🖋 وقتی یک ردهبندی سنجیده وضع میکنیم، وقتی میگوییم گربه و سگ شباهت کمتری با یکدیگر دارند تا دو سگ شکاری، حتی اگر هر دو آنها اهلی یا مومیاییشده باشند، حتی اگر جفتشان همچون دیوانگان بدوند و حتی اگر هماکنون تُنگ را شکسته باشند، بر مبنای کدام بستر و زمینه میتوانیم دستهبندی خود را برقرار کنیم و به آن یقین داشته باشیم؟ روی کدام «تخت» [اشاره به تعبیر معروف لوتر آمون، شاعر پرآوازۀ فرانسوی، سدۀ نوزدهم]، بر اساس کدام فضای یکسانی، شباهت و همانندی، عادت کردهایم این همه شیء متفاوت و مشابه را توزیع کنیم؟ این کدام انسجام است که فوراً درمییابیم نه تسلسلی پیشینی و ضروری موجب آن است و نه محتواهای بلاواسطۀ محسوس بر وجود آن حکم میدهند؟ زیرا مسئله برقراری ارتباط میان پیامدهای منطقی نیست، بلکه نزدیککردن و جداکردن، تحلیلکردن، هماهنگکردن و جاانداختن محتواهای انضمامی در دل یکدیگر است. هیچ کاری آزمایشیتر و تجربیتر (دستکم در ظاهر) از برقرارکردن نظمی میان اشیا نیست؛ هیچ کاری به این حد نیازمند چشمِ باز و زبان امین و خوبقالبگرفته نیست؛ هیچ کاری به این حد تأکید ندارد که باید خود را به دست کثرت کیفیات و صور سپرد.
🖋 با اینهمه، چشم ناآزموده میتواند شکلهای شبیه را به هم نزدیک و شکلهایی را نیز به سبب فلان یا بهمان تفاوت از آنها متمایز کند. در واقع، حتی در خامترین تجربهها هم هیچ شباهت و هیچ تمایزی نیست که از عملیاتی مشخص نتیجه نشده و حاصل کاربرد معیاری از پیش معین نباشد. برای برقرارکردن سادهترین نظمها هم وجود یک «نظم عناصر» ضرورت دارد، یعنی تعریف بندهایی که شباهتها و تفاوتها در آنها ظاهر میشوند، انواع تغییری که ممکن است در این بندها به وجود آید و بالأخره آستانهای که بالای آن تفاوت وجود دارد و زیر آن شباهت. نظم هم قانون درونی اشیاست، آن شبکۀ نهانیای که اشیا بر اساس آن بهنوعی به هم مینگرند، و هم چیزی است که صرفاً با گذر از خانهبندی یک نگاه، یک توجه، یک زبان، به وجود میآید. در واقع، صرفاً در خانههای خالی این جدول است که نظم عمق خود را مینمایاند و بهمنزلۀ امری حاضر و موجود جلوه میکند که در سکوت منتظر است به بیان آید.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
🖋 با اینهمه، چشم ناآزموده میتواند شکلهای شبیه را به هم نزدیک و شکلهایی را نیز به سبب فلان یا بهمان تفاوت از آنها متمایز کند. در واقع، حتی در خامترین تجربهها هم هیچ شباهت و هیچ تمایزی نیست که از عملیاتی مشخص نتیجه نشده و حاصل کاربرد معیاری از پیش معین نباشد. برای برقرارکردن سادهترین نظمها هم وجود یک «نظم عناصر» ضرورت دارد، یعنی تعریف بندهایی که شباهتها و تفاوتها در آنها ظاهر میشوند، انواع تغییری که ممکن است در این بندها به وجود آید و بالأخره آستانهای که بالای آن تفاوت وجود دارد و زیر آن شباهت. نظم هم قانون درونی اشیاست، آن شبکۀ نهانیای که اشیا بر اساس آن بهنوعی به هم مینگرند، و هم چیزی است که صرفاً با گذر از خانهبندی یک نگاه، یک توجه، یک زبان، به وجود میآید. در واقع، صرفاً در خانههای خالی این جدول است که نظم عمق خود را مینمایاند و بهمنزلۀ امری حاضر و موجود جلوه میکند که در سکوت منتظر است به بیان آید.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 زادگاه این کتاب متنی است از بورخس، خندهای است حاصل از خواندن این متن که همۀ عناصر مألوف تفکر را -تفکر ما، تفکری که همعصر و همجغرافیای ماست- زیرورو میکند، همۀ سطوح منظم و طرحهایی را که ما به یاریشان انبوه موجودات را به قرار و آرامش میرسانیم به لرزه…
❤3
اگر مهمل در اثر خروج واژه از یک بازی زبان و رفتن ان به تعطیلات رخ می دهد. پس شاید کاری که باید بکنیم برگرداندن آن به بازی زبان است و اگر بازیزبانها را امور پایه ببینیم که بدون آنها زبان نه امکان وجود دارد و نه امکان فهم، پس چرا نباید فلسفه ویتگنشتاین را به عنوان مجموعهای از بازیزبانها بفهمیم. البته این نوع نوشتن نیز درست نیست و باعث ایجاد یک آنتولوژی برای ویتگنشتاین میشود. آنگاه که ما نگاه میکنیم و میبینیم یک بازی می بینیم. شاید به این نحو نوشتن درست تر باشد. شاید و فقط شاید. نوشتن، یعنی بازی کردن بازیهایی ویتگنشتاین به غایت سخت و انرژی بر است. بازی کردن آنها سخت و نوشتن از آنها گاهی سختتر. گاهی برخی را میشود راحتتر انجام داد. گاهی بعضی را سختتر. انجام بازی اردک و خرگوش راحتتر. اما انجام این بازی در بجز این موقعیت سختتر و نوشتن و پیدا کردن لغاتی که آلوده نباشند برای این کار باز هم به مراتب سختر. شاید چون ما رام این بازیها نشدهایم. یعنی تربیت نشدهایم. به قول دکتر مقدم حیدری وقتی که آثار ویتگنشتاین را مطالعه می کنی با یک مشت am, is و are مواجه می شوی ولی بدبختی این است که همین ها پدر ادم را در می آورند. و شاید چون ما میخواهیم ویتگنشتاین را بفهمیم و نه اینکه بازیش را ببینیم و آن را انجام دهیم ویتگنشتاین برای ما سخت است. ظاهراً بازیها را نباید فهمید، آنها را باید دید و انجام داد و شاید همین دیدن و انجام دادن فهمیدن باشد. شاید این همان یوریکا یوریکای ارشمیدس باشد، یعنی یافتم یافتم. اما نه یافتن یک حقیقت تازه و یا یک حقیقت گمشده و بلکه یافتن یک زاویه دید جدید و شاید نه حتی یافتن و بلکه فقط دیدن از یک جنبه دیگر.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
👏1
Philosophy Cafe ♨️
اگر مهمل در اثر خروج واژه از یک بازی زبان و رفتن ان به تعطیلات رخ می دهد. پس شاید کاری که باید بکنیم برگرداندن آن به بازی زبان است و اگر بازیزبانها را امور پایه ببینیم که بدون آنها زبان نه امکان وجود دارد و نه امکان فهم، پس چرا نباید فلسفه ویتگنشتاین را…
گاهی پیش خودم میگم که ای کاش هیچوقت با ویتگنشتاین آشنا نشده بودم و بعد میگم اگر با ویتگنشتاین آشنا نشده بودم آیا واقعا هیچ چیز ارزشمندی در فلسفه دیده بودم و فکر کنم جواب همین سوال است که هنوز باعث میشه کارم رو ادامه بدم.
