Forwarded from خبرگزاری[مملکت]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 مهاجرانی سخنگوی دولت:
دولت خسارت خونههایی که تو جنگ تخریب شدن یا آسیب دیدن رو نمیده ولی اگر مردم خودشون بخوان بازسازی کنن، دولت مجوز رایگان ساخت دو طبقه بیشتر بهشون میده.
پ ن : اما همین دولت شما برای بازسازی خانه های لبنانی ها کلی دلار ارسال کرد!
برای آنها پول دارید اما برای مردم ایران پول ندارید؟
@mameleekat
دولت خسارت خونههایی که تو جنگ تخریب شدن یا آسیب دیدن رو نمیده ولی اگر مردم خودشون بخوان بازسازی کنن، دولت مجوز رایگان ساخت دو طبقه بیشتر بهشون میده.
پ ن : اما همین دولت شما برای بازسازی خانه های لبنانی ها کلی دلار ارسال کرد!
برای آنها پول دارید اما برای مردم ایران پول ندارید؟
@mameleekat
😡166👍49❤4🔥2
Forwarded from اَشو | Ashoo
🔹باور کن نمیدونم- افراطی ( 1/2)
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
در آن صبحِ طوفانی، ساحلِ ذهن او دیگر آرام نبود؛ موجها بر سرِ هم میکوبیدند و سهمگینتر از همیشه، دیوانهوار میخروشیدند. باد، نه از سمتِ دریا، که از اعماقِ وجودش میوزید و هر پلک که فرو میبست، موجی تاریک را در پشتِ پلکهایش بالا میآورد و فرو مینشاند؛ تصویری گنگ و وهمآلود از هر آنچه بود و نبود. در پسِ پنجرهی غبارگرفتهی اتاقش، آسمان و زمین در هم ادغام شده بودند؛ دو پرسشِ بیجواب در سکوتی هولناک. بگذریم...
زمزمه کرد، صدایی که در هیاهوی درونش گم شد. بهتره از گل بشنویم. انگار ناگهان دلش خواست از تمامِ زشتیهای شهری که او را بلعیده بود، رو برگرداند. از انسان، از هیاهو، از تمامِ دروغهایی که رنگِ حقیقت گرفته بودند. گل. آن موجودِ خاموش و بیادعا، که هر صبح، شبنم، چون اشکی سرد، بر گونهاش سر میخورد و مینشست.
گل نه میپرسید، نه گلایه میکرد. فقط بود. میشکفت، خیس میشد، و در سکوتِ باغ، نفس میکشید.
او اما نمیتوانست اینطور باشد. شرم داشت. از خودش، از نقابهایی که بر چهره داشت، از ترفندهایی که چون تیغهای پنهان، در مشتش جا خوش کرده بودند.
شرمنده م، چون من ترفندم...
صدایش میلرزید. دلقکی بود که بلد نبود برای رعیتِ سرگردانش لبخند بزند. نه اینکه نخواد، نه... نمیتوانست. لبخندش، مثل خنجری کُند، در گلویش گیر میکرد؛ دردی بود که در ظاهر، رنگِ شادی داشت.
نمیدونم از من نپرس، شیرینه یا تلخ هستی...
او حتی نمیدانست خودش چیست. در آیینهی شکسته، تصویرش هر لحظه بدل میشد.
دو دلم اصلا هستیم؟
آیا وجودش، نه یک واقعیت، که صرفاً یک تردیدِ دائمی بود؟ به چی تشبیه میشم؟ آدم قبلی یا با سال تحویل میشم؟
زمان، برای او نه یک خطِ مستقیم، که چرخهای از وهم بود. آیا با هر ثانیه، موجودی تازه میشد، یا صرفاً زخمی قدیمی، نامی تازه گرفته بود؟ به گل فکر کرد. به گلهای فرش؛ آنهایی که عمری زیرِ پا له میشدند، بیآنکه صدایی از حلقومِ پارهشان برآید.
فقط نقشِ قالی را زیباتر میکردند. این گلها، رفیقِ بیکسی بودند. بعد، تصویرِ مرغِ عشقهای تجریش در ذهنش جان گرفت؛ پرندگانی که در قفسِ دستهای درویش، فقط بیتهای غریب میخواندند. اسیرانی در هیاهوی شهر.
من چمیدونم؟
این ندانستن، نه از سرِ جهل، که از سرِ جنونی بود که در جانش ریشه دوانده بود.
چرا گرگها اهلی نمیشن و تو قفس نمیمونن؟ سگها مثل قناریها نمیخونن؟
جهان، نظمی داشت نامفهوم. گرگ، ذاتاً گرگ بود؛ هرگز رام نمیشد. سگ، وفادار میماند، اما آوازِ ظریفِ قناری را نداشت. هر موجود، در قفسِ سرشتِ خود، زندانی بود. نگاهش را به سوی آسمانِ خاکستری کشید.
