Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
507 videos
636 files
1.36K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
آنارشیسم نوشته ی کالین وارد
ترجمه محمودرضا عبداللهی

@philosophycafe
🖋 تأکید نظری هابرماس بر استدلال و حوزۀ عمومی، در مداخلات عملی او در برهه‌های حساس در حیات فکری و سیاسی آلمان نیز بازتاب عملی یافته است. در واقع یکی از نخستین مقالات او در مقیاسی کوچک مشاجرۀ سیاسی مهمی برانگیخت. موضوع مشاجره سخنرانی سال 1935 مارتین هایدگر تحت عنوان «مقدمه‌ای بر متافیریک» بود که در سال 1952 دوباره منتشر شد. هابرماس در نقدی بر این سخنرانی که در روزنامۀ «فرانکفورتر آلگماینه» نوشت از انتشار مجدد آن به عنوان فرصتی برای بحث دربارۀ اقدامات فاشیست‌ها در جلوگیری از رشد دانش و تمایلات محافظه‌کارانۀ دوران اولیۀ صدارت آدنائر که تجدید چاپ چنان متونی را ممکن می‌ساخت استفاده کرد. همکاری هایدگر با رژیم نازی، در اوایل دهۀ 1950 کاملاً فاش شده بود و هابرماس در مقالۀ خود به جزئیات آن همکاری توجهی ندارد، بلکه مسئلۀ نگران‌کننده این بود که متن مزبور بدون هیچ گونه اظهارنظر یا حاشیه‌ای منتشر می‌شد و این حاکی از فقدان هرگونه احساس توبه بود. بنابراین هابرماس چاره‌ای جز این نداشت که فرض را بر این قرار دهد که هایدگر هنوز به عقیدۀ خود مبنی بر این که «جنبش» (اصطلاح رایج در دوران رایش سوم برای جنبش ناسیونال سوسیالیست) متضمن "حقیقت و عظمتی درونی" است پایبند است و ارزیابی او از موفقیت آلمان به عنوان کشوری که در میانۀ کشورهای دیگر گیر افتاده است هنوز در رابطه با موقعیت ژئوپلیتیکی آلمان مورد قبول اوست.

🖋 نقد هابرماس در 25 ژوئیه منتشر شد. در 13 اوت نویسنده‌ای به نام کریستین لوالتر مقاله‌ای در دفاع از هایدگر در روزنامۀ «دی‌تسایت» نوشت. ... نویسنده در طی مقاله البته اعتراف می‌کند که هایدگر با ناسیونال سوسیالیسم همکاری‌هایی داشته است، لیکن اضافه می‌کند که سخنرانی «مقدمه‌ای بر متافیزیک» دقیقاً حاکی از این است که هایدگر از سیاستی که زمانی موقتاً بدان گرایش یافته بود فاصله گرفته است. ... هایدگر خود در طی نامه‌ای به «دی‌تسایت» مورخ 24 سپتامبر تعبیر نویسندۀ مقاله [= لوالتر] را تأیید می‌کند و مدعی می‌شود که او خود به عمد جملۀ موردنظر را در دست‌نوشته‌اش باقی گذاشته بود:
"به راحتی می‌توانستم آن جمله را از نسخۀ چاپ شده حذف کنم ... اما چنین کاری نکردم و در آینده هم نخواهم کرد. اولاً به این دلیل که از نظر تاریخی جملات متعلق به سخنرانی هستند و به علاوه متقاعد هستم که آن سخنرانی می‌تواند چنین جملاتی را برای خواننده‌ای که فن تفکر را آموخته باشد قابل تحمل سازد".

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe
👍1
فرغون قرمز
 
و چه پایبستی دارد به این فرغون قرمز
 و براق با قطرات باران
در کنار این ماکیان سفید
 

#ویلیام کارلوس ویلیام

🗣: نقد و نظر
@MArefArab

@PhilosophyCafe
📣 دوره مجازی "تفکر نقادانه (۱)"

👤مدرس: اردشیر منصوری
⏳یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، ساعت ۱۸:۰۰ تا ۱۹:۳۰

🔲تعداد جلسات: ۴ جلسه
📆 جلسه اول؛ یکشنبه ۱۲ مردادماه


📌شرکت در این دوره👇
💎@rumi_ir_bot
🌐https://lms.rumi.ir

📌 اطلاعات بیشتر👇
👤@rumi_lms_support
☎️ 021-️88253719


@sorooshemewlana
🗯 گفتم: "خوش به حالت، دنیات کوچیکه و خیالت راحت؛ جواب ساده میدی به ذهن تنبل جماعت؛ نمی‌فهمی یعنی چی واقعیت لایه‌لایه‌ست، مهم اینه دست کی افتاده باشه روایت".
گفت: "باشه، تو دنیات بزرگ و خفنه اینقدر که سرت گیج میره؛ جوابات همه بی‌اثره، مسئله به دور حلقت پیچیده؛ مشکلت اینه یکی مثل من نخواسته تو رو نخبه ببینه؛ فقط چون بلده بهتر از من کلمه توی جمله بچینه".