من نمیگویم فلسفه ویتگنشتاین را باید به مثابه یک کار و یا یک بازی دید و بلکه میگویم وقتی دست از نظریه سازی برمیدارم، دست از فکر کردن، پرسیدن و خواندن برمیدارم یک بازی زبان میبینم، کاری را میبینم، کنشی را میبینیم که در حال انجام شدن است. این تعبیر «بهمثابهگی» خود یک تعبیر هویت ساز است. یک آموزه است که خود را به متون ویتگنشتاین تحمیل میکند.
🗯 فیلم «لیلیا برای همیشه» یه فیلم سوئدیِ تراژیکِ محصول سال 2002 هست. این فیلم که بیشتر شخصیتهاش به زبان روسی حرف میزنن، سرگذشت غمانگیز دختری به اسم لیلیا میخائیلووا رو روایت میکنه؛ دختر نوجوونی که توی یکی از جمهوریهای بعد از فروپاشی شوروی (احتمالاً استونی) زندگی میکنه و مادرش برای اینکه بتونه به امریکا مهاجرت کنه، اون رو ترک میکنه. قصۀ فیلم تا حدودی بر اساس داستان زندگی دختری به اسم دانگوآله راسالایته هست که در نهایت کارش به قاچاق انسان و بردگی جنسی کشید. فیلم با این صحنه شروع میشه که یه دختری داره میدوئه و به سمت پلی میره که روی بزرگراه هست. وقتی دختر چهرهش رو به سمت مخاطب برمیگردونه، ما میبینیم که لیلیا میخائیلووا هست که بهشدت زدنش و صورتش زخمیه.
🗯 ماجرای دانگوآله راسالایته (دختری که این فیلم بر اساس زندگی اون ساخته شده) توی سال 2000 اونقدر سروصدا کرد که تبدیل به تیتر یک رسانههای سوئد شده بود. راسالایته یه دختر 16سالۀ اهل لیتوانی بود که یکی از آشنایانش بهش کمک میکنه که به سوئد مهاجرت کنه و بهش قول داده بود که یه شغلی رو توی شهر مالمو براش پیدا میکنه. مالمو سومین شهر بزرگ سوئده و برای یه نوجوون بیسرپرست و بیکار، نمادی از آیندۀ پر از ثروت و رفاه بود. راسالایته وقتی که به سوئد میرسه، به یه مردی تحویل داده میشه که توی خبرها ازش با عنوان «مردِ روسی» یاد میکردن. «مرد روسی» دلال محبت بود، همون چیزی که ما عموماً بهش میگیم «جاکش». اون راسالایته رو مجبور میکنه که تنفروشی کنه. فیلم «لیلیا برای همیشه» همین قصه رو روایت میکنه، با این تفاوت که کمی حالوهوای دینی به ماجرای راسالایته اضافه کرده.
🗯 لیلیا یه رفیق پسر به اسم ولودیا داره که از خودش چند سالی کوچیکتره. ولودیا یه پسریه که مثل لیلیا مورد بیتوجهی قرار گرفته و اونقدر کسی ولودیا رو نمیبینه که شبیه به یه روحه. ولودیا دو تا علاقۀ همیشگی داره: مایکل جردن و مرگ زودهنگام. وقتی من این فیلم رو میدیدم، وضعیت لیلیا، مادرش و ولودیا منو یاد شعار «جهانی دیگر ممکن است» مینداخت؛ شعاری که جنبش ضد جهانیسازی اون رو مطرح کرد. اون چیزی که لیلیا و هر کسی که اطرافش بود در جستجوی اون بود، همون «جهانی دیگر» بود. مادر لیلیا با یه تصور فانتزی دربارۀ امریکا، حاضر میشه که دختر خودش رو رها کنه و با دوستپسرش مهاجرت کنه به ایالات متحده. خیالپردازیهای مادر لیلیا دربارۀ امریکا رو میشه بهنوعی توی لیلیا و ولودیا هم دید.
🗯 خیالپردازیهای لیلیا و ولودیا هم پر از توتمهای امریکاییه. مایکل جردن و بریتنی اسپیرز به عنوان نمادهایی کاملاً دستنیافتنی توی گفتگوهای لیلیا و ولودیا ظاهر میشن و این دو نوجوون خیالپرداز با لباسهای ورزشی «جهانی» و برندهای «جهانی» کنار هم میشینن و ودکا و چسب مصرف میکنن. واقعیت اجتماعیای که توی این فیلم به ما عرضه میشه، به نظرم مصداق بارزی از مفهوم «شر» هست. وضعیت چنان بدبینانه و خشمگینانهست که گویی هیچ راه نجاتی جلوی پای لیلیا قرار نداره و به همینخاطر تنها راه نجات ممکنی که به عنوان یه جایگزین (یا همون «جهانی دیگر») برای کارگردان باقی میمونه، اعتقاد لیلیا به خیرخواهی خداست. لیلیا توی سوئد فقط یه دارایی داره؛ یه نقاشی از یه فرشتۀ زن که پسربچهای رو با دست گرفته و هدایتش میکنه.
