Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Philosophy Cafe ♨️
Audio
خواننده: استاد ساربان

شاعر: استاد شهریار

@PhilosophyCafe▶️
Philosophy Cafe ♨️
Audio
ای شاخ گل که در پی گلچین دوانیم

این نیست مزد رنج من و باغبانیم

پروردمت به ناز که بنشینمت به پای

ای گل چرا به خاک سیه می نشانیم

دریاب دست من که به پیری رسی جوان

آخر به پیش پای توگم شد جوانیم

گرنیستم خزانه خزف هم نیم حبیب

باری مده ز دست به این رایگانیم

تا گوشوار ناز گران کرد گوش تو

لب وا نشد به شکوه ز بی همزبانیم

با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز

گردون گمان نداشت به این سخت جانیم

یاری ز طبع خواستم اشکم چکید و گفت

یاری ز من بجوی که با این روانیم

ای گل بیا و از چمن طبع شهریار

بشنو ترانه غزل جاودانیم
🖋 خانم جویس تراول‌بی از دانشگاه نیویورک ... موفق شد در کتابی که بر مبنای مفهوم معنا درمانی بود، روش‌شناسی‌ای را که "برای کمک به بیماران در دستیابی به معنای زندگی طراحی شده بود" تنظیم کند. اعتقاد عمدۀ او این بحث است که انسان با جستجوی معنا در تجربه‌های زندگی برانگیخته می‌شود، و می‌تواند معنا را در تجربۀ بیماری، رنج و درد هم بیابد. بگذارید برای نشان دادن روش‌هایی که پروفسور تراول‌بی بر مبنای آن حرکت می‌کند، یکی از روش‌های انتخابی او را که روش تمثیلی است نقل کنم.

🖋 "به نظر می‌رسد روش تمثیلی به ویژه برای بعضی از بیماران مناسب است. پرستار در استفاده از این روش به خصوص هنگام تعامل با بیمار، داستان یا تمثیلی را بیان می‌کند که نمایانگر آن است که هیچ انسانی رها از بیماری نیست. یکی از داستان‌های مفید، داستان دانه‌های خردل است. گوتامی در هند زاده شد و بعد از ازدواج به خانۀ بستگان شوهرش رفت. پسری زایید که در دم درگذشت. مادر بی‌تابی می‌کرد، و جسد پسرش را از شهری به شهر دیگر می‌برد و درخواست دارو می‌کرد. مردم او را مسخره می‌کردند. مردی دلش به حال او سوخت و به او گفت از معلم بزرگ دنیا کمک بخواهد. زن، پسرش را نزد معلم بزرگ برد و از او دارو برای بازگرداندن پسرش به زندگی خواست. معلم به او گفت از این که برای دارو نزد او آمده است خوشحال است. معلم از او خواست در سراسر شهر، خانه به خانه برود و از هر خانه‌ای که در آن بیماری نبوده یا کسی نمرده است، یک دانۀ خردل بیاورد. زن، خانه به خانه شهر را زیر پا گذاشت، اما خانه‌ای نیافت که کسی در آن رنج نبرده باشد. در این‌جا زن به خود آمد و دید پسر او تنها بچه‌ای نیست که رنج برده است و رنج، قانون طبیعت است که همگان در آن سهیم‌اند."

📚 از کتاب «معنا درمانی»، نوشتۀ ویکتور فرانکل 📚

@philosophycafe
🖋 از دید کانت، علم و دین حوزه‌هایی کاملاً متفاوت را به خود اختصاص می‌دهند و به آن‌ها نقش‌های متمایزی داده شده است به گونه‌ای که با یکدیگر چنان سازگارند که تعارض به هیچ وجه ضرورت ندارد. قلمروی معرفت ممکن، به علم تعلق دارد و علم، موجب تکمیل اختیار انسان شده است تا با روش خاص خود به کندوکاو در آن حوزه بپردازد. وظیفۀ دین، روشن کردن شیفتگی اخلاقی ما و اعطای آرامشی فراگیر به آن است.

📚 از کتاب «انواع فلسفه‌های دینی»، نوشتۀ ادوین برت 📚

@philosophycafe
🗯 دینداری آگاهانه، یعنی این‌که من حرف مخالفان و منتقدان دین رو شنیده باشم و بعد دین رو انتخاب کرده باشم. دینداری آگاهانه، یعنی من مرحلۀ تردید در مورد خیلی از باورهای دینی رو گذرونده باشم؛ یعنی به خیلی از سؤالات در مورد جهان‌بینی دینی فکر کرده باشم؛ یعنی برم سراغ آدم‌هایی که عقیدۀ دینی منو قبول ندارن و ازشون بشنوم که حرف حسابشون چیه. یا حداقلش اینه که اگه یه کتابی رو وا کردم که توش چهارتا حرفی نوشته بود که با عقیدۀ دینی من سازگاری نداشت، سریع کتاب رو نبندم؛ تا آخرش برم، ببینم ادعاهای مخالفا چیه.

