول زندگی بشری کافی بود تا همین جهان را و زندگی آدمی را به گونهای آباد کند که از لذتهای آن بهره مند شود. عقل، برای حل مشکلات روزمره و باز کردن کلاف سردرگم زندگی، خود بسنده است. عقل، در مدیریت این جهان بر پای خود ایستاده است. اگر ما بودیم و زندگی در این جهان و بس، اگر آدمی بود و زیستن چندساله و تمام. اگر این چنین بود، با همین عقل هم میتوانست خود را اداره کند. سقف زیستن این جهان بر ستون عقل، پایدار است و ارکان زیستن را میتوان با عقلِ تنها، محکم کرد.
پیامبران هم که نمیآمدند، آدمی میدانست و میتوانست نان خویش را از طبیعت بیرون بکشد. جامعهاش را بسامان کند و ساختارهای اجتماعی را بنا نهد. می توانست به شکار بپردازد، کشاورزی کند و دامپروری نماید. میتوانست خانه بسازد و خود را از بیماری نجات دهد. پیامبران هم که نمیآمدند، عقل آدمی، کشف و اختراعش را فرو نمینهاد و علوم را پایه و اساس میبخشید. برای آن که دردهایش را درمان کند و تندرست باشد، پزشکی را خلق کرد، برای آن که از گزند باد و باران، در امان بماند، خانهای ساخت. برای آن که بتواند کنار یکدیگر و با امنیت زندگی کند، حکومت را پایهریزی کرد. و برای آن که زندگی جمعیاش را سامان دهد نهادهای چهارگانهی خانواده، اقتصاد ، سیاست و تعلیم و تربیت را به وجود آورد.
به راستی اگر زندگی ما در همین جهان پایان میگرفت چه نیازی به پیامبران داشتیم؟
اما گویی همهی داستان این نیست. آدمی دریافت که گرچه ازلی نیست اما موجودی ابدی است. قرار است با غروب عمرش در این جهان، زندگی جدیدش در سرای دیگر، طلوع کند. مرگ برای او مسئله شد و هنوز مسئله است. میاندیشد در آن وادی به چه چیز محتاج است. قاعدهی زندگی چگونه است و مناسبات آن جهان را چه کسی بنیان مینهد؟ آدمی در سپیده دم تاریخ، دریافت که باید نحوه ی زندگی در آن جهان را بشناسد و این جا و اکنون، خود را آماده نماید. او میخواست بداند چرا آمده است؟ آمدنش بهر چه بوده است؟ و میخواست بداند به کجا میرود؟ اضطراب بودن و رفتن، وجودش را در مینوردید و او را به خود مشغول میداشت. عقل را کفایت لازم برای پاسخ دادن نبود. عقل، البته دست او را در این جهان میگرفت، اما هنوز خود را در این جهان، تنها و غریب میدید. انسان، حکومت را خلق کرد، اما او نیاز به هدایت داشت تا از این ورطه جان سالم بدر ببرد. پیامبران آمدند تا دست آدمی را بگیرند و به او بگویند که در جهان دیگر، قرار است چگونه بزیند و چگونه با خالقشان مواجه شوند. پیامبران آمدند و هدایت را بر دوش گرفتند. آنها برای حکومت کردن نیامدند.
پیامبر اسلام نیز در غدیر، اتمام هدایتش را به گوش همگان رساند. او که برای حکومت نیامده بود که جانشین حکومتیاش را برگزیند. در آن روز بزرگ بود که ولایت معنوی علی(ع) را نشان داد. جفای بزرگی است اگر هدایت و ولایت را حکومت این جهانی تعبیر و تفسیر کنیم. کافی است نهجالبلاغه را ورق بزنیم تا نگرش امام را به حکومت دریابیم. درد علی این نبود که حکومت را از او ستاندند. او کالای نفیس هدایت را بر جانها میخواست. غدیر که آمد، مسلمین دانستند که با همراهی ولی معنویشان آسانتر میتوانند رستگار شوند. مسئلهی علی، رستگاری بود و نه حکومت.
غدیر، یعنی هدایت پیامبرانه، ادامه خواهد داشت. و ما تنها نخواهیم بود.
علی زمانیان
خردمنتقد
#فرهیختگان صدای فرزانگان
وطن یعنی سه سرباز
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
یک داستان واقعی
✅ ژنرال روس تا آن لحظه فکر میکرد با فوجی از سربازان ایرانی میجنگد اما وقتی فهمید تمام 48 ساعت گذشته را با سه سرباز جنگیده به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی شانه برداشت و روی جنازه سرباز گذاشت.
✅ سه سرباز (سرجوخه مصیب ملکمحمدی، سرباز وظیفه عبدالله شهریاری و سرباز وظیفه سیدمحمد رایی هاشمی) در سوم شهریور 1320 که قوای روسیه قصد تجاوز به خاک ایران و اشغال کشور در جریان جنگ جهانی دوم را داشتند، به مدت 48 ساعت در کنار پل مرزی جلفا در مقابل لشکر 47 شوروی مقاومت کردند و به شهادت رسیدند.
✅ دستور تخلیه پادگان در مقابل ارتش شوروی که از تهران رسید، سرجوخه به سربازانش گفت: هر کسی میخواهد، برگردد. من اینجا میمانم. میخواهم از کشور مقابل اجنبیها دفاع کنم. ملکمحمدی همراه با سرباز عبدالله شهریاری، سیدمحمد رایی هاشمی و سرباز دیگری ماندند و ارتش شوروی را 48 ساعت از ورود به خاک ایران بازداشتند.
✅ نوشتهاند «سرلشکر نوویکف ... وقتی فهمید ۴۸ ساعت تنها با ۳ سرباز جنگیده، به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی دوشش باز کرد و روی سینه سرجوخه محمدی گذاشت و از چوپانی خواست ۳ سرباز شجاع را به شیوه مسلمانان کنار پل آهنی دفن کند. تدفین این ۳ سرباز به خاطر وطنپرستیشان با تشریفات نظامی از سوی لشکر ۴۷ ارتش دشمن صورت گرفت.»
✅ یادمان و قبر این مرزبانان در اسفند 1389 در نقطه صفر مرزی با جمهوری آذربایجان بازسازی و رونمایی شده است. گویی روحشان از ورای این یادمان و مجسمهها، مثل بقیه شهدای میهن، مثل همه آنها که تا به امروز، با چنگ و دندان، با خون و جان، وطن را نگهداری کردهاند، به ایران مینگرند به گربهای روی نقشه که نمیخواستند طعمه هیچ گرگی شود.
✅ حاج محمد علی شهریاری پسر بازمانده سرباز شهریاری میگوید: «پیش از مرگش ۲ بار خانه آمد و قبل از این که از او بیخبر بمانیم، نامهای برایمان فرستاد که چند ماهی است حقوق ندادهاند و چند تا از گوسفندها را بفروشیم و برایش پول بفرستیم. مادرم وصیت کرده بود وقتی مرد، توی قبر نامه پدرم را هم روی پیشانیاش بگذارند ولی متأسفانه یکی دو سال قبل از فوتش نامه گم شد.»
✅ اگر برای میهن بجنگی – فرق نمیکند با اسلحه وسط میدان جنگ، با خلاقیت برای پیشرفت، با قلم برای اصلاح یا با درست کار کردن – بالاخره شصت سال هم که بگذرد، کسانی پیدا میشوند مجسمهات را میسازند و یادت را گرامی میدارند و الهامبخش تاریخ میشود. هیچ چیز از جنس سلامت، صداقت و رشادت گویی در این جهان گم نمیشود.
✅ اگر برای میهن استوار بایستی، دشمن هم در نهایت به تو احترام خواهد گذاشت، منوط به اینکه آنچه انجام میدهی بهترین کار ممکن باشد که از دستت برمیآید. مهم این است کار درست را انجام دهی نه آنچه به نفع توست یا تو دوست داری. کسانی پیدا میشوند که به تو بیمهری میکنند، عین کسانی که چند ماه حقوق سرباز شهریاری را نپرداخته بودند، اما شهریاری بین میهن و آنها که باعث و بانی نپرداختن حقوقاش بودند تفاوت قائل شد.
پینوشت:
داستان این سه سرباز را میتوانید در لینک زیر با تفصیل بیشتری بخوانید:
https://www.isna.ir/news/97032813363/
محمد فاضلی – عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
یک داستان واقعی
✅ ژنرال روس تا آن لحظه فکر میکرد با فوجی از سربازان ایرانی میجنگد اما وقتی فهمید تمام 48 ساعت گذشته را با سه سرباز جنگیده به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی شانه برداشت و روی جنازه سرباز گذاشت.
✅ سه سرباز (سرجوخه مصیب ملکمحمدی، سرباز وظیفه عبدالله شهریاری و سرباز وظیفه سیدمحمد رایی هاشمی) در سوم شهریور 1320 که قوای روسیه قصد تجاوز به خاک ایران و اشغال کشور در جریان جنگ جهانی دوم را داشتند، به مدت 48 ساعت در کنار پل مرزی جلفا در مقابل لشکر 47 شوروی مقاومت کردند و به شهادت رسیدند.
✅ دستور تخلیه پادگان در مقابل ارتش شوروی که از تهران رسید، سرجوخه به سربازانش گفت: هر کسی میخواهد، برگردد. من اینجا میمانم. میخواهم از کشور مقابل اجنبیها دفاع کنم. ملکمحمدی همراه با سرباز عبدالله شهریاری، سیدمحمد رایی هاشمی و سرباز دیگری ماندند و ارتش شوروی را 48 ساعت از ورود به خاک ایران بازداشتند.
✅ نوشتهاند «سرلشکر نوویکف ... وقتی فهمید ۴۸ ساعت تنها با ۳ سرباز جنگیده، به نشانه احترام یکی از درجههایش را از روی دوشش باز کرد و روی سینه سرجوخه محمدی گذاشت و از چوپانی خواست ۳ سرباز شجاع را به شیوه مسلمانان کنار پل آهنی دفن کند. تدفین این ۳ سرباز به خاطر وطنپرستیشان با تشریفات نظامی از سوی لشکر ۴۷ ارتش دشمن صورت گرفت.»
✅ یادمان و قبر این مرزبانان در اسفند 1389 در نقطه صفر مرزی با جمهوری آذربایجان بازسازی و رونمایی شده است. گویی روحشان از ورای این یادمان و مجسمهها، مثل بقیه شهدای میهن، مثل همه آنها که تا به امروز، با چنگ و دندان، با خون و جان، وطن را نگهداری کردهاند، به ایران مینگرند به گربهای روی نقشه که نمیخواستند طعمه هیچ گرگی شود.
✅ حاج محمد علی شهریاری پسر بازمانده سرباز شهریاری میگوید: «پیش از مرگش ۲ بار خانه آمد و قبل از این که از او بیخبر بمانیم، نامهای برایمان فرستاد که چند ماهی است حقوق ندادهاند و چند تا از گوسفندها را بفروشیم و برایش پول بفرستیم. مادرم وصیت کرده بود وقتی مرد، توی قبر نامه پدرم را هم روی پیشانیاش بگذارند ولی متأسفانه یکی دو سال قبل از فوتش نامه گم شد.»
✅ اگر برای میهن بجنگی – فرق نمیکند با اسلحه وسط میدان جنگ، با خلاقیت برای پیشرفت، با قلم برای اصلاح یا با درست کار کردن – بالاخره شصت سال هم که بگذرد، کسانی پیدا میشوند مجسمهات را میسازند و یادت را گرامی میدارند و الهامبخش تاریخ میشود. هیچ چیز از جنس سلامت، صداقت و رشادت گویی در این جهان گم نمیشود.
✅ اگر برای میهن استوار بایستی، دشمن هم در نهایت به تو احترام خواهد گذاشت، منوط به اینکه آنچه انجام میدهی بهترین کار ممکن باشد که از دستت برمیآید. مهم این است کار درست را انجام دهی نه آنچه به نفع توست یا تو دوست داری. کسانی پیدا میشوند که به تو بیمهری میکنند، عین کسانی که چند ماه حقوق سرباز شهریاری را نپرداخته بودند، اما شهریاری بین میهن و آنها که باعث و بانی نپرداختن حقوقاش بودند تفاوت قائل شد.
پینوشت:
داستان این سه سرباز را میتوانید در لینک زیر با تفصیل بیشتری بخوانید:
https://www.isna.ir/news/97032813363/
بیش از همیشه نیاز داریم که به سیره علی(ع) برگردیم
بخشهایی از سخنان میرحسین موسوی در سال ۸۸ در جمع تعدادی از جوانان درباره مشی و منش حکومتداری امیر مومنان حضرت علی (ع):
یکی از شعارهای مهم اوایل انقلاب؛ برابری، برادری و حکومت عدل علی؛ بود که همه در ابتدای انقلاب دنبال تحقق این شعارها بودیم. حکومت علی (ع) برای همه افرادی که در آن دوران به خیابانها آمدند الگو بود چه آنها که خیلی مذهبی بودند و چه آنها که کمتر به این امور توجه داشتند.
ابعاد زندگی حضرت علی (ع) آنقدر خاص و مهم است که حتی یک مسیحی با چاپ کتابی تمام ویژگیهای و شخصیت ایشان را مورد توجه قرار داده است.
ملت ایران شایسته ترین ملت بود که به زندگی حضرت علی نگاه کند و آن را مشی خود قرار دهد.
امروز بیش از همیشه نیاز داریم که به آن الگو و فضا مراجعه کنیم زیرا در آن مشی و روش عدالت، آزادی، برابری را برای همه مردم میخواست.
بارها درباره دادگاهی که حضرت علی (ع) با یک فرد یهودی در آن حضور پیدا می کند شنیدهایم. وقتی احترامی بیش از فرد یهود به حضرت گذاشته میشود ایشان اعتراض میکنند. یا اینکه دلسوزی حضرت علی نسبت به فقرا بارها در تاریخ مورد تاکید قرار گرفته است. امام علی (ع) حتی رعایت شمع بیتالمال را نیز میکرد و از شمع بیتالمال برای امور شخصی خود استفاده نمیکردند.
بسیاری از ویژگیها و مشی حضرت علی و بسیار موارد دیگر در ذهن مردم ما باقی مانده است چرا که این موارد برای تحکیم جامعهای که باید بر اساس این معیارها شکل میگرفت تعیین کننده بود.
هم اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تا جامعه خود را با آن دوره و مشی مقایسه کنیم. محکمهها، دادگاه و زندانهای خود را با آن زمان مقایسه کنیم.
شب شهادت حضرت علی (ع) را به یاد آوریم که به فرزندان خود درباره ابن ملجم قاتل خود چه سفارشی کرد که اگر حضرت زنده میماند چه رفتاری با ابن ملجم شود و اگر حضرت به شهادت رسید با او چگونه برخورد شود.
جامعه می خواست چنین ویژگیهایی در حکومت دنبال شود. اگر حکومتی نتواند همانند حضرت علی عمل کند باید حداقل گرایشی به سمت مشی ایشان در خود نشان دهد که متوجه شویم به آن سمت مایل است نه اینکه در شب عید غدیر فرد بیماری را که عمل جراحی کرده و مشکل دارد را به زندان برگرداند. اینها با سیره حضرت علی (ع) هیچ انطباقی ندارد.
ما که افتخار داریم تا حکومت علی (ع) را الگوی خود قرار دهیم بنابراین باید بارقه هایی از آن را در زندگی خود ببینیم.
آیا شرایط امروز برگرفته از زندگی و مشی حضرت علی است، جامعه علوی به رنگ سبز انداختن نیست. جامعه علوی با تعهد در مقابل مردم، با عدل و انصاف، با مردم داری و شفقت به مردم به دست میآید.
آیا ما از سیره علی (ع) چاپ نهج البلاغههای بزرگ که نتوان آنها را خواند و فهمید و فقط برای زینت است را یاد گرفتهایم؟ یا واقعا به دنبال عدل و عدالت علی (ع) هستیم.
آرزو و دعا میکنیم در این روز همه ملت ایران، مسئولان و همه آنهایی که در راه مبارزه گام برداشته اند به سمت سیره حضرت علی (ع) هدایت و از دل به سمت جامعه حرکت کنند.
باید توجه داشت همانطور که در روایات آمده است یک جامعه، حکومت و یا نظام با کفر باقی میماند اما با ظلم باقی نمیماند.
#فرهیختگان صدای فرزانگان
بخشهایی از سخنان میرحسین موسوی در سال ۸۸ در جمع تعدادی از جوانان درباره مشی و منش حکومتداری امیر مومنان حضرت علی (ع):
یکی از شعارهای مهم اوایل انقلاب؛ برابری، برادری و حکومت عدل علی؛ بود که همه در ابتدای انقلاب دنبال تحقق این شعارها بودیم. حکومت علی (ع) برای همه افرادی که در آن دوران به خیابانها آمدند الگو بود چه آنها که خیلی مذهبی بودند و چه آنها که کمتر به این امور توجه داشتند.
ابعاد زندگی حضرت علی (ع) آنقدر خاص و مهم است که حتی یک مسیحی با چاپ کتابی تمام ویژگیهای و شخصیت ایشان را مورد توجه قرار داده است.
ملت ایران شایسته ترین ملت بود که به زندگی حضرت علی نگاه کند و آن را مشی خود قرار دهد.
امروز بیش از همیشه نیاز داریم که به آن الگو و فضا مراجعه کنیم زیرا در آن مشی و روش عدالت، آزادی، برابری را برای همه مردم میخواست.
بارها درباره دادگاهی که حضرت علی (ع) با یک فرد یهودی در آن حضور پیدا می کند شنیدهایم. وقتی احترامی بیش از فرد یهود به حضرت گذاشته میشود ایشان اعتراض میکنند. یا اینکه دلسوزی حضرت علی نسبت به فقرا بارها در تاریخ مورد تاکید قرار گرفته است. امام علی (ع) حتی رعایت شمع بیتالمال را نیز میکرد و از شمع بیتالمال برای امور شخصی خود استفاده نمیکردند.
