📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۲)
🍂 این وضعیت، بهویژه در لحظاتی نمایان میشود که «دگراندیشان یا منتقدان نظام»، که معمولاً با دیدگاهها و ایدههای دگراندیشانه با نظامهای سلطهگر روبهرو هستند، به کردار «دشمنان» انگاشته میشوند. از این رو، سرکوب و سرکوبگر بودن بهسان ابزارهایی پذیرفته شده برای زدودن و ستردنِ هرگونه تهدید، مشروعیت مییابد. این نظامها، در این چارچوبِ اندیشگی، این سرکوب را بهسان کنشی بایسته و ناگزیر برای نگهداشتِ «نظم» و «امنیت» در برابر تهدیدهای درونمرزی یا برونمرزی توجیه میکنند.
🔻ایدۀ «مقاومت» نیز که خود یکی از بنیادهای این ایدئولوژیست، در بنیادِ خود یک ایدئولوژیِ «تکآوا و بسته» است که در آن «اندیشهها و آرای دیگرگونه»، هیچ جایگاهی ندارند. این ایده، بهویژه در معنای سیاسی آن، بر «حقانیت و درستی بیچونوچرای آغازههای اسلامی» تأکید دارد و به هیچرو، جایی برای تفسیر یا گفتگو دربارۀ آغازههای خود باز نمیگذارد. به دیگر سخن، در این دیدگاه، هیچگونه سپهری برای «ناهمرایی یا چندگونهنگری» وجود ندارد و همه باید در زیر بیرقِ یک «حقیقت یگانه» و «بیچونوچرای دینی»، بیاندیشند و کنش ورزند.
🔻روشن است که این ایدئولوژی در زهدانِ خود «سرکوب سیستماتیکِ دگراندیشان» را روا میشمارد. در واقع، این سیستم به پشتوانۀ «حقیقت واحد»، هرگونه اندیشۀ ستیهنده را نه تنها تهدیدی برای خود، بلکه تهدیدی برای «امنیت جامعه» میداند، و از همین رو، به هر شیوهای که روا بداند، به سرکوب دست مییازد. در چنین ساختاری، حتی اگر ظاهراً فراخوان به «گفتگو و همیاری و همافزایی» بهسان یک ارزش شناسانده شود، اما در واقع، این «دعوت به گفتگو» تنها بهکردار ابزاری برای «پیادهسازیِ ایدئولوژیهای سلطهگرانه»، و زورآور-ساختنِ «حقیقت واحد» به حساب میآید.
🔻در واقع، آنچه در پشتِ این چهرۀ آرام و «گفتگوی مدنی» (کرسیهای آزاداندیشی) نهفته است، نهتنها سرکوبِ دگراندیشان، بلکه نادیدهگرفتن آزادیهای فردی و حقوق پایهای انسانهاست؛ زیرا در شرایطی، که تنها «یک حقیقت یگانه و یکتا» پذیرفته میشود، همۀ حقوق فردی از جمله «آزادی بیان، آزادی اندیشه و آزادی کنش»، ناسرراست از بین میروند. بدینسان، ایدۀ مقاومت که از آن بهسان نظریهای برای رویارویی با ستم و تباهی یاد میشود، در عمل، خود به «ابزاری برای زورآورساختن سلطهگرانۀ ایدئولوژیای یگانهسالار» تبدیل میشود و شرایط را برای سرکوبِ هرگونه اندیشه و رویکردِ ناهمساز و هماورد، هموار میسازد.
🔺در پایان، ایدۀ مقاومت در این بستر، نهتنها زمینهساز «پایداری و توانمندی قدرت نظام» میشود، بلکه ناسرراست، دستاویزی برای «سرکوب و ستردن آزادیهای فردی و حقوق انسانی» قرار میگیرد. بهدیگر سخن، اگرچه این ایده در ظاهر ممکن است بسان «دفاع از حقّ پایداری» و «ایستادگی در برابر ستم و تباهی» شناسانده شود، اما در ژرفای خود، ساختاریست که نهتنها دگراندیشان را سرکوب میکند، بلکه هرگونه سپهری برای «گفتگو، همکاری و همافزایی راستین» را از بین میبرد و بهجای آن، سپهری «تکآوا و انحصاری» ایجاد میکند که بهمیانجی آن، تنها یک ایدئولوژی میتواند چیره و فرادست بماند.
🍂 تضاد ژرف دیدگاههای عبدالکریمی با آرنت در برخورد با مفاهیمی چون «خشونت، قدرت و روشنفکری»، کژفهمی آشکار درک عبدالکریمی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاسی را نمایان میسازد.
🍂 عبدالکریمی، با پشتیبانی غیرانتقادی از «جبهۀ مقاومت»، در واقع از ایدئولوژیای «تکآوا و سرکوبگر» دفاع میکند که در آن، خشونت نه تنها «توجیهپذیر» است، بلکه بهسان «ابزاری برای زورآورساختن یکدستگی و یکسانسازی» به کار میرود. او بهجای ایستادن بر مفاهیمی چون «آزادی و چندگانگی»، در پیِ توجیهِ یک ایدئولوژیِ «چندگانگیستیز» است که در آن، هیچ جایی برای «چندگونگی و ایدههای ستیهنده» وجود ندارد.
🍂 جبهۀ مقاومتی که عبدالکریمی از آن دفاع میکند، نه جبههای برای پاسداری از «آزادی و ارجمندی انسانی»، بلکه دربرگیرندۀ چکمهپوشانیست که با سرکوبِ هرگونه «دگرسانی و دگراندیشی»، در پی برپایی نظامی «تکآوا و سرکوبگر» هستند؛ نظامی که در آن «چندگانگی و آزادیهای فردی» هیچ جایگاهی ندارند. جمهوری اسلامی در ایران نمونۀ بارز چنین نظامیست.
🍂 جبههای که عبدالکریمی آن را بهسان «نماد مقاومت» میشناسد، در حقیقت جبههایست که در آن «آزادی، عدالت و چندگانگی» به قربانگاه ایدئولوژی میروند و هیچ سپهری برای «گوناگونی انسانی» برجای نمیماند. دیدگاههای عبدالکریمی، که بظاهر در برابر سلطۀ جهانی ایستادهاند، در پایان کار، به «بازتولید نظامی سرکوبگر» کمک میکنند که «دشمن گفتوگو و همکاری گروههای چندگونۀ انسانی»ست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۲)
🍂 این وضعیت، بهویژه در لحظاتی نمایان میشود که «دگراندیشان یا منتقدان نظام»، که معمولاً با دیدگاهها و ایدههای دگراندیشانه با نظامهای سلطهگر روبهرو هستند، به کردار «دشمنان» انگاشته میشوند. از این رو، سرکوب و سرکوبگر بودن بهسان ابزارهایی پذیرفته شده برای زدودن و ستردنِ هرگونه تهدید، مشروعیت مییابد. این نظامها، در این چارچوبِ اندیشگی، این سرکوب را بهسان کنشی بایسته و ناگزیر برای نگهداشتِ «نظم» و «امنیت» در برابر تهدیدهای درونمرزی یا برونمرزی توجیه میکنند.
🔻ایدۀ «مقاومت» نیز که خود یکی از بنیادهای این ایدئولوژیست، در بنیادِ خود یک ایدئولوژیِ «تکآوا و بسته» است که در آن «اندیشهها و آرای دیگرگونه»، هیچ جایگاهی ندارند. این ایده، بهویژه در معنای سیاسی آن، بر «حقانیت و درستی بیچونوچرای آغازههای اسلامی» تأکید دارد و به هیچرو، جایی برای تفسیر یا گفتگو دربارۀ آغازههای خود باز نمیگذارد. به دیگر سخن، در این دیدگاه، هیچگونه سپهری برای «ناهمرایی یا چندگونهنگری» وجود ندارد و همه باید در زیر بیرقِ یک «حقیقت یگانه» و «بیچونوچرای دینی»، بیاندیشند و کنش ورزند.
🔻روشن است که این ایدئولوژی در زهدانِ خود «سرکوب سیستماتیکِ دگراندیشان» را روا میشمارد. در واقع، این سیستم به پشتوانۀ «حقیقت واحد»، هرگونه اندیشۀ ستیهنده را نه تنها تهدیدی برای خود، بلکه تهدیدی برای «امنیت جامعه» میداند، و از همین رو، به هر شیوهای که روا بداند، به سرکوب دست مییازد. در چنین ساختاری، حتی اگر ظاهراً فراخوان به «گفتگو و همیاری و همافزایی» بهسان یک ارزش شناسانده شود، اما در واقع، این «دعوت به گفتگو» تنها بهکردار ابزاری برای «پیادهسازیِ ایدئولوژیهای سلطهگرانه»، و زورآور-ساختنِ «حقیقت واحد» به حساب میآید.
🔻در واقع، آنچه در پشتِ این چهرۀ آرام و «گفتگوی مدنی» (کرسیهای آزاداندیشی) نهفته است، نهتنها سرکوبِ دگراندیشان، بلکه نادیدهگرفتن آزادیهای فردی و حقوق پایهای انسانهاست؛ زیرا در شرایطی، که تنها «یک حقیقت یگانه و یکتا» پذیرفته میشود، همۀ حقوق فردی از جمله «آزادی بیان، آزادی اندیشه و آزادی کنش»، ناسرراست از بین میروند. بدینسان، ایدۀ مقاومت که از آن بهسان نظریهای برای رویارویی با ستم و تباهی یاد میشود، در عمل، خود به «ابزاری برای زورآورساختن سلطهگرانۀ ایدئولوژیای یگانهسالار» تبدیل میشود و شرایط را برای سرکوبِ هرگونه اندیشه و رویکردِ ناهمساز و هماورد، هموار میسازد.
🔺در پایان، ایدۀ مقاومت در این بستر، نهتنها زمینهساز «پایداری و توانمندی قدرت نظام» میشود، بلکه ناسرراست، دستاویزی برای «سرکوب و ستردن آزادیهای فردی و حقوق انسانی» قرار میگیرد. بهدیگر سخن، اگرچه این ایده در ظاهر ممکن است بسان «دفاع از حقّ پایداری» و «ایستادگی در برابر ستم و تباهی» شناسانده شود، اما در ژرفای خود، ساختاریست که نهتنها دگراندیشان را سرکوب میکند، بلکه هرگونه سپهری برای «گفتگو، همکاری و همافزایی راستین» را از بین میبرد و بهجای آن، سپهری «تکآوا و انحصاری» ایجاد میکند که بهمیانجی آن، تنها یک ایدئولوژی میتواند چیره و فرادست بماند.
🍂 تضاد ژرف دیدگاههای عبدالکریمی با آرنت در برخورد با مفاهیمی چون «خشونت، قدرت و روشنفکری»، کژفهمی آشکار درک عبدالکریمی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاسی را نمایان میسازد.
🍂 عبدالکریمی، با پشتیبانی غیرانتقادی از «جبهۀ مقاومت»، در واقع از ایدئولوژیای «تکآوا و سرکوبگر» دفاع میکند که در آن، خشونت نه تنها «توجیهپذیر» است، بلکه بهسان «ابزاری برای زورآورساختن یکدستگی و یکسانسازی» به کار میرود. او بهجای ایستادن بر مفاهیمی چون «آزادی و چندگانگی»، در پیِ توجیهِ یک ایدئولوژیِ «چندگانگیستیز» است که در آن، هیچ جایی برای «چندگونگی و ایدههای ستیهنده» وجود ندارد.
🍂 جبهۀ مقاومتی که عبدالکریمی از آن دفاع میکند، نه جبههای برای پاسداری از «آزادی و ارجمندی انسانی»، بلکه دربرگیرندۀ چکمهپوشانیست که با سرکوبِ هرگونه «دگرسانی و دگراندیشی»، در پی برپایی نظامی «تکآوا و سرکوبگر» هستند؛ نظامی که در آن «چندگانگی و آزادیهای فردی» هیچ جایگاهی ندارند. جمهوری اسلامی در ایران نمونۀ بارز چنین نظامیست.
🍂 جبههای که عبدالکریمی آن را بهسان «نماد مقاومت» میشناسد، در حقیقت جبههایست که در آن «آزادی، عدالت و چندگانگی» به قربانگاه ایدئولوژی میروند و هیچ سپهری برای «گوناگونی انسانی» برجای نمیماند. دیدگاههای عبدالکریمی، که بظاهر در برابر سلطۀ جهانی ایستادهاند، در پایان کار، به «بازتولید نظامی سرکوبگر» کمک میکنند که «دشمن گفتوگو و همکاری گروههای چندگونۀ انسانی»ست.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۱۳)
🔺آرنت، در برابر، با نگاه تیزبین و موشکاف خود، «تکآوایی ایدئولوژی-بنیاد» و «خشونت برخاسته از آن» را، نه صرفاً یک نیرو، بلکه تهدیدی بزرگ برای نهادهای دفاع از آزادی انسانی میداند، و آشکارا نشان میدهد که قدرت، تنها از راه «هماهنگی و همکاری همگانیِ» انسانها پدید میآید، نه از راه تکآوایی، سرکوب و اجبار.
🍂 آرنت هشدار میدهد که هرگونه توجیهِ «خشونت و تکآوایی»، در پایان کار، به ویرانی بنیادهای دادگری، آزادی و گفتوگو خواهد انجامید.
🔺عبدالکریمی با تمرکز بر مفهوم “نیروی نفی”، گروههایی چون سپاه پاسداران، حشد الشعبی، و حزبالله را نماد نیرویی میداند که در شرایط نبودنِ این نیرو، علیه «آپاراتوس نظام سلطۀ جهانی»، بهپا خاستهاند و بهدلیل همین خیزش، جایگاه آنها را در مناسبات جهانی، موجه جلوه میدهد. اما این رهیافت، هم جایگاه «القاعده و طالبان و داعش» را در مناسبات جهانی توجیه میکند، و هم از نگرگاه آرنت، گسستی ژرف در فهم تفاوت بنیادین میان «خشونت و قدرت» را نشان میدهد.
🍂 آرنت، در آثار برجستۀ خود، آشکارا نشان میدهد که خشونت و قدرت، نهتنها جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه در کشاکشی بنیادی با یکدیگر هستند. قدرت، زادۀ «هماهنگی و همکاری انسانها در سپهری آزاد و همگانی» است، در حالی که خشونت، نیرویی زورآور است که «وادارسازی» را جایگزین «گفتوگو» میکند. نیروهای نظامی مورد ستایش عبدالکریمی، «نمودگار خشونتاند، نه قدرت». آنها بهجای آنکه سپهری همگانی برای «همراهی و همافزایی» بسازند، در زمین فرهنگ، با «سرنیزه و سنان» هماورد میجویند:
در سپهری که باید خرد و منطق فرمان برانند، چنین ورودهایی – هرچند برای «نگاهبانی» – تنها تصویری از تضادِ «عقلانیت» و «ترسآفرینی» و «خشونت» را به نمایش میگذارد. این، نهتنها تهدیدی برای آزادیهای فردی، بلکه توهینی به گوهر فلسفه است.
🔻آرنت بر آن است که دگرگونی پایدار، تنها در «سپهری از گفتوگو و همکاری همگانی» رخ میدهد. ستایش نیروهایی که ابزار نفیشان «خشونت و تکآوایی»ست، یعنی فروپاشی همین سپهر. عبدالکریمی با ستایشِ چنین نیروهایی، آفرینشگری انسانی و ارزشهای همگانی را در برابر یک ایدئولوژیِ «میثاقی و دیگرستیز» قربانی میکند.
🔻عبدالکریمی، روشنفکران ایران را «ابزار سلطۀ جهانی» میداند و بحرانهای مدرنیته را به «وادادگی و گواردهشدگی در آپاراتوس نظام سلطه» نسبت میدهد. اما آرنت، در بررسی بحرانهای مدرنیته و نقش روشنفکران، روایتی پیچیدهتر فراپیش مینهد که تنکمایگی و سستپایگی این سنخ واکاویها را آشکار میسازد.
🍂 از دید آرنت، بحران مدرنیته ریشه در چرخشی ژرف و سرنوشتساز دارد؛ دگرگونیای که دانش و تکنولوژی در خودآگاهی انسان و شیوۀ رویارویی او با جهان پدید آوردهاند. این بحران، زمینِ زیر پای انسان را به جنبش درآورده، و بنیادهای معنا و ارزش را به لرزه در آوردهاست.
اما عبدالکریمی، با نگاهی تنکمایه، از دیدن ژرفای این آشفتگی و پریشانی ناتوان است و همهچیز را به «خیانت روشنفکران و گواردگی آنان در آپاراتوس نظام سلطه» کاهش میدهد. روشنفکرانی که در روایت او، نه «کنشگرانی در این دگرگونی بزرگ»، بلکه ابزارهای سرکوباند. با این فروکاستگرایی، او نه تنها از درک ریشههای بحران بازمیماند، بلکه خود نیز به بخشی از «سپهر فروبستگی اندیشه» بدل میگردد و با چشمانی بسته به تماشای واقعیت میرود. از این رو، پرسشهایی که زادۀ درافتادگی انسان در این “وضعیت جدید” هستند، نزد او بیپاسخ و در آسمان اندیشه در هوا میمانند.
🍂 آرنت در آثارش، روشنفکران را «نگهبانان سپهر همگانی» میداند؛ سپهری که در آن بذر معنا و فرهنگ از راه «گفتوگو و برهمکنش آزاد اندیشهها» جوانه میزند. این سپهر همگانی، که در آن حقیقت از دل «خرد همگانی و آزادی اندیشه» زاده میشود، اگر نادیده گرفته یا تهدید گردد، انسان به مغاک تیرهای از سرگشتگی و سرکوب فرو میافتد؛ جایی که سلطه و اجبار، جایگزین بخردانگی و آزادی میشود. در برابرِ چنین ایده های ژرفکاوانهای، عبدالکریمی بهجای آنکه روشنفکران را «نگهبانان این آزادی و گشایش فکری» ببیند، آنان را «سربازان فریبخوردهای میداند که در خدمت نظام سلطه جهانی و آپاراتوس» آن بکار گماشته شده اند. روشنفکری که او به آن میاندیشد، نه روشنفکری منتقد و بر-خود-ایستا، بلکه روشنفکری پابسته و سرسپرده است؛ روشنفکری که نهتنها جسارت نقد و سنجش نهادهای قدرت را ندارد، بلکه در خدمت همین نهادها کنش میورزد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۱۳)
🔺آرنت، در برابر، با نگاه تیزبین و موشکاف خود، «تکآوایی ایدئولوژی-بنیاد» و «خشونت برخاسته از آن» را، نه صرفاً یک نیرو، بلکه تهدیدی بزرگ برای نهادهای دفاع از آزادی انسانی میداند، و آشکارا نشان میدهد که قدرت، تنها از راه «هماهنگی و همکاری همگانیِ» انسانها پدید میآید، نه از راه تکآوایی، سرکوب و اجبار.
🍂 آرنت هشدار میدهد که هرگونه توجیهِ «خشونت و تکآوایی»، در پایان کار، به ویرانی بنیادهای دادگری، آزادی و گفتوگو خواهد انجامید.
🔺عبدالکریمی با تمرکز بر مفهوم “نیروی نفی”، گروههایی چون سپاه پاسداران، حشد الشعبی، و حزبالله را نماد نیرویی میداند که در شرایط نبودنِ این نیرو، علیه «آپاراتوس نظام سلطۀ جهانی»، بهپا خاستهاند و بهدلیل همین خیزش، جایگاه آنها را در مناسبات جهانی، موجه جلوه میدهد. اما این رهیافت، هم جایگاه «القاعده و طالبان و داعش» را در مناسبات جهانی توجیه میکند، و هم از نگرگاه آرنت، گسستی ژرف در فهم تفاوت بنیادین میان «خشونت و قدرت» را نشان میدهد.
🍂 آرنت، در آثار برجستۀ خود، آشکارا نشان میدهد که خشونت و قدرت، نهتنها جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه در کشاکشی بنیادی با یکدیگر هستند. قدرت، زادۀ «هماهنگی و همکاری انسانها در سپهری آزاد و همگانی» است، در حالی که خشونت، نیرویی زورآور است که «وادارسازی» را جایگزین «گفتوگو» میکند. نیروهای نظامی مورد ستایش عبدالکریمی، «نمودگار خشونتاند، نه قدرت». آنها بهجای آنکه سپهری همگانی برای «همراهی و همافزایی» بسازند، در زمین فرهنگ، با «سرنیزه و سنان» هماورد میجویند:
همچون ورودِ باشکوه حداد عادل به همایش بینالمللیِ کانت، با بادیگاردهایی مسلح به کلاشینکوف. البته سخنرانیاش چنانکه شنیدهام، تهی از نکات نغز دربارۀ کانت نبودهاست، اما همین که یک همایش فلسفی باید با تهدیدات امنیتی همراه باشد، خود گویای کشمکشی ژرف و دردآور است.
در سپهری که باید خرد و منطق فرمان برانند، چنین ورودهایی – هرچند برای «نگاهبانی» – تنها تصویری از تضادِ «عقلانیت» و «ترسآفرینی» و «خشونت» را به نمایش میگذارد. این، نهتنها تهدیدی برای آزادیهای فردی، بلکه توهینی به گوهر فلسفه است.
🔻آرنت بر آن است که دگرگونی پایدار، تنها در «سپهری از گفتوگو و همکاری همگانی» رخ میدهد. ستایش نیروهایی که ابزار نفیشان «خشونت و تکآوایی»ست، یعنی فروپاشی همین سپهر. عبدالکریمی با ستایشِ چنین نیروهایی، آفرینشگری انسانی و ارزشهای همگانی را در برابر یک ایدئولوژیِ «میثاقی و دیگرستیز» قربانی میکند.
🔻عبدالکریمی، روشنفکران ایران را «ابزار سلطۀ جهانی» میداند و بحرانهای مدرنیته را به «وادادگی و گواردهشدگی در آپاراتوس نظام سلطه» نسبت میدهد. اما آرنت، در بررسی بحرانهای مدرنیته و نقش روشنفکران، روایتی پیچیدهتر فراپیش مینهد که تنکمایگی و سستپایگی این سنخ واکاویها را آشکار میسازد.
🍂 از دید آرنت، بحران مدرنیته ریشه در چرخشی ژرف و سرنوشتساز دارد؛ دگرگونیای که دانش و تکنولوژی در خودآگاهی انسان و شیوۀ رویارویی او با جهان پدید آوردهاند. این بحران، زمینِ زیر پای انسان را به جنبش درآورده، و بنیادهای معنا و ارزش را به لرزه در آوردهاست.
اما عبدالکریمی، با نگاهی تنکمایه، از دیدن ژرفای این آشفتگی و پریشانی ناتوان است و همهچیز را به «خیانت روشنفکران و گواردگی آنان در آپاراتوس نظام سلطه» کاهش میدهد. روشنفکرانی که در روایت او، نه «کنشگرانی در این دگرگونی بزرگ»، بلکه ابزارهای سرکوباند. با این فروکاستگرایی، او نه تنها از درک ریشههای بحران بازمیماند، بلکه خود نیز به بخشی از «سپهر فروبستگی اندیشه» بدل میگردد و با چشمانی بسته به تماشای واقعیت میرود. از این رو، پرسشهایی که زادۀ درافتادگی انسان در این “وضعیت جدید” هستند، نزد او بیپاسخ و در آسمان اندیشه در هوا میمانند.
🍂 آرنت در آثارش، روشنفکران را «نگهبانان سپهر همگانی» میداند؛ سپهری که در آن بذر معنا و فرهنگ از راه «گفتوگو و برهمکنش آزاد اندیشهها» جوانه میزند. این سپهر همگانی، که در آن حقیقت از دل «خرد همگانی و آزادی اندیشه» زاده میشود، اگر نادیده گرفته یا تهدید گردد، انسان به مغاک تیرهای از سرگشتگی و سرکوب فرو میافتد؛ جایی که سلطه و اجبار، جایگزین بخردانگی و آزادی میشود. در برابرِ چنین ایده های ژرفکاوانهای، عبدالکریمی بهجای آنکه روشنفکران را «نگهبانان این آزادی و گشایش فکری» ببیند، آنان را «سربازان فریبخوردهای میداند که در خدمت نظام سلطه جهانی و آپاراتوس» آن بکار گماشته شده اند. روشنفکری که او به آن میاندیشد، نه روشنفکری منتقد و بر-خود-ایستا، بلکه روشنفکری پابسته و سرسپرده است؛ روشنفکری که نهتنها جسارت نقد و سنجش نهادهای قدرت را ندارد، بلکه در خدمت همین نهادها کنش میورزد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۱۴)
🔺در این رهیافت، روشنفکر بهجای آنکه در مسیر سنجش و واشکافی حقیقت گام بردارد، تبدیل به ابزاری میشود برای تایید و نیرو بخشیدن به سلطه. ناساز با این رهیافت، آرنت بر این باور است که روشنفکر باید در برابر قدرتها بایستد و به نقدشان بکشد تا حقیقت در جریان این کشمکشها آشکار شود. روشنفکری که در بند قدرت و سلطه گرفتار شود، نهتنها از رسالت راستین خود (که ایستادن در زمین آزادی اندیشه و گفتوگو است) دور می شود، بلکه تبدیل به ابزاری میشود برای پابرجاکردن سلطه و وادارساختنی که انسانها را از آزاداندیشی باز می دارد.
🔻عبدالکریمی در بخشی از گفتهها و نوشتههای خود، انتقاد را متوجه «نبود دولت رفاه» در خاورمیانه میکند و آن را زمینهساز بحرانهای اجتماعی در این گستره میداند. اما آرنت، در بررسی بوروکراسی و نقش دولت، دیدگاهی دیگرسان و ژرفتر را فراپیش مینهد.
🔺آرنت بر این باور است که دادگری و رفاه تنها در صورتی در جامعه به بار مینشینند که شهروندان، کنشمندانه، در سپهر همگانی و فرآیندهای دموکراتیک همراهی و همکاری داشت باشند. دولت رفاه، بدون حضور و همراهی همگانی، نهتنها مایۀ بهبار نشستن دادگری نیست، بلکه به قفسی آهنین برای آزادی و برابری تبدیل میشود. عبدالکریمی، با چشمپوشی از این نکتۀ سرنوشت ساز، نقد خود را به پایۀ نقدهای بیرمق و کممایهای فرو میکشد که از دیدگاه فلسفی، بس بیارزش و نابسندهاند.
▪️آرنت، بوروکراسی را سیستمی میداند که انسان را از مسئولیت تهی و از کنش همگانی جدا میسازد. اگرچه دولت رفاه ممکن است ظاهراً دادگری اجتماعی را برقرار کند، اما میتواند ابزار ازخودبیگانگی و کنترل باشد. عبدالکریمی با چشمپوشی از این خطرات، دولت رفاه را راهچاری بیچندوچون و سنجشناپذیر میپندارد.
▪️آرنت بر آن است که دادگری نه از «ساختارهای بوروکراتیک»، بلکه از «همراییو همکاری آزاد و همگانیِ» انسانها زاده میشود. عبدالکریمی، با واکاوی سستمایۀ خود، این حقیقت را نادیده گرفته و راهچارهایی پیش مینهد که در خود، بذر سنیزه و نابودی را میپرورند.
▪️فردریش فون هایک نیز، از زاویهای دیگرسان، اما همپوشان با آرنت، نقد عبدالکریمی به نظام سلطه جهانی را به چالش میکشند. چنانکه دیدیم، آرنت، «دادگری و آزادی» را در گرو «همراهی کنشگرانۀ شهروندان» میداند و هشدار میدهد که دولت رفاه، اگر با «حضور کنشمندانۀ» مردم همراه نباشد، به ابزاری برای «سرکوب و ازخودبیگانگی» بدل میشود.
▪️فردریش فون هایک نیز با تأکید بر «نظم فرگشتی اجتماعی و اقتصادی»، بر آن است که داد و رفاه، نه از راه «بوروکراسی» یا «نیروی نفی»، بلکه از راه «روندهای طبیعی و آهستۀ بازار آزاد» و «همکاریهای خودجوش انسانی» فرا میبالد و به بار مینشینند.
