This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پدر علیرضا را با چشمبند و بدون تلفن، حدود دو ساعت در دل بیابان با چشم بسته بردند تا به محل مزار فرزندش برسد و بیآنکه محل دفن پسرش را به او نشان بدهند، او را برگرداندند.
جاویدنام علیرضا رئیسی، ۲۱ ساله، معترض پرونده «میدان علیخانی» اصفهان سحرگاه دوشنبه ۱۳ مهر، به همراه علیرضا سپاهی، در زندان دستگرد اصفهان اعدام شد. حکمش یک بار نقض شده بود؛ دوباره برقرارش کردند.
یک روز پس از خاکسپاری پسرعمویش رامین، کشتهشده اعتراضات دیماه، او را بازداشت کرده بودند.
پیکرش را در بیابانهای اطراف نطنز خاک کردند. وسط بیابان. در سامانه متوفیان «نطنز» ثبت شده، اما محل مزارش جاییست که خانواده باید برای حضور بر طر مزار عزیزش وسط بیابان و ناکجاآباد برود.
این چه کینه و رذالتیست که بعد از کشتن شهروندان ایرانی دست از شکنجه و عذاب دادن خانوادهاش برنمیدارید؟
تنها او هم نیست؛ امیرحسین صفری، معترض اعدامشده دیگر، را پنج ساعت دور از اصفهان، در خور و بیابانک، به خاک سپردند.
فقط کینه نبست. شما از یک مزار هم میترسید؟ چون میدانید مزار جاویدنامان وطن جایی است که دلها دوباره به هم میرسند و انقلاب از همانجا دوباره پا میگیرد.
جاویدنام علیرضا رئیسی، ۲۱ ساله، معترض پرونده «میدان علیخانی» اصفهان سحرگاه دوشنبه ۱۳ مهر، به همراه علیرضا سپاهی، در زندان دستگرد اصفهان اعدام شد. حکمش یک بار نقض شده بود؛ دوباره برقرارش کردند.
یک روز پس از خاکسپاری پسرعمویش رامین، کشتهشده اعتراضات دیماه، او را بازداشت کرده بودند.
پیکرش را در بیابانهای اطراف نطنز خاک کردند. وسط بیابان. در سامانه متوفیان «نطنز» ثبت شده، اما محل مزارش جاییست که خانواده باید برای حضور بر طر مزار عزیزش وسط بیابان و ناکجاآباد برود.
این چه کینه و رذالتیست که بعد از کشتن شهروندان ایرانی دست از شکنجه و عذاب دادن خانوادهاش برنمیدارید؟
تنها او هم نیست؛ امیرحسین صفری، معترض اعدامشده دیگر، را پنج ساعت دور از اصفهان، در خور و بیابانک، به خاک سپردند.
فقط کینه نبست. شما از یک مزار هم میترسید؟ چون میدانید مزار جاویدنامان وطن جایی است که دلها دوباره به هم میرسند و انقلاب از همانجا دوباره پا میگیرد.
💔75🤬35❤2😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گروه موسیقی پالت تمام تور کنسرتهایش در ایران را لغو کرد. چرا؟ چون در بعضی شهرها به نوازنده زن گروه شقایق صادقیان اجازه ندادند روی صحنه برود.
پالت میتوانست ششنفره اجرا کند. میتوانست یکی از اعضایش را کنار بگذارد، کنسرتهایش را برگزار کند و درآمدش را داشته باشد. اما تصمیم گرفت تن به تبعیض ندهد.
گفتند هفت نفریم و یا هر هفت نفر با حقوق برابر روی صحنه میرویم، یا هیچکدام نمیرویم.
این یعنی همبستگی. یعنی برابری فقط یک شعار زیبا نیست؛ اصلیست که باید برای دفاع از آن هزینه داد.
در کشوری که زنان دهههاست از حق تکخوانی در اجراهای عمومی محروماند، برای پرستو احمدی و همراهانش حکم شلاق صادر و تأیید میکنند و حتی حضور یک نوازنده زن میتواند بهانهای برای جلوگیری از برگزاری کنسرت باشد، تصمیم پالت فراتر از یک اعتراض صنفی است.
از ورزشگاه تا سالن کنسرت، از خیابان تا محل کار، جمهوری اسلامی سالهاست کوشیده حضور زنان را به اجازه و محدودیت و ممنوعیت گره بزند. حکومتی که تبعیض جنسیتی را به یکی از پایههای ساختار قدرت خود تبدیل کرده است.
ادامه👇
پالت میتوانست ششنفره اجرا کند. میتوانست یکی از اعضایش را کنار بگذارد، کنسرتهایش را برگزار کند و درآمدش را داشته باشد. اما تصمیم گرفت تن به تبعیض ندهد.
گفتند هفت نفریم و یا هر هفت نفر با حقوق برابر روی صحنه میرویم، یا هیچکدام نمیرویم.
این یعنی همبستگی. یعنی برابری فقط یک شعار زیبا نیست؛ اصلیست که باید برای دفاع از آن هزینه داد.
در کشوری که زنان دهههاست از حق تکخوانی در اجراهای عمومی محروماند، برای پرستو احمدی و همراهانش حکم شلاق صادر و تأیید میکنند و حتی حضور یک نوازنده زن میتواند بهانهای برای جلوگیری از برگزاری کنسرت باشد، تصمیم پالت فراتر از یک اعتراض صنفی است.
از ورزشگاه تا سالن کنسرت، از خیابان تا محل کار، جمهوری اسلامی سالهاست کوشیده حضور زنان را به اجازه و محدودیت و ممنوعیت گره بزند. حکومتی که تبعیض جنسیتی را به یکی از پایههای ساختار قدرت خود تبدیل کرده است.
ادامه👇
❤86👍8
ادامه👆
اما برابری زمانی محقق میشود که مبارزه با این تبعیض فقط بر دوش زنان نباشد.
