Forwarded from Art and Literature
"I do because it makes me happy"
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
تنها ستایش شایسته نسبت به اندیشه هایی مانندِ اندیشه های نیچه، دقیقا استفاده از آن اندیشهها؛
از شكل انداختنشان، نالیدن از آنها و مخالفت کردن با آنها است. و چنانچه مفسران بگویند كه من خائن به افکار
نیچه هستم، مطلقا برای من اهمیتی ندارد [زیرا چنین خیانتی/نقدی دقیقن همان کاری است که باید با هر اندیشه ای کرد].
(Foucault, 1980: 53-)
@PhilosophyCafe ♨️
از شكل انداختنشان، نالیدن از آنها و مخالفت کردن با آنها است. و چنانچه مفسران بگویند كه من خائن به افکار
نیچه هستم، مطلقا برای من اهمیتی ندارد [زیرا چنین خیانتی/نقدی دقیقن همان کاری است که باید با هر اندیشه ای کرد].
(Foucault, 1980: 53-)
@PhilosophyCafe ♨️
احساس می کنم دارم تاوانی را می پردازم . تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا موقتا از تنهایی نجات می داد .
ساباتو_تونل
ساباتو_تونل
Philosophy Cafe ♨️
تنها ستایش شایسته نسبت به اندیشه هایی مانندِ اندیشه های نیچه، دقیقا استفاده از آن اندیشهها؛ از شكل انداختنشان، نالیدن از آنها و مخالفت کردن با آنها است. و چنانچه مفسران بگویند كه من خائن به افکار نیچه هستم، مطلقا برای من اهمیتی ندارد [زیرا چنین خیانتی/نقدی…
نیچه می گوید هر کس با هیولا ها پنجه در می افکند باید مراقب باشد خود هیولا نشود و این دقیقا سرنوشت برخی فیلسوفان ااست که با دگماتیسم مبارزه می کنند و خود دگم می شوند.
Philosophy Cafe ♨️
نیچه می گوید هر کس با هیولا ها پنجه در می افکند باید مراقب باشد خود هیولا نشود و این دقیقا سرنوشت برخی فیلسوفان ااست که با دگماتیسم مبارزه می کنند و خود دگم می شوند.
و شاید هم سرنوشت روانشناسیست که عاقبت به یک روانی تمام عیار بدل میشود.
Audio
I know I'm not the only one
Who regrets the things they've done
Sometimes I just feel it's only me
Who can't stand the reflection that they see
I wish I could live a little more
Look up to the sky, not just the floor
I feel like my life is flashing by
And all I can do is watch and cry
I miss the air, I miss my friends
I miss my mother, I miss it when
Life was a party to be thrown
But that was a million years ago
Who regrets the things they've done
Sometimes I just feel it's only me
Who can't stand the reflection that they see
I wish I could live a little more
Look up to the sky, not just the floor
I feel like my life is flashing by
And all I can do is watch and cry
I miss the air, I miss my friends
I miss my mother, I miss it when
Life was a party to be thrown
But that was a million years ago
🗯 در مبحث سیاست و جامعه، گاهی اوقات از عباراتی مثل «جامعۀ گوسفندی» یا «زندگی گوسفندی» استفاده میشه. جامعۀ گوسفندی، جامعهای هست که اعضاش توان تشخیص ندارن و به سمتی که بهشون گفته بشه، حرکت میکنن. امروز اگه بهشون گفته بشه برن چپ، میرن چپ؛ فردا اگه بهشون گفته بشه برن راست، میرن راست. این هفته میشه اونا رو برد بهشت؛ فردا با یه سری سیاستهای دیگه اونا رو میشه برد جهنم. به عبارت دیگه، همه چیزشون دست چوپانه. خیر و صلاحشون رو هم چوپان تشخیص میده.
🗯 یه روز مونده بود به عید قربون. بهم گفتن باید یه گوسفند بختبرگشتهای رو از مکان الف ببرم به مکان ب. لباس پوشیدم و رفتم پیش گوسفند. بسته بودنش به درخت. بع بع میکرد. یه مقدار بهش هندونه و آب دادم؛ با اشتیاق نشست و خورد. یه مقدار هم باهاش بازی کردم. طنابشو باز کردم و راه افتادیم به سمت مکان ب. آفتاب بود. حدوداً یه کیلومتر فاصله بود. چند قدم اول رو راحت باهام اومد. ولی بعدش ایستاد. لج کرد. نمیومد. هر چی میکشیدمش، حرکت نمیکرد. سرشو خم میکرد و با شاخش طنابو میکشید. یه خانمی که از اونجا رد میشد، گفت "گوسفند که اینطوری نمیاد. پشتشو باید آروم بزنی، حرکت میکنه." پشتشو زدم؛ یه مقداری راه اومد.