🔺این دو نگاه، در حالی که تفاوتهای بنیادینی دارند، بر کاستیِ رویکرد عبدالکریمی تأکید میورزند؛ رویکردی که بهجای تکیه بر «آزادی و آفرینشگری»، به راهچارهای «بوروکراتیک و ایدئولوژیک» چشم دوختهاست.
🍂 واکاوی های عبدالکریمی، گرچه به بررسی بغرنجهایی چون «نقش روشنفکران، بحران مدرنیته، و ساختارهای اجتماعی» میپردازد، اما بهدلیل نبود ژرفای فلسفی و پیچیدگیهای اندیشگی، به دیدگاههایی تنکمایه و تکسویه انجامیدهاست. آرنت، در برابر، با پافشاری بر «همراهی و همکاری دموکراتیک»، قدرت کنش جمعی، و سپهر همگانی، راهچارهایی بس بسیار ژرفتر و پیچیدهتر از آنچه عبدالکریمی به دست داده، فراپیش مینهد.
🔺«ستایش خشونت»، کاستنِ نقشِ روشنفکران به «ابزارهای بیاراده سلطه»، و «اتکا به دولت رفاه بدون همکاری همگانی»، همگی نشانههای شکافی هولناک بین این دو دیدگاه هستند. در این نبرد اندیشگی، آرنت با تکیه بر آغازههای انسانی و آزادیخواهی، در برابر رویکردهای فروکاستگرایانهای قرار دارد که از حقیقت و دادگری به دست دادهاند.
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه بحرانهای خاورمیانه در ژرفایشان بپردازد و ریشههای تاریخی و ساختاری آنها را با موشکافی و تیزبینی واکاوی کند، به «رونوشتبرداریِ پوستهنگر از مدلهای غربی» و «واکاویهایی فروکاستگرایانه» روی آوردهاست. او که با رویه و پوستۀ بغرنجها دست به گریبان است، بهجای آنکه به بایستگی بازسازی «سپهر همگانی» و «باززایی مشارکت دموکراتیک» توجه کند، تنها به نفی و نقد وضعیت موجود میپردازد و همچون کسیست که در شورهزار بذر میافشاند و چشم به راه روییدن گیاه و درخت است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۱۴)
🔺در این رهیافت، روشنفکر بهجای آنکه در مسیر سنجش و واشکافی حقیقت گام بردارد، تبدیل به ابزاری میشود برای تایید و نیرو بخشیدن به سلطه. ناساز با این رهیافت، آرنت بر این باور است که روشنفکر باید در برابر قدرتها بایستد و به نقدشان بکشد تا حقیقت در جریان این کشمکشها آشکار شود. روشنفکری که در بند قدرت و سلطه گرفتار شود، نهتنها از رسالت راستین خود (که ایستادن در زمین آزادی اندیشه و گفتوگو است) دور می شود، بلکه تبدیل به ابزاری میشود برای پابرجاکردن سلطه و وادارساختنی که انسانها را از آزاداندیشی باز می دارد.
🔻عبدالکریمی در بخشی از گفتهها و نوشتههای خود، انتقاد را متوجه «نبود دولت رفاه» در خاورمیانه میکند و آن را زمینهساز بحرانهای اجتماعی در این گستره میداند. اما آرنت، در بررسی بوروکراسی و نقش دولت، دیدگاهی دیگرسان و ژرفتر را فراپیش مینهد.
🔺آرنت بر این باور است که دادگری و رفاه تنها در صورتی در جامعه به بار مینشینند که شهروندان، کنشمندانه، در سپهر همگانی و فرآیندهای دموکراتیک همراهی و همکاری داشت باشند. دولت رفاه، بدون حضور و همراهی همگانی، نهتنها مایۀ بهبار نشستن دادگری نیست، بلکه به قفسی آهنین برای آزادی و برابری تبدیل میشود. عبدالکریمی، با چشمپوشی از این نکتۀ سرنوشت ساز، نقد خود را به پایۀ نقدهای بیرمق و کممایهای فرو میکشد که از دیدگاه فلسفی، بس بیارزش و نابسندهاند.
▪️آرنت، بوروکراسی را سیستمی میداند که انسان را از مسئولیت تهی و از کنش همگانی جدا میسازد. اگرچه دولت رفاه ممکن است ظاهراً دادگری اجتماعی را برقرار کند، اما میتواند ابزار ازخودبیگانگی و کنترل باشد. عبدالکریمی با چشمپوشی از این خطرات، دولت رفاه را راهچاری بیچندوچون و سنجشناپذیر میپندارد.
▪️آرنت بر آن است که دادگری نه از «ساختارهای بوروکراتیک»، بلکه از «همراییو همکاری آزاد و همگانیِ» انسانها زاده میشود. عبدالکریمی، با واکاوی سستمایۀ خود، این حقیقت را نادیده گرفته و راهچارهایی پیش مینهد که در خود، بذر سنیزه و نابودی را میپرورند.
▪️فردریش فون هایک نیز، از زاویهای دیگرسان، اما همپوشان با آرنت، نقد عبدالکریمی به نظام سلطه جهانی را به چالش میکشند. چنانکه دیدیم، آرنت، «دادگری و آزادی» را در گرو «همراهی کنشگرانۀ شهروندان» میداند و هشدار میدهد که دولت رفاه، اگر با «حضور کنشمندانۀ» مردم همراه نباشد، به ابزاری برای «سرکوب و ازخودبیگانگی» بدل میشود.
▪️فردریش فون هایک نیز با تأکید بر «نظم فرگشتی اجتماعی و اقتصادی»، بر آن است که داد و رفاه، نه از راه «بوروکراسی» یا «نیروی نفی»، بلکه از راه «روندهای طبیعی و آهستۀ بازار آزاد» و «همکاریهای خودجوش انسانی» فرا میبالد و به بار مینشینند.
🔺این دو نگاه، در حالی که تفاوتهای بنیادینی دارند، بر کاستیِ رویکرد عبدالکریمی تأکید میورزند؛ رویکردی که بهجای تکیه بر «آزادی و آفرینشگری»، به راهچارهای «بوروکراتیک و ایدئولوژیک» چشم دوختهاست.
🍂 واکاوی های عبدالکریمی، گرچه به بررسی بغرنجهایی چون «نقش روشنفکران، بحران مدرنیته، و ساختارهای اجتماعی» میپردازد، اما بهدلیل نبود ژرفای فلسفی و پیچیدگیهای اندیشگی، به دیدگاههایی تنکمایه و تکسویه انجامیدهاست. آرنت، در برابر، با پافشاری بر «همراهی و همکاری دموکراتیک»، قدرت کنش جمعی، و سپهر همگانی، راهچارهایی بس بسیار ژرفتر و پیچیدهتر از آنچه عبدالکریمی به دست داده، فراپیش مینهد.
🔺«ستایش خشونت»، کاستنِ نقشِ روشنفکران به «ابزارهای بیاراده سلطه»، و «اتکا به دولت رفاه بدون همکاری همگانی»، همگی نشانههای شکافی هولناک بین این دو دیدگاه هستند. در این نبرد اندیشگی، آرنت با تکیه بر آغازههای انسانی و آزادیخواهی، در برابر رویکردهای فروکاستگرایانهای قرار دارد که از حقیقت و دادگری به دست دادهاند.
🍂 عبدالکریمی، بهجای آنکه بحرانهای خاورمیانه در ژرفایشان بپردازد و ریشههای تاریخی و ساختاری آنها را با موشکافی و تیزبینی واکاوی کند، به «رونوشتبرداریِ پوستهنگر از مدلهای غربی» و «واکاویهایی فروکاستگرایانه» روی آوردهاست. او که با رویه و پوستۀ بغرنجها دست به گریبان است، بهجای آنکه به بایستگی بازسازی «سپهر همگانی» و «باززایی مشارکت دموکراتیک» توجه کند، تنها به نفی و نقد وضعیت موجود میپردازد و همچون کسیست که در شورهزار بذر میافشاند و چشم به راه روییدن گیاه و درخت است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
(۱۵)
🔺از دید هانا آرنت، چنین رویکردی نهتنها هیچ پاسخی به بحرانهای ژرف و بنیادی نمیدهد، بلکه به راستی از فهم ریشههای این بغرنجها درمانده است. آرنت، ناساز با عبدالکریمی، بر آن است که بحرانها، تنها در بستر «کنش سیاسی همگانی»، از درونِ بازتعریفِ سپهر همگانی و در فضای مشارکت دموکراتیک راهچاری خواهند یافت. او بهجای دستیازیدن به نسخههای حاضر و آماده و بهکارگیری گروههای دموکراسیستیز، بر آن است که هر جامعه باید با تکیه بر توانمندیهای مردمی خود، سپهر همگانی را باززایی کند و گفتوگوهای سازنده و آزادیبخش را در آن به جریان اندازد.
💬 عبدالکریمی در دفاعی سربسته از دولت رفاه می نویسد:
🔺او زیرکانه و در همکاری با جمهوری اسلامی برای «ارجزدایی از روشنفکران» و «سپهر همگانی»، و بیآنکه روشن کند که “بحران روشنفکری” در خاورمیانه، چه نسبتی با آن ایدئولوژیهایی دارد که خود از آنها دفاع میکند، دولت رفاه را ابزاری کارآمد برای زدودن نابرابریها و پشتیبانی از لایههای آسیبپذیر می شناساند. اما این ادعا، نهتنها موشکافانه نیست، بلکه ناساز با شواهد تاریخی و نظریههای اقتصادیِ نامدار است.
🔺فردریش فون هایک، در آثار خود، بهویژه “راه بردگی”، نشان میدهد که دولت رفاه، ناساز با سیمای گیرایش، بنیان آزادیهای فردی و شکوفایی اجتماعی را سست می سازد.
💬عبدالکریمی ادعا میکند که
🔺اما شواهد تجربی از کشورهای غربی نشان میدهد که چنین سیستمهایی، «وابستگی ساختاری» پدید میآورند و کمکهای دولتی به مردم، وابستگی آنها به پشتوانۀ دولت را نیرو بخشیده و «نویابی و نوآفرینی فردی» را ناتوان میسازد.
🔺دولت رفاه نیازمند «سیستمهای اداری گسترده» است که خود بستری برای «تباهی، ناکارآمدی و هدررفت منابع» فراهم می آورند. دستاندرکاریِ دولت در اقتصاد و ایجاد قانونهای دستوپاگیر، نوآوری و رشد اقتصادی را کاهش میدهد.
عبدالکریمی، از یکسو، دولت رفاه را ابزاری برای «گسترش دادگری اجتماعی» میداند و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در این نظام بهسان «بوروکرات یا تکنوکرات» نقش بازی میکنند، نقد میکند. این تناقضِ آشکار است:
❓اگر دولت رفاه «سازنده و بایسته» است، چرا عبدالکریمی روشنفکران کوشا در این نظام را «ابزار سلطه و بوروکراسی» میخواند؟ اگر روشنفکران، برپایۀ تعریف او، «ابزار نظام سلطه» هستند، چگونه میتوان به سازوکارهای دولتی که آنها پیریزی و مدیریت میکنند، پشتگرم بود؟
🔺عبدالکریمی از یکسو با دولت رفاه بهسان راهچاری برای بحرانهای اجتماعی و اقتصادی همدلی دارد، و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در خدمت بوروکراسی این دولت قرار دارند، نقد میکند. این تناقض وقتی آشکارتر میشود که نقش پایهای دولت رفاه و روشنفکران در پیشبرد آن را بررسی کنیم. دولت رفاه برای به بار نشاندن اهداف خود (مانند دادگری اجتماعی، کاهش نابرابریها و پشتیبانی از لایه های کمتوان) به همان روشنفکرانی نیاز دارد که عبدالکریمی آنها را تکنوکراتهای وابسته میخواند.
🍂 دولت رفاه به گوهر خود نیازمند روشنفکرانی است که: سیاستهای آن را تدوین کنند؛ روشنفکران بهسان اندیشگران اجتماعی و اقتصادی، نقش بسزایی در نقشهپردازی برنامههای رفاهی و سیاستگذاری کلان دارند. مشروعیت آن را توجیه کنند: روشنفکران در جایگاه نظریهپردازان، وظیفه دارند که وجودِ دولت رفاه را از دید ایدئولوژیک و انسانی مشروع جلوه دهند. چشمداشتهای مردم را مدیریت کنند: آنها اغلب در رسانهها و نهادهای آموزشی، نگارهای از دولت رفاه فرا-پیش مینهند که با نیازها و چشمداشت های جامعه همساز باشد.
🔺🔻اما عبدالکریمی، در نقد خود، روشنفکران را “تکنوکراتهای وابسته” میخواند که در عمل، بخشی از سازوکار بوروکراسی دولت هستند. این توصیف، بهریختی ناسرراست نشان میدهد که او بر آن است که این روشنفکران، بهجای خدمت به مردم، در خدمت نظام قدرت قرار دارند. این دیدگاه، با همدلی او با دولت رفاه، در تناقضی بنیادین است.
🔻اگر عبدالکریمی دولت رفاه را یک نظام دلخواه میداند، باید بپذیرد که روشنفکران نیز بخشی جداییناپذیر از این نظام هستند. از این رو، نقد او از روشنفکران، در واقع نقدی بر کارکرد خود دولت رفاه است. این تناقض را میتوان از دو نگرگاه بررسی کرد:
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۱۵)
🔺از دید هانا آرنت، چنین رویکردی نهتنها هیچ پاسخی به بحرانهای ژرف و بنیادی نمیدهد، بلکه به راستی از فهم ریشههای این بغرنجها درمانده است. آرنت، ناساز با عبدالکریمی، بر آن است که بحرانها، تنها در بستر «کنش سیاسی همگانی»، از درونِ بازتعریفِ سپهر همگانی و در فضای مشارکت دموکراتیک راهچاری خواهند یافت. او بهجای دستیازیدن به نسخههای حاضر و آماده و بهکارگیری گروههای دموکراسیستیز، بر آن است که هر جامعه باید با تکیه بر توانمندیهای مردمی خود، سپهر همگانی را باززایی کند و گفتوگوهای سازنده و آزادیبخش را در آن به جریان اندازد.
💬 عبدالکریمی در دفاعی سربسته از دولت رفاه می نویسد:
در غرب نیز با ظهور دولت رفاه، روشنفکران به تکنوکراتها و بروکراتهایی تبدیل شدند که در داخل نظام دولت رفاه کوشیدند به جامعه کمک کنند اما به دلیل شکاف عظیم دولت -ملت در جوامعی مثل جامعه ما، دولت رفاهی وجود ندارد که روشنفکر بتواند نقش ایفا کند. لذا روشنفکر خاورمیانه ای با بحران در عمیق ترین معنای کلمه مواجه است.
🔺او زیرکانه و در همکاری با جمهوری اسلامی برای «ارجزدایی از روشنفکران» و «سپهر همگانی»، و بیآنکه روشن کند که “بحران روشنفکری” در خاورمیانه، چه نسبتی با آن ایدئولوژیهایی دارد که خود از آنها دفاع میکند، دولت رفاه را ابزاری کارآمد برای زدودن نابرابریها و پشتیبانی از لایههای آسیبپذیر می شناساند. اما این ادعا، نهتنها موشکافانه نیست، بلکه ناساز با شواهد تاریخی و نظریههای اقتصادیِ نامدار است.
🔺فردریش فون هایک، در آثار خود، بهویژه “راه بردگی”، نشان میدهد که دولت رفاه، ناساز با سیمای گیرایش، بنیان آزادیهای فردی و شکوفایی اجتماعی را سست می سازد.
💬عبدالکریمی ادعا میکند که
دولت رفاه توانسته به جامعه کمک کند و در نتیجه برابری اجتماعی را افزایش دهد،
🔺اما شواهد تجربی از کشورهای غربی نشان میدهد که چنین سیستمهایی، «وابستگی ساختاری» پدید میآورند و کمکهای دولتی به مردم، وابستگی آنها به پشتوانۀ دولت را نیرو بخشیده و «نویابی و نوآفرینی فردی» را ناتوان میسازد.
🔺دولت رفاه نیازمند «سیستمهای اداری گسترده» است که خود بستری برای «تباهی، ناکارآمدی و هدررفت منابع» فراهم می آورند. دستاندرکاریِ دولت در اقتصاد و ایجاد قانونهای دستوپاگیر، نوآوری و رشد اقتصادی را کاهش میدهد.
عبدالکریمی، از یکسو، دولت رفاه را ابزاری برای «گسترش دادگری اجتماعی» میداند و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در این نظام بهسان «بوروکرات یا تکنوکرات» نقش بازی میکنند، نقد میکند. این تناقضِ آشکار است:
❓اگر دولت رفاه «سازنده و بایسته» است، چرا عبدالکریمی روشنفکران کوشا در این نظام را «ابزار سلطه و بوروکراسی» میخواند؟ اگر روشنفکران، برپایۀ تعریف او، «ابزار نظام سلطه» هستند، چگونه میتوان به سازوکارهای دولتی که آنها پیریزی و مدیریت میکنند، پشتگرم بود؟
🔺عبدالکریمی از یکسو با دولت رفاه بهسان راهچاری برای بحرانهای اجتماعی و اقتصادی همدلی دارد، و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در خدمت بوروکراسی این دولت قرار دارند، نقد میکند. این تناقض وقتی آشکارتر میشود که نقش پایهای دولت رفاه و روشنفکران در پیشبرد آن را بررسی کنیم. دولت رفاه برای به بار نشاندن اهداف خود (مانند دادگری اجتماعی، کاهش نابرابریها و پشتیبانی از لایه های کمتوان) به همان روشنفکرانی نیاز دارد که عبدالکریمی آنها را تکنوکراتهای وابسته میخواند.
🍂 دولت رفاه به گوهر خود نیازمند روشنفکرانی است که: سیاستهای آن را تدوین کنند؛ روشنفکران بهسان اندیشگران اجتماعی و اقتصادی، نقش بسزایی در نقشهپردازی برنامههای رفاهی و سیاستگذاری کلان دارند. مشروعیت آن را توجیه کنند: روشنفکران در جایگاه نظریهپردازان، وظیفه دارند که وجودِ دولت رفاه را از دید ایدئولوژیک و انسانی مشروع جلوه دهند. چشمداشتهای مردم را مدیریت کنند: آنها اغلب در رسانهها و نهادهای آموزشی، نگارهای از دولت رفاه فرا-پیش مینهند که با نیازها و چشمداشت های جامعه همساز باشد.
🔺🔻اما عبدالکریمی، در نقد خود، روشنفکران را “تکنوکراتهای وابسته” میخواند که در عمل، بخشی از سازوکار بوروکراسی دولت هستند. این توصیف، بهریختی ناسرراست نشان میدهد که او بر آن است که این روشنفکران، بهجای خدمت به مردم، در خدمت نظام قدرت قرار دارند. این دیدگاه، با همدلی او با دولت رفاه، در تناقضی بنیادین است.
🔻اگر عبدالکریمی دولت رفاه را یک نظام دلخواه میداند، باید بپذیرد که روشنفکران نیز بخشی جداییناپذیر از این نظام هستند. از این رو، نقد او از روشنفکران، در واقع نقدی بر کارکرد خود دولت رفاه است. این تناقض را میتوان از دو نگرگاه بررسی کرد:
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۶)
۱. تناقض اخلاقی
اگر روشنفکران ابزار دولت رفاه برای به بار نشاندن دادگری اجتماعی هستند، چرا باید آنها را وابسته و همدست نظام قدرت دانست؟ آیا نقد روشنفکران، بهمعنای چون و چرا دربارۀ مشروعیت دولت رفاه نیست؟
۲. تناقض کارکردی
اگر روشنفکران از سپهر عمومی برچیده شوند یا نقش آنها کمرنگ شود، چه نهادی میتواند نقش های بنیادین آنها را در دولت رفاه بازی کند؟ آیا این تهیگی به فروپاشی نظام رفاهی نمیانجامد؟
🔺🔻برای درک بهتر این تناقض، باید به دو فرض ناسازگار در اندیشهی او توجه کنیم:
فرض اول: دولت رفاه میتواند برای گرفتاریهای اجتماعی و اقتصادی چارهجویی کند.
فرض دوم: روشنفکران در نظام دولت رفاه، بیشتر به قدرت خدمت میکنند تا به مردم.
🔻این دو فرض نمیتوانند همهنگام درست باشند، زیرا:
▪️اگر دولت رفاه «کارآمد و انسانی» باشد، روشنفکرانی که در خدمت آن هستند، نقش سازندهای بازی میکنند.
▪️اگر روشنفکران تباه یا وابسته به قدرت باشند، کارآمدی و انسانی بودن دولت رفاه نیز با چون و چرا رویارو میشود.
🔻این تناقض، چند کاستی ریشهای واکاوی عبدالکریمی را آشکار میسازد:
۱. ناپایداری دیدگاه
از یکسو، او میخواهد دولت رفاه را بهسان الگویی دلخواه بنماید؛ از سوی دیگر، با نقد روشنفکران، ساختارهای این الگو را سست میسازد.
۲. گنگ بودگی جایگاه روشنفکران
او نقش روشنفکران را در جامعه و دولت رفاه بهدرستی آشکار نمیسازد. آیا آنها باید پشتیبان دولت باشند یا منتقد آن؟
۳. پیشننهادن جایگزین
عبدالکریمی نهتنها جایگزینی برای نقش روشنفکران در دولت رفاه پیش نمیدهد، بلکه روشن نمیکند که در نبود آنها، چه کسانی باید وظایف برنامهریزی، واکاوی و پذیرفتنی نمایی را بر دوش بگیرند.
🔺این تناقض آشکار میسازد که عبدالکریمی در واکاوی دولت رفاه و نقش روشنفکران، پیامدهای منطقی دیدگاههای خود به فراموشی سپردهاست.
🍂 دفاع از دولت رفاه، بدون پذیرش نقش سازندۀ روشنفکران، ایستاری ناپایدار و ناسازگون است. این مسئله، نیازمند بازنگری ژرفتر در دیدگاه او دربارۀ پیوند میان «قدرت، ایدئولوژی و روشنفکری» است.
هایک تأکید میکند که «آزادی و پیشرفت»، فرآوردۀ «نظم خودجوش» و «بازار آزاد» هستند. در برابر، دولت رفاه:
▪️سپهر رقابت آزاد را تنگ میکند
پدید آوردن سیستمهای یارانهای و قانونها پشتیبانی کننده، فرصتهای برابر را از میان میبرد.
▪️مسئولیتگریزی فردی را تشویق میکند:
در حالی که اقتصاد بازار، بر توانمندی و مسئولیتپذیری افراد تأکید دارد، دولت رفاه، افراد را به اتکای بیشازحد به ساختارهای دولتی سوق میدهد.
🔶عبدالکریمی از دولت رفاه بهسان یک دستاورد سازنده مدرن یاد میکند، اما همهنگام، نظام سرمایهداری و بازار آزاد را نقد میکند. این تناقض نشاندهندۀ درک نابسنده او از ریشههای دولت رفاه است. دولت رفاه در بسترِ «اقتصاد سرمایهداری» و «بازار آزاد» و با «نیروبخشی هر چه بیشتر چندگانگی و چندگونگی» در سپهر همگانی ریخت گرفتهاست. بدون تولید ثروت توسط «بازار آزاد»، دولتها امکان عرضۀ خدمات رفاهی را نخواهند داشت.
✖️عبدالکریمی، با انتقاد از سرمایهداری، بنیاد اقتصادی دولت رفاه را به پرسش میکشد، اما خود از آن به سان یک نظام یاریرسان دفاع میکند.
فیلسوفان لیبرال مانند هایک و میلتون فریدمن هشدار میدهند که گسترشِ دولت رفاه، آزادیهای فردی را کاهش میدهد. آنان بر این باورند که هرچقدر دولت بزرگتر شود، سپهر تصمیمگیری و آزادی شهروندان کوچکتر میشود. از دید آنان، تمرکز قدرت در نهادهای دولتی و سیاستگذاری از بالا به پایین، شهروندان را به «وابستگانی واکنشگر» بدل میکند که دیگر قدرت «گزینش و آفرینندگی فردی خود» را از دست میدهند. از این نگرگاه، یک دولت رفاهِ بیش از حد گسترده، نهتنها به «دیدهبانیِ بیش از حد زندگی» افراد میانجامد، بلکه «توان زایش و رشد سپهرهای خودگردان اجتماعی» را نیز از میان برمیدارد.
🔺با این همه، دولت رفاه در ریخت دموکراتیکِ خود، چیزی فراتر از صرف «پشتیبانی از لایههای آسیبپذیر» است. آغازه بنیادین آن، «گسترشِ سپهر همگانی»، «پذیرش چندگانگی اجتماعی و سیاسی»، و «فراهم آوردن سپهری برای رشد گفتوگو و همکاری همگانی» است. این مفهوم، نهتنها با «آزادیهای فردی» ناهمخوان نیست، بلکه بستری برای همیاری میان فرد و جامعه پدید می آورد و توانشِ بهبار نشاندن دادگری اجتماعی را در چارچوبی دموکراتیک فراهم میسازد. دولت رفاهِ دموکراتیک، با محدود کردن تمرکز قدرت و نیروبخشیدن به نهادهای مردمی، به شهروندان اجازه میدهد تا در ساختارهای تصمیمگیری همراهی کنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۶)
۱. تناقض اخلاقی
اگر روشنفکران ابزار دولت رفاه برای به بار نشاندن دادگری اجتماعی هستند، چرا باید آنها را وابسته و همدست نظام قدرت دانست؟ آیا نقد روشنفکران، بهمعنای چون و چرا دربارۀ مشروعیت دولت رفاه نیست؟
۲. تناقض کارکردی
اگر روشنفکران از سپهر عمومی برچیده شوند یا نقش آنها کمرنگ شود، چه نهادی میتواند نقش های بنیادین آنها را در دولت رفاه بازی کند؟ آیا این تهیگی به فروپاشی نظام رفاهی نمیانجامد؟
🔺🔻برای درک بهتر این تناقض، باید به دو فرض ناسازگار در اندیشهی او توجه کنیم:
فرض اول: دولت رفاه میتواند برای گرفتاریهای اجتماعی و اقتصادی چارهجویی کند.
فرض دوم: روشنفکران در نظام دولت رفاه، بیشتر به قدرت خدمت میکنند تا به مردم.
🔻این دو فرض نمیتوانند همهنگام درست باشند، زیرا:
▪️اگر دولت رفاه «کارآمد و انسانی» باشد، روشنفکرانی که در خدمت آن هستند، نقش سازندهای بازی میکنند.
▪️اگر روشنفکران تباه یا وابسته به قدرت باشند، کارآمدی و انسانی بودن دولت رفاه نیز با چون و چرا رویارو میشود.
🔻این تناقض، چند کاستی ریشهای واکاوی عبدالکریمی را آشکار میسازد:
۱. ناپایداری دیدگاه
از یکسو، او میخواهد دولت رفاه را بهسان الگویی دلخواه بنماید؛ از سوی دیگر، با نقد روشنفکران، ساختارهای این الگو را سست میسازد.
۲. گنگ بودگی جایگاه روشنفکران
او نقش روشنفکران را در جامعه و دولت رفاه بهدرستی آشکار نمیسازد. آیا آنها باید پشتیبان دولت باشند یا منتقد آن؟
۳. پیشننهادن جایگزین
عبدالکریمی نهتنها جایگزینی برای نقش روشنفکران در دولت رفاه پیش نمیدهد، بلکه روشن نمیکند که در نبود آنها، چه کسانی باید وظایف برنامهریزی، واکاوی و پذیرفتنی نمایی را بر دوش بگیرند.
🔺این تناقض آشکار میسازد که عبدالکریمی در واکاوی دولت رفاه و نقش روشنفکران، پیامدهای منطقی دیدگاههای خود به فراموشی سپردهاست.
🍂 دفاع از دولت رفاه، بدون پذیرش نقش سازندۀ روشنفکران، ایستاری ناپایدار و ناسازگون است. این مسئله، نیازمند بازنگری ژرفتر در دیدگاه او دربارۀ پیوند میان «قدرت، ایدئولوژی و روشنفکری» است.