🗯 چند وقت پیش یه خبرنگاری میره سمت شمال غربی کشور، تا در مورد مشکلات آموزشی خبری تهیه کنه. تو یکی از گزارشا، یه دختر دبستانی به اسم زهرا، این حرفا رو به زبون ترکی میگه: "آقا، ما معلم نداریم. توی کلاس ما، دانش‌آموزای دو تا پایه هستن. به خاطر همین نمیتونیم درس بخونیم. کلاس اولمون خوب بود، ولی الان ریاضیمون ضعیف شده. کلاسامون قاطی شده." مجری که از جدیت دختر خوشش میاد، با شوخی میپرسه: "حالا چرا اینقدر عصبانی هستی؟". زهرا جواب میده: "بایدم عصبانی بشم. من باید درس بخونم که بتونم مملکتمو درست کنم". بعدش که مجری از این جواب زهرا تعجب میکنه، زهرا با حالت با نمکی شروع میکنه به خندیدن.

🗯 زهرا دیگه الان بین ما نیست. فوت شد؛ تو سن ده سالگی؛ تو زلزلۀ اخیری که تو آذربایجان شرقی اومد. منطق این جهان چیه؟ یکی که میخواد درس بخونه تا یه کاره‌ای بشه، یه جایی رو درست کنه، باید بره؛ ولی خیلیای دیگه دارن راست راست میگردن و زندگیشونو میکنن. چرا همیشه این بلاها برا آدمای حاشیه باید رخ بده؟ چرا همیشه باید طبقات پایین جامعه این بلایا رو حس کنن؟ چرا همیشه اونایی که تو روستا یا تو عشایر هستن، باید تبعات بلایای طبیعی رو بچشن؟ این اتفاقا، فقط مختص جامعۀ ایران و فقط هم تو این دورۀ زمانی نیست که رخ میده. گویی همیشه همین بوده؛ کمتر یا بیشتر.

🗯 نقش خداوند تو چنین جهانی چیه؟ فقط نظاره میکنه یا دخالت‌هایی هم داره؟ این جهان عادلانه ست؟ ما تو روایات دینی، شاهد تعداد زیادی معجزه هستیم. معجزه‌هایی که گویی قوانین طبیعت رو میشکونن تا اون اتفاقی که نباید بیفته، نیفته. چه دلیلی وجود داره که الان این معجزات رخ نده؟ اون پدری که جنازۀ بچه‌شو از زیر آوار درمیاره، مگه برای سلامتی بچه‌ش دعا نکرده بود؟ چرا این دعاها عملی نشد؟ اینا، بخشی از سؤالاتیه که دیندار عصر ما، اگه میخواد دینداری آگاهانه‌ای داشته باشه، باید در موردشون فکر کنه. قطعاً این سؤالا تلخه، سخته، مثل آتیشه، میسوزونه. ولی دیندار آگاه باید به این مسائل فکر کنه. «سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش؛ بی‌خاکستر شدن، کِی نو توانی شد؟».

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
ترجیح می‌دهم در یک حکومت کافر و عادل زندگی کنم تا در یک حکومت مسلمان و ظالم.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
بدون شرح

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (علی سلطان زاده)
🖋 این روزها، روز خشم است. خشم، محصول یک بحران است: خشم از ناکامیِ امید، خشم از نقش برآب شدنِ زندگی. ما خواهان رفتن به دانشگاه هستیم، اما این برای ما دربردارندۀ هزینه ای گزاف است. ما به مراقبتهای بهداشتی و سلامتی نیاز داریم. اما توانایی تأمین آن را نداریم. ما باید خانه داشته باشیم و این در حالی است که ما خانه هایی را میبینیم که همیشه خالی هستند؛ اما آنها از آنِ ما نیستند. ما برای میلیونها مردمی که گرسنه هستند، خواهان غذا هستیم؛ ما شاهدیم که برای هر کسی به اندازۀ کافی غذا وجود دارد. با این وجود چیزهایی مابین ما و پول/غذا پابرجا هستند.
بنابراین ما خشمگین هستیم. ما همگی خشمگین هستیم به این خاطر که نمیدانیم با خشممان چکار باید بکنیم؛ و نمیدانیم که چگونه خشممان را برای خلق کردن جهانی دیگر و متفاوت به کار گیریم.
خشم ما علیه دولت است، اما میدانیم که این جوابگو نیست؛ دموکراسیِ نیابتی، خشم ما را به دام می اندازد: همانگونه که تله، موش را. ما از یک حزب به حزب دیگری میرویم با این وجود راه برون رفتی وجود ندارد. چیزها نمیتوانند و بهتر هم نمیشوند؛ به این خاطر که فراسوی قدرت سیاسی، قدرت بزرگتری نهفته است.

📝 از مقالۀ «نگاه کنید، ستارۀ یوتوپیا دارد میدرخشد»، نوشتۀ جان هالووی 📝

@philosophycafe
Forwarded from Philosophy Cafe ♨️ (علی سلطان زاده)
🖋 چه قدر خطرناک است اگر دولتی جمهوری یا پادشاهی از طریق مجازاتها و اهانتهای پیاپی، مردم شهر را در حال ترس و و نگرانی دائم نگاه دارد! برای دولت رفتاری خطرناکتر از این نمیتوان تصور کرد، زیرا آنجا که شهروندان احساس ناامنی کنند برای مصون ماندن از خطر به هر وسیله ای دست می یازند... و از کوشش برای براندازی دولت نمیهراسند.

📚 از کتاب «گفتارها»، نوشتۀ نیکولو ماکیاولی 📚

@philosophycafe
🔶 مرا اتفاقی پیر کرد که هر گز رخ نداد.

《ماتسوئو باشو》

@PhilosophyCafe ♨️
《ما میمون‌های به پا خاسته‌ایم و نه فرشته‌های سقوط کرده.》

🔶 موافقید؟

@PhilosophyCafe ♨️