🗯 یه مقداری رفتیم جلوتر، دوباره ایستاد. هر کاری میکردم، راه نمیومد. یه آقایی وایستاده بود گوشه، گفت "گوسفند که اینطوری راه نمیاد. شاخشو بگیر، خودش میاد." شاخشو گرفتم. یه مقداری راه اومد، دوباره ایستاد. هم من خسته شده بودم، هم اون. من خیسِ عرق شده بودم، اونم نفس نفس میزد. به طور صلحآمیزی با هم رفتیم تو سایه. دیدم داره میشاشه. به نظرم هر جانداری این حق رو داره که با خیال راحت، عمل دفع ادرار رو انجام بده. وایستادم که کارش تموم شه. بعدش راه افتادیم. با بدبختی رسیدیم به مکان ب.
🗯 بستمش به درخت. جلوش هندونه گذاشتم، نخورد. آب گذاشتم، نخورد. پشتشو کرد به من، شروع کرد به خوردن برگای درخت. دیدم برگای خشکیده رو بیشتر میخوره و خوشش میاد. یه دونه برگ خیلی خشک کندم، گذاشتم جلوی دهنش. بو کرد؛ ولی نخورد. بع بع نمیکرد. انگاری باهام قهر کرده بود. دیگه بهم اعتماد نداشت. من به زور آورده بودمش تا مکان ب، ولی به این قیمت که رابطهمو باهاش خراب کردم. خلاصۀ کلام اینکه «دیگه تو این دوره و زمونه، گوسفندا هم به زور هدایت و تربیت نمیشن، چه برسه به آدما.»
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 یه روز مونده بود به عید قربون. بهم گفتن باید یه گوسفند بختبرگشتهای رو از مکان الف ببرم به مکان ب. لباس پوشیدم و رفتم پیش گوسفند. بسته بودنش به درخت. بع بع میکرد. یه مقدار بهش هندونه و آب دادم؛ با اشتیاق نشست و خورد. یه مقدار هم باهاش بازی کردم. طنابشو باز کردم و راه افتادیم به سمت مکان ب. آفتاب بود. حدوداً یه کیلومتر فاصله بود. چند قدم اول رو راحت باهام اومد. ولی بعدش ایستاد. لج کرد. نمیومد. هر چی میکشیدمش، حرکت نمیکرد. سرشو خم میکرد و با شاخش طنابو میکشید. یه خانمی که از اونجا رد میشد، گفت "گوسفند که اینطوری نمیاد. پشتشو باید آروم بزنی، حرکت میکنه." پشتشو زدم؛ یه مقداری راه اومد.
🗯 یه مقداری رفتیم جلوتر، دوباره ایستاد. هر کاری میکردم، راه نمیومد. یه آقایی وایستاده بود گوشه، گفت "گوسفند که اینطوری راه نمیاد. شاخشو بگیر، خودش میاد." شاخشو گرفتم. یه مقداری راه اومد، دوباره ایستاد. هم من خسته شده بودم، هم اون. من خیسِ عرق شده بودم، اونم نفس نفس میزد. به طور صلحآمیزی با هم رفتیم تو سایه. دیدم داره میشاشه. به نظرم هر جانداری این حق رو داره که با خیال راحت، عمل دفع ادرار رو انجام بده. وایستادم که کارش تموم شه. بعدش راه افتادیم. با بدبختی رسیدیم به مکان ب.
🗯 بستمش به درخت. جلوش هندونه گذاشتم، نخورد. آب گذاشتم، نخورد. پشتشو کرد به من، شروع کرد به خوردن برگای درخت. دیدم برگای خشکیده رو بیشتر میخوره و خوشش میاد. یه دونه برگ خیلی خشک کندم، گذاشتم جلوی دهنش. بو کرد؛ ولی نخورد. بع بع نمیکرد. انگاری باهام قهر کرده بود. دیگه بهم اعتماد نداشت. من به زور آورده بودمش تا مکان ب، ولی به این قیمت که رابطهمو باهاش خراب کردم. خلاصۀ کلام اینکه «دیگه تو این دوره و زمونه، گوسفندا هم به زور هدایت و تربیت نمیشن، چه برسه به آدما.»