📢 این مفهوم «جهانی دیگر» چیه و داره با ما چیکار میکنه؟ فردی که با هزار امید و آرزو و ترس و تلاش از کشور و خانوادهش میکَنه و به کشور دیگهای میره، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ مذهبیای که عبادت میکنه، امید داره، عرق میریزه، آرمانهایی داره، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ آدمهایی که صبح تا شب از مفهوم «توسعه» حرف میزنن و شکایت دارن از اینکه اینجا اسیر «خاورمیانۀ سیاه» شدن، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیستن؟ اونهایی که از «رؤیای امریکایی» انتقاد میکنن و میگن همه چیزِ جهان تحت سلطۀ سرمایهداری قرار گرفته، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیستن؟ اونی که داره هرلحظه اخبار رو چک میکنه، به امید اینکه یه اتفاقی، یه رخدادی پیش بیاد که زندگیها دگرگون بشه، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ عمیقتر نگاه کنیم: هر کینهای، هر نفرتی، هر نقدی، هر فراری، هر رؤیایی، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«رؤیاهات میکشنت جلو، خاطراتت میکشنت عقب؛ چی میمونه ازت؟ یه چیزی میشی به عمق افکارت و به طول زندگی» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 ماجرای دانگوآله راسالایته (دختری که این فیلم بر اساس زندگی اون ساخته شده) توی سال 2000 اونقدر سروصدا کرد که تبدیل به تیتر یک رسانههای سوئد شده بود. راسالایته یه دختر 16سالۀ اهل لیتوانی بود که یکی از آشنایانش بهش کمک میکنه که به سوئد مهاجرت کنه و بهش قول داده بود که یه شغلی رو توی شهر مالمو براش پیدا میکنه. مالمو سومین شهر بزرگ سوئده و برای یه نوجوون بیسرپرست و بیکار، نمادی از آیندۀ پر از ثروت و رفاه بود. راسالایته وقتی که به سوئد میرسه، به یه مردی تحویل داده میشه که توی خبرها ازش با عنوان «مردِ روسی» یاد میکردن. «مرد روسی» دلال محبت بود، همون چیزی که ما عموماً بهش میگیم «جاکش». اون راسالایته رو مجبور میکنه که تنفروشی کنه. فیلم «لیلیا برای همیشه» همین قصه رو روایت میکنه، با این تفاوت که کمی حالوهوای دینی به ماجرای راسالایته اضافه کرده.
🗯 لیلیا یه رفیق پسر به اسم ولودیا داره که از خودش چند سالی کوچیکتره. ولودیا یه پسریه که مثل لیلیا مورد بیتوجهی قرار گرفته و اونقدر کسی ولودیا رو نمیبینه که شبیه به یه روحه. ولودیا دو تا علاقۀ همیشگی داره: مایکل جردن و مرگ زودهنگام. وقتی من این فیلم رو میدیدم، وضعیت لیلیا، مادرش و ولودیا منو یاد شعار «جهانی دیگر ممکن است» مینداخت؛ شعاری که جنبش ضد جهانیسازی اون رو مطرح کرد. اون چیزی که لیلیا و هر کسی که اطرافش بود در جستجوی اون بود، همون «جهانی دیگر» بود. مادر لیلیا با یه تصور فانتزی دربارۀ امریکا، حاضر میشه که دختر خودش رو رها کنه و با دوستپسرش مهاجرت کنه به ایالات متحده. خیالپردازیهای مادر لیلیا دربارۀ امریکا رو میشه بهنوعی توی لیلیا و ولودیا هم دید.
🗯 خیالپردازیهای لیلیا و ولودیا هم پر از توتمهای امریکاییه. مایکل جردن و بریتنی اسپیرز به عنوان نمادهایی کاملاً دستنیافتنی توی گفتگوهای لیلیا و ولودیا ظاهر میشن و این دو نوجوون خیالپرداز با لباسهای ورزشی «جهانی» و برندهای «جهانی» کنار هم میشینن و ودکا و چسب مصرف میکنن. واقعیت اجتماعیای که توی این فیلم به ما عرضه میشه، به نظرم مصداق بارزی از مفهوم «شر» هست. وضعیت چنان بدبینانه و خشمگینانهست که گویی هیچ راه نجاتی جلوی پای لیلیا قرار نداره و به همینخاطر تنها راه نجات ممکنی که به عنوان یه جایگزین (یا همون «جهانی دیگر») برای کارگردان باقی میمونه، اعتقاد لیلیا به خیرخواهی خداست. لیلیا توی سوئد فقط یه دارایی داره؛ یه نقاشی از یه فرشتۀ زن که پسربچهای رو با دست گرفته و هدایتش میکنه.
📢 این مفهوم «جهانی دیگر» چیه و داره با ما چیکار میکنه؟ فردی که با هزار امید و آرزو و ترس و تلاش از کشور و خانوادهش میکَنه و به کشور دیگهای میره، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ مذهبیای که عبادت میکنه، امید داره، عرق میریزه، آرمانهایی داره، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ آدمهایی که صبح تا شب از مفهوم «توسعه» حرف میزنن و شکایت دارن از اینکه اینجا اسیر «خاورمیانۀ سیاه» شدن، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیستن؟ اونهایی که از «رؤیای امریکایی» انتقاد میکنن و میگن همه چیزِ جهان تحت سلطۀ سرمایهداری قرار گرفته، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیستن؟ اونی که داره هرلحظه اخبار رو چک میکنه، به امید اینکه یه اتفاقی، یه رخدادی پیش بیاد که زندگیها دگرگون بشه، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟ عمیقتر نگاه کنیم: هر کینهای، هر نفرتی، هر نقدی، هر فراری، هر رؤیایی، تحت تأثیر مفهوم «جهانی دیگر» نیست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«رؤیاهات میکشنت جلو، خاطراتت میکشنت عقب؛ چی میمونه ازت؟ یه چیزی میشی به عمق افکارت و به طول زندگی» (لمس / بهرام نورایی)
@philosophycafe
❤6
Forwarded from Sharif Sophia
📌 شریف سوفیا با همکاری کتابخانه مرکزی دانشگاه صنعتی شریف برگزار میکند:
🎬 سوفیاسین | سینما و فلسفه
🗓 زمان: سهشنبه
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻برنامه دوم: فیلم The Thin Red Lune | خط باریک سرخ (۱۲ آبانماه ۱۴۰۵)🔻
🎙دبیر نشست: علی سلطان زاده
(دانش آموخته دکتری فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)
❗️با توجه به محدودیت زمانی جلسه، امکان نمایش فیلم وجود ندارد؛ بنابراین، پیشنهاد میشود فیلم را پیش از جلسه تماشا کنید.
🔸 در صورتی که از خارج دانشگاه در نشست شرکت میکنید، لطفاً جهت هماهنگیهای لازم برای ورود به دانشگاه، نهایتا تا ساعت ۱۲ ظهر دوشنبه از طریق لینک زیر ثبتنام فرمایید:
🌐لینک ثبت نام
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
🎬 سوفیاسین | سینما و فلسفه
🗓 زمان: سهشنبه
🕔 ۱۶:۳۰ تا ۱۸
📍مکان: دانشگاه صنعتی شریف | کتابخانه مرکزی | سالن توس (طبقه سوم)
🔻برنامه دوم: فیلم The Thin Red Lune | خط باریک سرخ (۱۲ آبانماه ۱۴۰۵)🔻
🎙دبیر نشست: علی سلطان زاده
(دانش آموخته دکتری فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)
❗️با توجه به محدودیت زمانی جلسه، امکان نمایش فیلم وجود ندارد؛ بنابراین، پیشنهاد میشود فیلم را پیش از جلسه تماشا کنید.
