ازدفتر« بیداری ها و بیقراری ها »
علی #میرفطروس «کرونا» هستیِ ملّت ما را نیز درهم نوردیده و جامعۀ ما را دچارِ فاجعه ای مرگبار کرده است.دراین میان، رژیمی که هماره «بحران زا» و«بحران زی» بوده و جنگ را «برکت» شمرده، در بی لیاقتی و بی کفایتیِ آشکار، بر ابعادِ این فاجعه افزوده است
بی آنکه هنوز به بحران های گذشته ( سرکوبِ مطالبات کارگران هفت تپه ، کشتارِ آبان ماه 98 ، سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی، قربانیان زلزلۀ کرمانشاه و پُل ذهاب ، سیلزدگان سیستان و بلوچستان و…) پاسخی داده باشد.
تقابل نیروهای متعصّب مذهبی در مقابلۀ درست و بهنگام با این « ویروسِ چینی » ، یک باردیگر نشان می دهد که فرزانگان سیاست و فرهنگِ ایران ( مانند محمدعلی فروغی ، احمد کسروی و علی اکبردهخدا ) برای خارج کردن ایران از قرون وسطای تاریخ چه رنج ها بُرده و چه شکنج ها دیده اند.
-ما با خونِ دل « غولِ مذهب » را در شیشه کرده ایم ، بر شما آیندگان است که مگذارید این «غول » ازشیشه خارج شود!
دریغا که درهنگامۀ انقلاب اسلامی ، بسیاری از روشنفکران و رهبران سیاسی ایران این سخن دهخدا را ناشنیده گرفتند و « معمارانِ تباهیِ امروز» گردیدند.
«کرونا» به بحران های اقتصادی، زوال اجتماعی و سقوطِ ارزش های اخلاقی جامعه خواهد افزود، امّا تجربیّات تاریخی نشان می دهد که ملّت ما ازاین« دهلیزِ تاریک » نیز عبور خواهدکرد و بارِ دیگر زندگی و برازندگی ازسرخواهد گرفت.این یادداشت ها برای یادآوریِ برخی از این « تجربه های تاریخی » است.
دمشق در عصرِ سعدی( قرن 7هجری/13میلادی)از مراکز مهم بازرگانی و فرهنگ بود.این شهرِ شاد وُ آباد وُ پُرجمعیّت ، پُلی بود که بازارهای تجاری خاورمیانه را به اروپا متّصل می کرد.
بسیاری از شاعران برجسته- ازجمله مولوی،شمس تبریزی، سعدی ، خاقانی شروانی و…از دمشق ، به عنوانِ شهرِ شادی ها وُ شیدائی ها و «دمشقِ عشق» یاد کرده اند و لذا، طبیعی بود که بهنگامۀ قحطسالی ، سعدی ازآن شهر با حسرت وُ اندوه یاد کند.
سعدی قحطسالیِ دمشق را درگفتگو با دوستی مطرح میکند که با آنکه« خداوند جاه وُ زر وُ مال » است، « غمِ بینوایان رخش زرد کرد ». گوئی که سعدی با طرح این حکایت می خواهد ضرورت عشق ورزیدن به همنوع و لزوم همبستگی های انسانی درعصرهای عُسرت را یادآوری کند ،
موضوعی که با اعتقاد اساسیِ سعدی مبنی بر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » هماهنگی دارد.