باور کن نمیدونم خدا هست یا نه.
این اعتراف، نه از سرِ طغیان، که از عمقِ استیصالی بود که سالها در تنش تلنبار شده بود. چرا زمین خونه آدمه، ولی فقرا اسبابن؟
این پرسش، فریادی بود در دلِ شب. زمین، خانهی کدام آدم بود؟ اگر خانه بود، چرا بعضی در آن ارباب و بعضی دیگر، وسیلهای کهنه بودند، قابلِ دور ریختن؟ از مومنی گفت که چشم به آسمان دوخته بود، اما در اوجِ عبادت، نگاهش به ستارهها گره میخورد، نه به معبود. ستایش، در او بیشتر آیین بود تا حقیقت.
نه اونم نمیدونه... بیخیالش.
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤45👍6
Forwarded from اَشو | Ashoo
🔹باور کن نمیدونم- چی شنیدی؟ ( 2/2)
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
و این بیخیالش، تلخترین واژهی شب بود؛ تسلیمِ روح در برابرِ عظمتِ سکوتِ خداوند. شب، شهر را در آغوشِ تاریکش فشرد. خیابانها، شریانهایِ مردهای بودند که زیرِ نورِ سردِ چراغها، نبضِ وهمآلودی داشتند. در میانِ انبوهِ آدمها، موجی از انزوا، روحها را میبلعید.
پس کوشن سرها؟ سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها؟
داستان تازه آغاز شد، با صدایی که از ورطهی تاریکی بیرون میآمد.
باور کن نمیدونم کافر سنگ میشه، یا دل مثل واژن خالی باشه تنگ میشه.
ذهنش درگیرِ چراییِ تحجر بود، در برابرِ تهیشدگیِ عاطفه. حقیقت کدومه؟ دروغه یا راست؟
#الف: اشو بی تاب و قراره،
واسه سوالاش هیچ جوابی نداره
#اشو: تو خفه شو الف کی بی تابو قراره؟
این داستان بین من و سواله!
حتی عشق هم برایش، معمایی بود در دلِ تاریکی؛ جایی میانِ جسم و روح، میانِ واقعیت و وهم. قر بده واسه خدا بریزه رو سرت شاباش. طعنهای تلخ بر نمایشِ ریاکارانهی تقوا. کار خیر کن، بگیری پاداش. و پاداش، در ذهنِ او، به تصویرِ جهنمیِ مادی بدل شد: بری بهشت یه فابریک و یه گونی حوری زاپاس.
حتی بهشت هم، در نگاهِ او، محلی برای جبرانِ کمبودها بود.
راستی تو بهشتم پولین فرشتهها؟
و از جهنم، نهراسید، که از خفقانِ نوشتن. از جهنم بنویسی میسوزونن نوشتههات؟ او، اَشو فتیشِ قلم بود؛ کسی که خود را در اقیانوسِ جوهر غرق کرده بود. از زندگی بریده بود، آنچنان که تنش دیگر فرمانی از او نمیپذیرفت.
بد بریدم دیگه تنم نمیره، سگ خورد وقتی هایده زنم نمیشه!
با این حال، هنوز نفس میکشیم. آره بد بریدم و واسه اموات جوک میگم، ولی هنوز سر پام، پس جای شکری هست. اَه. این، فریادِ خستهای بود بر لبهی پرتگاه؛ شکرگزاریِ یک روحِ مجروح که هنوز توانِ ایستادن دارد.
دوباره پرسشها، چون سایههای رقصان، در تاریکی رژه رفتند:
چرا حرفهایش در دهان نمیمانند؟
چرا شب به روز نمیرسد؟
چرا جنگ را برعکس نمیخواند؟
نمیدونم کسی ناظر این حوادث هست؟
یا فقط درگیر جمعآوری مفاسدن؟
جهان، تئاتری بود بیکارگردان، یا با کارگردانی که تنها به جمعآوریِ سوژههای سیاه دلبسته بود. راستی یه سوال از شما حاج آقا... صدایش در تاریکی طنین انداخت، رو به تصویرِ مبهمِ اقتدار.
چرا بیگناه زندونیه و قصدتون چیه؟
و در نهایت، با منطقی هولناک، تلخیِ وجود را به تصویر کشید: نکنه چون اکسیژن باس حبس شه تو ریه و صرف خون میشه؟
حاجی، فقط سر تکون میده. پاسخ، در چشمانِ سردش موج نمیزد. او حق داشت. چون او هم، نمیدونه.
و موجِ ندانستن، دوباره بر ساحلِ ذهنش کوبید؛ شهر، پُر از تنهایی بود. سرها کجا رفته بودند؟ گم شده در هزارتویِ نیازها، در ازدحامِ نداشتهها. او نمیدانست. اما همین ندانستن را، با تمامِ وجودش، چون شمشیری برهنه، در تاریکی میچرخاند.
باور کن نمیدونم ...
✍ #اشو
🤝🧠 عضو شو؛ تحلیل جامع با شما کامل میشود👇👇
√ @AshooZa | ߊܝ᪴ܝܝߺو
Telegram
attach 📎
❤42👍9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصاویری از سیل عظیم میهنپرستان در خیابانهای شهرستان #میانه با شعارهای ▪️آذربایجان اویاخدی/پهلویه دایاخدی (آذربایجان هوشیار و بیدار است، پشتیبان و تکیهگاه پهلوی است) ▪️میانالی اویاخدی/پهلویه دایاخدی (مردم میانه هوشیار/بیدار بوده و پشتیبان پهلوی هستند) ▪️ #جاوید_شاه ▪️میجنگیم، میمیریم/ایران را پس میگیریم ▪️این آخرین نبرده/پهلوی برمیگرده ▪️نه غزه، نه لبنان/جانم فدای ایران تصاویر ارسالی همراهان میهنپرست، متعلق به هجدهم و نوزدهم دیماه در انقلاب شیروخورشید است که به دلیل قطع اینترنت اکنون منتشر شده است.
#انقلاب_شیروخورشید
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
#انقلاب_شیروخورشید
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤183👍14🤝4🫡4😢2
🇱🇧🇮🇱⚡اسرائیل قلعه تاریخی 900 ساله بوفور را در شمال رودخانه لیتانی در استان نبطیه را پس از 26 سال مجدداً تصرف کرد،
قلعه بوفور یک قلعه مشرف به رودخانه لیتانی هست و نقش استراتیژیکی در کنترل این رودخانه دارد،
اسرائیل در جنگ لبنان در سال 1982 این قلعه را تصرف کرده بود و بعد در سال 2000 از آن عقب نشینی کرد.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
قلعه بوفور یک قلعه مشرف به رودخانه لیتانی هست و نقش استراتیژیکی در کنترل این رودخانه دارد،
اسرائیل در جنگ لبنان در سال 1982 این قلعه را تصرف کرده بود و بعد در سال 2000 از آن عقب نشینی کرد.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤108👍24👏6😁2
🔴 #خبر_فوری
گزارش ها از حملات موشکی سپاه به سمت اقلیم کردستان، عراق.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
گزارش ها از حملات موشکی سپاه به سمت اقلیم کردستان، عراق.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
😡111👍12👏5💔3
🔴 وقوع جنگ تمام عیار در لبنان،
وزیر دفاع اسرائیل دستور حملات گسترده در سراسر لبنان را در 24 ساعت آینده صادر کرده است،
مردم دو شهر بزرگ نبطیه و صور در جنوب لبنان در حال تخلیه فوری میباشند.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
وزیر دفاع اسرائیل دستور حملات گسترده در سراسر لبنان را در 24 ساعت آینده صادر کرده است،
مردم دو شهر بزرگ نبطیه و صور در جنوب لبنان در حال تخلیه فوری میباشند.
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
👍138🍾24❤13👏2🤝1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جان فدایی را با فرم و ثبتنام، ثبت نمیکنند،
جانفدایی را با ایستادگی، زندان و زخم و خون مینویسند.
#پاینده_ایران
#جاویدشاه
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
جانفدایی را با ایستادگی، زندان و زخم و خون مینویسند.
#پاینده_ایران
#جاویدشاه
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤239😢61🫡19💔15😡3👍2
🇪🇬 تیم ملی مصر حریف ایران برای رقابتهای جامجهانی وارد آمریکا شد
تیم عنی جمهوری اسلامی هم دوتا بازی داره روی هم ده دوازده ساعت بهشون ویزا دادن 😜
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
تیم عنی جمهوری اسلامی هم دوتا بازی داره روی هم ده دوازده ساعت بهشون ویزا دادن 😜
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤94😁83👍8🤝3
بزرگ مرد خستگی ناپذير تاریخ ایران #شاه_رضا_پهلوی
#KingRezaPahlavi
نگان
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
#KingRezaPahlavi
نگان
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
❤414🫡56👏8❤🔥7😁4💯2😡2👎1
هرکس رو دیدین رژیم چندبارگرفت وآزادکرد قطعا مزدور رژیمه
(مانوک خدابخشیان
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
(مانوک خدابخشیان
#اتحاد_ملی_ایران 🤝
خبرهای بیشتر را از اینجا دنبال کنید👇
@OmidIranAzad
👍269💯49👎9❤5👌3❤🔥2🤝1