پیشتر محسن شریفیان و گروه لیان هم در برابر حذف نوازندگان زن ایستادند. امروز پالت نشان داد که میشود به تبعیض نه گفت، حتی وقتی هزینه دارد.
حمایت از حقوق زنان فقط تشویق شجاعت زنانی نیست که در برابر تبعیض میایستند؛ مردان نیز باید از امتیازی که به بهای محرومیت زنان به دست میآورند، چشم بپوشند.
حالا نوبت دیگر خوانندگان، نوازندگان و هنرمندان مرد است.
قرار نیست زنان همیشه بهتنهایی هزینه مبارزه برای ابتداییترین حقوقشان را بدهند و مردان از جایگاه امن خود فقط تماشاگر باشند.
صحنهای که زنان را از آن حذف کردهاند، صحنه افتخار نیست.
و این دقیقاً همان پیامی است که پالت با نرفتن روی صحنه به گوش همه رساند.
اما برابری زمانی محقق میشود که مبارزه با این تبعیض فقط بر دوش زنان نباشد.
پیشتر محسن شریفیان و گروه لیان هم در برابر حذف نوازندگان زن ایستادند. امروز پالت نشان داد که میشود به تبعیض نه گفت، حتی وقتی هزینه دارد.
حمایت از حقوق زنان فقط تشویق شجاعت زنانی نیست که در برابر تبعیض میایستند؛ مردان نیز باید از امتیازی که به بهای محرومیت زنان به دست میآورند، چشم بپوشند.
حالا نوبت دیگر خوانندگان، نوازندگان و هنرمندان مرد است.
قرار نیست زنان همیشه بهتنهایی هزینه مبارزه برای ابتداییترین حقوقشان را بدهند و مردان از جایگاه امن خود فقط تماشاگر باشند.
صحنهای که زنان را از آن حذف کردهاند، صحنه افتخار نیست.
و این دقیقاً همان پیامی است که پالت با نرفتن روی صحنه به گوش همه رساند.
❤78👍16
او با داعش جنگید؛ حالا برای دومین بار به اعدام محکوم شده است.
وریشه مرادی، زن ۴۱ ساله کُرد، فعال حقوق زنان و اهل سنندج، بار دیگر در خطر اعدام قرار گرفته است.
وریشه که با نام «جوانا سنه» نیز شناخته میشود، سالها در حوزه حقوق زنان فعالیت کرده و به گفته وکلایش، در شمال سوریه علیه داعش جنگیده است؛ همان گروه تروریستی که زنان را به بردگی میگرفت، به اسارت میبرد و قتلعام میکرد.
اما امروز، زنی که علیه داعش مبارزه کرده، در زندان اوین توسط داعشیان شیعه با حکم اعدام روبهروست.
وریشه مرداد ۱۴۰۲ بازداشت شد. ماهها در سلول انفرادی و تحت بازجویی بود. به گفته نهادهای حقوق بشری، در روند رسیدگی به پروندهاش از حق دفاع مؤثر محروم شد و حتی به وکلایش فرصت کافی برای مطالعه پرونده و دفاع داده نشد.
آبان ۱۴۰۳، شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست ابوالقاسم صلواتی او را به اعدام محکوم کرد.
دیوان عالی کشور در آذر ۱۴۰۴ این حکم را به دلیل نقص تحقیقات و رعایت نشدن تشریفات قانونی نقض کرد. حتی اتهامی که مبنای حکم اعدام قرار گرفته بود، در مراحل رسیدگی بهدرستی به او تفهیم نشده بود.
ادامه👇
وریشه مرادی، زن ۴۱ ساله کُرد، فعال حقوق زنان و اهل سنندج، بار دیگر در خطر اعدام قرار گرفته است.
وریشه که با نام «جوانا سنه» نیز شناخته میشود، سالها در حوزه حقوق زنان فعالیت کرده و به گفته وکلایش، در شمال سوریه علیه داعش جنگیده است؛ همان گروه تروریستی که زنان را به بردگی میگرفت، به اسارت میبرد و قتلعام میکرد.
اما امروز، زنی که علیه داعش مبارزه کرده، در زندان اوین توسط داعشیان شیعه با حکم اعدام روبهروست.
وریشه مرداد ۱۴۰۲ بازداشت شد. ماهها در سلول انفرادی و تحت بازجویی بود. به گفته نهادهای حقوق بشری، در روند رسیدگی به پروندهاش از حق دفاع مؤثر محروم شد و حتی به وکلایش فرصت کافی برای مطالعه پرونده و دفاع داده نشد.
آبان ۱۴۰۳، شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست ابوالقاسم صلواتی او را به اعدام محکوم کرد.
دیوان عالی کشور در آذر ۱۴۰۴ این حکم را به دلیل نقص تحقیقات و رعایت نشدن تشریفات قانونی نقض کرد. حتی اتهامی که مبنای حکم اعدام قرار گرفته بود، در مراحل رسیدگی بهدرستی به او تفهیم نشده بود.
ادامه👇
🤬61❤9🔥8💔3😢1
ادامه👆
اما روز ۲۲ مهر ۱۴۰۵، همان شعبه بار دیگر حکم اعدام صادر کرد.
وکلای وریشه میگویند دادگاه بدون انجام تحقیقات خواستهشده از سوی دیوان عالی کشور، صرفاً با تغییر عنوان اتهام، دوباره او را به مرگ محکوم کرده است.
این در حالی است که به گفته وکلایش، هیچ دلیل کافی برای انتساب اتهام وجود ندارد و وریشه در هیچ عملیات مسلحانهای علیه جمهوری اسلامی مشارکت نداشته است.
وریشه بیش از سه سال است که در زندان به سر میبرد. گزارشها از محرومیت او از درمان تخصصی و محدودیت ارتباط با خانواده حکایت دارند.
اکنون بار دیگر جان او در خطر است.