شعراندوهبارِ #سعدی شباهت شگفتی با اوضاع اجتماعی #ایران در قحطسالی های متعدّد دارد؛ از جمله در گزارش قحط وُ غلای کرمان پس ازهجوم قبایل غُز(درقرن 11میلادی) و تهران در سال 1917 – 1918 میلادی می خوانیم :
– قحطی مفرط ظاهر شد و سفرۀ وجود، از مطعومات(خوردنی ها) چنان خالی که دانه در هیچ خانه نماند.چندگاهی [هسته] ی خرما بود که آن را آرد میکردند و میخوردند و میمُردند.چون [هسته] نیز به آخر رسید؛ گرسنگان، نطعهای کهنه و دَلوهای پوسیده و دبّههای دریده، میسوختند
و میخوردند و هر روز چند کودک در شهر گم میشدند که گرسنگان، ایشان را به مذبحِ هلاک میبردند و چند کس فرزند خویش طعمه ساخت و بخوُرد. درهمه شهر وُ حومه، یک گربه نماند و…(نگاه کنید به : بدایع الزمان فی وقایع کرمان(تاریخ افضل)، ابوحامدکرمانی ، دانشگاه تهران ،1326،
ص 91 و مقایسه کنید با مشاهدات جعفرشهری درقحط وُ غلای تهران (سال های 1917- ۱۹۱۸میلادی): تهران قدیم، ج 1، تهران، 1370، ص 148؛ روزنامۀ شهروند، ۳۱ خرداد 1396).
داوم اینگونه حوادثِ مرگبار- چنانکه در کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران نشان داده ام – رَوَندِ تکاملیِ جامعۀ ایران را دچار وقفه ها و رکود ساخت به طوری که – بارها – ما مجبورشدیم از« صفر » آغاز کنیم . این امر یکی از علل عدم توسعه و رشدِ جامعۀ مدنی درایران بود…
هرحال ، مدتی است که این شعرِ شریف سعدی را زمزمه می کنم و آنرا ترجمان حالِ پریشانِ ایرانِ امروز می یابم:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق!
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل!
که لب تر نکردند زرع وُ نخیل
[بخشکید] سرچشمه های قدیم
نماند آب جز آبِ چشمِ یتیم
اگر بَرشدی دودی از روزنی
نبودش به جز آهِ بیوه زنی
نه در کوه؛ سبزی ، نه درباغ ؛ شَخ[شاخه]
ملخ بوستان خورد وُ مردم ملخ
@PN_KFP
علی #میرفطروس «کرونا» هستیِ ملّت ما را نیز درهم نوردیده و جامعۀ ما را دچارِ فاجعه ای مرگبار کرده است.دراین میان، رژیمی که هماره «بحران زا» و«بحران زی» بوده و جنگ را «برکت» شمرده، در بی لیاقتی و بی کفایتیِ آشکار، بر ابعادِ این فاجعه افزوده است
بی آنکه هنوز به بحران های گذشته ( سرکوبِ مطالبات کارگران هفت تپه ، کشتارِ آبان ماه 98 ، سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی، قربانیان زلزلۀ کرمانشاه و پُل ذهاب ، سیلزدگان سیستان و بلوچستان و…) پاسخی داده باشد.
تقابل نیروهای متعصّب مذهبی در مقابلۀ درست و بهنگام با این « ویروسِ چینی » ، یک باردیگر نشان می دهد که فرزانگان سیاست و فرهنگِ ایران ( مانند محمدعلی فروغی ، احمد کسروی و علی اکبردهخدا ) برای خارج کردن ایران از قرون وسطای تاریخ چه رنج ها بُرده و چه شکنج ها دیده اند.
-ما با خونِ دل « غولِ مذهب » را در شیشه کرده ایم ، بر شما آیندگان است که مگذارید این «غول » ازشیشه خارج شود!
دریغا که درهنگامۀ انقلاب اسلامی ، بسیاری از روشنفکران و رهبران سیاسی ایران این سخن دهخدا را ناشنیده گرفتند و « معمارانِ تباهیِ امروز» گردیدند.
«کرونا» به بحران های اقتصادی، زوال اجتماعی و سقوطِ ارزش های اخلاقی جامعه خواهد افزود، امّا تجربیّات تاریخی نشان می دهد که ملّت ما ازاین« دهلیزِ تاریک » نیز عبور خواهدکرد و بارِ دیگر زندگی و برازندگی ازسرخواهد گرفت.این یادداشت ها برای یادآوریِ برخی از این « تجربه های تاریخی » است.
