... خاطره...
خونه پدری اهواز کوی خانم یوسفی بود.(خانواده پدری بعلت فقر و بیکاری از اصفهان به خوزستان مهاجرت کردن و لاجرم حاشیه نشین شدند)
خانم یوسفی یا به امر همایونی در نتیجه انقلاب سفید شاه و ملت یا اینکه بنابرمیل خودش زمینهایش را در قطعات کوچک به مردم فقیر و حاشیه نشین اهواز فروخت.
بعد از ایجاد محله آن هم در آن زمان و خانه دار شدن مردم فقیر اکنون نوبت مدرسه رفتن بچه های آنها بود. چند دبستان و دبیرستان دخترانه و پسرانه درست شد.
اینا را نگفتم که بگم این رژیم اگر میخواست میتونست مشکل حاشیه نشین ها را حل کنه و اجازه نده که این محل ها مرکز هر چی نکبت هست بشه...اینا رو گفتم که بگم در نزدیکی خونه یک پرورشگاه بزرگی بود که سروته نداشت و محل نگهداری بچه یتیم ها بود. تنها ساختمان مجلل و زیبا اون محله بود. خوابگاه، ساکن غذاخوری، کتابخانه، سالن نمایش فیلم، ... بهمراه حیات بزرگ که راست ی زمین فوتبال بود (جالب اینکه پشت سر این پرورشگاه قطعه زمین بزرگی به وسعت سه زمین فوتبال بود که مال باشگاه راهآهن بود و بهش میگفتیم میدون کاوه که قرار بود اونجا ورزشگاه بسازند. بعد از انقلاب هم پرورشگاه و هم اون زمین را جهاد سازندگی تصرف کرد)
دوران ابتدایی مدرسه رازی میرفتیم و بچههای یتیم هم بسته به سن و جنسیت شون یکی از مدارس اطراف میرفتند.
همه اینا رو گفتم که بگم دمدمای عید که میشد ما که سایه پدر و مادر بالای سرمون بود غمباد میگرفتیم. از حسادت داشتیم میترکیدیم.
آخه برای عیدی و برای اینکه بچه یتیم ها جلوی دیگران کم نیارن دو دست کت و شلوار شیک بنا بر سلیقه شون که از بین پارچه های مختلف انتخاب میکردن، براشون میدوختند. کفش مدرسه، چکمه،( چون اون محل هنوز آسفالت نشده بود و چکمه خصوصا هنگام بارندگی های خوزستان از همه چیز واجبتر بود)، بهمراه یک جفت کفش ورزشی.
همشون کیف داشتند اما ما پدر مادر دارا ی کش میبستیم و معمولا در دعوای پس از مدرسه کتاب را بعنوان سنگ و چوب تو سر دیگران میکوبیدیم...
آخه مجبور بودیم چرا همه داشتیم دق میکردیم و اینجوری میشد اونا رو سوسول خطاب قرار داد.. سوسول هایی که پدر و مادر نداشتند و پز الطاف اعلیحضرت را به ما پدر و مادر دارا میدادن.
چیزی که از همه بیشتر سوزش داشت این بود که اونا پول توجیبی داشتند و ما... خب به همین دلیل گاهی از جیب بابام کش میرفتم... خب به همین دلیل اغلب منتظر کیک و بیسکویت یا میوه در زنگ تغذیه میشدیم...
خوب شد انقلاب شد و دیگه افه بچه یتیم های شیک پوش را ندیدیم، و امروز به جای آن بچه آخوندهای شیک پوش #لاکچریباز را میبینیم....
@KhiresarMotamared
خونه پدری اهواز کوی خانم یوسفی بود.(خانواده پدری بعلت فقر و بیکاری از اصفهان به خوزستان مهاجرت کردن و لاجرم حاشیه نشین شدند)
خانم یوسفی یا به امر همایونی در نتیجه انقلاب سفید شاه و ملت یا اینکه بنابرمیل خودش زمینهایش را در قطعات کوچک به مردم فقیر و حاشیه نشین اهواز فروخت.
بعد از ایجاد محله آن هم در آن زمان و خانه دار شدن مردم فقیر اکنون نوبت مدرسه رفتن بچه های آنها بود. چند دبستان و دبیرستان دخترانه و پسرانه درست شد.
اینا را نگفتم که بگم این رژیم اگر میخواست میتونست مشکل حاشیه نشین ها را حل کنه و اجازه نده که این محل ها مرکز هر چی نکبت هست بشه...اینا رو گفتم که بگم در نزدیکی خونه یک پرورشگاه بزرگی بود که سروته نداشت و محل نگهداری بچه یتیم ها بود. تنها ساختمان مجلل و زیبا اون محله بود. خوابگاه، ساکن غذاخوری، کتابخانه، سالن نمایش فیلم، ... بهمراه حیات بزرگ که راست ی زمین فوتبال بود (جالب اینکه پشت سر این پرورشگاه قطعه زمین بزرگی به وسعت سه زمین فوتبال بود که مال باشگاه راهآهن بود و بهش میگفتیم میدون کاوه که قرار بود اونجا ورزشگاه بسازند. بعد از انقلاب هم پرورشگاه و هم اون زمین را جهاد سازندگی تصرف کرد)
دوران ابتدایی مدرسه رازی میرفتیم و بچههای یتیم هم بسته به سن و جنسیت شون یکی از مدارس اطراف میرفتند.
همه اینا رو گفتم که بگم دمدمای عید که میشد ما که سایه پدر و مادر بالای سرمون بود غمباد میگرفتیم. از حسادت داشتیم میترکیدیم.
آخه برای عیدی و برای اینکه بچه یتیم ها جلوی دیگران کم نیارن دو دست کت و شلوار شیک بنا بر سلیقه شون که از بین پارچه های مختلف انتخاب میکردن، براشون میدوختند. کفش مدرسه، چکمه،( چون اون محل هنوز آسفالت نشده بود و چکمه خصوصا هنگام بارندگی های خوزستان از همه چیز واجبتر بود)، بهمراه یک جفت کفش ورزشی.
همشون کیف داشتند اما ما پدر مادر دارا ی کش میبستیم و معمولا در دعوای پس از مدرسه کتاب را بعنوان سنگ و چوب تو سر دیگران میکوبیدیم...
آخه مجبور بودیم چرا همه داشتیم دق میکردیم و اینجوری میشد اونا رو سوسول خطاب قرار داد.. سوسول هایی که پدر و مادر نداشتند و پز الطاف اعلیحضرت را به ما پدر و مادر دارا میدادن.
چیزی که از همه بیشتر سوزش داشت این بود که اونا پول توجیبی داشتند و ما... خب به همین دلیل گاهی از جیب بابام کش میرفتم... خب به همین دلیل اغلب منتظر کیک و بیسکویت یا میوه در زنگ تغذیه میشدیم...
خوب شد انقلاب شد و دیگه افه بچه یتیم های شیک پوش را ندیدیم، و امروز به جای آن بچه آخوندهای شیک پوش #لاکچریباز را میبینیم....
@KhiresarMotamared