🔸 در صورتی که از خارج دانشگاه در نشست شرکت میکنید، لطفاً جهت هماهنگیهای لازم برای ورود به دانشگاه، نهایتا تا ساعت ۱۲ ظهر دوشنبه از طریق لینک زیر ثبتنام فرمایید:
🌐لینک ثبت نام
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
🔘 https://t.me/sharifsophiaa
❤4🔥1
🖋 قوانین بنیادین یک فرهنگ -آنچه بر زبان، شاکلههای ادراکی، تبادلها، فنون، ارزشها و سلسلهمراتب اعمال و رویّههایش حاکم است- از آغاز کار تعیینکنندۀ نظمهای تجربیای است که هر انسان با آنها سروکار دارد و خود در چارچوب آنها جای گرفته است. در سر دیگر تفکر، نظریههای علمی یا تفسیرهای فیلسوفان تبیین میکنند که چرا عموماً نظمی وجود دارد، نظم تابع کدام قانون عام است، بر اساس کدام اصل میتوان به شرح و توضیح آن پرداخت و به چه دلیل این نظم خاص برقرار شده است نه نظمی دیگر. اما در میان این دو حیطۀ چنین متمایز، قلمروی حاکم است که هرچند عمدتاً نقش واسط دارد، اهمیت آن کمتر نیست. این قلمرو مغشوشتر و آشفتهتر است و قطعاً تحلیل آن دشوارتر. در این قلمرو است که یک فرهنگ از نظمهای تجربیای که قوانین اولیهاش بر آن تجویز کرده بودند آرامآرام جدا میشود، نخستین فاصلهها را از آنها میگیرد و بهاینترتیب سبب ازدسترفتن شفافیت نخستینشان میشود، دیگر نمیپذیرد که منفعلانه در سیطرۀ آنها باشد، از قید سلطۀ تواناییهای بیواسطه و نامرئیشان آزاد میگردد و آنقدر رها میشود که بتواند دریابد این نظمها تنها نظمهای ممکن و بهترین نظمهای موجود نیستند، چنانکه در برابر این واقعیت ناب و خام قرار میگیرد که در زیر نظمهای خودجوش و غیرارادیاش اشیایی وجود دارند که فینفسه نظمپذیرند، که آن اشیا به نظمی بیصدا وابستهاند؛ در یک کلام، که در زیر آن نظمها نظم است.
🖋 انگار فرهنگ، با آزادشدن نسبی از خانهبندیهای زبانی، ادراکی و عملی خود، روی این خانهبندیها خانهبندی دیگری قرار میدهد که آنها را خنثی میکند و، با مضاعفکردن خانهبندیهای اولیه، سبب آشکارشدن و در عین حال کنارگذاشتهشدنشان میگردد و در نتیجه با واقعیت ناب و خام نظم رویارو میشود. زیر لوای این نظم است که قوانین زبان، ادراک و عمل به نقد کشیده میشوند و اعتبار بخشی از آنها ساقط میگردد. بر زمینۀ این نظم، که در حکم بستر اثباتی است، نظریههای عمومی انتظام اشیا و تفسیرهای این انتظام بنا میشوند. پس میان حیطۀ نگاه مجهز به قوانین و حیطۀ شناخت فکری، حیطهای میانی وجود دارد که وجود ناب نظم را عرضه میکند. در این حیطه است که نظم، برحسب آنکه در کدام فرهنگ و در کدام عصر باشیم، به صور گوناگون پدیدار میشود: نظم پیوسته و مدرج یا نظم تکهتکه و ناپیوسته، نظم وابسته به فضا یا نظمی که در هر لحظه متأثر از فشار زمان شکل میگیرد، نظم مرتبط با یک نمودار متغیرها یا نظمی که برحسب نظامهای جداگانۀ انسجام تعریف میشوند، نظم مرکب از شباهتهایی که بهتدریج از پی هم میآیند یا نظم حاصل از شباهتهایی که بازتاب یکدیگرند، نظم سامانیافته حول تفاوتهای فزاینده و غیره.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
🖋 انگار فرهنگ، با آزادشدن نسبی از خانهبندیهای زبانی، ادراکی و عملی خود، روی این خانهبندیها خانهبندی دیگری قرار میدهد که آنها را خنثی میکند و، با مضاعفکردن خانهبندیهای اولیه، سبب آشکارشدن و در عین حال کنارگذاشتهشدنشان میگردد و در نتیجه با واقعیت ناب و خام نظم رویارو میشود. زیر لوای این نظم است که قوانین زبان، ادراک و عمل به نقد کشیده میشوند و اعتبار بخشی از آنها ساقط میگردد. بر زمینۀ این نظم، که در حکم بستر اثباتی است، نظریههای عمومی انتظام اشیا و تفسیرهای این انتظام بنا میشوند. پس میان حیطۀ نگاه مجهز به قوانین و حیطۀ شناخت فکری، حیطهای میانی وجود دارد که وجود ناب نظم را عرضه میکند. در این حیطه است که نظم، برحسب آنکه در کدام فرهنگ و در کدام عصر باشیم، به صور گوناگون پدیدار میشود: نظم پیوسته و مدرج یا نظم تکهتکه و ناپیوسته، نظم وابسته به فضا یا نظمی که در هر لحظه متأثر از فشار زمان شکل میگیرد، نظم مرتبط با یک نمودار متغیرها یا نظمی که برحسب نظامهای جداگانۀ انسجام تعریف میشوند، نظم مرکب از شباهتهایی که بهتدریج از پی هم میآیند یا نظم حاصل از شباهتهایی که بازتاب یکدیگرند، نظم سامانیافته حول تفاوتهای فزاینده و غیره.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
❤2
✅ اکنون فکر میکنم میتوانیم از طریق دنبال کردن عقیدهٔ نویسندهای که
بر اساس تمایلات شخصی، اصرار بیحاصلی دارد که آنچه انجام میدهد هیچ ارتباطی با شیوهٔ باریکبینانهٔ علم ناب ندارد، استفادهٔ فراوانی ببریم. منظورم «گئورگ گرودک» است که هرگز از ذکر این نکته خسته نمیشود که در طول زندگی، رفتار آنچه ما آن را «من» مینامیم اساساً منفعل است و چنان که او آن را تشریح میکند، گویی زندگی ما یکسره تحت نفوذ نیروهای ناشناخته و مهارناپذیر است. همهٔ ما برداشتی مشابه را تجربه کردهایم؛ با اینکه در حدی نبودهاند که باعث شوند چیزهای دیگر را کنار بگذاریم، ولی بیتردید، جایی در شالودهٔ علم برای کشف گرودک مییابیم. پیشنهاد میکنم آنچه از نظام ادراکی شروع میشود و خود نیز پیشآگاه است، را به عنوان «من(ایگو)» در نظر بگیریم و به تبعیت از گرودک، بخش دیگری از ذهن، که این موجودیت بدان گسترش مییابد و به گونهای رفتار میکند که گویی ناهشیار است را «نهاد (اید)» بنامیم...