🗯 گفتم: "خوش به حالت، به خودت حق میدی همه چی بخوای؛ کلاً مُرد اون انسان که فکر می‌کرد و عقیده داشت؛ عقیده، امروز کالای ارزون توده‌هاست؛ گذشت اون زمان که عقیده‌ها هزینه داشت".
گفت: "قضیه این نیست کی هزینه داده، عقیده می‌تونه یه ایده باشه؛ تو نظر بقیه رو می‌شنوی اگه لای عقاید خودت جا شه".

🗯 گفتم: "خوش به حالِت که سرت گرم سرخ گونه‌هات؛ کل نگرانیت اینه کی نوک زد به دونه‌هات؛ واسه‌ت مهم نیست که کی‌ای، کجایی و چی می‌خوای؛ یا تفالۀ فکر کی شده جاری تو روده‌هات".
گفت: "می‌ترسی از دنیای من که واسه همه‌مون قابل فهمه؛ ببین این لایۀ واقعیت رو که نظر تو هم محصول یه جَمعه؛ تو با مطالعه رشد کردی، من با چَک بابام؛ ایده‌آل تو گذشته‌ست، آینده مال ماهاست؛ نگو که نگرانی ما کی‌ایم و چی می‌خوایم؛ واسه‌ت کافیه به ما نگاه کنی از اون بالاها".

🗯 گفتم: "نه توان تصور، نه اهل بحث و تعقل، فقط یه چایی پررنگ بعد خواب بعدازظهر؛ بعد، یه ناهار پرچرب با اصحاب تجمل؛ خفه می‌میرین همه تَش به دار توقع".
گفت: "نگو بحث و تعقل، بگو فتوا و تذکر؛ بعدم یه قهوۀ بی‌شیر و شادی پس از گل؛ تَشَم یه شام سنگین تو تنهایی و در صلح؛ خفه می‌میری تَش توی صحرای تکبر؛ التماس تفکر".

🗯 گفتم: "نفرت زبونه می‌کشه از شکاف‌های جامعه؛ همه تو خودشون گیرن در انتظار فاجعه؛ مرزها از بین میرن بین رؤیا و خاطره؛ فقط یه راه مونده، مقابله مقابله".
گفت: "نه با زور و ترس، نه واسۀ پول؛ بدون بحث و بدون زور؛ نخوری به درد می‌ریزمت دور؛ دور دور، می‌ریزیم می‌ریزیم می‌ریزیم دور".

📢 تمام نقل‌قول‌های بالا (عبارات داخل "...") از متن آهنگ «مقابله» (از بهرام نورایی) گرفته شده؛ من فقط ترتیب عبارات رو جابه‌جا کردم و اون رو به صورت یه گفتگوی دو نفره درآوردم.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"اونا رو پولهاشون به هم نزدیک کرد، ما رو باورامون".

@philosophycafe
درود دوستان عزیز. با توجه به شرایط پیش آمده و وضعیت اقتصادی کشور و خصوصا دانشجویان فلسفه بر آن شدیم تا با تشکیل یک گروه اقتصادی برای عزیزان فلسفی تلاش نماییم تا جایی که می توانیم به همدیگر کمک کنیم شرایط اقتصادی بهتری پیدا کنیم.

https://t.me/joinchat/BfwvNx2dpoAJkKWTmxZd_w

@PhilosophyCafe ♨️
Philosophy Cafe ♨️ pinned «درود دوستان عزیز. با توجه به شرایط پیش آمده و وضعیت اقتصادی کشور و خصوصا دانشجویان فلسفه بر آن شدیم تا با تشکیل یک گروه اقتصادی برای عزیزان فلسفی تلاش نماییم تا جایی که می توانیم به همدیگر کمک کنیم شرایط اقتصادی بهتری پیدا کنیم. https://t.me/joinchat/Bf…»
خدا یک بار ما را خلق کرد و ما هزاران بار او را خلق کردیم.
#کوهیار
🖋 من این‌گونه تصور می‌کنم که یک مخالف فرضی، استدلال‌های من [در این کتاب] را با شک و تردید دنبال می‌کند و این‌جا می‌خواهم اجازه دهم که او حرف‌هایش را بیان کند.
این مخالف به من می‌گوید: "تو [= فروید] بارها این جمله را تکرار کرده‌ای که «تمدن، این عقاید دینی را خلق کرده است» و یا «تمدن، عقاید دینی را در دسترس افرادش قرار می‌دهد». این جملات برای من عجیب به نظر می‌رسد. من نمی‌توانم توضیح دهم که چرا؛ ولی برای من پذیرش این حرف که تمدن، مقررات عادلانۀ توزیع محصولات تولیدشده و یا حقوق مربوط به زنان و کودکان را وضع کرده، راحت است؛ اما پذیرش این‌که تمدن، دین را به وجود آورده، برای من آسان نیست".

