آژانس ایران خبر
1.85K subscribers
86.5K photos
61.2K videos
293 files
24.3K links
کانال آژانس ایران خبر ،رسانه ای برای تحقق آزادی،دمکراسی وبرابری در ایران

لینک پیج :
https://www.instagram.com/iran_news_ajancy/reels/

@BaharSabz95
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#محبوبه_رضایی، #زندانی_سیاسی محبوس در #بند_زنان #زندان_اوین، به مناسبت سالگرد قتل حکومتی جاویدنام #نوید_افکاری، پیامی به شرح زیر صادر کرد:

«همچنان مبارزه ادامه دارد. از سلول‌های انفرادی عادل‌آباد که #وحید_افکاری آن سروِ راست قامت، سال‌ها در آن محبوس است تا قلب ایران.

در چهارمین سالگرد سر به دار شدن قهرمان نوید افکاری در کنار مادر دادخواهِ او بهیه نامجو و دیگر خانواده.های دادخواه می‌مانم و فریاد #دادخواهی سر می‌دهم. از #امین_بذرگر روایت می‌کنم. کشتی گیر پهلوان منشی که به جرم دوستی با نوید افکاری امروز در دل خاک آرمیده است.
استقامت و شجاعت وحید افکاری را سرلوحه‌ی خود قرار می‌دهم و تا پایان در راه مبارزه ثابت قدم خواهم ایستاد.
نام و یاد جانباختگان راه آزادی گرامی باد.

#محبوبه_رضائی
شهریور ۱۴۰۳
زندان #اوین»

- محبوبه رضایی، فعال سیاسی، به ۲۶ سال و هفت ماه حبس محکوم شده که ۷ سال و نه ماه از آن قابل اجرا است و او اینک در حال گذراندن دوران حبس است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صدای رسای اعتراض زنان زندانی اوین است که می‌شنوید. شماری از زنان زندانی سیاسی در اعتراض به صدور حکم اعدام برای #وریشه_مرادی (جوانا سنه) در حیاط #بند_زندان_اوین تجمع کردند. وریشه روز ۲۰ آبان با حکم قاضی صلواتی با اتهام «بغی» به اعدام محکوم شد.
#نه_به_اعدام
#بند_زنان_اوین

🆔@Iran_news_ajancy
❤️یادداشتی از مریم یحیوی، زندانی سیاسی سابق، در پی درگذشت نگار کورکور

روایتی از دوران بازداشت رعنا کور کور در بند زنان

خبر درگذشت #نگار_کورکور و دیدن عکس‌ها و فیلم‌هایش من را به یاد #بند_زنان_زندان_اوین انداخت.

روزی که #رعنا_کورکور خواهر #مجاهد_کورکور ، وارد بند شد، دختری بود آرام با چشمانی مضطرب. در حیاط زندان نشسته بود و بازی والیبال بچه‌ها را تماشا می‌کرد. کنارش نشستم و سعی کردم با او صحبت کنم. اولین جمله‌ای که گفت این بود: “برادرم بی‌گناه است و کاری نکرده.” تاییدش کردم و ادامه داد: “حال مادرم خیلی بد است، خانواده‌مان از هم پاشیده، خواهرم نگار از ایران رفته و برای برادرم تلاش می‌کند. ما یک خانواده عادی هستیم، نه می‌دانم مبارزه چیست، نه از سیاست سر در می‌آورم. دو تا بچه دارم و دخترم کوچک است… نمی‌دانم چه کار کنم. من را اینجا انداختند…”

نگرانی و غم در چهره‌اش به وضوح نمایان بود.کمی بیشتر حرف زدیم. سعی کردم حال و هوایش را عوض کنم و با او رفاقت کنم تا کمتر احساس تنهایی کند. کم‌کم بچه‌های دیگر هم آمدند و هر کس چیزی گفت. سعی کردیم او را بخندانیم، اما خنده‌هایش کوتاه و تلخ بود.

روزهای بعد، کمی درد و دل کرد. سخت حرف می‌زد، می‌ترسید. از اعدام برادرش، از مرگ مادرش، از سرگردانی بچه‌هایش می‌ترسید.

روزی که خبر اعدام رضا رسایی به بند رسید، تعدادی از بچه‌ها به پایین رفتیم تا اعتراض خود را فریاد بزنیم و شعار دادیم. رعنا که بالا بود، صداها را شنید و از یکی پرسید چه شده. آن شخص گفته بود که یکی از زندانیان زیر حکم ،را اعدام کردند و رعنا همان لحظه از هوش رفت. بچه‌ها با کمک هم او را پایین آوردند و ما در جلوی ورودی درب زندانبان ها، شعار می‌دادیم. رعنا روی دست بچه‌ها بود و زندانبان‌ها درب را نمی‌گشودند. خشم‌مان بیشتر شد، در را کوبیدیم و فریاد می‌زدیم. سرانجام در باز شد و رعنا را به بخش پرستاری منتقل کردند. پرستار بعد از بررسی اولیه تماس گرفت و از بهداری خواست آمبولانس بیاورند چون هیچ امکاناتی در آنجا نبود.

رئیس بند به دلیل اعتراض ما با حفاظت زندان تماس گرفت. حفاظت زندان با لحن بی‌شرمانه و بی‌احترامی با ما صحبت کرد و بچه‌ها عصبانی‌تر شدند و فریاد می زدند همزمان آمبولانس رسید، اما در اصلی بند باز نمی‌شد.

گارد زندان پشت در صف کشیده بود و تعدادی از بچه‌ها به سمت در اصلی رفتند و به در کوبیدند تا در را باز کنند و رعنا را به بهداری منتقل کنند. یکی دیگر از بچه‌ها هم دچار حمله پنیک شده بود و در گوشه‌ای افتاده بود. پس از مدتی، در اصلی باز شد و زندانبان‌ها با مشت و لگد به سمت بچه‌ها حمله کردند. من و چند نفر دیگر، رعنا را بدون برانکارد روی دست بردیم تا به آمبولانس منتقل کنیم، اما علاوه بر ضرب و شتم، به دلیل اینکه رعنا مثلا نامحرم بود دست به او نمی زدند، و به آمبولانس منتقل نمی کردند. به ما هم اجازه این کار را نمی دادند.چند دقیقه در این وضعیت گذشت تا بالاخره یکی از زندانبان‌های زن رعنا را از دست ما گرفت و به سمت آمبولانس برد. در بسته شد و ما ماندیم با حال خراب، بدن کبود، دست شکسته و سر ضرب‌خورده و چند نفر دیگر که دچار مشکل قلبی شده بودند و روی زمین افتاده بودند.

آن روز رعنا را به بیمارستان بردند و ۲۴ ساعت بی‌خبر بودیم. وقتی برگشت، گفت: “وقتی خبر را شنیدم، فکر کردم مجاهد را اعدام کرده‌اند.”

حدود ۲ یا ۳ هفته بعد، رعنا با وثیقه آزاد شد، اما حتی اجازه ندادند که با او خداحافظی کنیم.

دیشب که خبر تلخ درگذشت نگار را شنیدم و عکس‌ها و ویدیوهایش را دیدم، به خصوص عکس‌هایی که مربوط به دوران پیش از بیماری‌اش بود، چهره رعنا همچنان در ذهنم پررنگ بود.

رعنا جانم، تسلیت می‌گویم. غمی بزرگ در دل داری، اما ما کنار تو و خانواده‌ات خواهیم بود و صدای بی‌گناهی برادرت را فریاد خواهیم زد. ما با تمام توان در برابر ظلم و ستمی که به تو، به ما و به مردم جامعه وارد می‌شود، ایستاده‌ایم. دل قوی داشته باش.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1👍1