✅ اهمیت کارکردی «من» در این واقعیت تجلی مییابد که به طور معمول، کنترل تحرک (motility) به او تفویض شده است. بنابراین نسبت به نهاد، به سواری بر مرکب خویش میماند که باید با تفوق قدرت مرکب مقابله کند؛ با این تفاوت که سوار، این عمل را با قدرت خویش انجام میدهد، ولی «من» نیروهایی دیگر را گرو میگیرد. میتوان این تصویر را بسط داد. اغلب سوار، برای آنکه از مرکبش جدا نشود، مجبور است آن را به سویی که مرکب میخواهد برود راهنمایی کند، به همین قیاس «من» نیز اغلب به آرزوهای «نهاد»، گویی که آرزوهای خودش هستند، عمل میکند.
➖➖➖
📚 «ایگو و اید» / فروید ۱۹۲۳ / ترجمهی امینپاشا صمدیان
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
بر اساس تمایلات شخصی، اصرار بیحاصلی دارد که آنچه انجام میدهد هیچ ارتباطی با شیوهٔ باریکبینانهٔ علم ناب ندارد، استفادهٔ فراوانی ببریم. منظورم «گئورگ گرودک» است که هرگز از ذکر این نکته خسته نمیشود که در طول زندگی، رفتار آنچه ما آن را «من» مینامیم اساساً منفعل است و چنان که او آن را تشریح میکند، گویی زندگی ما یکسره تحت نفوذ نیروهای ناشناخته و مهارناپذیر است. همهٔ ما برداشتی مشابه را تجربه کردهایم؛ با اینکه در حدی نبودهاند که باعث شوند چیزهای دیگر را کنار بگذاریم، ولی بیتردید، جایی در شالودهٔ علم برای کشف گرودک مییابیم. پیشنهاد میکنم آنچه از نظام ادراکی شروع میشود و خود نیز پیشآگاه است، را به عنوان «من(ایگو)» در نظر بگیریم و به تبعیت از گرودک، بخش دیگری از ذهن، که این موجودیت بدان گسترش مییابد و به گونهای رفتار میکند که گویی ناهشیار است را «نهاد (اید)» بنامیم...
✅ اهمیت کارکردی «من» در این واقعیت تجلی مییابد که به طور معمول، کنترل تحرک (motility) به او تفویض شده است. بنابراین نسبت به نهاد، به سواری بر مرکب خویش میماند که باید با تفوق قدرت مرکب مقابله کند؛ با این تفاوت که سوار، این عمل را با قدرت خویش انجام میدهد، ولی «من» نیروهایی دیگر را گرو میگیرد. میتوان این تصویر را بسط داد. اغلب سوار، برای آنکه از مرکبش جدا نشود، مجبور است آن را به سویی که مرکب میخواهد برود راهنمایی کند، به همین قیاس «من» نیز اغلب به آرزوهای «نهاد»، گویی که آرزوهای خودش هستند، عمل میکند.
➖➖➖
📚 «ایگو و اید» / فروید ۱۹۲۳ / ترجمهی امینپاشا صمدیان
➖➖➖
✅ @PhilosophyCafe ✅
Forwarded from Sharif Sophia
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎞️ منتخبی از فیلم: «مادرم رو وقتی داشت میمرد، یادمه. به خودش پیچیده بود و رنگش سفید شده بود. ازش پرسیدم ترسیده یا نه. فقط سرشو تکون داد. من ترسیدم به مرگی که تو چشمهاش بود نزدیک بشم. نتونستم هیچ چیز زیبایی از بازگشت اون بهسوی خدا پیدا کنم. من شنیده بودم مردم دربارۀ جاودانگی حرف میزنن، ولی من هنوز ندیدمش.»
🟡ضمن سپاس از همراهی، آخرین مهلت ثبتنام از خارج دانشگاه، تا ساعت ۱۲ ظهر امروز میباشد.
🌐لینک ثبت نام
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
🟡ضمن سپاس از همراهی، آخرین مهلت ثبتنام از خارج دانشگاه، تا ساعت ۱۲ ظهر امروز میباشد.
🌐لینک ثبت نام
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
❤2
🗯 [یکی از عبارتهایی که فوکو توی کتاب «الفاظ و اشیا» خیلی ازش استفاده کرده، عبارت «سامان اثباتی» (به فرانسه positivite) هست. فوکو توی «الفاظ و اشیا» هیچ تعریفی از این عبارت ارائه نمیده، ولی بعداً توی مقالهای به اسم «دربارۀ باستانشناسی علوم» در تعریف «سامان اثباتی» میگه: «این پژوهشها (که در قلمرو گفتارهایی صورت گرفتهاند که شناختهایی "علمی" دربارۀ انسان زندۀ سخنگو و کنندۀ کار وضع کرده یا مدعیاند وضع کردهاند) وجود پدیدههایی را آشکار کردهاند: مجموعههایی از گزارهها که من آنها را «شکلبندی گفتاری» نامیدهام و نیز نظامهایی با عنوان «سامان اثباتی» (پوزیتیویته) که باید مبین آن مجموعهها باشند.» سه صفحۀ بعد توی همون مقاله میگه: «سامان اثباتی (پوزیتیویته) نظامی است که بر ابژهها، انواع صورتبندی، مفاهیم و عقایدی که در این گزارهها مطرحند حاکم است.» با توجه به چنین تعریفی، شاید پروژۀ کتاب «الفاظ و اشیا» روشنتر بشه. فوکو توی قطعۀ زیر توضیح میده که هدف «الفاظ و اشیا» تحلیل اون قلمروی از تجربه است که انسانها فکر میکنن ناب و فرافرهنگیه، در حالی که اون تجربه توی یه سامان و بستر اثباتیِ یک دورۀ تاریخی شکل گرفته:]
🖋 در هر فرهنگ، میان کاربرد آنچه میتوان قوانین نظمدهنده نامید و تأمل دربارۀ نظم، قلمروی تجربۀ ناب و بیپیرایۀ نظم و وجوه هستی آن قرار دارد.
