🇦
#داستان_کولبری
#خاطرات_یکی_از_مخاطبین
مرز ،کوه، کولبری و تجربه من از کولبری!
بهار سال 1374 بود نوجوان بودم و تازه به دبیرستان راه پیدا کرده بودم کنجکاو و پر انرژی در این سن نوجوانی، گهگاهی در این مسیر سخت و پر خطر میان کولبران بودم و همراهشان به کولبری مشغول بودم.
نان آور خانه نبودم، درآمد مالی خانواده هم برای تامین مخارج زندگی تعریفی چندانی نداشت. هیچ وقت از طرف خانواده با وجود اینکه وضعیت مالی مساعدی نداشتیم و بسیاری از هم سن و سالان و همکلاسیهایم به این کار که برای تامین مخارج تحصیل و حتی خانواده روی آورده بودند تشویق نشدم و تحت فشار قرار نگرفتم! سرانجام بر اثر کنجکاوی و هم بدست آوردن پول تو جیبی که نتیجه کار و فعالیت خودم باشد من را وا داشت که با بسیاری ازهم سن و سالان و کسانی که کولبری تنها شغلی برای تامین مخارج زندگیشان بود راهی این مسیر پر فراز و نشیب شوم!
آن زمان برعکس امروز کالا بیشتر از طرف مرزهای کردستان ایران روانه کردستان عراق میشد!
اوضاع کردستان عراق به دلیل تحریمها بقدری وخیم بود که حتی کول کردن تخم مرغ ،لاستیک ماشین، بنزین و نفت شغلی شده بود برای تامین حداقل مخارج زندگی انسانهای زیادی که کولبری تنها شغل و منبع در آمدشان بود!
چند دفعه با کول کردن چنین اجناسی و با دور زدن کمین مرزبانان مرزی رژیم از راههای صعبالعبور در امان ماندیم وموفق شدیم بار را به مقصد برسانیم! تا آن زمان در منطقه مرزی نودشه مستقیماً به سوی کولبران تیراندازی نشده بود .کشته و زخمی شدن کولبران بر اثر اصابت گلوله شایع نبود .ولی میدان مین بازمانده از جنگ ارتجاعی ایران و عراق از کولبران کشته و زخمی گرفته بود! به تازەگی در مرز نوسود کشته شدن یک نوجوان کولبر بدست مرزبانان رژیم شایع شده بود! روزی که تصمیم داشتیم ،بنزین را که خریدار خوبی در آنسوی مرزها داشت کول کنیم یادم هست بابام گفت: حالا که تصمیم گرفتەاید ادامه دهید لااقل کالایتان را به شخصی به اسم انور (در تەوێڵە روستای واقع در کردستان عراق هم مرز با نودشه) تحویل دهید که دوست و آشناست و اگر هم به شب برخوردید میتوانید شب را در منزل او بمانید و استراحت کنید!
من و پسر عمویم و یکی از همکلاسیهایمان هر کدام بیست لیتر بنزین تامین کرده و راهی شدیم.
آنروز شایعە بود که در مسیر کولبران کمین است و جادە امن نیست . در نتیجە ما مسیر صعبالعبور تری که از کمین مرزبانان رژیم بدور بود را انتخاب کردیم و راهی شدیم!