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
PS_Volume 3_Issue 6_Pages 99-118.pdf
205.5 KB
🔷 طبي سازي به مثابة تكنولوژي: «تبيين و نقد با توجه به آراي هايدگر، برگمان، و فينبرگ در باب فلسفة تكنولوژي»
🔷 #عليرضا_منجمي
🔷 #حميدرضا_آيتاللهي
🔷 #مهدي_معينزاده
@PhilosophyCafe ♨️
🔷 #عليرضا_منجمي
🔷 #حميدرضا_آيتاللهي
🔷 #مهدي_معينزاده
@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Art and Literature
"I need a robot that speaks, learns and remember things — this is all I need — the best friend ever"
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
@litransbot
Litrans is a handy translator in telegram!
🇱🇷🇯🇵🇮🇷🇲🇩🇳🇬🇳🇱🇵🇸🇰🇷
لیترانس یک ربات ترجمهی چند زبانه در تلگرام است.
@litransbot
@PhilosophyCafe ♨️
Litrans is a handy translator in telegram!
🇱🇷🇯🇵🇮🇷🇲🇩🇳🇬🇳🇱🇵🇸🇰🇷
لیترانس یک ربات ترجمهی چند زبانه در تلگرام است.
@litransbot
@PhilosophyCafe ♨️
عشق
فلسفه
و شاید هوسرل بود که گفت، البته بدون دو نقطه برای نقل قول
هر آگاهی، آگاهی نسبت به چیزی است
و عشق
و فلسفه
تلاشی بیهوده
آنگاه که از تعریف، تعریف زاده نمیشود
هر عشقی، عشقی نسبت به چیزی شد
و هر فلسفهای، فلسفه نسبت به چیزی
تلاش برای یافتن امر بینسبت، فینفسگی سمیترین شوکرانی بود که دار و دسته سقراط در ازای انتقام وی به ما خوراندند.
تعریف نکنید و تعریف نخواهید، تلاش سقراط تلاشی مرگبار بوده و هست.
نمیتوان امر انضمامی را انتزاعی کرد و یا به عبارت دیگر امر وجودی را گزارهای کرد. هر عشقی، عشق نسبت کسی/چیزی است، وقتی چیز/کس حذف شود، خود عشق هم حذف میشود. میل به مُثل، ما را مُثله کرده است. مثله نکنیم
عشق را
زندگی را
فلسفه را
کلمه را
را را
امید را
🔷 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
فلسفه
و شاید هوسرل بود که گفت، البته بدون دو نقطه برای نقل قول
هر آگاهی، آگاهی نسبت به چیزی است
و عشق
و فلسفه
تلاشی بیهوده
آنگاه که از تعریف، تعریف زاده نمیشود
هر عشقی، عشقی نسبت به چیزی شد
و هر فلسفهای، فلسفه نسبت به چیزی
تلاش برای یافتن امر بینسبت، فینفسگی سمیترین شوکرانی بود که دار و دسته سقراط در ازای انتقام وی به ما خوراندند.
تعریف نکنید و تعریف نخواهید، تلاش سقراط تلاشی مرگبار بوده و هست.
نمیتوان امر انضمامی را انتزاعی کرد و یا به عبارت دیگر امر وجودی را گزارهای کرد. هر عشقی، عشق نسبت کسی/چیزی است، وقتی چیز/کس حذف شود، خود عشق هم حذف میشود. میل به مُثل، ما را مُثله کرده است. مثله نکنیم
عشق را
زندگی را
فلسفه را
کلمه را
را را
امید را
🔷 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🖋 همچنان که زندگی درونی زندانی ژرفتر میشد، زیبایی هنر و طبیعت را نیز بیش از پیش تجربه میکرد. و در چنین مرحلهای بود که زندانی در اثر لمس واقعی آنها گاهی حتی وضعیت هولناک خود را نیز فراموش میکرد. اگر کسی چهرههای ما را در سفر از اردوگاه کار اجباری آشویتس به اردوگاه باواریا دیده بود که چگونه نگاههای ما از پنجرههای کوچک میلهدار واگن زندان، کوههای سالزبورگ و قلههایشان را که در آفتاب میدرخشید با چه حرص و ولعی میبلعید، هرگز باور نمیکرد این چهرهها از آن مردانی است که همۀ امید خود به زندگی و آزادی را از دست دادهاند. با وجود این عامل و یا شاید به خاطر آن، ما با زیبایی طبیعت که مدتها از آن جدا مانده بودیم، سِحر میشدیم.