در کتاب حاضر، همین تجربه را میخواهیم تحلیل کنیم. مراد ما آن است که نشان دهیم این تجربه از قرن شانزدهم به این سو، در بطن فرهنگی چون فرهنگ ما سِیری داشته است. با حرکتی گویی برخلاف جریان زمان، با بازگشتن به زبان، آنچنان که آن زمان به آن تکلم میشد، به موجودات طبیعی، آنچنان که آن زمان ادراک و گردآوری میشدند و به مبادلات، آنچنان که آن زمان صورت میگرفت، میخواهیم ببینیم فرهنگ ما به چه شیوهای نشان میداد که نظمی وجود دارد و قوانین مبادلات، قاعدهمندی موجودات طبیعی، تسلسل الفاظ و ارزش آنها در بازنمایی تابع آن نظمند؛ کدام شکلهای نظم به رسمیت شناخته شدند، استقرار پیدا کردند و با زمان و مکان پیوند یافتند تا بستر اثباتی شناختهایی را تشکیل دهند که در دستور زبان و فقهاللغه، در تاریخ طبیعی و زیستشناسی، در مطالعۀ ثروتها و در اقتصاد سیاسی عرضه شدهاند.
🖋 چنین تحلیلی در حیطۀ تاریخ عقاید یا تاریخ علوم قرار ندارد و بیشتر پژوهشی است که تلاش میکند دریابد شناختها و نظریهها بر چه مبنایی ممکن شدند، دانش بر اساس کدام فضای نظم تشکیل شده است، بر اساس کدام اوّلیت تاریخی و در بستر کدام سامان اثباتی بود که افکار پدیدار آمدند، علوم بنا شدند، تجربهها در مکاتب فلسفی به تأمل درآمدند، عقلانیتها شکل گرفتند و چه بسا اندکی بعد از هم گسیختند و خاموش شدند. بنابراین هدف ما توصیف شناختها در سیر پیشرفتشان به سوی آن عینیتی نیست که علم روزگار ما خود را به آن نائل میبیند، بلکه روشنکردن آن میدان معرفتشناختی، آن اپیستمهای است که شناختها (که در اینجا مستقل از معیارهایی در نظر گرفته میشوند که به ارزش عقلانی یا صورتهای عینی آنها ارجاع دارند) سامان اثباتی خود را در آن استقرار میبخشند و تاریخی را آشکار میسازند که تاریخ کمال روزافزونشان نیست، بلکه تاریخ شرایط تحققیافتن و ممکنشدنشان است. در این روایت، آنچه باید پدیدار شود پیکربندیهایی است که در فضای دانش به صورتهای گوناگونِ شناختِ تجربی مجال بروز دادهاند.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
🖋 در هر فرهنگ، میان کاربرد آنچه میتوان قوانین نظمدهنده نامید و تأمل دربارۀ نظم، قلمروی تجربۀ ناب و بیپیرایۀ نظم و وجوه هستی آن قرار دارد.
در کتاب حاضر، همین تجربه را میخواهیم تحلیل کنیم. مراد ما آن است که نشان دهیم این تجربه از قرن شانزدهم به این سو، در بطن فرهنگی چون فرهنگ ما سِیری داشته است. با حرکتی گویی برخلاف جریان زمان، با بازگشتن به زبان، آنچنان که آن زمان به آن تکلم میشد، به موجودات طبیعی، آنچنان که آن زمان ادراک و گردآوری میشدند و به مبادلات، آنچنان که آن زمان صورت میگرفت، میخواهیم ببینیم فرهنگ ما به چه شیوهای نشان میداد که نظمی وجود دارد و قوانین مبادلات، قاعدهمندی موجودات طبیعی، تسلسل الفاظ و ارزش آنها در بازنمایی تابع آن نظمند؛ کدام شکلهای نظم به رسمیت شناخته شدند، استقرار پیدا کردند و با زمان و مکان پیوند یافتند تا بستر اثباتی شناختهایی را تشکیل دهند که در دستور زبان و فقهاللغه، در تاریخ طبیعی و زیستشناسی، در مطالعۀ ثروتها و در اقتصاد سیاسی عرضه شدهاند.
🖋 چنین تحلیلی در حیطۀ تاریخ عقاید یا تاریخ علوم قرار ندارد و بیشتر پژوهشی است که تلاش میکند دریابد شناختها و نظریهها بر چه مبنایی ممکن شدند، دانش بر اساس کدام فضای نظم تشکیل شده است، بر اساس کدام اوّلیت تاریخی و در بستر کدام سامان اثباتی بود که افکار پدیدار آمدند، علوم بنا شدند، تجربهها در مکاتب فلسفی به تأمل درآمدند، عقلانیتها شکل گرفتند و چه بسا اندکی بعد از هم گسیختند و خاموش شدند. بنابراین هدف ما توصیف شناختها در سیر پیشرفتشان به سوی آن عینیتی نیست که علم روزگار ما خود را به آن نائل میبیند، بلکه روشنکردن آن میدان معرفتشناختی، آن اپیستمهای است که شناختها (که در اینجا مستقل از معیارهایی در نظر گرفته میشوند که به ارزش عقلانی یا صورتهای عینی آنها ارجاع دارند) سامان اثباتی خود را در آن استقرار میبخشند و تاریخی را آشکار میسازند که تاریخ کمال روزافزونشان نیست، بلکه تاریخ شرایط تحققیافتن و ممکنشدنشان است. در این روایت، آنچه باید پدیدار شود پیکربندیهایی است که در فضای دانش به صورتهای گوناگونِ شناختِ تجربی مجال بروز دادهاند.
📚 از کتاب «الفاظ و اشیا»، نوشتۀ میشل فوکو، ترجمۀ فاطمه ولیانی 📚
@philosophycafe
Telegram
Philosophy Cafe ♨️
🖋 قوانین بنیادین یک فرهنگ -آنچه بر زبان، شاکلههای ادراکی، تبادلها، فنون، ارزشها و سلسلهمراتب اعمال و رویّههایش حاکم است- از آغاز کار تعیینکنندۀ نظمهای تجربیای است که هر انسان با آنها سروکار دارد و خود در چارچوب آنها جای گرفته است. در سر دیگر تفکر،…
❤2
Forwarded from Sharif Sophia
💢گزارش تصویری جلسات سوفیاسین
🎙 سخنرانی دوم
فیلم The Thin Red Line | خط باریک سرخ
⏰۱۲ آبانماه ۱۴۰۵
🔈 علی سلطانزاده
(دانشآموخته دکتری فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
#علی_سلطانزاده
🎙 سخنرانی دوم
فیلم The Thin Red Line | خط باریک سرخ
⏰۱۲ آبانماه ۱۴۰۵
🔈 علی سلطانزاده
(دانشآموخته دکتری فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف)
#شریف_سوفیا
#کتابخانه_مرکزی_دانشگاه_صنعتی_شریف
#سوفیا_سین
#سینما_و_فلسفه
#علی_سلطانزاده
❤5
Forwarded from برنامه های کنفرانس اکادمی فلسفه مارزوک
🔻 آکادمی فلسفهی مارزوک تقدیم میکند...
🔹درسگفتار :
«هملت از نگاه نظریات انتقادی: بازخوانی لایههای پنهان یک تراژدی»
🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده
"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریف
پژوهشگر تاریخ اندیشه"
🕒 زمان: دوشنبه ۱۸ آبان ماه،۱۴۰۵
ساعت ۲۲بوقت ایران
۱۹:۳۰ بوقت آلمان
کانالِ آکادمی:
https://t.me/marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
🔹درسگفتار :
«هملت از نگاه نظریات انتقادی: بازخوانی لایههای پنهان یک تراژدی»
🔸 با حضور: دکتر علی سلطان زاده
"دکترای فلسفه علم؛ دانشگاه شریف
پژوهشگر تاریخ اندیشه"
🕒 زمان: دوشنبه ۱۸ آبان ماه،۱۴۰۵
ساعت ۲۲بوقت ایران
۱۹:۳۰ بوقت آلمان
کانالِ آکادمی:
https://t.me/marzockacademy
اینستاگرام
http://www.instagram.com/marzockacademy
👍2🤬1
🗯 آذر و دی سال پیش سلسله جلساتی رو توی دانشگاه شریف با عنوان «اندیشۀ پیشرفت» ارائه دادم. جلسۀ اول رو بیشتر روی اندیشههای مارکی کندورسه متمرکز موندم؛ به عنوان یکی از مهمترین نظریهپردازهای اندیشۀ پیشرفت در سدۀ هجدهم. جلسۀ دوم رو به آدورنو پرداختم؛ به عنوان کسی که به ما آموخت که صرفِ پیشرفت علمی-تکنولوژیک منجر به فاشیسم میشه و به این ترتیب سعی کرد ادبیات بحث مربوط به اندیشۀ پیشرفت رو تغییر بده. جلسۀ سوم رو به پل فایرابند پرداختم، به این علت که آرای فایرابند متمرکز روی مقولۀ علم هست و از اواخر سدۀ هفدهم و اوایل سدۀ هجدهم، موضوع «پیشرفت انسان» به موضوع «پیشرفت علم» گره خورده. اون جلسات متوقف شد، چون همزمان شد با اعتراضات دی و قطعی نت و بعدش هم جنگ.
🗯 از انقلاب 1789 فرانسه، یه دستهبندی تصادفی بین دو جریان به وجود اومد. توی پارلمان فرانسه یه عدهای روی صندلیهای سمت چپ پارلمان مینشستن و یه عدهای روی صندلیهای سمت راست پارلمان. «راست»ها بیشتر معتقد به پادشاه، دین و سنت بودن و «چپ»ها طرفدار انقلاب، نوآوری و جمهوری. اما به نظرم عمیقترین تفاوت بین «چپ»ها و «راست»ها اختلاف بر سر این مسئله بود که آیا پیشرفت امکانپذیر هست یا نه. توی اندیشۀ محافظهکار سنتی مقولهای تحت عنوان «پیشرفت» پیدا نمیشه. دیدگاه محافظهکار سنتی تاریخ رو به دو حالت میتونه ببینه؛ اگه نگاه خوشبینانه داشته باشه، تاریخ رو به صورت ایستا یا چرخه میبینه و اگه نگاه بدبینانه داشته باشه، تاریخ رو به صورت زوال آروم و تدریجیِ یه عصر طلاییِ در گذشته میبینه.
🗯 اینجا مسئله پیشرفت تکنولوژی یا چیزی که آرنت توی کتاب «خشونت» تحت عنوان «فرایند بیرحمانۀ هر چه بیشتر، و هر چه بزرگتر» توصیف میکنه نیست. طرفداری از اندیشۀ پیشرفت به معنای ایستادن پشت این ایدهست که انسانها میتونن با همکاری همدیگه، جهانی بهتر بسازن و وضعیت واقعی زندگی بهبود پیدا کنه. یکی از برداشتهای کاریکاتوری از اندیشۀ پیشرفت اینه که «پیشرفت، اجتنابناپذیر است» و بعد این موضع کاریکاتوری به هگل نسبت داده میشه. بحثِ عملی دربارۀ «اندیشۀ پیشرفت» بر سر «امکان» هست و «امکان» با «تضمین» فرق میکنه. امکان پیشرفت، به کنشهای آزاد انسانهایی بستگی داره که با همدیگه همکاری میکنن. به این معنا، کسی که اندیشۀ پیشرفت رو میپذیره، امکان پسرفت رو هم همزمان پذیرفته.
🗯 یکی از تصورات کاریکاتوری دیگه دربارۀ تاریخ اندیشۀ پیشرفت اینه که گویی متفکران سدۀ هجدهم و نوزدهم، همگی، طرفدار اندیشۀ پیشرفت بودن و در سدۀ بیستم و با رخدادن جنگ جهانی، متفکرها به خودشون اومدن و منتقد اندیشۀ پیشرفت شدن. از همون سدۀ هجدهم، اندیشۀ پیشرفت منتقدان جدیای داشت. یکی از نمونههاش ادموند برک (سیاستمدار و نویسندۀ ایرلندی، سدۀ هجدهم) بود که میشه گفت شناختهشدهترین حملات فکری به انقلاب 1789 فرانسه رو این آدم انجام داد. بعد از ادموند برک میشه از ژوزف دومستر (سیاستمدار و فیلسوف فرانسوی، اواخر سدۀ هجدهم و اوایل سدۀ نوزدهم) اسم برد که اون هم از مخالفان جدی اندیشۀ پیشرفت بود و انقلاب فرانسه رو «فاجعهای ملّی» میدونست.