مسیر زیادی را طی کرده بودیم و تقریبا به بالای کوهی که مشرف بر روستای تەوێڵه که مقصد ما واقع در کردستان عراق بود رسیده بودیم . هنوز در خاک ایران بودیم و مرز را پشت سر نگذاشته بودیم کە ناگهان پسرعمویم ایستاد و با آه و نالەای گالن بیست لیتری بنزینش را انداخت و گفت گالن من به احتمال زیاد سوراخ شده و من احساس سوزش در ناحیە پشت و کمرم میکنم . ما هم گالن را چک کردیم ،حدسش درست بود گالن از ته سوراخ شده بود و هیچ امکانی هم برای نشت گیری در دسترس نبود تنها کاری در آن لحظه انجام دادیم این بود که گالن را وارونه کنیم که بنزین هدر نرود! مسیر زیادی را طی کرده بودیم و پسر عمو راضی به بازگشت بە سمت نودشە نمیشد . سه نفری در این فکر که چاره چیست؟ و چکار باید کنیم به این نتیجه رسیدیم که پسر عمویم دست خالی مسیر را با ما طی کند و در روستای مقصد یک گالن تهیه کند و مجددا برای حملش برگردد. از سختی های زیاد عبور کرده بودیم ما با کول کردن گالن بنزین و پسر عمویم دست خالی همراه با ما به طی کردن مسیر ادامه دادیم تا اینکه به مقصد رسیدیم مشتری برای خرید کالای ما زیاد بود ولی ما با پرس وجو کاک انور را کە پدرم سفارش کردە بود کە پیشش برویم پیدا کردیم و ماجرای گالن سوراخ را هم برایش تعریف کردیم. یادم نمیاید بنزین را خود ایشان از ما خرید یا اینکه به پیشنهاد او به کس دیگری فروختیم!
هوا تقریبا تاریک شده بود مهربانانه پیشنهاد کرد که شب را منزل ایشان استراحت کنیم و صبح زود پسرعمویم میتواند با روشن شدن هوا با یک گالن سالم برای آوردن بنزین راهی شود!
آن شب را در کمال آرامش در کنار خانواده کاک انور با صرف شامی مختصر و سادە آغاز کردیم خیلی زود هم خستگی از تنمان بیرون رفت و سه نفری با بازگو کردن صحنه هایی از مجموعه تلویزیونی "ساعت خوش" که آن زمان از تلویزیون پخش می شد به خنده زنان پرداختیم! همسر کاک انور که از حرفها و خندەهای ما سر در نمی آورد با حالتی شوخ طبع گفت خنده زیاد موقع خواب شگون ندارد بس است دیگر بخوابید! سحرگاه که ما در خواب شیرین بودیم کە پسر عمویم بیدار و با گالن خالی راهی کوە و مرز میشود و با موفقیت با کول بنزینش برمیگردد و او هم کالایش را میفروشد!
نرسیده به ظهر سه نفری از خانواده کاک انور تشکر کردیم و راهی مرز شدیم میله مرزی را پشت سر گذاشتیم به بالای گردنه مشرف به نودشه (مرسور) رسیده بودیم آنجا
🔻🔻
#داستان_کولبری
#خاطرات_یکی_از_مخاطبین
مرز ،کوه، کولبری و تجربه من از کولبری!
بهار سال 1374 بود نوجوان بودم و تازه به دبیرستان راه پیدا کرده بودم کنجکاو و پر انرژی در این سن نوجوانی، گهگاهی در این مسیر سخت و پر خطر میان کولبران بودم و همراهشان به کولبری مشغول بودم.
نان آور خانه نبودم، درآمد مالی خانواده هم برای تامین مخارج زندگی تعریفی چندانی نداشت. هیچ وقت از طرف خانواده با وجود اینکه وضعیت مالی مساعدی نداشتیم و بسیاری از هم سن و سالان و همکلاسیهایم به این کار که برای تامین مخارج تحصیل و حتی خانواده روی آورده بودند تشویق نشدم و تحت فشار قرار نگرفتم! سرانجام بر اثر کنجکاوی و هم بدست آوردن پول تو جیبی که نتیجه کار و فعالیت خودم باشد من را وا داشت که با بسیاری ازهم سن و سالان و کسانی که کولبری تنها شغلی برای تامین مخارج زندگیشان بود راهی این مسیر پر فراز و نشیب شوم!
آن زمان برعکس امروز کالا بیشتر از طرف مرزهای کردستان ایران روانه کردستان عراق میشد!
اوضاع کردستان عراق به دلیل تحریمها بقدری وخیم بود که حتی کول کردن تخم مرغ ،لاستیک ماشین، بنزین و نفت شغلی شده بود برای تامین حداقل مخارج زندگی انسانهای زیادی که کولبری تنها شغل و منبع در آمدشان بود!
چند دفعه با کول کردن چنین اجناسی و با دور زدن کمین مرزبانان مرزی رژیم از راههای صعبالعبور در امان ماندیم وموفق شدیم بار را به مقصد برسانیم! تا آن زمان در منطقه مرزی نودشه مستقیماً به سوی کولبران تیراندازی نشده بود .کشته و زخمی شدن کولبران بر اثر اصابت گلوله شایع نبود .ولی میدان مین بازمانده از جنگ ارتجاعی ایران و عراق از کولبران کشته و زخمی گرفته بود! به تازەگی در مرز نوسود کشته شدن یک نوجوان کولبر بدست مرزبانان رژیم شایع شده بود! روزی که تصمیم داشتیم ،بنزین را که خریدار خوبی در آنسوی مرزها داشت کول کنیم یادم هست بابام گفت: حالا که تصمیم گرفتەاید ادامه دهید لااقل کالایتان را به شخصی به اسم انور (در تەوێڵە روستای واقع در کردستان عراق هم مرز با نودشه) تحویل دهید که دوست و آشناست و اگر هم به شب برخوردید میتوانید شب را در منزل او بمانید و استراحت کنید!
من و پسر عمویم و یکی از همکلاسیهایمان هر کدام بیست لیتر بنزین تامین کرده و راهی شدیم.
آنروز شایعە بود که در مسیر کولبران کمین است و جادە امن نیست . در نتیجە ما مسیر صعبالعبور تری که از کمین مرزبانان رژیم بدور بود را انتخاب کردیم و راهی شدیم!
مسیر زیادی را طی کرده بودیم و تقریبا به بالای کوهی که مشرف بر روستای تەوێڵه که مقصد ما واقع در کردستان عراق بود رسیده بودیم . هنوز در خاک ایران بودیم و مرز را پشت سر نگذاشته بودیم کە ناگهان پسرعمویم ایستاد و با آه و نالەای گالن بیست لیتری بنزینش را انداخت و گفت گالن من به احتمال زیاد سوراخ شده و من احساس سوزش در ناحیە پشت و کمرم میکنم . ما هم گالن را چک کردیم ،حدسش درست بود گالن از ته سوراخ شده بود و هیچ امکانی هم برای نشت گیری در دسترس نبود تنها کاری در آن لحظه انجام دادیم این بود که گالن را وارونه کنیم که بنزین هدر نرود! مسیر زیادی را طی کرده بودیم و پسر عمو راضی به بازگشت بە سمت نودشە نمیشد . سه نفری در این فکر که چاره چیست؟ و چکار باید کنیم به این نتیجه رسیدیم که پسر عمویم دست خالی مسیر را با ما طی کند و در روستای مقصد یک گالن تهیه کند و مجددا برای حملش برگردد. از سختی های زیاد عبور کرده بودیم ما با کول کردن گالن بنزین و پسر عمویم دست خالی همراه با ما به طی کردن مسیر ادامه دادیم تا اینکه به مقصد رسیدیم مشتری برای خرید کالای ما زیاد بود ولی ما با پرس وجو کاک انور را کە پدرم سفارش کردە بود کە پیشش برویم پیدا کردیم و ماجرای گالن سوراخ را هم برایش تعریف کردیم. یادم نمیاید بنزین را خود ایشان از ما خرید یا اینکه به پیشنهاد او به کس دیگری فروختیم!
هوا تقریبا تاریک شده بود مهربانانه پیشنهاد کرد که شب را منزل ایشان استراحت کنیم و صبح زود پسرعمویم میتواند با روشن شدن هوا با یک گالن سالم برای آوردن بنزین راهی شود!
آن شب را در کمال آرامش در کنار خانواده کاک انور با صرف شامی مختصر و سادە آغاز کردیم خیلی زود هم خستگی از تنمان بیرون رفت و سه نفری با بازگو کردن صحنه هایی از مجموعه تلویزیونی "ساعت خوش" که آن زمان از تلویزیون پخش می شد به خنده زنان پرداختیم! همسر کاک انور که از حرفها و خندەهای ما سر در نمی آورد با حالتی شوخ طبع گفت خنده زیاد موقع خواب شگون ندارد بس است دیگر بخوابید! سحرگاه که ما در خواب شیرین بودیم کە پسر عمویم بیدار و با گالن خالی راهی کوە و مرز میشود و با موفقیت با کول بنزینش برمیگردد و او هم کالایش را میفروشد!
نرسیده به ظهر سه نفری از خانواده کاک انور تشکر کردیم و راهی مرز شدیم میله مرزی را پشت سر گذاشتیم به بالای گردنه مشرف به نودشه (مرسور) رسیده بودیم آنجا
🔻🔻
Audio
📚 #خاطرات_مادر_جونز، از مبارزات کارگران در آمریکا
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_اول پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_اول پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
Audio
📚 #خاطرات_مادر_جونز، از مبارزات کارگران در آمریکا
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_دوم پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_دوم پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
Audio
📚 #خاطرات_مادر_جونز، از مبارزات کارگران در آمریکا
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_سوم پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
🖊نویسنده: #ماری_جونز
مترجم: #ع_پاشایی - #محمد_رسولی
#بخش_سوم پیشگفتار
صدا: #کانی_کَرَمپور
#kolbarnews
@kolbarnews
Forwarded from کولبرنیوز | Kolbarnews
🇦
#داستان_کولبری
#خاطرات_یکی_از_مخاطبین
مرز ،کوه، کولبری و تجربه من از کولبری!
بهار سال 1374 بود نوجوان بودم و تازه به دبیرستان راه پیدا کرده بودم کنجکاو و پر انرژی در این سن نوجوانی، گهگاهی در این مسیر سخت و پر خطر میان کولبران بودم و همراهشان به کولبری مشغول بودم.
نان آور خانه نبودم، درآمد مالی خانواده هم برای تامین مخارج زندگی تعریفی چندانی نداشت. هیچ وقت از طرف خانواده با وجود اینکه وضعیت مالی مساعدی نداشتیم و بسیاری از هم سن و سالان و همکلاسیهایم به این کار که برای تامین مخارج تحصیل و حتی خانواده روی آورده بودند تشویق نشدم و تحت فشار قرار نگرفتم! سرانجام بر اثر کنجکاوی و هم بدست آوردن پول تو جیبی که نتیجه کار و فعالیت خودم باشد من را وا داشت که با بسیاری ازهم سن و سالان و کسانی که کولبری تنها شغلی برای تامین مخارج زندگیشان بود راهی این مسیر پر فراز و نشیب شوم!
آن زمان برعکس امروز کالا بیشتر از طرف مرزهای کردستان ایران روانه کردستان عراق میشد!
اوضاع کردستان عراق به دلیل تحریمها بقدری وخیم بود که حتی کول کردن تخم مرغ ،لاستیک ماشین، بنزین و نفت شغلی شده بود برای تامین حداقل مخارج زندگی انسانهای زیادی که کولبری تنها شغل و منبع در آمدشان بود!
چند دفعه با کول کردن چنین اجناسی و با دور زدن کمین مرزبانان مرزی رژیم از راههای صعبالعبور در امان ماندیم وموفق شدیم بار را به مقصد برسانیم! تا آن زمان در منطقه مرزی نودشه مستقیماً به سوی کولبران تیراندازی نشده بود .کشته و زخمی شدن کولبران بر اثر اصابت گلوله شایع نبود .ولی میدان مین بازمانده از جنگ ارتجاعی ایران و عراق از کولبران کشته و زخمی گرفته بود! به تازەگی در مرز نوسود کشته شدن یک نوجوان کولبر بدست مرزبانان رژیم شایع شده بود! روزی که تصمیم داشتیم ،بنزین را که خریدار خوبی در آنسوی مرزها داشت کول کنیم یادم هست بابام گفت: حالا که تصمیم گرفتەاید ادامه دهید لااقل کالایتان را به شخصی به اسم انور (در تەوێڵە روستای واقع در کردستان عراق هم مرز با نودشه) تحویل دهید که دوست و آشناست و اگر هم به شب برخوردید میتوانید شب را در منزل او بمانید و استراحت کنید!
من و پسر عمویم و یکی از همکلاسیهایمان هر کدام بیست لیتر بنزین تامین کرده و راهی شدیم.
آنروز شایعە بود که در مسیر کولبران کمین است و جادە امن نیست . در نتیجە ما مسیر صعبالعبور تری که از کمین مرزبانان رژیم بدور بود را انتخاب کردیم و راهی شدیم!
مسیر زیادی را طی کرده بودیم و تقریبا به بالای کوهی که مشرف بر روستای تەوێڵه که مقصد ما واقع در کردستان عراق بود رسیده بودیم . هنوز در خاک ایران بودیم و مرز را پشت سر نگذاشته بودیم کە ناگهان پسرعمویم ایستاد و با آه و نالەای گالن بیست لیتری بنزینش را انداخت و گفت گالن من به احتمال زیاد سوراخ شده و من احساس سوزش در ناحیە پشت و کمرم میکنم . ما هم گالن را چک کردیم ،حدسش درست بود گالن از ته سوراخ شده بود و هیچ امکانی هم برای نشت گیری در دسترس نبود تنها کاری در آن لحظه انجام دادیم این بود که گالن را وارونه کنیم که بنزین هدر نرود! مسیر زیادی را طی کرده بودیم و پسر عمو راضی به بازگشت بە سمت نودشە نمیشد . سه نفری در این فکر که چاره چیست؟ و چکار باید کنیم به این نتیجه رسیدیم که پسر عمویم دست خالی مسیر را با ما طی کند و در روستای مقصد یک گالن تهیه کند و مجددا برای حملش برگردد. از سختی های زیاد عبور کرده بودیم ما با کول کردن گالن بنزین و پسر عمویم دست خالی همراه با ما به طی کردن مسیر ادامه دادیم تا اینکه به مقصد رسیدیم مشتری برای خرید کالای ما زیاد بود ولی ما با پرس وجو کاک انور را کە پدرم سفارش کردە بود کە پیشش برویم پیدا کردیم و ماجرای گالن سوراخ را هم برایش تعریف کردیم. یادم نمیاید بنزین را خود ایشان از ما خرید یا اینکه به پیشنهاد او به کس دیگری فروختیم!
هوا تقریبا تاریک شده بود مهربانانه پیشنهاد کرد که شب را منزل ایشان استراحت کنیم و صبح زود پسرعمویم میتواند با روشن شدن هوا با یک گالن سالم برای آوردن بنزین راهی شود!
آن شب را در کمال آرامش در کنار خانواده کاک انور با صرف شامی مختصر و سادە آغاز کردیم خیلی زود هم خستگی از تنمان بیرون رفت و سه نفری با بازگو کردن صحنه هایی از مجموعه تلویزیونی "ساعت خوش" که آن زمان از تلویزیون پخش می شد به خنده زنان پرداختیم! همسر کاک انور که از حرفها و خندەهای ما سر در نمی آورد با حالتی شوخ طبع گفت خنده زیاد موقع خواب شگون ندارد بس است دیگر بخوابید! سحرگاه که ما در خواب شیرین بودیم کە پسر عمویم بیدار و با گالن خالی راهی کوە و مرز میشود و با موفقیت با کول بنزینش برمیگردد و او هم کالایش را میفروشد!
نرسیده به ظهر سه نفری از خانواده کاک انور تشکر کردیم و راهی مرز شدیم میله مرزی را پشت سر گذاشتیم به بالای گردنه مشرف به نودشه (مرسور) رسیده بودیم آنجا
🔻🔻
#داستان_کولبری
#خاطرات_یکی_از_مخاطبین
مرز ،کوه، کولبری و تجربه من از کولبری!
بهار سال 1374 بود نوجوان بودم و تازه به دبیرستان راه پیدا کرده بودم کنجکاو و پر انرژی در این سن نوجوانی، گهگاهی در این مسیر سخت و پر خطر میان کولبران بودم و همراهشان به کولبری مشغول بودم.
نان آور خانه نبودم، درآمد مالی خانواده هم برای تامین مخارج زندگی تعریفی چندانی نداشت. هیچ وقت از طرف خانواده با وجود اینکه وضعیت مالی مساعدی نداشتیم و بسیاری از هم سن و سالان و همکلاسیهایم به این کار که برای تامین مخارج تحصیل و حتی خانواده روی آورده بودند تشویق نشدم و تحت فشار قرار نگرفتم! سرانجام بر اثر کنجکاوی و هم بدست آوردن پول تو جیبی که نتیجه کار و فعالیت خودم باشد من را وا داشت که با بسیاری ازهم سن و سالان و کسانی که کولبری تنها شغلی برای تامین مخارج زندگیشان بود راهی این مسیر پر فراز و نشیب شوم!
آن زمان برعکس امروز کالا بیشتر از طرف مرزهای کردستان ایران روانه کردستان عراق میشد!
اوضاع کردستان عراق به دلیل تحریمها بقدری وخیم بود که حتی کول کردن تخم مرغ ،لاستیک ماشین، بنزین و نفت شغلی شده بود برای تامین حداقل مخارج زندگی انسانهای زیادی که کولبری تنها شغل و منبع در آمدشان بود!
چند دفعه با کول کردن چنین اجناسی و با دور زدن کمین مرزبانان مرزی رژیم از راههای صعبالعبور در امان ماندیم وموفق شدیم بار را به مقصد برسانیم! تا آن زمان در منطقه مرزی نودشه مستقیماً به سوی کولبران تیراندازی نشده بود .کشته و زخمی شدن کولبران بر اثر اصابت گلوله شایع نبود .ولی میدان مین بازمانده از جنگ ارتجاعی ایران و عراق از کولبران کشته و زخمی گرفته بود! به تازەگی در مرز نوسود کشته شدن یک نوجوان کولبر بدست مرزبانان رژیم شایع شده بود! روزی که تصمیم داشتیم ،بنزین را که خریدار خوبی در آنسوی مرزها داشت کول کنیم یادم هست بابام گفت: حالا که تصمیم گرفتەاید ادامه دهید لااقل کالایتان را به شخصی به اسم انور (در تەوێڵە روستای واقع در کردستان عراق هم مرز با نودشه) تحویل دهید که دوست و آشناست و اگر هم به شب برخوردید میتوانید شب را در منزل او بمانید و استراحت کنید!
من و پسر عمویم و یکی از همکلاسیهایمان هر کدام بیست لیتر بنزین تامین کرده و راهی شدیم.
آنروز شایعە بود که در مسیر کولبران کمین است و جادە امن نیست . در نتیجە ما مسیر صعبالعبور تری که از کمین مرزبانان رژیم بدور بود را انتخاب کردیم و راهی شدیم!
مسیر زیادی را طی کرده بودیم و تقریبا به بالای کوهی که مشرف بر روستای تەوێڵه که مقصد ما واقع در کردستان عراق بود رسیده بودیم . هنوز در خاک ایران بودیم و مرز را پشت سر نگذاشته بودیم کە ناگهان پسرعمویم ایستاد و با آه و نالەای گالن بیست لیتری بنزینش را انداخت و گفت گالن من به احتمال زیاد سوراخ شده و من احساس سوزش در ناحیە پشت و کمرم میکنم . ما هم گالن را چک کردیم ،حدسش درست بود گالن از ته سوراخ شده بود و هیچ امکانی هم برای نشت گیری در دسترس نبود تنها کاری در آن لحظه انجام دادیم این بود که گالن را وارونه کنیم که بنزین هدر نرود! مسیر زیادی را طی کرده بودیم و پسر عمو راضی به بازگشت بە سمت نودشە نمیشد . سه نفری در این فکر که چاره چیست؟ و چکار باید کنیم به این نتیجه رسیدیم که پسر عمویم دست خالی مسیر را با ما طی کند و در روستای مقصد یک گالن تهیه کند و مجددا برای حملش برگردد. از سختی های زیاد عبور کرده بودیم ما با کول کردن گالن بنزین و پسر عمویم دست خالی همراه با ما به طی کردن مسیر ادامه دادیم تا اینکه به مقصد رسیدیم مشتری برای خرید کالای ما زیاد بود ولی ما با پرس وجو کاک انور را کە پدرم سفارش کردە بود کە پیشش برویم پیدا کردیم و ماجرای گالن سوراخ را هم برایش تعریف کردیم. یادم نمیاید بنزین را خود ایشان از ما خرید یا اینکه به پیشنهاد او به کس دیگری فروختیم!