هایک تأکید میکند که «آزادی و پیشرفت»، فرآوردۀ «نظم خودجوش» و «بازار آزاد» هستند. در برابر، دولت رفاه:
▪️سپهر رقابت آزاد را تنگ میکند
پدید آوردن سیستمهای یارانهای و قانونها پشتیبانی کننده، فرصتهای برابر را از میان میبرد.
▪️مسئولیتگریزی فردی را تشویق میکند:
در حالی که اقتصاد بازار، بر توانمندی و مسئولیتپذیری افراد تأکید دارد، دولت رفاه، افراد را به اتکای بیشازحد به ساختارهای دولتی سوق میدهد.
🔶عبدالکریمی از دولت رفاه بهسان یک دستاورد سازنده مدرن یاد میکند، اما همهنگام، نظام سرمایهداری و بازار آزاد را نقد میکند. این تناقض نشاندهندۀ درک نابسنده او از ریشههای دولت رفاه است. دولت رفاه در بسترِ «اقتصاد سرمایهداری» و «بازار آزاد» و با «نیروبخشی هر چه بیشتر چندگانگی و چندگونگی» در سپهر همگانی ریخت گرفتهاست. بدون تولید ثروت توسط «بازار آزاد»، دولتها امکان عرضۀ خدمات رفاهی را نخواهند داشت.
✖️عبدالکریمی، با انتقاد از سرمایهداری، بنیاد اقتصادی دولت رفاه را به پرسش میکشد، اما خود از آن به سان یک نظام یاریرسان دفاع میکند.
فیلسوفان لیبرال مانند هایک و میلتون فریدمن هشدار میدهند که گسترشِ دولت رفاه، آزادیهای فردی را کاهش میدهد. آنان بر این باورند که هرچقدر دولت بزرگتر شود، سپهر تصمیمگیری و آزادی شهروندان کوچکتر میشود. از دید آنان، تمرکز قدرت در نهادهای دولتی و سیاستگذاری از بالا به پایین، شهروندان را به «وابستگانی واکنشگر» بدل میکند که دیگر قدرت «گزینش و آفرینندگی فردی خود» را از دست میدهند. از این نگرگاه، یک دولت رفاهِ بیش از حد گسترده، نهتنها به «دیدهبانیِ بیش از حد زندگی» افراد میانجامد، بلکه «توان زایش و رشد سپهرهای خودگردان اجتماعی» را نیز از میان برمیدارد.
🔺با این همه، دولت رفاه در ریخت دموکراتیکِ خود، چیزی فراتر از صرف «پشتیبانی از لایههای آسیبپذیر» است. آغازه بنیادین آن، «گسترشِ سپهر همگانی»، «پذیرش چندگانگی اجتماعی و سیاسی»، و «فراهم آوردن سپهری برای رشد گفتوگو و همکاری همگانی» است. این مفهوم، نهتنها با «آزادیهای فردی» ناهمخوان نیست، بلکه بستری برای همیاری میان فرد و جامعه پدید می آورد و توانشِ بهبار نشاندن دادگری اجتماعی را در چارچوبی دموکراتیک فراهم میسازد. دولت رفاهِ دموکراتیک، با محدود کردن تمرکز قدرت و نیروبخشیدن به نهادهای مردمی، به شهروندان اجازه میدهد تا در ساختارهای تصمیمگیری همراهی کنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۷)
🔺🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی، اما بیبهره از این آغازههای بنیادین است. او با تکیه بر نقد وضعیت موجود، بهجای تمرکز بر «گسترش سپهر همگانی و چندگانگی دموکراتیک»، انگارهای از جامعه فراپیش مینهد که در آن، جایگاه «گفتوگو و همیاری و همآوازی اجتماعی» نادیده گرفتهشدهاست.
🔻این رویکرد نهتنها سازوکارهای بایسته برای پیدایش همترازی میان قدرت دولت و آزادی فردی را پیش نمینهد، بلکه از شناسایی و نیروبخشی به سپهرهایی که شهروندان بتوانند در آنها آزادانه به کنش و همراهی بپردازند نیز چشم می پوشد. از این رو، ایدئولوژی او به جای نیرو-فزایی به همزیستی دموکراتیک، بر تضادهای قدرت و واکنشگری اجتماعی پای میفشرد.
🔻با این حال، ایدۀ «دولت کوچک لیبرال» در برابر ایدئولوژیِ دولتِ استوار بر “جبهۀ مقاومتِ” عبدالکریمی، با تناقضی آشکار روبهرو میشود. عبدالکریمی از یک سو به نقدِ نظامهای بزرگ و پیچیدهای میپردازد که از دید او، نمایندۀ بیدادگری بینالمللی هستند، اما از سوی دیگر، ایدۀ مقاومت او به «دولتی متمرکز و سنگین» نیاز دارد، که برای ایستادگی در برابر فشارهای خارجی، «کنترل و تمرکز قدرت بیشتر»ی را به کار گیرد. در این ایدئولوژی، نه «سپهر همگانی» وجود دارد، نه «چندگانگی و پذیرش چندگونگی دموکراتیک»، بلکه همه چیز به خدمت یک ایده یکدست و همگن درمیآید که هرگونه «ناهمگونی یا انتقاد» را، به «تهدید» تعبیر میکند. این تناقض، ریشه در نادیدهگرفتن پویایی میان «آزادی فردی» و «قدرت دولتی» دارد.
🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی از گسترشِ دولت رفاه فراتر میرود و به دولتی نیازمند است که نهتنها در حوزه اقتصاد، بلکه در «سپهر اجتماعی و فرهنگی» نیز قدرت بیهماورد داشتهباشد. او با نقد وضعیت موجود جهان، بهجای آنکه «سپهر همگانی و چندگانگی دموکراسی» را گسترش دهد، ساختاری «متمرکز و تکآواز» را پیشنهاد میکند که در آن، شهروندان جایگاهی آزاد و خود-ایستا ندارند. دولت در این ساختار، به ابزاری برای «بهبار نشاندن ایدئولوژی مقاومت» تبدیل میشود که بهجای نیروبخشی به کنشگری و آزادی شهروندان، آنان را به وابستگان و سرسپردگانی تبدیل میکند که باید «در خدمت یک هدف واحد» قرار گیرند. در چنین چارچوبی، نهتنها آزادی فردی، بلکه گنجایش جامعه برای «گفتوگو» و «همزیستی دموکراتیک» نیز از میان میرود. بدین سان، ایدئولوژی عبدالکریمی، نه جایگزینی برای دولت رفاه دموکراتیک فراپیش مینهد، و نه میتواند تناقض میان «تمرکز قدرت» و «گفتمان آزادی» را چاره ساز باشد.
🔻هرچند هایک و آرنت از ایستارهایی سر به سر ناهمسان به دولت رفاه و ساختارهای قدرت مینگرند، اما در یک نکته همبهرهاند: هرگونه تمرکز قدرت، چه در کالبد دولت رفاه و چه در شکل ایدئولوژیهای تکصدا و تمامیتخواه، آزادی فردی را تهدید میکند. هایک این مسئله را از زاویه اقتصادی واکاوی میکند و نشان میدهد که دولتهای بزرگ، با «ایجاد وابستگی»، «مسئولیتپذیری فردی» و «نظم خودجوش» را ناتوان میکنند. آرنت اما، از دیدگاهی فلسفی، بر آن است که تمرکز قدرت و مشروعیتبخشی به خشونت و تکصدایی، نهتنها آزادی، بلکه چندگانهگرایی را نیز از میان میبرد.
🔻هرچند این دو نقد، از مسیرهای ناهمگونی بر عبدالکریمی وارد میشوند، اما در یک نکته همداستاناند: او با نادیده گرفتن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی آسیب میرساند و هم سپهر همگانی را دچار خدشه میکند. او با فراموش کردن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی گزند میرساند و هم سپهر همگانی را محدود میکند. اما آرنت، ناساز با هایک، راه برونرفت را در کنش همگانی و بازآفرینی گستره های همگانی میداند، جایی که آزادی و مسئولیت فردی میتوانند به چهری راستین و پایدار نمود پیدا کنند.
🔺از دیدگاه آرنت، هرگونه دگرگونی راستین و پایدار، تنها در بستر آزادی، چندگانهگرایی، و کنش سیاسی همگانی ممکن است. بحرانهای جهان مدرن، چه در خاورمیانه و چه در دیگر نقاط جهان، نیازمند «بازتعریف سپهرهای همگانی» و «نیرومندسازی ارزشهای انسانی» است، نه «ایستادن زیر پرچم کسانی مانند اسماعیل هنیه، یحیی سنوار و قاسم سلیمانی» که بهجای «نیرومندسازی سپهر همگانی»، ارزشهای انسانی را تنها در زیر سایۀ «ایدئولوژیهای تکحزبی و خشونتگرا» فهم میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۷)
🔺🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی، اما بیبهره از این آغازههای بنیادین است. او با تکیه بر نقد وضعیت موجود، بهجای تمرکز بر «گسترش سپهر همگانی و چندگانگی دموکراتیک»، انگارهای از جامعه فراپیش مینهد که در آن، جایگاه «گفتوگو و همیاری و همآوازی اجتماعی» نادیده گرفتهشدهاست.
🔻این رویکرد نهتنها سازوکارهای بایسته برای پیدایش همترازی میان قدرت دولت و آزادی فردی را پیش نمینهد، بلکه از شناسایی و نیروبخشی به سپهرهایی که شهروندان بتوانند در آنها آزادانه به کنش و همراهی بپردازند نیز چشم می پوشد. از این رو، ایدئولوژی او به جای نیرو-فزایی به همزیستی دموکراتیک، بر تضادهای قدرت و واکنشگری اجتماعی پای میفشرد.
🔻با این حال، ایدۀ «دولت کوچک لیبرال» در برابر ایدئولوژیِ دولتِ استوار بر “جبهۀ مقاومتِ” عبدالکریمی، با تناقضی آشکار روبهرو میشود. عبدالکریمی از یک سو به نقدِ نظامهای بزرگ و پیچیدهای میپردازد که از دید او، نمایندۀ بیدادگری بینالمللی هستند، اما از سوی دیگر، ایدۀ مقاومت او به «دولتی متمرکز و سنگین» نیاز دارد، که برای ایستادگی در برابر فشارهای خارجی، «کنترل و تمرکز قدرت بیشتر»ی را به کار گیرد. در این ایدئولوژی، نه «سپهر همگانی» وجود دارد، نه «چندگانگی و پذیرش چندگونگی دموکراتیک»، بلکه همه چیز به خدمت یک ایده یکدست و همگن درمیآید که هرگونه «ناهمگونی یا انتقاد» را، به «تهدید» تعبیر میکند. این تناقض، ریشه در نادیدهگرفتن پویایی میان «آزادی فردی» و «قدرت دولتی» دارد.
🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی از گسترشِ دولت رفاه فراتر میرود و به دولتی نیازمند است که نهتنها در حوزه اقتصاد، بلکه در «سپهر اجتماعی و فرهنگی» نیز قدرت بیهماورد داشتهباشد. او با نقد وضعیت موجود جهان، بهجای آنکه «سپهر همگانی و چندگانگی دموکراسی» را گسترش دهد، ساختاری «متمرکز و تکآواز» را پیشنهاد میکند که در آن، شهروندان جایگاهی آزاد و خود-ایستا ندارند. دولت در این ساختار، به ابزاری برای «بهبار نشاندن ایدئولوژی مقاومت» تبدیل میشود که بهجای نیروبخشی به کنشگری و آزادی شهروندان، آنان را به وابستگان و سرسپردگانی تبدیل میکند که باید «در خدمت یک هدف واحد» قرار گیرند. در چنین چارچوبی، نهتنها آزادی فردی، بلکه گنجایش جامعه برای «گفتوگو» و «همزیستی دموکراتیک» نیز از میان میرود. بدین سان، ایدئولوژی عبدالکریمی، نه جایگزینی برای دولت رفاه دموکراتیک فراپیش مینهد، و نه میتواند تناقض میان «تمرکز قدرت» و «گفتمان آزادی» را چاره ساز باشد.
🔻هرچند هایک و آرنت از ایستارهایی سر به سر ناهمسان به دولت رفاه و ساختارهای قدرت مینگرند، اما در یک نکته همبهرهاند: هرگونه تمرکز قدرت، چه در کالبد دولت رفاه و چه در شکل ایدئولوژیهای تکصدا و تمامیتخواه، آزادی فردی را تهدید میکند. هایک این مسئله را از زاویه اقتصادی واکاوی میکند و نشان میدهد که دولتهای بزرگ، با «ایجاد وابستگی»، «مسئولیتپذیری فردی» و «نظم خودجوش» را ناتوان میکنند. آرنت اما، از دیدگاهی فلسفی، بر آن است که تمرکز قدرت و مشروعیتبخشی به خشونت و تکصدایی، نهتنها آزادی، بلکه چندگانهگرایی را نیز از میان میبرد.
🔻هرچند این دو نقد، از مسیرهای ناهمگونی بر عبدالکریمی وارد میشوند، اما در یک نکته همداستاناند: او با نادیده گرفتن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی آسیب میرساند و هم سپهر همگانی را دچار خدشه میکند. او با فراموش کردن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی گزند میرساند و هم سپهر همگانی را محدود میکند. اما آرنت، ناساز با هایک، راه برونرفت را در کنش همگانی و بازآفرینی گستره های همگانی میداند، جایی که آزادی و مسئولیت فردی میتوانند به چهری راستین و پایدار نمود پیدا کنند.
🔺از دیدگاه آرنت، هرگونه دگرگونی راستین و پایدار، تنها در بستر آزادی، چندگانهگرایی، و کنش سیاسی همگانی ممکن است. بحرانهای جهان مدرن، چه در خاورمیانه و چه در دیگر نقاط جهان، نیازمند «بازتعریف سپهرهای همگانی» و «نیرومندسازی ارزشهای انسانی» است، نه «ایستادن زیر پرچم کسانی مانند اسماعیل هنیه، یحیی سنوار و قاسم سلیمانی» که بهجای «نیرومندسازی سپهر همگانی»، ارزشهای انسانی را تنها در زیر سایۀ «ایدئولوژیهای تکحزبی و خشونتگرا» فهم میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۸)
🍂 از دید آرنت، چنین رویکردهایی، نهتنها آزادی و چندگانگی را سرکوب میکنند، بلکه توان هرگونه کنش سیاسی راستین را از میان برمیدارند. در جهانی که آکنده از آشوبها و آشفتگیهاست ، بازسازیِ سپهرهای همگانی باید بر پایۀ «گفتوگو، همیاری آزادانه و پذیرش گونهگونگی» مردمان باشد، نه با «ستایشِ گزافگونه و تقدیس رهبران و ایدئولوژیهایی که سرانجامی جز ویرانی و براندازیِ آزادی در سپهر همگانی ندارند». عبدالکریمی، با نادیدهگرفتن از این آغازههای بنیادین، از مسیر چارهاندیشی برای بحرانها دور میشود، و در عمل به ژرفابخشیِ گرفتاریها و بحرانها یاری میرساند.
🍂 هانا آرنت در اندیشۀ خود، جهان مدرن را نه بهسان ساختاری ایستا و تکسویه، بلکه بهسان میدانی پیچیده، پویا و دگرگشتپذیر میبیند که در آن، جهانیشدن و همکاریهای بینالمللی، میتوانند در مسیر گسترش آزادی و تفاهم بهکار گرفته شوند.
هانا آرنت، ناساز با بسیاری از نظریهپردازان که مدرنیته را صرفاً بهسان «یک دورۀ تاریخی» یا یک مجموعه از ساختارهای ایستا تفسیر میکنند، آن را بهسان «میدانی» مینگرد که «همواره در کار دگرگشت و دگرگونی»ست. از دید او، جهان مدرن با همه پیچیدگیها و چالشهایش، بستری برای آفرینش فرصتهای تازه است.
🍂 آرنت جهانیشدن را نه بهسان نیرویی تهدیدکننده یا یکدستکننده، بلکه بهسان امکانی برای آفریدن سپهر گفتوگو و درک چندسویه میان فرهنگها میبیند. او بر این باور است که همکاریهای بینالمللی میتوانند کشورها را از گوشهگیری و تنها-ماندگی بیرون کشیده، و راه را برای گسترشِ آزادیهای سیاسی و انسانی هموار سازند. در این میدان، آرنت آزادی را نه بهمعنای فردگرایی بیشخواهانه، بلکه بهسان توانایی کنش جمعی و مسئولیتپذیری در سپهر همگانی تعریف میکند.
🍂 برای آرنت، پویایی و دگرگونی جهان مدرن، تنها هنگامی میتواند به برآیندهایی سازنده بینجامد که جوامعۀ بشری، به چندگانگی فرهنگی و چندگونگی انسانی ارج بگذارند و بهجای زدودن ناهمگونیها، آنها را بهسان منبعی برای غنای اجتماعی بپذیرند. او بر ارزشمندی گفتوگوی آزاد و دموکراتیک پافشاری می کند، زیرا تنها از راه همراهی کنشگرانه همگان در تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی است که میتوان از بحرانها گذر کرد.
🍂 در نگاه آرنت، جهانیشدن و همکاری بینالمللی باید بر پایه ارجگذاری دوسویه، پذیرش مسئولیتهای مشترک و تلاش برای فهم ناهمگونیها ریخت بگیرد. این دیدگاه، مدرنیته را نه بهسان فرآیندی بحرانزا، بلکه بهسان میدانی برای رشد، نوآوری و بازیابی ارزشهای انسانی تصویر میکند.
🍂 آرنت، همراستا با فردریش فون هایک، به جدایی بنیادین میان آزادی و سلطه باور داشت. هایک در اندیشۀ خود هشدار میدهد که هرگاه قدرتهای متمرکز، چه اقتصادی و چه نظامی، عرصههای «فردیت و خودفرمانی» را نابود کنند، زمینهای برای زوال آزادی فراهم میآید. هرچند آرنت بر «کنش همگانی» و هایک بر «آزادی فردی» تأکید دارند، هر دو بر این نکته همداستاناند که آزادی، خواه در سپهر همگانی و خواه در اقتصاد، بدون جلوگیری از «تمرکز قدرت» و «ایجاد فضای گوناگونی و گفتوگو»، امکانپذیر نخواهد بود.
🔺از چنین نگرگاههای لیبرالی، یکی از جدیترین انتقادها به ایستار عبدالکریمی، انتقاد به ستایش گستاخانه و بیپروای او از نیروهای نظامی و ایدئولوژیک، مانند سپاه پاسداران و حزبالله، بهسان تنها “نیروی نفی” در برابر «آپاراتوس نظام سلطه جهانی» است. این رهیافت که نظامیگری را بهسان ابزاری مشروع برای دگرگونی در خاورمیانه مینمایاند، از نگرگاه آرنت، نهتنها چونان تهدیدی برای آزادی و مسئولیت انسانی، بلکه همچون دلیلی برای گسترش سلطه و سرکوب، به چندگانهگرایی و دموکراسی گزند میرساند.
🔺آرنت بر آن است که «مشروعیتبخشی به خشونت و نظامیگری»، حتی با آهنگ پیکار با بیدادگری، به نابودی آهستۀ «سپهر همگانی» میانجامد، سپهری که شرط بنیادینِ «آزادی، تفاوتپذیری، و گفتوگوی اجتماعی» است. او هشدار میدهد که چنین رهیافتی، نهتنها ساختارهای قدرت را بازتولید میکند، بلکه جامعه را به سوی تکآوایی و دیکتاتوری سوق میدهد. در این میان، بهجای فراهمآوردن بستری برای دگرگونی پایدار و انسانی، تکآوایی و نظامیگری ساختارهای اجتماعی را ویران کرده و به بحرانهای جدیدی دامن میزند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۸)
🍂 از دید آرنت، چنین رویکردهایی، نهتنها آزادی و چندگانگی را سرکوب میکنند، بلکه توان هرگونه کنش سیاسی راستین را از میان برمیدارند. در جهانی که آکنده از آشوبها و آشفتگیهاست ، بازسازیِ سپهرهای همگانی باید بر پایۀ «گفتوگو، همیاری آزادانه و پذیرش گونهگونگی» مردمان باشد، نه با «ستایشِ گزافگونه و تقدیس رهبران و ایدئولوژیهایی که سرانجامی جز ویرانی و براندازیِ آزادی در سپهر همگانی ندارند». عبدالکریمی، با نادیدهگرفتن از این آغازههای بنیادین، از مسیر چارهاندیشی برای بحرانها دور میشود، و در عمل به ژرفابخشیِ گرفتاریها و بحرانها یاری میرساند.
🍂 هانا آرنت در اندیشۀ خود، جهان مدرن را نه بهسان ساختاری ایستا و تکسویه، بلکه بهسان میدانی پیچیده، پویا و دگرگشتپذیر میبیند که در آن، جهانیشدن و همکاریهای بینالمللی، میتوانند در مسیر گسترش آزادی و تفاهم بهکار گرفته شوند.
هانا آرنت، ناساز با بسیاری از نظریهپردازان که مدرنیته را صرفاً بهسان «یک دورۀ تاریخی» یا یک مجموعه از ساختارهای ایستا تفسیر میکنند، آن را بهسان «میدانی» مینگرد که «همواره در کار دگرگشت و دگرگونی»ست. از دید او، جهان مدرن با همه پیچیدگیها و چالشهایش، بستری برای آفرینش فرصتهای تازه است.
🍂 آرنت جهانیشدن را نه بهسان نیرویی تهدیدکننده یا یکدستکننده، بلکه بهسان امکانی برای آفریدن سپهر گفتوگو و درک چندسویه میان فرهنگها میبیند. او بر این باور است که همکاریهای بینالمللی میتوانند کشورها را از گوشهگیری و تنها-ماندگی بیرون کشیده، و راه را برای گسترشِ آزادیهای سیاسی و انسانی هموار سازند. در این میدان، آرنت آزادی را نه بهمعنای فردگرایی بیشخواهانه، بلکه بهسان توانایی کنش جمعی و مسئولیتپذیری در سپهر همگانی تعریف میکند.
🍂 برای آرنت، پویایی و دگرگونی جهان مدرن، تنها هنگامی میتواند به برآیندهایی سازنده بینجامد که جوامعۀ بشری، به چندگانگی فرهنگی و چندگونگی انسانی ارج بگذارند و بهجای زدودن ناهمگونیها، آنها را بهسان منبعی برای غنای اجتماعی بپذیرند. او بر ارزشمندی گفتوگوی آزاد و دموکراتیک پافشاری می کند، زیرا تنها از راه همراهی کنشگرانه همگان در تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی است که میتوان از بحرانها گذر کرد.
🍂 در نگاه آرنت، جهانیشدن و همکاری بینالمللی باید بر پایه ارجگذاری دوسویه، پذیرش مسئولیتهای مشترک و تلاش برای فهم ناهمگونیها ریخت بگیرد. این دیدگاه، مدرنیته را نه بهسان فرآیندی بحرانزا، بلکه بهسان میدانی برای رشد، نوآوری و بازیابی ارزشهای انسانی تصویر میکند.
🍂 آرنت، همراستا با فردریش فون هایک، به جدایی بنیادین میان آزادی و سلطه باور داشت. هایک در اندیشۀ خود هشدار میدهد که هرگاه قدرتهای متمرکز، چه اقتصادی و چه نظامی، عرصههای «فردیت و خودفرمانی» را نابود کنند، زمینهای برای زوال آزادی فراهم میآید. هرچند آرنت بر «کنش همگانی» و هایک بر «آزادی فردی» تأکید دارند، هر دو بر این نکته همداستاناند که آزادی، خواه در سپهر همگانی و خواه در اقتصاد، بدون جلوگیری از «تمرکز قدرت» و «ایجاد فضای گوناگونی و گفتوگو»، امکانپذیر نخواهد بود.
🔺از چنین نگرگاههای لیبرالی، یکی از جدیترین انتقادها به ایستار عبدالکریمی، انتقاد به ستایش گستاخانه و بیپروای او از نیروهای نظامی و ایدئولوژیک، مانند سپاه پاسداران و حزبالله، بهسان تنها “نیروی نفی” در برابر «آپاراتوس نظام سلطه جهانی» است. این رهیافت که نظامیگری را بهسان ابزاری مشروع برای دگرگونی در خاورمیانه مینمایاند، از نگرگاه آرنت، نهتنها چونان تهدیدی برای آزادی و مسئولیت انسانی، بلکه همچون دلیلی برای گسترش سلطه و سرکوب، به چندگانهگرایی و دموکراسی گزند میرساند.
🔺آرنت بر آن است که «مشروعیتبخشی به خشونت و نظامیگری»، حتی با آهنگ پیکار با بیدادگری، به نابودی آهستۀ «سپهر همگانی» میانجامد، سپهری که شرط بنیادینِ «آزادی، تفاوتپذیری، و گفتوگوی اجتماعی» است. او هشدار میدهد که چنین رهیافتی، نهتنها ساختارهای قدرت را بازتولید میکند، بلکه جامعه را به سوی تکآوایی و دیکتاتوری سوق میدهد. در این میان، بهجای فراهمآوردن بستری برای دگرگونی پایدار و انسانی، تکآوایی و نظامیگری ساختارهای اجتماعی را ویران کرده و به بحرانهای جدیدی دامن میزند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۹)
🍂 آرنت آشکارا بیان میدارد که خشونت و قدرت، مفاهیمی «ناسازگون و گردنیامدنی» هستند. قدرت از همکاریِ آزادانه و کنشِ همگانی انسانها سرچشمه میگیرد، در حالی که نظامیگری یک نیروی «ویرانگر و سرکوبگر» است که برای دستیافتن به هدفهای خود، از هر گونه ابزار خشونت و سرکوبی بهره میجوید. گروههایی که عبدالکریمی بهسان نمادهای “نفی” از آنها یاد میکند، نهتنها «سپهر همگانی» را ویران میکنند، بلکه بهجای ساختن چیزی جدید، سد راه هرگونه «دگرگونی راستین و پایدار» در جامعه میشوند.
🍂 افزون بر این، آرنت هشدار میدهد که ایدئولوژیهای تمامیتخواه با ادعای درک بیچندوچونِ حقیقت، چندگانهگرایی را از میان برمیدارند و جامعه را به سوی سپهری یکصدا و بسته رهنمون می شوند. گروههای نظامی که عبدالکریمی از آنها ستایش میکند، درست چنین کارکردی دارند: زدودن ناهمگونیها و خاموش کردن آواز دگراندیشان.
🍂 از دیدگاه آرنت، مشروعیتبخشیدن به تکآوایی، حتی در برابر نظامهای ظاهراً بیدادگرانه، به آهستگی به نابودی آزادی و شکلگیری ساختاری سرکوبگر و دیکتاتوری خواهد انجامید. عبدالکریمی، با چشمبرگرفتن از این نکتۀ سرنوشتساز، در عمل به نیروبخشی به ایدئولوژی خشونتگرا و توتالیتاریستی یاری میرساند، و بهجای یافتن راهی برای گشودن دریچههای آزادی، خود زمینهساز پدید آمدن استبدادی نوین میشود.
🔳 محور دیگر انتقاد عبدالکریمی، تاختن به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نمایاندن روشنفکران بهسان «ابزاری در خدمت این نظام» است. او بحران مدرنیته و بغرنج های روشنفکران را نه بهسان انتخابهای فردی و اجتماعی، در اثر تغییر بنیادین ساختارهای فرهنگی و اقتصادی ، بلکه به نیرویی برونزاد و قدرتمند نسبت میدهد.