📢 توی سدۀ بیستم هم خیلی از متفکرهایی که منتقد اندیشۀ پیشرفت بودن، مسئلهشون جنگ جهانی نبود (البته برای آدورنو جنگ جهانی مسئله بود). مثلاً مسئلۀ کارل اشمیت توی سدۀ بیستم این بود که دولت توی سدۀ هفدهم هم خداوند و هم حکمرانی رو از دست داد و به همین خاطر تاریخ به زوال دائمی افتاد. یا مسئلۀ فوکو این بود که آیا هر چقدر که در طول تاریخ پیش اومدیم، کردوکارهای سیاسی و اجتماعی مهرآمیزتر و رهاییبخشتر شدن و به کرامت انسانی بیشتر احترام گذاشتن یا اینکه این کردوکارها به صورتهای شومتری از سرکوب تبدیل شدن. فوکو حداقل در دورههایی از زندگیش معتقد بود که هر گام روبهجلو به گامی ظریفتر و قدرتمندتر بهسمت انقیاد کامل تبدیل شد؛ و به همین دلیل طرفدارهای دوآتیشۀ فوکو چنین برداشتی رو از آثارش کردن که «پیشرفت چیزی نیست جز توهم».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«روی لبهم؛ زمین صدا میزَنَتَم؛ آروم درِ گوشم میگه بپرم؛ بالا سرم آسمون؛ زیر پاهام یه ساختمون؛ سه طبقهست؛ دو به شک؛ تو یه برزخ؛ واسه من زندگی یه چرخهست؛ یا باهاش میچرخی یا خودتو جدا میکنی ازش؛ تو تَهش میشی من؛ که فاصلهت با مرگت میشه یه فشار رو پنجهت» (بُرش / بهرام نورایی)
@philosophycafe
🗯 از انقلاب 1789 فرانسه، یه دستهبندی تصادفی بین دو جریان به وجود اومد. توی پارلمان فرانسه یه عدهای روی صندلیهای سمت چپ پارلمان مینشستن و یه عدهای روی صندلیهای سمت راست پارلمان. «راست»ها بیشتر معتقد به پادشاه، دین و سنت بودن و «چپ»ها طرفدار انقلاب، نوآوری و جمهوری. اما به نظرم عمیقترین تفاوت بین «چپ»ها و «راست»ها اختلاف بر سر این مسئله بود که آیا پیشرفت امکانپذیر هست یا نه. توی اندیشۀ محافظهکار سنتی مقولهای تحت عنوان «پیشرفت» پیدا نمیشه. دیدگاه محافظهکار سنتی تاریخ رو به دو حالت میتونه ببینه؛ اگه نگاه خوشبینانه داشته باشه، تاریخ رو به صورت ایستا یا چرخه میبینه و اگه نگاه بدبینانه داشته باشه، تاریخ رو به صورت زوال آروم و تدریجیِ یه عصر طلاییِ در گذشته میبینه.
🗯 اینجا مسئله پیشرفت تکنولوژی یا چیزی که آرنت توی کتاب «خشونت» تحت عنوان «فرایند بیرحمانۀ هر چه بیشتر، و هر چه بزرگتر» توصیف میکنه نیست. طرفداری از اندیشۀ پیشرفت به معنای ایستادن پشت این ایدهست که انسانها میتونن با همکاری همدیگه، جهانی بهتر بسازن و وضعیت واقعی زندگی بهبود پیدا کنه. یکی از برداشتهای کاریکاتوری از اندیشۀ پیشرفت اینه که «پیشرفت، اجتنابناپذیر است» و بعد این موضع کاریکاتوری به هگل نسبت داده میشه. بحثِ عملی دربارۀ «اندیشۀ پیشرفت» بر سر «امکان» هست و «امکان» با «تضمین» فرق میکنه. امکان پیشرفت، به کنشهای آزاد انسانهایی بستگی داره که با همدیگه همکاری میکنن. به این معنا، کسی که اندیشۀ پیشرفت رو میپذیره، امکان پسرفت رو هم همزمان پذیرفته.
🗯 یکی از تصورات کاریکاتوری دیگه دربارۀ تاریخ اندیشۀ پیشرفت اینه که گویی متفکران سدۀ هجدهم و نوزدهم، همگی، طرفدار اندیشۀ پیشرفت بودن و در سدۀ بیستم و با رخدادن جنگ جهانی، متفکرها به خودشون اومدن و منتقد اندیشۀ پیشرفت شدن. از همون سدۀ هجدهم، اندیشۀ پیشرفت منتقدان جدیای داشت. یکی از نمونههاش ادموند برک (سیاستمدار و نویسندۀ ایرلندی، سدۀ هجدهم) بود که میشه گفت شناختهشدهترین حملات فکری به انقلاب 1789 فرانسه رو این آدم انجام داد. بعد از ادموند برک میشه از ژوزف دومستر (سیاستمدار و فیلسوف فرانسوی، اواخر سدۀ هجدهم و اوایل سدۀ نوزدهم) اسم برد که اون هم از مخالفان جدی اندیشۀ پیشرفت بود و انقلاب فرانسه رو «فاجعهای ملّی» میدونست.
📢 توی سدۀ بیستم هم خیلی از متفکرهایی که منتقد اندیشۀ پیشرفت بودن، مسئلهشون جنگ جهانی نبود (البته برای آدورنو جنگ جهانی مسئله بود). مثلاً مسئلۀ کارل اشمیت توی سدۀ بیستم این بود که دولت توی سدۀ هفدهم هم خداوند و هم حکمرانی رو از دست داد و به همین خاطر تاریخ به زوال دائمی افتاد. یا مسئلۀ فوکو این بود که آیا هر چقدر که در طول تاریخ پیش اومدیم، کردوکارهای سیاسی و اجتماعی مهرآمیزتر و رهاییبخشتر شدن و به کرامت انسانی بیشتر احترام گذاشتن یا اینکه این کردوکارها به صورتهای شومتری از سرکوب تبدیل شدن. فوکو حداقل در دورههایی از زندگیش معتقد بود که هر گام روبهجلو به گامی ظریفتر و قدرتمندتر بهسمت انقیاد کامل تبدیل شد؛ و به همین دلیل طرفدارهای دوآتیشۀ فوکو چنین برداشتی رو از آثارش کردن که «پیشرفت چیزی نیست جز توهم».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«روی لبهم؛ زمین صدا میزَنَتَم؛ آروم درِ گوشم میگه بپرم؛ بالا سرم آسمون؛ زیر پاهام یه ساختمون؛ سه طبقهست؛ دو به شک؛ تو یه برزخ؛ واسه من زندگی یه چرخهست؛ یا باهاش میچرخی یا خودتو جدا میکنی ازش؛ تو تَهش میشی من؛ که فاصلهت با مرگت میشه یه فشار رو پنجهت» (بُرش / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Telegram
Sharif Sophia
💢صوت اولین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
❤1
Forwarded from Sharif Sophia
251128_1344
My Recording
💢صوت اولین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۲۴ آذرماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
Audio
💢صوت دومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۱ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۱ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
Audio
💢صوت سومین جلسه از سلسله جلسات «اندیشه پیشرفت»
⏰۸ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
⏰۸ دیماه ۱۴۰۴
🔈 ارائه کننده: علی سلطانزاده
(دانشجوی دکتری فلسفه علم دانشگاه شریف)
#علی_سلطانزاده
#اندیشه_پیشرفت
❤1👍1