بسیاری از ویژگیها و مشی حضرت علی و بسیار موارد دیگر در ذهن مردم ما باقی مانده است چرا که این موارد برای تحکیم جامعهای که باید بر اساس این معیارها شکل میگرفت تعیین کننده بود.
هم اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز داریم تا جامعه خود را با آن دوره و مشی مقایسه کنیم. محکمهها، دادگاه و زندانهای خود را با آن زمان مقایسه کنیم.
شب شهادت حضرت علی (ع) را به یاد آوریم که به فرزندان خود درباره ابن ملجم قاتل خود چه سفارشی کرد که اگر حضرت زنده میماند چه رفتاری با ابن ملجم شود و اگر حضرت به شهادت رسید با او چگونه برخورد شود.
جامعه می خواست چنین ویژگیهایی در حکومت دنبال شود. اگر حکومتی نتواند همانند حضرت علی عمل کند باید حداقل گرایشی به سمت مشی ایشان در خود نشان دهد که متوجه شویم به آن سمت مایل است نه اینکه در شب عید غدیر فرد بیماری را که عمل جراحی کرده و مشکل دارد را به زندان برگرداند. اینها با سیره حضرت علی (ع) هیچ انطباقی ندارد.
ما که افتخار داریم تا حکومت علی (ع) را الگوی خود قرار دهیم بنابراین باید بارقه هایی از آن را در زندگی خود ببینیم.
آیا شرایط امروز برگرفته از زندگی و مشی حضرت علی است، جامعه علوی به رنگ سبز انداختن نیست. جامعه علوی با تعهد در مقابل مردم، با عدل و انصاف، با مردم داری و شفقت به مردم به دست میآید.
آیا ما از سیره علی (ع) چاپ نهج البلاغههای بزرگ که نتوان آنها را خواند و فهمید و فقط برای زینت است را یاد گرفتهایم؟ یا واقعا به دنبال عدل و عدالت علی (ع) هستیم.
آرزو و دعا میکنیم در این روز همه ملت ایران، مسئولان و همه آنهایی که در راه مبارزه گام برداشته اند به سمت سیره حضرت علی (ع) هدایت و از دل به سمت جامعه حرکت کنند.
باید توجه داشت همانطور که در روایات آمده است یک جامعه، حکومت و یا نظام با کفر باقی میماند اما با ظلم باقی نمیماند.
#فرهیختگان صدای فرزانگان
«فریاد الله اکبر: سنّتی بهجایمانده از تبریز عهد مشروطیت»
فریاد الله اکبر صدای اعتراض سیاسی است یا بیعت با نهادهای دینی؟ تجدید عهد با رهبران سیاسی و قدرتمداران مستبد است یا فریاد آزادیخواهی؟ روحیهبخش است یا هولآور؟ «نه» است یا «آری»؟
در صد سال گذشته و در وقایع تاریخی معاصر بارها فریادهای «الله اکبر» آسمان شهرها و روستاهای ایران را شکافته است؛ فریادهایی که گاه همچون در سال ۱۳۵۷ سرخ بوده، گاه همچون در سال ۱۳۸۸ سبز، و گاه همچون «گلبانگ انقلاب» در دهۀ فجر مدارس بیرنگ. گاه علما و نهادهای رسمی روحانیت آن را تشویق کردهاند و گاه مبارزانی آن را سر دادهاند که هیچ علقه و گرایش اسلامی نداشتهاند. این صدا از کجای تاریخ ما برخاسته است؟ کدام پدر این عبارت دو کلمهای را، که نطفهاش همزمان نفی است و اثبات، در زهدان شب نشانده است؟ کجا و کی بوده است نخستین باری که «الله اکبر» به مثابه تکبیری سیاسی فریاد شده است؟ این سنت شبانه از کی و چرا روزانه نیز ادا میشود؟
قدیمیترین جایی که من از آن سراغ بانگ الله اکبر را گرفتهام (و چهبسا از این تاریخ قدیمتر هم باشد و من ندیده و نیافتهام) تبریز عهد مشروطه است: در دوران مقاومت تبریز مقابل قوای محمدعلی شاه و پایمردیهای جانانۀ ستارخان و باقرخان.
میرهاشم دوهچی، مشروطهخواهی که پس از به توپ بستن مجلس ضدمشروطه شده بود و در صف محمدعلی شاه با مجاهدین مشروطه میجنگید، دریافتکنندۀ تلگراف فتح و ظفر محمدعلی شاه و توصیۀ او برای رفع مفسدین بود:
«جناب مستطاب شریعتمدار آقا میرهاشم آقا، سلمه الله تعالی، با کمال قدرت فتح کردیم، مفسدین را تمام گرفتار کرده، سید عبدالله را به کربلا فرستادم و سید محمد را به خراسان، ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیر را سیاست کردم، مفسدین تماماً محبوس، شما هم با کمال قدرت مشغول رفع مفسدین باشید و از من هر نوع تقویت بخواهید حاضرم. منتظر جواب هستم. محمدعلی شاه قاجار»
میرهاشم دوهچی انجمن اسلامیه را به سنگری علیه مشروطه بدل کرد و در روزنامۀ آملاعمو، که خرجش را بازاریان طرفدار شاه میدادند، مشروطهخواهان را بابی و دهری و طبیعیمذهب معرفی میکرد تا مردم از آنان رو برگردانند. آملاعمو به زبان عامیانه نوشته میشد و مردم کوچه و بازار از آن تأثیر میگرفتند و اتهام کفر به مشروطهخواهان چهبسا سبب شکستن صفوف مردمی میشد. اللهاکبر تمهید مشروطهخواهان بود علیه این فریب. ساکنان محلههای مشروطهخواه تبریز به پشتبامها میرفتند و اللهاکبر میگفتند تا نشان دهند مسلماناند و اتهام خروج از دین به آنان باطل است.
این اقدام و ابتکار با پایان محاصرۀ تبریز پایان نگرفت و رفتهرفته به سنتی حقخواهانه بدل گشته که در مقاطع تاریخی پس از مشروطیت نیز تکرار شده است. در قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ «كمیته تمركز مبارزات ملی» اعلام كرد كه زن و مرد، جوان و پیر در شب اوّل مرداد «به پشتبامها بروند و برای سعادت و استقلال ایران اذان گفته و دعا و مناجات نمایند. این تصمیم به وسیله اعلامیه و تلگراف و تلفن به تمام نقاط كشور اطلاع داده شد.» در ماههای منتهی به انقلاب 57 این سنت جان و جلایی بیشتر گرفت و در شبهای محرم سال ۱۳۵۷ به اوج رسید. بعد از حکومت نظامی و در تاریکی شبانه، که مبدا صدا اغلب تشخیص داده نمیشد، این رشتۀ الله اکبر بود که قلب متحدان را از شمال تا جنوب شهرها به هم میدوخت. بعد از انقلاب ۵۷ این سنت در قالبی متناقض تداوم داشته است: از طرفی نهادهای رسمی آن را «گلبانگ انقلاب» میخوانند و در مراسم دولتی و حکومتی آن را چون آئینی به جا میآورند و در مناسبتهای دینی به آن سفارش و از آن حمایت میکنند، و از طرفی دیگر این بانگ در مبارزات ضددولتی و ضدحکومتی و اعتراضی مردم، حتی بیرون از مرزهای ایران، همچنان سر داده میشود و، فارغ از بار مذهبی آن، به صدای عمومی حقطلبی تعبیر میشود. بدین ترتیب، کارکردی متناقض بر عبارتی مذهبی بار شده است؛ عبارتی که بسته به بافتها و زمینهها و موقعیتهای مختلف معانی و مدلولهای متعدد میپذیرد.
با اینهمه و علیرغم دگردیسیها و چرخشهای مختلف مدلولی، الله اکبر در اصل و اصالت خود صدایی است علیه استبداد. ندایی است مقابل خودکامگی و ریشهای است که از مشروطیت آب میخورد. و تا ریشه در آب است امید ثمری هست.
سایه اقتصادی نیا
#فرهیختگان صدای فرزانگان
فریاد الله اکبر صدای اعتراض سیاسی است یا بیعت با نهادهای دینی؟ تجدید عهد با رهبران سیاسی و قدرتمداران مستبد است یا فریاد آزادیخواهی؟ روحیهبخش است یا هولآور؟ «نه» است یا «آری»؟
در صد سال گذشته و در وقایع تاریخی معاصر بارها فریادهای «الله اکبر» آسمان شهرها و روستاهای ایران را شکافته است؛ فریادهایی که گاه همچون در سال ۱۳۵۷ سرخ بوده، گاه همچون در سال ۱۳۸۸ سبز، و گاه همچون «گلبانگ انقلاب» در دهۀ فجر مدارس بیرنگ. گاه علما و نهادهای رسمی روحانیت آن را تشویق کردهاند و گاه مبارزانی آن را سر دادهاند که هیچ علقه و گرایش اسلامی نداشتهاند. این صدا از کجای تاریخ ما برخاسته است؟ کدام پدر این عبارت دو کلمهای را، که نطفهاش همزمان نفی است و اثبات، در زهدان شب نشانده است؟ کجا و کی بوده است نخستین باری که «الله اکبر» به مثابه تکبیری سیاسی فریاد شده است؟ این سنت شبانه از کی و چرا روزانه نیز ادا میشود؟
قدیمیترین جایی که من از آن سراغ بانگ الله اکبر را گرفتهام (و چهبسا از این تاریخ قدیمتر هم باشد و من ندیده و نیافتهام) تبریز عهد مشروطه است: در دوران مقاومت تبریز مقابل قوای محمدعلی شاه و پایمردیهای جانانۀ ستارخان و باقرخان.
میرهاشم دوهچی، مشروطهخواهی که پس از به توپ بستن مجلس ضدمشروطه شده بود و در صف محمدعلی شاه با مجاهدین مشروطه میجنگید، دریافتکنندۀ تلگراف فتح و ظفر محمدعلی شاه و توصیۀ او برای رفع مفسدین بود:
«جناب مستطاب شریعتمدار آقا میرهاشم آقا، سلمه الله تعالی، با کمال قدرت فتح کردیم، مفسدین را تمام گرفتار کرده، سید عبدالله را به کربلا فرستادم و سید محمد را به خراسان، ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیر را سیاست کردم، مفسدین تماماً محبوس، شما هم با کمال قدرت مشغول رفع مفسدین باشید و از من هر نوع تقویت بخواهید حاضرم. منتظر جواب هستم. محمدعلی شاه قاجار»
میرهاشم دوهچی انجمن اسلامیه را به سنگری علیه مشروطه بدل کرد و در روزنامۀ آملاعمو، که خرجش را بازاریان طرفدار شاه میدادند، مشروطهخواهان را بابی و دهری و طبیعیمذهب معرفی میکرد تا مردم از آنان رو برگردانند. آملاعمو به زبان عامیانه نوشته میشد و مردم کوچه و بازار از آن تأثیر میگرفتند و اتهام کفر به مشروطهخواهان چهبسا سبب شکستن صفوف مردمی میشد. اللهاکبر تمهید مشروطهخواهان بود علیه این فریب. ساکنان محلههای مشروطهخواه تبریز به پشتبامها میرفتند و اللهاکبر میگفتند تا نشان دهند مسلماناند و اتهام خروج از دین به آنان باطل است.
این اقدام و ابتکار با پایان محاصرۀ تبریز پایان نگرفت و رفتهرفته به سنتی حقخواهانه بدل گشته که در مقاطع تاریخی پس از مشروطیت نیز تکرار شده است. در قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ «كمیته تمركز مبارزات ملی» اعلام كرد كه زن و مرد، جوان و پیر در شب اوّل مرداد «به پشتبامها بروند و برای سعادت و استقلال ایران اذان گفته و دعا و مناجات نمایند. این تصمیم به وسیله اعلامیه و تلگراف و تلفن به تمام نقاط كشور اطلاع داده شد.» در ماههای منتهی به انقلاب 57 این سنت جان و جلایی بیشتر گرفت و در شبهای محرم سال ۱۳۵۷ به اوج رسید. بعد از حکومت نظامی و در تاریکی شبانه، که مبدا صدا اغلب تشخیص داده نمیشد، این رشتۀ الله اکبر بود که قلب متحدان را از شمال تا جنوب شهرها به هم میدوخت. بعد از انقلاب ۵۷ این سنت در قالبی متناقض تداوم داشته است: از طرفی نهادهای رسمی آن را «گلبانگ انقلاب» میخوانند و در مراسم دولتی و حکومتی آن را چون آئینی به جا میآورند و در مناسبتهای دینی به آن سفارش و از آن حمایت میکنند، و از طرفی دیگر این بانگ در مبارزات ضددولتی و ضدحکومتی و اعتراضی مردم، حتی بیرون از مرزهای ایران، همچنان سر داده میشود و، فارغ از بار مذهبی آن، به صدای عمومی حقطلبی تعبیر میشود. بدین ترتیب، کارکردی متناقض بر عبارتی مذهبی بار شده است؛ عبارتی که بسته به بافتها و زمینهها و موقعیتهای مختلف معانی و مدلولهای متعدد میپذیرد.
با اینهمه و علیرغم دگردیسیها و چرخشهای مختلف مدلولی، الله اکبر در اصل و اصالت خود صدایی است علیه استبداد. ندایی است مقابل خودکامگی و ریشهای است که از مشروطیت آب میخورد. و تا ریشه در آب است امید ثمری هست.
سایه اقتصادی نیا
#فرهیختگان صدای فرزانگان
🔻لزوم بازخوانی پیام واقعه غدیر خم
✍هاله عبدالهی راد
۱۷ مرداد ۱۳۹۹
✔️رویداد غدیر خم در نزد شیعیان از اهمیت بالایی برخوردار است؛ چرا که از نگاه آنها سرنوشت و راهکار عملی زیست مؤمنانه مسلمین دران روز معین گردیده است و خطبه غدیر شاهدی بر این مدعاست.
🔹با توجه به تواتر نقل خطبه غدیر در میان شیعه و سنی در جریان حجة الوداع و توجه پیامبر به مسئله خلافت و امامت پس از خود میتوان اعتقاد به غدیر و امامت علی(ع) بعد از پیامبر را نقطه عطفی در تاريخ تطور مسلمانان بعد از هجرت دانست به نحوی که بعد از وفات پیامبر مسلمین سه گروه شدند:
گروه اول، غدیریان و معتقدان به بیعت با علی(ع) گروه دوم، منکران غدیر و دشمنان ولایت علی و گروه سوم، تأویل کنندگان واقعه غدیر که مسئله بیعت با علی را به دوستی و محبت او و خاندانش تقلیل دادند و از بیعت با علی به عنوان خلیفه و امام بس از نبی، سرباز زدند.
🔹سوالاتی که در اذهان ایجاد میشود و عقلاء شیعه موظف به پاسخگویی به آنها هستند از قبیل اینکه:
– بازآفرینی اهداف شیعه از غدیر چه تاثیری در نحوه مواجهه و برگزاری آیینهای مرتبط با آن دارد؟
ـ آیا شیعیان مختارند به هر نحوی که صلاح میدانند و خیر میپندارند واقعه غدیر را ارج بنهد و عزیز بدارد؟
ـ آیا لازم است در هر دوره زمانی با عنایت به ملاحظات خاص آن دوره عقلاء شیعه عملکردشان را مورد ارزیابی و اصلاح قرار دهند؟
ـ تکرار بدون جرح و تعدیل مراسم غدیر در هر سال بدون ایجاد تنوع و نوآوری صحیح است و آسیبی به پیام اصیل غدیر نمیرساند؟
ـ آیا لازم است مطابق ذائقه مردم در هر عصری برنامه ریزی کرد تا بیشترین و مفیدترین حس نسبت به اصل تشیع در افراد ایجاد شود؟
ـ تدوین راهکارهای خاص و بدیع مطابق شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و دینی هر دوره زمانی در بزرگداشت غدیر چقدر اهمیت دارد و بر عهده کدام نهاد یا ارگان است؟
ـ آیا میتوان بدون در نظر گرفتن اولویتها به عرف شیعه اجازه داد دقیقاً مطابق سنتهای پیشین عمل کند؟
ـ چگونه میتوان نحوه عملکرد غدیریان در سنتهای قدیمی و در دوران کنونی را آسیب شناسی کرد؟
📎 پیوند به متن کامل این یادداشت در سایت دینآنلاین
جان آگه با #فرهیختگان
✍هاله عبدالهی راد
۱۷ مرداد ۱۳۹۹
✔️رویداد غدیر خم در نزد شیعیان از اهمیت بالایی برخوردار است؛ چرا که از نگاه آنها سرنوشت و راهکار عملی زیست مؤمنانه مسلمین دران روز معین گردیده است و خطبه غدیر شاهدی بر این مدعاست.
🔹با توجه به تواتر نقل خطبه غدیر در میان شیعه و سنی در جریان حجة الوداع و توجه پیامبر به مسئله خلافت و امامت پس از خود میتوان اعتقاد به غدیر و امامت علی(ع) بعد از پیامبر را نقطه عطفی در تاريخ تطور مسلمانان بعد از هجرت دانست به نحوی که بعد از وفات پیامبر مسلمین سه گروه شدند:
گروه اول، غدیریان و معتقدان به بیعت با علی(ع) گروه دوم، منکران غدیر و دشمنان ولایت علی و گروه سوم، تأویل کنندگان واقعه غدیر که مسئله بیعت با علی را به دوستی و محبت او و خاندانش تقلیل دادند و از بیعت با علی به عنوان خلیفه و امام بس از نبی، سرباز زدند.