🍂 بحران مدرنیته از دید بسیاری از اندیشمندان، نتیجۀ دگرگونیهای بنیادی در «ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی» است که خود برآمده از گزینشهای فردی و همگانی انسانها بودهاند. این بحرانها، مانند «گسترش مصرفگرایی، گسست از سنتهای پیشین، و اولویتیافتن سودهای فردی بر ارزشهای گروهی»، فرآورده فرآیندهای درونی جوامع مدرناند. دگرگونیهایی چون «انقلاب صنعتی، پیشرفتهای علمی، و جهانیشدن»، نه تنها چشماندازهای نوینی برای پیشرفت گشودند، بلکه با پیامدهایی همچون «ازخودبیگانگی، شکافهای طبقاتی، و بحران هویت» نیز همراه بودند. از این رو، مدرنیته را نمیتوان صرفاً بهسان «برآیند فشارهای خارجی» یا «توطئه نیروهای برونزاد» تبیین کرد؛ بلکه این روند، بازتابی از گزینشها و کنشهای انسانها در رویارویی با امکانات و محدودیتهای جدید بودهاست.
🔺عبدالکریمی اما این بحرانها را از دیدگاهی دیگرسان مینگرد و آنها را به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نیرویی برونزاد نسبت میدهد. از این چشمانداز، روشنفکران نیز به ابزارهایی در خدمت این نظام بدل شدهاند و نقش آفریننده یا انتقادی خود را از دست دادهاند. این دیدگاه، با تمرکز بر «نیروهای خارجی و قدرتمند»، سهم گزینشهای فردی و اجتماعی را در شکلگیری بحرانهای مدرنیته نادیده میگیرد.
🍂 درحالیکه از نگاه آرنت، کنش سیاسی و همکاری در سپهر همگانی میتواند پاسخی به این بحرانها باشد، عبدالکریمی بیشتر بر «دوگانگیهای دوقطبی» و «نیروی سلطهگر» پای میفشرد، که این رویکرد، خود میتواند به بازتولید واکنشگری و بیکنشی در برابر چالشهای مدرن بیانجامد.
🍂 پس از دید آرنت، عبدالکریمی، گونهای دریافت ساده و تنکمایه از مدرنیته دارد که از درک ریشههای ژرف و راستین بحران باز-میماند. او پافشاری میکند که بحرانهای مدرن، بیش از آنکه برآیند گونهای «آپاراتوس سلطه» باشند، فرآورده «دگرگونی بنیادین در نگرش انسانها به جهان و زندگی اجتماعی» هستتد. آرنت بهجای بهدنبال “دشمن فرضی” گشتن، بر نقش کوشای فرد در ریختبخشیدن به شرایط اجتماعی و ساختارهای جدید پای میفشارد.
🍂 وی بر آناست که جهانیشدن و همکاریهای بینالمللی، اگر بهدرستی مدیریت شوند، میتوانند بهجای زاییدن سلطه، به گسترش آزادی و همآوایی میان ملتها کمک کنند. او این فرآیند را فرصتی برای بازآفرینی معنا و بازسازی ارزشهای انسانی میداند، نه تهدیدی برای از دستدادن «هویت یا خودفرمانی».
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۱۹)
🍂 آرنت آشکارا بیان میدارد که خشونت و قدرت، مفاهیمی «ناسازگون و گردنیامدنی» هستند. قدرت از همکاریِ آزادانه و کنشِ همگانی انسانها سرچشمه میگیرد، در حالی که نظامیگری یک نیروی «ویرانگر و سرکوبگر» است که برای دستیافتن به هدفهای خود، از هر گونه ابزار خشونت و سرکوبی بهره میجوید. گروههایی که عبدالکریمی بهسان نمادهای “نفی” از آنها یاد میکند، نهتنها «سپهر همگانی» را ویران میکنند، بلکه بهجای ساختن چیزی جدید، سد راه هرگونه «دگرگونی راستین و پایدار» در جامعه میشوند.
🍂 افزون بر این، آرنت هشدار میدهد که ایدئولوژیهای تمامیتخواه با ادعای درک بیچندوچونِ حقیقت، چندگانهگرایی را از میان برمیدارند و جامعه را به سوی سپهری یکصدا و بسته رهنمون می شوند. گروههای نظامی که عبدالکریمی از آنها ستایش میکند، درست چنین کارکردی دارند: زدودن ناهمگونیها و خاموش کردن آواز دگراندیشان.
🍂 از دیدگاه آرنت، مشروعیتبخشیدن به تکآوایی، حتی در برابر نظامهای ظاهراً بیدادگرانه، به آهستگی به نابودی آزادی و شکلگیری ساختاری سرکوبگر و دیکتاتوری خواهد انجامید. عبدالکریمی، با چشمبرگرفتن از این نکتۀ سرنوشتساز، در عمل به نیروبخشی به ایدئولوژی خشونتگرا و توتالیتاریستی یاری میرساند، و بهجای یافتن راهی برای گشودن دریچههای آزادی، خود زمینهساز پدید آمدن استبدادی نوین میشود.
🔳 محور دیگر انتقاد عبدالکریمی، تاختن به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نمایاندن روشنفکران بهسان «ابزاری در خدمت این نظام» است. او بحران مدرنیته و بغرنج های روشنفکران را نه بهسان انتخابهای فردی و اجتماعی، در اثر تغییر بنیادین ساختارهای فرهنگی و اقتصادی ، بلکه به نیرویی برونزاد و قدرتمند نسبت میدهد.
🍂 بحران مدرنیته از دید بسیاری از اندیشمندان، نتیجۀ دگرگونیهای بنیادی در «ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی» است که خود برآمده از گزینشهای فردی و همگانی انسانها بودهاند. این بحرانها، مانند «گسترش مصرفگرایی، گسست از سنتهای پیشین، و اولویتیافتن سودهای فردی بر ارزشهای گروهی»، فرآورده فرآیندهای درونی جوامع مدرناند. دگرگونیهایی چون «انقلاب صنعتی، پیشرفتهای علمی، و جهانیشدن»، نه تنها چشماندازهای نوینی برای پیشرفت گشودند، بلکه با پیامدهایی همچون «ازخودبیگانگی، شکافهای طبقاتی، و بحران هویت» نیز همراه بودند. از این رو، مدرنیته را نمیتوان صرفاً بهسان «برآیند فشارهای خارجی» یا «توطئه نیروهای برونزاد» تبیین کرد؛ بلکه این روند، بازتابی از گزینشها و کنشهای انسانها در رویارویی با امکانات و محدودیتهای جدید بودهاست.
🔺عبدالکریمی اما این بحرانها را از دیدگاهی دیگرسان مینگرد و آنها را به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نیرویی برونزاد نسبت میدهد. از این چشمانداز، روشنفکران نیز به ابزارهایی در خدمت این نظام بدل شدهاند و نقش آفریننده یا انتقادی خود را از دست دادهاند. این دیدگاه، با تمرکز بر «نیروهای خارجی و قدرتمند»، سهم گزینشهای فردی و اجتماعی را در شکلگیری بحرانهای مدرنیته نادیده میگیرد.
🍂 درحالیکه از نگاه آرنت، کنش سیاسی و همکاری در سپهر همگانی میتواند پاسخی به این بحرانها باشد، عبدالکریمی بیشتر بر «دوگانگیهای دوقطبی» و «نیروی سلطهگر» پای میفشرد، که این رویکرد، خود میتواند به بازتولید واکنشگری و بیکنشی در برابر چالشهای مدرن بیانجامد.
🍂 پس از دید آرنت، عبدالکریمی، گونهای دریافت ساده و تنکمایه از مدرنیته دارد که از درک ریشههای ژرف و راستین بحران باز-میماند. او پافشاری میکند که بحرانهای مدرن، بیش از آنکه برآیند گونهای «آپاراتوس سلطه» باشند، فرآورده «دگرگونی بنیادین در نگرش انسانها به جهان و زندگی اجتماعی» هستتد. آرنت بهجای بهدنبال “دشمن فرضی” گشتن، بر نقش کوشای فرد در ریختبخشیدن به شرایط اجتماعی و ساختارهای جدید پای میفشارد.
🍂 وی بر آناست که جهانیشدن و همکاریهای بینالمللی، اگر بهدرستی مدیریت شوند، میتوانند بهجای زاییدن سلطه، به گسترش آزادی و همآوایی میان ملتها کمک کنند. او این فرآیند را فرصتی برای بازآفرینی معنا و بازسازی ارزشهای انسانی میداند، نه تهدیدی برای از دستدادن «هویت یا خودفرمانی».
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد
(۲۰)
🍂 عبدالکریمی، با نمایاندن روشنفکران بهسان قربانیان این “آپاراتوس”، در عمل مسئولیت فردی و اجتماعی آنها را نادیده میگیرد. اما از دیدگاه آرنت، روشنفکران نهتنها نباید بهانهای برای گریز از مسئولیت خود پیدا کنند، بلکه باید همچون پیشگامان بازسازی جامعه، در ساخت سپهرهای همگانی، باز زایش و آرایش فرهنگ، و پرمایهسازی گفتوگوهای اجتماعی نقشی پویا و سرنوشت ساز دارند.
🍂 ایستار عبدالکریمی، اگرچه در نگاه نخست سنجشگرانه و پرسشگرانه مینماید، در حقیقت «رونوشتبرداری ساده و بیمایهای از واکاویهای کلیشهای» و «مشروعیتبخشی به نگرشهای خشونتآمیز» است. او بهجای پیشنهادهایی بر پایۀ «همکاری جمعی، گفتوگو و بازسازی سپهر همگانی»، به پشتیبانی از دیدگاهی بسته و خودکامانه میپردازد که نهتنها توان پاسخگویی به گرفتاریهای جهانی را ندارد، بلکه خود بر بغرنجها و دشواریها میافزاید.
🔻کشاکش میان نگرشهای عبدالکریمی و آرنت بهویژه در شیوه واکاوی بحرانهای جهانی و فرآیندهای اجتماعی بهآشکاری نمایان میشود:
▪️عبدالکریمی با رویکردی که پیچیدگیهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی جهان مدرن نادیده میگیرد است، بحرانها را به یک ساختار واحد و یکسویه کاهش میدهد که تنها از چشماندازی «پیکارجویانه و خشونتآمیز» تبیینپذیر است.
▪️او نهتنها به گفتوگوی دموکراتیک و همکاری جمعی باوری ندارد، بلکه بر ساختارهای بسته و خودکامانه پافشاری میکند که توانایی چارهاندیشی برای گرفتاریهای جهانی را ندارند.
🔺در برابر، آرنت بر بایستگی توجه به چندگانگی فرهنگی و اجتماعی و همچنین مسئولیتهای همگانی پافشاری میکند و بر آن است که تنها در چنین سپهریست که بحرانها میتوانند با همکاری و همگامی دموکراتیک به راهچاری پایدار برسند.
🔺از اینرو، واکاوی آرنت موشکافانهتر و بازتر است، زیرا به فرآیندها و پیچیدگیهای واقعیتهای اجتماعی و جهانی و ضرورت همبهرگی و همیاریهای انسانی در رویارویی با بحرانها توجه میکند.
🔺در نگاه آرنت، این فرآیندها تنها در صورتی میتوانند نتیجهای سازنده به بار آورند که بر همراهی دموکراتیک، ارزجگذاری به «چندگونگی فرهنگی و انسانی» و «پذیرش مسئولیتهای مشترک» تأکید شود.
▪️در برابر، عبدالکریمی تصویری پوستهنگر، سادهاندیشانه و فروکاستگرایانه از جهان مدرن فراپیش مینهد، که در آن بحرانها به یک نیروی یگانه: “آپاراتوس نظام سلطه جهانی”، کاهش مییابد، بیآنکه به پیچیدگیهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آن توجه کند.
🔺آرنت چنین واکاوی را نهتنها نابجا، بلکه خطرناک میداند. از نگاه او، جهان مدرن بافتاری از شبکههای پیچیده و درهمتنیده و است که کاهش دادن آن به دو قطبِ «فرادست» و «فرودست»، نادیدهگرفتن ژرفای راستین آن است.
▪️واکاوی عبدالکریمی، بجای پرداختن به «ساختار بحرانها»، آنها را بسادگی به «نیروهای برونزاد و بدخواه» فرومیکاهد. چنین نگرشی، راه را بر فهم ژرفتر و پذیرش مسئولیتهای انسانی و اجتماعی میبندد و در پایان کار، زمینهساز گسترش ناامیدی و بیکنشی در میان مردم میشود.
▪️عبدالکریمی در واکاوی خود از بحرانهای مدرن، به نگرشی «فروکاستگرایانه و دوقطبی» دست مییازد، که جهان را به رویارویی میان نیروهای “نظام سلطه” و نیروهای “نفیکننده” فرو میکاهد.
🔺این نگرش سرسری و خطرناک، از دید آرنت، تنها به «زدودن ناهمگونیها و سرکوب چندگونگیها» میانجامد. او پیوسته بر ارزشمندی پذیرش چندگانگی و چندگونگی و ناهمگونی در سیاست تأکید می ورزد و بر آن است که سیاست باید میدان بر هم کنش و گفتوگوی آزاد میان انسان های گونه گون باشد.
🔺آرنت همچنین از خطرات «ایدئولوژیهای مطلقگرا» سخن میگوید که با «سادهسازی واقعیت و نادیدهگرفتن پیچیدگیهای اجتماعی و انسانی»، راه را برای سرکوب و خشونت هموار میکنند.
🔻عبدالکریمی، با تأکید بر «نیروهای ایدئولوژیک»، در عمل به چنین نگرشهای توتالیتری مشروعیت میبخشد و از این همین رو، بهشدت با آغازه های بنیادین فلسفۀ آرنت بر سر ستیز است. رهیافت عبدالکریمی، از چند جهت با اندیشه آرنت ناسازگار است:
1️⃣ مشروعیتبخشی به خشونت:
عبدالکریمی نیروهای نظامی و ایدئولوژیزده را ستایش میکند، درحالیکه آرنت خشونت را تهدیدی برای آزادی و حقوق انسانی میداند.
2️⃣ نادیدهگرفتن همگامی همگانی:
عبدالکریمی به جای پرداختن به گفتگو و دموکراسی، بر برجستهسازی نیروهای نظامی و باورهای ایدئولوژیک تمرکز دارد.
3️⃣ نبود امید:
در حالیکه آرنت بر امید و توانایی انسانها برای دگرگونی تأکید دارد، عبدالکریمی تصویری نومیدکننده و بسته از جهان مدرن فراپیش مینهد.
4️⃣ فروکاست گرایی ایدئولوژیک:
آرنت با هرگونه نگرش سادهانگارانه و دوقطبی بر سر جنگ است، در حالی که واکاوی عبدالکریمی استوار بر همین مفاهیم است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲۰)
🍂 عبدالکریمی، با نمایاندن روشنفکران بهسان قربانیان این “آپاراتوس”، در عمل مسئولیت فردی و اجتماعی آنها را نادیده میگیرد. اما از دیدگاه آرنت، روشنفکران نهتنها نباید بهانهای برای گریز از مسئولیت خود پیدا کنند، بلکه باید همچون پیشگامان بازسازی جامعه، در ساخت سپهرهای همگانی، باز زایش و آرایش فرهنگ، و پرمایهسازی گفتوگوهای اجتماعی نقشی پویا و سرنوشت ساز دارند.
🍂 ایستار عبدالکریمی، اگرچه در نگاه نخست سنجشگرانه و پرسشگرانه مینماید، در حقیقت «رونوشتبرداری ساده و بیمایهای از واکاویهای کلیشهای» و «مشروعیتبخشی به نگرشهای خشونتآمیز» است. او بهجای پیشنهادهایی بر پایۀ «همکاری جمعی، گفتوگو و بازسازی سپهر همگانی»، به پشتیبانی از دیدگاهی بسته و خودکامانه میپردازد که نهتنها توان پاسخگویی به گرفتاریهای جهانی را ندارد، بلکه خود بر بغرنجها و دشواریها میافزاید.
🔻کشاکش میان نگرشهای عبدالکریمی و آرنت بهویژه در شیوه واکاوی بحرانهای جهانی و فرآیندهای اجتماعی بهآشکاری نمایان میشود:
▪️عبدالکریمی با رویکردی که پیچیدگیهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی جهان مدرن نادیده میگیرد است، بحرانها را به یک ساختار واحد و یکسویه کاهش میدهد که تنها از چشماندازی «پیکارجویانه و خشونتآمیز» تبیینپذیر است.
▪️او نهتنها به گفتوگوی دموکراتیک و همکاری جمعی باوری ندارد، بلکه بر ساختارهای بسته و خودکامانه پافشاری میکند که توانایی چارهاندیشی برای گرفتاریهای جهانی را ندارند.
🔺در برابر، آرنت بر بایستگی توجه به چندگانگی فرهنگی و اجتماعی و همچنین مسئولیتهای همگانی پافشاری میکند و بر آن است که تنها در چنین سپهریست که بحرانها میتوانند با همکاری و همگامی دموکراتیک به راهچاری پایدار برسند.
🔺از اینرو، واکاوی آرنت موشکافانهتر و بازتر است، زیرا به فرآیندها و پیچیدگیهای واقعیتهای اجتماعی و جهانی و ضرورت همبهرگی و همیاریهای انسانی در رویارویی با بحرانها توجه میکند.
🔺در نگاه آرنت، این فرآیندها تنها در صورتی میتوانند نتیجهای سازنده به بار آورند که بر همراهی دموکراتیک، ارزجگذاری به «چندگونگی فرهنگی و انسانی» و «پذیرش مسئولیتهای مشترک» تأکید شود.
▪️در برابر، عبدالکریمی تصویری پوستهنگر، سادهاندیشانه و فروکاستگرایانه از جهان مدرن فراپیش مینهد، که در آن بحرانها به یک نیروی یگانه: “آپاراتوس نظام سلطه جهانی”، کاهش مییابد، بیآنکه به پیچیدگیهای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آن توجه کند.
🔺آرنت چنین واکاوی را نهتنها نابجا، بلکه خطرناک میداند. از نگاه او، جهان مدرن بافتاری از شبکههای پیچیده و درهمتنیده و است که کاهش دادن آن به دو قطبِ «فرادست» و «فرودست»، نادیدهگرفتن ژرفای راستین آن است.
▪️واکاوی عبدالکریمی، بجای پرداختن به «ساختار بحرانها»، آنها را بسادگی به «نیروهای برونزاد و بدخواه» فرومیکاهد. چنین نگرشی، راه را بر فهم ژرفتر و پذیرش مسئولیتهای انسانی و اجتماعی میبندد و در پایان کار، زمینهساز گسترش ناامیدی و بیکنشی در میان مردم میشود.
▪️عبدالکریمی در واکاوی خود از بحرانهای مدرن، به نگرشی «فروکاستگرایانه و دوقطبی» دست مییازد، که جهان را به رویارویی میان نیروهای “نظام سلطه” و نیروهای “نفیکننده” فرو میکاهد.
🔺این نگرش سرسری و خطرناک، از دید آرنت، تنها به «زدودن ناهمگونیها و سرکوب چندگونگیها» میانجامد. او پیوسته بر ارزشمندی پذیرش چندگانگی و چندگونگی و ناهمگونی در سیاست تأکید می ورزد و بر آن است که سیاست باید میدان بر هم کنش و گفتوگوی آزاد میان انسان های گونه گون باشد.
🔺آرنت همچنین از خطرات «ایدئولوژیهای مطلقگرا» سخن میگوید که با «سادهسازی واقعیت و نادیدهگرفتن پیچیدگیهای اجتماعی و انسانی»، راه را برای سرکوب و خشونت هموار میکنند.
🔻عبدالکریمی، با تأکید بر «نیروهای ایدئولوژیک»، در عمل به چنین نگرشهای توتالیتری مشروعیت میبخشد و از این همین رو، بهشدت با آغازه های بنیادین فلسفۀ آرنت بر سر ستیز است. رهیافت عبدالکریمی، از چند جهت با اندیشه آرنت ناسازگار است:
1️⃣ مشروعیتبخشی به خشونت:
عبدالکریمی نیروهای نظامی و ایدئولوژیزده را ستایش میکند، درحالیکه آرنت خشونت را تهدیدی برای آزادی و حقوق انسانی میداند.
2️⃣ نادیدهگرفتن همگامی همگانی:
عبدالکریمی به جای پرداختن به گفتگو و دموکراسی، بر برجستهسازی نیروهای نظامی و باورهای ایدئولوژیک تمرکز دارد.
3️⃣ نبود امید:
در حالیکه آرنت بر امید و توانایی انسانها برای دگرگونی تأکید دارد، عبدالکریمی تصویری نومیدکننده و بسته از جهان مدرن فراپیش مینهد.
4️⃣ فروکاست گرایی ایدئولوژیک:
آرنت با هرگونه نگرش سادهانگارانه و دوقطبی بر سر جنگ است، در حالی که واکاوی عبدالکریمی استوار بر همین مفاهیم است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۱)
🔺در پایان، فلسفۀ آرنت بر «پیچیدگی، چندگونگی و امکان دگرگونی» تأکید دارد، درحالیکه رهیافت عبدالکریمی به ترویج نگرشی «نومیدکننده، سادهانگارانه و فروکاستگرایانه» پرداخته، که با آغازههای انسانی و سیاسی آرنت در کشاکش است.
🍂 تا بدینجا، نقد بر رهیافتِ بیژن عبدالکریمی بر پایۀ فلسفۀ سیاسی آرنت پیش رفت؛ رهیافتی که عبدالکریمی را بهدلیل «سادهسازی جهان مدرن» و «فروکاست آن به دوگانگیهای تنکمایه» به پرسش میکشید. آرنت، با تأکید بر «فرآیندها و پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی جهان مدرن»، نشان داد که چگونه چنین دیدگاههایی، ره به ژرفای واقعیت نمیبرند و تصویری کاریکاتوروار و کژ-و-کوژ از جهان مدرن و بحرانهای آن بهدست میدهند. آرنت ارزش «چندگونگی و ناهمگونی» را به ما یادآور می شد و هشدار میداد که «سادهسازی و دوقطبیسازی»، تنها به «تشدید خشونت» و «فروپاشی اندیشههای دموکراتیک» میانجامد. از این چشمانداز، عبدالکریمی، نهتنها بحرانهای مدرن را به برابرنهشهای کلیشهای میانِ «سروران و فرمانبردارانِ نفیکننده» فرو-میکاهد، بلکه با این کار، امکانِ فهم ژرفتر و دستیابی به راهچارهای سازنده را نیز از میان برمیدارد.
🔶 عبدالکریمی، و استفادۀ وارونه از ایدۀ «آپاراتوس ایدئولوژیکِ» آلتوسر
🔺اما این تنها یک سوی ماجراست. عبدالکریمی نهتنها از درک اندیشههای آرنت برای فهم مناسبات جهان امروز درماندهاست بلکه با وجود بهکارگیری «ایدههای آلتوسر» در سخنرانی «بزرگداشت یحیی سنوار»، نشان داده که اندیشههای این فیلسوف را نیز تحریف کرده و کژ فهمیدهاست. او به جای درک ژرف مفاهیمی چون «ایدئولوژی، ساختارهای قدرت و بازتولید اجتماعی» که از بنیادهای اندیشۀ آلتوسر هستند، این ایدهها را بهگونهای تنکمایه و گاه متناقض با بنیادهای اندیشۀ آلتوسر بهکار بردهاست. این امر نهتنها به «تحریف اندیشههای آلتوسر» انجامیده، بلکه نشاندهندۀ گونهای «فروکاستگرایی»ست که ایدههای فلسفی را «ابزارگونه» و «تنها در راستای پیشبردِ هدفهای ویژه و ایدئولوژیک» بهکار میگیرد و تحریف میکند.
🔺از این رو، اکنون باید نقد دیگری را پیش ببریم؛ نقدی که بر بنیاد ایدههای آلتوسر استوار است و نشان میدهد عبدالکریمی، نهتنها در درک مفاهیم بنیادین جهان مدرن و بحرانهای آن ناکام بوده، بلکه در برداشت از نظریۀ «آپاراتوس ایدئولوژیک» آلتوسر نیز دچار تحریف و کژفهمی شدهاست. او این مفهوم را به «ریختی باژگونه» بهکار گرفته و آن را به ابزاری برای «توجیه خشونت» و «مشروعیتبخشی به نهادهای ایدئولوژیک-نظامی» تبدیل کردهاست. از این پس، به بررسی موشکافانهتر این کژبرداشتها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چگونه این نگرشها، بهجای پیکار با سلطه، خود به بازتولید آن انجامیدهاند.
⚙️ عبدالکریمی نظریۀ «آپاراتوس ایدئولوژیک دولت» را به سیمایی «تحریفشده» بازگو کردهاست. آلتوسر این نظریه را برای افشای نقش نهادهایی چون «آموزش، دین و رسانه» در «بازتولید سلطه» فراپیش نهادهبود، نه برای «مشروعیتبخشی به خشونت یا تقدیس نهادهای ایدئولوژیک-نظامی». گروههای نظامی که عبدالکریمی از آنها دفاع میکند، ناساز با ادعای پیکار با سلطه، خود «بخشی از همان سازوکار سلطه» هستند و بهجای رهایی، «سرسپردگیهای نوبنیادی» پی میافکنند.
🔺🔺🔺عبدالکریمی برداشت آلتوسر از «مقاومت» را به «خشونتی بیمعنا» کاهش دادهاست. در حالی که آلتوسر بر «روشنگری و آگاهی بهسان ابزار مقاومت» تأکید داشت، عبدالکریمی از نهادهایی دفاع میکند (برای نمونه نیروهای سپاه قدس، نیروهای بسیج و … ) که نهتنها چرخۀ خشونت را بازتولید میکنند، بلکه خودشان به «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» تازهای دگردیس شدهاند. این گروهها بهجای «گسترش آگاهی»، «فرمانبرداری، سرسپردگی و خشونت» را ژرفا میبخشند.
🔺عبدالکریمی مفهوم «آپاراتوس ایدئولوژیک» را برای «توجیه خشونت» و «مشروعیتبخشی به گروههای نظامی» دگرگون کردهاست. اما آلتوسر این نظریه را برای «نقد سلطه و سازوکارهای نگهبانی از آن» فرا-پیش نهاد. دفاع عبدالکریمی از چنین نهادهایی، خود «بازتولید همان سلطهایست که آلتوسر بر سر آن بود که افشایش کند».
🔺عبدالکریمی نظریۀ آلتوسر را در جهت «توجیه نهادهایی بهکار بردهاست که به بازتولید سلطه میپردازند». این گروهها، با «سرکوب آزادی بیان و اندیشۀ آزاد»، بهجای «مقاومت در برابر نظم فرادست»، «سرسپردگی جدیدی» میآفرینند که ناهمگون با هدف راستینِ نظریۀ «آپاراتوس آلتوسر» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۱)
🔺در پایان، فلسفۀ آرنت بر «پیچیدگی، چندگونگی و امکان دگرگونی» تأکید دارد، درحالیکه رهیافت عبدالکریمی به ترویج نگرشی «نومیدکننده، سادهانگارانه و فروکاستگرایانه» پرداخته، که با آغازههای انسانی و سیاسی آرنت در کشاکش است.
🍂 تا بدینجا، نقد بر رهیافتِ بیژن عبدالکریمی بر پایۀ فلسفۀ سیاسی آرنت پیش رفت؛ رهیافتی که عبدالکریمی را بهدلیل «سادهسازی جهان مدرن» و «فروکاست آن به دوگانگیهای تنکمایه» به پرسش میکشید. آرنت، با تأکید بر «فرآیندها و پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی جهان مدرن»، نشان داد که چگونه چنین دیدگاههایی، ره به ژرفای واقعیت نمیبرند و تصویری کاریکاتوروار و کژ-و-کوژ از جهان مدرن و بحرانهای آن بهدست میدهند. آرنت ارزش «چندگونگی و ناهمگونی» را به ما یادآور می شد و هشدار میداد که «سادهسازی و دوقطبیسازی»، تنها به «تشدید خشونت» و «فروپاشی اندیشههای دموکراتیک» میانجامد. از این چشمانداز، عبدالکریمی، نهتنها بحرانهای مدرن را به برابرنهشهای کلیشهای میانِ «سروران و فرمانبردارانِ نفیکننده» فرو-میکاهد، بلکه با این کار، امکانِ فهم ژرفتر و دستیابی به راهچارهای سازنده را نیز از میان برمیدارد.