دمشق در عصرِ سعدی( قرن 7هجری/13میلادی)از مراکز مهم بازرگانی و فرهنگ بود.این شهرِ شاد وُ آباد وُ پُرجمعیّت ، پُلی بود که بازارهای تجاری خاورمیانه را به اروپا متّصل می کرد.
بسیاری از شاعران برجسته- ازجمله مولوی،شمس تبریزی، سعدی ، خاقانی شروانی و…از دمشق ، به عنوانِ شهرِ شادی ها وُ شیدائی ها و «دمشقِ عشق» یاد کرده اند و لذا، طبیعی بود که بهنگامۀ قحطسالی ، سعدی ازآن شهر با حسرت وُ اندوه یاد کند.
سعدی قحطسالیِ دمشق را درگفتگو با دوستی مطرح میکند که با آنکه« خداوند جاه وُ زر وُ مال » است، « غمِ بینوایان رخش زرد کرد ». گوئی که سعدی با طرح این حکایت می خواهد ضرورت عشق ورزیدن به همنوع و لزوم همبستگی های انسانی درعصرهای عُسرت را یادآوری کند ،
موضوعی که با اعتقاد اساسیِ سعدی مبنی بر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » هماهنگی دارد.
شعراندوهبارِ #سعدی شباهت شگفتی با اوضاع اجتماعی #ایران در قحطسالی های متعدّد دارد؛ از جمله در گزارش قحط وُ غلای کرمان پس ازهجوم قبایل غُز(درقرن 11میلادی) و تهران در سال 1917 – 1918 میلادی می خوانیم :
– قحطی مفرط ظاهر شد و سفرۀ وجود، از مطعومات(خوردنی ها) چنان خالی که دانه در هیچ خانه نماند.چندگاهی [هسته] ی خرما بود که آن را آرد میکردند و میخوردند و میمُردند.چون [هسته] نیز به آخر رسید؛ گرسنگان، نطعهای کهنه و دَلوهای پوسیده و دبّههای دریده، میسوختند
و میخوردند و هر روز چند کودک در شهر گم میشدند که گرسنگان، ایشان را به مذبحِ هلاک میبردند و چند کس فرزند خویش طعمه ساخت و بخوُرد. درهمه شهر وُ حومه، یک گربه نماند و…(نگاه کنید به : بدایع الزمان فی وقایع کرمان(تاریخ افضل)، ابوحامدکرمانی ، دانشگاه تهران ،1326،
ص 91 و مقایسه کنید با مشاهدات جعفرشهری درقحط وُ غلای تهران (سال های 1917- ۱۹۱۸میلادی): تهران قدیم، ج 1، تهران، 1370، ص 148؛ روزنامۀ شهروند، ۳۱ خرداد 1396).
داوم اینگونه حوادثِ مرگبار- چنانکه در کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران نشان داده ام – رَوَندِ تکاملیِ جامعۀ ایران را دچار وقفه ها و رکود ساخت به طوری که – بارها – ما مجبورشدیم از« صفر » آغاز کنیم . این امر یکی از علل عدم توسعه و رشدِ جامعۀ مدنی درایران بود…
هرحال ، مدتی است که این شعرِ شریف سعدی را زمزمه می کنم و آنرا ترجمان حالِ پریشانِ ایرانِ امروز می یابم:
چنان قحط سالی شد اندر دمشق!
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل!
که لب تر نکردند زرع وُ نخیل
[بخشکید] سرچشمه های قدیم
نماند آب جز آبِ چشمِ یتیم
اگر بَرشدی دودی از روزنی
نبودش به جز آهِ بیوه زنی
نه در کوه؛ سبزی ، نه درباغ ؛ شَخ[شاخه]
ملخ بوستان خورد وُ مردم ملخ
@PN_KFP