حکم تازه هنوز قطعی نشده و از زمان ابلاغ آن، ۲۰ روز مهلت قانونی برای فرجامخواهی وجود دارد. اما صدور دوباره حکم اعدام، آن هم پس از نقض حکم قبلی در دیوان عالی کشور، زنگ خطری جدی برای جان وریشه است.
نباید اجازه داد نام وریشه مرادی در میان خبرهای هرروزه اعدام گم شود.
حکم اعدام او باید لغو شود.
#وریشه_مرادی
#VerishehMoradi
اما روز ۲۲ مهر ۱۴۰۵، همان شعبه بار دیگر حکم اعدام صادر کرد.
وکلای وریشه میگویند دادگاه بدون انجام تحقیقات خواستهشده از سوی دیوان عالی کشور، صرفاً با تغییر عنوان اتهام، دوباره او را به مرگ محکوم کرده است.
این در حالی است که به گفته وکلایش، هیچ دلیل کافی برای انتساب اتهام وجود ندارد و وریشه در هیچ عملیات مسلحانهای علیه جمهوری اسلامی مشارکت نداشته است.
وریشه بیش از سه سال است که در زندان به سر میبرد. گزارشها از محرومیت او از درمان تخصصی و محدودیت ارتباط با خانواده حکایت دارند.
اکنون بار دیگر جان او در خطر است.
حکم تازه هنوز قطعی نشده و از زمان ابلاغ آن، ۲۰ روز مهلت قانونی برای فرجامخواهی وجود دارد. اما صدور دوباره حکم اعدام، آن هم پس از نقض حکم قبلی در دیوان عالی کشور، زنگ خطری جدی برای جان وریشه است.
نباید اجازه داد نام وریشه مرادی در میان خبرهای هرروزه اعدام گم شود.
حکم اعدام او باید لغو شود.
#وریشه_مرادی
#VerishehMoradi
🤬64🔥7💔5❤3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سنگ مزار سامان دلآرام، از جانباختگان خیزش دیماه ۱۴۰۴، توسط مزدوارن جمهوری اسلامی تخریب شده است.
سامان ۳۷ سال داشت. پدر دو کودک بود؛ یک پسر ۱۱ ساله و دختری پنجساله. روز ۱۹ دیماه در شهر پردیس، همراه همسرش در اعتراضات شرکت کرده بود که هدف گلوله جنگی قرار گرفت.
همسرش لحظه کشته شدن او را اینطور روایت کرده است:
«کنار هم راهپیمایی میکردیم، یک لحظه سامان صورتش را سمت من برگرداند و صدایم کرد. دیدم دهانش پر از خون است. با چشمان باز روی زمین افتاد.»
گلوله به ریه و پهلوی سامان اصابت کرده بود. همسرش پیکر او را به خانه برد و از ترس اینکه مأموران پیکرش را بگیرند، مدتی در خانه نگه داشت. او سرانجام در دماوند به خاک سپرده شد.
حالا ماهها پس از کشته شدنش، سنگ مزار او را شکستهاند.
همسرش با انتشار این ویدیو نوشت:
«نام سامان از سنگ محکمتر است. او ماندگار است و حقارت این عمل برای همیشه بر پیشانی عاملش خواهد ماند.»
این اتفاق بار دیگر زخمی را تازه کرده که خانوادهاش از دیماه با آن زندگی میکنند.
میتوان سنگ مزار را شکست، اما نمیتوان خاطره یک پدر را از ذهن فرزندانش و روایت شجاعتش را از حافظهی جمعی یک ملت پاک کرد.
سامان ۳۷ سال داشت. پدر دو کودک بود؛ یک پسر ۱۱ ساله و دختری پنجساله. روز ۱۹ دیماه در شهر پردیس، همراه همسرش در اعتراضات شرکت کرده بود که هدف گلوله جنگی قرار گرفت.
همسرش لحظه کشته شدن او را اینطور روایت کرده است:
«کنار هم راهپیمایی میکردیم، یک لحظه سامان صورتش را سمت من برگرداند و صدایم کرد. دیدم دهانش پر از خون است. با چشمان باز روی زمین افتاد.»
گلوله به ریه و پهلوی سامان اصابت کرده بود. همسرش پیکر او را به خانه برد و از ترس اینکه مأموران پیکرش را بگیرند، مدتی در خانه نگه داشت. او سرانجام در دماوند به خاک سپرده شد.
حالا ماهها پس از کشته شدنش، سنگ مزار او را شکستهاند.
همسرش با انتشار این ویدیو نوشت:
«نام سامان از سنگ محکمتر است. او ماندگار است و حقارت این عمل برای همیشه بر پیشانی عاملش خواهد ماند.»
این اتفاق بار دیگر زخمی را تازه کرده که خانوادهاش از دیماه با آن زندگی میکنند.
میتوان سنگ مزار را شکست، اما نمیتوان خاطره یک پدر را از ذهن فرزندانش و روایت شجاعتش را از حافظهی جمعی یک ملت پاک کرد.
🤬65😢11💔10🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«من برادر همان زنی هستم که مأموران کتکش میزدند.»
این یکی از آخرین حرفهای میثم بامری است؛ مردی ۲۹ ساله که چندی پس از ضبط این ویدیو، با شلیک نیروهای حکومتی کشته شد.
میثم، شهروند بلوچ، پدر چند فرزند و دهیار روستای پشموکی از توابع شهرستان فاریاب در استان کرمان بود.
برای فهمیدن آنچه در این ویدیو میگوید، باید به چند ماه قبل برگردیم.
۲۷ خرداد ۱۴۰۵، مأموران انتظامی در روستای پشموکی با گروهی از زنان بلوچ برخورد کردند. گزارشها از ضربوجرح و بازداشت تعدادی از این زنان حکایت دارد. یکی از آن زنان، خواهر میثم بود.