🔶 عبدالکریمی، و استفادۀ وارونه از ایدۀ «آپاراتوس ایدئولوژیکِ» آلتوسر
🔺اما این تنها یک سوی ماجراست. عبدالکریمی نهتنها از درک اندیشههای آرنت برای فهم مناسبات جهان امروز درماندهاست بلکه با وجود بهکارگیری «ایدههای آلتوسر» در سخنرانی «بزرگداشت یحیی سنوار»، نشان داده که اندیشههای این فیلسوف را نیز تحریف کرده و کژ فهمیدهاست. او به جای درک ژرف مفاهیمی چون «ایدئولوژی، ساختارهای قدرت و بازتولید اجتماعی» که از بنیادهای اندیشۀ آلتوسر هستند، این ایدهها را بهگونهای تنکمایه و گاه متناقض با بنیادهای اندیشۀ آلتوسر بهکار بردهاست. این امر نهتنها به «تحریف اندیشههای آلتوسر» انجامیده، بلکه نشاندهندۀ گونهای «فروکاستگرایی»ست که ایدههای فلسفی را «ابزارگونه» و «تنها در راستای پیشبردِ هدفهای ویژه و ایدئولوژیک» بهکار میگیرد و تحریف میکند.
🔺از این رو، اکنون باید نقد دیگری را پیش ببریم؛ نقدی که بر بنیاد ایدههای آلتوسر استوار است و نشان میدهد عبدالکریمی، نهتنها در درک مفاهیم بنیادین جهان مدرن و بحرانهای آن ناکام بوده، بلکه در برداشت از نظریۀ «آپاراتوس ایدئولوژیک» آلتوسر نیز دچار تحریف و کژفهمی شدهاست. او این مفهوم را به «ریختی باژگونه» بهکار گرفته و آن را به ابزاری برای «توجیه خشونت» و «مشروعیتبخشی به نهادهای ایدئولوژیک-نظامی» تبدیل کردهاست. از این پس، به بررسی موشکافانهتر این کژبرداشتها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چگونه این نگرشها، بهجای پیکار با سلطه، خود به بازتولید آن انجامیدهاند.
⚙️ عبدالکریمی نظریۀ «آپاراتوس ایدئولوژیک دولت» را به سیمایی «تحریفشده» بازگو کردهاست. آلتوسر این نظریه را برای افشای نقش نهادهایی چون «آموزش، دین و رسانه» در «بازتولید سلطه» فراپیش نهادهبود، نه برای «مشروعیتبخشی به خشونت یا تقدیس نهادهای ایدئولوژیک-نظامی». گروههای نظامی که عبدالکریمی از آنها دفاع میکند، ناساز با ادعای پیکار با سلطه، خود «بخشی از همان سازوکار سلطه» هستند و بهجای رهایی، «سرسپردگیهای نوبنیادی» پی میافکنند.
🔺🔺🔺عبدالکریمی برداشت آلتوسر از «مقاومت» را به «خشونتی بیمعنا» کاهش دادهاست. در حالی که آلتوسر بر «روشنگری و آگاهی بهسان ابزار مقاومت» تأکید داشت، عبدالکریمی از نهادهایی دفاع میکند (برای نمونه نیروهای سپاه قدس، نیروهای بسیج و … ) که نهتنها چرخۀ خشونت را بازتولید میکنند، بلکه خودشان به «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» تازهای دگردیس شدهاند. این گروهها بهجای «گسترش آگاهی»، «فرمانبرداری، سرسپردگی و خشونت» را ژرفا میبخشند.
🔺عبدالکریمی مفهوم «آپاراتوس ایدئولوژیک» را برای «توجیه خشونت» و «مشروعیتبخشی به گروههای نظامی» دگرگون کردهاست. اما آلتوسر این نظریه را برای «نقد سلطه و سازوکارهای نگهبانی از آن» فرا-پیش نهاد. دفاع عبدالکریمی از چنین نهادهایی، خود «بازتولید همان سلطهایست که آلتوسر بر سر آن بود که افشایش کند».
🔺عبدالکریمی نظریۀ آلتوسر را در جهت «توجیه نهادهایی بهکار بردهاست که به بازتولید سلطه میپردازند». این گروهها، با «سرکوب آزادی بیان و اندیشۀ آزاد»، بهجای «مقاومت در برابر نظم فرادست»، «سرسپردگی جدیدی» میآفرینند که ناهمگون با هدف راستینِ نظریۀ «آپاراتوس آلتوسر» است.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۲)
🔺عبدالکریمی با تحریف اهداف آلتوسر، نظریۀ او را به «ابزاری برای توجیه خشونت» تبدیل کردهاست. آلتوسر بهدنبال «نقد ریشهای سلطه» بود، اما عبدالکریمی از این نظریه برای دفاع از گروههایی بهره میگیرد که خود به «بازتولید بردگی و سرسپردگی» میپردازند.
🍂 عبدالکریمی، با دگرگونساختن نظریه آلتوسر، از نهادهایی پشتیبانی میکند که نه آزادی، بلکه «سرسپردگی، بندگی و خشونت» را گسترش میدهند. این گروهها، با زدودن اندیشۀ آزاد و تبدیل افراد به ابزارهای سرکوب، همان چرخۀ سلطه را در کالبدی تازه بازآفرینی میکنند.
🍂 برداشت عبدالکریمی از نگرۀ آلتوسر، نهتنها سلطه را نقد نمیکند، بلکه آن را در ریختی نو استوار میسازد. «ایستادگی راستین»، همانگونه که آلتوسر باور داشت، نیازمندِ «خودآگاهی و واکاویهای ژرفپایه» است، نه توجیه آشوب یا پشتیبانی از ابزارهایی که خود بازآفرینی بندگیاند.
🍂 سلطه، آنسان که آلتوسر نشان میدهد، فرآیندیست که با ایدئولوژی، مردم را به «پذیرش سازوکارهای ویژۀ اجتماعی و سیاسی» وامیدارد. این فرآیند، نهتنها در گسترۀ جهانی، که در گسترۀ بومی نیز بر-رسیدنیست. برای نمونه، گروههایی چون سپاه پاسداران یا حشد شعبی میتوانند با بهرهگیری از باورهای خود، سلطهای بومی پدید آورند که همچون سلطههای جهانی، به بندگی و بازسازی سلطه بینجامد. عبدالکریمی، با برجستهسازی این گروهها، از این نکته چشم میپوشد که همین گروهها نیز در چارچوب همین سازوکارهای ایدئولوژیک به سروریجویی دست مییازند.
🔺عبدالکریمی «خشونتگرایی» را «برچسب»ی می داند که «نظام سلطه» بر این گروهها زدهاست. اما از دیدگاه آلتوسر، خشونت ابزاریست که «از راه ایدئولوژی»، «پنهان یا بازتعریف» میشود. گروههایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی میکند، حتی اگر خشونت خود را “مقاومت مشروع” بنامند، در عمل همانند سایر «آپاراتوسهای ایدئولوژیک»، از آن برای «استوارسازی قدرتِ» خود بهره میجویند. از این رو، ادعای عبدالکریمی استوار بر اینکه این گروهها خشونتگرا نیستند، در حقیقت گونهای «بازتعریف ایدئولوژیک از خشونت» است. این گروهها خشونت را بهسان ابزاری برای «زورآور ساختن ایدئولوژی خود» بهکار میبرند، نه «برای آزادی».
🔺عبدالکریمی این گروهها را همچون “مقاومتکنندگان راستین” می نمایاند، اما آلتوسر بر آن است که این گروهها خود «بخشی از چرخۀ سلطه» هستند. این گروهها، حتی اگر در برابر سلطۀ جهانی ایستادگی کنند، سرانجام، «آپاراتوسهای نو»یی بنیان مینهند که افراد را تحت کنترلِ ایدئولوژیکِ خود میگیرند. از این رو، آنها نهتنها نیروی «برانداختن سلطه» نیستند، بلکه نیروی «پایداری سلطه» در لایهای دیگرند.
🔺عبدالکریمی بر آن است که گروههایی مانند حشد شعبی، حوثی ها، فاطمیون، زینبیون یا سپاه پاسداران، «قربانی برچسبهای ایدئولوژیکِ نظام سلطۀ جهانی» هستند. اما از دیدگاه آلتوسر، این گروهها خود از همان «سازوکارهای ایدئولوژیک» بهره میبرند تا «مشروعیت و قدرت و جایگاه» خود را استوار کنند. ایدئولوژی این گروهها، مانند ایدئولوژی هر نظام سلطهگر دیگری، با ساختنِ “دشمن” و «بازتعریف مفاهیمی چون خشونت و ایستادگی»، مشروعیت خود را بنیاد مینهند. از همین رو، عبدالکریمی با دفاع از این گروهها، در واقع از بازتولید همان نظام سلطهای پشتیبانی میکند که به آن میتازد.
🔸ایستادگی راستین، از نگرگاه آلتوسر، بهمعنای «افشای ایدئولوژیها» و پ«دید آوردن آگاهی»ست. گروههایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی میکند، بهجای «آگاهیآفرینی»، «ایدئولوژیهای نویی» میسازند که مردم را در چارچوبهای تازه به بندگی میکشند. این ایدئولوژیها، از ابزارهایی مانند «قومگرایی، مذهب و دوگانههای همستیز» بهره میگیرند تا قدرت خود را پابرجا نگاه دارند. این سازوکارها، هیچ دگرسانی با «سازوکار ایدئولوژیک نظام سلطۀ جهانی» ندارند.
🍂 عبدالکریمی با بهرهبرداری ناشایست از نظریۀ آلتوسر، به دفاع از گروههایی میپردازد که خود نمونههای تازهای از «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» هستند. این گروهها، حتی اگر در ظاهر دشمنِ سلطۀ جهانی باشند، در عمل به بازتولید سلطه در لایهای دیگر میپردازند. آلتوسر بر این باور است که مقاومت راستین، تنها از راه «نقد ریشهای ایدئولوژی» و «شکستن چرخۀ سلطه» ممکن است، نه با «جایگزینی یک آپاراتوس ایدئولوژیک با آپاراتوس ایدئولوژیک دیگر».
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۲)
🔺عبدالکریمی با تحریف اهداف آلتوسر، نظریۀ او را به «ابزاری برای توجیه خشونت» تبدیل کردهاست. آلتوسر بهدنبال «نقد ریشهای سلطه» بود، اما عبدالکریمی از این نظریه برای دفاع از گروههایی بهره میگیرد که خود به «بازتولید بردگی و سرسپردگی» میپردازند.
🍂 عبدالکریمی، با دگرگونساختن نظریه آلتوسر، از نهادهایی پشتیبانی میکند که نه آزادی، بلکه «سرسپردگی، بندگی و خشونت» را گسترش میدهند. این گروهها، با زدودن اندیشۀ آزاد و تبدیل افراد به ابزارهای سرکوب، همان چرخۀ سلطه را در کالبدی تازه بازآفرینی میکنند.
🍂 برداشت عبدالکریمی از نگرۀ آلتوسر، نهتنها سلطه را نقد نمیکند، بلکه آن را در ریختی نو استوار میسازد. «ایستادگی راستین»، همانگونه که آلتوسر باور داشت، نیازمندِ «خودآگاهی و واکاویهای ژرفپایه» است، نه توجیه آشوب یا پشتیبانی از ابزارهایی که خود بازآفرینی بندگیاند.
🍂 سلطه، آنسان که آلتوسر نشان میدهد، فرآیندیست که با ایدئولوژی، مردم را به «پذیرش سازوکارهای ویژۀ اجتماعی و سیاسی» وامیدارد. این فرآیند، نهتنها در گسترۀ جهانی، که در گسترۀ بومی نیز بر-رسیدنیست. برای نمونه، گروههایی چون سپاه پاسداران یا حشد شعبی میتوانند با بهرهگیری از باورهای خود، سلطهای بومی پدید آورند که همچون سلطههای جهانی، به بندگی و بازسازی سلطه بینجامد. عبدالکریمی، با برجستهسازی این گروهها، از این نکته چشم میپوشد که همین گروهها نیز در چارچوب همین سازوکارهای ایدئولوژیک به سروریجویی دست مییازند.
🔺عبدالکریمی «خشونتگرایی» را «برچسب»ی می داند که «نظام سلطه» بر این گروهها زدهاست. اما از دیدگاه آلتوسر، خشونت ابزاریست که «از راه ایدئولوژی»، «پنهان یا بازتعریف» میشود. گروههایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی میکند، حتی اگر خشونت خود را “مقاومت مشروع” بنامند، در عمل همانند سایر «آپاراتوسهای ایدئولوژیک»، از آن برای «استوارسازی قدرتِ» خود بهره میجویند. از این رو، ادعای عبدالکریمی استوار بر اینکه این گروهها خشونتگرا نیستند، در حقیقت گونهای «بازتعریف ایدئولوژیک از خشونت» است. این گروهها خشونت را بهسان ابزاری برای «زورآور ساختن ایدئولوژی خود» بهکار میبرند، نه «برای آزادی».
🔺عبدالکریمی این گروهها را همچون “مقاومتکنندگان راستین” می نمایاند، اما آلتوسر بر آن است که این گروهها خود «بخشی از چرخۀ سلطه» هستند. این گروهها، حتی اگر در برابر سلطۀ جهانی ایستادگی کنند، سرانجام، «آپاراتوسهای نو»یی بنیان مینهند که افراد را تحت کنترلِ ایدئولوژیکِ خود میگیرند. از این رو، آنها نهتنها نیروی «برانداختن سلطه» نیستند، بلکه نیروی «پایداری سلطه» در لایهای دیگرند.
🔺عبدالکریمی بر آن است که گروههایی مانند حشد شعبی، حوثی ها، فاطمیون، زینبیون یا سپاه پاسداران، «قربانی برچسبهای ایدئولوژیکِ نظام سلطۀ جهانی» هستند. اما از دیدگاه آلتوسر، این گروهها خود از همان «سازوکارهای ایدئولوژیک» بهره میبرند تا «مشروعیت و قدرت و جایگاه» خود را استوار کنند. ایدئولوژی این گروهها، مانند ایدئولوژی هر نظام سلطهگر دیگری، با ساختنِ “دشمن” و «بازتعریف مفاهیمی چون خشونت و ایستادگی»، مشروعیت خود را بنیاد مینهند. از همین رو، عبدالکریمی با دفاع از این گروهها، در واقع از بازتولید همان نظام سلطهای پشتیبانی میکند که به آن میتازد.
🔸ایستادگی راستین، از نگرگاه آلتوسر، بهمعنای «افشای ایدئولوژیها» و پ«دید آوردن آگاهی»ست. گروههایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی میکند، بهجای «آگاهیآفرینی»، «ایدئولوژیهای نویی» میسازند که مردم را در چارچوبهای تازه به بندگی میکشند. این ایدئولوژیها، از ابزارهایی مانند «قومگرایی، مذهب و دوگانههای همستیز» بهره میگیرند تا قدرت خود را پابرجا نگاه دارند. این سازوکارها، هیچ دگرسانی با «سازوکار ایدئولوژیک نظام سلطۀ جهانی» ندارند.
🍂 عبدالکریمی با بهرهبرداری ناشایست از نظریۀ آلتوسر، به دفاع از گروههایی میپردازد که خود نمونههای تازهای از «آپاراتوسهای ایدئولوژیک» هستند. این گروهها، حتی اگر در ظاهر دشمنِ سلطۀ جهانی باشند، در عمل به بازتولید سلطه در لایهای دیگر میپردازند. آلتوسر بر این باور است که مقاومت راستین، تنها از راه «نقد ریشهای ایدئولوژی» و «شکستن چرخۀ سلطه» ممکن است، نه با «جایگزینی یک آپاراتوس ایدئولوژیک با آپاراتوس ایدئولوژیک دیگر».
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۳)
🍂 خشونت، از دیرباز ابزاری بنیادین برای برپایی، بازتولید و پایایی سلطه بودهاست؛ سلطهای که نهتنها در ساختارهای آشکار سلطه، بلکه در ژرفای همۀ مناسبات نیروها رخ مینهد. آلتوسر بر آن است که این نظم بر دو بنیاد استوار است: سازوبرگ «سرکوبگر» دولت و سازوبرگ «ایدئوژیک» آن. این دو، همچون دو ستون به همپیوسته، در پیوندی ناگسستنی، افزون بر نگاهبانی از نظام سلطه، سازوکار پنهان دربندسازی را نمایندگی میکنند.
🍂 سازوکار سرکوبگرِ دولت، نمایانگرِ رویۀ آشکار و خشن سلطه است. این سازوکارها که در نیروهای نظامی، دژبانیها، زندانها و دیگر ابزارهای سرکوب خشن نمود پیدا میکنند، با زور و فشار، فرمانپذیری را بر همگان زورآور میسازند. این ابزارها تنها به وادارسازی آشکار بسنده نمیکنند، بلکه با درونیسازی ترس، جانها را نیز در بند میکشد. ترسی که در دلها رخنه میکند، زنجیری نادیدنیست که نیرومندتر از هر ابزار سرکوبی، اندیشهها و کردارها را لگام میزند.
🍂 در سوی دیگر، سازوکار ایدئولوژیک دولت است که در پوششی نرمتر، به ژرفای جانها رخنه میکند. نهادهایی چون «آموزشگاهها، باورگاهها، رسانهها و حتی هنر»، نهتنها نقش آموزش یا پرورش را بازی میکنند، بلکه اندیشهها و ارزشهایی را به کار میگیرند که همسو با پاسداری از سلطه و ناسازگار با آزادی درونیاند. اینجا، ابزارهای نرمتر، بیهیچ فشار آشکار، روانها را به بند میکشند و فرمانبرداری را بیهیچ فشار فیزیکی زورآور میسازند.
🍂 آنچه این دو سازوکار را به هم پیوند میزند، درهمآمیختگی ژرف خشونت و اندیشه است. خشونت آشکار، همچون تیغی برنده، فرمانبرداری را بر تنها تحمیل میکند؛ درحالیکه اندیشه، چون زنجیری زرین، همان فرمانبرداری را در اندیشهها حوشنما و گریزناپذیر جلوه میدهد. این دوگانگی، چرخهای پدید میآورد که در آن، سلطه هم پاس داشته میشود، هم در ریختهایی نو بازتولید میشود.
🍂 گروههایی همچون سپاه پاسداران و حماس، اگرچه در چهره، داوکارِ ستیز با نظامهای سلطه بینالمللیاند، در عمل گرمِ کارِ بازسازی سلطههایی از همان گونهاند. این گروهها، با بهرهگیری از ابزارهای سرکوب خشن، خشونت را در ریختی دیگر به کار میگیرند؛ و در کنار آن، با ترفندهای ایدئولوژیک، ارزشها و باورهایی را میپراکنند که تنها به «تنگشدن میدان آزادی» میانجامد.
🍂 این گروهها از خشونت، نه برای درهمشکستن زنجیرها، بلکه برای برپایی نظمی تازه بهره میبرند که در بنیاد، همان الگوی سلطۀ دیرینه و دیریاز را بازآفرینی میکند. جنگها، ترورها و سرکوبها، بازتابهایی نوین از همان منطقِ پایدار سلطه هستند؛ منطقی که بهجای گستردن افقها، تنها مرزهای تازهای برای بندگی میسازد.
🍂 ایدئولوژی این گروهها نیز، بهجای گشودن دریچهای آزاد، دژهای باشکوهی برای بندگی برپای میدارند. روایتهای دینی، قومی یا خیالیِ ضدسلطه، بهجای آنکه در خدمت بیداری باشند، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به نیروهای سلطه تبدل میشوند. از اینرو، سازوکار ایدئولوژیک آنان، نه برای گریز از سلطه، بلکه برای «دگرسانسازی آن» بهکار گرفته میشود.
🍂 کارکرد چهرههایی چون قاسم سلیمانی و گروههایی چون حماس، گواه آشکاری بر این چرخه است. قاسم سلیمانی، با تکیه بر توان و نیروی نظامی، گسترۀ نفوذ ایران را در منطقه با خشونت گستراند؛ درحالیکه سازوکارهای ایدئولوژیک این کردارها را در نقابِ مقاومت و آزادگی پنهان میساخت. حماس نیز، با همآمیزی خشونت نظامی و تبلیغ مذهبی، بهجای آزادسازی فلسطین، تنها نیروی سلطه خود را استوار ساخت.
🍂 خشونت، اگر نتواند از «منطق سلطه» فراتر رود، هیچگاه ابزار رهایی نخواهد بود. گروههایی که «نقاب مقاومت» بر چهره دارند، اما چرخۀ سلطه را بازآفرینی میکنند، بهجای گشودن دریچههای «رادی، آزادی و آزادگی»، درهای زندانی تازه را به روی مردمان میگشایند. رهایی راستین، در گسستن از این چرخه و بازنگری در «بنیادهای سلطه و سروری» نهفته است؛ کاری که این گروهها، در سرشت خود، توان انجامش را ندارند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۳)
🍂 خشونت، از دیرباز ابزاری بنیادین برای برپایی، بازتولید و پایایی سلطه بودهاست؛ سلطهای که نهتنها در ساختارهای آشکار سلطه، بلکه در ژرفای همۀ مناسبات نیروها رخ مینهد. آلتوسر بر آن است که این نظم بر دو بنیاد استوار است: سازوبرگ «سرکوبگر» دولت و سازوبرگ «ایدئوژیک» آن. این دو، همچون دو ستون به همپیوسته، در پیوندی ناگسستنی، افزون بر نگاهبانی از نظام سلطه، سازوکار پنهان دربندسازی را نمایندگی میکنند.
🍂 سازوکار سرکوبگرِ دولت، نمایانگرِ رویۀ آشکار و خشن سلطه است. این سازوکارها که در نیروهای نظامی، دژبانیها، زندانها و دیگر ابزارهای سرکوب خشن نمود پیدا میکنند، با زور و فشار، فرمانپذیری را بر همگان زورآور میسازند. این ابزارها تنها به وادارسازی آشکار بسنده نمیکنند، بلکه با درونیسازی ترس، جانها را نیز در بند میکشد. ترسی که در دلها رخنه میکند، زنجیری نادیدنیست که نیرومندتر از هر ابزار سرکوبی، اندیشهها و کردارها را لگام میزند.
🍂 در سوی دیگر، سازوکار ایدئولوژیک دولت است که در پوششی نرمتر، به ژرفای جانها رخنه میکند. نهادهایی چون «آموزشگاهها، باورگاهها، رسانهها و حتی هنر»، نهتنها نقش آموزش یا پرورش را بازی میکنند، بلکه اندیشهها و ارزشهایی را به کار میگیرند که همسو با پاسداری از سلطه و ناسازگار با آزادی درونیاند. اینجا، ابزارهای نرمتر، بیهیچ فشار آشکار، روانها را به بند میکشند و فرمانبرداری را بیهیچ فشار فیزیکی زورآور میسازند.
🍂 آنچه این دو سازوکار را به هم پیوند میزند، درهمآمیختگی ژرف خشونت و اندیشه است. خشونت آشکار، همچون تیغی برنده، فرمانبرداری را بر تنها تحمیل میکند؛ درحالیکه اندیشه، چون زنجیری زرین، همان فرمانبرداری را در اندیشهها حوشنما و گریزناپذیر جلوه میدهد. این دوگانگی، چرخهای پدید میآورد که در آن، سلطه هم پاس داشته میشود، هم در ریختهایی نو بازتولید میشود.
🍂 گروههایی همچون سپاه پاسداران و حماس، اگرچه در چهره، داوکارِ ستیز با نظامهای سلطه بینالمللیاند، در عمل گرمِ کارِ بازسازی سلطههایی از همان گونهاند. این گروهها، با بهرهگیری از ابزارهای سرکوب خشن، خشونت را در ریختی دیگر به کار میگیرند؛ و در کنار آن، با ترفندهای ایدئولوژیک، ارزشها و باورهایی را میپراکنند که تنها به «تنگشدن میدان آزادی» میانجامد.
🍂 این گروهها از خشونت، نه برای درهمشکستن زنجیرها، بلکه برای برپایی نظمی تازه بهره میبرند که در بنیاد، همان الگوی سلطۀ دیرینه و دیریاز را بازآفرینی میکند. جنگها، ترورها و سرکوبها، بازتابهایی نوین از همان منطقِ پایدار سلطه هستند؛ منطقی که بهجای گستردن افقها، تنها مرزهای تازهای برای بندگی میسازد.
🍂 ایدئولوژی این گروهها نیز، بهجای گشودن دریچهای آزاد، دژهای باشکوهی برای بندگی برپای میدارند. روایتهای دینی، قومی یا خیالیِ ضدسلطه، بهجای آنکه در خدمت بیداری باشند، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به نیروهای سلطه تبدل میشوند. از اینرو، سازوکار ایدئولوژیک آنان، نه برای گریز از سلطه، بلکه برای «دگرسانسازی آن» بهکار گرفته میشود.
🍂 کارکرد چهرههایی چون قاسم سلیمانی و گروههایی چون حماس، گواه آشکاری بر این چرخه است. قاسم سلیمانی، با تکیه بر توان و نیروی نظامی، گسترۀ نفوذ ایران را در منطقه با خشونت گستراند؛ درحالیکه سازوکارهای ایدئولوژیک این کردارها را در نقابِ مقاومت و آزادگی پنهان میساخت. حماس نیز، با همآمیزی خشونت نظامی و تبلیغ مذهبی، بهجای آزادسازی فلسطین، تنها نیروی سلطه خود را استوار ساخت.
🍂 خشونت، اگر نتواند از «منطق سلطه» فراتر رود، هیچگاه ابزار رهایی نخواهد بود. گروههایی که «نقاب مقاومت» بر چهره دارند، اما چرخۀ سلطه را بازآفرینی میکنند، بهجای گشودن دریچههای «رادی، آزادی و آزادگی»، درهای زندانی تازه را به روی مردمان میگشایند. رهایی راستین، در گسستن از این چرخه و بازنگری در «بنیادهای سلطه و سروری» نهفته است؛ کاری که این گروهها، در سرشت خود، توان انجامش را ندارند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۳)
🍂 عبدالکریمی، انسان را از جایگاه بلندِ «سوژهای ارزیاب»، به «ابزاری در خدمت ایدئولوژی» کاهش میدهد. گویی سوژه نه «هدفی در خود»، که «ابزاریست در خدمت ایدئولوژی مقاومت». چنین دیدگاهی، نهتنها انسان را «جایگاه سوژگی» فرو-میکشد، که «روح آزادی» را با «سود و سلطه» سودا میکند.
🔺با این رهیافت، عبدالکریمی و همپیالگانش در برابر ستارها و نداها و مهساها و نیکاهایی رده برمیکشند [صف میبنند] که با ایستادگی در برابر بیدادگری، این پیام جاودانه را به ما یادآور شدند که: “ایدئولوژی مقاومت” خود میتواند به ابزاری تبدیل شود در دست سروریجویان، برای درهمشکستن مقاومتهای راستین مردمان.
🍂 عبدالکریمی همپا و همسخن با کسانی چون زیدآبادی، در همداستانی با سرکوبگران و با عادیسازی شر، تلاش دارد صدای آزادیخواهی مردم را خاموش کند. او جنبشهای مردمی را، که با «خویشتنداری و مقاومت آرام» پیش میروند، در تریبونهای خود به پایۀ «خشونتی برابر با سروریجویان» برمیکشد و بدینسان، بهجای ایستادن در کنارِ «مقاومتگران راستین جامعهاش»، با سرکوبگران آنان همدست می شود. سرکوبگرانی که در هم شکستن مقاومتهای مردم را با “ایدئولوژی مقاومت” توجیه میکنند.
🍂 عبدالکریمی، همدوش با کسانی چون زیدآبادی، نهتنها در «عادیسازی شر» شریک است، بلکه همنوا با سرکوبگران، تلاشی آشکار دارد تا فریاد آزادیخواهی مردمی را که از دل زخمها و زنجیرها برخاسته، در نطفه خفه کند. او جنبشهایی را که با آرامشی شکوهمند و مقاومتی استوار، اما بیخشونت، در برابر دستگاه سروری ایستادهاند، در تریبونهای خود به «خشونتی برابر با سرکوبگران» تحریف میکند. بدینگونه، بهجای همدلی با شریفترین فرزندان این خاک، در صف آنانی میایستد که باتومهایشان، نام عدالت را بر پیشانی خود حک کردهاند، اما جانها را در خاک فرو میکنند.