در اردوگاه نیز گاه مسحور زیبایی طبیعت میشدیم. برای نمونه یک زندانی توجه رفیقش را که در کنار او کار میکرد به منظرۀ فرونشستن خورشید از لابلای درختانِ قدبرافراشتۀ جنگلهای باواریا جلب میکرد.
🖋 این همان جنگلی بود که ما در وسط آن، کارخانۀ وسیع اسلحهسازی بنا کرده بودیم. یک روز غروب، وقتی که در کف کلبههایمان در حال استراحت و بینهایت خسته بودیم و کاسۀ سوپ در دستمان بود، یکی از زندانیان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست به زمین رژه برویم و غروب خورشید زیبا را تماشا کنیم. وقتی به بیرون از کلبه رفتیم، ابرهای انبوه را دیدیم که در غرب میدرخشید و پهنۀ آسمان با ابرهایی که پیوسته در حال واژگونی، شکل و رنگ گرفته بود، جان میگرفت. ابرها از آبی پولادی به سرخ آتشین تغییر رنگ میداد، گودالهای آب گرفتۀ زمین، آسمان درخشان را منعکس میکرد و کلبههای گِلی غمزدۀ ما در برابر این منظرۀ باشکوه، تضاد عجیبی داشت.
پس از چند لحظه خاموشی، یکی از زندانیان به دیگری گفت: «جهان چقدر میتوانست زیبا باشد!»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
در اردوگاه نیز گاه مسحور زیبایی طبیعت میشدیم. برای نمونه یک زندانی توجه رفیقش را که در کنار او کار میکرد به منظرۀ فرونشستن خورشید از لابلای درختانِ قدبرافراشتۀ جنگلهای باواریا جلب میکرد.
🖋 این همان جنگلی بود که ما در وسط آن، کارخانۀ وسیع اسلحهسازی بنا کرده بودیم. یک روز غروب، وقتی که در کف کلبههایمان در حال استراحت و بینهایت خسته بودیم و کاسۀ سوپ در دستمان بود، یکی از زندانیان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست به زمین رژه برویم و غروب خورشید زیبا را تماشا کنیم. وقتی به بیرون از کلبه رفتیم، ابرهای انبوه را دیدیم که در غرب میدرخشید و پهنۀ آسمان با ابرهایی که پیوسته در حال واژگونی، شکل و رنگ گرفته بود، جان میگرفت. ابرها از آبی پولادی به سرخ آتشین تغییر رنگ میداد، گودالهای آب گرفتۀ زمین، آسمان درخشان را منعکس میکرد و کلبههای گِلی غمزدۀ ما در برابر این منظرۀ باشکوه، تضاد عجیبی داشت.
پس از چند لحظه خاموشی، یکی از زندانیان به دیگری گفت: «جهان چقدر میتوانست زیبا باشد!»
📚 از کتاب «انسان در جستجوی معنی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚
@philosophycafe
Forwarded from منظره (Sadra MZ)
🔶 سایهی ابراهیم:
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت تاریخی یا اسطورهای استند.
لذا اگر که به سیاق یک سیر تکاملی به ماجرا بنگریم، آنگاه ممکن است بتوانیم نمونهی خوبی را از مواجههی یک فرد با تجربهی وحیانی خویش به چنگ آوریم ...
https://bit.ly/2KDgMDv
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت تاریخی یا اسطورهای استند.
لذا اگر که به سیاق یک سیر تکاملی به ماجرا بنگریم، آنگاه ممکن است بتوانیم نمونهی خوبی را از مواجههی یک فرد با تجربهی وحیانی خویش به چنگ آوریم ...
https://bit.ly/2KDgMDv
Telegraph
سایهی ابراهیم
یکی از بخشهایی که در برخی متون دینی همچون قرآن و عهدین، گاهی همپا و گاهی بیش از ماجرای دیگر انبیاء به چشم میخورد، حلقههای زنجیرهواری است که از روزگار ابرام یا ابراهیم روایت میشود. داستانهایی که هر کدام متعلق به بخشهای مختلفی از زندگانی این شخصیت…
غرق در کلام و انديشه ام بي آنکه بدانم کجايم و چه خواهم....
دقیقا نمی دانم تمایز اومانیسم و مذهب در چيست،مگر هر دو به انسانیت خدمت نمی کنند! پس چرا انسانيت را به خدمت پیشبرد اهدافشان به زنجیر کشیده اند؟
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
دقیقا نمی دانم تمایز اومانیسم و مذهب در چيست،مگر هر دو به انسانیت خدمت نمی کنند! پس چرا انسانيت را به خدمت پیشبرد اهدافشان به زنجیر کشیده اند؟
#MArefArab
@PhilosophyCafe🗣
🖋 پس از حادثۀ هستهای چرنوبیل در اواخر سال 1986، ابری پرتوزا بر فراز اروپای شمالی به حرکت درآمد. بارانهای پرتوزا ایزوتوپهای سزیم را روی مناطق مختلف بریتانیا، خصوصاً در ارتفاعات فروریختند. ... توصیۀ علمی به دامداران این بود که کاری انجام ندهند، زیرا گوسفندان، خود به سرعت غلظت سزیم را در خاک کاهش خواهند داد و علفهای جدیدی که رشد خواهند کرد، سزیم چندانی نخواهند داشت. اما پس از دو سال معلوم شد که این توصیه بر پیشفرضهای نادرستی دربارۀ خاک منطقه مبتنی بوده است. در همین حین، توجه دامداران به نیروگاه اتمی سلافیلد معطوف شد که تقریباً در مرکز ناحیۀ صدمهدیده واقع شده بود. ... دامداران، تردیدهای عمیقی را در مورد موضع دولت و نمایندگان علمی آن مطرح کردند. آنها به ادعاهای دانشمندان وزارت کشاورزی، ماهیگیری و غذا مبنی بر اینکه سزیم موجود در درۀ کامبریا از چرنوبیل نشئت گرفته است و نه از سلافیلد، باور نداشتند. اما مطالعات بعدی نشان دادند که دامداران، بر حق بودهاند؛ 50 درصد آلودگی از چرنوبیل نیامده بود.
🖋 به نظر میرسد که دامداران بر مبنای فرهنگی که کاملاً با فرهنگ دانشمندان متفاوت بود، پاسخ معقولی به آنان نشان دادند. مخالفت با دانشمندان، نتیجۀ بدفهمی نبود، بلکه نتیجۀ بیاعتمادی و نبود ارتباط کافی بین دانشمندان و فرهنگ عامهای بود که سنت معرفتی کاملاً متفاوتی داشت. ... مدل غالب دربارۀ تخصص علمی، فرض میگیرد که علم از همۀ سنتهای معرفتی دیگر برتر است و ادعاهایی را که از سنتهای غیرعلمی نشئت میگیرند، نادیده میگیرد. به همین دلیل، هنگامی که دانشمندان با مخالفت مواجه میشوند، تمایل دارند مخالفتها را ناشی از اطلاعات نادرست یا نامعقول قلمداد کنند.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
🖋 به نظر میرسد که دامداران بر مبنای فرهنگی که کاملاً با فرهنگ دانشمندان متفاوت بود، پاسخ معقولی به آنان نشان دادند. مخالفت با دانشمندان، نتیجۀ بدفهمی نبود، بلکه نتیجۀ بیاعتمادی و نبود ارتباط کافی بین دانشمندان و فرهنگ عامهای بود که سنت معرفتی کاملاً متفاوتی داشت. ... مدل غالب دربارۀ تخصص علمی، فرض میگیرد که علم از همۀ سنتهای معرفتی دیگر برتر است و ادعاهایی را که از سنتهای غیرعلمی نشئت میگیرند، نادیده میگیرد. به همین دلیل، هنگامی که دانشمندان با مخالفت مواجه میشوند، تمایل دارند مخالفتها را ناشی از اطلاعات نادرست یا نامعقول قلمداد کنند.
📚 از کتاب «مقدمهای بر مطالعات علم و تکنولوژی»، نوشتۀ سرجیو سیسموندو 📚
@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature
"[…] When it comes to forgiveness, you can forgive a person, but you can't forgive a society."
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
فلسفه ی متکی به احتمالات که وابسته به حقیقتی نباشد، محکوم به نیستی است.
— ژان پل سارتر
@PhilosophyCafe 🦋
— ژان پل سارتر
@PhilosophyCafe 🦋