🔹سوالاتی که در اذهان ایجاد میشود و عقلاء شیعه موظف به پاسخگویی به آنها هستند از قبیل اینکه:
– بازآفرینی اهداف شیعه از غدیر چه تاثیری در نحوه مواجهه و برگزاری آیینهای مرتبط با آن دارد؟
ـ آیا شیعیان مختارند به هر نحوی که صلاح میدانند و خیر میپندارند واقعه غدیر را ارج بنهد و عزیز بدارد؟
ـ آیا لازم است در هر دوره زمانی با عنایت به ملاحظات خاص آن دوره عقلاء شیعه عملکردشان را مورد ارزیابی و اصلاح قرار دهند؟
ـ تکرار بدون جرح و تعدیل مراسم غدیر در هر سال بدون ایجاد تنوع و نوآوری صحیح است و آسیبی به پیام اصیل غدیر نمیرساند؟
ـ آیا لازم است مطابق ذائقه مردم در هر عصری برنامه ریزی کرد تا بیشترین و مفیدترین حس نسبت به اصل تشیع در افراد ایجاد شود؟
ـ تدوین راهکارهای خاص و بدیع مطابق شرایط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و دینی هر دوره زمانی در بزرگداشت غدیر چقدر اهمیت دارد و بر عهده کدام نهاد یا ارگان است؟
ـ آیا میتوان بدون در نظر گرفتن اولویتها به عرف شیعه اجازه داد دقیقاً مطابق سنتهای پیشین عمل کند؟
ـ چگونه میتوان نحوه عملکرد غدیریان در سنتهای قدیمی و در دوران کنونی را آسیب شناسی کرد؟
📎 پیوند به متن کامل این یادداشت در سایت دینآنلاین
جان آگه با #فرهیختگان
دینآنلاین
لزوم بازخوانی پیام واقعه غدیر خم | دینآنلاین
رویداد غدیر خم در نزد شیعیان از اهمیت بالایی برخوردار است چرا که از نگاه آنها سرنوشت و راهکار عملی زیست مؤمنانه مسلمین دران روز معین گردیده است و خطبه غدیر شاهدی بر این مدعاست. همچنان که در بخشی از خطبه پیامبر اسلام میفرماید:
ملیمذهبی؛ هویت یا نهاد (۱)
سعید مدنی
🔴 در سال ۱۳۷۸ و در دوشماره ۶۴ و ۶۵ ایران فردا در پروندهای تحت عنوان «ملیمذهبی: بیان یک گرایش یا یک نهاد» جمعی از فعالان ملیمذهبی* تلاش کردند تا مولفههای مهم جریانی که از مدتها پیش با عنوان «ملیمذهبی» شناخته شده بود را از دیدگاه خود تبیین کنند. در مقدمه این پرونده آمده است:
«جریانی که به طیف ملیمذهبی موسوم گردیده است نیز در درون همین چالشهای مهم (گریز از عقبماندگی و جامعه نامتوازن) تولد یافته است. این جریان به تدریج تکوین یافته و پیرامون مبانی فکری و اضلاع مختلف اندیشگی خود مفهومسازی کرده و از ابراز هویت با عمل خویش در بستر تاریخ به احراز هویت دست یافته است. اما هم اضلاع فکری و هم ظهور و بروز ابعاد اجتماعی این جریان امری تدریجی، نوبه نوشونده و همواره در حال شدن بوده است، ولی این جریان در سیر تکوینی مستمر خود درونمایههایی نسبتا مشترک و ثابت هم داشته است: نقد استعلایی سنت مذهبی جامعه (نه نفی سنت و نه دور زدن و بیاعتنایی به آن، بلکه حل آن و عبور از درون سنت)، نقد قدرت (و مبارزه صادقانه و فداکاری قهرمانانه در این راه) و نقد مدرنیته (برخورد انتقادی-نه شیفتهوار و ستایشگرانه و نه قهر متعصبانه و ستیزهجویانه - هم با اندیشه و هم با رفتار سیاسی اقتصادی غرب) و سودای دفاع از هویت و منافع ملی و برپایی جامعهای مبتنی بر استقلال و حاکمیت ملی، رشد و شکوفایی و سربلندی اقتصادی همراه با عدالت و حفظ کرامت و معنویت انسان. این جریان در سیر تکوین تاریخی خود آموخت که مذهب و ملیت دو پایه حفظ تمدن ایرانی بوده و هست و برخی از اندیشمندان این جریان نیز در تعریف نسبت این دو، به مفهومسازی و تئوریپردازی دست زدند.»
🔴 تکثر و تنوع درون افراد، انجمنها و احزابی که خود را منتسب به هویت ملیمذهبی میدانند همواره امری مسلم فرض شده است. ملیمذهبی هیچ گاه منحصر به یک حزب یا انجمن منفرد نبوده و شامل مجموعه متنوعی از افراد و جریانات شده که البته خود را درون هویت ملیمذهبی تعریف کردهاند. بنا براین عنوان «ملیمذهبی» مثل هر هویت دیگری در درون خود تکثر و پلورالیسم را به رسمیت میشناسد، اما این تکثر درون هویت، نافی تبار، مولفهها و مختصات مشترک ملیمذهبی نیست. در این زمینه ابراهیم یزدی مینویسد: «در قلمرو معرفتی فاصله میان آرا و نظریات روشنفکران دینی کم نیست و این هم یک پدیده طبیعی به خصوص در میان روشنفکران دینی است. روشنفکری دینی را نباید یک «قرار گاه» مستقر در یک ایستگاه اجتماعی و فضای فرهنگی تصور کرد، بلکه باید آن را یک پویش یا فرایند در نظر گرفت... بنابراین طبیعی است که جوابها یکسان نباشد چرا که سئوالها یکسان نبوده و نیستند. طبیعی است که سئوالها و پاسخهای مهندس بازرگان با دکتر شریعتی متفاوت باشد».
🔴 واژه هویت (identity) ریشه در زبان لاتین دارد و دارای دو معنای اصلی است: اولین معنای آن، بیانگر مفهوم تشابه مطلق است (این با آن مشابه است)؛ معنای دوم آن به مفهوم تمایز است که مرور، سازگاری و تداوم را فرض میگیرد. به این ترتیب مفهوم هویت به طور همزمان میان افراد یا اشیا، دو نسبت محتمل برقرار میسازد: از یک طرف شباهت در درون و از طرف دیگر تفاوت با بیرون. هویت چهارچوبی واقعی است که به فرد و گروه کمک میکند تا درباره موضوعها داوری کنند. اگر این چهارچوب و افق وجود نداشته باشد، تصویر فرد از خود و دیگران مخدوش میگردد و در نتیجه، بحران هویت رخ میدهد. بر این اساس مثلا وقتی از بحران هویت اصلاحطلبان سخن گفته میشود به معنای آن است که این جریان فاقد معیارهای روشن و صریح برای منتسبان به این هویت است تا معیاری باشد برای ارزیابی سره از ناسره و درست از نادرست.
🔴 در گذشته فرایند هویتیابی جامعه سنتی اغلب منفعلانه و مبتنی بر عوامل انتسابی و نهادهای اجتماعی، دینی و سیاسی بود اما به مرور با تغییر منابع هویتساز و عرضه انبوه منابع اجتماعی و فرهنگی هویت آفرین، توسعه روابط اجتماعی و تعلقات گروهی و آزادی و استقلال نسبی نقشهای خانوادگی و اجتماعی، فرایند هویتیابی صورتی فعالانه، اغلب آگاهانه و بازاندیشانه به خود گرفت. بر این اساس گفته میشود هویت به گذشته، امروز و آینده مرتبط است. هویت ملیمذهبی نیز از این قاعده مستثنی نیست و دستخوش تغییر و تحول شده و میشود. اما این تحول گریز ناپذیر مانع آن نمیشود تا پیوند و ارتباط طولی در زمان منقطع شود. شاید به همین دلیل هویت را واژه رقیب ایدئولوژی میدانند. ریمون آرون، ایدئولوژیها را که بدانها «ایسمها» اطلاق میکنند، دارای سه خصلت میبیند: یکی خصلت عاطفی آن است که بر خلاف اندیشههای ثابت، بیشتر طالب متقاعد کردن است تا بیان کردن. دیگری توجیه علایق و منافع، و سوم ساخت به ظاهر منطقی و عقلی و منسجم که در برخی از ایدئولوژیها مانند مارکسیسم بیشتر است و در برخی کمتر./ایران فردا
جان آگه با #فرهیختگان
سعید مدنی
🔴 در سال ۱۳۷۸ و در دوشماره ۶۴ و ۶۵ ایران فردا در پروندهای تحت عنوان «ملیمذهبی: بیان یک گرایش یا یک نهاد» جمعی از فعالان ملیمذهبی* تلاش کردند تا مولفههای مهم جریانی که از مدتها پیش با عنوان «ملیمذهبی» شناخته شده بود را از دیدگاه خود تبیین کنند. در مقدمه این پرونده آمده است:
«جریانی که به طیف ملیمذهبی موسوم گردیده است نیز در درون همین چالشهای مهم (گریز از عقبماندگی و جامعه نامتوازن) تولد یافته است. این جریان به تدریج تکوین یافته و پیرامون مبانی فکری و اضلاع مختلف اندیشگی خود مفهومسازی کرده و از ابراز هویت با عمل خویش در بستر تاریخ به احراز هویت دست یافته است. اما هم اضلاع فکری و هم ظهور و بروز ابعاد اجتماعی این جریان امری تدریجی، نوبه نوشونده و همواره در حال شدن بوده است، ولی این جریان در سیر تکوینی مستمر خود درونمایههایی نسبتا مشترک و ثابت هم داشته است: نقد استعلایی سنت مذهبی جامعه (نه نفی سنت و نه دور زدن و بیاعتنایی به آن، بلکه حل آن و عبور از درون سنت)، نقد قدرت (و مبارزه صادقانه و فداکاری قهرمانانه در این راه) و نقد مدرنیته (برخورد انتقادی-نه شیفتهوار و ستایشگرانه و نه قهر متعصبانه و ستیزهجویانه - هم با اندیشه و هم با رفتار سیاسی اقتصادی غرب) و سودای دفاع از هویت و منافع ملی و برپایی جامعهای مبتنی بر استقلال و حاکمیت ملی، رشد و شکوفایی و سربلندی اقتصادی همراه با عدالت و حفظ کرامت و معنویت انسان. این جریان در سیر تکوین تاریخی خود آموخت که مذهب و ملیت دو پایه حفظ تمدن ایرانی بوده و هست و برخی از اندیشمندان این جریان نیز در تعریف نسبت این دو، به مفهومسازی و تئوریپردازی دست زدند.»
🔴 تکثر و تنوع درون افراد، انجمنها و احزابی که خود را منتسب به هویت ملیمذهبی میدانند همواره امری مسلم فرض شده است. ملیمذهبی هیچ گاه منحصر به یک حزب یا انجمن منفرد نبوده و شامل مجموعه متنوعی از افراد و جریانات شده که البته خود را درون هویت ملیمذهبی تعریف کردهاند. بنا براین عنوان «ملیمذهبی» مثل هر هویت دیگری در درون خود تکثر و پلورالیسم را به رسمیت میشناسد، اما این تکثر درون هویت، نافی تبار، مولفهها و مختصات مشترک ملیمذهبی نیست. در این زمینه ابراهیم یزدی مینویسد: «در قلمرو معرفتی فاصله میان آرا و نظریات روشنفکران دینی کم نیست و این هم یک پدیده طبیعی به خصوص در میان روشنفکران دینی است. روشنفکری دینی را نباید یک «قرار گاه» مستقر در یک ایستگاه اجتماعی و فضای فرهنگی تصور کرد، بلکه باید آن را یک پویش یا فرایند در نظر گرفت... بنابراین طبیعی است که جوابها یکسان نباشد چرا که سئوالها یکسان نبوده و نیستند. طبیعی است که سئوالها و پاسخهای مهندس بازرگان با دکتر شریعتی متفاوت باشد».
🔴 واژه هویت (identity) ریشه در زبان لاتین دارد و دارای دو معنای اصلی است: اولین معنای آن، بیانگر مفهوم تشابه مطلق است (این با آن مشابه است)؛ معنای دوم آن به مفهوم تمایز است که مرور، سازگاری و تداوم را فرض میگیرد. به این ترتیب مفهوم هویت به طور همزمان میان افراد یا اشیا، دو نسبت محتمل برقرار میسازد: از یک طرف شباهت در درون و از طرف دیگر تفاوت با بیرون. هویت چهارچوبی واقعی است که به فرد و گروه کمک میکند تا درباره موضوعها داوری کنند. اگر این چهارچوب و افق وجود نداشته باشد، تصویر فرد از خود و دیگران مخدوش میگردد و در نتیجه، بحران هویت رخ میدهد. بر این اساس مثلا وقتی از بحران هویت اصلاحطلبان سخن گفته میشود به معنای آن است که این جریان فاقد معیارهای روشن و صریح برای منتسبان به این هویت است تا معیاری باشد برای ارزیابی سره از ناسره و درست از نادرست.
🔴 در گذشته فرایند هویتیابی جامعه سنتی اغلب منفعلانه و مبتنی بر عوامل انتسابی و نهادهای اجتماعی، دینی و سیاسی بود اما به مرور با تغییر منابع هویتساز و عرضه انبوه منابع اجتماعی و فرهنگی هویت آفرین، توسعه روابط اجتماعی و تعلقات گروهی و آزادی و استقلال نسبی نقشهای خانوادگی و اجتماعی، فرایند هویتیابی صورتی فعالانه، اغلب آگاهانه و بازاندیشانه به خود گرفت. بر این اساس گفته میشود هویت به گذشته، امروز و آینده مرتبط است. هویت ملیمذهبی نیز از این قاعده مستثنی نیست و دستخوش تغییر و تحول شده و میشود. اما این تحول گریز ناپذیر مانع آن نمیشود تا پیوند و ارتباط طولی در زمان منقطع شود. شاید به همین دلیل هویت را واژه رقیب ایدئولوژی میدانند. ریمون آرون، ایدئولوژیها را که بدانها «ایسمها» اطلاق میکنند، دارای سه خصلت میبیند: یکی خصلت عاطفی آن است که بر خلاف اندیشههای ثابت، بیشتر طالب متقاعد کردن است تا بیان کردن. دیگری توجیه علایق و منافع، و سوم ساخت به ظاهر منطقی و عقلی و منسجم که در برخی از ایدئولوژیها مانند مارکسیسم بیشتر است و در برخی کمتر./ایران فردا
جان آگه با #فرهیختگان
غدیر و مسئلۀ ما
مهمترین و بزرگترین نزاع در میان مسلمانان، بر سر جانشینی پیامبر اسلام(ص) است. همۀ مسلمانان برای پیامبر(ص) دو منصب میشناسند: نبوت و سرپرستی سیاسی مسلمانان در عصر رسالت. اهل سنت، ارتحال پیامبر را پایان هر دو منصب میدانند؛ اما شیعیان به ادامۀ هر دو منصب(منهای وحی و رسالت پیامبرانه) در قالب امامت عقیده دارند. درنگ در ریشهها و زمینههای اجتماعی و نیز ماهیت دینی این نزاع بزرگ تاریخی و گاه خونین، مجالی دیگر میطلبد؛ اکنون به نکتهای دیگر اشاره میکنم:
نزاع بر سر جانشینی پیامبر، اگرچه مسلمانان را به دو گروه متخاصم تبدیل کرده است، در بیشتر باورها و احکام فقهی و مناسک دینی و زیستجهان فردی یا اجتماعی آنان، تفاوتی مهم پدید نیاورده است. آن مقدار اختلافات فقهی و مناسکی و اعتقادی که در میان اهل سنت و شیعیان وجود دارد، چندان نیست که بتوان از تقابل و تفاوتی در حد «دو مذهب» سخن گفت؛ مگر اینکه بگوییم مهمترین اصل در مسلمانی، مسئلۀ جانشینی است، که در این صورت، امامت، هم مبدأ اختلاف خواهد بود و هم مهمترین پیامد آن؛ وگرنه در دیگر اصول و فروع دین، چنان اختلاف و نزاعی نیست که پیدایی دو مذهب را توجیه کند؛ چنانکه اختلافات فقهی و کلامی در میان دانشمندان یک مذهب، منشأ مذهبسازی نمیشود. من میپذیرم که شیوۀ تعیین جانشین برای پیامبر بسیار مهم است، اما مهمتر از آن، این است که اختلاف بر سر جانشین، چه تفاوتهای واقعی و ملموس در مهمات دینی مانند اخلاق و معنویت و یگانهپرستی و نوعدوستی به وجود میآورد.
برخی باورها، به گونهای است که اختلاف بر سر آنها بهحقیقت منشأ دوگانگی است. مثلا کسی که به خدا و معاد عقیده دارد، در شیوۀ زندگی و علایق و جهانبینی و شناختها و ارزشها و... با منکر خدا و معاد متفاوت است. عقیده به خدا مانند آگاهی از گم شدن تیر و کمان شخصی گمنام در روستایی گمنام نیست.
گویند که در سقسین، شخصی دو کمان دارد
زان هر دو یکی گم شد، ما را چه زیان دارد
در فلسفۀ اسلامی، اختلاف شدیدی است بر سر اینکه اصالت با وجود است یا ماهیت. اما این اختلاف شدید، تأثیری در رفتار و اخلاق و منش و مرام و معنویت فلیسوفان ندارد. آیا اختلاف تشیع و تسنن، از جنس اختلاف فیلسوفان بر سر اصالت وجود است، یا همچون اختلاف کاتولیک و پروتستانتیسم است که دو الهیات و دو نگاه به انسان و جامعه و پیامدهایی متفاوت در حد تفاوت آلمان و اسپانیا دارند؟ آیا عقیده به امامت، حوزههای مختلف نظری و عملی و مناسکی و عاطفی ما را بهکل دگرگون میکند و از ما انسانی متفاوت میسازد؟ آیا عقیدۀ اهل سنت به عدالت صحابه، آنان را در ایمان و عمل صالح، ممتازتر کرده است؟ هیچ تردیدی نیست که اصل امامت، منشأ دوگانگی در جهان اسلام است؛ سخن بر سر این است که معتقدان به امامت و منکران آن، به غیر از اصل امامت، در چه حوزههای دیگری اختلاف پیدا میکنند و این اختلافات جزئی یا کلی، چه کم و کیفی دارد. پیروان سنت که همۀ اصحاب – حتی معاویه - را انسانهایی ممتاز میدانند، از این رهگذر به چه مقصودی در عالم نظر و عمل رسیدهاند که شیعیان نرسیدهاند؟ ولایت چون ولایت است مهم است یا چون تغییری در رفتار و گفتار ما میدهد؟ اگر اهمیت آن به نفس آن باشد، باید همچون عدالت، در شمار بدیهیات قرار گیرد که چنین نیست. ولایت اهل بیت، مهم است اگر کسی را از ولایت طاغوت بیرون بیاورد و طاغوت، ظلم و جهالت و قساوت و گناه و بیانصافی است. بنابراین اگر کسی از راهی دیگر به همین مقصود برسد، در ولایت طاغوت نیست؛ چه اهل سنت باشد و چه پیرو هر دین دیگری. پیروان اهل بیت(ع) نیز آن مقدار که اخلاقیتر و طرفدار صلح و مدارا و همزیستی و حرمت نهادن به جان و مال و آبروی انسانها و کاستن از رنجها و شقاقها و منازعات باشند، سهمی و حظی از سعادت دارند. اعتقاد به مرجعیت اهل بیت(ع)، اگر کسی را مهربانتر و منصفتر و مؤدبتر و معنویتر و نوعدوستتر و بخشندهتر نکند، هیچ سودی ندارد، حتی اگر بر سر آن عقیده جان دهند و همۀ عمر را در عشق آن، به سر برند. آیا سیاستزدگی نیست اگر دربارۀ جایگاه سیاسی اهل بیت در تاریخ اسلام غیرت ورزیم اما هیچ امتیازی در اخلاق و معنویت و سلوک اجتماعی بر دیگران نداشته باشیم؟ اسلام اگر دین سیاسی هم باشد، مبلغ سیاستزدگی نیست. کسی که با دیدن چند خبر واحد، همۀ انصاف و تاریخ و صراحتهای قرآنی و صدها روایت دیگر را وامینهد و رسالت خود را در این جهان پیچیده و پر از رنج و عذاب انسانها، لعن و نفرین اصحاب پیامبر تعریف میکند، پیرو اهل بیت نیست؛ بندۀ هویتی است که محیط برای او ساخته است. «نزاع برای نزاع»، ابلهانهترین رفتار اجتماعی بشر است. تبدیل عقیدۀ دینی به ماهیت اجتماعی یا هویت فردی، فرایندی خطرناک است که دود آن، نخست به چشم همان عقیده میرود.
رضا بابایی۱۳۹۷/۶/۸
#فرهیختگان پیک آگاهی شماست
مهمترین و بزرگترین نزاع در میان مسلمانان، بر سر جانشینی پیامبر اسلام(ص) است. همۀ مسلمانان برای پیامبر(ص) دو منصب میشناسند: نبوت و سرپرستی سیاسی مسلمانان در عصر رسالت. اهل سنت، ارتحال پیامبر را پایان هر دو منصب میدانند؛ اما شیعیان به ادامۀ هر دو منصب(منهای وحی و رسالت پیامبرانه) در قالب امامت عقیده دارند. درنگ در ریشهها و زمینههای اجتماعی و نیز ماهیت دینی این نزاع بزرگ تاریخی و گاه خونین، مجالی دیگر میطلبد؛ اکنون به نکتهای دیگر اشاره میکنم:
نزاع بر سر جانشینی پیامبر، اگرچه مسلمانان را به دو گروه متخاصم تبدیل کرده است، در بیشتر باورها و احکام فقهی و مناسک دینی و زیستجهان فردی یا اجتماعی آنان، تفاوتی مهم پدید نیاورده است. آن مقدار اختلافات فقهی و مناسکی و اعتقادی که در میان اهل سنت و شیعیان وجود دارد، چندان نیست که بتوان از تقابل و تفاوتی در حد «دو مذهب» سخن گفت؛ مگر اینکه بگوییم مهمترین اصل در مسلمانی، مسئلۀ جانشینی است، که در این صورت، امامت، هم مبدأ اختلاف خواهد بود و هم مهمترین پیامد آن؛ وگرنه در دیگر اصول و فروع دین، چنان اختلاف و نزاعی نیست که پیدایی دو مذهب را توجیه کند؛ چنانکه اختلافات فقهی و کلامی در میان دانشمندان یک مذهب، منشأ مذهبسازی نمیشود. من میپذیرم که شیوۀ تعیین جانشین برای پیامبر بسیار مهم است، اما مهمتر از آن، این است که اختلاف بر سر جانشین، چه تفاوتهای واقعی و ملموس در مهمات دینی مانند اخلاق و معنویت و یگانهپرستی و نوعدوستی به وجود میآورد.
برخی باورها، به گونهای است که اختلاف بر سر آنها بهحقیقت منشأ دوگانگی است. مثلا کسی که به خدا و معاد عقیده دارد، در شیوۀ زندگی و علایق و جهانبینی و شناختها و ارزشها و... با منکر خدا و معاد متفاوت است. عقیده به خدا مانند آگاهی از گم شدن تیر و کمان شخصی گمنام در روستایی گمنام نیست.
گویند که در سقسین، شخصی دو کمان دارد
زان هر دو یکی گم شد، ما را چه زیان دارد
در فلسفۀ اسلامی، اختلاف شدیدی است بر سر اینکه اصالت با وجود است یا ماهیت. اما این اختلاف شدید، تأثیری در رفتار و اخلاق و منش و مرام و معنویت فلیسوفان ندارد. آیا اختلاف تشیع و تسنن، از جنس اختلاف فیلسوفان بر سر اصالت وجود است، یا همچون اختلاف کاتولیک و پروتستانتیسم است که دو الهیات و دو نگاه به انسان و جامعه و پیامدهایی متفاوت در حد تفاوت آلمان و اسپانیا دارند؟ آیا عقیده به امامت، حوزههای مختلف نظری و عملی و مناسکی و عاطفی ما را بهکل دگرگون میکند و از ما انسانی متفاوت میسازد؟ آیا عقیدۀ اهل سنت به عدالت صحابه، آنان را در ایمان و عمل صالح، ممتازتر کرده است؟ هیچ تردیدی نیست که اصل امامت، منشأ دوگانگی در جهان اسلام است؛ سخن بر سر این است که معتقدان به امامت و منکران آن، به غیر از اصل امامت، در چه حوزههای دیگری اختلاف پیدا میکنند و این اختلافات جزئی یا کلی، چه کم و کیفی دارد. پیروان سنت که همۀ اصحاب – حتی معاویه - را انسانهایی ممتاز میدانند، از این رهگذر به چه مقصودی در عالم نظر و عمل رسیدهاند که شیعیان نرسیدهاند؟ ولایت چون ولایت است مهم است یا چون تغییری در رفتار و گفتار ما میدهد؟ اگر اهمیت آن به نفس آن باشد، باید همچون عدالت، در شمار بدیهیات قرار گیرد که چنین نیست. ولایت اهل بیت، مهم است اگر کسی را از ولایت طاغوت بیرون بیاورد و طاغوت، ظلم و جهالت و قساوت و گناه و بیانصافی است. بنابراین اگر کسی از راهی دیگر به همین مقصود برسد، در ولایت طاغوت نیست؛ چه اهل سنت باشد و چه پیرو هر دین دیگری. پیروان اهل بیت(ع) نیز آن مقدار که اخلاقیتر و طرفدار صلح و مدارا و همزیستی و حرمت نهادن به جان و مال و آبروی انسانها و کاستن از رنجها و شقاقها و منازعات باشند، سهمی و حظی از سعادت دارند. اعتقاد به مرجعیت اهل بیت(ع)، اگر کسی را مهربانتر و منصفتر و مؤدبتر و معنویتر و نوعدوستتر و بخشندهتر نکند، هیچ سودی ندارد، حتی اگر بر سر آن عقیده جان دهند و همۀ عمر را در عشق آن، به سر برند. آیا سیاستزدگی نیست اگر دربارۀ جایگاه سیاسی اهل بیت در تاریخ اسلام غیرت ورزیم اما هیچ امتیازی در اخلاق و معنویت و سلوک اجتماعی بر دیگران نداشته باشیم؟ اسلام اگر دین سیاسی هم باشد، مبلغ سیاستزدگی نیست. کسی که با دیدن چند خبر واحد، همۀ انصاف و تاریخ و صراحتهای قرآنی و صدها روایت دیگر را وامینهد و رسالت خود را در این جهان پیچیده و پر از رنج و عذاب انسانها، لعن و نفرین اصحاب پیامبر تعریف میکند، پیرو اهل بیت نیست؛ بندۀ هویتی است که محیط برای او ساخته است. «نزاع برای نزاع»، ابلهانهترین رفتار اجتماعی بشر است. تبدیل عقیدۀ دینی به ماهیت اجتماعی یا هویت فردی، فرایندی خطرناک است که دود آن، نخست به چشم همان عقیده میرود.
رضا بابایی۱۳۹۷/۶/۸
#فرهیختگان پیک آگاهی شماست
ملیمذهبی؛ هویت یا نهاد (۲)
سعید مدنی
🔴 هانا آرنت معتقد است در ایدئولوژیهای غربی، سه ویژگی توتالیتر وجود دارد:
١. داعیه تبیین جهان دارند و نه تنها به تبیین آنچه در حال حاضر وجود دارد گرایش دارند، به تبیین آنچه بر جهان گذشته و خواهد گذشت نیز میپردازند.
۲. تفکر ایدئولوژیک خود را از هرگونه تجربهای مستقل میداند؛ زیرا لازم نمیبیند که از هر پدیده تازهای چیزی بیاموزد.
٣. از آنجا که ایدئولوژیها توانایی دگرگونی واقعیت را ندارند، میکوشند تا اندیشه را با روشهای برهانی از قید تجربه آزاد سازند. تفکر ایدئولوژیک، واقعیات را در یک نظام منطقی و ذهنی سامان میدهد و برای نیل به این مقصود، همه چیز را از یک قضیه اصلی بدیهی و مسلم آغاز میکند.
هویتها تقریبا از هر سه قید و ویژگیهای ایدئولوژی رها هستند. بنابراین اگرچه درون هویت ملیمذهبی افراد، گروهها و احزابی هستند که ایدئولوژیک محسوب میشوند، اما اولا تعبیر آنها از ایدئولوژی به شدت به مفهوم هویت نزدیک است و با مفهوم ایدئولوژی مورد نظر آرنت و دیگران متفاوت است و ثانیا آنها نیز به تکثر درون هویت ملیمذهبی قائل هستند.
🔴 هویت، شرط لازم زندگی اجتماعی است و ارتباط معنادار و مستمر افراد با یکدیگر و با جامعه بدون آن امکان پذیر نیست. چگونگی احساس تعلق و شیوههای پیوند به یک گروه اجتماعی، نهادهای دولتی و غیردولتی، سنتها و باورهای فرهنگی و... همگی عواملی هستند که به نوعی در تبیین و انعکاس احساس تعلق و هویت اجتماعی مؤثر و سهیم با توجه به ظرفیتهای هویت اجتماعی در حوزه هویت فردی، بسیج سیاسی، هویت فرهنگی و تاریخی و رویاروییهای شیوههای زندگی، خودآگاهی درباره هویت اجتماعی اهمیت خاصی مییابد.
🔴 هویت نسبی است و تابعی از شرایط اجتماعی میباشد. رویکرد نظری کنش متقابل نمادین توانست نحوه تأثیرگذاری عوامل ساختاری از جمله قدرت، رسانه و... را بر تکوین هویت توضیح داده و ارتباط میان شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را با شکلگیری هویتهای متکثر، تنوع هویتی، ماهیت چند مرکزی هویتها و فرایند شکلگیری هویت اجتماعی دوران معاصر بیان و تشریح کند. به این ترتیب هویت اجتماعی عبارت است از: درک فرد یا جمع مبنی بر اینکه متعلق به گروههای اجتماعی معین میباشد و این تعلق با اهمیت دادن احساس و ارزش به عضویت گروهی خود همراه است. بر این اساس سه شاخص اصلی هویت عبارتند از: احساس تعلق، احساس تعهد و آگاهی. با این مقدمه به خوبی روشن میشود که در کنه و ذات هویت تکثر و اختلاف نیز هست. از این رو تعبیر وحدت در عین کثرت برای هویت معنا و مفهوم مییابد به این معنا که هویت مبین گروهی است که با وجود همه اختلافات و به رسمیت شناختن تفاوتهایشان، فصل مشترکهایی دارند که آنها را از دیگر هویتها متمایز و مشخص میکند.
🔴 تفاوتها و تمایزات هویتی حاصل سیر تحول آن هویت است و بر این اساس تا حدود زیادی هویتها را میتوان بر اساس تبار تاریخیشان از یکدیگر تفکیک کرد. برای مثال تبار تاریخی اصلاحطلبان تا حد زیادی منتسب به روحانیت شیعه و به طور مشخص آیت الله خمینی است در حالی که تبار تاریخی ملیون عمدتا منتسب به نهضت ملی و دکتر مصدق است یا تبار تاریخی ملیمذهبی ترکیبی است از نهضت ملی و دکتر مصدق و نو اندیشان دینی مثل نخشب، بازرگان و شریعتی.
🔴 با این توضیح روشن است که نشان دادن تفاوتهای درون یک هویت، نافی وجود آن هویت نیست. اگرچه نشان دادن فصل مشترک و هسته سخت هویت مشترک نیروهای متنوع درون هویت نیز کار سادهای نیست و نیاز به دقت فراوان دارد اما این دشواری هرگز به معنای نفی وجود آن فصل مشترک نیست و البته این قاعدهای است که در رابطه با هر هویتی قابل مطرح شدن است. برای مثال درون هویت فمینیستی انبوهی از دیدگاههای فمینیسم لیبرال تا فمینیسم چپ و مارکسیستی یا مسیحی و اسلامی و امثال آن وجود دارد که با وجود تفاوتهای بسیار همه درون هویت فمینیستی جا دارند. بخش عمدهای از تلاش فکری ونظری متفکران فمینیست بر تبیین هسته سخت و دال مرکزی فمینیسم متمرکز است./ایرانفردا
#فرهیختگان صدای فرزانگان
سعید مدنی
🔴 هانا آرنت معتقد است در ایدئولوژیهای غربی، سه ویژگی توتالیتر وجود دارد:
١. داعیه تبیین جهان دارند و نه تنها به تبیین آنچه در حال حاضر وجود دارد گرایش دارند، به تبیین آنچه بر جهان گذشته و خواهد گذشت نیز میپردازند.
۲. تفکر ایدئولوژیک خود را از هرگونه تجربهای مستقل میداند؛ زیرا لازم نمیبیند که از هر پدیده تازهای چیزی بیاموزد.
٣. از آنجا که ایدئولوژیها توانایی دگرگونی واقعیت را ندارند، میکوشند تا اندیشه را با روشهای برهانی از قید تجربه آزاد سازند. تفکر ایدئولوژیک، واقعیات را در یک نظام منطقی و ذهنی سامان میدهد و برای نیل به این مقصود، همه چیز را از یک قضیه اصلی بدیهی و مسلم آغاز میکند.
هویتها تقریبا از هر سه قید و ویژگیهای ایدئولوژی رها هستند. بنابراین اگرچه درون هویت ملیمذهبی افراد، گروهها و احزابی هستند که ایدئولوژیک محسوب میشوند، اما اولا تعبیر آنها از ایدئولوژی به شدت به مفهوم هویت نزدیک است و با مفهوم ایدئولوژی مورد نظر آرنت و دیگران متفاوت است و ثانیا آنها نیز به تکثر درون هویت ملیمذهبی قائل هستند.
🔴 هویت، شرط لازم زندگی اجتماعی است و ارتباط معنادار و مستمر افراد با یکدیگر و با جامعه بدون آن امکان پذیر نیست. چگونگی احساس تعلق و شیوههای پیوند به یک گروه اجتماعی، نهادهای دولتی و غیردولتی، سنتها و باورهای فرهنگی و... همگی عواملی هستند که به نوعی در تبیین و انعکاس احساس تعلق و هویت اجتماعی مؤثر و سهیم با توجه به ظرفیتهای هویت اجتماعی در حوزه هویت فردی، بسیج سیاسی، هویت فرهنگی و تاریخی و رویاروییهای شیوههای زندگی، خودآگاهی درباره هویت اجتماعی اهمیت خاصی مییابد.
🔴 هویت نسبی است و تابعی از شرایط اجتماعی میباشد. رویکرد نظری کنش متقابل نمادین توانست نحوه تأثیرگذاری عوامل ساختاری از جمله قدرت، رسانه و... را بر تکوین هویت توضیح داده و ارتباط میان شرایط اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را با شکلگیری هویتهای متکثر، تنوع هویتی، ماهیت چند مرکزی هویتها و فرایند شکلگیری هویت اجتماعی دوران معاصر بیان و تشریح کند. به این ترتیب هویت اجتماعی عبارت است از: درک فرد یا جمع مبنی بر اینکه متعلق به گروههای اجتماعی معین میباشد و این تعلق با اهمیت دادن احساس و ارزش به عضویت گروهی خود همراه است. بر این اساس سه شاخص اصلی هویت عبارتند از: احساس تعلق، احساس تعهد و آگاهی. با این مقدمه به خوبی روشن میشود که در کنه و ذات هویت تکثر و اختلاف نیز هست. از این رو تعبیر وحدت در عین کثرت برای هویت معنا و مفهوم مییابد به این معنا که هویت مبین گروهی است که با وجود همه اختلافات و به رسمیت شناختن تفاوتهایشان، فصل مشترکهایی دارند که آنها را از دیگر هویتها متمایز و مشخص میکند.
🔴 تفاوتها و تمایزات هویتی حاصل سیر تحول آن هویت است و بر این اساس تا حدود زیادی هویتها را میتوان بر اساس تبار تاریخیشان از یکدیگر تفکیک کرد. برای مثال تبار تاریخی اصلاحطلبان تا حد زیادی منتسب به روحانیت شیعه و به طور مشخص آیت الله خمینی است در حالی که تبار تاریخی ملیون عمدتا منتسب به نهضت ملی و دکتر مصدق است یا تبار تاریخی ملیمذهبی ترکیبی است از نهضت ملی و دکتر مصدق و نو اندیشان دینی مثل نخشب، بازرگان و شریعتی.
🔴 با این توضیح روشن است که نشان دادن تفاوتهای درون یک هویت، نافی وجود آن هویت نیست. اگرچه نشان دادن فصل مشترک و هسته سخت هویت مشترک نیروهای متنوع درون هویت نیز کار سادهای نیست و نیاز به دقت فراوان دارد اما این دشواری هرگز به معنای نفی وجود آن فصل مشترک نیست و البته این قاعدهای است که در رابطه با هر هویتی قابل مطرح شدن است. برای مثال درون هویت فمینیستی انبوهی از دیدگاههای فمینیسم لیبرال تا فمینیسم چپ و مارکسیستی یا مسیحی و اسلامی و امثال آن وجود دارد که با وجود تفاوتهای بسیار همه درون هویت فمینیستی جا دارند. بخش عمدهای از تلاش فکری ونظری متفکران فمینیست بر تبیین هسته سخت و دال مرکزی فمینیسم متمرکز است./ایرانفردا
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مقامات وجودی امام علی (علیه السلام)
➖ ضرورت تفکیک بین خلافت ظاهری و باطنی اهل بیت (ع)
➖ دیدگاه علامه آلوسی درباره درجات وجودی امام علی (ع)
➖ برتری خلافت باطنی اهل بیت (ع)، بر خلافت ظاهری ایشان
➖ تقریب بین مذاهب اسلامی از راه توجّه به مقامات وجودی اهل بیت (ع)
#فرهیختگان صدای فرزانگان
➖ ضرورت تفکیک بین خلافت ظاهری و باطنی اهل بیت (ع)
➖ دیدگاه علامه آلوسی درباره درجات وجودی امام علی (ع)
➖ برتری خلافت باطنی اهل بیت (ع)، بر خلافت ظاهری ایشان
➖ تقریب بین مذاهب اسلامی از راه توجّه به مقامات وجودی اهل بیت (ع)
#فرهیختگان صدای فرزانگان
درگذشت عبدالله قوچانی
نام عبدالله قوچانی خطشناس و سکهشناس برجسته برای من که دانشجوی ادبیات فارسی هستم جلوۀ خاصی دارد. او گشایندۀ راه نویی در تحقیقات مربوط به شعر فارسی بود. قوچانی نویسندۀ مقالات درخشان «سفالگران کاشان و شعر فارسی» و «شعرهای خوب فارسی بر روی کاشیهای ستارهای زرین» و کتاب شامخ اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان است.
وقتی مقالۀ «سفالگران کاشان و شعر فارسی» را در سال اول دانشجوییام خواندم انگار دنیای تازهای پیش چشمم گشوده شد. قوچانی در آن مقالۀ کوتاه به من فهماند که شعر فارسی را نباید فقط در کتابها جست؛ باید در پارچه و کاسه و کاشی و کوزه و کتیبه و سکه و سلاح هم به جستجویش بود. فهمیدم که برخی از این شعرهای نبشته بر کاشی و کوزه و کتیبۀ کهن، در مطالعات متنشناسی، مثل کتاب و دستنویس اعتبار دارد. ضمن اینکه عمق و گستره نفوذ شعر فارسی را در زندگی ایرانی آیینگی میکند. نشان میدهد در ادوار مختلف چه اشعاری مورد پسند مردم بوده و قرینهای به دست میدهد برای ارزیابی جایگاه تاریخی شاعران. ضمن اینکه چشماندازی دیگر از بالدربال شدن شعر فارسی با هنرهای دیگر را مستند میکند.
قوچانی در این مقاله برخی کاشیهای تاریخداری که خاندان ابوطاهر کاشانی ساخته بودند معرفی میکرد. خاندانی هنرمند که در طی قرون ششم و هفتم و هشتم نسلاندرنسل با ساختن سفالها و کاشیهای آراسته به شعر فارسی، خدمت بزرگی به ادبیات و زبان فارسی کردند. نمیدانم در کاشان بنا و خیابانی به نام این خاندان جلیل و شریف هست یا نه. اگر نیست کاش بشود.
قوچانی نوشته بود تابهحال (یعنی سال ۱۳۷۳) ششصد رباعی و غزل و انواع دیگر شعر از صد شاعر نامدار و گمنام را روی کاشی و سفال قدیمی خوانده است. سفالها و کاشیها را در موزههای ایران و خارج و مجموعههای شخصی جسته و یافته بود. خارجیها را بیشتر از روی تصویرشان در کتب نقل میکرد.خواندن شعرها دشوار بود اما قوچانی ممارست و تبحر در خواندن خطوط قدیمی داشت. در آن مقاله صرفا به اشعار مولانا جلال الدین در کاشیها پرداخته بود. عجب مقالهای بود! خوب یادم هست کتاب سخنواره (جشننامه استاد خانلری) تازه چاپ شده بود و استاد شفیعی در کلاس مقالۀ یک محقق فرنگی که حالا اسمش یادم نیست را معرفی کرده بود. مقاله دربارۀ نسخهشناسی رباعیات مولانا بود و گیروگورهای انتساب رباعیها به او. میخواندم و میدیدم قوچانی فارغ از دنگوفنگ نسخهها، با استناد به کاشی و سفال ثابت میکند که فلان رباعی به دلیل اینکه در کاشی تاریخدار قبل از تولد مولانا آمده، نمیتواند از مولانا باشد.
همان روز مقالۀ دیگرش را در جلد ششم نامواره محمود افشار خواندم: «شعرهای خوب فارسی بر روی کاشیهای ستارهای زرین». کاشیهای تزئینی زرین انواع گوناگون داشت. قوچانی در این مقاله شانزده کاشی زرینفام هشتگوش را معرفی کرده. از نیمه دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشت. بیشترشان تاریخدار. با شعرهایی از خیام و باباافضل و اشهری و کمال اسماعیل و دیگران. اما شعر فردوسی بیشتر از شعر هر شاعر دیگری کاشیهای زیبای کنانه را آراسته است؛ نمونهای از قدردانی مردم ایران از شاعر بیهمتای نجیب خود. زمانه نشسته پی داوری است!
و اما کتاب عالی اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان. در این کتاب شعر فارسی در همۀ انواع کاشی زرینفام بررسی شده است. پایۀ اصلی کار بررسی و گزارش اشعار فارسی کاشیهای -بیشتر- تاریخداری است که در تختسلیمان تکاب یافت شده. از تکهسفالهایی که یک کلمه شعر رویش نوشته شده هم نگذشته و حق با اوست. این کتاب اول دیدن دارد و بعد خواندن. پر است از تصویر کاشیهای کهن بسیار زیبا با انواع نقش و نگار. نکات خوبی دربارۀ سفالگری و نام سفالگران و کیفیت ورود شعر به کاشیهای زرین از آن دستیاب میشود. فواید شعری و تاریخ ادبیاتی که جای خود دارد. تتبع قوچانی در یافتن این همه کاشی کهن ستودنی است.
عبدالله قوچانی خموشانه به فرهنگ ایران خدمتها کرد. ادبیاتی نبود اما به ادبیات فارسی خدمت نمایان کرد. این آثار قوچانی کامل نیست اما از منابع معتبر تحقیق دربارۀ شعر فارسی و بخصوص رباعی فارسی و بالاخص رباعیات خیام است. آقای میرافضلی در کتاب مبنایی رباعیات خیام در منابع کهن به این آثار استنادها کرده است.
میخواهم یاد کنم از دو مقالۀ قوچانی دربارۀ امیرمؤمنان علی (ع): «تجلی علی(ع) بر خطوط کوفی بنایی (معقلی)» و« تجلی علی(ع) در سفالینههای نیشابور» و همچنین نقل کنم یک رباعی در منقبت امیرالمؤمنین را که قوچانی نقل کرده (اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان،صص۱۸-۱۹). رباعی از حاجی عبدالعزیز بن آدم قمی است و بر یک کاشی مورخ ۶۱۲ قمری نوشته شده:
ای شحنۀ شرع و شوهر پاک بتول
وی بازوی تو رونق بازار رسول
در عالم علوی و جهان سفلی
بی حبّ ولای تو عمل نیست قبول
نامش ماندگار و روانش در آرامش باد!
میلاد عظیمی
نورسیاه
#فرهیختگان
نام عبدالله قوچانی خطشناس و سکهشناس برجسته برای من که دانشجوی ادبیات فارسی هستم جلوۀ خاصی دارد. او گشایندۀ راه نویی در تحقیقات مربوط به شعر فارسی بود. قوچانی نویسندۀ مقالات درخشان «سفالگران کاشان و شعر فارسی» و «شعرهای خوب فارسی بر روی کاشیهای ستارهای زرین» و کتاب شامخ اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان است.
وقتی مقالۀ «سفالگران کاشان و شعر فارسی» را در سال اول دانشجوییام خواندم انگار دنیای تازهای پیش چشمم گشوده شد. قوچانی در آن مقالۀ کوتاه به من فهماند که شعر فارسی را نباید فقط در کتابها جست؛ باید در پارچه و کاسه و کاشی و کوزه و کتیبه و سکه و سلاح هم به جستجویش بود. فهمیدم که برخی از این شعرهای نبشته بر کاشی و کوزه و کتیبۀ کهن، در مطالعات متنشناسی، مثل کتاب و دستنویس اعتبار دارد. ضمن اینکه عمق و گستره نفوذ شعر فارسی را در زندگی ایرانی آیینگی میکند. نشان میدهد در ادوار مختلف چه اشعاری مورد پسند مردم بوده و قرینهای به دست میدهد برای ارزیابی جایگاه تاریخی شاعران. ضمن اینکه چشماندازی دیگر از بالدربال شدن شعر فارسی با هنرهای دیگر را مستند میکند.
قوچانی در این مقاله برخی کاشیهای تاریخداری که خاندان ابوطاهر کاشانی ساخته بودند معرفی میکرد. خاندانی هنرمند که در طی قرون ششم و هفتم و هشتم نسلاندرنسل با ساختن سفالها و کاشیهای آراسته به شعر فارسی، خدمت بزرگی به ادبیات و زبان فارسی کردند. نمیدانم در کاشان بنا و خیابانی به نام این خاندان جلیل و شریف هست یا نه. اگر نیست کاش بشود.
قوچانی نوشته بود تابهحال (یعنی سال ۱۳۷۳) ششصد رباعی و غزل و انواع دیگر شعر از صد شاعر نامدار و گمنام را روی کاشی و سفال قدیمی خوانده است. سفالها و کاشیها را در موزههای ایران و خارج و مجموعههای شخصی جسته و یافته بود. خارجیها را بیشتر از روی تصویرشان در کتب نقل میکرد.خواندن شعرها دشوار بود اما قوچانی ممارست و تبحر در خواندن خطوط قدیمی داشت. در آن مقاله صرفا به اشعار مولانا جلال الدین در کاشیها پرداخته بود. عجب مقالهای بود! خوب یادم هست کتاب سخنواره (جشننامه استاد خانلری) تازه چاپ شده بود و استاد شفیعی در کلاس مقالۀ یک محقق فرنگی که حالا اسمش یادم نیست را معرفی کرده بود. مقاله دربارۀ نسخهشناسی رباعیات مولانا بود و گیروگورهای انتساب رباعیها به او. میخواندم و میدیدم قوچانی فارغ از دنگوفنگ نسخهها، با استناد به کاشی و سفال ثابت میکند که فلان رباعی به دلیل اینکه در کاشی تاریخدار قبل از تولد مولانا آمده، نمیتواند از مولانا باشد.
همان روز مقالۀ دیگرش را در جلد ششم نامواره محمود افشار خواندم: «شعرهای خوب فارسی بر روی کاشیهای ستارهای زرین». کاشیهای تزئینی زرین انواع گوناگون داشت. قوچانی در این مقاله شانزده کاشی زرینفام هشتگوش را معرفی کرده. از نیمه دوم قرن هفتم و اوایل قرن هشت. بیشترشان تاریخدار. با شعرهایی از خیام و باباافضل و اشهری و کمال اسماعیل و دیگران. اما شعر فردوسی بیشتر از شعر هر شاعر دیگری کاشیهای زیبای کنانه را آراسته است؛ نمونهای از قدردانی مردم ایران از شاعر بیهمتای نجیب خود. زمانه نشسته پی داوری است!
و اما کتاب عالی اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان. در این کتاب شعر فارسی در همۀ انواع کاشی زرینفام بررسی شده است. پایۀ اصلی کار بررسی و گزارش اشعار فارسی کاشیهای -بیشتر- تاریخداری است که در تختسلیمان تکاب یافت شده. از تکهسفالهایی که یک کلمه شعر رویش نوشته شده هم نگذشته و حق با اوست. این کتاب اول دیدن دارد و بعد خواندن. پر است از تصویر کاشیهای کهن بسیار زیبا با انواع نقش و نگار. نکات خوبی دربارۀ سفالگری و نام سفالگران و کیفیت ورود شعر به کاشیهای زرین از آن دستیاب میشود. فواید شعری و تاریخ ادبیاتی که جای خود دارد. تتبع قوچانی در یافتن این همه کاشی کهن ستودنی است.
عبدالله قوچانی خموشانه به فرهنگ ایران خدمتها کرد. ادبیاتی نبود اما به ادبیات فارسی خدمت نمایان کرد. این آثار قوچانی کامل نیست اما از منابع معتبر تحقیق دربارۀ شعر فارسی و بخصوص رباعی فارسی و بالاخص رباعیات خیام است. آقای میرافضلی در کتاب مبنایی رباعیات خیام در منابع کهن به این آثار استنادها کرده است.
میخواهم یاد کنم از دو مقالۀ قوچانی دربارۀ امیرمؤمنان علی (ع): «تجلی علی(ع) بر خطوط کوفی بنایی (معقلی)» و« تجلی علی(ع) در سفالینههای نیشابور» و همچنین نقل کنم یک رباعی در منقبت امیرالمؤمنین را که قوچانی نقل کرده (اشعار فارسی کاشیهای تخت سلیمان،صص۱۸-۱۹). رباعی از حاجی عبدالعزیز بن آدم قمی است و بر یک کاشی مورخ ۶۱۲ قمری نوشته شده:
ای شحنۀ شرع و شوهر پاک بتول
وی بازوی تو رونق بازار رسول
در عالم علوی و جهان سفلی
بی حبّ ولای تو عمل نیست قبول
نامش ماندگار و روانش در آرامش باد!
میلاد عظیمی
نورسیاه
#فرهیختگان
▪️بیروت میداند...
فاروق نجمالدین محمد مهدی الجواهری شاعر نامدار جهان عرب (۱۸۹۹ - ۱۹۹۷)، روزی در رثای بیروت که در اتش جنگ داخلی پانزده ساله میسوخت، چکامهای سرود که مانند دیگر سروده هایش جاودانه ماند.
امروز که بیروت به آتش خانمانسوزش گرفتار امده، سوختهدلان جهان عرب چکامه الجواهری را به یاد میاورند و ان را سوگوارانه در فضای مجازی بازنشر میکنند.
محمد مهدی الجواهری زاده نجف است. خاندان او منتسب به شیخ محمد حسن، صاحب کتاب "جواهر الکلام" است. در عین حال او تباری ایرانی دارد.
او از همان جوانی به فعالیت سیاسی پرداخت و مجذوب گرایش کمونیستی شد. بارها و بارها هم در دوران سلطنت و هم در دوران جمهوری به زندان رفت و در نهایت اجبارا به تبعیدی خودخواسته تن داد. او در سال ۱۹۹۷ در لندن درگذشت.
سروده عربی و سپس ترجمه فارسی ان را به دوستان تقدیم میکنیم.
جللٌ مصابُكِ يا بيروتَ يُبكيــنا ...
ياأختَ بغـــدادَ ما يُؤذيكِ يُؤذينا
ماذا أصابكِ يا بيروتَ دامِيـــةً ... والمــوتُ يخطُفُ أهليكِ وأهلينا
داران من قِزّ يا بيروتّ إن لنا ...
لاشـكَّ تسـكُنُ بعضيها شياطـينا
عّضّي على الجُرحِ يا بغدادَ صــابرةً ... بيروتُ تعـــــرِفُ ما فيها وما فينا
بيروتُ تعرفُ من بالرَّوعِ يُفجـِــــعُنا ...
علـــمّ اليقينِ وكأسُ الموتِ يَسقينا
نادي بَنيكِ وقُصّـــي بين أظهُرهـِــم ... ضَفائرَ الطـُّـهرِ أو حتّى الشّرايينا
عّضّي على الجُرحِ يابغدادَ واتَّعِظي ... من أحرَقّ الأرزَ لن يَسقي بساتينا
ای بیروت ... مصیبتی بس اندوهناک، گریبانت را گرفته که به داغش، اشک از دیدگانمان همچنان جاری است/
تو خواهرخوانده بغدادی ... به آزار تو آزردهایم/
چه به روزت آمده است بیروت! ... که اینچنین به خون نشستهای/
چه پیش آمده است که داس مرگ اینچنین به جان جانانمان افتاده است/
بیروت! ... بدان که این دو خانه ابریشمین (اشاره به بغداد و بیروت)/
بی تردید جولانگاه ابلیسان شده است/
بغداد! ... بر درد جانکاه بیروت، دندان بفشار .../
که بیروت خود، از احساس جانسوز ما و خویش باخبر است/
بیروت به خوبی میداند فاجعه را چه کسی به جانمان نشانده/
و به یقین میفهمد جام مرگ را چه کسی در کاممان فرومیریزد/
ای بیروت ... فرزندانت را فرابخوان و به رسم سوگواری/
گیسوی دختران پاکدامنت را ببر ... که به این غم بزرگ، رگزدن نیز روا است/
بغداد! ... همچنان بر درد جانکاه بیروت دندان بفشار و پند بگیر/
که هر کو که سرو* بلند لبنان را به آتش کشیده، محال است بوستانهایمان را آبیاری کند/
* اشاره به نماد سرو در پرچم لبنان
جامعهنو
#فرهیختگان صدای فرزانگان
فاروق نجمالدین محمد مهدی الجواهری شاعر نامدار جهان عرب (۱۸۹۹ - ۱۹۹۷)، روزی در رثای بیروت که در اتش جنگ داخلی پانزده ساله میسوخت، چکامهای سرود که مانند دیگر سروده هایش جاودانه ماند.
امروز که بیروت به آتش خانمانسوزش گرفتار امده، سوختهدلان جهان عرب چکامه الجواهری را به یاد میاورند و ان را سوگوارانه در فضای مجازی بازنشر میکنند.
محمد مهدی الجواهری زاده نجف است. خاندان او منتسب به شیخ محمد حسن، صاحب کتاب "جواهر الکلام" است. در عین حال او تباری ایرانی دارد.
او از همان جوانی به فعالیت سیاسی پرداخت و مجذوب گرایش کمونیستی شد. بارها و بارها هم در دوران سلطنت و هم در دوران جمهوری به زندان رفت و در نهایت اجبارا به تبعیدی خودخواسته تن داد. او در سال ۱۹۹۷ در لندن درگذشت.
سروده عربی و سپس ترجمه فارسی ان را به دوستان تقدیم میکنیم.
جللٌ مصابُكِ يا بيروتَ يُبكيــنا ...
ياأختَ بغـــدادَ ما يُؤذيكِ يُؤذينا
ماذا أصابكِ يا بيروتَ دامِيـــةً ... والمــوتُ يخطُفُ أهليكِ وأهلينا
داران من قِزّ يا بيروتّ إن لنا ...
لاشـكَّ تسـكُنُ بعضيها شياطـينا
عّضّي على الجُرحِ يا بغدادَ صــابرةً ... بيروتُ تعـــــرِفُ ما فيها وما فينا
بيروتُ تعرفُ من بالرَّوعِ يُفجـِــــعُنا ...
علـــمّ اليقينِ وكأسُ الموتِ يَسقينا
نادي بَنيكِ وقُصّـــي بين أظهُرهـِــم ... ضَفائرَ الطـُّـهرِ أو حتّى الشّرايينا
عّضّي على الجُرحِ يابغدادَ واتَّعِظي ... من أحرَقّ الأرزَ لن يَسقي بساتينا
ای بیروت ... مصیبتی بس اندوهناک، گریبانت را گرفته که به داغش، اشک از دیدگانمان همچنان جاری است/
تو خواهرخوانده بغدادی ... به آزار تو آزردهایم/
چه به روزت آمده است بیروت! ... که اینچنین به خون نشستهای/
چه پیش آمده است که داس مرگ اینچنین به جان جانانمان افتاده است/
بیروت! ... بدان که این دو خانه ابریشمین (اشاره به بغداد و بیروت)/
بی تردید جولانگاه ابلیسان شده است/
بغداد! ... بر درد جانکاه بیروت، دندان بفشار .../
که بیروت خود، از احساس جانسوز ما و خویش باخبر است/
بیروت به خوبی میداند فاجعه را چه کسی به جانمان نشانده/
و به یقین میفهمد جام مرگ را چه کسی در کاممان فرومیریزد/
ای بیروت ... فرزندانت را فرابخوان و به رسم سوگواری/
گیسوی دختران پاکدامنت را ببر ... که به این غم بزرگ، رگزدن نیز روا است/
بغداد! ... همچنان بر درد جانکاه بیروت دندان بفشار و پند بگیر/
که هر کو که سرو* بلند لبنان را به آتش کشیده، محال است بوستانهایمان را آبیاری کند/
* اشاره به نماد سرو در پرچم لبنان
جامعهنو
#فرهیختگان صدای فرزانگان
دلا نزد كسى بنشين كه او از دل خبر دارد
سروش / ناظرى / مدرسه مولانا
یک بار دیگر گوش کنید
مولا علی/مولانا/سروش/ناظری
خُذُوا مِنْ اَجْسادِكُمْ فَجُودُوا بِها عَلى اَنْفُسِكُمْ، وَ لاتَبْخَلُوا بِها عَنْها
از بدنتان بگیرید و خرج جانتان کنیدو بخل نورزید ( نهج البلاغه خطبه 182 )
باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
همچو عارف کن تن ناقص چراغ
شمع دل افروخت از بهر فراغ
#فرهیختگان صدای فرزانگان
مولا علی/مولانا/سروش/ناظری
خُذُوا مِنْ اَجْسادِكُمْ فَجُودُوا بِها عَلى اَنْفُسِكُمْ، وَ لاتَبْخَلُوا بِها عَنْها
از بدنتان بگیرید و خرج جانتان کنیدو بخل نورزید ( نهج البلاغه خطبه 182 )
باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
همچو عارف کن تن ناقص چراغ
شمع دل افروخت از بهر فراغ
#فرهیختگان صدای فرزانگان
در روزگاری که دیگر به سادگی نمیشود از علی (ع) سخن گفت
وقتی بود و زمانی، در عصر پهلوی، و شریعتی و مانند او، از امام علی میگفت، با جذابیتی خاص، با عباراتی شگفت و اشتیاق برانگیز. همه دوست داشتیم مثل علی باشیم، و جامعهای را بطلبیم که علی میخواست. با معیارها او... اما حالا پس از گذشت سالها، آن آرزو، دست نایافتنی شده است. برای حل مشکل، فراوان دست به توجیه زدیم. این که زمان امام علی هم اوضاع چندان خوب نبود، این که انبیاء هم مشکل داشتند. و هر بار گفتیم، زمان لازم است و به زودی به آن نقطه خواهیم رسید اما مع الاسف نرسیدیم که دورتر شدیم. شاید از اول انتظار بیهوده داشتیم. به هر دلیل. لیاقتش را نداشتیم. مقدماتش را نداشتیم. اصلا شاید بد فهمیده بودیم. مثلا نمی دانستیم سیاست چیست و چه لوازمی دارد. یک وقتی هم گفتیم: حفظ اصل حکومت واجب است و این جزئیات مهم نیست. انگار قدیمترها این طور نبود، جزئیات هم مهم بود و از کشیدن خلخال از پای یهودیه هم بحث می شد. گفتند همین که در کل، مسیر درست باشد، بقیه خودش درست می شود. این اواخر گفتند، همین که در عصری زندگی می کنیم که عنوانش حکومت اسلامی است، در سعادت ما کافی است. حالا از علی گفتن خیلی سخت شده است. وقتی نهج البلاغه می خوانیم، خطبه ها را مرور می کنیم حس می کنیم خیلی فاصله داریم. البته برخی روشی را دوست دارند، و اسمش را روش عمار می گذارند، و دوست دارند مثل عماری باشند که خودشان می شناسند، و کاری به بقیه جامعه ندارند و آنها را طلحه و زبیر می دانند. شاید در فکرشان این است که بقیه بی خود هستند، مگر حقوقی هم دارند؟ همین که عده ای خاص، راضی باشند، کافی است. حالا از امام علی گفتن سخت شده است. این همه فساد و اختلاس که نشان از فسادهای ریشه ای و عمیق دارد. خداوند ما را از شر این فسادها نجات دهد. نمی دانم، شاید ما، یک امام علی برای دلمان ساخته بودیم، اختصاصی خودمان؛ بعد نتوانستیم روش او را چنان که خودمان ساخته بودیم، محقق کنیم. آن وقت ها و حالا یک عادت بد هم داشتیم. هرچه در تواریخ می خواندیم درست می انگاشتیم و می خواستیم همان را محقق کنیم. به جای فقه، تاریخ را گذاشته بودیم. به جای این که فقیهان اصیل نظر بدهند، منبری ها رشته امور را در دست داشتند. خلاصه این روزها سخن گفتن از امام علی سخت شده است. کدام امام علی؟ کدام روش؟ کدام سبک زندگی؟ شاید بهتر بود، امام علی را به آسمان می بردیم و اعلام می کردیم که او دور از دسترس است. او را با زندگی روزمره نیامیزید. مثل مداحها، او را به عرش و بالاتر ببرید و دیگر کاری به تحقق روش های او در زندگی نداشته باشید. بنده، اعتقادم این است که با این همه کتابهایی که در سال امام علی و قبل و بعدش منتشر شد، حتی یک کتاب زندگینامه ای دقیق برای حضرت منتشر نشده است. ما هنوز امام علی را نمی شناسیم و بیش از هر چیز خواسته ها و علائق خود را به جای واقعیات زندگی او گذاشته ایم. نه روش علمی در بررسی متون داریم، و نه تاریخ درستی می دانیم. ما تاریخ را از چشم منبر و سخنرانی می شناسیم. ما تاریخ را برای آمال و آرزوهای خودمان تفسیر می کنیم و تغییر می دهیم و معرفی می کنیم. مدام این و آن را طلحه و زبیر می خوانیم، و هیچ وقت حس نمی کنیم، شاید خودمان مثل دشمنان علی شده ایم. مسلما و مسلما ما امام علی را نمی شناسیم. از خدا بخواهیم امام علی را به ما بشناساند.
رسول جعفریان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
وقتی بود و زمانی، در عصر پهلوی، و شریعتی و مانند او، از امام علی میگفت، با جذابیتی خاص، با عباراتی شگفت و اشتیاق برانگیز. همه دوست داشتیم مثل علی باشیم، و جامعهای را بطلبیم که علی میخواست. با معیارها او... اما حالا پس از گذشت سالها، آن آرزو، دست نایافتنی شده است. برای حل مشکل، فراوان دست به توجیه زدیم. این که زمان امام علی هم اوضاع چندان خوب نبود، این که انبیاء هم مشکل داشتند. و هر بار گفتیم، زمان لازم است و به زودی به آن نقطه خواهیم رسید اما مع الاسف نرسیدیم که دورتر شدیم. شاید از اول انتظار بیهوده داشتیم. به هر دلیل. لیاقتش را نداشتیم. مقدماتش را نداشتیم. اصلا شاید بد فهمیده بودیم. مثلا نمی دانستیم سیاست چیست و چه لوازمی دارد. یک وقتی هم گفتیم: حفظ اصل حکومت واجب است و این جزئیات مهم نیست. انگار قدیمترها این طور نبود، جزئیات هم مهم بود و از کشیدن خلخال از پای یهودیه هم بحث می شد. گفتند همین که در کل، مسیر درست باشد، بقیه خودش درست می شود. این اواخر گفتند، همین که در عصری زندگی می کنیم که عنوانش حکومت اسلامی است، در سعادت ما کافی است. حالا از علی گفتن خیلی سخت شده است. وقتی نهج البلاغه می خوانیم، خطبه ها را مرور می کنیم حس می کنیم خیلی فاصله داریم. البته برخی روشی را دوست دارند، و اسمش را روش عمار می گذارند، و دوست دارند مثل عماری باشند که خودشان می شناسند، و کاری به بقیه جامعه ندارند و آنها را طلحه و زبیر می دانند. شاید در فکرشان این است که بقیه بی خود هستند، مگر حقوقی هم دارند؟ همین که عده ای خاص، راضی باشند، کافی است. حالا از امام علی گفتن سخت شده است. این همه فساد و اختلاس که نشان از فسادهای ریشه ای و عمیق دارد. خداوند ما را از شر این فسادها نجات دهد. نمی دانم، شاید ما، یک امام علی برای دلمان ساخته بودیم، اختصاصی خودمان؛ بعد نتوانستیم روش او را چنان که خودمان ساخته بودیم، محقق کنیم. آن وقت ها و حالا یک عادت بد هم داشتیم. هرچه در تواریخ می خواندیم درست می انگاشتیم و می خواستیم همان را محقق کنیم. به جای فقه، تاریخ را گذاشته بودیم. به جای این که فقیهان اصیل نظر بدهند، منبری ها رشته امور را در دست داشتند. خلاصه این روزها سخن گفتن از امام علی سخت شده است. کدام امام علی؟ کدام روش؟ کدام سبک زندگی؟ شاید بهتر بود، امام علی را به آسمان می بردیم و اعلام می کردیم که او دور از دسترس است. او را با زندگی روزمره نیامیزید. مثل مداحها، او را به عرش و بالاتر ببرید و دیگر کاری به تحقق روش های او در زندگی نداشته باشید. بنده، اعتقادم این است که با این همه کتابهایی که در سال امام علی و قبل و بعدش منتشر شد، حتی یک کتاب زندگینامه ای دقیق برای حضرت منتشر نشده است. ما هنوز امام علی را نمی شناسیم و بیش از هر چیز خواسته ها و علائق خود را به جای واقعیات زندگی او گذاشته ایم. نه روش علمی در بررسی متون داریم، و نه تاریخ درستی می دانیم. ما تاریخ را از چشم منبر و سخنرانی می شناسیم. ما تاریخ را برای آمال و آرزوهای خودمان تفسیر می کنیم و تغییر می دهیم و معرفی می کنیم. مدام این و آن را طلحه و زبیر می خوانیم، و هیچ وقت حس نمی کنیم، شاید خودمان مثل دشمنان علی شده ایم. مسلما و مسلما ما امام علی را نمی شناسیم. از خدا بخواهیم امام علی را به ما بشناساند.
رسول جعفریان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
ما و علی
... ماجرای ما و علی، ماجرای تلخی است. ما بیگانگی خود را از مرام علی زیر خروارها مدح و ستایش دفن کردهایم. نصیب ما از علی جز مدح و نعت و جشن و عزا، چیست؟ باید دفتر تاریخ را دوباره ورق زد و یکیک برگهای آن را خواند و دید که او با دوستانش چگونه بود و با حکومت چه کرد و چرا آنجا شمشیر زد و اینجا مدارا کرد و جای دیگر گریست؟ میگویند انسان بزرگی بود؛ اما نمیگویند چرا بزرگ بود. آیا بزرگ بود چون عدد برگهای درختان و قطرههای باران را میدانست؟ یا چون قاضیالقضات بصره، یار وفادار و صحابی فاضلش، ابوالاسود دوئلی را از کرسی قضاوت به زیر کشید، تنها به جرم آنکه صدایش اندکی از صدای متهم بالاتر بود؟ از بیعیبی و غیبگویی و همهچیزدانی و مقامات معنوی او سخنها میگوییم؛ ولی به روی مبارک خود نمیآوریم که بزرگترین فضیلت او راستگویی و انصاف بود. بزرگ بود، نه چون در خیبر را کند؛ چون حقیقت را غلام مصلحت خود و دستگاهش نمیدید و حقوق آدمیان را بر حق بودن آنان معلق نمیکرد، و اگرچه مقدس بود، مقدسنمایی نمیکرد. گریستن علی بر ظلمی که بر زنی یهودی رفته بود(به اندازۀ بیرون آوردن خلخالی از پای او) و صدها داستان و قصۀ ديگر، به دیوانها و شاعرانگیهای ما کوچ کردهاند. آیا نیاز شاعران و سخنوران به این داستانهای شگفت، بیشتر از نیاز زنان و مردان جفادیدۀ روزگاران به آن داستانها است؟
ما برای غمهای علی اشک میریزیم و نامش را بر فرزندان خود مینهیم و در عزایش سیه میپوشیم و زنجیر میزنیم؛ اما به تیغ تأویل و تبعیض، مرامش را هزارپاره کردهایم و از هر پاره سندی ساختهایم برای گفتارها و رفتارهای خود. ما به علی جفا کردهایم؛ چون دفتر زندگیاش را اوراق کردهایم و هر روز هر ورقی را که به کارمان آید، برمیگیریم و همان را برای خلایق میخوانیم و باقی را برای روز مبادا نگه میداریم.
تیغی که فرق علی را شکافت، هنوز عریان است. تیغی که فرق علی را شکافت، هنوز عریان است و بر بالای سر آنان که همچون علی، دروغ نمیگویند و حقیقت را پشت قبالۀ مصلحت نینداختهاند، میرقصد. از در و دیوار، حیلههای عمرو میبارد و قساوتهای فرزند ملجم. این است سزای مردمیکه نام علی را میپرستند و مرامش را نه.
رضا بابایی
#فرهیختگان صدای فرزانگان
... ماجرای ما و علی، ماجرای تلخی است. ما بیگانگی خود را از مرام علی زیر خروارها مدح و ستایش دفن کردهایم. نصیب ما از علی جز مدح و نعت و جشن و عزا، چیست؟ باید دفتر تاریخ را دوباره ورق زد و یکیک برگهای آن را خواند و دید که او با دوستانش چگونه بود و با حکومت چه کرد و چرا آنجا شمشیر زد و اینجا مدارا کرد و جای دیگر گریست؟ میگویند انسان بزرگی بود؛ اما نمیگویند چرا بزرگ بود. آیا بزرگ بود چون عدد برگهای درختان و قطرههای باران را میدانست؟ یا چون قاضیالقضات بصره، یار وفادار و صحابی فاضلش، ابوالاسود دوئلی را از کرسی قضاوت به زیر کشید، تنها به جرم آنکه صدایش اندکی از صدای متهم بالاتر بود؟ از بیعیبی و غیبگویی و همهچیزدانی و مقامات معنوی او سخنها میگوییم؛ ولی به روی مبارک خود نمیآوریم که بزرگترین فضیلت او راستگویی و انصاف بود. بزرگ بود، نه چون در خیبر را کند؛ چون حقیقت را غلام مصلحت خود و دستگاهش نمیدید و حقوق آدمیان را بر حق بودن آنان معلق نمیکرد، و اگرچه مقدس بود، مقدسنمایی نمیکرد. گریستن علی بر ظلمی که بر زنی یهودی رفته بود(به اندازۀ بیرون آوردن خلخالی از پای او) و صدها داستان و قصۀ ديگر، به دیوانها و شاعرانگیهای ما کوچ کردهاند. آیا نیاز شاعران و سخنوران به این داستانهای شگفت، بیشتر از نیاز زنان و مردان جفادیدۀ روزگاران به آن داستانها است؟
ما برای غمهای علی اشک میریزیم و نامش را بر فرزندان خود مینهیم و در عزایش سیه میپوشیم و زنجیر میزنیم؛ اما به تیغ تأویل و تبعیض، مرامش را هزارپاره کردهایم و از هر پاره سندی ساختهایم برای گفتارها و رفتارهای خود. ما به علی جفا کردهایم؛ چون دفتر زندگیاش را اوراق کردهایم و هر روز هر ورقی را که به کارمان آید، برمیگیریم و همان را برای خلایق میخوانیم و باقی را برای روز مبادا نگه میداریم.
تیغی که فرق علی را شکافت، هنوز عریان است. تیغی که فرق علی را شکافت، هنوز عریان است و بر بالای سر آنان که همچون علی، دروغ نمیگویند و حقیقت را پشت قبالۀ مصلحت نینداختهاند، میرقصد. از در و دیوار، حیلههای عمرو میبارد و قساوتهای فرزند ملجم. این است سزای مردمیکه نام علی را میپرستند و مرامش را نه.
رضا بابایی
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Forwarded from مؤسسه فرهنگیهنری سروش مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨ معنا و اصالت در عصر مدرن
🔺کارگاه مجازی "جستجوی معنا و اصالت در عصر برندها"
👤مدرس: دکتر محمدرضا سرگلزایی
⏳جمعه ۲۴ مردادماه، ساعت ۱۷:۰۰ الی ۲۰:۰۰
🗞 با اعطای گواهینامه
📌شرکت در این کارگاه مجازی👇
💎@rumi_ir_bot
🌐https://lms.rumi.ir
📌 اطلاعات بیشتر👇
👤@rumi_lms_support
☎️ 021-️88253719
@sorooshemewlana
🔺کارگاه مجازی "جستجوی معنا و اصالت در عصر برندها"
👤مدرس: دکتر محمدرضا سرگلزایی
⏳جمعه ۲۴ مردادماه، ساعت ۱۷:۰۰ الی ۲۰:۰۰
🗞 با اعطای گواهینامه
📌شرکت در این کارگاه مجازی👇
💎@rumi_ir_bot
🌐https://lms.rumi.ir
📌 اطلاعات بیشتر👇
👤@rumi_lms_support
☎️ 021-️88253719
@sorooshemewlana
ایران و موج انفجار بیروت!
شاید هرگز روشن نشود که بلای انفجار بندر بیروت چرا و چگونه نازل شد! اینگونه حوادث معمولاً در پردۀ ابهام باقی میمانند و اگر رازی هم پشت آنها باشد، به راحتی کشف نمیشود. مانند ماجرای ترور رفیق حریری که پس از گذشت 15 سال همچنان محل مناقشۀ احزاب و فرقههای لبنانی است و هر طرف، دیگری را به سازماندهی ترور متهم میکند.
مهمتر از اصل انفجار اما امواج آن است که بیش از هر چیز ظاهراً ساختار سیاسی معیوب لبنان را به لرزه در آورده است و چه بسا آن را ویران کند. لبنانیها گویی دیگر طاقت خود را از نحوۀ اداره کشورشان از دست دادهاند و با خشمی فزاینده تمام ارکان قدرت لبنان را هدف گرفتهاند.
برای حل بحران ساختاری لبنان البته راهحل جادویی وجود ندارد. بافت طایفهای این کشور اصولاً بحرانزاست و عبور از این بحران نیز علاوه بر نیاز به تغییر جهتِ اکثریت جامعه از علایق فرقهای به هویت ملی، محتاج اجماعی در سطح جهانی برای حل بحران است که در سالهای اخیر در صحنۀ بینالمللی حکم کیمیا پیدا کرده است!
با این حساب، مسیر بینهایت دشواری پیش روی لبنانیهاست و چنانچه آنها توان و عزم و اراده و آگاهی لازم برای پیمودن این مسیر را نداشته باشند، امکان فروپاشی کامل اقتدار دولت و ورود به هرج و مرجی افسارگسیخته و طولانی مدت، دور از انتظار نیست.
شاید مقامهای جمهوری اسلامی رنجیده خاطر شوند اگر گفته شود که انفجار بندر بیروت، بیش از همۀ طرفها به سازمان حزبالله آسیب میرساند و به تبع آن، برنامۀ جمهوری اسلامی در منطقۀ خارومیانه را با چالشی بیسابقه روبرو م کند. آنها اما چه رنجیده خاطر شوند و چه نشوند، دادههای عینی و تحلیلی خواه ناخواه همین است و کتمان واقعیت به محو منجر نمیشود!
در واقع، خشم بسیاری از اقشار لبنانی هر چند که دامن عموم جناحهای سیاسی را گرفته اما ظاهراً به طور ویژهای به سمت حزبالله نشانه رفته است. روشن است که بسیاری از نیروهای داخلی و منطقهای و بینالمللی دخیل در لبنان نیز همین را میخواهند و در جهت تشدید آن تلاش میکنند. ظاهراً قرار است خلع سلاح حزبالله به صورت مطالبهای به نسبت عمومی در آید و در آن صورت، شرایط در حد طاقتفرسایی برای رهبران حزبالله دشوار خواهد شد.
کشوری مانند فرانسه طبعاً در صدد است تا حزبالله را به انحلال بخش نظامی و تبدیل شدن به یک گروه کاملاً سیاسی ترغیب کند تا از قبِل آن، هم لبنان به دولتی مقتدر و یکپارچه دست یابد و هم حزبالله به میزان پایگاه اجتماعی خود در قدرت نظامِ کثرتگرای لبنان سهیم باشد. پذیرش چنین امری از طرف حزبالله به معنای تغییر جهت بنیادی خط مشی آن و خروج از حلقهای است که آنها "محور مقاومت" نام گذاریاش کردهاند. چنین تحولی اما بدون رضات جمهوری اسلامی چگونه ممکن است؟ و مهمتر از آن، جمهوری اسلامی چگونه به چنین امری رضایت میدهد؟
روی دیگر این ماجرا هم البته بسیار پرهزینه است. اصرار حزبالله بر حفظ شرایط موجود به هر بهای ممکن، البته شاید مانع خلع سلاح آن شود، اما بهایش ورود علنی و بیپردۀ آن به مناقشات هرج و مرج گونۀ فرقهای و نظامی داخلی لبنان است که عاقبتِ آن از هر جهت نامشخص و بلکه بسیار تیره و تار است. از طرفی ورود حزبالله به درگیریهای داخلی، انرژی و میدان مانوری برای نقشآفرینی فرامرزی آن بخصوص در بحران سوریه و هماوردی با اسرائیل باقی نمیگذارد و از منظر راهبردی کلاً نقض غرض است و چه بسا از پذیرش خلع سلاح هم هزینهای سنگینتر برایاش در پی داشته باشد.
برای غلبۀ حزبالله بر این بحران، ظاهراً کار عمدهای هم در این شرایط از جمهوری اسلامی برنمیآید. اگر دولت ایران اکنون ذخیرۀ ارزی انبوه و دست به نقدی داشت، مانند دورۀ جنگ 33 روزه میتوانست با تزریق چندین میلیارد دلار به نهادهای تحت کنترل حزبالله، نه فقط زمینۀ بازسازی بندر بیروت و مناطق ویران شدۀ پیرامون آن را فراهم آورد بلکه مانع اوجگیری بحران اقتصادی لبنان و تثبیت نسبی اوضاع سیاسی آن شود. چنین پولی اما فعلاً نه فقط در بساط نیست بلکه ایران خودش نیز در به در دنبال یافتن منابع ارزی برای کنترل مشکلات اقتصادی فزایندۀ خود است.
در این میان، اسرائیل بخصوص به فکر بهرهبرداری از شرایط موجود برای رفع تهدید مداوم و امنیتی مرزهای شمالیاش خواهد افتاد. تنها مانع اسرائیل در این وضعیت، بحرانی است که گریبان کابینۀ اتئلافی نتانیاهو - گانتز را گرفته و آن را با خطر فروپاشی روبرو کرده است.
احمدزیدآبادی
#فرهیختگان صدای فرزانگان
شاید هرگز روشن نشود که بلای انفجار بندر بیروت چرا و چگونه نازل شد! اینگونه حوادث معمولاً در پردۀ ابهام باقی میمانند و اگر رازی هم پشت آنها باشد، به راحتی کشف نمیشود. مانند ماجرای ترور رفیق حریری که پس از گذشت 15 سال همچنان محل مناقشۀ احزاب و فرقههای لبنانی است و هر طرف، دیگری را به سازماندهی ترور متهم میکند.
مهمتر از اصل انفجار اما امواج آن است که بیش از هر چیز ظاهراً ساختار سیاسی معیوب لبنان را به لرزه در آورده است و چه بسا آن را ویران کند. لبنانیها گویی دیگر طاقت خود را از نحوۀ اداره کشورشان از دست دادهاند و با خشمی فزاینده تمام ارکان قدرت لبنان را هدف گرفتهاند.
برای حل بحران ساختاری لبنان البته راهحل جادویی وجود ندارد. بافت طایفهای این کشور اصولاً بحرانزاست و عبور از این بحران نیز علاوه بر نیاز به تغییر جهتِ اکثریت جامعه از علایق فرقهای به هویت ملی، محتاج اجماعی در سطح جهانی برای حل بحران است که در سالهای اخیر در صحنۀ بینالمللی حکم کیمیا پیدا کرده است!
با این حساب، مسیر بینهایت دشواری پیش روی لبنانیهاست و چنانچه آنها توان و عزم و اراده و آگاهی لازم برای پیمودن این مسیر را نداشته باشند، امکان فروپاشی کامل اقتدار دولت و ورود به هرج و مرجی افسارگسیخته و طولانی مدت، دور از انتظار نیست.
شاید مقامهای جمهوری اسلامی رنجیده خاطر شوند اگر گفته شود که انفجار بندر بیروت، بیش از همۀ طرفها به سازمان حزبالله آسیب میرساند و به تبع آن، برنامۀ جمهوری اسلامی در منطقۀ خارومیانه را با چالشی بیسابقه روبرو م کند. آنها اما چه رنجیده خاطر شوند و چه نشوند، دادههای عینی و تحلیلی خواه ناخواه همین است و کتمان واقعیت به محو منجر نمیشود!
در واقع، خشم بسیاری از اقشار لبنانی هر چند که دامن عموم جناحهای سیاسی را گرفته اما ظاهراً به طور ویژهای به سمت حزبالله نشانه رفته است. روشن است که بسیاری از نیروهای داخلی و منطقهای و بینالمللی دخیل در لبنان نیز همین را میخواهند و در جهت تشدید آن تلاش میکنند. ظاهراً قرار است خلع سلاح حزبالله به صورت مطالبهای به نسبت عمومی در آید و در آن صورت، شرایط در حد طاقتفرسایی برای رهبران حزبالله دشوار خواهد شد.
کشوری مانند فرانسه طبعاً در صدد است تا حزبالله را به انحلال بخش نظامی و تبدیل شدن به یک گروه کاملاً سیاسی ترغیب کند تا از قبِل آن، هم لبنان به دولتی مقتدر و یکپارچه دست یابد و هم حزبالله به میزان پایگاه اجتماعی خود در قدرت نظامِ کثرتگرای لبنان سهیم باشد. پذیرش چنین امری از طرف حزبالله به معنای تغییر جهت بنیادی خط مشی آن و خروج از حلقهای است که آنها "محور مقاومت" نام گذاریاش کردهاند. چنین تحولی اما بدون رضات جمهوری اسلامی چگونه ممکن است؟ و مهمتر از آن، جمهوری اسلامی چگونه به چنین امری رضایت میدهد؟
روی دیگر این ماجرا هم البته بسیار پرهزینه است. اصرار حزبالله بر حفظ شرایط موجود به هر بهای ممکن، البته شاید مانع خلع سلاح آن شود، اما بهایش ورود علنی و بیپردۀ آن به مناقشات هرج و مرج گونۀ فرقهای و نظامی داخلی لبنان است که عاقبتِ آن از هر جهت نامشخص و بلکه بسیار تیره و تار است. از طرفی ورود حزبالله به درگیریهای داخلی، انرژی و میدان مانوری برای نقشآفرینی فرامرزی آن بخصوص در بحران سوریه و هماوردی با اسرائیل باقی نمیگذارد و از منظر راهبردی کلاً نقض غرض است و چه بسا از پذیرش خلع سلاح هم هزینهای سنگینتر برایاش در پی داشته باشد.
برای غلبۀ حزبالله بر این بحران، ظاهراً کار عمدهای هم در این شرایط از جمهوری اسلامی برنمیآید. اگر دولت ایران اکنون ذخیرۀ ارزی انبوه و دست به نقدی داشت، مانند دورۀ جنگ 33 روزه میتوانست با تزریق چندین میلیارد دلار به نهادهای تحت کنترل حزبالله، نه فقط زمینۀ بازسازی بندر بیروت و مناطق ویران شدۀ پیرامون آن را فراهم آورد بلکه مانع اوجگیری بحران اقتصادی لبنان و تثبیت نسبی اوضاع سیاسی آن شود. چنین پولی اما فعلاً نه فقط در بساط نیست بلکه ایران خودش نیز در به در دنبال یافتن منابع ارزی برای کنترل مشکلات اقتصادی فزایندۀ خود است.
در این میان، اسرائیل بخصوص به فکر بهرهبرداری از شرایط موجود برای رفع تهدید مداوم و امنیتی مرزهای شمالیاش خواهد افتاد. تنها مانع اسرائیل در این وضعیت، بحرانی است که گریبان کابینۀ اتئلافی نتانیاهو - گانتز را گرفته و آن را با خطر فروپاشی روبرو کرده است.
احمدزیدآبادی
#فرهیختگان صدای فرزانگان
فقیه مکلّا
راوی حوزه: آیتالله حاج آقا رحیم ارباب (۱۳۵۵-۱۲۵۹شمسی) از مجتهدان حوزه اصفهان و از آخرین فیلسوفان مهم این شهر بود.
وی جامه روحانیت به تن نمیکرد و به تأسی از استادش جهانگیر خان قشقایی، کلاهی پوستی بر سر میگذاشت. درباره وی گفتهاند که بسیار کمخوراک بود و تنها عادتش خوردن چای و کشیدن قلیان (مجموعه ارباب معرفت، ص۶۷). او همانند دو استادش جهانگیر خان و مرحوم آخوند کاشی کتابی ننوشت و به یکی از شاگردانش گفته بود که: «آقا چه نعمت بزرگی است خمول!»؛ و خمول یعنی گمنامی (مجله چشمانداز ایران، ش۱۸).
وی افکار شاذ فقهی داشت؛ وجوب عینی نماز جمعه در عصر غیبت، ارث بردن زن از تمام دارایی شوهر حتی زمین، اعطای کل خمس حتی سهم امام به سادات فقیر و عدم اختصاص زکات به موارد نه گانه (گلشن ابرار، بهار ۸۵، ج ۳، ص۳۵۲). آرای او میتوانست مورد مداقه و توجه بیشتری قرار گیرد، اما او «خمول» را بیشتر میپسندید و نظرات فقهیاش نیز مکتوب نشد.
دانشمندان و متفکرانی چون جلالالدین همایی، حسینعلی راشد، عبدالجواد فلاطوری و نعمتالله صالحی نجفآبادی نزد مرحوم ارباب شاگردی کردند. وی رابطه حسنهای با طیف نواندیش دینی داشت.
#فرهیختگان
راوی حوزه: آیتالله حاج آقا رحیم ارباب (۱۳۵۵-۱۲۵۹شمسی) از مجتهدان حوزه اصفهان و از آخرین فیلسوفان مهم این شهر بود.
وی جامه روحانیت به تن نمیکرد و به تأسی از استادش جهانگیر خان قشقایی، کلاهی پوستی بر سر میگذاشت. درباره وی گفتهاند که بسیار کمخوراک بود و تنها عادتش خوردن چای و کشیدن قلیان (مجموعه ارباب معرفت، ص۶۷). او همانند دو استادش جهانگیر خان و مرحوم آخوند کاشی کتابی ننوشت و به یکی از شاگردانش گفته بود که: «آقا چه نعمت بزرگی است خمول!»؛ و خمول یعنی گمنامی (مجله چشمانداز ایران، ش۱۸).
وی افکار شاذ فقهی داشت؛ وجوب عینی نماز جمعه در عصر غیبت، ارث بردن زن از تمام دارایی شوهر حتی زمین، اعطای کل خمس حتی سهم امام به سادات فقیر و عدم اختصاص زکات به موارد نه گانه (گلشن ابرار، بهار ۸۵، ج ۳، ص۳۵۲). آرای او میتوانست مورد مداقه و توجه بیشتری قرار گیرد، اما او «خمول» را بیشتر میپسندید و نظرات فقهیاش نیز مکتوب نشد.
دانشمندان و متفکرانی چون جلالالدین همایی، حسینعلی راشد، عبدالجواد فلاطوری و نعمتالله صالحی نجفآبادی نزد مرحوم ارباب شاگردی کردند. وی رابطه حسنهای با طیف نواندیش دینی داشت.
#فرهیختگان
علی و اهلِ حق
▪️تصویری که مطهّر بن طاهر مقدسی در حدود سال ۳۵۵ از خرّمدینانِ عصرِ خویش میدهد، از آنجا که از مشاهدات شخصی اوست، بسیار مهم است وی که خود با اینان در ناحیهٔ غرب ایران (یعنی ماسَبَذان در پیشکوهِ لرستان و صیمره در ایلام کنونی) دیدار داشته است میگوید: اینان دستههای بسیارند. وَجهِ جامعِ ایشان اعتقاد به رجعت است و برآنند که آنچه در انبیا دگرگون میشود «اسم» و «جسم» ایشان است. وگرنه پیامبران با همهٔ اختلاف شرایع و ادیانشان، یک حقیقت بیشتر نیستند و یک روحاند.
بسیاری از شعرهایی که در میان متأخّران رواج یافته، بیگمان دارای ریشههای خرّمدینی است، به ویژه که این شعرها عامیانه و به لحاظ فنّی بسیار ضعیف و خارج از اصول مقرّرهٔ سنّتِ شعرِ فارسی است؛ قافیه و ردیف جای یکدیگر را در آنها اشغال میکنند مانند:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقشِ زمین بود و زمان بود علی بود
مسجودِ ملائک که شد آدم زِ علی شد
آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داود علی بود
[شمسِ الحقایق، رضاقلی خان هدایت، ۱۷۴]
از بسیاری از اهل حق شنیدهام که «علی» مورد نظر ما ربطی به آن علیِ تاریخی یعنی امام علی بن ابیطالب ع ندارد و استمرار یک حقیقتِ ازلی وابدی است. در همین شعر هم گوینده، که باید از حدود قرن یازدهم به بعد باشد، کوشیده است زنجیرهٔ انبیا را تکرار یک روح در تاریخ بداند و تجلّیات یک حقیقت.
مطهّر بن طاهر، ازیشان چنین نقل میکند که خرّمیان برآنند که وحی هرگز قطع نمیشود و هر صاحبِ دینی در دین خویش مصیب است و برحق. این اندیشهٔ آنان نیز یادآور بعضی دیگر از عقاید ابن عربی است از جمله این که هر چیز را بپرستی او را پرستیدهای. [فصوص الحکم، ابن عربی، چاپ ابوالعلاء عفیفی، ۳۳/۱]
محمدرضا شفیعی کدکنی
قلندریه در تاریخ، تهران:۱۳۸۶، صص ۵۹–۵۸
جان آگه با #فرهیختگان
▪️تصویری که مطهّر بن طاهر مقدسی در حدود سال ۳۵۵ از خرّمدینانِ عصرِ خویش میدهد، از آنجا که از مشاهدات شخصی اوست، بسیار مهم است وی که خود با اینان در ناحیهٔ غرب ایران (یعنی ماسَبَذان در پیشکوهِ لرستان و صیمره در ایلام کنونی) دیدار داشته است میگوید: اینان دستههای بسیارند. وَجهِ جامعِ ایشان اعتقاد به رجعت است و برآنند که آنچه در انبیا دگرگون میشود «اسم» و «جسم» ایشان است. وگرنه پیامبران با همهٔ اختلاف شرایع و ادیانشان، یک حقیقت بیشتر نیستند و یک روحاند.
بسیاری از شعرهایی که در میان متأخّران رواج یافته، بیگمان دارای ریشههای خرّمدینی است، به ویژه که این شعرها عامیانه و به لحاظ فنّی بسیار ضعیف و خارج از اصول مقرّرهٔ سنّتِ شعرِ فارسی است؛ قافیه و ردیف جای یکدیگر را در آنها اشغال میکنند مانند:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقشِ زمین بود و زمان بود علی بود
مسجودِ ملائک که شد آدم زِ علی شد
آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داود علی بود
[شمسِ الحقایق، رضاقلی خان هدایت، ۱۷۴]
از بسیاری از اهل حق شنیدهام که «علی» مورد نظر ما ربطی به آن علیِ تاریخی یعنی امام علی بن ابیطالب ع ندارد و استمرار یک حقیقتِ ازلی وابدی است. در همین شعر هم گوینده، که باید از حدود قرن یازدهم به بعد باشد، کوشیده است زنجیرهٔ انبیا را تکرار یک روح در تاریخ بداند و تجلّیات یک حقیقت.
مطهّر بن طاهر، ازیشان چنین نقل میکند که خرّمیان برآنند که وحی هرگز قطع نمیشود و هر صاحبِ دینی در دین خویش مصیب است و برحق. این اندیشهٔ آنان نیز یادآور بعضی دیگر از عقاید ابن عربی است از جمله این که هر چیز را بپرستی او را پرستیدهای. [فصوص الحکم، ابن عربی، چاپ ابوالعلاء عفیفی، ۳۳/۱]
محمدرضا شفیعی کدکنی
قلندریه در تاریخ، تهران:۱۳۸۶، صص ۵۹–۵۸
جان آگه با #فرهیختگان
ملیمذهبی؛ هویت یا نهاد (۳)
اشتراکات ملیمذهبیها
سعید مدنی
برخورداری از تبار:
🔴 عزت الله سحابی در سرمقاله شماره ۶۴ ایران فردا در این مورد مینویسد:
«هر چند اصطلاح ملیمذهبی جدید است اما واقعیت اجتماعی و مفهوم تاریخی آن از دیرباز در این سرزمین و در میان قشرهای مختلف مردم وجود داشته است. پیدایش این اصطلاح در دوران اخیر به عصر قاجاریه و جنبش ضداستعماری و ضد استبدادی مشروطه باز میگردد.»
🔴 با وجود این تبار مشترک و قابل دفاع نیروهای منتسب به هویت ملیمذهبی که منش ویژهای را برای فعالان ملیمذهبی رقم زده و در پیوند بین اخلاق و سیاست نمود پیدا کرده، این تبار نمیتواند به تنهایی بار تداوم این جریان را بر دوش کشد. نوزایی در نظر و عمل یکی از مهمترین شروط تداوم هر هویت و نیروهای منتسب به آن است.
پیوند ملیت و مذهب:
🔴 جریان ملیمذهبی با وجود تفاوت و اختلاف نظر در برداشت از ملیت و مذهب، هویت خود را آگاهانه با مفاهیم ملیت و مذهب پیوند زده است؛ مفاهیمی که در طول تاریخ، در شرایط تحقق، ناساز با یکدیگر بودهاند و گاه برابر هم قرار گرفتهاند.
🔴 محمد بسته نگار تلاش کرده تا با استناد به آرای شخصیتهای برجسته ملیمذهبی ضرورت پیوند هویتی بین ایرانیت و اسلامیت را توضیح دهد:
«در جامعه ایران میبایست حاکمیت مردم بر دو اصل ایرانیت و اسلامیت استوار باشد، زیرا «هر ایرانی که دیانتمند و هرکس که شرافتمند است باید بتواند روی دو اصل از وطن خود دفاع کند و خود را تسلیم هیچ قوه ننماید که یکی از آن دو اصل اسلامیت است و دیگری وطن پرستی (دکتر مصدق)».
🔴 این تبیین از رابطه ملیت و مذهب در هویت ملیمذهبی الزاماتی داشته از جمله چنان که حسن یوسفی اشکوری مینویسد: «جریان ملی-اسلامی هم با ملیون ضدمذهب متمایز میشود و هم با نحلههای اسلامگراهای ضدملی مرزبندی روشن پیدا میکند.» و البته این مرزبندی هیچگاه مانع از آن نشده تا ملیمذهبیها هویت تاریخی ایران پیش از اسلام را نادیده گیرند. بنا بر نظر یوسفی اشکوری: «در مجموع سرگذشت تاریخی (پیش از اسلام تا امروز) پر حادثه ما امروز بخشی از هویت تاریخی و وجدان قومی و ملی ما را تشکیل میدهد و بیگمان یکی از مولفههای هویت ما را به خود اختصاص داده است».
🔴 اغلب اندیشمندان ملی و مذهبی در تبیین مذهب و جایگاه آن در شکلگیری هویت ایرانی هیچگاه مذهب (شیعه) یا حتی دین خاص (اسلام) را مورد نظر قرار ندادهاند، آنها همواره بر پذیرش تکثر دینی و مذهبی و ضرورت به رسمیت شناختن آن تاکید کردهاند. بر این اساس اشاره آنها به این مولفه پیش و پس از ورود اسلام یگانهپرستی و توحید به عنوان معرف و نماد گستردهترین وجه مشترک معنویت و دینگرایی ایرانیان بوده است زیرا ترکیب ایرانی و یگانهپرستی بیش از هر عنوان دیگری هویت مشترک ایرانیان را پوشش داده و کمترین شکاف و حذف را در پی دارد.
تاکید بر احیا و بازسازی اسلام:
🔴 جریان ملیمذهبی هیچگاه منحصر به پروژههای سیاسی نبوده و همواره در کنار تلاشهای سیاسی-اجتماعی این جریان تلاش کرده تا با اجتهاد فکری و ارائه تبیینهای نو از اندیشه دینی بنیانهای نظری لازم را برای تحقق اهداف خود و تعمیق هویتش فراهم آورد. بنا بر نظر حبیب الله پیمان:
«روشنفکران ملیمذهبی ایران در بستر جریانی از اندیشه حرکت میکنند که با حکمت و عرفان ایرانی آغاز میشود و بعد از دادوستدهای بسیار با دیگر اندیشههای بشری با تفکر آزادیبخش و توحیدی اسلام آمیزش میکند و به درخت تناوری تبدیل میشود که با هر پیوند با اندیشههای تازه، شاخوبرگ تازهتری میدهد و در نتیجه بالندگی خود را حفظ و حیات خویش را تجدید مینماید. جنبشهای احیای فرهنگ و اندیشه ایرانی–اسلامی از آن پس در مقاطعی رخ دادند که در اثر پیوندی با اندیشه و معرفتی جدیدی، جهش تازهای آغاز کرده، افقهای نوی به روی زندگی ملت ایران گشودند.»
🔴 متفکرانی از جمله محمد نخشب، علی شریعتی، مهدی بازرگان، سید محمود طالقانی دستاوردهای فکری مهمی را برای جریان ملیمذهبی به ارمغان آوردند که نتیجه آن سرمایه فرهنگی انباشت شده قابل توجهی برای تعمیق هویت ملیمذهبی شده است. اگرچه این متفکران از جهات مختلف اختلافات نظری با یکدیگر داشتهاند، اما این تفاوتها مانع از همافزایی آنها نشده است.
توحید:
🔴 محمد بستهنگار بیش از دیگران بر جایگاه اصل توحید در اندیشه و هویت ملیمذهبی تاکید کرده است. بستهنگار ضمن اشاره به اینکه از منظر ملیمذهبی توحید تنها تاکید بر یگانگی خدا نیست مینویسد:
«معنای توحید این است که آدمی در مقابل هیچ قدرت و مقامی جز خداوند سر تسلیم و تعظیم فرود نیاورد و جز او موثری در جهان و نظام آن ندارند... بنابراین به این معنی توحید اندیشهای حرکتزا و مسئولیت آفرین و نافی سلطهگری است که جوهر توحید به اعتبار اندیشهای که کارآمد است مساوات و مسئولیت مشترک (آزادی) است.» /ایرانفردا
#فرهیختگان صدای فرزانگان
اشتراکات ملیمذهبیها
سعید مدنی
برخورداری از تبار:
🔴 عزت الله سحابی در سرمقاله شماره ۶۴ ایران فردا در این مورد مینویسد:
«هر چند اصطلاح ملیمذهبی جدید است اما واقعیت اجتماعی و مفهوم تاریخی آن از دیرباز در این سرزمین و در میان قشرهای مختلف مردم وجود داشته است. پیدایش این اصطلاح در دوران اخیر به عصر قاجاریه و جنبش ضداستعماری و ضد استبدادی مشروطه باز میگردد.»
🔴 با وجود این تبار مشترک و قابل دفاع نیروهای منتسب به هویت ملیمذهبی که منش ویژهای را برای فعالان ملیمذهبی رقم زده و در پیوند بین اخلاق و سیاست نمود پیدا کرده، این تبار نمیتواند به تنهایی بار تداوم این جریان را بر دوش کشد. نوزایی در نظر و عمل یکی از مهمترین شروط تداوم هر هویت و نیروهای منتسب به آن است.
پیوند ملیت و مذهب:
🔴 جریان ملیمذهبی با وجود تفاوت و اختلاف نظر در برداشت از ملیت و مذهب، هویت خود را آگاهانه با مفاهیم ملیت و مذهب پیوند زده است؛ مفاهیمی که در طول تاریخ، در شرایط تحقق، ناساز با یکدیگر بودهاند و گاه برابر هم قرار گرفتهاند.
🔴 محمد بسته نگار تلاش کرده تا با استناد به آرای شخصیتهای برجسته ملیمذهبی ضرورت پیوند هویتی بین ایرانیت و اسلامیت را توضیح دهد:
«در جامعه ایران میبایست حاکمیت مردم بر دو اصل ایرانیت و اسلامیت استوار باشد، زیرا «هر ایرانی که دیانتمند و هرکس که شرافتمند است باید بتواند روی دو اصل از وطن خود دفاع کند و خود را تسلیم هیچ قوه ننماید که یکی از آن دو اصل اسلامیت است و دیگری وطن پرستی (دکتر مصدق)».
🔴 این تبیین از رابطه ملیت و مذهب در هویت ملیمذهبی الزاماتی داشته از جمله چنان که حسن یوسفی اشکوری مینویسد: «جریان ملی-اسلامی هم با ملیون ضدمذهب متمایز میشود و هم با نحلههای اسلامگراهای ضدملی مرزبندی روشن پیدا میکند.» و البته این مرزبندی هیچگاه مانع از آن نشده تا ملیمذهبیها هویت تاریخی ایران پیش از اسلام را نادیده گیرند. بنا بر نظر یوسفی اشکوری: «در مجموع سرگذشت تاریخی (پیش از اسلام تا امروز) پر حادثه ما امروز بخشی از هویت تاریخی و وجدان قومی و ملی ما را تشکیل میدهد و بیگمان یکی از مولفههای هویت ما را به خود اختصاص داده است».
🔴 اغلب اندیشمندان ملی و مذهبی در تبیین مذهب و جایگاه آن در شکلگیری هویت ایرانی هیچگاه مذهب (شیعه) یا حتی دین خاص (اسلام) را مورد نظر قرار ندادهاند، آنها همواره بر پذیرش تکثر دینی و مذهبی و ضرورت به رسمیت شناختن آن تاکید کردهاند. بر این اساس اشاره آنها به این مولفه پیش و پس از ورود اسلام یگانهپرستی و توحید به عنوان معرف و نماد گستردهترین وجه مشترک معنویت و دینگرایی ایرانیان بوده است زیرا ترکیب ایرانی و یگانهپرستی بیش از هر عنوان دیگری هویت مشترک ایرانیان را پوشش داده و کمترین شکاف و حذف را در پی دارد.
تاکید بر احیا و بازسازی اسلام:
🔴 جریان ملیمذهبی هیچگاه منحصر به پروژههای سیاسی نبوده و همواره در کنار تلاشهای سیاسی-اجتماعی این جریان تلاش کرده تا با اجتهاد فکری و ارائه تبیینهای نو از اندیشه دینی بنیانهای نظری لازم را برای تحقق اهداف خود و تعمیق هویتش فراهم آورد. بنا بر نظر حبیب الله پیمان:
«روشنفکران ملیمذهبی ایران در بستر جریانی از اندیشه حرکت میکنند که با حکمت و عرفان ایرانی آغاز میشود و بعد از دادوستدهای بسیار با دیگر اندیشههای بشری با تفکر آزادیبخش و توحیدی اسلام آمیزش میکند و به درخت تناوری تبدیل میشود که با هر پیوند با اندیشههای تازه، شاخوبرگ تازهتری میدهد و در نتیجه بالندگی خود را حفظ و حیات خویش را تجدید مینماید. جنبشهای احیای فرهنگ و اندیشه ایرانی–اسلامی از آن پس در مقاطعی رخ دادند که در اثر پیوندی با اندیشه و معرفتی جدیدی، جهش تازهای آغاز کرده، افقهای نوی به روی زندگی ملت ایران گشودند.»
🔴 متفکرانی از جمله محمد نخشب، علی شریعتی، مهدی بازرگان، سید محمود طالقانی دستاوردهای فکری مهمی را برای جریان ملیمذهبی به ارمغان آوردند که نتیجه آن سرمایه فرهنگی انباشت شده قابل توجهی برای تعمیق هویت ملیمذهبی شده است. اگرچه این متفکران از جهات مختلف اختلافات نظری با یکدیگر داشتهاند، اما این تفاوتها مانع از همافزایی آنها نشده است.
توحید:
🔴 محمد بستهنگار بیش از دیگران بر جایگاه اصل توحید در اندیشه و هویت ملیمذهبی تاکید کرده است. بستهنگار ضمن اشاره به اینکه از منظر ملیمذهبی توحید تنها تاکید بر یگانگی خدا نیست مینویسد:
«معنای توحید این است که آدمی در مقابل هیچ قدرت و مقامی جز خداوند سر تسلیم و تعظیم فرود نیاورد و جز او موثری در جهان و نظام آن ندارند... بنابراین به این معنی توحید اندیشهای حرکتزا و مسئولیت آفرین و نافی سلطهگری است که جوهر توحید به اعتبار اندیشهای که کارآمد است مساوات و مسئولیت مشترک (آزادی) است.» /ایرانفردا
#فرهیختگان صدای فرزانگان