هوا تقریبا تاریک شده بود مهربانانه پیشنهاد کرد که شب را منزل ایشان استراحت کنیم و صبح زود پسرعمویم میتواند با روشن شدن هوا با یک گالن سالم برای آوردن بنزین راهی شود!
آن شب را در کمال آرامش در کنار خانواده کاک انور با صرف شامی مختصر و سادە آغاز کردیم خیلی زود هم خستگی از تنمان بیرون رفت و سه نفری با بازگو کردن صحنه هایی از مجموعه تلویزیونی "ساعت خوش" که آن زمان از تلویزیون پخش می شد به خنده زنان پرداختیم! همسر کاک انور که از حرفها و خندەهای ما سر در نمی آورد با حالتی شوخ طبع گفت خنده زیاد موقع خواب شگون ندارد بس است دیگر بخوابید! سحرگاه که ما در خواب شیرین بودیم کە پسر عمویم بیدار و با گالن خالی راهی کوە و مرز میشود و با موفقیت با کول بنزینش برمیگردد و او هم کالایش را میفروشد!
نرسیده به ظهر سه نفری از خانواده کاک انور تشکر کردیم و راهی مرز شدیم میله مرزی را پشت سر گذاشتیم به بالای گردنه مشرف به نودشه (مرسور) رسیده بودیم آنجا
🔻🔻
پس از پیروزی انقلاب ٥٧ بنا به دوستی و آشنایی که با ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف نامدار فرانسوی داشتم و سرمست از سرنگونی رژیم گذشته بودم، نامه ای به سارتر نوشتم و در انتهای نامه نوشتم: جناب سارتر شما از این بابت پیروزی انقلاب به ما تبریک نگفتید!!!
شاملو در خاطرات خود ادامه میدهد؛ سارتر بزرگ به من جوابی داد که تا سالهای سال هنوز در مغز من درنگ میدهد!!!
سارتر نوشت: شما چگونه قیامی که رهبران آن روحانی و نتیجه آن حاکمیت حکومت مذهبی و روحانیون گردیده را انقلاب می نامید؟؟؟!!! مگر نه اینکه انقلاب دگرگونی رو به جلو است؟ شما برگشت به قهقرا کرده اید! این انقلاب نیست...
سارتر ادامه میدهد: شما در آینده ناچار مجبور به انقلاب واقعی خواهید بود، و آن رخدادی چون رنسانس اروپا است، یعنی به زیر کشیدن مذهب از اریکه قدرت که هیچ زبانی جز انقلاب متاسفانه آن را چاره ساز نیست...
#خاطرات 📝
#احمد_شاملو
@kolbarnews
شاملو در خاطرات خود ادامه میدهد؛ سارتر بزرگ به من جوابی داد که تا سالهای سال هنوز در مغز من درنگ میدهد!!!
سارتر نوشت: شما چگونه قیامی که رهبران آن روحانی و نتیجه آن حاکمیت حکومت مذهبی و روحانیون گردیده را انقلاب می نامید؟؟؟!!! مگر نه اینکه انقلاب دگرگونی رو به جلو است؟ شما برگشت به قهقرا کرده اید! این انقلاب نیست...
سارتر ادامه میدهد: شما در آینده ناچار مجبور به انقلاب واقعی خواهید بود، و آن رخدادی چون رنسانس اروپا است، یعنی به زیر کشیدن مذهب از اریکه قدرت که هیچ زبانی جز انقلاب متاسفانه آن را چاره ساز نیست...
#خاطرات 📝
#احمد_شاملو
@kolbarnews