میثم در ویدیویی که پیش از مرگش منتشر شده، خودش را برادر همان زن معرفی میکند؛ از آنچه بر خواهرش گذشته میگوید، از تلافی کردن حرف میزند و در پایان، سرنوشتش را به آنچه پیش خواهد آمد میسپارد.
روز ۱۶ مهر، سرهنگ مهدی جمشیدی، از مأموران پلیس آگاهی فاریاب، در یک حمله مسلحانه کشته شد. مقامهای امنیتی میثم را مسئول این حمله معرفی کردند. خانواده و نزدیکان او این اتهام را رد کردهاند.
دو روز بعد، شنبه ۱۸ مهر، میثم بامری با شلیک نیروهای مسلح حکومتی کشته شد.
ادامه👇
این یکی از آخرین حرفهای میثم بامری است؛ مردی ۲۹ ساله که چندی پس از ضبط این ویدیو، با شلیک نیروهای حکومتی کشته شد.
میثم، شهروند بلوچ، پدر چند فرزند و دهیار روستای پشموکی از توابع شهرستان فاریاب در استان کرمان بود.
برای فهمیدن آنچه در این ویدیو میگوید، باید به چند ماه قبل برگردیم.
۲۷ خرداد ۱۴۰۵، مأموران انتظامی در روستای پشموکی با گروهی از زنان بلوچ برخورد کردند. گزارشها از ضربوجرح و بازداشت تعدادی از این زنان حکایت دارد. یکی از آن زنان، خواهر میثم بود.
میثم در ویدیویی که پیش از مرگش منتشر شده، خودش را برادر همان زن معرفی میکند؛ از آنچه بر خواهرش گذشته میگوید، از تلافی کردن حرف میزند و در پایان، سرنوشتش را به آنچه پیش خواهد آمد میسپارد.
روز ۱۶ مهر، سرهنگ مهدی جمشیدی، از مأموران پلیس آگاهی فاریاب، در یک حمله مسلحانه کشته شد. مقامهای امنیتی میثم را مسئول این حمله معرفی کردند. خانواده و نزدیکان او این اتهام را رد کردهاند.
دو روز بعد، شنبه ۱۸ مهر، میثم بامری با شلیک نیروهای مسلح حکومتی کشته شد.
ادامه👇
💔56🔥14🤬12❤2😢1
ادامه👆
او هرگز فرصت نیافت در یک دادگاه مستقل و با برخورداری از حق دفاع، به اتهامی که علیه او مطرح شده بود پاسخ بدهد.
این ویدیو، روایت مردی است که میگوید خواهرش مورد خشونت قرار گرفته و خودش برای تلافی آن دست به اقدام زده است. اما هنوز پرسشهای مهمی درباره جزئیات درگیری، مسئولیت قتل مأمور پلیس و چگونگی کشتهشدن میثم بیپاسخ ماندهاند.
هیچ اتهامی، حتی اتهام قتل، مجوز کشتن یک متهم بدون طی روند قانونی نیست.
میثم بامری دیگر زنده نیست تا روایتش را کامل کند. آنچه باقی مانده، این ویدیوست، خانوادهای که او را از دست داده و پرسشهایی که باید درباره مرگش پاسخ داده شوند.
#میثم_بامری #بلوچستان #فاریاب
او هرگز فرصت نیافت در یک دادگاه مستقل و با برخورداری از حق دفاع، به اتهامی که علیه او مطرح شده بود پاسخ بدهد.
این ویدیو، روایت مردی است که میگوید خواهرش مورد خشونت قرار گرفته و خودش برای تلافی آن دست به اقدام زده است. اما هنوز پرسشهای مهمی درباره جزئیات درگیری، مسئولیت قتل مأمور پلیس و چگونگی کشتهشدن میثم بیپاسخ ماندهاند.
هیچ اتهامی، حتی اتهام قتل، مجوز کشتن یک متهم بدون طی روند قانونی نیست.
میثم بامری دیگر زنده نیست تا روایتش را کامل کند. آنچه باقی مانده، این ویدیوست، خانوادهای که او را از دست داده و پرسشهایی که باید درباره مرگش پاسخ داده شوند.
#میثم_بامری #بلوچستان #فاریاب
💔64🔥5🤬5❤1😢1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در یک کشور، تقلید صدای رئیسجمهور میلیونها نفر را میخنداند؛ در کشوری دیگر، تقلید صدای رهبر میتواند برای یک طنزپرداز پرونده قضایی درست کند!
سعید شکیبا، دوبلور و طنزپرداز ایرانی، تنها به جرم تقلید صدای علی خامنهای با پرونده قضایی مواجه شده و صفحه اینستاگرامش با حدود یک میلیون دنبالکننده توقیف شده است.
در ادامه ویدیوی سعید شکیبا ویدیوهای دیگر را هم ببینید. مشهورترین کمدینهای آمریکایی سالهاست ادای دونالد ترامپ را درمیآورند؛ صدایش را تقلید میکنند، رفتارش را به سخره میگیرند و حتی در پربینندهترین برنامههای تلویزیونی، او را دستمایه طنز قرار میدهند. نه پلیس به سراغشان میرود، نه صفحهشان توقیف میشود و نه برای تقلید صدای بالاترین مقام کشور برایشان پرونده قضایی تشکیل میدهند.
طنز سیاسی قرار نیست از صاحبان قدرت اجازه بگیرد. اساساً یکی از مهمترین کارکردهای طنز همین است: پایین کشیدن قدرتمندان از جایگاهی که خود را فراتر از نقد و تمسخر میدانند.
حکومتی که از یک شوخی، یک تقلید صدا و چند دقیقه خنده مردم احساس خطر میکند، حکومتی متزلزل است و هیچ نسبتی با آزادی بیان ندارد.
سعید شکیبا، دوبلور و طنزپرداز ایرانی، تنها به جرم تقلید صدای علی خامنهای با پرونده قضایی مواجه شده و صفحه اینستاگرامش با حدود یک میلیون دنبالکننده توقیف شده است.
در ادامه ویدیوی سعید شکیبا ویدیوهای دیگر را هم ببینید. مشهورترین کمدینهای آمریکایی سالهاست ادای دونالد ترامپ را درمیآورند؛ صدایش را تقلید میکنند، رفتارش را به سخره میگیرند و حتی در پربینندهترین برنامههای تلویزیونی، او را دستمایه طنز قرار میدهند. نه پلیس به سراغشان میرود، نه صفحهشان توقیف میشود و نه برای تقلید صدای بالاترین مقام کشور برایشان پرونده قضایی تشکیل میدهند.
طنز سیاسی قرار نیست از صاحبان قدرت اجازه بگیرد. اساساً یکی از مهمترین کارکردهای طنز همین است: پایین کشیدن قدرتمندان از جایگاهی که خود را فراتر از نقد و تمسخر میدانند.
حکومتی که از یک شوخی، یک تقلید صدا و چند دقیقه خنده مردم احساس خطر میکند، حکومتی متزلزل است و هیچ نسبتی با آزادی بیان ندارد.
💔87🤬29❤7🔥3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادری میان لباسها و کتانیهای پسرش قدم میزند. لباسهایی که هنوز نشانی از حضور او دارند، اما دیگر کسی نیست که آنها را بپوشد.
اینها وسایل بهجامانده از محمد رادماننیاست؛ جوانی ورزشکار و بدنساز، اصالتاً اهل اراک و ساکن تهران. جوانی که روزگاری با همین لباسها به باشگاه میرفت، وزنه میزد، برای آیندهاش برنامه میریخت و زندگی میکرد.
شامگاه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات محله نظامآباد تهران، محمد هدف گلوله مأموران حکومتی قرار گرفت و بامداد ۲۰ دی در بیمارستان جان باخت.
حالا از آن همه شور زندگی، لباسهایی مانده که دیگر پوشیده نمیشوند، کتانیهایی که دیگر قدم برنمیدارند و دمبلهای قرمزی که صاحبشان هرگز دوباره بلندشان نخواهد کرد.
و مادری که میان این یادگارها قدم میزند؛ شاید برای لحظهای دوباره حضور پسرش را احساس کند.
این فقط روایت یک مادر نیست. روایت خانوادههای بسیاری است که پس از کشتار دیماه، زندگیشان به دو بخش تقسیم شد: پیش از آن شب و پس از آن.
برای برخی، محمد رادماننیا نامی در فهرست جانباختگان است؛ اما برای مادرش، تمام دنیایش است که دیگر به خانه بازنمیگردد.
اینها وسایل بهجامانده از محمد رادماننیاست؛ جوانی ورزشکار و بدنساز، اصالتاً اهل اراک و ساکن تهران. جوانی که روزگاری با همین لباسها به باشگاه میرفت، وزنه میزد، برای آیندهاش برنامه میریخت و زندگی میکرد.
شامگاه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات محله نظامآباد تهران، محمد هدف گلوله مأموران حکومتی قرار گرفت و بامداد ۲۰ دی در بیمارستان جان باخت.
حالا از آن همه شور زندگی، لباسهایی مانده که دیگر پوشیده نمیشوند، کتانیهایی که دیگر قدم برنمیدارند و دمبلهای قرمزی که صاحبشان هرگز دوباره بلندشان نخواهد کرد.
و مادری که میان این یادگارها قدم میزند؛ شاید برای لحظهای دوباره حضور پسرش را احساس کند.
این فقط روایت یک مادر نیست. روایت خانوادههای بسیاری است که پس از کشتار دیماه، زندگیشان به دو بخش تقسیم شد: پیش از آن شب و پس از آن.
برای برخی، محمد رادماننیا نامی در فهرست جانباختگان است؛ اما برای مادرش، تمام دنیایش است که دیگر به خانه بازنمیگردد.
💔67❤9🤬1😢1
«امشب مثل یک بچه کوچک شدهام که از آمپول میترسد. فقط یک سؤال ذهنم را درگیر کرده: چرا؟»
این را مجید نیکاندیش، جوان ۲۵ سالهای نوشت که میدانست تنها چند ساعت دیگر زنده خواهد بود.
در آخرین شب زندگیاش، وقتی سایه طناب دار بالای سرش بود، به مادرش فکر میکرد. مادری که قرار بود فردا پیکر بیجان پسرش را تحویل بگیرد.
برای او نوشت:
«سلام مادرجان. میدانم در طول زندگی بسیار مکافاتها کشیدی و شرمندهام اگر پسر خوبی نبودم. حلالم کنید و ناراحت نباش. خواهش میکنم برای مراسم خاکسپاریام شاد باشید. مراقب مهناز و ابوالفضل و راضیه باش.»
جوانی در آستانه مرگ، از مادرش عذرخواهی میکند. انگار این اوست که باید بابت رنجی که قرار است بر مادرش تحمیل شود، طلب بخشش کند.
و بعد، چیزی مینویسد که قلب هر انسانی را آتش میزند:
«امشب مثل این بچههای کوچک شدهام که از آمپول میترسند. فقط یک سؤال مانده در ذهنم. چرا؟»
چرا باید زندگی یک جوان ۲۵ ساله به طناب دار ختم شود؟ چرا مادری باید آخرین یادگار پسرش را در نامهای بخواند که چند ساعت پیش از اعدام نوشته شده است؟
مجید رفت، اما سؤالش باقی ماند.
ادامه👇
این را مجید نیکاندیش، جوان ۲۵ سالهای نوشت که میدانست تنها چند ساعت دیگر زنده خواهد بود.
در آخرین شب زندگیاش، وقتی سایه طناب دار بالای سرش بود، به مادرش فکر میکرد. مادری که قرار بود فردا پیکر بیجان پسرش را تحویل بگیرد.
برای او نوشت:
«سلام مادرجان. میدانم در طول زندگی بسیار مکافاتها کشیدی و شرمندهام اگر پسر خوبی نبودم. حلالم کنید و ناراحت نباش. خواهش میکنم برای مراسم خاکسپاریام شاد باشید. مراقب مهناز و ابوالفضل و راضیه باش.»
جوانی در آستانه مرگ، از مادرش عذرخواهی میکند. انگار این اوست که باید بابت رنجی که قرار است بر مادرش تحمیل شود، طلب بخشش کند.
و بعد، چیزی مینویسد که قلب هر انسانی را آتش میزند:
«امشب مثل این بچههای کوچک شدهام که از آمپول میترسند. فقط یک سؤال مانده در ذهنم. چرا؟»
چرا باید زندگی یک جوان ۲۵ ساله به طناب دار ختم شود؟ چرا مادری باید آخرین یادگار پسرش را در نامهای بخواند که چند ساعت پیش از اعدام نوشته شده است؟
مجید رفت، اما سؤالش باقی ماند.
ادامه👇
💔79🤬4❤3🔥2😢2
ادامه👆
سؤالی که امروز باید آن را پیش روی حکومت جمهوری اسلامی و تمام دولتهایی گذاشت که در برابر اعدامهای گسترده در ایران سکوت میکنند:
چند جوان دیگر باید اعدام شوند؟ چند مادر دیگر باید لباس عزا بپوشند؟ چند نامه خداحافظی دیگر باید نوشته شود تا جهان به این کشتار واکنشی جدی نشان دهد؟
نامش مجید نیکاندیش بود و ۲۵ سال داشت.
نگذاریم آخرین کلماتش در سکوت گم شوند.
او پیش از مرگ فقط یک سؤال داشت.
چرا؟
#مجید_نیکاندیش
سؤالی که امروز باید آن را پیش روی حکومت جمهوری اسلامی و تمام دولتهایی گذاشت که در برابر اعدامهای گسترده در ایران سکوت میکنند:
چند جوان دیگر باید اعدام شوند؟ چند مادر دیگر باید لباس عزا بپوشند؟ چند نامه خداحافظی دیگر باید نوشته شود تا جهان به این کشتار واکنشی جدی نشان دهد؟
نامش مجید نیکاندیش بود و ۲۵ سال داشت.
نگذاریم آخرین کلماتش در سکوت گم شوند.
او پیش از مرگ فقط یک سؤال داشت.
چرا؟
#مجید_نیکاندیش
💔70🤬5🔥2😢1
پیمان قدیری ۴۵ سال داشت. طراح دکوراسیون ساختمان بود، در قرچک زندگی میکرد و به گفته نزدیکانش، هزینه ازدواج چند جوان را تأمین کرده و سرپرستی چند کودک بیسرپرست را بر عهده گرفته بود.
۱۹ دیماه ۱۴۰۴، مأموران حکومتی وارد خانهاش شدند و از فاصله نزدیک به سرش شلیک کردند.
پیمان زنده ماند، اما دیگر چشم باز نکرد. بیش از ۹ ماه در کما بود؛ ۹ ماه میان مرگ و زندگی. ۹ ماه انتظار و امید برای خانوادهای که شاید هر روز چشم به راه معجزهای بودند.
حالا خبر رسیده که پیمان قدیری هم جان باخته است.
به گزارش ایراناینترنشنال، مأموران همان شب فرزند او را نیز بازداشت کردند تا خانواده را برای سکوت درباره این جنایت تحت فشار بگذارند.
دیماه هنوز تمام نشده است. هر روز خبر اعدام یکی از بازداشتشدگان میرسد. هر روز حکم مرگ تازهای صادر میشود. هر روز نام دیگری به فهرست اضافه میشود.
برای بسیاری، دیماه یک رویداد تاریخی است که آغاز شد و پایان یافت. اما برای خانوادههای قربانیان، دیماه هنوز ادامه دارد؛ در راهروهای بیمارستانها، پشت درهای زندان، در انتظار تماسهایی که ممکن است خبر اعدام بیاورند و بر سر مزار عزیزانی که دیگر بازنمیگردند.
۱۹ دیماه ۱۴۰۴، مأموران حکومتی وارد خانهاش شدند و از فاصله نزدیک به سرش شلیک کردند.
پیمان زنده ماند، اما دیگر چشم باز نکرد. بیش از ۹ ماه در کما بود؛ ۹ ماه میان مرگ و زندگی. ۹ ماه انتظار و امید برای خانوادهای که شاید هر روز چشم به راه معجزهای بودند.
حالا خبر رسیده که پیمان قدیری هم جان باخته است.
به گزارش ایراناینترنشنال، مأموران همان شب فرزند او را نیز بازداشت کردند تا خانواده را برای سکوت درباره این جنایت تحت فشار بگذارند.
دیماه هنوز تمام نشده است. هر روز خبر اعدام یکی از بازداشتشدگان میرسد. هر روز حکم مرگ تازهای صادر میشود. هر روز نام دیگری به فهرست اضافه میشود.
برای بسیاری، دیماه یک رویداد تاریخی است که آغاز شد و پایان یافت. اما برای خانوادههای قربانیان، دیماه هنوز ادامه دارد؛ در راهروهای بیمارستانها، پشت درهای زندان، در انتظار تماسهایی که ممکن است خبر اعدام بیاورند و بر سر مزار عزیزانی که دیگر بازنمیگردند.
❤51💔22😢12🤬7🔥2
۱۴ زندانی و فعال سیاسی در بیانیهای درباره خطر صدور حکم اعدام برای امیرحسین موسوی هشدار دادهاند؛ جوانی که در شبکههای اجتماعی با نام «جیمز بیدین» شناخته میشد و حالا در زندان است.
امیرحسین پس از ۱۴۸ روز حبس در سلول انفرادی، به گفته خودش، زیر ضربوجرح، تهدید و فشار روانی وادار به اعتراف مقابل دوربین شد. همسرش را نیز بازداشت کردند. سپس صداوسیمای جمهوری اسلامی اعترافات او را پخش کرد و پیش از پایان محاکمه، اتهام جاسوسی و همکاری با اسرائیل را به او نسبت داد.
حالا او در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، به ریاست ابوالقاسم صلواتی، با اتهامهای «محاربه» و «افساد فیالارض» روبهروست؛ اتهامهایی که میتوانند به قیمت جانش تمام شوند.
۱۴ امضاکننده بیانیه، از جمله مصطفی تاجزاده، رضا خندان، حسین شنبهزاده، کیوان رحیمیان و رضا ولیزاده، هشدار دادهاند که پس از پخش اعترافات تلویزیونی، شمار اتهامهای امیرحسین از پنج به ۹ مورد افزایش یافته است.
ادامه👇
امیرحسین پس از ۱۴۸ روز حبس در سلول انفرادی، به گفته خودش، زیر ضربوجرح، تهدید و فشار روانی وادار به اعتراف مقابل دوربین شد. همسرش را نیز بازداشت کردند. سپس صداوسیمای جمهوری اسلامی اعترافات او را پخش کرد و پیش از پایان محاکمه، اتهام جاسوسی و همکاری با اسرائیل را به او نسبت داد.
حالا او در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، به ریاست ابوالقاسم صلواتی، با اتهامهای «محاربه» و «افساد فیالارض» روبهروست؛ اتهامهایی که میتوانند به قیمت جانش تمام شوند.
۱۴ امضاکننده بیانیه، از جمله مصطفی تاجزاده، رضا خندان، حسین شنبهزاده، کیوان رحیمیان و رضا ولیزاده، هشدار دادهاند که پس از پخش اعترافات تلویزیونی، شمار اتهامهای امیرحسین از پنج به ۹ مورد افزایش یافته است.
ادامه👇
💔48🤬13❤4😢1
ادامه👆
اما هشدار مهمتر آنها خطاب به همه ماست:
«ما از جامعه اگرچه خسته و زخمی، اما بیدار ایران میخواهیم مبادا تعدد اعدام آنقدر برایمان عادی شود و ما را دچار بیحسی کند که آن را بهعنوان بخشی طبیعی از اخبار روزانه بپذیریم.»
این شاید یکی از بزرگترین خطرهایی باشد که امروز جامعه ایران را تهدید میکند: عادیشدن مرگ. اینکه هر روز نام تازهای به فهرست محکومان به اعدام اضافه شود و ما، زیر آوار خبرهای هولناک، دیگر فرصت نکنیم حتی نامشان را به خاطر بسپاریم.
امیرحسین موسوی هنوز زنده است. هنوز میتوان درباره خطر اعدامش هشدار داد. هنوز میتوان صدایش بود.
جان انسانها نباید قربانی اعترافات تحت فشار و محاکمههای ناقض دادرسی عادلانه شود.
نگذاریم نام امیرحسین موسوی به فهرست جانهایی اضافه شود که وقتی از دست رفتند، تازه دربارهشان نوشتیم.
اما هشدار مهمتر آنها خطاب به همه ماست:
«ما از جامعه اگرچه خسته و زخمی، اما بیدار ایران میخواهیم مبادا تعدد اعدام آنقدر برایمان عادی شود و ما را دچار بیحسی کند که آن را بهعنوان بخشی طبیعی از اخبار روزانه بپذیریم.»
این شاید یکی از بزرگترین خطرهایی باشد که امروز جامعه ایران را تهدید میکند: عادیشدن مرگ. اینکه هر روز نام تازهای به فهرست محکومان به اعدام اضافه شود و ما، زیر آوار خبرهای هولناک، دیگر فرصت نکنیم حتی نامشان را به خاطر بسپاریم.
امیرحسین موسوی هنوز زنده است. هنوز میتوان درباره خطر اعدامش هشدار داد. هنوز میتوان صدایش بود.
جان انسانها نباید قربانی اعترافات تحت فشار و محاکمههای ناقض دادرسی عادلانه شود.
نگذاریم نام امیرحسین موسوی به فهرست جانهایی اضافه شود که وقتی از دست رفتند، تازه دربارهشان نوشتیم.
💔52🤬8👍5❤2😢1
حسابهای بانکی کمال جعفری یزدی، جانباز جنگ ایران و عراق، زندانی سیاسی و از امضاکنندگان بیانیه ۱۴ نفره درخواست استعفای خامنهای، به دستور مقام قضایی مسدود و موجودی آنها بلوکه شده است.
مردی که روزگاری برای دفاع از کشورش به جنگ رفت، برادرش را در جنگ از دست داد و خود با جراحات جسمی و روحی آن سالها زندگی میکند، اکنون به دلیل فعالیتهای سیاسی و مدنیاش با زندان، محدودیت رفتوآمد و فشارهای اقتصادی روبهروست.
جعفری یزدی پیشتر به ۱۳ سال زندان محکوم شده بود و حدود چهار سال و نیم را پشت میلههای زندان گذراند. او در پروندهای دیگر نیز به ۱۸ سال حبس محکوم شده و اکنون با پابند الکترونیکی دوران محکومیتش را میگذراند.
حالا علاوه بر محدودیت آزادی، دسترسی او به حسابهای بانکی و داراییهایش را نیز مسدود کردهاند؛ اقدامی که میتواند زندگی و معیشت او و خانوادهاش را با مشکلات جدی روبهرو کند.
اما پاسخ او به فشارهای تازه، سکوت و تسلیم نیست.
او در پیامی نوشته است:
«مرا از موج و نمنم باران نترسانید؛ من از تبار مردانیام که در دل طوفان ایستادهاند و از رعد، راه رفتن آموختهاند.»
ادامه👇
مردی که روزگاری برای دفاع از کشورش به جنگ رفت، برادرش را در جنگ از دست داد و خود با جراحات جسمی و روحی آن سالها زندگی میکند، اکنون به دلیل فعالیتهای سیاسی و مدنیاش با زندان، محدودیت رفتوآمد و فشارهای اقتصادی روبهروست.
جعفری یزدی پیشتر به ۱۳ سال زندان محکوم شده بود و حدود چهار سال و نیم را پشت میلههای زندان گذراند. او در پروندهای دیگر نیز به ۱۸ سال حبس محکوم شده و اکنون با پابند الکترونیکی دوران محکومیتش را میگذراند.
حالا علاوه بر محدودیت آزادی، دسترسی او به حسابهای بانکی و داراییهایش را نیز مسدود کردهاند؛ اقدامی که میتواند زندگی و معیشت او و خانوادهاش را با مشکلات جدی روبهرو کند.
اما پاسخ او به فشارهای تازه، سکوت و تسلیم نیست.
او در پیامی نوشته است:
«مرا از موج و نمنم باران نترسانید؛ من از تبار مردانیام که در دل طوفان ایستادهاند و از رعد، راه رفتن آموختهاند.»
ادامه👇
🤬50💔13❤1😢1
ادامه👆
در ادامه تأکید کرده است:
«حسابهایم را بستهاید، آزادی رفتوآمدم را با پابند سنجیدهاید و گمان کردهاید با چند دیوار و چند زنجیر میتوان ارادهی یک انسان را شکست؟»
جعفری یزدی میگوید درد تیر و ترکش، داغ عزیزان، سالهای زندان و شکنجه را تحمل کرده، اما اندوه میهن و هممیهنانش را نمیتواند تحمل کند.
او پیامش را با دیالوگ مشهور پایانی فیلم «پاپیون» به پایان برده است؛ جملهای که پس از سالها زندان، فشار و محرومیت، معنای دیگری پیدا میکند:
«آهای حرامزادهها من هنوز زندهام!»
میتوان حسابهای بانکی یک انسان را مسدود کرد، رفتوآمدش را محدود کرد و سالهایی از زندگیاش را پشت میلههای زندان گرفت؛ اما هیچکدام از اینها به معنای به زانو درآوردن او و خاموش شدن صدای او نیست.
در ادامه تأکید کرده است:
«حسابهایم را بستهاید، آزادی رفتوآمدم را با پابند سنجیدهاید و گمان کردهاید با چند دیوار و چند زنجیر میتوان ارادهی یک انسان را شکست؟»
جعفری یزدی میگوید درد تیر و ترکش، داغ عزیزان، سالهای زندان و شکنجه را تحمل کرده، اما اندوه میهن و هممیهنانش را نمیتواند تحمل کند.
او پیامش را با دیالوگ مشهور پایانی فیلم «پاپیون» به پایان برده است؛ جملهای که پس از سالها زندان، فشار و محرومیت، معنای دیگری پیدا میکند:
«آهای حرامزادهها من هنوز زندهام!»
میتوان حسابهای بانکی یک انسان را مسدود کرد، رفتوآمدش را محدود کرد و سالهایی از زندگیاش را پشت میلههای زندان گرفت؛ اما هیچکدام از اینها به معنای به زانو درآوردن او و خاموش شدن صدای او نیست.
💔54🤬11❤1😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای دریافت یک جایزه به اسپانیا آمدهام، اما تنها نرفتم. زنانی را با خود همراه کردم که جمهوری اسلامی به جرم آزادیخواهی، بیناییشان را با شلیک گلوله از آنها گرفته است.
زنانی که قرار بود نابینا شوند، اما امروز آمدهاند تا جهانی که خود را به نابینایی زده است، آنها را ببیند.
این زنان نه فقط قربانیان سرکوب، که قهرمانان مقاومتاند. چشمهایشان را از دست دادهاند، اما شجاعتشان، صدایشان و رؤیای آزادیشان را نه.
و حالا درست در برابر چشمهای سیاستمداران اروپایی قرار است بایستند. همانهایی که از حقوق بشر سخن میگویند، اما همچنان با سرکوبگران مردم ایران دست میدهند و با طالبان و جمهوری اسلامی بر سر میز مذاکره مینشینند.
پیش از امضای توافق بعدی، به چهره این زنان نگاه کنید. به چشمهایی که دیگر نمیبینند. و به یک سؤال پاسخ دهید: چرا؟
چرا منافع سیاسی و اقتصادی شما باید به بهای چشمها، جانها و آزادی یک ملت تمام شود؟
این زنان برای آزادی ایران میجنگند، اما پیامشان فراتر از مرزهای ایران است. آنها به جهان هشدار میدهند که چشم بستن بر سرکوب و بنیادگرایی، امنیت و آزادی هیچ جامعهای را تضمین نمیکند.
زنانی که قرار بود نابینا شوند، اما امروز آمدهاند تا جهانی که خود را به نابینایی زده است، آنها را ببیند.
این زنان نه فقط قربانیان سرکوب، که قهرمانان مقاومتاند. چشمهایشان را از دست دادهاند، اما شجاعتشان، صدایشان و رؤیای آزادیشان را نه.
و حالا درست در برابر چشمهای سیاستمداران اروپایی قرار است بایستند. همانهایی که از حقوق بشر سخن میگویند، اما همچنان با سرکوبگران مردم ایران دست میدهند و با طالبان و جمهوری اسلامی بر سر میز مذاکره مینشینند.
پیش از امضای توافق بعدی، به چهره این زنان نگاه کنید. به چشمهایی که دیگر نمیبینند. و به یک سؤال پاسخ دهید: چرا؟
چرا منافع سیاسی و اقتصادی شما باید به بهای چشمها، جانها و آزادی یک ملت تمام شود؟
این زنان برای آزادی ایران میجنگند، اما پیامشان فراتر از مرزهای ایران است. آنها به جهان هشدار میدهند که چشم بستن بر سرکوب و بنیادگرایی، امنیت و آزادی هیچ جامعهای را تضمین نمیکند.
❤103👍9🤬3