🖋 من فکر می‌کنم موجه هستم که همۀ این موارد ذکرشده را یکسان بررسی کنم. من سعی کرده‌ام [در این کتاب] نشان دهم که عقاید دینی از همان نیازهایی برخاسته‌اند که بقیۀ دستاوردهای تمدن از آن نیازها نشئت گرفته‌اند: [نیاز به] ضرورت دفاع از خود در برابر نیروی خُردکنندۀ طبیعت که بر انسان برتری دارد. هم‌چنین غرض دومی هم به این نیاز اضافه شد: ترغیب برای اصلاح کمبودهای تمدن که تحمل آن برای افراد دردآور است. علاوه بر این، کاملاً به‌جاست که گفته شود تمدن این عقاید را به فرد می‌دهد، زیرا فرد این عقاید را «از پیش موجود» درمی‌یابد؛ آن‌ها به گونه‌ای حاضر و آماده به فرد ارائه می‌شوند و فرد به تنهایی نقشی در به وجود آمدن آن‌ها نداشته است. آن‌چه این فرد می‌پذیرد میراث قرن‌ها و اعصار متوالی است و او آن‌ها را همان‌گونه می‌یابد که جدول ضرب، هندسه و اموری شبیه به این‌ها را می‌یابد. در حقیقت این‌جا تفاوتی وجود دارد و من فعلاً به آن تفاوت نمی‌پردازم. آن حس تعجب و شگفتی‌ای که تو [= مخالف فروید] اظهار کردی، شاید بخشی از آن به این واقعیت مربوط باشد که این عقاید دینی معمولاً به عنوان وحی الهی در نظر گرفته می‌شوند. اما چنین دیدگاهی، خود، بخشی از مجموعۀ عقاید دینی است؛ و به طور کلی رشد تاریخیِ شناخته‌شدۀ این عقاید و تفاوت‌های بین عقاید تمدن‌ها و دوره‌های تاریخی مختلف را نادیده می‌گیرد.

📚 از کتاب «آیندۀ یک پندار»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
Forwarded from کتاب بخور متوقف و تعطیل شد
@eat_book_مارکس_و_ویتگنشتاین_دیوید_روبینشتاین.pdf
6.8 MB
📕مارکس و ویتگنشتاین؛ پراکسیس اجتماعی و تبیین اجتماعی
✍دیوید روبینشتاین
@eat_book
🖋 نخستین مباحثه‌ای که هابرماس در آن درگیر شد به عنوان "دعوای پوزیتیویسم (اصالت اثبات) در جامعه‌شناسی آلمان" شهرت یافت. این مشاجره نخست توجه بسیاری در آلمان جلب کرد و بعداً در دیگر نقاط جهان نیز شهرتی یافت. شاید غریب‌ترین بخش این مباحثه عدم مناسبت کامل عنوان آن با مسائل مورد بحث و اختلاف باشد. اولاً به این دلیل که هیچ یک از افراد درگیر در این مشاجره خود را مدافع یا نمایندۀ پوزیتیویسم نمی‌دانستند. گرچه هابرماس و تئودور آدورنو به عنوان مدافعان روش دیالکتیکی، کارل پوپر و شاگرد آلمانی او، هانس آلبرت را متهم به هواداری از روش‌های پوزیتیویستی کردند، لیکن متهمان منکر درستی این نسبت شدند و در عوض خود را هوادار عقل‌گرایی انتقادی خواندند. در واقع تصور خود پوپر از موضع روش‌شناختی‌اش این است که وی یکی از نخستین کسانی بوده که با پوزیتیویسم به عنوان روش پژوهش معتبر شدیداً مخالفت ورزیده است. اگر پوزیتیویسم را به مفهوم رایجی که معمولاً در کتاب‌های فلسفی توصیف می‌شود، بگیریم، در آن صورت قطعاً نباید پوپر را از پوزیتیویست‌ها به شمار آورد.

🖋 پوزیتیویسم در معنای اولیه‌اش مکتبی بود که اگوست کنت جامعه‌شناس قرن نوزدهم از آن حمایت می‌کرد. کنت روش تفحص در امور قابل اثبات و مشاهدۀ پدیده‌ها و کشف قوانین به موجب استقرا را به عنوان روش علم در مقابل تفکر متافیزیکی و جزمیات مذهبی قرار می‌داد. از آن پس پوزیتیویسم به معنی کاربرد روش‌های تجربی در تحقیق و به ویژه وحدت روش تحقیق در همۀ علوم و تعمیم‌پذیری روش‌های علوم طبیعی [به علوم اجتماعی] به کار رفته است. یکی از شاخه‌های دیدگاه تجربه‌گرا که در اوایل قرن نوزدهم پیدا شد، پوزیتیویسم منطقی بود که احتمالاً علت اصلی شهرت آن کوشش برای تفکیک حوزۀ منطق و عقل، از تفکرات متافیزیکی غیرقابل اثبات بوده است. مشهورترین فلاسفۀ نمایندۀ پوزیتیویسم منطقی، اعضای "مکتب وین" در دهه‌های 1920 و 1930 بودند. پوپر با اعضای این گروه روابط بسیار و علایق مشترکی داشت، لیکن دیدگاه او نسبت به آن‌ها انتقادی بود. گرچه در دوران پس از جنگ [جهانی دوم] گاه او را پوزیتیویست خوانده‌اند، لیکن وی در شرح حال فکری خود، "مسئولیت" تخریب بنیاد پوزیتیویسم منطقی را بر عهده می‌گیرد. بنابراین طبیعی است که وی در چاپ انگلیسی مقالات مربوط به دعوای پوزیتیویسم، به این‌که او را جزء جنبشی بدانند که وی آن را بی‌چون و چرا و مکرراً رد کرده بود، شدیداً اعتراض کند.

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe
👍1
Forwarded from Mehrzad Alizadeh
قشنگم
از بیروت برایت می‌نویسم
هوای بارانی مثل معشوقه‌ای قدیمی‌ست
که از سفری دور به دیدارمان آمده
از قهوه خانه‌ی کنار دریا می‌نویسم
آذر ماه دلگیر روزنامه‌ام را خیس کرده
و تو هر لحظه از فنجان قهوه
از سطرهای مجله بیرون می‌آیی
پنج ماه گذشته
خوبی عزیزم؟
خبر تازه‌ای نیست
بیروت مثل همیشه در شروع زمستان
مثل همه‌ی زن‌ها مشغول آرایش است
خودخواه، زیبا، ستمگر
مثل همه‌ی زن‌ها
بیروت در پاییز مشتاق دیدن توست عزیزم
ای دور، نزدیک 
ای حضور آتشین شبیه شعر
باران‌هاش مشتاق تو
و دریا منتظر
تا در چشمانم بریزد
بیروت، عزیزم

- نزار قبانی

🔻خبر خوش برای علاقمندان تحصیل فلسفه در دانشگاه🔻

♦️با آغاز سال تحصیلی جدید، تحصیل فلسفه در دانشگاه مفید در تمامی گرایش‌ها برای دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری رایگان خواهد بود.
♦️پذیرش دانشجو در این مقاطع از طریق کنکور و یا کسب شرایط لازم برای ادامه تحصیل بدون آزمون امکان پذیر است.

شرایط تحصیل «روزانه» فلسفه در دانشگاه مفید:
http://www.mofidu.ac.ir/شرايط-تحصيل-روزانه-و-رايگان-در-مقاطع-تح/


شرایط پذیرش بدون آزمون کارشناسی ارشد و دکتری:

http://azmoon.mofidu.ac.ir


این خبر را برای کسانی که علاقمند به ادامه تحصیل در رشته فلسفه هستند، همرسانی کنید.


@Mofidu_Philosophy_School
🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «آیندۀ یک پندار». این کتاب تو سال 1927 میلادی منتشر شده و تقریباً جزو آخرین کتاب‌هاییه که فروید نوشته. «آیندۀ یک پندار» تو ایران در سال 1342 شمسی و با ترجمۀ هاشم رضی منتشر شد. من ترجمۀ رضی رو با ترجمۀ انگلیسی اثر تطبیق دادم؛ ترجمۀ خوبی نیست. در بهترین حالت، میشه ترجمۀ رضی رو یه تفسیر از کتاب فروید دونست و نه ترجمۀ کتاب؛ تفسیری که از نگاه من، چیزهایی توش به فروید نسبت داده شده که اشتباهه.
منظور فروید از واژۀ «پندار» که تو عنوان کتاب اومده، دینه. این کتاب رو میشه جزو نوشته‌های اجتماعی فروید حساب کرد که نسبت بین تمدن، دین و انسان رو می‌خواد توضیح بده. من قبل از این‌که سراغ توضیح بیشتری در مورد این کتاب برم، ناچارم یه مقدمۀ کوتاهی رو بگم.

🗯 یکی از روایت‌هایی که در مورد تاریخ اندیشه وجود داره، از سه انقلاب (که در یک جهت قرار دارن) حرف می‌زنه: کوپرنیک، داروین و فروید. این روایت معتقده که این سه انقلاب، انسان رو گام به گام از جایگاه والایی که توی سنت و دین دارای اون بود، پایین آوردن و "واقعیتِ انسان" رو نشون دادن. کوپرنیک "نشون داد" که زمین (سکونت‌گاه انسان) مرکز عالَم نیست؛ داروین "نشون داد" که انسان، تافتۀ جدا بافته از دیگر جانداران نیست و از همون تباره؛ و فروید "نشون داد" انسان حتی اختیار اندیشه‌ها و عقاید خودش رو هم نداره و اون چیزی که به انسان جهت می‌ده، غرایز و ناخودآگاه انسانه. ادعای این روایت از تاریخ اندیشه اینه که انسان مدرن گام به گام با این انقلاب‌ها و با "کشف حقیقت" متواضع شده. من تو این یادداشت کاری به انقلاب‌های اول و دوم (کوپرنیک و داروین) ندارم. اما سؤال اینه که آیا فروید در تمام آثارش حرف‌هایی زده که با این روایت از تاریخ اندیشه سازگاره؟

🗯 فروید تو کتاب «آیندۀ یک پندار» سعی می‌کنه توضیح بده که چرا دین تو جوامع اولیه به وجود اومد. دین چه وظیفه‌ای بر عهده داشت؟ «بخشی» از پاسخ فروید به این سؤال اینه که دین موجب بقا و استحکام تمدن می‌شد. دین به مثابۀ غل و زنجیرهای اخلاقی، انسان‌ها رو (که با توجه به غرایز درونی‌شون، موجوداتی وحشی هستن) کنترل می‌کرد تا انسان‌ها همدیگه‌رو تیکه‌پاره نکنن. برداشتم از این کتاب اینه که فروید سه نوع مخالفت با دین داره: اول، این‌که دین رو حاوی «باورهای به احتمال زیاد غلط» می‌دونه؛ دوم، دین برای ذهن و روان انسان (به یک معنا) مضره؛ سوم، این‌که انسان مدرن می‌تونه بدون دین هم دارای تمدن سالم و مستحکمی باشه. اون چیزی که برای من مهمه، مخالفت سوم فروید با دینه؛ سؤالم اینه: «انسان مدرن، چی داره که دیگه نیازی به دین نداره؟ با توجه به نقشی که فروید به دین داده، چی تو زندگی انسان مدرن، جای خالی دین رو پر خواهد کرد؟»

🗯 فروید در پاسخ به این سؤال، از دو چیز اسم می‌بره: "عقل و علم (science)". البته فروید می‌نویسه "ما [= فروید و بعضی از مخالفانش] تأکید داریم که عقلانیت انسان در مقایسه با زندگی غریزی او، بسیار ضعیف و بی‌قدرت است". ولی فروید «ضعف عقل در مقابل غریزه» رو یه ویژگی ذاتی بشریت نمی‌دونه؛ بلکه کل دوران چند هزارسالۀ بشریت رو مثل زندگی یه انسان در نظر می‌گیره که دورۀ کودکی، بلوغ، جوونی و ... داره. «ضعف عقل در مقابل غریزه» متعلق به دورۀ کودکی بشریته؛ یعنی مربوط به اعصار و تمدن‌های گذشته. ولی انسان از دورۀ کودکی خودش می‌تونه عبور کنه و به مرحله‌ای برسه که اتفاقاً عقل، غریزه رو کنترل کنه. اما زمان حاکمیت عقل، کِی خواهد بود؟ عصری که ما در اون زندگی می‌کنیم؛ عصر مدرن.

📢 من کاری به این ندارم که تا چه حد حرف‌های فروید در این کتاب، قابل دفاعه. مسئلۀ من اینه که این حرف‌ها رو با تصویر کلی‌ای که اون روایت از تاریخ اندیشه (سه انقلاب در یک جهت) مطرح می‌کنه، مقایسه کنیم. به نظر من، حرف‌های فروید تو این کتاب، چندان با تصویر خطی‌ای که اون روایت به ما ارائه میده، هم‌خوانی نداره و گویی فروید با این کتاب به زمان پیش از داروین (عصر روشنگری) برمی‌گرده و معتقده نه انسان، بلکه انسان مدرن ویژگی‌هایی رو خواهد داشت (عقل و علم) که در عالَم و حتی در تاریخ انسان «بی‌»نظیره؛ و داره یه جایگاه خیلی والایی رو به انسان مدرن اعطا می‌کنه.
نکتۀ بعد این‌که آیا این حرف‌های فروید طبق ادعای اون روایت از تاریخ اندیشه، انسان مدرن رو متواضع‌تر میکنه؟ قبل از فکر کردن به این سؤال، آخرین عبارت کتاب «آیندۀ یک پندار» رو ببینیم:
"علمِ ««ما»»، توهم نیست. اما این عقیده که معتقد است چیزی را که ما از علم نمی‌توانیم بگیریم، از جای دیگری می‌توان اخذ کرد، توهم است" (گیومه‌ها از منه).

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 موسی، نجات‌دهندۀ قوم یهود، کسی که به این قوم دین و قوانین‌شان را اعطا کرد، به زمان‌هایی آن‌چنان دور تعلق دارد که بی‌درنگ این سؤال پیش می‌آید که آیا واقعاً او یک شخصیت تاریخی است یا چهره‌ای افسانه‌ای. اگر او شخصیتی تاریخی باشد، زمان زندگی‌اش قرن سیزدهم یا چهاردم قبل از میلاد بوده است؛ ما دربارۀ وی جز آن‌چه در کتب مقدس و روایات مدون یهودیان به دست می‌آید، اطلاعات دیگری در اختیار نداریم. هر چند نمی‌توان یقین حاصل کرد، ولی اغلب مورخان در این نکته توافق دارند که موسی واقعاً وجود داشته و مهاجرت [یهودیان] از مصر که به رهبری او انجام شد، وقوع یافته است. دلایل خوبی بیان شده در مورد این‌که اگر فرضیۀ وجود تاریخی موسی را کنار بگذاریم، آن‌گاه تاریخ بعدی اسرائیل غیرقابل فهم می‌شود. علم، امروزه خیلی محتاط‌تر شده و نسبت به زمان‌های آغازین پژوهش‌های تاریخی، [امروزه] بسیار ملایم‌تر با سنت برخورد می‌کند.

🖋 آن‌چه در مورد شخصیت موسی، در درجۀ اول توجه ما را به خود جلب می‌کند، نام اوست که به عبری «موشه» تلفظ می‌شود. نخست لازم است بپرسیم: ریشۀ این نام از کجا می‌آید؟ معنی آن چیست؟ می‌دانیم که در باب دومِ سِفر خروج [در تورات] از قبل به این سؤالات پاسخ داده شده است. در آن‌جا نقل شده که یک شاهزاده خانم مصری، پس از نجات دادن بچه از آب نیل، او را موسی نامید و دلیل این نام‌گذاری، ریشۀ واژۀ موسی به معنای «نجات‌یافته» ذکر شده است. اما این توضیح آشکارا ناکافی است. یکی از مؤلفین واژه‌نامۀ یهود می‌گوید تفسیر تورات از نام «نجات‌یافته» ریشه‌شناسی عامیانه است که با شکل معلوم عبری «موشه» (که در بهترین حالت «نجات‌دهنده» معنی می‌دهد [و نه «نجات‌یافته»]) سازگار نیست. این استدلال را با دو نکتۀ دیگر نیز می‌توان تأیید کرد: اول، این بی‌معنی است که یک شاهزاده خانم مصری با ریشۀ واژگان عبری آشنا باشد؛ دوم، به احتمال زیاد آبی که بچه از آن نجات داده شده، آب نیل نبوده است.

📚 از کتاب «موسی و یکتاپرستی»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
Forwarded from Amirali E.
در دفاع از فلسفه تحلیلی
اولین بار با یکی از اساتید گروه فلسفه علم شریف درباره فلسفه تحلیلی صحبت کردم، می گفت بازی زبانی است و فضاحت. همان روز با یک هیئت علمی کامپیوتر IPM صحبت کردم، او نیز انتقادات تندی داشت. برخلاف تصور اولین فردی که با دیدگاهی مثبت نسبت به فلسفه تحلیلی نظر داد، از مدرسین حوزوی فلسفه اسلامی بود که دکترای فلسفه تحلیلی IPM پذیرش گرفته بود و نیمه کاره رها کرده بود و تصورم این بود که رها کردن این سنت توسط او به دلیل همان رذایل ذاتی این نوع تفلسف است. با این حال صحبت با کسی که در این سنت آموزش دیده بود باعث شد کنجکاوتر شوم و کمی با پژوهشکده فلسفه تحلیلی IPM ارتباط بگیرم و در این باب بیشتر تحقیق کنم.
تا به حال هرچه در فضای مجازی خواندم در نقد فلسفه یا فیلسوفان تحلیلی بوده، با هرکه صحبت کردم علیه این سنت سخن گفته و نه سنت قاره ای. زیاد می شنوم این گفته را که فیلسوفان تحلیلی جز محصول تفکر خود، چیز دیگری را معتبر نمی دانند، اما نمی دانم چرا یک حمله آن طور که علیه سنت تحلیلی به عمل آمده، علیه سنت قاره ای ندیده‌ام. معمولا انتقادهایی مطرح می شود که بخشی بخاطر ناآشنایی است و بخشی نیز جدی است، گرچه در فلسفه تخصصی ندارم اما لازم دانشتم به برخی از این ادعا ها پاسخ دهم.
۱. فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی است.
گرچه جو حاکم بر سنت تحلیلی در ابتدا به شدت پوزیتیویستی بود، هرکه با آثار تحلیلی از سال‌های ۱۹۷۰ به بعد آشنا باشد به کذب محض این ادعا پی خواهد برد. پوزیتیویست‎‌های منطقی اخلاق، دین و متافیزیک را مهمل و بی معنا می دانستند و امروزه فلسفه دین، فلسفه اخلاق و بالاخص متافیزیک از مهم ترین موضوعات فلسفه تحلیلی هستند. به همه دوستانی که معتقدند فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی ست، خواندن کتاب متافیزیک Loux و همچنین مقاله «فلسفه تحلیلی، تاریخ، روش و چیستی» دکتر وحید در شماره 93 نشریه اخبار IPM را پیشنهاد می کنم.
2. فلسفه تحلیلی فقط منطق و فلسفه زبان است.
منطق و فلسفه زبان بخش مهمی از فلسفه تحلیلی است، اما همان طور که در مورد یک گفته شد، این سنت قابل تقلیل به این دو نیست. در اینجا یک انتقاد به فلسفه های قاره ای وارد است. گرچه می پذیرم که مطالعه چندانی نداشته ام و شناخت‌ام شاید کافی نیست، ولی خب الزام داشتن به استدلال منطقی و تحلیل زبانی به نظرم یک خصوصیت مثبت است. یک مثال می زنم. جمله «قرمز رنگ است» بسیار جمله ساده ایست، اما اینکه این جمله چه معنایی دارد و از چه حقایقی در باب عالم سخن می گوید و ما را مجبور به پذیرش وجود چه چیزهایی در عالم می کند، نیازمند فرآیند تبدیل این عبارت زبانی به زبان منطق است. اگر بگوییم فرم منطقی این جمله مانند جمله «حسن انسان است» می باشد، ما متعهد به وجود یک حقیقتی به نام قرمز یا قرمزیت در عالم می شویم که چیزی شبیه به یک کلی افلاطونی است. اگر معنی این عبارت این باشد که به ازای هر x اگر x قرمز باشد آنگاه x رنگین است، ما را به دیدگاهی نومینالیستی سوق می دهد و اگر معنی اش این باشد که هر x اگر x عَرَض قرمزی باشد آنگاه x عرض رنگ است، به پذیرش نظریه جوهر و عرض نزدیک می‌شویم. می بینید که تحلیل زبانی و منطقی جمله ای به این سادگی چقدر بار فلسفی دارد. بعلاوه ما هیچگاه از گزند مغالطات در امان نیستیم و این دو ابزار برای کم شدن مغالطات زبانی و منطقی لازم اند و پرسش مهم این است که اگر فیلسوفی توانسته حرف خود را به زبان چون آلمانی بیان کند چرا نتواند آن را به زبان منطقی که مفید ترین زبان برای تفلسف است، مطرح کند؟
3. فلسفه تحلیلی خشک و خسته کننده است.
همین طور است. این نوع تفلسف به ریاضیات شبیه است و کسی که از ریاضیات خسته می شود و آن را خشک و فاقد شور می‌داند شاید فلسفه تحلیلی را نیز اینگونه بداند. در نظر داشته باشیم که خشک و خسته کننده بودن یک امر سوبژکتیو و وابسته به ناظر است و ممکن است برای یک عاشق ریاضیات، فلسفه تحلیلی نیز قشنگ باشد. و خب مشخص است که فلسفه های قاره‌ای اکثرا جذاب ترند. نام کتبی چون «ترس و لرز» و «افسانه سیزیف» کافی ست تا آدرنالین ترشح و هیجان ایجاد شود و صحبت از محتوا نیز اگر بکنیم، فلسفه تحلیلی برخلاف سنت قاره ای از شور تغییر جامعه و زیبایی ادبی تهی است. بعلاوه اقتضاء کار آکادمیک و تخصصی است که خشک و جدی و پیچیده و سخت باشد، حال چه فلسفه تحلیلی و چه هر موضوع دیگری. فقط پرسشی مطرح می شود و آن اینکه دوستانی که خشکی فلسفه تحلیلی را متاثر از خشکی روحیه انگلیسی و فرهنگ آنگلوساکسن می دانند، چطور روحیه خشک‌تر آلمانی‌ها را با فلسفه پرشورشان سازگار می بینند؟... این حرف بی اساس است.
4. فلاسفه تحلیلی آثار دیگر سنت ها را نامعتبر و کم ارزش می دانند.
Forwarded from Amirali E.
فعالیت فلسفی به روش تحلیلی بسیاری از اوقات، بسط نظریات فلسفه های کلاسیک به روش تحلیلی تر است و این ادعا درباره بسیاری از فلسفه های قدیمی پیش از ایجاد تفکیک قاره‌ای- تحلیلی صادق نیست. این ادعا درباره فلسفه اسلامی نیز صادق نیست که هم از حیث محتوا و هم روش قرابت بسیاری با فلسفه تحلیلی دارد و برخی صحبت از فلسفه اسلامی تحلیلی نیز می کنند. شاید خواندن کتاب «هستی شناسی» عبدالرسول عبودیت و مقایسه آن با متافیزیک Loux برای درک این قرابت‌ها مفید باشد. البته اینکه برخی از تحلیلیون دیدگاه تحقیرآمیزی نسبت به فلسفه های قاره ای دارند، درست است. غیراستدلالی بودن صفتی است که برخی دوستان فلسفه‌های قاره ای را بدان متصف می کنند که نامنصفانه است. فلسفه های قاره ای بینهایت متنوع اند و خصوصیتی را به همه آنها تعمیم دادن سخت است، شاید تعریفی جامع و مانع برای این فلسفه ها، تحلیلی نبودن است، فلسفه هایی هستند که تنها الزامی به استدلال و تحلیل منطقی ندارند.
در پایان نیز از هر خواننده این متن تقاضا دارم قبل از قضاوت هر چیزی محتوای آن را مطالعه کنند. ببخشید اگر طولانی شد.

نقد و نظر: @AmiraliEbrahimzadeh
🖋 اگر "مشاجرۀ پوزیتیویسم (اثبات‌گرایی) در جامعه‌شناسی آلمانی" [در سال 1961 بین تئودور آدورنو و کارل پوپر] در مرحلۀ اولیه‌اش نه دربارۀ پوزیتیویسم و نه جزئی از جامعه‌شناسی آلمانی و نه حتی مباحثه به معنی کشمکش و رودررویی است، پس باید پرسید معنی نهفته در پشت این الفاظ چیست؟ بهترین راه این است که ببینیم طرفین در چه موردی ظاهراً با یکدیگر توافق داشتند. نارسایی پوزیتیویسم به عنوان روش علم چیزی بود که مورد توافق دو طرف قرار داشت. ایرادات وارده بر پوزیتیویسم را پوپر بهتر از دیگران بیان می‌دارد. وی اصطلاح طبیعت‌گرایی [= نچرالیسم] یا علم‌گرایی [= سیانتیسم] را بر پوزیتیویسم ترجیح می‌دهد و در هفتمین استدلال از بیست و هفت استدلالی که در مقالۀ اول او مطرح می‌شوند، به چگونگی نظر اغلب مردم دربارۀ روش کار دانشمندان اشاره می‌کند. بر اساس این نظر دانشمندان کار خود را با مشاهده، اندازه‌گیری، گردآوری دقیق داده‌ها و جمع‌آوری آمار و ارقام بر اساس آن داده‌ها، آغاز می‌کنند. سپس آن‌ها با تصور وجود الگوها یا قواعدی در داده‌ها، از طریق استقرا به نتایج کلی و یا قوانین توضیح‌دهندۀ داده‌ها می‌رسند. چنین روشی ضامن عینیت است زیرا دانشمندان در پی حذف کلیۀ پیش‌داوری‌های ذهنی هستند. این روش وقتی در مورد علوم اجتماعی به کار برده می‌شود، روش غیر ارزش‌گذارانه خوانده می‌شود به این معنی که پژوهشگر تا بیشترین حد ممکن ارزش‌ها و عقاید خود را نادیده می‌گیرد.

🖋 پوپر و آدورنو توافق دارند که آن‌چه گفته شد توهمی است که بدبختانه در علوم اجتماعی رواج پیدا کرده است. اما موضع آن دو دربارۀ دلایل نفی این توهم، مختلف است و هم‌چنین راه گریزی که پیشنهاد می‌کنند، متفاوت است. پوپر مدعی است که طبیعت‌گرایی یا علم‌گرایی نه تنها توصیف نادرستی از روش کار دانشمندان است، بلکه ضامن عینیت و فراغت از قضاوت ارزشی هم نیست...
از این‌جا برمی‌آید که پوپر هم‌چنین عینیت ادعایی روش‌های علمی را مورد سؤال قرار می‌دهد. از دیدگاهی موهوم و خیالی به نظر پوپر، عینیت علم بستگی به عینیت‌گرایی عالِم دارد. تنها وقتی نتیجه‌ای عینی به دست می‌آید که عالِم به عنوان شخص همۀ پیش‌داوری‌های ذهنی را کنار بگذارد. اما پوپر برعکس، مسئلۀ عینیت را از شخص [عالِم] به نفس روش انتقادی انتقال می‌دهد و ادعا می‌کند که عینیت، نتیجۀ اجتماعی نقد متقابل علما از یکدیگر است. به موجب این نظر، عالِم علوم طبیعی کمتر یا بیشتر از عالِم علوم اجتماعی جانبدار یا "ذهنی‌گرا" نیست.

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe