Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.52K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
Audio
(www.VatanDownload.com)
🔷 Hooman Rad

🔷 Alone In The Rain

@PhilosophyCafe ♨️
Audio
(www.VatanDownload.com)
🔷 Hooman Rad

🔷 Alone In The Rain

@PhilosophyCafe ♨️
Audio
(www.VatanDownload.com)
🔷 Hooman Rad

🔷 Alone In The Rain

@PhilosophyCafe ♨️
گذشته بدون جزئیات تبدیل می شود به روایت هایی یک سره سیاه و یا سفید. جزئیات حذف می شوند و یک امر کلی می ماند که یا سیاه است و یا سفید. به ندرت آدمی پیدا می شود که گذشته را با جزئیات روایت کند. بیان جزئیات یعنی در تقابل قرار گرفتن با دوگانه سیاه و سفید، یعنی گفتن چندتا دروغ وسط این دوگانه سازی. ما عاشق کلی سازی هستیم و این کلی سازی ها فقط با قربانی کردن امر جزئی صورت می گیرد. جزئی های قبلی حذف می شوند تا امر کلی ساخته شود و جزئی های بعدی حذف می شوند تا امر کلی بقا پیدا کند. ما قاتل هستیم. قاتل جزئی ها و به حکومت رساندن کلی.

کلی ها قاتل و یا جزئی های مقتول؟

دیالکتیکی میان جزئی و کلی

شاید یکی از عوامل تغییر

ضرب المثل حذف جزئی و ایجاد کلی

قوانین هم همینطور

تقابل میان این دو

گویی بدون این نبرد پیشرفتی هم در کار نخواهد بود

کوله پشتی پر از امر کلی و جاده ای پر از امر جزئی در جنگلی سیاه با انتهایی نا معلوم

بت شکن بت ساز

این وسط چیزی از بین می رود

چیزی که گویی هیچوقت نبوده و هیچگاه هم نخواهد بود ولی همیشه تمنای بودنش بوده است

من میان میلیاردها آدم

تو میان میلیاردها آدم

تنها

شبیه زنی که با قیچی تمام موهای خود را به ناشیانه ترین حالت ممکن کوتاه کرده است

شبیه به کسی که تمام بدنش را تیغ زده است

گویی می خواهد چیزی از او خارج شود به سبک گذشتگانش

و یا شاید می خواهد که چیزی وارد شود

راهی گشوده شود

انسان یک عنکبوت است

تار می بافد

خانه می سازد

هر تار یک ارتباط و یک معنی

بدون تار عنکبوت سقوط می کند

معنی ای وجود نخواهد داشت

مردم عاشق تارهاییشان می شوند

گاهی هم عاشق تار ساختن

نمی توانند پاره شدن تارهایشان را ببینند

بعضی ها هم تار می سازند

تار هم می فروشند

همین ساختن و فروختن، تار ارتباطی و معنای زندگی آن هاست

اما فیلسوف؟

فیلسوف مهمان است

رهگذر است

پاپتی است

درویش است

باد است

راه خود را می رود

یک جا مسیرش با شما یکی می شود

و یک جا مسیرش با دشمن شما

اهل هیچ فرقه و گروهی نیست

خرقه ای به تن ندارد

لخت مادر زاد است

سهل و ممتنع است

ساده با تشدید روی دال است

با شما می‌خورد ولی هم‌سفره شما نیست، با شما لباس می‌پوشد ولی هم‌رنگ شما نیست. جسمش اسیر است ولی روحش آزاد است

می داند که اسیر است

خودش را می بیند

می بیند که بدنش چگونه زندگی می کند

از بالا

از بعدی دیگر

مثل روحی که از بدن بیرون آمده است

نظاره گر است

جسمش را پرت کرده است

شکنجه بدهند

عذابش کنند

او می خندد

سرش پایین است

دستش می لرزد

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 تو ایام قرنطینه، یکی از کارهای خوبی که بعضی افراد می‌کنن، اینه که کتاب‌ها و فیلم‌های خوبی که خوندن و دیدن، به دیگران پیشنهاد میدن که اونا هم توی این تجربه‌های مفید شریک بشن. منم میخوام این کار رو انجام بدم، با این تفاوت که یکی از فیلم‌های بدی که اخیراً دیدم رو میخوام معرفی کنم: «در جستجوی خوشبختی» (the pursuit of happyness املای خوشبختی، توی عنوان فیلم به طور عامدانه غلط نوشته شده). نمرۀ این فیلم توی سایت IMDB هشت (از ده) هست که نمرۀ خوبی محسوب میشه. همین‌طور ویل اسمیث توی این فیلم بازی می‌کنه. هم‌چنین فروش این فیلم، پنج و نیم برابر هزینۀ ساخت اون بوده و سود خوبی از ساخت این فیلم به دست اومد.

🗯 داستان فیلم بر اساس زندگی کریس گاردنر ساخته شده. گاردنر یکی از سخنران‌های انگیزشی و کارآفرین‌های امروزه؛ از اون آدم‌هایی که به آدم‌ها یاد میدن چجوری خوشبخت باشن، چجوری با انگیزه باشن، چجوری زندگی شادی داشته باشن. فیلم قراره گذشتۀ گاردنر رو نشون بده. این‌که گاردنر کلی بدبختی کشیده، مجبور بود تجهیزات پزشکی رو دستش بگیره و مطب به مطب بگرده تا بتونه اونا رو بفروشه. اتومبیلی هم نداشته و این مسیرها رو باید پیاده یا با اتوبوس میرفته. به خاطر بی‌پولی، همسرش ترکش میکنه و اون با پسر کوچیکش باید زندگی کنه. بعد از مدتی اجارۀ خونۀ خودشم نمیتونه پرداخت کنه و مجبور میشه بره توی مُتل زندگی کنه. بعدش حتی از پرداخت هزینۀ متل هم برنمیاد و مجبوره بره توی محل‌هایی که برای گداها و بی‌خانمان‌ها و معتادها تدارک دیدن و اونجا زندگی کنه.

🗯 قانون اون‌جا این‌طور بوده که افراد باید هر روز توی صف می‌ایستادن تا بهشون جای خواب برسه. گاردنر هر روز بعد از کارش، میدویید سمت مهدکودک پسرش، پسرش رو می‌گرفت و با اتوبوس می‌رفت به محل اسکان بی‌خانمان‌ها، تا سریع‌تر بتونه توی صف قرار بگیره و محل خواب بهش برسه برای اون روز. معمولاً هم دوربین یه صف طویلی از آدم‌ها رو نشون میداد که بهشون جای خواب نرسیده، اما گاردنر تونسته بود با پسرش جای خواب گیر بیاره. این فیلم قراره چی به مخاطب یاد بده؟
این‌که "گاردنر رو ببین. هیچی نداشت. هیچی. ولی الان همه چی داره. تو چیت از اون کمتره؟ تلاشت. باید تلاشتو بیشتر کنی. بدو. مقصدت رو انتخاب کن، موفقیت تصادفی نیست. موفقیت چیه؟ پول. پول. پول دربیار. سیستم به تو نیاز داره. سیستم منتظرته. برو در آغوش سیستم".

🗯 تمام ماجرا توی این فیلم‌ها و کتاب‌ها و سخنرانی‌ها به فرد تقلیل پیدا می‌کنه. توی این نگاه "مسئله این نیست که چرا اون همه بی‌خانمان وجود داره؛ مسئله اینه که یکی مثل گاردنر تونسته از اون بین رشد کنه و پول دربیاره. پس میشه رشد کرد توی این سیستم. انتقاد نکن، از سیستم بد نگو. به نهادهای قدرت گیر نده. برنامه‌ریزی کن. مگه نمی‌بینی سنگ‌فرش هر خیابان از طلاست؟"! حواسمون هست چه بلایی داره سرمون میاد؟ کیا دارن به عنوان نماد انسان‌های خوشبخت معرفی میشن به ما؟ دقت کردیم تعریف خوشبختی تغییر کرده؟
این فیلم‌ها و کتاب‌ها میخوان به ما یاد بدن که چجوری تبدیل بشیم به بابای پولدار. ولی قبلش فراموش کنیم که اصلاً چرا این همه تفاوت بین بابای پولدار و بابای بی‌پول ایجاد شده!

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
✅ پیام یکی از دوستان در مورد مطلب نقد فیلم «در جستجوی خوشبختی»:

سلام
در رابطه با پست کانال چیزایی گفتم!
بدون این که زیاد فکر کنم
چیزایی گفتم
چرا
چون برام مهم بود
چرا که خودم رفتم توی سازمان و مجموعه ای تلاش می کنم
هنوز موفقیتی کسب نکردم
چون تلاشم کافی نبوده!

همه مون می دونیم
قبل از هرچیزی نیاز به تفکر داریم
این که توی کتاب ها و فیلم های انگیزشی
می گن
به بالاسریت نگاه کن
ببین چه جوری کار می کنه
یاد بگیر
بدون این که فکرو منطقتو درگیر کنی
فقط انجام بِده و از این جور حرفا

ولی
شک نکنین اون بالاسری
یا قهرمان فیلمی که معرفی شد
حالا اگه بشه اسمشو قهرمان گذاشت!
قطعاً نگرش و اهداف منحصر به فرد خودشونو دارن
درسته باید ببینیم
این شکاف عمیق طبقاتی از کجا و چه جوری اومده
اما اگه من قبلش حداقل هارو هم نداشته باشم
اونم از ابتدای زندگی م
اصلاً وقت و حوصله فکر کردن در مورد چنین چیزُ دارم؟

برام مساله نمی شه قطعاً
چون به فکر سیر کردن شکمم هستم اون موقع

من فیلم معرفی شدتونو ندیدم
اما کتاب هایی با موضاعات مذکور مطالعه کردم
فرد اگه توی چارچوب نگرش و اهداف خودش حرکت کُنه
ولو این که موقتاً یا اصلاً تا آخر عمرش
توی مجموعه ای باشه
که با نگرش و اهدافش هم سو نباشه
می تونه اون مسیرُ مثل یه پُل و سکوی پرتاب ببینه برای خودش
تا به اون چیزایی که می خواد برسه
و این به معنی حل شدن توی اون مجموعه یا سیستم نیست
و هم چنین به این معنی که بخوایم میان بُر بزنیم
بلکه سازگار شدن و پذیرش تغییر محیط بیرون هست
برای درک بهتر درون آدمی
و صرفاً رسیدن به مقصد هم مطرح نیست
خیلی از آدم ها به صورت فردی_ جمعی
تلاش کردن
و تونستن حاکمیت یک کشورُ تغییر بِدَن
به نظرم مساله اون چیزی که شما هم گفتین نیست
بلکه مقاومت در برابر تغییره خودِ بعد سیستم
اگر من بتونم خودم
مجموعه ای که در اون کار می کنمو در جهت اهدافشون سوق بدم
بی شک می تونیم روی مجموعه ی بزرگی تری به اسم حاکمیت تاثیر بذاریم
و منجر به تغییرات اساسی در سطوح مختلف جامعه بشیم

این که خوش بختی چیه
تقریباً مثل همه ی چیزهای دیگه
نسبیه
و تعاریف متفاوته

و در آخر
وقتی می تونیم بگیم موفق یا خوش بختیم
که اون کار، سیستم یا مجموعه رو با علاقه و انگیزه ی خودمون
در جهت رشد تمامی ابعادمون انتخاب کرده باشیم
نه این که بر حسب شرایط مجبور به پذیرش چنین چیزی بشیم
چیزی که مغایر با افکار و اهدافم باشه!
نمی دونم حرفام چه قدر ربط داشت به مطلبتون

@philosophycafe
🎞 ماتریکس یه سیستمه نئو؛ و این سیستم، دشمن ماست. اما وقتی واردش میشی، چی می‌بینی؟ تاجرها، معلم‌ها، وکیل‌ها، نجارها و ... . ذهن افراد زیادی که ما داریم تلاش می‌کنیم نجاتشون بدیم، اما تا اون زمان، این مردم خودشون بخشی از این سیستم هستند و همین باعث میشه که اونا دشمن ما باشن. تو باید بفهمی که بیشتر این مردم آمادگی جدا شدن از سیستم رو ندارن و خیلی از اونا به قدری بی‌انگیزه و ناامیدانه به این سیستم وابسته هستن که حاضرن برای محافظت از اون بجنگن. داشتی به من گوش می‌دادی یا داشتی به اون زن با لباس قرمز نگاه می‌کردی؟!

🎬 دیالوگی از فیلم «ماتریکس» (1999)، ساختۀ خواهران واچوفسکی 🎬

@philosophycafe
🖋 به جز دهریه، فلاسفه همگی برآنند که برای عالَم، صانعی است و خدای تعالی، صانع و فاعل آن است و عالَم، صنع و فعل اوست و این سخن بنابر اصل و عقیدۀ آنان [=فیلسوفان]، تلبیس است بلکه بنابر اصل و روش آنان این مطلب که عالَم، صنع خداوند باشد، متصوَر نیست ... .
[زیرا] گوییم که فاعل عبارت از کسی است که فعل از او با اراده و بر سبیل اختیار و با علم به مراد صادر می‌گردد و در نزد شما [=فیلسوفان] که صدور عالَم از خدا به منزلۀ صدور معلول از علت است و ضرورت لازم است، دفع آن از خدای تعالی مانند همراهی و ملازمۀ سایه با شخص و نور با خورشید، به تصور نمی‌آید و این امور هیچ یک به معنی فعل نیست، بلکه آن کس که می‌گوید: چراغ، نور درست می‌کند و شخص، سایه می‌سازد مَجازاً سخن گفته، و در مَجازگویی خود از اندازه بیرون رفته است.

🖋 در نظر ما، فاعل به طور کلی سبب است، و چراغ سبب روشنایی است و خورشید سبب نور است، ولی فاعل به مجرد سبب بودن، فاعل صانع نامیده نمی‌شود، بل به علت سبب بودنش با شرایطی مخصوص است که فاعل نامیده می‌شود و آن به جهت وقوع فعل از اوست بر سبیل اراده و اختیار، به طوری که اگر کسی بگوید دیوار فاعل نیست و سنگ فاعل نیست و جماد فاعل نیست و فعل، مخصوص به حیوان است، در این مورد او را انکاری نباشد و سخنش دروغ نیست ولی در نظر آنان [=فیلسوفان] سنگ را فعل مخصوصی است و آن علاقه و ثقل و میل به مرکز است هم‌چنان‌که آتش را فعل مخصوصی است و آن گرم کردن است و دیوار نیز فعلی دارد و آن میل به مرکز و ایجاد سایه است... .
جواب [ما به فیلسوفان] این است که همۀ این‌ها به طریق مَجاز است و جز این نیست که فعل حقیقی آن است که به اراده باشد.

📚 از کتاب «تهافت‌الفلاسفه» (تناقض‌گویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی 📚

@philosophycafe
🗯 یکی از مسائلی که برای فهم معنای یه مطلب خیلی بهمون کمک میکنه، اینه که بدونیم اون مطلب با چه لحنی بیان شده؛ مخصوصاً اگه اون مطلب به طور شفاهی بیان شده باشه. مثلاً جملۀ «هوا بارونیه» رو در نظر بگیریم. یه جملۀ ساده‌ست که احتمالاً همۀ ما وقتی این جمله رو می‌خونیم، می‌فهمیم که چی میگه. ولی همین جمله توی فضاهای مختلف، ممکنه با لحن‌های مختلف ادا بشه و معانی متفاوتی بده:
ممکنه این جمله از طرف یه مادر به بچه‌ش گفته شده، وقتی که بچه ازش پرسیده "میخوام برم بیرون بازی کنم" و مادر با عصبانیت این پاسخ رو داده و منظورش این باشه که "بتمرگ سرجات. دفعۀ قبل که مریض شدی، پدرم دراومد تا تونستم خرج دوا و دکترتو جور کنم.".
ممکنه «همین» جمله از طرف یه نفر به همسرش گفته شده باشه و منظورش اینه که "چه هوای خوبیه. بریم بیرون قدم بزنیم عزیزم".
و ممکنه «همین» جمله از طرف یه کارشناس هواشناسی تو تلویزیون گفته بشه.

🗯 در واقع یه جمله، تو سه فضا و سه لحن متفاوت، سه معنای متفاوت پیدا میکنه؛ و شاید بشه تعداد گزینه‌ها رو بیشتر هم کرد. مسئلۀ من اینه که آیا نمیشه همین موضوع رو ما در مورد قرآن هم در نظر بگیریم؟ آیا نمی‌تونیم قرآن رو (به جای متن) یک گفتار شفاهی در نظر بگیریم که برای فهم معنای آیات اون، ناگزیریم که بدونیم تو چه زمان و مکانی گفته شده؟ ممکنه یکی بگه "خب این فرض چه تغییری تو مواجهۀ ما با قرآن ایجاد می‌کنه؟". به نظرم اصلی‌ترین تغییرش اینه که نمیشه من تو خونه‌م بشینم و قرآن رو بگیرم دستم و شروع کنم به خوندن و بعدش ادعا کنم که من قرآن رو فهمیدم. مثل جملۀ «هوا بارونیه» که صرفاً با خوندنش، من نمیتونم بفهمم گوینده در چه فضایی و با چه لحنی و به کی داره این حرف رو میزنه.

🗯 مثلاً ابتدای آیۀ 223 سورۀ بقره رو ببینیم: «نساؤکم حرث لکم...» (زنان کشتزار شما هستند...). ما صرفاً با خوندن این جمله، متوجه لحن اون نمی‌شیم. دو تا حالت زیر رو در نظر بگیریم:
تصور کنیم این آیه توی یه جامعه‌ای بیان بشه که زنان رو به عنوان موجوداتی اغواگر میدونن، موجوداتی حقیر و فریبنده. باید از اونا دوری کرد. اگه هم کسی خواست نزدیک بشه، صرفاً برای لذتی گذرا. هر از گاهی هم دچار یه تغییراتی میشن که خلق و خوشون تغییر میکنه و این خیلی از نظر اون جامعه اتفاق بدیه و موجب شرمساریه.
حالا جامعه‌ای رو تصور کنیم که زن توش یه موجود مستقله و حقوق مختص به خودش رو داره. زن برای کسی نیست، زن برای خودشه.

🗯 من فکر می‌کنم لحن این جمله رو با توجه به شناختی که از محیط بیان این جمله به دست میاریم، ‌می‌تونیم بفهمیم: این‌که آیا این جمله در جامعۀ اول نازل شده یا در جامعۀ دوم؟ نظرم اینه که دعوایی که در مورد این آیه وجود داره رو میشه با این نکته یه گام جلو برد. عبدالعلی بازرگان (مفسر قرآن) جزو کساییه که با استناد به دلایلی، معتقده که این جمله توی جامعۀ اول نازل شده و در نتیجه معنای این آیه رو در جهت بالا بردن شأن زن می‌دونه.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
درآمدی بر انواع نقد و کارکردهای آن/فریبرز درودی. @philosophyCafe
آیا آنقدر کلمه ی "خود" ننگ آور است که "خودکشی" مرگی با سرفرازی نیست؟
#کوهیار
تقدیم به تینا
سرش را در پالتوی زمستانی فرو کرد. حواسش بود متقارن قدم بزند. حتی زمانی که می خواست با کسی باشدشیوه ی راه رفتن آن دختر برایش مهم تر از شخصیتش بود. فکر می کرد نوع قدم زدن دقیقا مثل اثر انگشت است بلکه مهم تر، چرا که نشان دهنده ی روحیه ی هر فرد است. گاهی دختری را زیبا می دید از پشتش، کوچه به کوچه راه می رفت. شاید پنج دقیقه لذت می برد ولی بعد راهش را کج می کرد. همین آرامش کوتاه مدت تا چند روز سرحال نگه اش می داشت.
چشمان احمد از بی خوابی می سوخت. به چهارراه که رسید پیکان زردی جلوی پایش ترمز کرد. تعادلش بهم خورد و در جا افتاد. راننده تاکسی در را محکم بست، ترسیده بود. وقتی فهمیدی چیزی نشده شروع کرد به فحش دادن.
احمد کوچکترین نگاهی به راننده نکرد. ایستاد و پالتو را تکاند، به راهش ادامه داد.
با خودش گفت هنوز زنده ام و سوال کردن را از سر گرفت. می پرسید در تهران چند تا چهار راه هست. می پرسید در چند تای آنها کسی را زیر گرفتند و...
پیگیر هیچ سوالی نمی شد و بعدی را می پرسید. از سر بیکاری زیر لب حرف می زد.
صبح نشده بود. فقَط یک دکه باز بود. خواست از سر تفنن با کسی حرف بزند ولی بهانه ای به ذهنش نرسید.
"یک نخ سیگار لطفا، ارزان ترینش"
فروشنده بدون حرفی پول را گرفت و احمد با کسی حرف نزد. کام اول را که گرفت از عمد سرفه کرد. به فروشنده لبخنر زد و گفت سیگاری شدن سخت تر از سیگار کشیدنه.
ابتدای سیگار را با کلید برید و باقی سیگار را در جیب پالتو گذاشت.
از پنج صبح حدودا نیم ساعت گذشته بود ولی هنوز به قول خودش در دیشب زندگی می کرد.
اولین بار که خواست نوشین را نوازش کند دستش را پس زد. صدای زیرش را بلند کرد و گفت این دست خیلی ها رو نوازش کرده. احمد سرش پایین انداخت. انگار که روی آتش خاک بریزند. نوشین با همان لحن از او پرسیده بود چرا چاقو خوردی و احمد صادقانه گفت برای یک دختر. از ٱن روز نوشین را ندیده بود. شب ها به او فکر میکرد ولی تنها شب ها، نه باقی روز.
احمد دودل بود سراغ پدرش برود یا نه. یک لحظه منصرف شد. گفت من که بیشتر راه را آمده ام، بگذار بار آخرم او را ببینم.
بطری را با پای چپ جلو می انداخت و زمانی که به آن می رسید دوباره شوتش می کرد. درست مثل فوتبال بازی کردن در دبستان.
از کنار مسجد رد شد، وقت نماز بود. داخل رفت. کفش ها را گوشه ی مسجد قایم کرد تا آن ها را ندزدند. گوشی را به شارژ زد تا با نوشین حرف بزند ولی همچنان آزاد می زد. همزمان طرح های روی فرش مسجد را دنبال می کرد. از کنار علم که گذشت یاد زمان هایی افتاد که روی کول پدرش می نشست و کوه می رفتند. نفس پدرش هیچ وقت کم نمی آمد ولی الان که همسن آن روز های پدرش است از سیگار حتی نمی تواند نفس بکشد.
خانه ی پدری احمد نزدیک مسجد بود.
در زد. دو ضربه ی سریع و بعد تر یک تک ضربه، درست مثل گذشته. در باز شد، عمه اش بود. گفت احمد سریع بیا. علی در احتضار است.
توان سریع رفتن نداشت ولی برای خالی نبودن عریضه با عجله رفت.
پرده ها کشیده بود و اتاق بوی ادرار میداد.
احمد دستش را گرفت. همان دست هایی که با او لی لی لی لی حوضک بازی می کرد ولی پدرش او را نشناخت‌.
پدرش فریاد می زد احمد را بیاورید و اشک می ریخت ولی احمد را که کنارش بود نمی شناخت.
#کوهیار
🖋 مشاهدۀ عینی من از جنگ [جهانی اول] موجب نشان‌دادن حقیقتی شد که به آن اندازه حدس و گمان آن را نمی‌بردم، و آن این‌که انسان‌ها بیش از آن‌که ما گمان می‌بردیم، غیرمتمدن بوده و دچار انحطاط هستند و تحت تأثیر غرایز ابتدایی قرار دارند. به راستی که اعمال وحشیانه و هراس‌آور جنگ آن‌قدر با وضع تمدن و قوانین اولیۀ انسانیت تضاد داشت که موجبات اندوه و ناامیدی عمیقی را برای من فراهم کرد.

📚 از کتاب «تمدن و ملالت‌های آن»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
نام فارسی : بیبی درایور

زبان : فارسی + زبان اصلی

صوت دوبله بصورت جداگانه

سال تولید : ۲۰۱۷

محصول کشور : انگلستان | آمریکا

ژانر : اکشن , جنایی , هیجان انگیز

امتیاز IMDB از ۱۰ :۸٫۱

کیفیت : BluRay 1080p – ۷۲۰p – x265

کارگردان : Edgar Wright

ستارگان: Ansel Elgort, Jon Bernthal, Jon Hamm

خلاصه فیلم : “بیبی” یک راننده جوان و حرفه ای است که می تواند حرکات دیوانه واری را با ماشینش انجام دهد . پس از اینکه او برای یک رئیس یک گروه از جنایتکارها کاری را انجام می دهد ، خودش را در یک حادثه محکوم به شکست پید…

http://s1.dlserver.info/Movie/Baby.Driver.2017/Baby.Driver.2017.720p.10bit.BluRay.x265.HEVC.MZABI.mkv

@PhilosophyCafe ♨️
محصول کشور : آلمان | آمریکا

ژانر : بیوگرافی | درام | موسیقی

امتیاز کاربران : 6.8/10 imdb

امتیاز منتقدین : 59/100

زمان : 104 دقیقه

بازیگران : Diane Kruger | Ed Harris | Matthew Goode

کارگردان : Agnieszka Holland

کیفیت تصویر : 1080p | 720p | Blu-ray

برنده 2 جایزه و نامزد 5 جایزه دیگر
خلاصه داستان:
چیزی به نخستین اجرای تاریخی سمفونی نهم «بتهوون» (هریس) نمانده ولی ناشر آثار «بتهوون»، «ونتسل شلمر» (ریاخ)، دچار سرطان و مشرف به مرگ است. «شلمر» بیمار که مستأصلانه دنبال یک نسخه بردار می گردد، از دانشجویی به نام «آناهولتس» (کروگر) کمک می گیرد...

http://server3.7uploader.org/Movie/2006/Copying.Beethoven.2006.720p.Pahe.MyKingMedia.mkv

@PhilosophyCafe ♨️
Audio
Armik - Alone With You

@PhilosophyCafe ♨️
Forwarded from انسان خردمند
▪️‌‌مخالفت با واقع‌گرایی علمی از سه جنبه‌ی هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و معناشناسی صورت گرفته است. مخالفت از جنبه‌ی هستی‌شناسانه، به این معناست که این دسته از ضدواقع‌گرایان وجود هویات و بخش‌های مشاهده‌ناپذیر عالم را انکار می‌کنند. از این رو، ادعای واقع‌نما بودن نظریه‌ها بی‌معنا می‌شود. گروه دیگر از ضدواقع‌گرایان به‌دلیل مبانی معرفت‌شناسانه‌ی خود که عمدتاً مبتنی بر تجربه‌گرایی است، فرارفتن از حدود حس و تجربه را خارج‌شدن از محدوده‌ی امکان حصول معرفت می‌دانند. این گروه نسبت به وجود بخش‌های مشاهده‌ناپذیر عالم لاادری‌اند و هرگونه ادعایی در خصوص این بخش‌ها را ناموجه می‌دانند. این دسته‌ی دوم، گرچه موضع ملایم‌تری نسبت به گروه اول دارند، همچنان با واقع‌گرایی علمی در تقابل‌اند. اما مخالفت با واقع‌گرایی از جنبه‌ی معناشناسی، یا به‌واسطه‌ی انکار استناد صدق و درستی به نظریه‌ها و گزاره‌های نظری است یا به‌جهت انکار معنای یکسان واژه‌ها در نظریه‌های مختلف است...

📓«واقع‌گرایی در علم»
تحقیقی در شأن معرفتی نظریه‌های علمی
✍یاسمن هشیار


@sapient_human
آزادانه و یا دزدانه

فرقی نمی کند

می آید

می رود

نه حریفی

نه رقیبی

بی لباس و با لباس

مخفی و یا آشکار

پادشاه و یا گدا

ملحد یا مومن

پیر و یا جوان

زن و یا مرد

می آید و می رود

گاهی شبیه یک گل

گاهی شبیه یه شعر زیبا

یک کتاب

یک موسیقی

شنیده و یا نشنیده

می آید و می رود

کهنه و یا تازه

زشت و یا زیبا

با نبودنش بودنش را به رخ می کشد

گاهی هم با بودنش نبودنش را

شکل عوض می کند

یه فروشنده دوره گرد

یا یه رفته گر

نه می فهمی چطور میاد و نه می فهمی چطوره میره

به هر چیزی که اطرافت نگاه می کنی انگار یه روز درون اونها بوده

همه از اون نشونی دارن

اما یه نشون غایب

نه آغازی داره و نه پایانی

بی مقدمه

پا پتی

وقت نمی گیره

مثل یه بارون بهاری

یه روز میشه حس دیدن یه دوست

یه روز میشه خاطره اون دوست

میره توی سمفونی بتهون

گوش ونگوگ رو نوازش میکنه

بوی سحر خیزیایی حافظ رو به خودش می گیره

و صدای زنگوله ها و بزغاله هایی که عصر مادرشون داره بر می گرده خونه

همه از اون میگن

در عین اینکه نمیدونن از چی می گن

نه معلوم می آفرینه و نه معلوم حاصل آفرینش

داره میسازه و یا داره ساخته میشه

کشف میشه و یا اختراع میشه

یه خواست می مونه

داشت نمیشه

یه تمنا

یه حسرت پیری

به پایان نمی رسه

پایان می رسونه

اسیر نمیشه

اسیر می کنه

وحشیه

هم میشکنه و هم میسازه

نه سکوت رو می پذیره و نه بیان رو

نه خاموش رو و نه خروش رو

دیوانه می کند

بزرگ می کند و بچه می سازد

می آید و می رود.

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️