🍂 فراموش نکنیم این داستان گزنده، تلخ و زخمزننده را که درست در همان هنگامهای که مزدوران نظام در خیابانهای نازیآباد، با باتوم، شوکر، چکمه، گلوله، گاز اشکآور و دیگر ابزارهای سرکوب، حتی پیرمردان و پیرزنان رهگذر را در-هم-میکوبیدند، زیدآبادی در صداوسیمای میلی جمهوری اسلامی، دادخواهان را «خشونتگرا» خطاب میکرد؛ گویی آواز نفرینیِ این “شرف اهل قلم”، نه آواز انسان، که صدای تازیانۀ دستگاه سرکوب نظام بود؛ زبانی که در پیِ «تقدیس خشونت و سروری»، حقیقت را به زنجیر میکشید و فریادهای دادخواهی را در برابر چشمهای خیرۀ تاریخ، تحریف میکرد. این است عریانترین جلوۀ همدستی با شر، آنگاه که قلم و زبان به جای دلداری و غمخواری ، به سفیدشویی چکمههای آلوده به خون میپردازند!
🍂 ایدئولوژیای که نمایندگانش در ایران، جنبشهایی را که با آرامش، اما با ژرفترین شورها، به پیش میروند و آواز رسای دادگری سر میدهند، با باتوم، شوکر، گاز اشکآور، گلوله، زندان و کشتار در هم میشکنند و بهای سروریاش، جان برخی از شریفترین زنان و مردان ایران بودهاست، نهتنها هیچ پاسخی برای خواستههای برحق و انسانی مردم ندارد، بلکه در برابر موج خروشان آگاهی و ارادۀ همگانی، تنها به ابزار سرکوب و خاموش کردن آوازها و آوازها پناه میبرد.
🔺با این حال، عبدالکریمی بهجای نقدِ چنین ایدئولوژی سرکوبگری و بازکاویِ «ساختار منکوب کنندۀ آن»، با شگفتی هر چه بیشتر، همین «نظام سلطه و خشونت» و «خداوندانِ زور و زر و تزویرِ» آن را «نماد مقاومت و پایداری» مینمایاند؛ برداشتی که نهتنها در فهم واقعیتهای اجتماعی به بیراهه میرود، بلکه به فرجام، به استوارسازیِ همان ساختارهای خشونتباری میانجامد که بر سر راه جنبشهای آزادیخواهانه ایستادهاند.
🔺در بیان آلتوسر، ایدئولوژی عبدالکریمی، با تکیه بر ابزارهای نظامیگری، خود بخشی از «چرخۀ بازتولید سلطه»ای است که ادعای پیکار با آن را دارد. این ایدئولوژی، نهتنها آزادی را سرکوب میکند، بلکه با بهرهگیری از زور و زوبین، تلاش دارد جامعه را در دام سلطه نگاه دارد.
❓اما آیا میتوان بهنام مقاومت، همان زنجیرهایی را به کار گرفت که انسان را در بند نگاه میدارند؟
❓آیا این «مقاومت» که در سایۀ سرکوب دگراندیشان و نادیدهگرفتن سوژگیِ انسان، با ابزار خشونت و زور، کار خود را پیش میبرد، راهی بهسوی رهایی و آزادی است، یا تنها بازسازیِ همان نظامِ بندگیست که بهنام «الله» و به دستاویز «مقاومت»، همیشه و همهجا، سپهر همگانی را به میدان جولان چکمهپوشان خود تبدیل میکند، یا خیابانها را به تسخیر لشگریان رمهواری درمیآورد که در هر فرصتی، به فرمان رهبرِ پتیاره و کودککش، مشتهای گرهکرده و پر از بادشان را بر سر ایدۀ آزادی و والایی انسانی میکوبند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۳)
🍂 عبدالکریمی، انسان را از جایگاه بلندِ «سوژهای ارزیاب»، به «ابزاری در خدمت ایدئولوژی» کاهش میدهد. گویی سوژه نه «هدفی در خود»، که «ابزاریست در خدمت ایدئولوژی مقاومت». چنین دیدگاهی، نهتنها انسان را «جایگاه سوژگی» فرو-میکشد، که «روح آزادی» را با «سود و سلطه» سودا میکند.
🔺با این رهیافت، عبدالکریمی و همپیالگانش در برابر ستارها و نداها و مهساها و نیکاهایی رده برمیکشند [صف میبنند] که با ایستادگی در برابر بیدادگری، این پیام جاودانه را به ما یادآور شدند که: “ایدئولوژی مقاومت” خود میتواند به ابزاری تبدیل شود در دست سروریجویان، برای درهمشکستن مقاومتهای راستین مردمان.
🍂 عبدالکریمی همپا و همسخن با کسانی چون زیدآبادی، در همداستانی با سرکوبگران و با عادیسازی شر، تلاش دارد صدای آزادیخواهی مردم را خاموش کند. او جنبشهای مردمی را، که با «خویشتنداری و مقاومت آرام» پیش میروند، در تریبونهای خود به پایۀ «خشونتی برابر با سروریجویان» برمیکشد و بدینسان، بهجای ایستادن در کنارِ «مقاومتگران راستین جامعهاش»، با سرکوبگران آنان همدست می شود. سرکوبگرانی که در هم شکستن مقاومتهای مردم را با “ایدئولوژی مقاومت” توجیه میکنند.
🍂 عبدالکریمی، همدوش با کسانی چون زیدآبادی، نهتنها در «عادیسازی شر» شریک است، بلکه همنوا با سرکوبگران، تلاشی آشکار دارد تا فریاد آزادیخواهی مردمی را که از دل زخمها و زنجیرها برخاسته، در نطفه خفه کند. او جنبشهایی را که با آرامشی شکوهمند و مقاومتی استوار، اما بیخشونت، در برابر دستگاه سروری ایستادهاند، در تریبونهای خود به «خشونتی برابر با سرکوبگران» تحریف میکند. بدینگونه، بهجای همدلی با شریفترین فرزندان این خاک، در صف آنانی میایستد که باتومهایشان، نام عدالت را بر پیشانی خود حک کردهاند، اما جانها را در خاک فرو میکنند.
🍂 فراموش نکنیم این داستان گزنده، تلخ و زخمزننده را که درست در همان هنگامهای که مزدوران نظام در خیابانهای نازیآباد، با باتوم، شوکر، چکمه، گلوله، گاز اشکآور و دیگر ابزارهای سرکوب، حتی پیرمردان و پیرزنان رهگذر را در-هم-میکوبیدند، زیدآبادی در صداوسیمای میلی جمهوری اسلامی، دادخواهان را «خشونتگرا» خطاب میکرد؛ گویی آواز نفرینیِ این “شرف اهل قلم”، نه آواز انسان، که صدای تازیانۀ دستگاه سرکوب نظام بود؛ زبانی که در پیِ «تقدیس خشونت و سروری»، حقیقت را به زنجیر میکشید و فریادهای دادخواهی را در برابر چشمهای خیرۀ تاریخ، تحریف میکرد. این است عریانترین جلوۀ همدستی با شر، آنگاه که قلم و زبان به جای دلداری و غمخواری ، به سفیدشویی چکمههای آلوده به خون میپردازند!
🍂 ایدئولوژیای که نمایندگانش در ایران، جنبشهایی را که با آرامش، اما با ژرفترین شورها، به پیش میروند و آواز رسای دادگری سر میدهند، با باتوم، شوکر، گاز اشکآور، گلوله، زندان و کشتار در هم میشکنند و بهای سروریاش، جان برخی از شریفترین زنان و مردان ایران بودهاست، نهتنها هیچ پاسخی برای خواستههای برحق و انسانی مردم ندارد، بلکه در برابر موج خروشان آگاهی و ارادۀ همگانی، تنها به ابزار سرکوب و خاموش کردن آوازها و آوازها پناه میبرد.
🔺با این حال، عبدالکریمی بهجای نقدِ چنین ایدئولوژی سرکوبگری و بازکاویِ «ساختار منکوب کنندۀ آن»، با شگفتی هر چه بیشتر، همین «نظام سلطه و خشونت» و «خداوندانِ زور و زر و تزویرِ» آن را «نماد مقاومت و پایداری» مینمایاند؛ برداشتی که نهتنها در فهم واقعیتهای اجتماعی به بیراهه میرود، بلکه به فرجام، به استوارسازیِ همان ساختارهای خشونتباری میانجامد که بر سر راه جنبشهای آزادیخواهانه ایستادهاند.
🔺در بیان آلتوسر، ایدئولوژی عبدالکریمی، با تکیه بر ابزارهای نظامیگری، خود بخشی از «چرخۀ بازتولید سلطه»ای است که ادعای پیکار با آن را دارد. این ایدئولوژی، نهتنها آزادی را سرکوب میکند، بلکه با بهرهگیری از زور و زوبین، تلاش دارد جامعه را در دام سلطه نگاه دارد.
❓اما آیا میتوان بهنام مقاومت، همان زنجیرهایی را به کار گرفت که انسان را در بند نگاه میدارند؟
❓آیا این «مقاومت» که در سایۀ سرکوب دگراندیشان و نادیدهگرفتن سوژگیِ انسان، با ابزار خشونت و زور، کار خود را پیش میبرد، راهی بهسوی رهایی و آزادی است، یا تنها بازسازیِ همان نظامِ بندگیست که بهنام «الله» و به دستاویز «مقاومت»، همیشه و همهجا، سپهر همگانی را به میدان جولان چکمهپوشان خود تبدیل میکند، یا خیابانها را به تسخیر لشگریان رمهواری درمیآورد که در هر فرصتی، به فرمان رهبرِ پتیاره و کودککش، مشتهای گرهکرده و پر از بادشان را بر سر ایدۀ آزادی و والایی انسانی میکوبند؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۴)
🔺و عبدالکریمی با چنان ستایشی از چنین ایدئولوژیای سخن میگوید، که گویی ایدئولوژی دلخواه او نگارهای از زیباترین و فریباترین چهرۀ «چندگانگی و چندگونگیِ» بشری را نگاریده و به ایرانیان ارزانی داشتهاست. گویی در ایرانِ لهشده در زیرِ پا و نعلینِ دستاربندان، نهتنها تکآوایی وجود ندارد، بلکه زمینههای همگامی کنشگرانه، همبستگی، همآوایی، همآزمایی و همدردی مردم به رسمیت شناخته شدهاست. گویی قدرت جمعی، گفتوگو و کنش همگانی، جای خشونت عریان را گرفتهاند. اما واقعیت چیست؟ حکومت برای رسیدن به آماجهای خود، همواره به زور دست یازیده، قدرت جمعی مردم را در هم شکسته و با سلاح و سرکوب، فریادهای آزادیخواهانه را خاموش کرده است.
🍂 جمهوری اسلامی، در معنای راستین واژه، هیچگاه “جمهور” (به معنای «چندگونگی و حضور همۀ مردم با همۀ باورها و اندیشههای ناهمگون») را، به رسمیت نشناختهاست. آنچه همواره جمهور نامیده، چیزی نبودهاست جز لشکرکشی فرومایگان به خیابانها با هزینههای گزافی که نظام از جیب سایر مردم دزدیده است، درحالیکه دگراندیشان، نهتنها از حق ابتدایی گردهمایی بیبهره بودهاند، بلکه حتی گور بزرگانشان نیز از تاختوتاز این فرومایگان در امان نبودهاست. و امکان همگامی کنشکرانۀ سیاسی، برای آنها که به ایدئولوژی نظام تن ندادهاند، نهتنها فراهم نبوده، بلکه همواره با تهدید، زندان و حذف پاسخ داده شدهاست.
🔺عبدالکریمی، با نادیده گرفتن این واقعیتها، ایدۀ مقاومت خود را در همنوایی با نظامی تعریف میکند که «سرکوب و خشونت» را «ابزار پایهای کار خود» قرار دادهاست. او، با نادیدهانگاریِ آشکارِ مفهوم «قدرت همگانی» و «چندگانهگرایی»، چنان سخن میگوید که گویی مقصرِ این وضعیت، آنانیاند که نه به نظام پیوستهاند، و نه به ایدئولوژی فاشیستی و ضددموکراتیک مقاومت تن دادهاند. اما آیا میتوان در سپهری که جهان مشترک، بهمعنای آرنتی آن، سرکوب شده، و خیابانها با لشکرکشیهای فاشیستی و گلهوارِ فرومایگان به تسخیر در آمدهاست، سخن از «مقاومت راستین» مدنظرِ آلتوسر به میان آورد؟
🍂 آنچه در اینجا و در زیر پرچم سیاه ایدئولوژیِ مقاومت بهبار نشسته، نه دموکراسی، که دیکتاتوریِ بسبسیارانیست که «چندگونگی و گونهگونگی» را نابود کرده و بر بیشنۀ جامعه، خاموشیِ ناگزیر را زورآور ساختهاند. در چنین ساختاری، اقلیتی زورگو با برنهادن قاعدههایی سودمند برای خود، اکثریتی ۹۰ میلیونی را به اقلیتی بیآواز بدل کرده و از هر گونه امکانِ به کارگیری اراده، بیبهره ساختهاست. آیا عبدالکریمی، که خود را اندیشمندی رادیکال مینامد، ناهمگونی «خشونت و قدرت»، «مقاومت و سرکوب»، «شهروند کنشگر و واکنشگر» را نمیفهمد؟ یا آنکه آگاهانه چشم بر این حقایق میبندد تا بتواند در زیر پرچم ایدئولوژی مقاومت، نظامی که صدای ۹۰ میلیون انسان را در گلویشان خفه کرده، نماد مقاومت راستین جلوه دهد؟
🍂 جنبشهای راستین مقاومت، نه از راه ایستادن در کنار «نمایندگان راستین خشونت»، بلکه با «برانداختنِ خشونت» و «پرورش امید» به بار مینشینند. هر چهرهای از خشونت دولتیِ «چندگانگیستیز»، خواه در پوشش مقاومت، خواه در جامۀ قدرت، بفرجام، دادگری و آزادگی را قربانی، و بیداد و ستمپیشگی را بر جامعه زورآور خواهد ساخت.
🍂 در اندیشۀ عبدالکریمی، همۀ اقلیتهای دینی و مذهبی، زنان، دانشجویان، کنشگران سیاسی، کارگران، روزنامهنگاران، نویسندگان، کنشگران محیطزیستی، جامعۀ LGBTQ+ و هر آن کس که بیرون از دایرۀ ایدئولوژی رسمی گام بر-میدارد، به حاشیه رانده میشود و ارزش وجودی و فرهنگیاش، به ویژه اگر از شمار روشنفکران باشد، با پایبندی و وادادگی در برابر “ایدئولوژی مقاومت” سنجیده میشود؛ یعنی همان «آپاراتوس»ی که جمهوری اسلامی بهیاری آن میکوشد، مردمان ایران را به بندگانی فرمانبردار و سرسپرده بدل کند؛ دستگاهی که با سرکوب، دیدهبانی و نبرد، با کیستیِ شهروندی و فرهنگیِ انسانِ ایرانی و چنگاندازی سراسری بر صداوسیما و رسانهها و آموزشوپروش، ایدئولوژی خود را بر مردم زورآور میسازد.
❓اما آیا نظامی که بیشتر مردم را زیر پرچم “مقاومت در برابر سلطه” به خاموشی واداشته و آنان را در برابر سروریجویانِ “چفیهپوش” به اقلیتی ۹۰ میلیونی تبدیل کرده، شایستۀ نام مقاومت است؟
❓آیا چنین دستگاهی که خون میریزد و دهان میدوزد و به خودسوزی و خودکشی و خودفروشی وا-میدارد، میتواند داوِ دادگری داشته باشد؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۴)
🔺و عبدالکریمی با چنان ستایشی از چنین ایدئولوژیای سخن میگوید، که گویی ایدئولوژی دلخواه او نگارهای از زیباترین و فریباترین چهرۀ «چندگانگی و چندگونگیِ» بشری را نگاریده و به ایرانیان ارزانی داشتهاست. گویی در ایرانِ لهشده در زیرِ پا و نعلینِ دستاربندان، نهتنها تکآوایی وجود ندارد، بلکه زمینههای همگامی کنشگرانه، همبستگی، همآوایی، همآزمایی و همدردی مردم به رسمیت شناخته شدهاست. گویی قدرت جمعی، گفتوگو و کنش همگانی، جای خشونت عریان را گرفتهاند. اما واقعیت چیست؟ حکومت برای رسیدن به آماجهای خود، همواره به زور دست یازیده، قدرت جمعی مردم را در هم شکسته و با سلاح و سرکوب، فریادهای آزادیخواهانه را خاموش کرده است.
🍂 جمهوری اسلامی، در معنای راستین واژه، هیچگاه “جمهور” (به معنای «چندگونگی و حضور همۀ مردم با همۀ باورها و اندیشههای ناهمگون») را، به رسمیت نشناختهاست. آنچه همواره جمهور نامیده، چیزی نبودهاست جز لشکرکشی فرومایگان به خیابانها با هزینههای گزافی که نظام از جیب سایر مردم دزدیده است، درحالیکه دگراندیشان، نهتنها از حق ابتدایی گردهمایی بیبهره بودهاند، بلکه حتی گور بزرگانشان نیز از تاختوتاز این فرومایگان در امان نبودهاست. و امکان همگامی کنشکرانۀ سیاسی، برای آنها که به ایدئولوژی نظام تن ندادهاند، نهتنها فراهم نبوده، بلکه همواره با تهدید، زندان و حذف پاسخ داده شدهاست.
🔺عبدالکریمی، با نادیده گرفتن این واقعیتها، ایدۀ مقاومت خود را در همنوایی با نظامی تعریف میکند که «سرکوب و خشونت» را «ابزار پایهای کار خود» قرار دادهاست. او، با نادیدهانگاریِ آشکارِ مفهوم «قدرت همگانی» و «چندگانهگرایی»، چنان سخن میگوید که گویی مقصرِ این وضعیت، آنانیاند که نه به نظام پیوستهاند، و نه به ایدئولوژی فاشیستی و ضددموکراتیک مقاومت تن دادهاند. اما آیا میتوان در سپهری که جهان مشترک، بهمعنای آرنتی آن، سرکوب شده، و خیابانها با لشکرکشیهای فاشیستی و گلهوارِ فرومایگان به تسخیر در آمدهاست، سخن از «مقاومت راستین» مدنظرِ آلتوسر به میان آورد؟
🍂 آنچه در اینجا و در زیر پرچم سیاه ایدئولوژیِ مقاومت بهبار نشسته، نه دموکراسی، که دیکتاتوریِ بسبسیارانیست که «چندگونگی و گونهگونگی» را نابود کرده و بر بیشنۀ جامعه، خاموشیِ ناگزیر را زورآور ساختهاند. در چنین ساختاری، اقلیتی زورگو با برنهادن قاعدههایی سودمند برای خود، اکثریتی ۹۰ میلیونی را به اقلیتی بیآواز بدل کرده و از هر گونه امکانِ به کارگیری اراده، بیبهره ساختهاست. آیا عبدالکریمی، که خود را اندیشمندی رادیکال مینامد، ناهمگونی «خشونت و قدرت»، «مقاومت و سرکوب»، «شهروند کنشگر و واکنشگر» را نمیفهمد؟ یا آنکه آگاهانه چشم بر این حقایق میبندد تا بتواند در زیر پرچم ایدئولوژی مقاومت، نظامی که صدای ۹۰ میلیون انسان را در گلویشان خفه کرده، نماد مقاومت راستین جلوه دهد؟
🍂 جنبشهای راستین مقاومت، نه از راه ایستادن در کنار «نمایندگان راستین خشونت»، بلکه با «برانداختنِ خشونت» و «پرورش امید» به بار مینشینند. هر چهرهای از خشونت دولتیِ «چندگانگیستیز»، خواه در پوشش مقاومت، خواه در جامۀ قدرت، بفرجام، دادگری و آزادگی را قربانی، و بیداد و ستمپیشگی را بر جامعه زورآور خواهد ساخت.
🍂 در اندیشۀ عبدالکریمی، همۀ اقلیتهای دینی و مذهبی، زنان، دانشجویان، کنشگران سیاسی، کارگران، روزنامهنگاران، نویسندگان، کنشگران محیطزیستی، جامعۀ LGBTQ+ و هر آن کس که بیرون از دایرۀ ایدئولوژی رسمی گام بر-میدارد، به حاشیه رانده میشود و ارزش وجودی و فرهنگیاش، به ویژه اگر از شمار روشنفکران باشد، با پایبندی و وادادگی در برابر “ایدئولوژی مقاومت” سنجیده میشود؛ یعنی همان «آپاراتوس»ی که جمهوری اسلامی بهیاری آن میکوشد، مردمان ایران را به بندگانی فرمانبردار و سرسپرده بدل کند؛ دستگاهی که با سرکوب، دیدهبانی و نبرد، با کیستیِ شهروندی و فرهنگیِ انسانِ ایرانی و چنگاندازی سراسری بر صداوسیما و رسانهها و آموزشوپروش، ایدئولوژی خود را بر مردم زورآور میسازد.
❓اما آیا نظامی که بیشتر مردم را زیر پرچم “مقاومت در برابر سلطه” به خاموشی واداشته و آنان را در برابر سروریجویانِ “چفیهپوش” به اقلیتی ۹۰ میلیونی تبدیل کرده، شایستۀ نام مقاومت است؟
❓آیا چنین دستگاهی که خون میریزد و دهان میدوزد و به خودسوزی و خودکشی و خودفروشی وا-میدارد، میتواند داوِ دادگری داشته باشد؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۵)
🍂 خون مهسا، آن خون سیاوشگونهای که بیگناه بر زمبن ریخت، نهتنها شعلۀ خشم ملتی در بند را فروزان ساخت، بلکه نقاب از چهرهی دروغین داوکاران مقاومت برگرفت. این خون، چهرهی دیوآسای کسانی را آشکار ساخت که زیر نقاب مقاومت، چرخهای ماشین سرکوب را به گردش در میآورند. اما عبدالکریمی، بهجای درکِ این حقیقتِ تلخ، همچنان بیشرمانه بر طبل پشتیبانی از “جبهۀ مقاومت” میکوبد. او سردمداران این نظام و دستگاههای سرکوبگر را که در ستمگری بر مردم از هیچچیز فروگذار نکردهاند، «سرداران راستین میهن» و «درفشدار راستین ایستادگی» در برابرِ «آپاراتوس سلطۀ جهانی» میداند؛ کسانی که با داغ و درفش، آزادی را در بند کشیدهاند و سلطۀ خود را با ترس و سرکوب استوار کردهاند. آیا چنین مقاومتی سزاوار ستایش است، یا زخمیست بر جان ملت و زنجیری که ایران را از خیزش بهسوی آزادی و شکوفایی بازداشته، و در گرداب واپسماندگی و سرافکندگی فروبردهاست؟
🍂 عبدالکریمی، آزادی را در دام ایدئولوژی خود گرفتار میکند و میپندارد که شرطِ بهروزیِ ایران، سر فرود آوردن در برابرِ “ایدئولوژی مقاومت” است. اما راستی آن است که آزادی، تنها در پرورشِ «چندگانگی و چندگونگی، ناهمسانی و ناهمگونی» زاده میشود.
🍂 هیچ اندیشهای، هرچند در پوشش مقاومت، نمیتواند «حقّ گزینش» را از انسان دریغ کند، مگر هنگامیکه این گزینش، حقوق دیگران را پایمال کند و راه را بر بالندگی آنان را سد کند. آزادی در گشودن راهها و رهایی از سنگینی باورهای زوری معنا مییابد.
🍂 آزادی در رهایی از قید فرمانهای بیچون و چرا و در پذیرشِ بیپایان امکانها میبالد، نه در تنگنای قالبهای بستهای که اندیشه را به بند میکشند؛ آزادی زمانی به بار مینشیند که انسان خود را در گستره گشودهای از گزینشها بیابد و احساس کند.
🍂 عبدالکریمی، در توجیه خشونت بهنام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار میکند که مدعی رهایی از آن است. خشونت، حتی اگر با نام دادگری و آزادی بهکار گرفته شود، هیچگاه چیزی جز زخمهای تازه و رنجهای بیپایان برجای نمیگذارد. آیا میتوان آزادی را با ایده های آزادی ستیز آشتی داد؟ آیا راه رهایی، از دل ایدئولوژیهایی که نشانشان تیغ و داغ و درفش است، میگذرد.
🍂 عبدالکریمی، در توجیه خشونت به نام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار میکند که داو رهایی از آن را دارد. اگرچه برخی خشونت را ابزاری برای پیکار با ستم و سلطه میشمارند (نیک پیداست که در اینجا، آهنگ من «دفاع مشروع» ملت از خودش در برابر آدمکشان نیست)، اما حقیقت این است که هیچ ایدۀ آزادیستیزی (ستیزنده با چندگانگی و چندگونگی شهروندان و کشوروندان و جهانوندان)، نمیتواند آزادی راستین به ارمغان آورد. راه آزادی، در رهایی از زورگوییها و گشایش افقهای نوین است، نه در تکرار رنجهای گذشته یا گرفتار ساختن دیگربارۀ ایرانیان در تور ایدههای آزادیستیز نوسازیشدۀ و ملتبراندازِ خمینیها و خامنهای ها و سلیمانیها. آیا میتوان آزادی را با ایدهها و ابزارهایی که در گوهر خود ستمآمیزند، بهدست آورد؟ آیا راه رهایی از دل خونریزی و ویرانی میگذرد یا از مسیر اندیشه و همبستگی انسانی؟
🍂 خاموشی مهسا، به بلندترین فریادِ نیمقرن اخیر ایران تبدیل شد. و جنبش “زن، زندگی، آزادی” جنبشی بود که یکبار دیگر به ایرانی خودباوری آموخت و سویههای شکوهمند و سرفرازانه ملت ایران را آشکار ساخت. این جنبش، مقاومتی راستین بود، که ایدۀ راهنمای آن، نه خون و خشونت، که رهایی از زور و اجبار و دفاع از انسانیت لگدمال شده بود.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۵)
🍂 خون مهسا، آن خون سیاوشگونهای که بیگناه بر زمبن ریخت، نهتنها شعلۀ خشم ملتی در بند را فروزان ساخت، بلکه نقاب از چهرهی دروغین داوکاران مقاومت برگرفت. این خون، چهرهی دیوآسای کسانی را آشکار ساخت که زیر نقاب مقاومت، چرخهای ماشین سرکوب را به گردش در میآورند. اما عبدالکریمی، بهجای درکِ این حقیقتِ تلخ، همچنان بیشرمانه بر طبل پشتیبانی از “جبهۀ مقاومت” میکوبد. او سردمداران این نظام و دستگاههای سرکوبگر را که در ستمگری بر مردم از هیچچیز فروگذار نکردهاند، «سرداران راستین میهن» و «درفشدار راستین ایستادگی» در برابرِ «آپاراتوس سلطۀ جهانی» میداند؛ کسانی که با داغ و درفش، آزادی را در بند کشیدهاند و سلطۀ خود را با ترس و سرکوب استوار کردهاند. آیا چنین مقاومتی سزاوار ستایش است، یا زخمیست بر جان ملت و زنجیری که ایران را از خیزش بهسوی آزادی و شکوفایی بازداشته، و در گرداب واپسماندگی و سرافکندگی فروبردهاست؟
🍂 عبدالکریمی، آزادی را در دام ایدئولوژی خود گرفتار میکند و میپندارد که شرطِ بهروزیِ ایران، سر فرود آوردن در برابرِ “ایدئولوژی مقاومت” است. اما راستی آن است که آزادی، تنها در پرورشِ «چندگانگی و چندگونگی، ناهمسانی و ناهمگونی» زاده میشود.
🍂 هیچ اندیشهای، هرچند در پوشش مقاومت، نمیتواند «حقّ گزینش» را از انسان دریغ کند، مگر هنگامیکه این گزینش، حقوق دیگران را پایمال کند و راه را بر بالندگی آنان را سد کند. آزادی در گشودن راهها و رهایی از سنگینی باورهای زوری معنا مییابد.
🍂 آزادی در رهایی از قید فرمانهای بیچون و چرا و در پذیرشِ بیپایان امکانها میبالد، نه در تنگنای قالبهای بستهای که اندیشه را به بند میکشند؛ آزادی زمانی به بار مینشیند که انسان خود را در گستره گشودهای از گزینشها بیابد و احساس کند.
🍂 عبدالکریمی، در توجیه خشونت بهنام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار میکند که مدعی رهایی از آن است. خشونت، حتی اگر با نام دادگری و آزادی بهکار گرفته شود، هیچگاه چیزی جز زخمهای تازه و رنجهای بیپایان برجای نمیگذارد. آیا میتوان آزادی را با ایده های آزادی ستیز آشتی داد؟ آیا راه رهایی، از دل ایدئولوژیهایی که نشانشان تیغ و داغ و درفش است، میگذرد.
🍂 عبدالکریمی، در توجیه خشونت به نام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار میکند که داو رهایی از آن را دارد. اگرچه برخی خشونت را ابزاری برای پیکار با ستم و سلطه میشمارند (نیک پیداست که در اینجا، آهنگ من «دفاع مشروع» ملت از خودش در برابر آدمکشان نیست)، اما حقیقت این است که هیچ ایدۀ آزادیستیزی (ستیزنده با چندگانگی و چندگونگی شهروندان و کشوروندان و جهانوندان)، نمیتواند آزادی راستین به ارمغان آورد. راه آزادی، در رهایی از زورگوییها و گشایش افقهای نوین است، نه در تکرار رنجهای گذشته یا گرفتار ساختن دیگربارۀ ایرانیان در تور ایدههای آزادیستیز نوسازیشدۀ و ملتبراندازِ خمینیها و خامنهای ها و سلیمانیها. آیا میتوان آزادی را با ایدهها و ابزارهایی که در گوهر خود ستمآمیزند، بهدست آورد؟ آیا راه رهایی از دل خونریزی و ویرانی میگذرد یا از مسیر اندیشه و همبستگی انسانی؟
🍂 خاموشی مهسا، به بلندترین فریادِ نیمقرن اخیر ایران تبدیل شد. و جنبش “زن، زندگی، آزادی” جنبشی بود که یکبار دیگر به ایرانی خودباوری آموخت و سویههای شکوهمند و سرفرازانه ملت ایران را آشکار ساخت. این جنبش، مقاومتی راستین بود، که ایدۀ راهنمای آن، نه خون و خشونت، که رهایی از زور و اجبار و دفاع از انسانیت لگدمال شده بود.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۶)
🍂 مهسا، به نماد این خیزش تبدیل شد؛ خونی پاک که ناحق بر زمین ریخت، اما ستونهای پوسیدۀ یک نظام تا دندان مسلح را به لرزه درآورد و شکوهِ نهان در ایستادگیِ راستین را به صحنه آورد و نمایان ساخت. پایداریای که ایدۀ راهنمای آن سرود، و پایکوبی و یگانگی در «چندگانگی» بود، نه خاموشکردنِ بانگ یک ملت در زیر پرچمِ فریبآمیز “وحدت کلمه” و نابودکردنِ رنگارنگیها در پای یکسانیای پوشالی و ساختگی. این یکسانی، چیزی نیست مگر بانگ زور و فرمان؛ فریاد هراسافکنیِ گروهی خودکامه، که خواهان خاموشکردن خروش ملتی هستند که با چندگونگی خود معنا مییابد.
🍂 شعار «یا روسری یا توسری»، که از سوی گروهی از مزدوران و گماردگان آزادیستیز، با ابزار سلطه و وادارندگی، بر مردم ایران زورآور شد، چیزی جز نمایشی تراژیک از تبلور این ایدئولوژی ضدانسانی، در خیابانها نبود. ایدئولوژیای که تا دیروز کارش تاختوتاز ددمنشانه به زنان و دختران در خیابان بود (و میوهاش قتل حکومتی مهسا) و در ایام اخیر، تصویب لایحهای ضدبشری برای تاراج ملت ایران، تحت ایدۀ دفاع از حجاب و عفاف! این شعار، نفیری اهریمنی بود. پژواک خفقان و صدای تازیانهای که بر پیکر آرمان آزادی فرود میآمد. نقابی بود بر چهرۀ زشت و ریاکار خودکامگان؛ آنان که به بهانۀ دشمنی با «استکبار جهانی»، جان مردمان را به بند کشیدند و آزادی را به کشتارگاه ستم و بیداد بردند.
🔻🔻🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی، در واقع صورت دیگری از همان شعارِ «دشمنی با استکبار جهانی» است؛ با کاربست زبانی شبهفلسفی و اصطلاحاتی که نمود و نمایی پیچیدهتر دارند. او بهجای واژۀ «استکبار جهانی»، از عبارت «پیکار با آپاراتوس سلطه» بهره میبرد، اما آنچه سرانجام فراپیش مینهد، هیچچیز جز همان شعارِ خمینی نیست. شعار همان شعار و ایده همان ایده است.
🔺آنچه عبدالکریمی بر زبان جاری میسازد هیچ نیست جز همان ایدئولوژیِ هستیسوز و نیستیخواه خمینی که با تحریف و کژسازیِ اندیشههای آلتوسر بازگو شدهاست. این نهاد نفرینی خمینیست که از دهان عبدالکریمیِ خودفیلسوفپندار نفیر بر میکشد، نفیری که تنها زبانی شبهفلسفی به خود گرفتهاست، در حالی که در نهفت خود، همان شعار «دشمنی با استکبار جهانی» است که هیچ تغییری نکرده، بلکه بهگونهای جدید، در کالبد «پیکار با آپاراتوس سلطه» آرایش شدهاست. با چنین رویهای آیا کسی بیشتر از این بهاصطلاح “رادیکالترین” اندیشمند امروزینِ ایران، می تواند فلسفه را به کنیز و نوکرِ ایدئولوژیای انسانستیز تبدیل کند؟
🍂 فیلسوفی که باید نابهنگام باشد و در برابر جریانهای چیره ور زمانه ایستادگی کند، اکنون به سخنگوی ایدئولوژیهای واپسگرا و انسانستیز بدل شدهاست و بهجای آن که در دل بحرانهای فکری و اجتماعی، اندیشهای نو و رهاییبخش فراپیش نهد، به ابزار سلطه و سرکوب تبدیل شدهاست.
▪️او که باید از زمانۀ خود و چارچوبهای آن فراروی کند، اکنون چونان «ابزار پوسیده یک ایدئولوژیِ تباه»، در خدمت گفتمانهای چیره و واپسگرا قرار گرفتهاست.
▪️او نه سخنگوی فلسفه که سخنگوی پلیدی و پتیارگی و سخنگوی زورگوها و قلدرهای گسترۀ فرهنگ و سیاست است. او نه فیلسوف، که یک آلتدست و مایۀ ننگ فلسفه است.
🍂 این مایۀ ننگ فلسفه، در تلاش برای توجیه ساختارهای سرکوبگر، از فلسفه بهسان ابزاری برای «مشروعیتبخشی به ساختارهای سروری» بهره میجوید. اما فلسفه، در گوهر خود، هیچگاه نمیتواند به ابزاری برای سرکوب تبدیل شود. فلسفهای که در جستوجوی حقیقت است، همواره راهی بهسوی آزادی میگشاید، نه به سوی بندگی و اسارت. اندیشهای که به حقیقت چشم میدوزد، نمیتواند سروری بر انسانها را مشروع بداند.
🍂 فلسفهای که با حقیقت همداستان است، بهگفتۀ نیچه، همان «گسترۀ آزادیست که جانهای آزاد را میپرورد». این آزادی، نهتنها زنجیرهای نادانی و خودکامگی را از هم میگسلد، بلکه با هر گام خود، راههای تازهای برای رهایی میجوید و مییابد. با این آزادی، انسانها از بندهای زور و سروری رها میشوند و به سپهری فرا میروند که در آن، میتوانند حقیقت را بازشناسند و به سرنوشت خویش را سامان بخشند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۶)
🍂 مهسا، به نماد این خیزش تبدیل شد؛ خونی پاک که ناحق بر زمین ریخت، اما ستونهای پوسیدۀ یک نظام تا دندان مسلح را به لرزه درآورد و شکوهِ نهان در ایستادگیِ راستین را به صحنه آورد و نمایان ساخت. پایداریای که ایدۀ راهنمای آن سرود، و پایکوبی و یگانگی در «چندگانگی» بود، نه خاموشکردنِ بانگ یک ملت در زیر پرچمِ فریبآمیز “وحدت کلمه” و نابودکردنِ رنگارنگیها در پای یکسانیای پوشالی و ساختگی. این یکسانی، چیزی نیست مگر بانگ زور و فرمان؛ فریاد هراسافکنیِ گروهی خودکامه، که خواهان خاموشکردن خروش ملتی هستند که با چندگونگی خود معنا مییابد.
🍂 شعار «یا روسری یا توسری»، که از سوی گروهی از مزدوران و گماردگان آزادیستیز، با ابزار سلطه و وادارندگی، بر مردم ایران زورآور شد، چیزی جز نمایشی تراژیک از تبلور این ایدئولوژی ضدانسانی، در خیابانها نبود. ایدئولوژیای که تا دیروز کارش تاختوتاز ددمنشانه به زنان و دختران در خیابان بود (و میوهاش قتل حکومتی مهسا) و در ایام اخیر، تصویب لایحهای ضدبشری برای تاراج ملت ایران، تحت ایدۀ دفاع از حجاب و عفاف! این شعار، نفیری اهریمنی بود. پژواک خفقان و صدای تازیانهای که بر پیکر آرمان آزادی فرود میآمد. نقابی بود بر چهرۀ زشت و ریاکار خودکامگان؛ آنان که به بهانۀ دشمنی با «استکبار جهانی»، جان مردمان را به بند کشیدند و آزادی را به کشتارگاه ستم و بیداد بردند.
🔻🔻🔻«ایدئولوژی مقاومتِ» عبدالکریمی، در واقع صورت دیگری از همان شعارِ «دشمنی با استکبار جهانی» است؛ با کاربست زبانی شبهفلسفی و اصطلاحاتی که نمود و نمایی پیچیدهتر دارند. او بهجای واژۀ «استکبار جهانی»، از عبارت «پیکار با آپاراتوس سلطه» بهره میبرد، اما آنچه سرانجام فراپیش مینهد، هیچچیز جز همان شعارِ خمینی نیست. شعار همان شعار و ایده همان ایده است.
🔺آنچه عبدالکریمی بر زبان جاری میسازد هیچ نیست جز همان ایدئولوژیِ هستیسوز و نیستیخواه خمینی که با تحریف و کژسازیِ اندیشههای آلتوسر بازگو شدهاست. این نهاد نفرینی خمینیست که از دهان عبدالکریمیِ خودفیلسوفپندار نفیر بر میکشد، نفیری که تنها زبانی شبهفلسفی به خود گرفتهاست، در حالی که در نهفت خود، همان شعار «دشمنی با استکبار جهانی» است که هیچ تغییری نکرده، بلکه بهگونهای جدید، در کالبد «پیکار با آپاراتوس سلطه» آرایش شدهاست. با چنین رویهای آیا کسی بیشتر از این بهاصطلاح “رادیکالترین” اندیشمند امروزینِ ایران، می تواند فلسفه را به کنیز و نوکرِ ایدئولوژیای انسانستیز تبدیل کند؟
🍂 فیلسوفی که باید نابهنگام باشد و در برابر جریانهای چیره ور زمانه ایستادگی کند، اکنون به سخنگوی ایدئولوژیهای واپسگرا و انسانستیز بدل شدهاست و بهجای آن که در دل بحرانهای فکری و اجتماعی، اندیشهای نو و رهاییبخش فراپیش نهد، به ابزار سلطه و سرکوب تبدیل شدهاست.
▪️او که باید از زمانۀ خود و چارچوبهای آن فراروی کند، اکنون چونان «ابزار پوسیده یک ایدئولوژیِ تباه»، در خدمت گفتمانهای چیره و واپسگرا قرار گرفتهاست.
▪️او نه سخنگوی فلسفه که سخنگوی پلیدی و پتیارگی و سخنگوی زورگوها و قلدرهای گسترۀ فرهنگ و سیاست است. او نه فیلسوف، که یک آلتدست و مایۀ ننگ فلسفه است.
🍂 این مایۀ ننگ فلسفه، در تلاش برای توجیه ساختارهای سرکوبگر، از فلسفه بهسان ابزاری برای «مشروعیتبخشی به ساختارهای سروری» بهره میجوید. اما فلسفه، در گوهر خود، هیچگاه نمیتواند به ابزاری برای سرکوب تبدیل شود. فلسفهای که در جستوجوی حقیقت است، همواره راهی بهسوی آزادی میگشاید، نه به سوی بندگی و اسارت. اندیشهای که به حقیقت چشم میدوزد، نمیتواند سروری بر انسانها را مشروع بداند.
🍂 فلسفهای که با حقیقت همداستان است، بهگفتۀ نیچه، همان «گسترۀ آزادیست که جانهای آزاد را میپرورد». این آزادی، نهتنها زنجیرهای نادانی و خودکامگی را از هم میگسلد، بلکه با هر گام خود، راههای تازهای برای رهایی میجوید و مییابد. با این آزادی، انسانها از بندهای زور و سروری رها میشوند و به سپهری فرا میروند که در آن، میتوانند حقیقت را بازشناسند و به سرنوشت خویش را سامان بخشند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۷)
🍂 آزادی، بیایستادگی در برابر زور و نادانی و کوششی پیوسته برای برچیدنِ بنیادی آنها بیمعناست. ستارها، نداها و نیکاها، نمادهای استوار این پایداریاند، رخسارهایی که ارادۀ شکستناپذیرشان در دل شبهای تاریکِ خودکامگی درخشیدن گرفت. آنگاه که زور و سرکوب بر مردمان تاخت میآورد، این ارادهها از زهدانِ فرهنگِ آزادمنشی و پهلوانیِ مردم ایران سر برآوردند و آوای آزادی سر دادند. این پایداری، در هر گام خود، بانگِ رهایی است، در برابر سرکوبهای جانسوز، در برابر هر نیرویی که میخواهد ارادۀ آدمی را در-هم-شکند. آزادی، زادۀ زهدان یک ملت نیرومند است و از همین مردم است که نیروی رهایی و دگرگونی به جریان میافتد و بهجای سر خم کردن در برابر ستم، به سوی شکوفایی و بزرگی خویش گام برمیدارد.
🍂 در برابر این ایدئولوژیهای واپسگرا و سروریخواه که همانندانِ عبدالکریمی سخنگوی آناند، یگانه راه رسیدن به آزادی، همبستگی مردمان این سرزمین است؛ همبستگیای که از زهدانِ زایندۀ مردم ایران سرچشمه میگیرد و از دل همین مردم، راهی برای رهایی از بندهای ستم میگشاید. در روزگاری که عبدالکریمیها و همانندان او، در آستانِ قدرتهای ستمگر سرِ بندگی بر زمین میسایند، آزادی راستین تنها در پرتوِ تکیه بر توان و نیروی برخاسته از درون ملت میسر میشود. این همبستگی، باید همپای جنبشهای مردمی، اندیشگی و فرهنگی بهپیش رود و هیچگاه در دام فریب و همدستی با فرمانروایانِ بیدادگر گرفتار نگردد.
🍂 در جهانی که در آن هیچ کس با ایران بر سر مهر نیست. و در گیروداری که “فیلسوفان” ایران یا در پی توجیه سلطهاند، یا در پی تئوریزه کردنِ اندیشۀ عدل الهی برای “عذاب” نامیدن رویدادهایی مانند «آتشسوزی لسآنجلس»، تنها راه آزادی، “زهدان زایندۀ ملت” است. در این دوران سیاه سرکوب سیستماتیک جمهوری اسلامی با همکاری سیاهیپرستانی چون عبدالکریمی و زیدآبادی، تنها نیروی درونی ملت ایران است که میتواند سرنوشت را دگرگون کند و تاریکی را به روشنایی تبدیل کند. در سختترین لحظات، زمانی که سرتاسر جهان به ملت ایران پشت کردهاند، این ملت است که میتواند با مقاومت خود، کمر خودکامگان را خم کند و راه را برای رهایی هموارتر سازد. کمکهای جهانی، که بیشتر به شعارهای توخالی شباهت دارند، هرگز نتوانستهاند در سرنوشت ملت ایران تأثیر کارسازی داشتهباشند.
🍂 آزادی و رهایی تنها از راه همبستگی ملی و اتکای به نیروی درونی مردم ایران ممکن است. برای دستیابی به آزادی راستین، تنها باید به توانمندی و ارادۀ همگانیِ ملت ایران ایمان داشت. از دل همین ملت است که راهی برای رهایی از زنجیرهای بیداد و پتیادگی گشوده میشود. بهجای چشمداشت به امدادهای جهانی، باید به نیروی درونی خود تکیه کنیم، زیرا این ملت است که میتواند مسیر جدیدی بسازد و در برابر همۀ چالشها ایستادگی کند. تنها در این مسیر است که آزادی راستین در ایران به حقیقت خواهد پیوست و شعلهور خواهد شد.
🍂 به باور آلتوسر، سازوکارهای ایدئولوژیکِ سلطه، چون رشتههایی نادیدنی، در تار و پود زیست همگانی تنیده شدهاند. این سازوکارها، با بهرهگیری از نهادهایی چون «آموزشوپرورش، دینها، آیینهای مردمی، دستگاههای دادگستری، رسانهها، گویشها و آموزههای فرهنگی»، رفتار و پندار مردم را چنان سامان میدهند که بندگی و فرمانبرداری، به کاری خودپیدا و بیچونوچرا دگرگون شود.
🍂 بدینسان، هر تلاشی برای رهایی، اگر در چارچوب همان دستگاهها و چارچوبهای ایدئولوژیک باشد، به فرجام، تنها به بازسازی و استواری همان بندها میانجامد. نامهایی چون ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، گواه زنده این سازوکارهای سلطهاند. دستگاههایی که با شعار رویارویی با سلطۀ جهانی، خودِ آزادگی و ارجمندی آدمی را به ابزاری برای پیشبرد آرمانهای خودساخته فرو-میکاهند. چنین دستگاههایی، نهتنها راه بر ایستادگیِ راستین میبندند، که با بهره یری از خشونت، فریبپراکنی و گزینشهای زورآورانه، همان چرخۀ سلطه را در جامهای نو بازتولید می کنند.
🔺عبدالکریمی، که خود از پاسداران چنین دستگاههاییست، به دوگانگیای آشکار گرفتار است. او از «ایستادگی در برابر سلطه جهانی» سخن میگوید و همهنگام، خواسته یا ناخواسته، دست اندکار بازتولید همان «بنیادهای سلطهگرانه» است. ابزارهایی که او برگزیدهاست، چیزی جز «خشونت، انکار و زور» نیستند. اینها، به جای ایستادگی راستین، چرخۀ ستم را در کالبدی نو بازآفرینی میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۷)
🍂 آزادی، بیایستادگی در برابر زور و نادانی و کوششی پیوسته برای برچیدنِ بنیادی آنها بیمعناست. ستارها، نداها و نیکاها، نمادهای استوار این پایداریاند، رخسارهایی که ارادۀ شکستناپذیرشان در دل شبهای تاریکِ خودکامگی درخشیدن گرفت. آنگاه که زور و سرکوب بر مردمان تاخت میآورد، این ارادهها از زهدانِ فرهنگِ آزادمنشی و پهلوانیِ مردم ایران سر برآوردند و آوای آزادی سر دادند. این پایداری، در هر گام خود، بانگِ رهایی است، در برابر سرکوبهای جانسوز، در برابر هر نیرویی که میخواهد ارادۀ آدمی را در-هم-شکند. آزادی، زادۀ زهدان یک ملت نیرومند است و از همین مردم است که نیروی رهایی و دگرگونی به جریان میافتد و بهجای سر خم کردن در برابر ستم، به سوی شکوفایی و بزرگی خویش گام برمیدارد.
🍂 در برابر این ایدئولوژیهای واپسگرا و سروریخواه که همانندانِ عبدالکریمی سخنگوی آناند، یگانه راه رسیدن به آزادی، همبستگی مردمان این سرزمین است؛ همبستگیای که از زهدانِ زایندۀ مردم ایران سرچشمه میگیرد و از دل همین مردم، راهی برای رهایی از بندهای ستم میگشاید. در روزگاری که عبدالکریمیها و همانندان او، در آستانِ قدرتهای ستمگر سرِ بندگی بر زمین میسایند، آزادی راستین تنها در پرتوِ تکیه بر توان و نیروی برخاسته از درون ملت میسر میشود. این همبستگی، باید همپای جنبشهای مردمی، اندیشگی و فرهنگی بهپیش رود و هیچگاه در دام فریب و همدستی با فرمانروایانِ بیدادگر گرفتار نگردد.
🍂 در جهانی که در آن هیچ کس با ایران بر سر مهر نیست. و در گیروداری که “فیلسوفان” ایران یا در پی توجیه سلطهاند، یا در پی تئوریزه کردنِ اندیشۀ عدل الهی برای “عذاب” نامیدن رویدادهایی مانند «آتشسوزی لسآنجلس»، تنها راه آزادی، “زهدان زایندۀ ملت” است. در این دوران سیاه سرکوب سیستماتیک جمهوری اسلامی با همکاری سیاهیپرستانی چون عبدالکریمی و زیدآبادی، تنها نیروی درونی ملت ایران است که میتواند سرنوشت را دگرگون کند و تاریکی را به روشنایی تبدیل کند. در سختترین لحظات، زمانی که سرتاسر جهان به ملت ایران پشت کردهاند، این ملت است که میتواند با مقاومت خود، کمر خودکامگان را خم کند و راه را برای رهایی هموارتر سازد. کمکهای جهانی، که بیشتر به شعارهای توخالی شباهت دارند، هرگز نتوانستهاند در سرنوشت ملت ایران تأثیر کارسازی داشتهباشند.
🍂 آزادی و رهایی تنها از راه همبستگی ملی و اتکای به نیروی درونی مردم ایران ممکن است. برای دستیابی به آزادی راستین، تنها باید به توانمندی و ارادۀ همگانیِ ملت ایران ایمان داشت. از دل همین ملت است که راهی برای رهایی از زنجیرهای بیداد و پتیادگی گشوده میشود. بهجای چشمداشت به امدادهای جهانی، باید به نیروی درونی خود تکیه کنیم، زیرا این ملت است که میتواند مسیر جدیدی بسازد و در برابر همۀ چالشها ایستادگی کند. تنها در این مسیر است که آزادی راستین در ایران به حقیقت خواهد پیوست و شعلهور خواهد شد.
🍂 به باور آلتوسر، سازوکارهای ایدئولوژیکِ سلطه، چون رشتههایی نادیدنی، در تار و پود زیست همگانی تنیده شدهاند. این سازوکارها، با بهرهگیری از نهادهایی چون «آموزشوپرورش، دینها، آیینهای مردمی، دستگاههای دادگستری، رسانهها، گویشها و آموزههای فرهنگی»، رفتار و پندار مردم را چنان سامان میدهند که بندگی و فرمانبرداری، به کاری خودپیدا و بیچونوچرا دگرگون شود.
🍂 بدینسان، هر تلاشی برای رهایی، اگر در چارچوب همان دستگاهها و چارچوبهای ایدئولوژیک باشد، به فرجام، تنها به بازسازی و استواری همان بندها میانجامد. نامهایی چون ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، گواه زنده این سازوکارهای سلطهاند. دستگاههایی که با شعار رویارویی با سلطۀ جهانی، خودِ آزادگی و ارجمندی آدمی را به ابزاری برای پیشبرد آرمانهای خودساخته فرو-میکاهند. چنین دستگاههایی، نهتنها راه بر ایستادگیِ راستین میبندند، که با بهره یری از خشونت، فریبپراکنی و گزینشهای زورآورانه، همان چرخۀ سلطه را در جامهای نو بازتولید می کنند.
🔺عبدالکریمی، که خود از پاسداران چنین دستگاههاییست، به دوگانگیای آشکار گرفتار است. او از «ایستادگی در برابر سلطه جهانی» سخن میگوید و همهنگام، خواسته یا ناخواسته، دست اندکار بازتولید همان «بنیادهای سلطهگرانه» است. ابزارهایی که او برگزیدهاست، چیزی جز «خشونت، انکار و زور» نیستند. اینها، به جای ایستادگی راستین، چرخۀ ستم را در کالبدی نو بازآفرینی میکنند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۸)
🍂 نگرش عبدالکریمی، جایگاه یگانۀ آدمی را فرو-میکاهد و او را به پیچِ چرخدندۀ یک دستگاه بزرگ تبدیل میکند. آدمی، از دید او، نه فردی با ارزش و ارجمندی ویژه، که تنها ابزاری در خدمت آرمانهای از-پیشساخته است. سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و دیگران، گواهیست از این که چگونه یکتایی آدمیان در زیر لوای چنین دستگاههایی، نادیده گرفته و به هیچ و پوچ تبدیل میشود.
🍂 افزون بر این، عبدالکریمی، با چنین دیدی، جنبشهای مردمی را خوار و بیارج میسازد. او این جنبشها را به «آشوب و نابسامانی» فرو-میکاهد و سرچشمههای راستین آنها را انکار میکند. در حالیکه تاریخ نشان دادهاست دگرگونیهای بنیادین، همواره از دل خیزشهای آرام و مردمنهاد برخاستهاند، عبدالکریمی با نادیده گرفتن این جنبشها، در راستای استواری همان دستگاههای سلطهای گام برمیدارد که ضمن پشتیبانی، خود را منتقد رادیکال آنها جلوه میدهد.
🍂 یکی دیگر از کاستیهای بنیادین دیدگاه عبدالکریمی، بیتوجهی به حقوق زنان و گروههای تارانده شدهاست. او، با نادیدهانگاریِ سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و ندا آقاسلطان، نشان میدهد که چگونه از سهشِ [ادراکِ] ژرف آزادی، دادگری و آزادگی درمانده است. این بیپروایی در برابر حقوق آدمیان، هرگونه ادعای «ایستادگی و آرمانگرایی» او را بیپایه میسازد.
🍂 سلطه، چه در پوشش ایستادگی باشد و چه در جامۀ ستم، همواره آزادی را به پیکار فراخوانده است. عبدالکریمی، با پشتیبانی از چنین دستگاههایی، بهجای پیشبرد آزادی و ارج نهادن به ارجمندی آدمیان، به اسارت و نابرابری دامن میزند. چنین نگرشی، ناساز با هر ادعای پاسداری از انسانیت، انسان را به چیزی چون ابزاری برای هدفهای دیگر فرو میکاهد. آلتوسر به ما یادآور میشود که فلسفه باید پرده از این ستمها بردارد و بهجای توجیهبخشی، راه را بر آزادی بگشاید. اما عبدالکریمی، با وارونه کردن حقیقت، در کار استوار ساختن همان خشونتیست که وانمود میکند به رویارویی با آن برخاسته است. از دید آلتوسر، روشناندیشان باید فلسفه را به سرچشمۀ والای آن بازگردانند: چراغی برای نمایاندن راه دادگری، آزادگی و ارجمندی.
🍂 در سرزمینی که سازوکارهای پنهان سلطه، هر روز در جامهای نو رخ مینمایند، رسالت اندیشه آن است که نهتنها این تارهای نادیدنی در زندگی ایرانیان را آشکار کند، بلکه راهی برای گسستن از آنها بجوید. فلسفهای که از این کاروان بازماند، چیزی جز ابزاری در خدمت همان دستگاههای سرکوبگر نخواهد بود. از این رو، هر اندیشمندی که بهجای افشای این بندها، به بازتولید آنها یاری رساند، از رسالت راستین خویش دور افتاده است. عبدالکریمی، که در نگاه نخست ادعای «ایستادگی در برابر سلطۀ درونمرزی و جهانی» را دارد، بیبهره از این رسالت است؛ چرا که نهتنها به افشای سازوکارهای بومی و فرهنگی این سلطه نمیپردازد، بلکه در همآوایی با همان دستگاهها، به استواری بنیادهای ستم یاری میرساند. بازنگری و پرسشگری ژرف، که چراغ راه آزادی در ایران است، در نگرش او جایی ندارد. تنها با تکیه بر چنین پرسشگریایست که میتوان مردم این خاک را از زنجیرهای پیدا و نهان بندگی رهانید، و راه را برای رادی، ارجمندی، دادگری و آزادگی هموار ساخت.
🍂 نگرش عبدالکریمی بر «دشمنپنداری نظام جهانی» استوار است؛ دیدگاهی که بهجای جستوجوی راههای همکاری، تنها «دوگانههای همستیز و دشمنساز» را برجسته می سازد.
🍂 هرچند این رویکرد ادعای ایستادگی در برابر «نظام سلطه» را دارد، اما در عمل بستری برای خشونت و بازتولید همان منطق سلطه فراهم میآورد.
🍂 تاریخ نشان داده است که دگرگونیهای پایدار در کشورهای گوناگون، از دل همکاریهای جهانی و جنبشهای مردمی سر بر آوردهاست، نه از دل درگیری و ستیزهخویی. برجستهسازی دشمنیخویی، این راهها را فرومیبندد و بهجای گشودن افقهای نو، تنها چرخۀ خشونت را بازتولید میکند. همکاری جهانی و تلاش برای بهبود نهادهای بینالمللی، گزینهای کارآمد برای رسیدن به آزادی و دادگریست که عبدالکریمی آن را نادیده میگیرد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۸)
🍂 نگرش عبدالکریمی، جایگاه یگانۀ آدمی را فرو-میکاهد و او را به پیچِ چرخدندۀ یک دستگاه بزرگ تبدیل میکند. آدمی، از دید او، نه فردی با ارزش و ارجمندی ویژه، که تنها ابزاری در خدمت آرمانهای از-پیشساخته است. سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و دیگران، گواهیست از این که چگونه یکتایی آدمیان در زیر لوای چنین دستگاههایی، نادیده گرفته و به هیچ و پوچ تبدیل میشود.
به باور آلتوسر، هر اندیشهای که انسان را به چیزی بیرون از خودش وابسته کند، نهتنها آزادی او را نابود میکند، بلکه او را به ابزاری در خدمت سلطه تبدیل میکند.
🍂 افزون بر این، عبدالکریمی، با چنین دیدی، جنبشهای مردمی را خوار و بیارج میسازد. او این جنبشها را به «آشوب و نابسامانی» فرو-میکاهد و سرچشمههای راستین آنها را انکار میکند. در حالیکه تاریخ نشان دادهاست دگرگونیهای بنیادین، همواره از دل خیزشهای آرام و مردمنهاد برخاستهاند، عبدالکریمی با نادیده گرفتن این جنبشها، در راستای استواری همان دستگاههای سلطهای گام برمیدارد که ضمن پشتیبانی، خود را منتقد رادیکال آنها جلوه میدهد.
🍂 یکی دیگر از کاستیهای بنیادین دیدگاه عبدالکریمی، بیتوجهی به حقوق زنان و گروههای تارانده شدهاست. او، با نادیدهانگاریِ سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و ندا آقاسلطان، نشان میدهد که چگونه از سهشِ [ادراکِ] ژرف آزادی، دادگری و آزادگی درمانده است. این بیپروایی در برابر حقوق آدمیان، هرگونه ادعای «ایستادگی و آرمانگرایی» او را بیپایه میسازد.
🍂 سلطه، چه در پوشش ایستادگی باشد و چه در جامۀ ستم، همواره آزادی را به پیکار فراخوانده است. عبدالکریمی، با پشتیبانی از چنین دستگاههایی، بهجای پیشبرد آزادی و ارج نهادن به ارجمندی آدمیان، به اسارت و نابرابری دامن میزند. چنین نگرشی، ناساز با هر ادعای پاسداری از انسانیت، انسان را به چیزی چون ابزاری برای هدفهای دیگر فرو میکاهد. آلتوسر به ما یادآور میشود که فلسفه باید پرده از این ستمها بردارد و بهجای توجیهبخشی، راه را بر آزادی بگشاید. اما عبدالکریمی، با وارونه کردن حقیقت، در کار استوار ساختن همان خشونتیست که وانمود میکند به رویارویی با آن برخاسته است. از دید آلتوسر، روشناندیشان باید فلسفه را به سرچشمۀ والای آن بازگردانند: چراغی برای نمایاندن راه دادگری، آزادگی و ارجمندی.
🍂 در سرزمینی که سازوکارهای پنهان سلطه، هر روز در جامهای نو رخ مینمایند، رسالت اندیشه آن است که نهتنها این تارهای نادیدنی در زندگی ایرانیان را آشکار کند، بلکه راهی برای گسستن از آنها بجوید. فلسفهای که از این کاروان بازماند، چیزی جز ابزاری در خدمت همان دستگاههای سرکوبگر نخواهد بود. از این رو، هر اندیشمندی که بهجای افشای این بندها، به بازتولید آنها یاری رساند، از رسالت راستین خویش دور افتاده است. عبدالکریمی، که در نگاه نخست ادعای «ایستادگی در برابر سلطۀ درونمرزی و جهانی» را دارد، بیبهره از این رسالت است؛ چرا که نهتنها به افشای سازوکارهای بومی و فرهنگی این سلطه نمیپردازد، بلکه در همآوایی با همان دستگاهها، به استواری بنیادهای ستم یاری میرساند. بازنگری و پرسشگری ژرف، که چراغ راه آزادی در ایران است، در نگرش او جایی ندارد. تنها با تکیه بر چنین پرسشگریایست که میتوان مردم این خاک را از زنجیرهای پیدا و نهان بندگی رهانید، و راه را برای رادی، ارجمندی، دادگری و آزادگی هموار ساخت.
🍂 نگرش عبدالکریمی بر «دشمنپنداری نظام جهانی» استوار است؛ دیدگاهی که بهجای جستوجوی راههای همکاری، تنها «دوگانههای همستیز و دشمنساز» را برجسته می سازد.
🍂 هرچند این رویکرد ادعای ایستادگی در برابر «نظام سلطه» را دارد، اما در عمل بستری برای خشونت و بازتولید همان منطق سلطه فراهم میآورد.
🍂 تاریخ نشان داده است که دگرگونیهای پایدار در کشورهای گوناگون، از دل همکاریهای جهانی و جنبشهای مردمی سر بر آوردهاست، نه از دل درگیری و ستیزهخویی. برجستهسازی دشمنیخویی، این راهها را فرومیبندد و بهجای گشودن افقهای نو، تنها چرخۀ خشونت را بازتولید میکند. همکاری جهانی و تلاش برای بهبود نهادهای بینالمللی، گزینهای کارآمد برای رسیدن به آزادی و دادگریست که عبدالکریمی آن را نادیده میگیرد.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۹)
🍂 جانباختگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، فقط قربانیان خشونت نبودهاند؛ آنان نمادهای زندهای از حقیقتی ژرفتر هستند: «ایستادگی شرافتمندانه» در برابر «سازوکارهای سلطۀ» نظامی سرکوبگر، مرگپرست و زندگیستیز! عبدالکریمی با بیاعتنایی به این قربانیان، معنای ایستادگی را بهگونۀ دلخراشی تحریف کرده، و خواسته یا ناخواسته، در کنار همان سازوکارهای سرکوب ایستادهاست. درحالیکه ایستادگیِ راستین تنها ایستادن در کنار جنبشهای مردمی و کنشهای شرافتمندانهایست که ایدۀ راهنمایشان «رادی، آزادی و ارزشهای انسانی» است. این قربانیان، درفشدارانِ راستین رادی، شرافت و ایستادگی هستند. مقاومتی که سوداگری خودفروش و فلسفهفروش چون عبدالکریمی، نه درک کردهاست و نه توان درک آن را دارد، چرا که در دام تعریف فروکاستهای از انسانیت گرفتار آمدهاست، که هیچ پیوندی با حقیقت ندارد.
🍂 از واکاویهای بالا چنین برمیآید که هر رویکردی که “ایدئولوژی جبهۀ مقاومت” را بهسان راهبردی برای ایستادگی برگزیند، خود بخشی از همان چرخۀ بازتولید سلطه خواهد بود. رهایی راستین برپایۀ «ایستادگی مدنی، همکاری جهانی و گفتوگوهای سازنده» بنیان میشود. نامهایی چون مهسا امینی و دیگر جانباختگان راه آزادی در ایران، چهرهی چنین رهاییای را روشن میکنند: آزادیای که نه بر درگیری و ستیزهخویی، بلکه بر رادی، دیگریپذیری و دادگری استوار است. عبدالکریمی که به «نظام سلطه» انتقاد میکند، خود در دام همان نگرشی گرفتار شدهاست که رهایی را در کالبدی «ایدئولوژیک و دیگرستیز» اسیر میکند. سلطه نهتنها میتواند بعدی جهانی داشتهباشد، بلکه می تواند در سازوکارهای بومی و فرهنگی نیز ریشه داشتهباشد. هر تلاش برای دادگری در این سرزمین، نیازمندِ گسیختن تارهای نادیدنی ایدئولوژیِ مقاومت برای استوارسازی نظام سلطه است. در این نقطه است که عبدالکریمی با نادیدهگرفتن این سازوکارها، از رسالت فلسفه دور میشود. ایران، بیش از هر زمان دیگری، به فلسفهای نیاز دارد که استوار بر ایدۀ رادی در فرهنگ ایران، راه آزادی و یگانگی انسانها را هموار سازد.
🍂 ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، تشنه فلسفهایست که بر رگه رادی فرهنگ ایرانی استوار باشد؛ رگهای که درخشش جهانیاش از ایدههای آشتیجویی، دیگریپذیری، و مهماننوازی سرچشمه میگیرد. این رگه از فرهنگ ایران، نه در خدمت جدایی و بیزاری، بلکه در خدمت پیوند دادن انسانهاست. در درازنای تاریخ، همین روحیه تیمارداری و پذیرش دیگری بوده که دیوارهای جدایی را فرو ریخته و در تاریکترین روزگاران، چراغ امید و پیوند افروختهاست:
🍂 اما آنچه فلسفه در ایران امروز بدان نیاز دارد، چیزی فراتر از یادآوری این ارزشهاست؛ فلسفه نیازمند بازشناسی و بازآفرینی این ارزش هاست، بهگونهای که بتوانند در جهان مدرن، آینهای از امید و یگانگی باشند. این رگه از فرهنگ ایران، در والاترین نمود خود، تنها آشتیجو نیست، بلکه زخمهای بشریت را تیمار میکند؛ نهتنها پذیرای دیگریست، بلکه با آغوشی گشوده، مرهمی بر زخمهای رنجدیدگان مینهد.
🍂 این فرهنگ که در پیوندی میان ریشههای کهن و بینشهای نوین، جان تازهای میگیرد، توان آن را دارد که دیوارهای سلطه و جدایی را فرو بریزد. این رگه از فرهنگ ایرانی، میتواند ما را از مرزهای کوتهنگرانه فراتر برده و به روی بشریت گشوده نگاه دارد.
🍂 در این چشمانداز، فلسفهای که از این میراث سرچشمه میگیرد، تنها یک اندیشۀ بومی نیست؛ بلکه پژواکی جهانی دارد. فلسفهای که در جان هر انسان، خواه ایرانی، خواه از هر گوشه جهان، بذر همبستگی، همزیستی و آزادگی مینشاند. چنین فلسفهای، پلی میسازد میان دلهای گسسته و جهانی میآفریند که در آن، هیچ انسانی از دایره انسانیت بیرون نماند. این، اوج شکوه تفکری است که از دل فرهنگ ایرانی برمیخیزد و جهانی را به سوی آشتی و یگانگی فرا میخواند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۲۹)
🍂 جانباختگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، فقط قربانیان خشونت نبودهاند؛ آنان نمادهای زندهای از حقیقتی ژرفتر هستند: «ایستادگی شرافتمندانه» در برابر «سازوکارهای سلطۀ» نظامی سرکوبگر، مرگپرست و زندگیستیز! عبدالکریمی با بیاعتنایی به این قربانیان، معنای ایستادگی را بهگونۀ دلخراشی تحریف کرده، و خواسته یا ناخواسته، در کنار همان سازوکارهای سرکوب ایستادهاست. درحالیکه ایستادگیِ راستین تنها ایستادن در کنار جنبشهای مردمی و کنشهای شرافتمندانهایست که ایدۀ راهنمایشان «رادی، آزادی و ارزشهای انسانی» است. این قربانیان، درفشدارانِ راستین رادی، شرافت و ایستادگی هستند. مقاومتی که سوداگری خودفروش و فلسفهفروش چون عبدالکریمی، نه درک کردهاست و نه توان درک آن را دارد، چرا که در دام تعریف فروکاستهای از انسانیت گرفتار آمدهاست، که هیچ پیوندی با حقیقت ندارد.
🍂 از واکاویهای بالا چنین برمیآید که هر رویکردی که “ایدئولوژی جبهۀ مقاومت” را بهسان راهبردی برای ایستادگی برگزیند، خود بخشی از همان چرخۀ بازتولید سلطه خواهد بود. رهایی راستین برپایۀ «ایستادگی مدنی، همکاری جهانی و گفتوگوهای سازنده» بنیان میشود. نامهایی چون مهسا امینی و دیگر جانباختگان راه آزادی در ایران، چهرهی چنین رهاییای را روشن میکنند: آزادیای که نه بر درگیری و ستیزهخویی، بلکه بر رادی، دیگریپذیری و دادگری استوار است. عبدالکریمی که به «نظام سلطه» انتقاد میکند، خود در دام همان نگرشی گرفتار شدهاست که رهایی را در کالبدی «ایدئولوژیک و دیگرستیز» اسیر میکند. سلطه نهتنها میتواند بعدی جهانی داشتهباشد، بلکه می تواند در سازوکارهای بومی و فرهنگی نیز ریشه داشتهباشد. هر تلاش برای دادگری در این سرزمین، نیازمندِ گسیختن تارهای نادیدنی ایدئولوژیِ مقاومت برای استوارسازی نظام سلطه است. در این نقطه است که عبدالکریمی با نادیدهگرفتن این سازوکارها، از رسالت فلسفه دور میشود. ایران، بیش از هر زمان دیگری، به فلسفهای نیاز دارد که استوار بر ایدۀ رادی در فرهنگ ایران، راه آزادی و یگانگی انسانها را هموار سازد.
🍂 ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، تشنه فلسفهایست که بر رگه رادی فرهنگ ایرانی استوار باشد؛ رگهای که درخشش جهانیاش از ایدههای آشتیجویی، دیگریپذیری، و مهماننوازی سرچشمه میگیرد. این رگه از فرهنگ ایران، نه در خدمت جدایی و بیزاری، بلکه در خدمت پیوند دادن انسانهاست. در درازنای تاریخ، همین روحیه تیمارداری و پذیرش دیگری بوده که دیوارهای جدایی را فرو ریخته و در تاریکترین روزگاران، چراغ امید و پیوند افروختهاست:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز.
چو شاید گرفتن بنرمی دیار
به پیکار خون از مشامی میار.
بمردی که ملک سراسر زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین.
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد،
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد.
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان،
که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
🍂 اما آنچه فلسفه در ایران امروز بدان نیاز دارد، چیزی فراتر از یادآوری این ارزشهاست؛ فلسفه نیازمند بازشناسی و بازآفرینی این ارزش هاست، بهگونهای که بتوانند در جهان مدرن، آینهای از امید و یگانگی باشند. این رگه از فرهنگ ایران، در والاترین نمود خود، تنها آشتیجو نیست، بلکه زخمهای بشریت را تیمار میکند؛ نهتنها پذیرای دیگریست، بلکه با آغوشی گشوده، مرهمی بر زخمهای رنجدیدگان مینهد.
🍂 این فرهنگ که در پیوندی میان ریشههای کهن و بینشهای نوین، جان تازهای میگیرد، توان آن را دارد که دیوارهای سلطه و جدایی را فرو بریزد. این رگه از فرهنگ ایرانی، میتواند ما را از مرزهای کوتهنگرانه فراتر برده و به روی بشریت گشوده نگاه دارد.
🍂 در این چشمانداز، فلسفهای که از این میراث سرچشمه میگیرد، تنها یک اندیشۀ بومی نیست؛ بلکه پژواکی جهانی دارد. فلسفهای که در جان هر انسان، خواه ایرانی، خواه از هر گوشه جهان، بذر همبستگی، همزیستی و آزادگی مینشاند. چنین فلسفهای، پلی میسازد میان دلهای گسسته و جهانی میآفریند که در آن، هیچ انسانی از دایره انسانیت بیرون نماند. این، اوج شکوه تفکری است که از دل فرهنگ ایرانی برمیخیزد و جهانی را به سوی آشتی و یگانگی فرا میخواند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۰)
🍂 مقاومت، وقتی راستین است که بر پایۀ رادی و آغازههای انسانی استوار باشد. این آغازهها، نهتنها ارزشهایی چون آزادی و دادگری را دربرمیگیرند، بلکه بر ارجگذاری به والایی انسانی و حقوق فردی تاکید دارند. در برابر منطق خشونت که سلطه را بازتولید میکند، مقاومت رادمنشانه میتواند گسستی بنیادی در ساختارهای سرکوب پدید آورد.
🍂 ستیز با «چندگانگی و چندگونگی»، حتی اگر بهنام دادگری انجام شود، نهتنها این ارزشها را نابود میکند، بلکه خود به بهانهای برای بازتولید سرکوب و ستم بدل میشود. مقاومت راستین باید بهگونهای باشد که حقوق فردی و ارزشهای بنیادین بشری را قربانی نکند. برای گسستن از چرخه خشونت، باید راهکارهایی پایدار و کارساز فراپیش نهاد که استوار بر خرد و رادمنشی باشند.
🍂 جنبشهای مدنی تاریخ، از جنبش حقوق مدنی مارتین لوتر کینگ در آمریکا گرفته تا پیکارهای مهاتما گاندی در هند، نشان دادهاند که ایده راهنما در پیکار، نباید فرقهگرایانه و چندگانگیستیز و استوار بر “وحدت کلمه” باشند. این جنبشها با تکیه بر نیروهای انسانی و آغازههای فضیلتمدار، اندیشههای همگانی را بسیج کرده و سلطهگران را وادار به واپسنشینی کردهاند. چنین رویکردی، نهتنها شمار قربانیان را کاهش میدهد، بلکه مشروعیت بیشتری به مقاومت میبخشد.
🍂 در دنیای امروز، رسانههای اجتماعی به ابزاری قدرتمند برای ایستادگی بدل شدهاند. این سپهر گشوده و بیرون از توان بازرسی سر به سری نهادهای دولتی امکان میدهد که بیدادگری ها در سطح جهانی برملا شوند و پستیبانی های بینالمللی جلب شود. صدای قربانیان از این راه میتواند به گوش جهانیان برسد و فشارهای اجتماعی و سیاسی علیه سرکوبگران افزایش یابد.
🍂 نهادهایی چون سازمان ملل و دادگاه لاهه، اگرچه تهی از کاستی نیستند، اما گنجایش بهبود و پیشبرد دادگری را دارند. بهجای رد یکسرۀ این نهادها، باید شفافیت آنها افزایش یابد، نفوذ قدرتهای بزرگ محدود شود، و بسترهایی برای شنیدن صدای قربانیان فراهم گردد.
🔻عبدالکریمی با تاکید بر ناکارآمدی و سلطهپذیری نهادهای بینالمللی، آنها را بیهوده جلوه میدهد. اما چنین دیدگاهی را میتوان از چند جهت بازبینی کرد:
۱. حتی اگر نهادهای بینالمللی در مواردی ابزار قدرتهای بزرگ بودهباشند، این به معنای نادیده گرفتن نقشهای کارساز آنها نیست. این نهادها با استانداردسازی حقوق بشر، کمکهای بشردوستانه، و میانجیگری در بحرانها، نقشی کلیدی بازی کردهاند.
۲. هرچند این نهادها گاه تحت تأثیر سیاستهای قدرتهای بزرگاند، اما برچیدن آنها تنها افزایش هرجومرج و درگیریها را به دنبال دارد. به همین دلیل، پیراستن آنها بهجای رد یکسره، راهچاری واقعبینانهتر است.
🔺🔻دیدگاه عبدالکریمی که ایدئولوژی “جبهه مقاومت” را جایگزین نهادهای بینالمللی میداند، با تناقضهای بنیادینی روبهروست:
الف) خشونت، بهویژه در جوامعی که زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعی هستند، تنها مایۀ قربانیشدن افراد بیگناه میشود و خشونتهای بیشتری را دامن میزند. این روند، چرخ بیزاری و کینستانی را تشدید میکند.
ب) اگر عبدالکریمی نهادهای بینالمللی را ناکارآمد میداند، چرا بهجای پیشنهاد پیرایش آنها، بر راهکارهایی پافشاری میکند که خود خطرناکتر از کاستیهای این نهادهاست؟
🔻نهادهای بینالمللی، حتی با کاستیهایشان، میتوانند به ابزاری برای دگرگونی بدل شوند:
▪️شفافسازی عملکرد این نهادها و بهرهگیری از قدرت جنبشهای مردمی، میتواند این سازمانها را به راستای دادمداری بیشتر سوق دهد. نمونههایی از این فشارها، دگرگشتهایی در سیاستهای سازمانملل و دیگر نهادها پدید آوردهاند.
▪️برچیدن این نهادها تنها راه را برای سلطه سرراست قدرتهای بزرگ باز میکند. بهجای این کار، باید از آنها بهسان ابزاری برای دگرگونی و بهبود به کار گرفت.
🔺مقاومت راستین، فراتر از چرخۀ «خشونت و سلطه» است و باید بر آغازههای انسانی و حقوقی استوار باشد. عبدالکریمی، با دفاع از ایدئولوژیهای خشونتگرا و رد نهادهای بینالمللی، راهچاری پایدار فراپیش نمینهد. در برابر، باید بر پیرایش نهادهای بینالمللی، نیروبخشی جنبشهای مدنی، و بهرهگیری از ابزارهای رسانهای تمرکز کرد. این راهکارها، نهتنها انسانیترند، بلکه در مسیر پیشبرد دادگری و آزادی، واقعبینانهتر و کارآمدترند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— سوگنوشتهای در نقد ایستارهای شبهفلسفیِ بیژن عبدالکریمی
(۳۰)
🍂 مقاومت، وقتی راستین است که بر پایۀ رادی و آغازههای انسانی استوار باشد. این آغازهها، نهتنها ارزشهایی چون آزادی و دادگری را دربرمیگیرند، بلکه بر ارجگذاری به والایی انسانی و حقوق فردی تاکید دارند. در برابر منطق خشونت که سلطه را بازتولید میکند، مقاومت رادمنشانه میتواند گسستی بنیادی در ساختارهای سرکوب پدید آورد.
🍂 ستیز با «چندگانگی و چندگونگی»، حتی اگر بهنام دادگری انجام شود، نهتنها این ارزشها را نابود میکند، بلکه خود به بهانهای برای بازتولید سرکوب و ستم بدل میشود. مقاومت راستین باید بهگونهای باشد که حقوق فردی و ارزشهای بنیادین بشری را قربانی نکند. برای گسستن از چرخه خشونت، باید راهکارهایی پایدار و کارساز فراپیش نهاد که استوار بر خرد و رادمنشی باشند.
🍂 جنبشهای مدنی تاریخ، از جنبش حقوق مدنی مارتین لوتر کینگ در آمریکا گرفته تا پیکارهای مهاتما گاندی در هند، نشان دادهاند که ایده راهنما در پیکار، نباید فرقهگرایانه و چندگانگیستیز و استوار بر “وحدت کلمه” باشند. این جنبشها با تکیه بر نیروهای انسانی و آغازههای فضیلتمدار، اندیشههای همگانی را بسیج کرده و سلطهگران را وادار به واپسنشینی کردهاند. چنین رویکردی، نهتنها شمار قربانیان را کاهش میدهد، بلکه مشروعیت بیشتری به مقاومت میبخشد.
🍂 در دنیای امروز، رسانههای اجتماعی به ابزاری قدرتمند برای ایستادگی بدل شدهاند. این سپهر گشوده و بیرون از توان بازرسی سر به سری نهادهای دولتی امکان میدهد که بیدادگری ها در سطح جهانی برملا شوند و پستیبانی های بینالمللی جلب شود. صدای قربانیان از این راه میتواند به گوش جهانیان برسد و فشارهای اجتماعی و سیاسی علیه سرکوبگران افزایش یابد.
🍂 نهادهایی چون سازمان ملل و دادگاه لاهه، اگرچه تهی از کاستی نیستند، اما گنجایش بهبود و پیشبرد دادگری را دارند. بهجای رد یکسرۀ این نهادها، باید شفافیت آنها افزایش یابد، نفوذ قدرتهای بزرگ محدود شود، و بسترهایی برای شنیدن صدای قربانیان فراهم گردد.
🔻عبدالکریمی با تاکید بر ناکارآمدی و سلطهپذیری نهادهای بینالمللی، آنها را بیهوده جلوه میدهد. اما چنین دیدگاهی را میتوان از چند جهت بازبینی کرد:
۱. حتی اگر نهادهای بینالمللی در مواردی ابزار قدرتهای بزرگ بودهباشند، این به معنای نادیده گرفتن نقشهای کارساز آنها نیست. این نهادها با استانداردسازی حقوق بشر، کمکهای بشردوستانه، و میانجیگری در بحرانها، نقشی کلیدی بازی کردهاند.
۲. هرچند این نهادها گاه تحت تأثیر سیاستهای قدرتهای بزرگاند، اما برچیدن آنها تنها افزایش هرجومرج و درگیریها را به دنبال دارد. به همین دلیل، پیراستن آنها بهجای رد یکسره، راهچاری واقعبینانهتر است.
🔺🔻دیدگاه عبدالکریمی که ایدئولوژی “جبهه مقاومت” را جایگزین نهادهای بینالمللی میداند، با تناقضهای بنیادینی روبهروست:
الف) خشونت، بهویژه در جوامعی که زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعی هستند، تنها مایۀ قربانیشدن افراد بیگناه میشود و خشونتهای بیشتری را دامن میزند. این روند، چرخ بیزاری و کینستانی را تشدید میکند.
ب) اگر عبدالکریمی نهادهای بینالمللی را ناکارآمد میداند، چرا بهجای پیشنهاد پیرایش آنها، بر راهکارهایی پافشاری میکند که خود خطرناکتر از کاستیهای این نهادهاست؟
🔻نهادهای بینالمللی، حتی با کاستیهایشان، میتوانند به ابزاری برای دگرگونی بدل شوند:
▪️شفافسازی عملکرد این نهادها و بهرهگیری از قدرت جنبشهای مردمی، میتواند این سازمانها را به راستای دادمداری بیشتر سوق دهد. نمونههایی از این فشارها، دگرگشتهایی در سیاستهای سازمانملل و دیگر نهادها پدید آوردهاند.
▪️برچیدن این نهادها تنها راه را برای سلطه سرراست قدرتهای بزرگ باز میکند. بهجای این کار، باید از آنها بهسان ابزاری برای دگرگونی و بهبود به کار گرفت.
🔺مقاومت راستین، فراتر از چرخۀ «خشونت و سلطه» است و باید بر آغازههای انسانی و حقوقی استوار باشد. عبدالکریمی، با دفاع از ایدئولوژیهای خشونتگرا و رد نهادهای بینالمللی، راهچاری پایدار فراپیش نمینهد. در برابر، باید بر پیرایش نهادهای بینالمللی، نیروبخشی جنبشهای مدنی، و بهرهگیری از ابزارهای رسانهای تمرکز کرد. این راهکارها، نهتنها انسانیترند، بلکه در مسیر پیشبرد دادگری و آزادی، واقعبینانهتر و کارآمدترند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin