قاتل برهنهپا
ریتم موسیقی عربی تندی بود که تو ذوقم میزد، اما واژهها چون خنجر در دلم مینشست. نه خواننده را میشناختم و نه با آن شعر آشنا بودم. به آنچه میگفت دقت کردم: «قاتلتی، ترقص حافیه القدمین بمدخل شریانی» (قاتل من پابرهنه بر دریچه سرخرگم میرقصد). این جمله مرا به اعماق تاریخ پرت کرد. یاد نمایشنامه «سالومه» اسکار وایلد افتادم. آنجا که سالومه، برای بوسیدن لب یحیای تعمیددهنده، در برابر ناپدریاش پابرهنه هفتنقاب میرقصد و در مقابل سر او را در تشت نقره میخواهد. سخن امام حسین(ع) در مسیر کربلا در ذهنم جان گرفت که فرمود: «من هوان الدنیا...» (از پستی دنیا همین بس که سر یحیی را به بدکارهای از بدکارگان بنیاسراییل هدیه دادند). یاد عهد جدید افتادم و داستان سالومه که مستانه در برابر عمویش هیرودیس رقصید و پاداش خود را سر یحیی تعیین کرد. هیرودیس نیز در عالم مستی فرمان به کشتن آن پاک داد، با این منطق که باید پای سوگند و پیمان خودم بایستم! به روایت کتاب مقدس، هیرودیس پادشاه، با هیرودیا زن برادرش ازدواج کرده بود و یحیی این عمل را تقبیح کرده بود. به همین سبب شاه او را زندانی کرده بود و در عین حال به او احترام میگذاشت و از او بیمناک بود. در روز تولد خود، جشنی گرفت و بزرگان را به دربار خود خواند. سالومه دختر هیرودیا در برابر عمویش رقصید و اهل مجلس را شاد کرد. و چون پادشاه به او گفت هرچه جایزه بخواهی بگوی تا به تو بدهم، او به سفارش مادرش گفت: «میخواهم که الان سر یحیای تعمیددهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی». پادشاه غمگین شد «لیکن به جهت قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم کند» و دستور داد تا جلاد سرش را قطع کند و در طبقی به سالومه تحویل دهد.» (انجیل مرقس، باب ششم، 28-14)
دیگر تاب پیش رفتن نداشتم. گرمای سالن نمایشگاه به کنار، این ترانه آشوبی در من به پا کرده بود. گوشهای نشستم و میان بیداری و رویا خوب گوش کردم...
سال ۱۳۸۲ بود و رفته بودم نمایشگاه کتاب دمشق. از دیدن این همه کتاب عربی در فضای عربی لذت میبردم. به هر کتابی ناخنکی میزدم، نگاهی میکردم و گاه صفحهای و حتی فصلی میخواندم. همزمان موسیقی عربی همه جا پخش میشد. اولینبار بود که به چنین نمایشگاهی خارج از ایران میآمدم. همهچیز برایم تازه و شگفتانگیز بود. اما هرگز تصور نمیکردم که این ترانه و این خواننده ناشناس اینگونه با روحم بازی کند. بلند شدم و رفتم غرفهای که این ترانه را پخش میکرد. گفتم این صدای کیست؟ گفت: کاظم الساهر. گفتم شعر از کیست؟ گفت: نزار قبانی. حق داشتم. آخر نزار شاعر عشق بود و میگفت که همه اعضای خانوادهاش عاشق به دنیا آمدند و عاشقانه زیستند و حتی برخی خودکشی کردند. پرسیدم. اسم آلبوم چیست؟ گفت: حافیه القدمین (برهنهپا). از نمایشگاه که بیرون آمدم همان روز یک نوار کاست حافیه القدمین خریدم. البته دستگاه ضبط یا پخش نداشتم که گوش کنم. خریدم تا بعدها گوش کنم و گوش کردم بارها و بارها. هنوز هم ریتم تندش را نمیتوانم تحمل کنم، اما مفاهیم و لحن خواندنش برایم همچنان تازگی دارد. عشق، وطن، امید، پایداری، تصویرآفرینی و حسآمیزی در سراسر این ترانه جاری است: «ای وطنی که در آن زاده میشوم، در آن به خاک سپرده میشوم و در آن نوشتههای خود را منتشر میکنم.»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#فرهیختگان
ریتم موسیقی عربی تندی بود که تو ذوقم میزد، اما واژهها چون خنجر در دلم مینشست. نه خواننده را میشناختم و نه با آن شعر آشنا بودم. به آنچه میگفت دقت کردم: «قاتلتی، ترقص حافیه القدمین بمدخل شریانی» (قاتل من پابرهنه بر دریچه سرخرگم میرقصد). این جمله مرا به اعماق تاریخ پرت کرد. یاد نمایشنامه «سالومه» اسکار وایلد افتادم. آنجا که سالومه، برای بوسیدن لب یحیای تعمیددهنده، در برابر ناپدریاش پابرهنه هفتنقاب میرقصد و در مقابل سر او را در تشت نقره میخواهد. سخن امام حسین(ع) در مسیر کربلا در ذهنم جان گرفت که فرمود: «من هوان الدنیا...» (از پستی دنیا همین بس که سر یحیی را به بدکارهای از بدکارگان بنیاسراییل هدیه دادند). یاد عهد جدید افتادم و داستان سالومه که مستانه در برابر عمویش هیرودیس رقصید و پاداش خود را سر یحیی تعیین کرد. هیرودیس نیز در عالم مستی فرمان به کشتن آن پاک داد، با این منطق که باید پای سوگند و پیمان خودم بایستم! به روایت کتاب مقدس، هیرودیس پادشاه، با هیرودیا زن برادرش ازدواج کرده بود و یحیی این عمل را تقبیح کرده بود. به همین سبب شاه او را زندانی کرده بود و در عین حال به او احترام میگذاشت و از او بیمناک بود. در روز تولد خود، جشنی گرفت و بزرگان را به دربار خود خواند. سالومه دختر هیرودیا در برابر عمویش رقصید و اهل مجلس را شاد کرد. و چون پادشاه به او گفت هرچه جایزه بخواهی بگوی تا به تو بدهم، او به سفارش مادرش گفت: «میخواهم که الان سر یحیای تعمیددهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی». پادشاه غمگین شد «لیکن به جهت قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم کند» و دستور داد تا جلاد سرش را قطع کند و در طبقی به سالومه تحویل دهد.» (انجیل مرقس، باب ششم، 28-14)
دیگر تاب پیش رفتن نداشتم. گرمای سالن نمایشگاه به کنار، این ترانه آشوبی در من به پا کرده بود. گوشهای نشستم و میان بیداری و رویا خوب گوش کردم...
سال ۱۳۸۲ بود و رفته بودم نمایشگاه کتاب دمشق. از دیدن این همه کتاب عربی در فضای عربی لذت میبردم. به هر کتابی ناخنکی میزدم، نگاهی میکردم و گاه صفحهای و حتی فصلی میخواندم. همزمان موسیقی عربی همه جا پخش میشد. اولینبار بود که به چنین نمایشگاهی خارج از ایران میآمدم. همهچیز برایم تازه و شگفتانگیز بود. اما هرگز تصور نمیکردم که این ترانه و این خواننده ناشناس اینگونه با روحم بازی کند. بلند شدم و رفتم غرفهای که این ترانه را پخش میکرد. گفتم این صدای کیست؟ گفت: کاظم الساهر. گفتم شعر از کیست؟ گفت: نزار قبانی. حق داشتم. آخر نزار شاعر عشق بود و میگفت که همه اعضای خانوادهاش عاشق به دنیا آمدند و عاشقانه زیستند و حتی برخی خودکشی کردند. پرسیدم. اسم آلبوم چیست؟ گفت: حافیه القدمین (برهنهپا). از نمایشگاه که بیرون آمدم همان روز یک نوار کاست حافیه القدمین خریدم. البته دستگاه ضبط یا پخش نداشتم که گوش کنم. خریدم تا بعدها گوش کنم و گوش کردم بارها و بارها. هنوز هم ریتم تندش را نمیتوانم تحمل کنم، اما مفاهیم و لحن خواندنش برایم همچنان تازگی دارد. عشق، وطن، امید، پایداری، تصویرآفرینی و حسآمیزی در سراسر این ترانه جاری است: «ای وطنی که در آن زاده میشوم، در آن به خاک سپرده میشوم و در آن نوشتههای خود را منتشر میکنم.»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#فرهیختگان
فرهیختگان
قاتل برهنهپا ریتم موسیقی عربی تندی بود که تو ذوقم میزد، اما واژهها چون خنجر در دلم مینشست. نه خواننده را میشناختم و نه با آن شعر آشنا بودم. به آنچه میگفت دقت کردم: «قاتلتی، ترقص حافیه القدمین بمدخل شریانی» (قاتل من پابرهنه بر دریچه سرخرگم میرقصد).…
وقـمت بأخـطـر ثـوراتی
أیـتها الـوردة والـریحانة والیاقـوتة والسلطانة والشعبیة والشرعـیة بین جمیع الملکات
یا قمرًَا یطلع کل مساءٍ من نافـذة الکلــمات
یا آخر وطن أولـد فیه وأدفـن فیه وأنـشر فیه کـتاباتی
غالـیـتی أنتی غالـیـتی
لا أدری کیف رمانی الـموج على قدمـیـکِ
لا أدری کـیف مشـیـتی إلی
وکـیف مشـیـت إلـیـک
دافـئـة أنتی کـلـیـلة حب
من یوم طرقت الباب علی ابتـدأ العمر
کم صار رقـیـقًا قلبـی حین تعلم بین یدیک
کم کان کبـیرًا حظی حین عـثرت یا عمری علیک
یا نارًا تحـتاج کــیانی
یا فـرحًا یطرد أحزانی
یا جسد یقطع مثل الســیف ویضرب مثل البرکان
یا وجـهًا یعـبق مثل حقـول الورد
ویرکض نحـوی کحصان
قـــــــولی قـــــولی لی
کیف سأنـقــذ نفـسی من أشـواقی وأحزانی
قولی لی ماذا أفعــل فیکی أنا فی حالة إدمان
قولی لی ما الحــل
فأشـواقی وصلت لحـدود الهــذیان
قاتلتـی ترقـص حافــیة القـدمیـن بمدخل شـریانی
من أین أتـیـت وکیف أتـیـت و
کـیف عصـفـت بوجدانی
نزار قبانی
#فرهیختگان
أیـتها الـوردة والـریحانة والیاقـوتة والسلطانة والشعبیة والشرعـیة بین جمیع الملکات
یا قمرًَا یطلع کل مساءٍ من نافـذة الکلــمات
یا آخر وطن أولـد فیه وأدفـن فیه وأنـشر فیه کـتاباتی
غالـیـتی أنتی غالـیـتی
لا أدری کیف رمانی الـموج على قدمـیـکِ
لا أدری کـیف مشـیـتی إلی
وکـیف مشـیـت إلـیـک
دافـئـة أنتی کـلـیـلة حب
من یوم طرقت الباب علی ابتـدأ العمر
کم صار رقـیـقًا قلبـی حین تعلم بین یدیک
کم کان کبـیرًا حظی حین عـثرت یا عمری علیک
یا نارًا تحـتاج کــیانی
یا فـرحًا یطرد أحزانی
یا جسد یقطع مثل الســیف ویضرب مثل البرکان
یا وجـهًا یعـبق مثل حقـول الورد
ویرکض نحـوی کحصان
قـــــــولی قـــــولی لی
کیف سأنـقــذ نفـسی من أشـواقی وأحزانی
قولی لی ماذا أفعــل فیکی أنا فی حالة إدمان
قولی لی ما الحــل
فأشـواقی وصلت لحـدود الهــذیان
قاتلتـی ترقـص حافــیة القـدمیـن بمدخل شـریانی
من أین أتـیـت وکیف أتـیـت و
کـیف عصـفـت بوجدانی
نزار قبانی
#فرهیختگان
منطق مدرن طیور: در بزرگداشت شیخ عطار، ۲۵ فروردین
نه دامن بلند رقص داشت، نه جعد مشکین معنبر. با همان لباسِ خانه و موهای بیحوصله مست میکرد، بیآداب و ترتیب و تشریفی؛ از طرفهای شش و هفت غروب که کار و کلاس و جلسه تمام میشد و دفتر و دستکش را برمیچید. از غروب وقت غوطه در شعر و بیقراری بود. هر شب به چیزی میپیچید و آن شب به منطقالطیر. دلش دینگ دانگِ ضرب مثنوی میخواست. ریخت و خواند:
مرحبا ای هدهد هادی شده
در حقیقت پیک هر وادی شده
ای به سرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطقالطیر تو خوش...
خهخه ای موسیچۀ موسیصفت
خیز موسیقارزن در معرفت...
مرحبا ای طوطی طوبینشین
حله درپوشیده طوقی آتشین...
خهخه ای کبک خرامان در خرام
خوشخوشی از کوه عرفان در خرام...
با شیخ که مرحبا میگفت، زن هم یکییکی به پرندهها سلام میکرد و دل به جان شعر و روح شراب میداد و میخواند. میدید که پر میگیرد. میدید پرندهها یکییکی صورت میگیرند؛ یکی با گردن بلند، یکی با نوک کج و یکی با بوی پنجۀ مانده در آب حوض. جز بلبل، که شکل همان عندلیب عاشق در مینیاتورها بود، باقی پرندهها همان بودند که همیشه در تلویزیون و کتاب مدرسه دیده بود. نه اساطیری بودند و نه افسانهای. درست همان جانوران امروزی بودند که جفتشان در باغوحش و پارکها و معابر شهری هم بود، همان قمریها و یاکریمها که روی بام همسایهها میدیدشان که دان میچینند یا مرغابیها که روی استخر لجنبستۀ پارکها شنا میکنند و گردن چربشان را این سو و آن سو میچرخانند. از خود بودند، دوست، نزدیک. و زن وهم برش داشت که قاف اگر با اینها بخواهد برود چه نزدیک است؛ لابد هفت منزلش را خوشخوشک زود میرسند. قافیه مستترش میکرد و قافلهبهقافله میرفت که دید سررسیدهاند حالا و منقار و پر به پنجره میکوبند. کبک از یک طرف، طاووس از ورِ دیگر، فاخته از گوشهای. در و پنجرهها را باز کرد و پرندهها را گذاشت بیایند تو. ریز و تند سرریز کردند داخل خانه و زن خندان و متعجب خوشامدشان گفت:
مرحبا طایر فرخپی فرخنده پیام!
خیر مقدم! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
دستش را کشید روی تاج هدهد. نرم و پرپری بود. لایش هوا بود و اصلاً همهاش هوا بود. بلبل نوک زد به ناخن پایش که لاک نصفهنیمهاش را هنوز وقت نکرده بود دوباره نو کند، و رخنه در رخوتش کرد. طاووس تنبل و سنگین تن کشید کنار شومینه و شاهین همان دم در ایستاد، انگار در کمین منّت. و کبک آمده بود سروسینه بنماید و چه سروسینهای. چرخید دور تن زن که محوِ تماشایش کند و گردن کوتاهش را فراز کرد و خودش را نشان داد. زن به کبک تأمل کرد و گفت: «زیبایی». میدانست به مرد باید گفت که زیباست تا زیبا بشود. کبک چه دیوانهای شد، مست کرد و پر کند و سر و دستار با هم خواست که بیندازد:
کبک بس خرم خرامان دررسید
سرکش و سرمست از کان دررسید
سرخ منقار وشیپوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده
گاه میبرید بیتیغی کمر
گاه میگنجید پیش تیغ در
گفت من پیوسته در کان گشتهام
بر سر گوهر فراوان گشتهام
بودهام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگ گهر
عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم...
چه جشنی. زن با پرندهها میرقصید و میخندید و خانه کوهستان بود و بیشهزار؛ و چهچه و بقبق و قوقو به سرخوشیهای زن پیچیده بود و عیش زن تماموکمال بود و غایت کمال همین بود.
شب از نیمه گذشته بود که عاشق سررسید. خانه را دید پرندهخانه شده و زن سر گذاشته روی منطقالطیر و خوابیده. درنگ نکرد بپرسد چه خبر است و چه کنیم. حوصلۀ ماجرا نداشت و زن هم فردا صبح همین نبود که حالا بود. خیال که میگذشت، فردا باز کلاس و کار بود و دفتر و دستک، و زندگی که میگوید اما باید زیست، باید زیست، باید زیست...
خون به پر پیچیده و چسبیده بود روی تیغۀ چاقو. مرد دستش و چاقو را با هم شست و چاقو را پشت شیر ظرفشویی گذاشت. زن را بوسید و موهایش را نرم نوازش کرد. چراغها را کم کرد و زیر بغل زن را گرفت تا ببرد بخواباندش. زن پا کشید بر پر سرخ کبک که بر فرش مانده بود و مرد، دلسوز و مؤدب، خواند:
جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار
مرد میباید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مرد کار
جان چو بیجانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
سایه اقتصادینیا
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
نه دامن بلند رقص داشت، نه جعد مشکین معنبر. با همان لباسِ خانه و موهای بیحوصله مست میکرد، بیآداب و ترتیب و تشریفی؛ از طرفهای شش و هفت غروب که کار و کلاس و جلسه تمام میشد و دفتر و دستکش را برمیچید. از غروب وقت غوطه در شعر و بیقراری بود. هر شب به چیزی میپیچید و آن شب به منطقالطیر. دلش دینگ دانگِ ضرب مثنوی میخواست. ریخت و خواند:
مرحبا ای هدهد هادی شده
در حقیقت پیک هر وادی شده
ای به سرحد سبا سیر تو خوش
با سلیمان منطقالطیر تو خوش...
خهخه ای موسیچۀ موسیصفت
خیز موسیقارزن در معرفت...
مرحبا ای طوطی طوبینشین
حله درپوشیده طوقی آتشین...
خهخه ای کبک خرامان در خرام
خوشخوشی از کوه عرفان در خرام...
با شیخ که مرحبا میگفت، زن هم یکییکی به پرندهها سلام میکرد و دل به جان شعر و روح شراب میداد و میخواند. میدید که پر میگیرد. میدید پرندهها یکییکی صورت میگیرند؛ یکی با گردن بلند، یکی با نوک کج و یکی با بوی پنجۀ مانده در آب حوض. جز بلبل، که شکل همان عندلیب عاشق در مینیاتورها بود، باقی پرندهها همان بودند که همیشه در تلویزیون و کتاب مدرسه دیده بود. نه اساطیری بودند و نه افسانهای. درست همان جانوران امروزی بودند که جفتشان در باغوحش و پارکها و معابر شهری هم بود، همان قمریها و یاکریمها که روی بام همسایهها میدیدشان که دان میچینند یا مرغابیها که روی استخر لجنبستۀ پارکها شنا میکنند و گردن چربشان را این سو و آن سو میچرخانند. از خود بودند، دوست، نزدیک. و زن وهم برش داشت که قاف اگر با اینها بخواهد برود چه نزدیک است؛ لابد هفت منزلش را خوشخوشک زود میرسند. قافیه مستترش میکرد و قافلهبهقافله میرفت که دید سررسیدهاند حالا و منقار و پر به پنجره میکوبند. کبک از یک طرف، طاووس از ورِ دیگر، فاخته از گوشهای. در و پنجرهها را باز کرد و پرندهها را گذاشت بیایند تو. ریز و تند سرریز کردند داخل خانه و زن خندان و متعجب خوشامدشان گفت:
مرحبا طایر فرخپی فرخنده پیام!
خیر مقدم! چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
دستش را کشید روی تاج هدهد. نرم و پرپری بود. لایش هوا بود و اصلاً همهاش هوا بود. بلبل نوک زد به ناخن پایش که لاک نصفهنیمهاش را هنوز وقت نکرده بود دوباره نو کند، و رخنه در رخوتش کرد. طاووس تنبل و سنگین تن کشید کنار شومینه و شاهین همان دم در ایستاد، انگار در کمین منّت. و کبک آمده بود سروسینه بنماید و چه سروسینهای. چرخید دور تن زن که محوِ تماشایش کند و گردن کوتاهش را فراز کرد و خودش را نشان داد. زن به کبک تأمل کرد و گفت: «زیبایی». میدانست به مرد باید گفت که زیباست تا زیبا بشود. کبک چه دیوانهای شد، مست کرد و پر کند و سر و دستار با هم خواست که بیندازد:
کبک بس خرم خرامان دررسید
سرکش و سرمست از کان دررسید
سرخ منقار وشیپوش آمده
خون او از دیده در جوش آمده
گاه میبرید بیتیغی کمر
گاه میگنجید پیش تیغ در
گفت من پیوسته در کان گشتهام
بر سر گوهر فراوان گشتهام
بودهام پیوسته با تیغ و کمر
تا توانم بود سرهنگ گهر
عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم...
چه جشنی. زن با پرندهها میرقصید و میخندید و خانه کوهستان بود و بیشهزار؛ و چهچه و بقبق و قوقو به سرخوشیهای زن پیچیده بود و عیش زن تماموکمال بود و غایت کمال همین بود.
شب از نیمه گذشته بود که عاشق سررسید. خانه را دید پرندهخانه شده و زن سر گذاشته روی منطقالطیر و خوابیده. درنگ نکرد بپرسد چه خبر است و چه کنیم. حوصلۀ ماجرا نداشت و زن هم فردا صبح همین نبود که حالا بود. خیال که میگذشت، فردا باز کلاس و کار بود و دفتر و دستک، و زندگی که میگوید اما باید زیست، باید زیست، باید زیست...
خون به پر پیچیده و چسبیده بود روی تیغۀ چاقو. مرد دستش و چاقو را با هم شست و چاقو را پشت شیر ظرفشویی گذاشت. زن را بوسید و موهایش را نرم نوازش کرد. چراغها را کم کرد و زیر بغل زن را گرفت تا ببرد بخواباندش. زن پا کشید بر پر سرخ کبک که بر فرش مانده بود و مرد، دلسوز و مؤدب، خواند:
جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار
مرد میباید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مرد کار
جان چو بیجانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
سایه اقتصادینیا
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
آلکسی ناوالنی، منتقد سرشناس پوتین که در روسیه زندانی است میگوید از مسئولین زندان به خاطر اینکه یک جلد قرآن ارسالی را در اختیارش قرار نداده اند به دادگاه شکایت خواهد کرد.
او در یک پست اینستاگرامی نوشته است: "موضوع سر این است که آنها قرآنم را به من نمیدهند. این کار مرا عصبانی می کند. از همان اول زندانی شدنم، فهرستی از کار هایی را برای رشد خود ترتیب دادم که سعی می کنم در زمان محکومیت آن هارا اجرا کنم. یکی از آن مطالعه و درک عمیق قرآن و سنت پیامبر است."
سیدجواد میری
Koran lawsuit
In his own Instagram post earlier Tuesday, the 44-year-old opposition politician said he was suing prison officials for denying him access to the Muslim holy book, the Koran.
Navalny said he was taking legal action against prison authorities because "they won't give me my Koran. And it's infuriating."
[13/04, 21:21] Seyed Javad: https://www.themoscowtimes.com/2021/04/13/navalnys-wife-worried-for-kremlin-critic-after-prison-visit-a73578
#فرهیختگان
او در یک پست اینستاگرامی نوشته است: "موضوع سر این است که آنها قرآنم را به من نمیدهند. این کار مرا عصبانی می کند. از همان اول زندانی شدنم، فهرستی از کار هایی را برای رشد خود ترتیب دادم که سعی می کنم در زمان محکومیت آن هارا اجرا کنم. یکی از آن مطالعه و درک عمیق قرآن و سنت پیامبر است."
سیدجواد میری
Koran lawsuit
In his own Instagram post earlier Tuesday, the 44-year-old opposition politician said he was suing prison officials for denying him access to the Muslim holy book, the Koran.
Navalny said he was taking legal action against prison authorities because "they won't give me my Koran. And it's infuriating."
[13/04, 21:21] Seyed Javad: https://www.themoscowtimes.com/2021/04/13/navalnys-wife-worried-for-kremlin-critic-after-prison-visit-a73578
#فرهیختگان
The Moscow Times
Navalny's Wife 'Worried' For Kremlin Critic After Prison Visit
Alexei Navalny said he will sue prison authorities for refusing to give him a Koran.
سرباز زدن میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از دریافت واکسن کرونا
▫️سعید حجاریان، فعال سیاسی اصلاح طلب، خبر از آن داد که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از دریافت واکسن کرونا سرباز زدند.
حجاریان در این رابطه نوشت که طی تماسی تلفنی با رهبران در حصر جنبش سبز، آنها به او گفتند: «پیشنهاد واکسن را نپذیرفتیم و گفتیم بعد از واکسیناسیون سایر زندانیان، ما هم واکسن میزنیم.»
این در حالی است که طی روزهای گذشته تعدادی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین از شیوع ویروس کرونا در زندان ابراز نگرانی کرده بودند. همچنین در طی ماههای پس از شیوع کرونا در ایران تعداد زیادی از زندانیان سیاسی و عادی به این بیماری مبتلا شدند.
#فرهیختگان
▫️سعید حجاریان، فعال سیاسی اصلاح طلب، خبر از آن داد که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از دریافت واکسن کرونا سرباز زدند.
حجاریان در این رابطه نوشت که طی تماسی تلفنی با رهبران در حصر جنبش سبز، آنها به او گفتند: «پیشنهاد واکسن را نپذیرفتیم و گفتیم بعد از واکسیناسیون سایر زندانیان، ما هم واکسن میزنیم.»
این در حالی است که طی روزهای گذشته تعدادی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین از شیوع ویروس کرونا در زندان ابراز نگرانی کرده بودند. همچنین در طی ماههای پس از شیوع کرونا در ایران تعداد زیادی از زندانیان سیاسی و عادی به این بیماری مبتلا شدند.
#فرهیختگان
منطقالطیر سلیمانی
یادداشتی از مظاهر مصفا
https://telegra.ph/Manteghoteir-04-14
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
یادداشتی از مظاهر مصفا
https://telegra.ph/Manteghoteir-04-14
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
Telegraph
منطقالطیر سلیمانی
یادداشتی از دکتر مظاهر مصفّا مقابله و تصحیح و شرح و تعلیق و معرفی منطقالطیر فریدالدین عطار نیشابوری به اهتمام استاد نقّاد و سخنسنج گوهرشناس نادرهکار نغزگفتار محمدرضا شفیعی کدکنی از نمونههای عالی تصحیح و مقابله و شرح و تفسیر و مشکلگشایی و تعلیقهنویسی…
به بهانهٔ ۲۵ فروردین
روز بزرگداشت عطار نیشابوری
https://t.me/shafiei_kadkani/1682
▪️رسول علیهالسّلام دریایی بیحد/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1681
▪️پیامبر و سگ/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1488
▪️در نعت حسین ع/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1403
▪️اهل عشق را پیشوا بود. در ذکر جعفر صادق ع/ تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1404
▪️بایزید و سقّایی خانهٔ امام صادق ع/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1359
▪️شیخ ما در اصول و بلاکشیدن مرتضی ع است.گفتار جنید/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1358
▪️اگر مرتضی ع سخن نگفتی.گفتار جنید/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1356
▪️مقام علم/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1315
▪️۷۲ یار امام حسین ع و شمار مشایخ/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1276
▪️دربارهٔ عطار و نگرش مذهبی او/شفیعی کدکنی/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/1275
▪️مثنویهای جعلی عطار
https://t.me/shafiei_kadkani/1274
▪️اجتهاد شفیعی کدکنی در مقابل نص/عطارپژوهی
https://t.me/shafiei_kadkani/1273
▪️تصویری از جایگاه عطارپژوهی در ایران
https://t.me/shafiei_kadkani/1272
▪️مقدمهٔ شفیعی کدکنی بر کتاب تذکرةالاولیاء/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/1262
▪️تذکرةالاولیاء نمایشگاه هنر تصوف/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/774
▪️عطارهای جعلی و نسخههای منسوب به عطار/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/1569
▪️بالأخره عرفان و تجربهٔ عرفانی چیست؟/شفیعی کدکنی/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/772
▪️ذکری از حلاج/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/771
▪️شعر عرفانی و عطار
https://t.me/shafiei_kadkani/1709
▪️غزل عطار مهمترین مرحلهٔ غزل عرفانی/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/1710
▪️عطار با زبان معرفت سخن میگوید نه زبان علم/ شفیعی کدکنی
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
روز بزرگداشت عطار نیشابوری
https://t.me/shafiei_kadkani/1682
▪️رسول علیهالسّلام دریایی بیحد/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1681
▪️پیامبر و سگ/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1488
▪️در نعت حسین ع/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1403
▪️اهل عشق را پیشوا بود. در ذکر جعفر صادق ع/ تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1404
▪️بایزید و سقّایی خانهٔ امام صادق ع/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1359
▪️شیخ ما در اصول و بلاکشیدن مرتضی ع است.گفتار جنید/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1358
▪️اگر مرتضی ع سخن نگفتی.گفتار جنید/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1356
▪️مقام علم/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1315
▪️۷۲ یار امام حسین ع و شمار مشایخ/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/1276
▪️دربارهٔ عطار و نگرش مذهبی او/شفیعی کدکنی/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/1275
▪️مثنویهای جعلی عطار
https://t.me/shafiei_kadkani/1274
▪️اجتهاد شفیعی کدکنی در مقابل نص/عطارپژوهی
https://t.me/shafiei_kadkani/1273
▪️تصویری از جایگاه عطارپژوهی در ایران
https://t.me/shafiei_kadkani/1272
▪️مقدمهٔ شفیعی کدکنی بر کتاب تذکرةالاولیاء/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/1262
▪️تذکرةالاولیاء نمایشگاه هنر تصوف/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/774
▪️عطارهای جعلی و نسخههای منسوب به عطار/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/1569
▪️بالأخره عرفان و تجربهٔ عرفانی چیست؟/شفیعی کدکنی/صوت
https://t.me/shafiei_kadkani/772
▪️ذکری از حلاج/تذکرةالاولیاء
https://t.me/shafiei_kadkani/771
▪️شعر عرفانی و عطار
https://t.me/shafiei_kadkani/1709
▪️غزل عطار مهمترین مرحلهٔ غزل عرفانی/شفیعی کدکنی
https://t.me/shafiei_kadkani/1710
▪️عطار با زبان معرفت سخن میگوید نه زبان علم/ شفیعی کدکنی
#فرهیختگان ندای آگاهی و آزادی
دوستان ارجمند
دوسال گذشته و بمناسبت ماه رمضان برآن شدم تا مجموعه سیتایی از حکمت اخلاقی/قرآنی چندمنظوره را به نثر و سبک قدیم ولی معطوف به نیازها و دلالتهای امروزین بنویسم. این مجموعه بداهتا "فضایل القوم فی شوارق الصوم" یا "اخلاق عامه در روشنای روزه" نامیده و با مضامین اخلاقی و استناد قرآنی متناسبِ هر مضمون بهصورت روزانه نوشته و بهلطف مدیران محترم "فرهیختگان" و سپس "دین آنلاین" منتشر و بازنشر شد و مورد استقبال و مقبول طبع خوانندگان فرهیخته فضای مجازی قرار گرفت.
عناوین "اخلاق عامه" عبارت بود از: توکل، حسد، غرور، بدگمانی و سوءظن، گشاده رویی و خوشخویی، غیبت، تهمت، دروغ، رازداری، سخن چینی، تمسخر و ریشخند، جدال و جروبحث، تملق و چاپلوسی، پرحرفی، عهدشکنی، دشنام و ناسزا، ریاکاری، توبه، عجب و خودپسندی، بخشندگی، عافیت طلبی، اعتدال و میانه روی، سوء و حسن عاقبت، گذشت، خدمت به خلق، قناعت، عدالت، عشق، شادی).
درحقیقت مجموعه سی تایی اخلاق عامه یک قسمت از سهگانه یا تریلوژیِ درحال تدوین است. دو قسمت دیگر این اثر یکی به اخلاق دانشمندان (رذائل الافاضل) و دیگری اخلاق روسا و امراء اختصاص دارد.
سبک انتخابی نگارش من در این اثر چنانکه تاکنون خواندهاید محاکات یا آپولوگ Apologue دو شخصیت فرزانه خیالین (مجنون مغربی و فیض مشرقی) است و کوشیدهام ابتلائات عصری ما را از زبان آنها کوتاه بقدر وسع و با لطافت ادب پارسی و در جغرافیای مسلمانان بازگویم. آنچه تاکنون نشر یافته اقتضائات اخلاق عمومی در ماه رمضان را داشته و البته با ضرورت و عجله در نگارش هم همراه بوده است و بنابراین نسخه نهایی نخواهد بود.
امیدوارم استقبال خوب شما خوانندگان عزیز در کمال این اثر موثر افتد و جودت بازخوانی و بازاندیشی مضامین دو بخش دیگر را هم درپی آورد.
والله المستعان
رضا بهشتی معز
دوسال گذشته و بمناسبت ماه رمضان برآن شدم تا مجموعه سیتایی از حکمت اخلاقی/قرآنی چندمنظوره را به نثر و سبک قدیم ولی معطوف به نیازها و دلالتهای امروزین بنویسم. این مجموعه بداهتا "فضایل القوم فی شوارق الصوم" یا "اخلاق عامه در روشنای روزه" نامیده و با مضامین اخلاقی و استناد قرآنی متناسبِ هر مضمون بهصورت روزانه نوشته و بهلطف مدیران محترم "فرهیختگان" و سپس "دین آنلاین" منتشر و بازنشر شد و مورد استقبال و مقبول طبع خوانندگان فرهیخته فضای مجازی قرار گرفت.
عناوین "اخلاق عامه" عبارت بود از: توکل، حسد، غرور، بدگمانی و سوءظن، گشاده رویی و خوشخویی، غیبت، تهمت، دروغ، رازداری، سخن چینی، تمسخر و ریشخند، جدال و جروبحث، تملق و چاپلوسی، پرحرفی، عهدشکنی، دشنام و ناسزا، ریاکاری، توبه، عجب و خودپسندی، بخشندگی، عافیت طلبی، اعتدال و میانه روی، سوء و حسن عاقبت، گذشت، خدمت به خلق، قناعت، عدالت، عشق، شادی).
درحقیقت مجموعه سی تایی اخلاق عامه یک قسمت از سهگانه یا تریلوژیِ درحال تدوین است. دو قسمت دیگر این اثر یکی به اخلاق دانشمندان (رذائل الافاضل) و دیگری اخلاق روسا و امراء اختصاص دارد.
سبک انتخابی نگارش من در این اثر چنانکه تاکنون خواندهاید محاکات یا آپولوگ Apologue دو شخصیت فرزانه خیالین (مجنون مغربی و فیض مشرقی) است و کوشیدهام ابتلائات عصری ما را از زبان آنها کوتاه بقدر وسع و با لطافت ادب پارسی و در جغرافیای مسلمانان بازگویم. آنچه تاکنون نشر یافته اقتضائات اخلاق عمومی در ماه رمضان را داشته و البته با ضرورت و عجله در نگارش هم همراه بوده است و بنابراین نسخه نهایی نخواهد بود.
امیدوارم استقبال خوب شما خوانندگان عزیز در کمال این اثر موثر افتد و جودت بازخوانی و بازاندیشی مضامین دو بخش دیگر را هم درپی آورد.
والله المستعان
رضا بهشتی معز
Forwarded from فرهیختگان
رمضان یکم: توکل
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا سوره طلاق/۳
"مجنون مغربی" را گذر بر گورستان افتاد و "فیض مشرقی" را دید گوشه بنشسته و آیه سیم سوره طلاق را زمزمه میکند (ومن یتوکل علی الله ..) پرسید چه میجویی؟ گفت توکل. کار بدو سپردهام و اعتماد بر تدبیر و تقدیر او دارم.
مجنون گفت ناکرده کار و نارفته راه ؟! باید که اعتماد و گمان نیک بر خالق هستی داشت اما توکل در کمند آگاهی از قدرت او و اراده توست. برخیز که زاویه نشستن، مقام تسلیم و کار اولیای سوخته است. فیض گفت ما تسلیم حقیم و برخاست. مجنون گفت هان، رسیدی. برخیز و توکل کن، خدا سالک عاطل نمیخواهد !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا سوره طلاق/۳
"مجنون مغربی" را گذر بر گورستان افتاد و "فیض مشرقی" را دید گوشه بنشسته و آیه سیم سوره طلاق را زمزمه میکند (ومن یتوکل علی الله ..) پرسید چه میجویی؟ گفت توکل. کار بدو سپردهام و اعتماد بر تدبیر و تقدیر او دارم.
مجنون گفت ناکرده کار و نارفته راه ؟! باید که اعتماد و گمان نیک بر خالق هستی داشت اما توکل در کمند آگاهی از قدرت او و اراده توست. برخیز که زاویه نشستن، مقام تسلیم و کار اولیای سوخته است. فیض گفت ما تسلیم حقیم و برخاست. مجنون گفت هان، رسیدی. برخیز و توکل کن، خدا سالک عاطل نمیخواهد !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان دوم: حسد
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ... وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ سوره فلق/۵
فیض مشرقی را آواز دادند که فلان در همسایگی تملق تو میکند. گفت این تنها یکی از ارکان حسد است. از شر او بخدا پناه باید برد تا به دو رکن دیگر نرسد.
یعنی در مصیبت من شادی کند و در شادمانی من هلاک شود. از حسادت او ما را آن مایه زیان نرسد که خود او را. حسود آسوده ننشیند تا نعمت تو را بقیمت جان تباه کند.
یکی از مریدان پرسید ما را از حسادت او هم سودی هست ؟
فیض گفت: بجای حسد رشک برید تا خیرخواه کهتران باشید و غبطه خوار مهتران.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ... وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ سوره فلق/۵
فیض مشرقی را آواز دادند که فلان در همسایگی تملق تو میکند. گفت این تنها یکی از ارکان حسد است. از شر او بخدا پناه باید برد تا به دو رکن دیگر نرسد.
یعنی در مصیبت من شادی کند و در شادمانی من هلاک شود. از حسادت او ما را آن مایه زیان نرسد که خود او را. حسود آسوده ننشیند تا نعمت تو را بقیمت جان تباه کند.
یکی از مریدان پرسید ما را از حسادت او هم سودی هست ؟
فیض گفت: بجای حسد رشک برید تا خیرخواه کهتران باشید و غبطه خوار مهتران.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان سوم: غرور
...إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ. سوره لقمان/ آیه ۳۳
مجنون مغربی را آینه پیش رو بود و زیرلب حدیث نفس میکرد. فیض از سر شیطنت پرسید: به چند می ارزی ؟ گفت: ما را قیمت نی چون از اندازه فزونیم. فیض گفت: آینه باژگونه کن تا اندازه بینی !
مجنون آه کشید و گفت امان از وهم و پندار. مرشدی کو ما را دست گیرد و اندازه حقیقی نماید. آدمی اسیر خیال و پندار خویش است. مال، جمال، علم و مقام چهار وسوسه خیال انگیزست که دزدانه در اندازه ما دست میبرد و امر بر ما مشتبه میشود.
فیض گفت: هول انگیزست، چاره در تربیت است!
مغربی گفت: باید جان آدمی فربه شود تا در دام اوهام چارگانه نیفتد. غرور آینه کاستیهای درون ماست. آدمی اگر سرشارست، طعمه غرور ناپایدار نیست. مال و جمال در بند زوال، علم میراث گذشتگان و مقام مایه هلاک است.
فیض گفت: غفرالله لک، وسوسه پنجمی هم بیفزا و آن توهم تقواست. آه از غرور عبادت !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
...إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ. سوره لقمان/ آیه ۳۳
مجنون مغربی را آینه پیش رو بود و زیرلب حدیث نفس میکرد. فیض از سر شیطنت پرسید: به چند می ارزی ؟ گفت: ما را قیمت نی چون از اندازه فزونیم. فیض گفت: آینه باژگونه کن تا اندازه بینی !
مجنون آه کشید و گفت امان از وهم و پندار. مرشدی کو ما را دست گیرد و اندازه حقیقی نماید. آدمی اسیر خیال و پندار خویش است. مال، جمال، علم و مقام چهار وسوسه خیال انگیزست که دزدانه در اندازه ما دست میبرد و امر بر ما مشتبه میشود.
فیض گفت: هول انگیزست، چاره در تربیت است!
مغربی گفت: باید جان آدمی فربه شود تا در دام اوهام چارگانه نیفتد. غرور آینه کاستیهای درون ماست. آدمی اگر سرشارست، طعمه غرور ناپایدار نیست. مال و جمال در بند زوال، علم میراث گذشتگان و مقام مایه هلاک است.
فیض گفت: غفرالله لک، وسوسه پنجمی هم بیفزا و آن توهم تقواست. آه از غرور عبادت !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان چهارم: بدگمانی و سوءظن
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا سوره حجرات/ ۱۲
مجنون مغربی را به شهری گذر افتاد دید مردمانش همه بدگمان و شاکی، هیچ کس را امان و آرام نبود و محکمه و قاضی را فراغتی نی. روانها پریش و دلها ریش و تهمت و غیبت از پس و پیش. مال و جان و آبرو ارزان. سراغ شحنه شهر گرفت و سبب پرسید. شحنه گفت: این مردمان آیت قرآن نخواندهاند که فرمود: "از بدگمانی در حق هم بپرهیزید که بسیاریش گناهست و سر درکار هم نکنید". گوش حکمت ندارند از این رو قوت غالب ایشان جدال است.
قضا را ژنده مردی شاهد بود، مجنون را کناری کشید و آهسته گفت: حکما گفتهاند انچه موجب بدگمانی است رفع کرامت و برائت است و این همانست که شخص حاکم میکند. اگر این دستگاه را با مردمانش حسن اعتماد بود و درکار آنان بدبین و مفتش نبود، خلایق در آتش اختلاف نبودند. او آیت را از سر عادت و بر سبیل سیاست میخواند، گوش مده !
مجنون گفت: حاکم اگر نمیکند چرا مردمان درحق هم برائت نمیکنند !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا سوره حجرات/ ۱۲
مجنون مغربی را به شهری گذر افتاد دید مردمانش همه بدگمان و شاکی، هیچ کس را امان و آرام نبود و محکمه و قاضی را فراغتی نی. روانها پریش و دلها ریش و تهمت و غیبت از پس و پیش. مال و جان و آبرو ارزان. سراغ شحنه شهر گرفت و سبب پرسید. شحنه گفت: این مردمان آیت قرآن نخواندهاند که فرمود: "از بدگمانی در حق هم بپرهیزید که بسیاریش گناهست و سر درکار هم نکنید". گوش حکمت ندارند از این رو قوت غالب ایشان جدال است.
قضا را ژنده مردی شاهد بود، مجنون را کناری کشید و آهسته گفت: حکما گفتهاند انچه موجب بدگمانی است رفع کرامت و برائت است و این همانست که شخص حاکم میکند. اگر این دستگاه را با مردمانش حسن اعتماد بود و درکار آنان بدبین و مفتش نبود، خلایق در آتش اختلاف نبودند. او آیت را از سر عادت و بر سبیل سیاست میخواند، گوش مده !
مجنون گفت: حاکم اگر نمیکند چرا مردمان درحق هم برائت نمیکنند !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان پنجم: گشاده رویی و خوشخویی
وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. سوره قلم/ آیه ۴
مولانا والی بلخ مکانتی عظیم داشت و مهابتی قویم اما گشاده روی و خوش خوی نبود. شیخ را بیم لرزش ارکان شرع چندان بود که حق رعیت از یاد میبرد و درشتیها میکرد. جماعت پژمرده و ترس خورده را یقین شد که لابد قوام شرع انور جز با وحشت و دهشت ممکن نیست ازین روی باقتضای معاش و خوف عقاب، جریده میرفت تا گذرگاه عافیت تنگتر نشود.
فیض مشرقی قدس الله روحه والی را در صلاه آدینه دید و بنای شکوه گذاشت که مگر خوی عظیم محمد نشنیدی؟ روی عبوس تو خلقی را مایوس کرده و غصه طاعت راه عافیت مردمان بسته است. دولت آباد و عزت آحاد را باید در رویِ خوش و حسنِ سلوک جست که رونق ارکان شرع در نرمی و مداراست. با این ترشی و تلخی تو، نه شریعت را حرمت میماند، نه دولت را شوکت، نه ملت را عزت !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. سوره قلم/ آیه ۴
مولانا والی بلخ مکانتی عظیم داشت و مهابتی قویم اما گشاده روی و خوش خوی نبود. شیخ را بیم لرزش ارکان شرع چندان بود که حق رعیت از یاد میبرد و درشتیها میکرد. جماعت پژمرده و ترس خورده را یقین شد که لابد قوام شرع انور جز با وحشت و دهشت ممکن نیست ازین روی باقتضای معاش و خوف عقاب، جریده میرفت تا گذرگاه عافیت تنگتر نشود.
فیض مشرقی قدس الله روحه والی را در صلاه آدینه دید و بنای شکوه گذاشت که مگر خوی عظیم محمد نشنیدی؟ روی عبوس تو خلقی را مایوس کرده و غصه طاعت راه عافیت مردمان بسته است. دولت آباد و عزت آحاد را باید در رویِ خوش و حسنِ سلوک جست که رونق ارکان شرع در نرمی و مداراست. با این ترشی و تلخی تو، نه شریعت را حرمت میماند، نه دولت را شوکت، نه ملت را عزت !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان ششم: آفات زبان _ غیبت
وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ سوره حجرات / آیه ۱۲
مجنون مغربی بر سکویی در بازار شام ایستاده بود و از کتاب خدا میخواند: "بعضى از شما غيبت دیگری نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود بخورد، از آن كراهت داريد".
عابری گفت: این جواز اکل مردار برای مضطر پس چیست ؟
مجنون: برای خلاص جان از هلاکت است و واجب.
عابر: پس آدمی را بحکم شرع نمیتوان از ارتکاب غیبت بازداشت.
مجنون: آدم مضطر را حرجی نیست.
عابر: همین شرط و الا و اگر، مردم را به خوردن گوشت همدگر وادارد. "کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم".
مجنون از سکو بزیر آمد و عابر بر فراز کرد که: تو بخوان. گوهر قرآن طریقت اخلاقست، نه شریعت احکام.
اگر هرآینه مردمان برای آرامش خویش زبان به بدگویی هم نمیگشودند، آسودهتر بودند تا از خوف فرمان شرع.
عابر: خدا ترا از بدگویان برهاند ! متشرعان بی جواز غیبت نمیکنند. اول حلال میکنند و بعد به نیش میکشند !
غیبت از جنس تربیت است نه حرمت.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ سوره حجرات / آیه ۱۲
مجنون مغربی بر سکویی در بازار شام ایستاده بود و از کتاب خدا میخواند: "بعضى از شما غيبت دیگری نكند آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود بخورد، از آن كراهت داريد".
عابری گفت: این جواز اکل مردار برای مضطر پس چیست ؟
مجنون: برای خلاص جان از هلاکت است و واجب.
عابر: پس آدمی را بحکم شرع نمیتوان از ارتکاب غیبت بازداشت.
مجنون: آدم مضطر را حرجی نیست.
عابر: همین شرط و الا و اگر، مردم را به خوردن گوشت همدگر وادارد. "کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم".
مجنون از سکو بزیر آمد و عابر بر فراز کرد که: تو بخوان. گوهر قرآن طریقت اخلاقست، نه شریعت احکام.
اگر هرآینه مردمان برای آرامش خویش زبان به بدگویی هم نمیگشودند، آسودهتر بودند تا از خوف فرمان شرع.
عابر: خدا ترا از بدگویان برهاند ! متشرعان بی جواز غیبت نمیکنند. اول حلال میکنند و بعد به نیش میکشند !
غیبت از جنس تربیت است نه حرمت.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان هفتم: آفات زبان ـ تهمت
وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا سوره احزاب آیه ۵۸
فیض مشرقی را عادت ملامتیان بود، در خرابات میرفت و با لوطیان مینشست. در کوی و برزن پیچید که زاهد شهر آلوده فسق است و پروای رسوایی ندارد. ملازمان او پرهیز دادند که برای بستن دهان خلایق، ترک عادت کند که گفتهاند: در موضع تهمت منشین !
فیض گفت: آنان که نسبتی ناروا به پاکدامنان میدهند را باید پرهیز داد که تهمت و بهتان نزنند.
یاران گفتند: میان گوش و چشم مردم چارانگشت فاصله است و این فاصله هرگز پر نمیشود.
فیض گفت: باید آب را از سرچشمه بست. بدگمانی، بدگویی آورد و عادت به غیبت کار را به تهمت رسانید. گام بعدی مشاجره مردمان و نابودی شهرست، بیم دهید و آگاه کنید که فرصت نیست !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
جان آگه با #فرهیختگان
وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا سوره احزاب آیه ۵۸
فیض مشرقی را عادت ملامتیان بود، در خرابات میرفت و با لوطیان مینشست. در کوی و برزن پیچید که زاهد شهر آلوده فسق است و پروای رسوایی ندارد. ملازمان او پرهیز دادند که برای بستن دهان خلایق، ترک عادت کند که گفتهاند: در موضع تهمت منشین !
فیض گفت: آنان که نسبتی ناروا به پاکدامنان میدهند را باید پرهیز داد که تهمت و بهتان نزنند.
یاران گفتند: میان گوش و چشم مردم چارانگشت فاصله است و این فاصله هرگز پر نمیشود.
فیض گفت: باید آب را از سرچشمه بست. بدگمانی، بدگویی آورد و عادت به غیبت کار را به تهمت رسانید. گام بعدی مشاجره مردمان و نابودی شهرست، بیم دهید و آگاه کنید که فرصت نیست !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
جان آگه با #فرهیختگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان هشتم: آفات زبان ـ دروغ
اِنَّ الله لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّار
سوره زمر آیه ۳
مجنون مغربی از سفر روم بازگشته و مهمان عالمان شهر بود. گفتند ما را چه تحفه آوردهای از کافران؟ گفت: صدق و آبادی !
مجلسیان گفتند: حیرتا، چگونه ممکن است! بحکم کتاب و رسول، ما راستان و رستهایم، سرّ این بازگوی !
مجنون گفت: آنچه در کتاب خداست قاعده است و قاعده دروغ، حرمت مطلق است و عکس ان راستی مطلق و چنین راستان البته رستهاند. اما آنچه در رسالات شماست مستثنیات دروغ است و مقلدان نه بحکم قرآن که بفتوی شما، راستگویان مصلحت ند.
شیوخ طایفه بانگ برآوردند که مصلحت برای مکلفِ مضطر است !
مجنون گفت: و هر مکلفی بحکم کتاب و سنت مصلحت خویش را بهتر از شما میشناسد و عندالاقتضا مضطر است و لامحاله بمصلحت دروغ میگوید !
رندی از جمع شیوخ لحیه جنبانید که: آری، این است رمز خرابی دارالاسلام و آبادی دارالکفر: تقدیم استثنای مصلحتی و تاخیر قاعده دروغ !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
اِنَّ الله لا يَهْدي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّار
سوره زمر آیه ۳
مجنون مغربی از سفر روم بازگشته و مهمان عالمان شهر بود. گفتند ما را چه تحفه آوردهای از کافران؟ گفت: صدق و آبادی !
مجلسیان گفتند: حیرتا، چگونه ممکن است! بحکم کتاب و رسول، ما راستان و رستهایم، سرّ این بازگوی !
مجنون گفت: آنچه در کتاب خداست قاعده است و قاعده دروغ، حرمت مطلق است و عکس ان راستی مطلق و چنین راستان البته رستهاند. اما آنچه در رسالات شماست مستثنیات دروغ است و مقلدان نه بحکم قرآن که بفتوی شما، راستگویان مصلحت ند.
شیوخ طایفه بانگ برآوردند که مصلحت برای مکلفِ مضطر است !
مجنون گفت: و هر مکلفی بحکم کتاب و سنت مصلحت خویش را بهتر از شما میشناسد و عندالاقتضا مضطر است و لامحاله بمصلحت دروغ میگوید !
رندی از جمع شیوخ لحیه جنبانید که: آری، این است رمز خرابی دارالاسلام و آبادی دارالکفر: تقدیم استثنای مصلحتی و تاخیر قاعده دروغ !
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان صدای فرزانگان
Forwarded from فرهیختگان
رمضان نهم: آفات زبان ـ راز داری
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً. سوره جن آیه۲۶
فیض مشرقی مریدان را گرد آورده مصحف شریف میخواند که: آبروی هم مریزید، رسوایی مسازید و در خواری هم شادی مکنید که فرجام ان تباهی است.
رندی آواز داد: این بهای آگاهی است و آگاهی مقدمه آزادی ست.
فیض گفت: خاموش! فاش کردن اسرار دیگران، نه آزادی که دربند کردن مردمان و انداختن تیری بر آبگینه ناموس طایفه است !
عاقلی گفت: در زمانه و میانه فاشگویان، پس چگونه رازداری کنیم؟
فیض گفت: پرحرفی مکنید، از خودنمایی بپرهیزید، با هرکسی نرد دوستی مبازید، دست در خلوتِ هم مبرید و هر خبری را مایه آگاهی نشمارید. اسرار جز در سینه مردان بزرگ نمیماند و با امارت فرومایگان، پردههای حرمت رعیت هم دریده است.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان پیک آگاهی شماست
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً. سوره جن آیه۲۶
فیض مشرقی مریدان را گرد آورده مصحف شریف میخواند که: آبروی هم مریزید، رسوایی مسازید و در خواری هم شادی مکنید که فرجام ان تباهی است.
رندی آواز داد: این بهای آگاهی است و آگاهی مقدمه آزادی ست.
فیض گفت: خاموش! فاش کردن اسرار دیگران، نه آزادی که دربند کردن مردمان و انداختن تیری بر آبگینه ناموس طایفه است !
عاقلی گفت: در زمانه و میانه فاشگویان، پس چگونه رازداری کنیم؟
فیض گفت: پرحرفی مکنید، از خودنمایی بپرهیزید، با هرکسی نرد دوستی مبازید، دست در خلوتِ هم مبرید و هر خبری را مایه آگاهی نشمارید. اسرار جز در سینه مردان بزرگ نمیماند و با امارت فرومایگان، پردههای حرمت رعیت هم دریده است.
فضائل القوم فی شوارق الصوم / اخلاق عامه در روشنای روزه
#رمضان
#فرهیختگان پیک آگاهی شماست