Forwarded from Mehrzad Alizadeh
قشنگم
از بیروت برایت مینویسم
هوای بارانی مثل معشوقهای قدیمیست
که از سفری دور به دیدارمان آمده
از قهوه خانهی کنار دریا مینویسم
آذر ماه دلگیر روزنامهام را خیس کرده
و تو هر لحظه از فنجان قهوه
از سطرهای مجله بیرون میآیی
پنج ماه گذشته
خوبی عزیزم؟
خبر تازهای نیست
بیروت مثل همیشه در شروع زمستان
مثل همهی زنها مشغول آرایش است
خودخواه، زیبا، ستمگر
مثل همهی زنها
بیروت در پاییز مشتاق دیدن توست عزیزم
ای دور، نزدیک
ای حضور آتشین شبیه شعر
بارانهاش مشتاق تو
و دریا منتظر
تا در چشمانم بریزد
بیروت، عزیزم
- نزار قبانی
از بیروت برایت مینویسم
هوای بارانی مثل معشوقهای قدیمیست
که از سفری دور به دیدارمان آمده
از قهوه خانهی کنار دریا مینویسم
آذر ماه دلگیر روزنامهام را خیس کرده
و تو هر لحظه از فنجان قهوه
از سطرهای مجله بیرون میآیی
پنج ماه گذشته
خوبی عزیزم؟
خبر تازهای نیست
بیروت مثل همیشه در شروع زمستان
مثل همهی زنها مشغول آرایش است
خودخواه، زیبا، ستمگر
مثل همهی زنها
بیروت در پاییز مشتاق دیدن توست عزیزم
ای دور، نزدیک
ای حضور آتشین شبیه شعر
بارانهاش مشتاق تو
و دریا منتظر
تا در چشمانم بریزد
بیروت، عزیزم
- نزار قبانی
Forwarded from مدرسه فلسفه دانشگاه مفید
🔻خبر خوش برای علاقمندان تحصیل فلسفه در دانشگاه🔻
♦️با آغاز سال تحصیلی جدید، تحصیل فلسفه در دانشگاه مفید در تمامی گرایشها برای دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری رایگان خواهد بود.
♦️پذیرش دانشجو در این مقاطع از طریق کنکور و یا کسب شرایط لازم برای ادامه تحصیل بدون آزمون امکان پذیر است.
شرایط تحصیل «روزانه» فلسفه در دانشگاه مفید:
http://www.mofidu.ac.ir/شرايط-تحصيل-روزانه-و-رايگان-در-مقاطع-تح/
شرایط پذیرش بدون آزمون کارشناسی ارشد و دکتری:
http://azmoon.mofidu.ac.ir
این خبر را برای کسانی که علاقمند به ادامه تحصیل در رشته فلسفه هستند، همرسانی کنید.
@Mofidu_Philosophy_School
🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «آیندۀ یک پندار». این کتاب تو سال 1927 میلادی منتشر شده و تقریباً جزو آخرین کتابهاییه که فروید نوشته. «آیندۀ یک پندار» تو ایران در سال 1342 شمسی و با ترجمۀ هاشم رضی منتشر شد. من ترجمۀ رضی رو با ترجمۀ انگلیسی اثر تطبیق دادم؛ ترجمۀ خوبی نیست. در بهترین حالت، میشه ترجمۀ رضی رو یه تفسیر از کتاب فروید دونست و نه ترجمۀ کتاب؛ تفسیری که از نگاه من، چیزهایی توش به فروید نسبت داده شده که اشتباهه.
منظور فروید از واژۀ «پندار» که تو عنوان کتاب اومده، دینه. این کتاب رو میشه جزو نوشتههای اجتماعی فروید حساب کرد که نسبت بین تمدن، دین و انسان رو میخواد توضیح بده. من قبل از اینکه سراغ توضیح بیشتری در مورد این کتاب برم، ناچارم یه مقدمۀ کوتاهی رو بگم.
🗯 یکی از روایتهایی که در مورد تاریخ اندیشه وجود داره، از سه انقلاب (که در یک جهت قرار دارن) حرف میزنه: کوپرنیک، داروین و فروید. این روایت معتقده که این سه انقلاب، انسان رو گام به گام از جایگاه والایی که توی سنت و دین دارای اون بود، پایین آوردن و "واقعیتِ انسان" رو نشون دادن. کوپرنیک "نشون داد" که زمین (سکونتگاه انسان) مرکز عالَم نیست؛ داروین "نشون داد" که انسان، تافتۀ جدا بافته از دیگر جانداران نیست و از همون تباره؛ و فروید "نشون داد" انسان حتی اختیار اندیشهها و عقاید خودش رو هم نداره و اون چیزی که به انسان جهت میده، غرایز و ناخودآگاه انسانه. ادعای این روایت از تاریخ اندیشه اینه که انسان مدرن گام به گام با این انقلابها و با "کشف حقیقت" متواضع شده. من تو این یادداشت کاری به انقلابهای اول و دوم (کوپرنیک و داروین) ندارم. اما سؤال اینه که آیا فروید در تمام آثارش حرفهایی زده که با این روایت از تاریخ اندیشه سازگاره؟
🗯 فروید تو کتاب «آیندۀ یک پندار» سعی میکنه توضیح بده که چرا دین تو جوامع اولیه به وجود اومد. دین چه وظیفهای بر عهده داشت؟ «بخشی» از پاسخ فروید به این سؤال اینه که دین موجب بقا و استحکام تمدن میشد. دین به مثابۀ غل و زنجیرهای اخلاقی، انسانها رو (که با توجه به غرایز درونیشون، موجوداتی وحشی هستن) کنترل میکرد تا انسانها همدیگهرو تیکهپاره نکنن. برداشتم از این کتاب اینه که فروید سه نوع مخالفت با دین داره: اول، اینکه دین رو حاوی «باورهای به احتمال زیاد غلط» میدونه؛ دوم، دین برای ذهن و روان انسان (به یک معنا) مضره؛ سوم، اینکه انسان مدرن میتونه بدون دین هم دارای تمدن سالم و مستحکمی باشه. اون چیزی که برای من مهمه، مخالفت سوم فروید با دینه؛ سؤالم اینه: «انسان مدرن، چی داره که دیگه نیازی به دین نداره؟ با توجه به نقشی که فروید به دین داده، چی تو زندگی انسان مدرن، جای خالی دین رو پر خواهد کرد؟»
🗯 فروید در پاسخ به این سؤال، از دو چیز اسم میبره: "عقل و علم (science)". البته فروید مینویسه "ما [= فروید و بعضی از مخالفانش] تأکید داریم که عقلانیت انسان در مقایسه با زندگی غریزی او، بسیار ضعیف و بیقدرت است". ولی فروید «ضعف عقل در مقابل غریزه» رو یه ویژگی ذاتی بشریت نمیدونه؛ بلکه کل دوران چند هزارسالۀ بشریت رو مثل زندگی یه انسان در نظر میگیره که دورۀ کودکی، بلوغ، جوونی و ... داره. «ضعف عقل در مقابل غریزه» متعلق به دورۀ کودکی بشریته؛ یعنی مربوط به اعصار و تمدنهای گذشته. ولی انسان از دورۀ کودکی خودش میتونه عبور کنه و به مرحلهای برسه که اتفاقاً عقل، غریزه رو کنترل کنه. اما زمان حاکمیت عقل، کِی خواهد بود؟ عصری که ما در اون زندگی میکنیم؛ عصر مدرن.
📢 من کاری به این ندارم که تا چه حد حرفهای فروید در این کتاب، قابل دفاعه. مسئلۀ من اینه که این حرفها رو با تصویر کلیای که اون روایت از تاریخ اندیشه (سه انقلاب در یک جهت) مطرح میکنه، مقایسه کنیم. به نظر من، حرفهای فروید تو این کتاب، چندان با تصویر خطیای که اون روایت به ما ارائه میده، همخوانی نداره و گویی فروید با این کتاب به زمان پیش از داروین (عصر روشنگری) برمیگرده و معتقده نه انسان، بلکه انسان مدرن ویژگیهایی رو خواهد داشت (عقل و علم) که در عالَم و حتی در تاریخ انسان «بی»نظیره؛ و داره یه جایگاه خیلی والایی رو به انسان مدرن اعطا میکنه.
نکتۀ بعد اینکه آیا این حرفهای فروید طبق ادعای اون روایت از تاریخ اندیشه، انسان مدرن رو متواضعتر میکنه؟ قبل از فکر کردن به این سؤال، آخرین عبارت کتاب «آیندۀ یک پندار» رو ببینیم:
"علمِ ««ما»»، توهم نیست. اما این عقیده که معتقد است چیزی را که ما از علم نمیتوانیم بگیریم، از جای دیگری میتوان اخذ کرد، توهم است" (گیومهها از منه).
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
منظور فروید از واژۀ «پندار» که تو عنوان کتاب اومده، دینه. این کتاب رو میشه جزو نوشتههای اجتماعی فروید حساب کرد که نسبت بین تمدن، دین و انسان رو میخواد توضیح بده. من قبل از اینکه سراغ توضیح بیشتری در مورد این کتاب برم، ناچارم یه مقدمۀ کوتاهی رو بگم.
🗯 یکی از روایتهایی که در مورد تاریخ اندیشه وجود داره، از سه انقلاب (که در یک جهت قرار دارن) حرف میزنه: کوپرنیک، داروین و فروید. این روایت معتقده که این سه انقلاب، انسان رو گام به گام از جایگاه والایی که توی سنت و دین دارای اون بود، پایین آوردن و "واقعیتِ انسان" رو نشون دادن. کوپرنیک "نشون داد" که زمین (سکونتگاه انسان) مرکز عالَم نیست؛ داروین "نشون داد" که انسان، تافتۀ جدا بافته از دیگر جانداران نیست و از همون تباره؛ و فروید "نشون داد" انسان حتی اختیار اندیشهها و عقاید خودش رو هم نداره و اون چیزی که به انسان جهت میده، غرایز و ناخودآگاه انسانه. ادعای این روایت از تاریخ اندیشه اینه که انسان مدرن گام به گام با این انقلابها و با "کشف حقیقت" متواضع شده. من تو این یادداشت کاری به انقلابهای اول و دوم (کوپرنیک و داروین) ندارم. اما سؤال اینه که آیا فروید در تمام آثارش حرفهایی زده که با این روایت از تاریخ اندیشه سازگاره؟
🗯 فروید تو کتاب «آیندۀ یک پندار» سعی میکنه توضیح بده که چرا دین تو جوامع اولیه به وجود اومد. دین چه وظیفهای بر عهده داشت؟ «بخشی» از پاسخ فروید به این سؤال اینه که دین موجب بقا و استحکام تمدن میشد. دین به مثابۀ غل و زنجیرهای اخلاقی، انسانها رو (که با توجه به غرایز درونیشون، موجوداتی وحشی هستن) کنترل میکرد تا انسانها همدیگهرو تیکهپاره نکنن. برداشتم از این کتاب اینه که فروید سه نوع مخالفت با دین داره: اول، اینکه دین رو حاوی «باورهای به احتمال زیاد غلط» میدونه؛ دوم، دین برای ذهن و روان انسان (به یک معنا) مضره؛ سوم، اینکه انسان مدرن میتونه بدون دین هم دارای تمدن سالم و مستحکمی باشه. اون چیزی که برای من مهمه، مخالفت سوم فروید با دینه؛ سؤالم اینه: «انسان مدرن، چی داره که دیگه نیازی به دین نداره؟ با توجه به نقشی که فروید به دین داده، چی تو زندگی انسان مدرن، جای خالی دین رو پر خواهد کرد؟»
🗯 فروید در پاسخ به این سؤال، از دو چیز اسم میبره: "عقل و علم (science)". البته فروید مینویسه "ما [= فروید و بعضی از مخالفانش] تأکید داریم که عقلانیت انسان در مقایسه با زندگی غریزی او، بسیار ضعیف و بیقدرت است". ولی فروید «ضعف عقل در مقابل غریزه» رو یه ویژگی ذاتی بشریت نمیدونه؛ بلکه کل دوران چند هزارسالۀ بشریت رو مثل زندگی یه انسان در نظر میگیره که دورۀ کودکی، بلوغ، جوونی و ... داره. «ضعف عقل در مقابل غریزه» متعلق به دورۀ کودکی بشریته؛ یعنی مربوط به اعصار و تمدنهای گذشته. ولی انسان از دورۀ کودکی خودش میتونه عبور کنه و به مرحلهای برسه که اتفاقاً عقل، غریزه رو کنترل کنه. اما زمان حاکمیت عقل، کِی خواهد بود؟ عصری که ما در اون زندگی میکنیم؛ عصر مدرن.
📢 من کاری به این ندارم که تا چه حد حرفهای فروید در این کتاب، قابل دفاعه. مسئلۀ من اینه که این حرفها رو با تصویر کلیای که اون روایت از تاریخ اندیشه (سه انقلاب در یک جهت) مطرح میکنه، مقایسه کنیم. به نظر من، حرفهای فروید تو این کتاب، چندان با تصویر خطیای که اون روایت به ما ارائه میده، همخوانی نداره و گویی فروید با این کتاب به زمان پیش از داروین (عصر روشنگری) برمیگرده و معتقده نه انسان، بلکه انسان مدرن ویژگیهایی رو خواهد داشت (عقل و علم) که در عالَم و حتی در تاریخ انسان «بی»نظیره؛ و داره یه جایگاه خیلی والایی رو به انسان مدرن اعطا میکنه.
نکتۀ بعد اینکه آیا این حرفهای فروید طبق ادعای اون روایت از تاریخ اندیشه، انسان مدرن رو متواضعتر میکنه؟ قبل از فکر کردن به این سؤال، آخرین عبارت کتاب «آیندۀ یک پندار» رو ببینیم:
"علمِ ««ما»»، توهم نیست. اما این عقیده که معتقد است چیزی را که ما از علم نمیتوانیم بگیریم، از جای دیگری میتوان اخذ کرد، توهم است" (گیومهها از منه).
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 موسی، نجاتدهندۀ قوم یهود، کسی که به این قوم دین و قوانینشان را اعطا کرد، به زمانهایی آنچنان دور تعلق دارد که بیدرنگ این سؤال پیش میآید که آیا واقعاً او یک شخصیت تاریخی است یا چهرهای افسانهای. اگر او شخصیتی تاریخی باشد، زمان زندگیاش قرن سیزدهم یا چهاردم قبل از میلاد بوده است؛ ما دربارۀ وی جز آنچه در کتب مقدس و روایات مدون یهودیان به دست میآید، اطلاعات دیگری در اختیار نداریم. هر چند نمیتوان یقین حاصل کرد، ولی اغلب مورخان در این نکته توافق دارند که موسی واقعاً وجود داشته و مهاجرت [یهودیان] از مصر که به رهبری او انجام شد، وقوع یافته است. دلایل خوبی بیان شده در مورد اینکه اگر فرضیۀ وجود تاریخی موسی را کنار بگذاریم، آنگاه تاریخ بعدی اسرائیل غیرقابل فهم میشود. علم، امروزه خیلی محتاطتر شده و نسبت به زمانهای آغازین پژوهشهای تاریخی، [امروزه] بسیار ملایمتر با سنت برخورد میکند.
🖋 آنچه در مورد شخصیت موسی، در درجۀ اول توجه ما را به خود جلب میکند، نام اوست که به عبری «موشه» تلفظ میشود. نخست لازم است بپرسیم: ریشۀ این نام از کجا میآید؟ معنی آن چیست؟ میدانیم که در باب دومِ سِفر خروج [در تورات] از قبل به این سؤالات پاسخ داده شده است. در آنجا نقل شده که یک شاهزاده خانم مصری، پس از نجات دادن بچه از آب نیل، او را موسی نامید و دلیل این نامگذاری، ریشۀ واژۀ موسی به معنای «نجاتیافته» ذکر شده است. اما این توضیح آشکارا ناکافی است. یکی از مؤلفین واژهنامۀ یهود میگوید تفسیر تورات از نام «نجاتیافته» ریشهشناسی عامیانه است که با شکل معلوم عبری «موشه» (که در بهترین حالت «نجاتدهنده» معنی میدهد [و نه «نجاتیافته»]) سازگار نیست. این استدلال را با دو نکتۀ دیگر نیز میتوان تأیید کرد: اول، این بیمعنی است که یک شاهزاده خانم مصری با ریشۀ واژگان عبری آشنا باشد؛ دوم، به احتمال زیاد آبی که بچه از آن نجات داده شده، آب نیل نبوده است.
📚 از کتاب «موسی و یکتاپرستی»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚
@philosophycafe
🖋 آنچه در مورد شخصیت موسی، در درجۀ اول توجه ما را به خود جلب میکند، نام اوست که به عبری «موشه» تلفظ میشود. نخست لازم است بپرسیم: ریشۀ این نام از کجا میآید؟ معنی آن چیست؟ میدانیم که در باب دومِ سِفر خروج [در تورات] از قبل به این سؤالات پاسخ داده شده است. در آنجا نقل شده که یک شاهزاده خانم مصری، پس از نجات دادن بچه از آب نیل، او را موسی نامید و دلیل این نامگذاری، ریشۀ واژۀ موسی به معنای «نجاتیافته» ذکر شده است. اما این توضیح آشکارا ناکافی است. یکی از مؤلفین واژهنامۀ یهود میگوید تفسیر تورات از نام «نجاتیافته» ریشهشناسی عامیانه است که با شکل معلوم عبری «موشه» (که در بهترین حالت «نجاتدهنده» معنی میدهد [و نه «نجاتیافته»]) سازگار نیست. این استدلال را با دو نکتۀ دیگر نیز میتوان تأیید کرد: اول، این بیمعنی است که یک شاهزاده خانم مصری با ریشۀ واژگان عبری آشنا باشد؛ دوم، به احتمال زیاد آبی که بچه از آن نجات داده شده، آب نیل نبوده است.
📚 از کتاب «موسی و یکتاپرستی»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚
@philosophycafe
Forwarded from Amirali E.
در دفاع از فلسفه تحلیلی
اولین بار با یکی از اساتید گروه فلسفه علم شریف درباره فلسفه تحلیلی صحبت کردم، می گفت بازی زبانی است و فضاحت. همان روز با یک هیئت علمی کامپیوتر IPM صحبت کردم، او نیز انتقادات تندی داشت. برخلاف تصور اولین فردی که با دیدگاهی مثبت نسبت به فلسفه تحلیلی نظر داد، از مدرسین حوزوی فلسفه اسلامی بود که دکترای فلسفه تحلیلی IPM پذیرش گرفته بود و نیمه کاره رها کرده بود و تصورم این بود که رها کردن این سنت توسط او به دلیل همان رذایل ذاتی این نوع تفلسف است. با این حال صحبت با کسی که در این سنت آموزش دیده بود باعث شد کنجکاوتر شوم و کمی با پژوهشکده فلسفه تحلیلی IPM ارتباط بگیرم و در این باب بیشتر تحقیق کنم.
تا به حال هرچه در فضای مجازی خواندم در نقد فلسفه یا فیلسوفان تحلیلی بوده، با هرکه صحبت کردم علیه این سنت سخن گفته و نه سنت قاره ای. زیاد می شنوم این گفته را که فیلسوفان تحلیلی جز محصول تفکر خود، چیز دیگری را معتبر نمی دانند، اما نمی دانم چرا یک حمله آن طور که علیه سنت تحلیلی به عمل آمده، علیه سنت قاره ای ندیدهام. معمولا انتقادهایی مطرح می شود که بخشی بخاطر ناآشنایی است و بخشی نیز جدی است، گرچه در فلسفه تخصصی ندارم اما لازم دانشتم به برخی از این ادعا ها پاسخ دهم.
۱. فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی است.
گرچه جو حاکم بر سنت تحلیلی در ابتدا به شدت پوزیتیویستی بود، هرکه با آثار تحلیلی از سالهای ۱۹۷۰ به بعد آشنا باشد به کذب محض این ادعا پی خواهد برد. پوزیتیویستهای منطقی اخلاق، دین و متافیزیک را مهمل و بی معنا می دانستند و امروزه فلسفه دین، فلسفه اخلاق و بالاخص متافیزیک از مهم ترین موضوعات فلسفه تحلیلی هستند. به همه دوستانی که معتقدند فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی ست، خواندن کتاب متافیزیک Loux و همچنین مقاله «فلسفه تحلیلی، تاریخ، روش و چیستی» دکتر وحید در شماره 93 نشریه اخبار IPM را پیشنهاد می کنم.
2. فلسفه تحلیلی فقط منطق و فلسفه زبان است.
منطق و فلسفه زبان بخش مهمی از فلسفه تحلیلی است، اما همان طور که در مورد یک گفته شد، این سنت قابل تقلیل به این دو نیست. در اینجا یک انتقاد به فلسفه های قاره ای وارد است. گرچه می پذیرم که مطالعه چندانی نداشته ام و شناختام شاید کافی نیست، ولی خب الزام داشتن به استدلال منطقی و تحلیل زبانی به نظرم یک خصوصیت مثبت است. یک مثال می زنم. جمله «قرمز رنگ است» بسیار جمله ساده ایست، اما اینکه این جمله چه معنایی دارد و از چه حقایقی در باب عالم سخن می گوید و ما را مجبور به پذیرش وجود چه چیزهایی در عالم می کند، نیازمند فرآیند تبدیل این عبارت زبانی به زبان منطق است. اگر بگوییم فرم منطقی این جمله مانند جمله «حسن انسان است» می باشد، ما متعهد به وجود یک حقیقتی به نام قرمز یا قرمزیت در عالم می شویم که چیزی شبیه به یک کلی افلاطونی است. اگر معنی این عبارت این باشد که به ازای هر x اگر x قرمز باشد آنگاه x رنگین است، ما را به دیدگاهی نومینالیستی سوق می دهد و اگر معنی اش این باشد که هر x اگر x عَرَض قرمزی باشد آنگاه x عرض رنگ است، به پذیرش نظریه جوهر و عرض نزدیک میشویم. می بینید که تحلیل زبانی و منطقی جمله ای به این سادگی چقدر بار فلسفی دارد. بعلاوه ما هیچگاه از گزند مغالطات در امان نیستیم و این دو ابزار برای کم شدن مغالطات زبانی و منطقی لازم اند و پرسش مهم این است که اگر فیلسوفی توانسته حرف خود را به زبان چون آلمانی بیان کند چرا نتواند آن را به زبان منطقی که مفید ترین زبان برای تفلسف است، مطرح کند؟
3. فلسفه تحلیلی خشک و خسته کننده است.
همین طور است. این نوع تفلسف به ریاضیات شبیه است و کسی که از ریاضیات خسته می شود و آن را خشک و فاقد شور میداند شاید فلسفه تحلیلی را نیز اینگونه بداند. در نظر داشته باشیم که خشک و خسته کننده بودن یک امر سوبژکتیو و وابسته به ناظر است و ممکن است برای یک عاشق ریاضیات، فلسفه تحلیلی نیز قشنگ باشد. و خب مشخص است که فلسفه های قارهای اکثرا جذاب ترند. نام کتبی چون «ترس و لرز» و «افسانه سیزیف» کافی ست تا آدرنالین ترشح و هیجان ایجاد شود و صحبت از محتوا نیز اگر بکنیم، فلسفه تحلیلی برخلاف سنت قاره ای از شور تغییر جامعه و زیبایی ادبی تهی است. بعلاوه اقتضاء کار آکادمیک و تخصصی است که خشک و جدی و پیچیده و سخت باشد، حال چه فلسفه تحلیلی و چه هر موضوع دیگری. فقط پرسشی مطرح می شود و آن اینکه دوستانی که خشکی فلسفه تحلیلی را متاثر از خشکی روحیه انگلیسی و فرهنگ آنگلوساکسن می دانند، چطور روحیه خشکتر آلمانیها را با فلسفه پرشورشان سازگار می بینند؟... این حرف بی اساس است.
4. فلاسفه تحلیلی آثار دیگر سنت ها را نامعتبر و کم ارزش می دانند.
اولین بار با یکی از اساتید گروه فلسفه علم شریف درباره فلسفه تحلیلی صحبت کردم، می گفت بازی زبانی است و فضاحت. همان روز با یک هیئت علمی کامپیوتر IPM صحبت کردم، او نیز انتقادات تندی داشت. برخلاف تصور اولین فردی که با دیدگاهی مثبت نسبت به فلسفه تحلیلی نظر داد، از مدرسین حوزوی فلسفه اسلامی بود که دکترای فلسفه تحلیلی IPM پذیرش گرفته بود و نیمه کاره رها کرده بود و تصورم این بود که رها کردن این سنت توسط او به دلیل همان رذایل ذاتی این نوع تفلسف است. با این حال صحبت با کسی که در این سنت آموزش دیده بود باعث شد کنجکاوتر شوم و کمی با پژوهشکده فلسفه تحلیلی IPM ارتباط بگیرم و در این باب بیشتر تحقیق کنم.
تا به حال هرچه در فضای مجازی خواندم در نقد فلسفه یا فیلسوفان تحلیلی بوده، با هرکه صحبت کردم علیه این سنت سخن گفته و نه سنت قاره ای. زیاد می شنوم این گفته را که فیلسوفان تحلیلی جز محصول تفکر خود، چیز دیگری را معتبر نمی دانند، اما نمی دانم چرا یک حمله آن طور که علیه سنت تحلیلی به عمل آمده، علیه سنت قاره ای ندیدهام. معمولا انتقادهایی مطرح می شود که بخشی بخاطر ناآشنایی است و بخشی نیز جدی است، گرچه در فلسفه تخصصی ندارم اما لازم دانشتم به برخی از این ادعا ها پاسخ دهم.
۱. فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی است.
گرچه جو حاکم بر سنت تحلیلی در ابتدا به شدت پوزیتیویستی بود، هرکه با آثار تحلیلی از سالهای ۱۹۷۰ به بعد آشنا باشد به کذب محض این ادعا پی خواهد برد. پوزیتیویستهای منطقی اخلاق، دین و متافیزیک را مهمل و بی معنا می دانستند و امروزه فلسفه دین، فلسفه اخلاق و بالاخص متافیزیک از مهم ترین موضوعات فلسفه تحلیلی هستند. به همه دوستانی که معتقدند فلسفه تحلیلی پوزیتیویستی ست، خواندن کتاب متافیزیک Loux و همچنین مقاله «فلسفه تحلیلی، تاریخ، روش و چیستی» دکتر وحید در شماره 93 نشریه اخبار IPM را پیشنهاد می کنم.
2. فلسفه تحلیلی فقط منطق و فلسفه زبان است.
منطق و فلسفه زبان بخش مهمی از فلسفه تحلیلی است، اما همان طور که در مورد یک گفته شد، این سنت قابل تقلیل به این دو نیست. در اینجا یک انتقاد به فلسفه های قاره ای وارد است. گرچه می پذیرم که مطالعه چندانی نداشته ام و شناختام شاید کافی نیست، ولی خب الزام داشتن به استدلال منطقی و تحلیل زبانی به نظرم یک خصوصیت مثبت است. یک مثال می زنم. جمله «قرمز رنگ است» بسیار جمله ساده ایست، اما اینکه این جمله چه معنایی دارد و از چه حقایقی در باب عالم سخن می گوید و ما را مجبور به پذیرش وجود چه چیزهایی در عالم می کند، نیازمند فرآیند تبدیل این عبارت زبانی به زبان منطق است. اگر بگوییم فرم منطقی این جمله مانند جمله «حسن انسان است» می باشد، ما متعهد به وجود یک حقیقتی به نام قرمز یا قرمزیت در عالم می شویم که چیزی شبیه به یک کلی افلاطونی است. اگر معنی این عبارت این باشد که به ازای هر x اگر x قرمز باشد آنگاه x رنگین است، ما را به دیدگاهی نومینالیستی سوق می دهد و اگر معنی اش این باشد که هر x اگر x عَرَض قرمزی باشد آنگاه x عرض رنگ است، به پذیرش نظریه جوهر و عرض نزدیک میشویم. می بینید که تحلیل زبانی و منطقی جمله ای به این سادگی چقدر بار فلسفی دارد. بعلاوه ما هیچگاه از گزند مغالطات در امان نیستیم و این دو ابزار برای کم شدن مغالطات زبانی و منطقی لازم اند و پرسش مهم این است که اگر فیلسوفی توانسته حرف خود را به زبان چون آلمانی بیان کند چرا نتواند آن را به زبان منطقی که مفید ترین زبان برای تفلسف است، مطرح کند؟
3. فلسفه تحلیلی خشک و خسته کننده است.
همین طور است. این نوع تفلسف به ریاضیات شبیه است و کسی که از ریاضیات خسته می شود و آن را خشک و فاقد شور میداند شاید فلسفه تحلیلی را نیز اینگونه بداند. در نظر داشته باشیم که خشک و خسته کننده بودن یک امر سوبژکتیو و وابسته به ناظر است و ممکن است برای یک عاشق ریاضیات، فلسفه تحلیلی نیز قشنگ باشد. و خب مشخص است که فلسفه های قارهای اکثرا جذاب ترند. نام کتبی چون «ترس و لرز» و «افسانه سیزیف» کافی ست تا آدرنالین ترشح و هیجان ایجاد شود و صحبت از محتوا نیز اگر بکنیم، فلسفه تحلیلی برخلاف سنت قاره ای از شور تغییر جامعه و زیبایی ادبی تهی است. بعلاوه اقتضاء کار آکادمیک و تخصصی است که خشک و جدی و پیچیده و سخت باشد، حال چه فلسفه تحلیلی و چه هر موضوع دیگری. فقط پرسشی مطرح می شود و آن اینکه دوستانی که خشکی فلسفه تحلیلی را متاثر از خشکی روحیه انگلیسی و فرهنگ آنگلوساکسن می دانند، چطور روحیه خشکتر آلمانیها را با فلسفه پرشورشان سازگار می بینند؟... این حرف بی اساس است.
4. فلاسفه تحلیلی آثار دیگر سنت ها را نامعتبر و کم ارزش می دانند.
Forwarded from Amirali E.
فعالیت فلسفی به روش تحلیلی بسیاری از اوقات، بسط نظریات فلسفه های کلاسیک به روش تحلیلی تر است و این ادعا درباره بسیاری از فلسفه های قدیمی پیش از ایجاد تفکیک قارهای- تحلیلی صادق نیست. این ادعا درباره فلسفه اسلامی نیز صادق نیست که هم از حیث محتوا و هم روش قرابت بسیاری با فلسفه تحلیلی دارد و برخی صحبت از فلسفه اسلامی تحلیلی نیز می کنند. شاید خواندن کتاب «هستی شناسی» عبدالرسول عبودیت و مقایسه آن با متافیزیک Loux برای درک این قرابتها مفید باشد. البته اینکه برخی از تحلیلیون دیدگاه تحقیرآمیزی نسبت به فلسفه های قاره ای دارند، درست است. غیراستدلالی بودن صفتی است که برخی دوستان فلسفههای قاره ای را بدان متصف می کنند که نامنصفانه است. فلسفه های قاره ای بینهایت متنوع اند و خصوصیتی را به همه آنها تعمیم دادن سخت است، شاید تعریفی جامع و مانع برای این فلسفه ها، تحلیلی نبودن است، فلسفه هایی هستند که تنها الزامی به استدلال و تحلیل منطقی ندارند.
در پایان نیز از هر خواننده این متن تقاضا دارم قبل از قضاوت هر چیزی محتوای آن را مطالعه کنند. ببخشید اگر طولانی شد.
نقد و نظر: @AmiraliEbrahimzadeh
در پایان نیز از هر خواننده این متن تقاضا دارم قبل از قضاوت هر چیزی محتوای آن را مطالعه کنند. ببخشید اگر طولانی شد.
نقد و نظر: @AmiraliEbrahimzadeh
🖋 اگر "مشاجرۀ پوزیتیویسم (اثباتگرایی) در جامعهشناسی آلمانی" [در سال 1961 بین تئودور آدورنو و کارل پوپر] در مرحلۀ اولیهاش نه دربارۀ پوزیتیویسم و نه جزئی از جامعهشناسی آلمانی و نه حتی مباحثه به معنی کشمکش و رودررویی است، پس باید پرسید معنی نهفته در پشت این الفاظ چیست؟ بهترین راه این است که ببینیم طرفین در چه موردی ظاهراً با یکدیگر توافق داشتند. نارسایی پوزیتیویسم به عنوان روش علم چیزی بود که مورد توافق دو طرف قرار داشت. ایرادات وارده بر پوزیتیویسم را پوپر بهتر از دیگران بیان میدارد. وی اصطلاح طبیعتگرایی [= نچرالیسم] یا علمگرایی [= سیانتیسم] را بر پوزیتیویسم ترجیح میدهد و در هفتمین استدلال از بیست و هفت استدلالی که در مقالۀ اول او مطرح میشوند، به چگونگی نظر اغلب مردم دربارۀ روش کار دانشمندان اشاره میکند. بر اساس این نظر دانشمندان کار خود را با مشاهده، اندازهگیری، گردآوری دقیق دادهها و جمعآوری آمار و ارقام بر اساس آن دادهها، آغاز میکنند. سپس آنها با تصور وجود الگوها یا قواعدی در دادهها، از طریق استقرا به نتایج کلی و یا قوانین توضیحدهندۀ دادهها میرسند. چنین روشی ضامن عینیت است زیرا دانشمندان در پی حذف کلیۀ پیشداوریهای ذهنی هستند. این روش وقتی در مورد علوم اجتماعی به کار برده میشود، روش غیر ارزشگذارانه خوانده میشود به این معنی که پژوهشگر تا بیشترین حد ممکن ارزشها و عقاید خود را نادیده میگیرد.
🖋 پوپر و آدورنو توافق دارند که آنچه گفته شد توهمی است که بدبختانه در علوم اجتماعی رواج پیدا کرده است. اما موضع آن دو دربارۀ دلایل نفی این توهم، مختلف است و همچنین راه گریزی که پیشنهاد میکنند، متفاوت است. پوپر مدعی است که طبیعتگرایی یا علمگرایی نه تنها توصیف نادرستی از روش کار دانشمندان است، بلکه ضامن عینیت و فراغت از قضاوت ارزشی هم نیست...
از اینجا برمیآید که پوپر همچنین عینیت ادعایی روشهای علمی را مورد سؤال قرار میدهد. از دیدگاهی موهوم و خیالی به نظر پوپر، عینیت علم بستگی به عینیتگرایی عالِم دارد. تنها وقتی نتیجهای عینی به دست میآید که عالِم به عنوان شخص همۀ پیشداوریهای ذهنی را کنار بگذارد. اما پوپر برعکس، مسئلۀ عینیت را از شخص [عالِم] به نفس روش انتقادی انتقال میدهد و ادعا میکند که عینیت، نتیجۀ اجتماعی نقد متقابل علما از یکدیگر است. به موجب این نظر، عالِم علوم طبیعی کمتر یا بیشتر از عالِم علوم اجتماعی جانبدار یا "ذهنیگرا" نیست.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
🖋 پوپر و آدورنو توافق دارند که آنچه گفته شد توهمی است که بدبختانه در علوم اجتماعی رواج پیدا کرده است. اما موضع آن دو دربارۀ دلایل نفی این توهم، مختلف است و همچنین راه گریزی که پیشنهاد میکنند، متفاوت است. پوپر مدعی است که طبیعتگرایی یا علمگرایی نه تنها توصیف نادرستی از روش کار دانشمندان است، بلکه ضامن عینیت و فراغت از قضاوت ارزشی هم نیست...
از اینجا برمیآید که پوپر همچنین عینیت ادعایی روشهای علمی را مورد سؤال قرار میدهد. از دیدگاهی موهوم و خیالی به نظر پوپر، عینیت علم بستگی به عینیتگرایی عالِم دارد. تنها وقتی نتیجهای عینی به دست میآید که عالِم به عنوان شخص همۀ پیشداوریهای ذهنی را کنار بگذارد. اما پوپر برعکس، مسئلۀ عینیت را از شخص [عالِم] به نفس روش انتقادی انتقال میدهد و ادعا میکند که عینیت، نتیجۀ اجتماعی نقد متقابل علما از یکدیگر است. به موجب این نظر، عالِم علوم طبیعی کمتر یا بیشتر از عالِم علوم اجتماعی جانبدار یا "ذهنیگرا" نیست.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
مرحمت راستین آن نیست که حقیقت را به خاطر مدارا با کسی از وی پنهان دارند. بلکه اینست که. برعکس به او بگویند.
در شهر بزرگ برلین که دو و نیم میلیون سکنه دارد. حتی یک دوست ندارم
در حال حاضر. این ایده به من چنان لذتی می بخشد که باآرامش ساده دلانه ای به آن لبخند میزنم.
#رزا_لوکزامبورگ
@PhilosophyCafe
در شهر بزرگ برلین که دو و نیم میلیون سکنه دارد. حتی یک دوست ندارم
در حال حاضر. این ایده به من چنان لذتی می بخشد که باآرامش ساده دلانه ای به آن لبخند میزنم.
#رزا_لوکزامبورگ
@PhilosophyCafe
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
در پی طلاهای افسون شده ی رنگ پریده
اجداد دورف ها طلسمی نیرومند ساختند
در حالی که چکش ها بسان ناقوس نواخته می شدند
در جاهای عمیق موجوداتی خبیث خفته بودند
در تالارهای درون گودال زیر تپه ها
از بهر شاه باستانی و ارباب الف
در آنجا گنجینه ی طلایی درخشانی بود
تراشیده شده، شکل داده شده و درخشنده
پنهان شده در الماس های قبضه ی شمشیر
همنشین شده بسان گردنبندی نقره ای
آویزان همچون ستاره گان شکوفه دار
چون اژدهای آتشین تنیده شده در توری
که به دام می انداخت نور ماه و خورشید را
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا بدست آوریم طلای فراموش شده را
ساغرها آنجا را خودشان حفاری کردند
و ساختند چنگ هایی طلایی، هیچ بشری قادر به حفاری آنجا نبود
مدت مدیدی زیستند و ترانه ها سرودند
آوازها خواندند بطوریکه انیس ها و الف ها آنها را نشنیده اند
کاج ها می غریدند روی بلندی
باد ناله می کرد در شب
آتش سرخ بود، شعله اش زبانه می کشید
درختان چونان مشعل ها فروزان بودند
ناقوس ها به صدا درآمدند در دره ی کوچک
و مردان با چهره های رنگ پریده نظاره می کردند
خشم اژدها قوی تر از آتش بود
فرو ریخت برج ها و خانه های سست شان را
کوهستان زیر نور ماه سوخت
دورف ها بی خانمانی تقدیر را شنیدند
گریختند از تالارهایشان تا بمیرند
به زیر پاهای اژدها زیر نور ماه
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا پس بگیریم از او چنگ ها و طلاهایمان را
📖هابیت
🖋جی.آر. آر تالکین
برگردان: محمدعارف عرب
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
در پی طلاهای افسون شده ی رنگ پریده
اجداد دورف ها طلسمی نیرومند ساختند
در حالی که چکش ها بسان ناقوس نواخته می شدند
در جاهای عمیق موجوداتی خبیث خفته بودند
در تالارهای درون گودال زیر تپه ها
از بهر شاه باستانی و ارباب الف
در آنجا گنجینه ی طلایی درخشانی بود
تراشیده شده، شکل داده شده و درخشنده
پنهان شده در الماس های قبضه ی شمشیر
همنشین شده بسان گردنبندی نقره ای
آویزان همچون ستاره گان شکوفه دار
چون اژدهای آتشین تنیده شده در توری
که به دام می انداخت نور ماه و خورشید را
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا بدست آوریم طلای فراموش شده را
ساغرها آنجا را خودشان حفاری کردند
و ساختند چنگ هایی طلایی، هیچ بشری قادر به حفاری آنجا نبود
مدت مدیدی زیستند و ترانه ها سرودند
آوازها خواندند بطوریکه انیس ها و الف ها آنها را نشنیده اند
کاج ها می غریدند روی بلندی
باد ناله می کرد در شب
آتش سرخ بود، شعله اش زبانه می کشید
درختان چونان مشعل ها فروزان بودند
ناقوس ها به صدا درآمدند در دره ی کوچک
و مردان با چهره های رنگ پریده نظاره می کردند
خشم اژدها قوی تر از آتش بود
فرو ریخت برج ها و خانه های سست شان را
کوهستان زیر نور ماه سوخت
دورف ها بی خانمانی تقدیر را شنیدند
گریختند از تالارهایشان تا بمیرند
به زیر پاهای اژدها زیر نور ماه
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا پس بگیریم از او چنگ ها و طلاهایمان را
📖هابیت
🖋جی.آر. آر تالکین
برگردان: محمدعارف عرب
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe
🗯 من دیدم که توی خیلی از جمعهای مجازی و واقعیِ دوستانه و خانوادگی، افراد چندان از بحث سیاسی استقبال نمیکنن. سیاست فقط در همین حد بهش نگاه میشه که جملهای از یه سمت پرت میشه که "سکه چقدر بالا رفته!" و یه سری هم شروع کنن فحش دادن و "اونا فقط بلدن بخورن و به فکر ما نیستن و ...". همین. بحث به معنای گفتگویی که دو یا چند طرف با هم اندکی اختلاف نظر داشته باشن، شکل نمیگیره. اگه هم شکل بگیره، عموماً هستن کسایی که جمع رو دعوت میکنن به این سمت که بحث سیاسی شکل نگیره. فکر میکنم یکی از عواملی که باعث شده افراد چندان از بحث (به معنای گفتگوی همراه با اختلاف نظر) در مورد سیاست استقبال نمیکنن، تجربههای گذشته و جمعی ماست که در مورد برخی اتفاقات سیاسی با هم بحث کردیم و سر همدیگه رو درد آوردیم و دیدیم فایدهای نداره.
🗯 اما مسئله برای من وقتی جالب میشه که میبینم حتی تو بعضی از جمعهای مجازی و واقعی اهالی اندیشه و علوم انسانی هم عناوینی مثل "بحث سیاسی ممنوع!"، "لطفاً حرف سیاسی نزنیم"، "ما با سیاست کاری نداریم" و توصیههایی از این دست وجود داره. به نظرم تصوری که پشت این توصیهها نهفته، به این شکله که گویی سیاست یه امریه که میشه از اون فاصله گرفت و بهش آغشته نشد. سؤالی که برای من پیش میاد اینه که «آیا اصلاً چنین امری ممکنه که ما از سیاست فاصله بگیریم؟». اصلاً میشه سیاسی نبود؟ به نظرم میاد که خیلی از اوقات افراد تصور میکنن که سیاسی نیستن یا در مورد سیاست بیطرفن و فقط دارن کار و تخصص خودشون رو انجام میدن؛ در حالی اونها دقیقاً تو زمین سیاست دارن بازی میکنن. یه مثال میزنم.
🗯 سال 1973 تو شیلی کودتایی انجام شد که طی اون، ژنرال آگوستو پینوشه، دولت سالوادور آلنده رو سرنگون کرد و دیکتاتوری نظامی در شیلی حاکم شد. آلنده کشته شد و حدود 20 هزار نفر از مخالفین حکومت پینوشه بازداشت و زندانی شدن. نکتۀ جالب این بازداشتها، مَکانیه که برای نگهداری و شکنجۀ این زندانیها انتخاب شد: استادیوم ملی شیلی؛ یه ورزشگاه فوتبال! حدود دو ماه بعد از کودتا، شیلی باید میزبان تیم فوتبال شوروی میبود تا بازی مقدماتی جام جهانی 1974 برگزار بشه. شوروی به خاطر کودتا و اینکه ورزشگاهی که توش باید بازی میکرد، همون "استادیوم مرگ" انتخاب شده، به فیفا اعتراض کرد. فیفا نمایندههایی رو انتخاب کرد و به شیلی فرستاد تا اعتراض شوروی بررسی بشه.
🗯 نمایندههای فیفا به شیلی رفتن. به گفتۀ یکی از زندانیهای استادیوم ملی (به اسم فیلیپو آگوئرو) تنها چیزی که برای نمایندههای فیفا مهم بود، جنس چمن ورزشگاه بود که جنسش خوب بود. پس فیفا اعلام کرد که بازی فوتبال باید برگزار بشه و مشکلی وجود نداره. شوروی از بازی انصراف داد و بازی دو-صفر به نفع شیلی اعلام شد. اما حکومت شیلی تصمیم گرفت که یه بازی نمادین توی اون ورزشگاه برگزار کنه و بازیکنای تیم ملی شیلی 90 دقیقه توی زمین بازی باشن. بازی برگزار شد و حتی یکی از بازیکنهای شیلی به اسم فرانسیسکو والدس، به دروازۀ خالی گل زد.
📢 به نظرم اگه از نمایندههای فیفا بپرسیم که «چرا به کودتا و قتل و شکنجۀ مخالفین پینوشه اعتراض نکردین؟ چرا بازی رو به رسمیت شناختین؟»، اونا پاسخ میدن "ما سیاسی نیستم، ما فقط به فوتبال توجه داریم". اگه از والدس هم بپرسیم که «چرا توی بازیای که حکم تبلیغات برای حکومت پینوشه داشت، گل زدی؟»، پاسخ میده "من سیاسی نیستم، فوتبالمو بازی میکنم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 اما مسئله برای من وقتی جالب میشه که میبینم حتی تو بعضی از جمعهای مجازی و واقعی اهالی اندیشه و علوم انسانی هم عناوینی مثل "بحث سیاسی ممنوع!"، "لطفاً حرف سیاسی نزنیم"، "ما با سیاست کاری نداریم" و توصیههایی از این دست وجود داره. به نظرم تصوری که پشت این توصیهها نهفته، به این شکله که گویی سیاست یه امریه که میشه از اون فاصله گرفت و بهش آغشته نشد. سؤالی که برای من پیش میاد اینه که «آیا اصلاً چنین امری ممکنه که ما از سیاست فاصله بگیریم؟». اصلاً میشه سیاسی نبود؟ به نظرم میاد که خیلی از اوقات افراد تصور میکنن که سیاسی نیستن یا در مورد سیاست بیطرفن و فقط دارن کار و تخصص خودشون رو انجام میدن؛ در حالی اونها دقیقاً تو زمین سیاست دارن بازی میکنن. یه مثال میزنم.
🗯 سال 1973 تو شیلی کودتایی انجام شد که طی اون، ژنرال آگوستو پینوشه، دولت سالوادور آلنده رو سرنگون کرد و دیکتاتوری نظامی در شیلی حاکم شد. آلنده کشته شد و حدود 20 هزار نفر از مخالفین حکومت پینوشه بازداشت و زندانی شدن. نکتۀ جالب این بازداشتها، مَکانیه که برای نگهداری و شکنجۀ این زندانیها انتخاب شد: استادیوم ملی شیلی؛ یه ورزشگاه فوتبال! حدود دو ماه بعد از کودتا، شیلی باید میزبان تیم فوتبال شوروی میبود تا بازی مقدماتی جام جهانی 1974 برگزار بشه. شوروی به خاطر کودتا و اینکه ورزشگاهی که توش باید بازی میکرد، همون "استادیوم مرگ" انتخاب شده، به فیفا اعتراض کرد. فیفا نمایندههایی رو انتخاب کرد و به شیلی فرستاد تا اعتراض شوروی بررسی بشه.
🗯 نمایندههای فیفا به شیلی رفتن. به گفتۀ یکی از زندانیهای استادیوم ملی (به اسم فیلیپو آگوئرو) تنها چیزی که برای نمایندههای فیفا مهم بود، جنس چمن ورزشگاه بود که جنسش خوب بود. پس فیفا اعلام کرد که بازی فوتبال باید برگزار بشه و مشکلی وجود نداره. شوروی از بازی انصراف داد و بازی دو-صفر به نفع شیلی اعلام شد. اما حکومت شیلی تصمیم گرفت که یه بازی نمادین توی اون ورزشگاه برگزار کنه و بازیکنای تیم ملی شیلی 90 دقیقه توی زمین بازی باشن. بازی برگزار شد و حتی یکی از بازیکنهای شیلی به اسم فرانسیسکو والدس، به دروازۀ خالی گل زد.
📢 به نظرم اگه از نمایندههای فیفا بپرسیم که «چرا به کودتا و قتل و شکنجۀ مخالفین پینوشه اعتراض نکردین؟ چرا بازی رو به رسمیت شناختین؟»، اونا پاسخ میدن "ما سیاسی نیستم، ما فقط به فوتبال توجه داریم". اگه از والدس هم بپرسیم که «چرا توی بازیای که حکم تبلیغات برای حکومت پینوشه داشت، گل زدی؟»، پاسخ میده "من سیاسی نیستم، فوتبالمو بازی میکنم".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 [مصریان] از هر لحاظ از بقیۀ ملتها پرهیزگارترند، و به علت برخی آداب و رسومی که دارند، از بقیۀ فرهنگها قابل تمییزند. مثلاً آنها ختنه میکنند و به دلیل پاکیزگی این کار را انجام میدهند. علاوه بر این، مصریان از خوک نفرت دارند و بدون شک این نفرت با این ماجرا که سِت [= خدای جنگ در مصر]، حوروس [= خدای آسمان در مصر] را با لباس مبدل خوک زخمی کرد، مرتبط است. رسم دیگری که مصریان را از دیگر فرهنگها ممتاز میکند، احترام آنها به گاوهای ماده است، آنها هرگز گاو ماده را نمیخورند و قربانی نمیکنند، زیرا اگر چنین کاری انجام دهند، به حریم ایزیس [= دختر حوروس] که دارای شاخ گاو ماده است، تجاوز کردهاند. به این دلیل است که هیچ مرد یا زن مصریای نمیتوان یافت که تمایل داشته باشد یک یونانی را ببوسد یا از چاقو، کارد یا حتی ظرف یک یونانی استفاده کند. مصریان از گوشت گاو نری که با چاقوی یونانی کشته شده، ولو اینکه پاک باشد، نمیخورند. ... آنها با غرور خاصی، ملتهای دیگر را پایینتر از خود میدانند؛ چرا که بقیۀ ملتها را به اندازۀ خود تمیز و به خدایان نزدیک نمیبینند.
📚 از نوشتههای هرودوت، مربوط به 450 سال قبل از میلاد، به نقل از کتاب «دین مصری»، نوشتۀ آدولف اِرمان 📚
@philosophycafe
📚 از نوشتههای هرودوت، مربوط به 450 سال قبل از میلاد، به نقل از کتاب «دین مصری»، نوشتۀ آدولف اِرمان 📚
@philosophycafe
🖋 آدورنو با نظر پوپر تنها در مورد رد چارچوب تحلیلی علوم طبیعی و تسری آن به پژوهشهای علوم اجتماعی موافقت دارد. ظاهراً منظور آدورنو از "پوزیتیویسم" (اصالت اثبات) برحسب متن بحث چیزی گاه بیشتر و گاه کمتر از آن است که در توصیف اجمالی پوپر از "علمگرایی" آمده است. وی [= آدورنو] گاهی آن مفهوم را در معنای وسیعی به کار میبرد و در ذیل آن کل روشهایی را قرار میدهد که بدون رجوع به کلیت بسترها و روابط در برگیرندۀ امور، به تجرید و انتزاع آنها میپردازند. اما در مباحث مربوط به جامعهشناسی منظور آدورنو از "پوزیتیویسم" تنها مطالعات پیمایشی تجربی است. البته چنین مطالعاتی جایی در پژوهش و تحقیق دارند. اصحاب مکتب فرانکفورت [= آدورنو، هورکهایمر و ...] اغلب در بررسی شخصیت اقتدارطلب دست به مطالعات تجربی زدند و آدورنو خود به اهمیت اینگونه تفحصات اشاره میکند. گرچه چنین تفحصاتی تنها مبیّن افکار و عقاید ذهنی و شیءگشتۀ کسانی است که مورد مصاحبه یا مطالعۀ پیمایشی تجربی قرار میگیرند و بنابراین بیانگر ایدئولوژی یا آگاهی کاذب است، اما آدورنو با تکیه بر اندیشۀ هگل بر آن است که حتی آگاهی کاذب جزئی از واقعیت اجتماعی است. پژوهش تجربی شاید نتواند واقعیت هر مسئلۀ خاصی را به دست بدهد اما "نمود هم همواره نمودِ واقعیت است و توهم صرف نیست". از دیدگاه آدورنو "پوزیتیویسم" در پژوهشهای جامعهشناختی مادام که همراه با عنایتی به نتایج حاصله از آنها باشد، ناموجه نخواهد بود.
🖋 بنابراین به طور تعارضآمیزی چنین به نظر میرسد که آدورنو بیش از پوپر که به گمان او [= آدورنو] متهم به حمایت از آیین پوزیتیویسم است نسبت به این آیین تساهل دارد. اما این تساهل محدود به تمایزی است که آدورنو قائل میشود و پوپر بدان قائل نیست. از گفتار پوپر چنین برمیآید که وی عقلگرایی انتقادی را در هر دو حوزۀ علوم طبیعی و اجتماعی کاربردپذیر میداند. وی هیچگونه تمایزی میان مسائلی که در ارتباط ما با طبیعت پیدا میشوند و مسائلی که مربوط به جامعه و تاریخ هستند در نظر نمیگیرد. برعکس، آدورنو بر ضرورت تفکیک روش دستیابی به شناخت در علوم اجتماعی از دیگر روشهای نیل به شناخت تأکید میگذارد.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
🖋 بنابراین به طور تعارضآمیزی چنین به نظر میرسد که آدورنو بیش از پوپر که به گمان او [= آدورنو] متهم به حمایت از آیین پوزیتیویسم است نسبت به این آیین تساهل دارد. اما این تساهل محدود به تمایزی است که آدورنو قائل میشود و پوپر بدان قائل نیست. از گفتار پوپر چنین برمیآید که وی عقلگرایی انتقادی را در هر دو حوزۀ علوم طبیعی و اجتماعی کاربردپذیر میداند. وی هیچگونه تمایزی میان مسائلی که در ارتباط ما با طبیعت پیدا میشوند و مسائلی که مربوط به جامعه و تاریخ هستند در نظر نمیگیرد. برعکس، آدورنو بر ضرورت تفکیک روش دستیابی به شناخت در علوم اجتماعی از دیگر روشهای نیل به شناخت تأکید میگذارد.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
Forwarded from Sajad Dargahi
مرگ بر دو قسم است؛ مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر میکنم که در راه مبارزه با فساد شهید میشوم. خدای را شکر میکنم که با شهادتم در این راه دین خود را به ملت ستمدیده و استعمارزده ایران ادا کردهام و امیدوارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه را ادامه دهند…”
.
شهید دکتر حسین فاطمی.
به مناسبت سالروز 28 مرداد
.
شهید دکتر حسین فاطمی.
به مناسبت سالروز 28 مرداد
🗯 سال 1781 میلادی، ویلیام هرشل (ستارهشناس، اهل آلمان) سیارۀ اورانوس رو کشف کرد. اما مشکلی وجود داشت. دیدگاه نیوتنی (که اون زمان بر جامعۀ علمی غالب بود) نمیتونست مدار اورانوس رو به درستی پیشبینی کنه. در واقع مدار اورانوس، یه مثال نقض برای دیدگاه نیوتنی در باب عالَم بود. آیا دانشمندان با پیدا کردن این مثال نقض، نظریۀ نیوتن رو ابطالشده دونستن؟ نه. بعد از حدود 50 سال (دهۀ 1830 میلادی) پیشنهاد شد که حتماً سیارۀ دیگهای توی منظومۀ شمسی وجود داره که داره تأثیر میذاره روی مدار اورانوس. اون اگه کشف بشه، معلوم خواهد شد که دیدگاه نیوتنی درسته و کار میکنه. حتی مشخصات این سیارۀ کشفنشده پیشبینی شد که مدارش چگونهست.
🗯 تو دهۀ 1890 میلادی (یعنی بعد از اینکه دیدگاه نیوتنی 110 سال، یه مورد نقض مشخص داشته و جامعۀ علمی هم این دیدگاه رو کنار نذاشت) دو نفر به نامهای آدامز (از بریتانیا) و لوریه (از فرانسه) سیارهای رو "کشف" میکنن که اسمش نپتون گذاشته میشه. خیلی از آثاری که توی فلسفۀ علم نوشته میشه، این ماجرا رو تا همینجا تعریف میکنن و داستان متوقف میشه (مثلاً رجوع کنید به کتاب «چیستی علم» از آلن چالمرز و مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی عقلانی آن» نوشتۀ ایمره لاکاتوش). بعدش این آثار فلسفهعلمی به این میپردازن که دانشمندان با عقلانیت «خوب»ی که اتخاذ کردن، تونستن همچنان دیدگاه نیوتنی رو حفظ کنن و کنار نذارن.
تو سال 1953 فردی به اسم پنکوک (استاد ستارهشناسی، دانشگاه آمستردام) مقالهای منتشر میکنه به اسم «کشف نپتون».
🗯 استیون شیپن (جامعهشناس علم، اهل آمریکا) تو مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی جامعهشناختی آن» از مقالۀ پنکوک نام میبره و مطالبی رو از اون مقاله توضیح میده که به نظرم باید بهش توجه کنیم. فرانسویها بعد از "کشف" نپتون تبلیغات زیادی به نفع قدرت و قطعیت علم طبیعی انجام دادن و مخصوصاً اینکه یک فرانسوی تونست این قدرت و قطعیت رو نشون بده. چند سال بعد از "کشف" نپتون، فردی به اسم واکر در آمریکا، مدار نپتونِ کشفشده (در دهۀ 1890 میلادی) رو با مدار نپتون پیشبینیشده (در دهۀ 1830 میلادی) با هم مقایسه میکنه و اعلام میکنه اون چیزی که به عنوان ناجی دیدگاه نیوتنی پیشبینی شده بود، با اون چیزی که توسط آدامز و لوریه "کشف" شد، مدارهاشون با هم منطبق نیست.
🗯 یکی از همکارهای واکر، به اسم پیِرس هم این دادهها رو با هم مقایسه کرد و دید اوضاع حتی از این هم بدتره. اون چیزی که پیشبینی شده بود، یه سیارۀ دیگه بود؛ اون چیزی که کشف شد، یه سیارۀ دیگهست؛ در واقع بحث بر سر دو سیاره بود که به نظر پیِرس، به اشتباه، هر دو رو یک سیاره به اسم «نپتون» تصور کردن. نتایج پیرس و واکر اعلام عمومی شد. چه اتفاقی افتاد؟ آیا همۀ دانشمندا بر اساس "شواهد" و "دلایل" پیدا شده، قانع شدن که دیدگاه نیوتن اشتباهه و کشف نپتون هم نتونست اون رو نجات بده؟ نه. دانشمندان فرانسوی به طور عمومی حرف لوریه (فرانسوی) رو تأیید کردن اما دانشمندان آمریکایی به به طور عمومی حرف واکر و پیرس (که هر دو آمریکایی بودن) رو تأیید کردن. چرا؟ مگه علم طبیعی بر اساس شواهد "تجربی" که برای «همه» یکسانه، جلو نمیره؟ پس چرا چنین نزاعهایی در طول تاریخ علم پیدا میشه؟ و کم هم نیست تعدادشون.
📢 وجود چنین نزاعهایی و نحوۀ خاتمه پیدا کردنشون، علمپژوهانی مثل شیپن رو به این نتیجه میرسونه که علم طبیعی رو هم میشه مثل عقاید دینی یا باورهای سیاسی یک ملت، مورد مطالعۀ جامعهشناختی قرار داد و از تأثیر منافع و توزیع قدرت در علم طبیعی حرف زد.
اما یه سؤال دیگه هم برای من به وجود میاد: چرا دانشمندان قرن 18 میلادی بعد از 110 سال که نتونستن مدار اورانوس رو با دیدگاه نیوتنی توضیح بدن، این دیدگاه رو کنار نذاشتن؟ این رو بذاریم کنار این قضیه که یوهانس کپلر (ستارهشناس قرن 16 میلادی، اهل آلمان) بعد از فقط 8 سال که نتونست نظام بطلمیوسی رو با مدار مریخ توضیح بده، اون دیدگاه رو کنار گذاشت.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 تو دهۀ 1890 میلادی (یعنی بعد از اینکه دیدگاه نیوتنی 110 سال، یه مورد نقض مشخص داشته و جامعۀ علمی هم این دیدگاه رو کنار نذاشت) دو نفر به نامهای آدامز (از بریتانیا) و لوریه (از فرانسه) سیارهای رو "کشف" میکنن که اسمش نپتون گذاشته میشه. خیلی از آثاری که توی فلسفۀ علم نوشته میشه، این ماجرا رو تا همینجا تعریف میکنن و داستان متوقف میشه (مثلاً رجوع کنید به کتاب «چیستی علم» از آلن چالمرز و مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی عقلانی آن» نوشتۀ ایمره لاکاتوش). بعدش این آثار فلسفهعلمی به این میپردازن که دانشمندان با عقلانیت «خوب»ی که اتخاذ کردن، تونستن همچنان دیدگاه نیوتنی رو حفظ کنن و کنار نذارن.
تو سال 1953 فردی به اسم پنکوک (استاد ستارهشناسی، دانشگاه آمستردام) مقالهای منتشر میکنه به اسم «کشف نپتون».
🗯 استیون شیپن (جامعهشناس علم، اهل آمریکا) تو مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی جامعهشناختی آن» از مقالۀ پنکوک نام میبره و مطالبی رو از اون مقاله توضیح میده که به نظرم باید بهش توجه کنیم. فرانسویها بعد از "کشف" نپتون تبلیغات زیادی به نفع قدرت و قطعیت علم طبیعی انجام دادن و مخصوصاً اینکه یک فرانسوی تونست این قدرت و قطعیت رو نشون بده. چند سال بعد از "کشف" نپتون، فردی به اسم واکر در آمریکا، مدار نپتونِ کشفشده (در دهۀ 1890 میلادی) رو با مدار نپتون پیشبینیشده (در دهۀ 1830 میلادی) با هم مقایسه میکنه و اعلام میکنه اون چیزی که به عنوان ناجی دیدگاه نیوتنی پیشبینی شده بود، با اون چیزی که توسط آدامز و لوریه "کشف" شد، مدارهاشون با هم منطبق نیست.
🗯 یکی از همکارهای واکر، به اسم پیِرس هم این دادهها رو با هم مقایسه کرد و دید اوضاع حتی از این هم بدتره. اون چیزی که پیشبینی شده بود، یه سیارۀ دیگه بود؛ اون چیزی که کشف شد، یه سیارۀ دیگهست؛ در واقع بحث بر سر دو سیاره بود که به نظر پیِرس، به اشتباه، هر دو رو یک سیاره به اسم «نپتون» تصور کردن. نتایج پیرس و واکر اعلام عمومی شد. چه اتفاقی افتاد؟ آیا همۀ دانشمندا بر اساس "شواهد" و "دلایل" پیدا شده، قانع شدن که دیدگاه نیوتن اشتباهه و کشف نپتون هم نتونست اون رو نجات بده؟ نه. دانشمندان فرانسوی به طور عمومی حرف لوریه (فرانسوی) رو تأیید کردن اما دانشمندان آمریکایی به به طور عمومی حرف واکر و پیرس (که هر دو آمریکایی بودن) رو تأیید کردن. چرا؟ مگه علم طبیعی بر اساس شواهد "تجربی" که برای «همه» یکسانه، جلو نمیره؟ پس چرا چنین نزاعهایی در طول تاریخ علم پیدا میشه؟ و کم هم نیست تعدادشون.
📢 وجود چنین نزاعهایی و نحوۀ خاتمه پیدا کردنشون، علمپژوهانی مثل شیپن رو به این نتیجه میرسونه که علم طبیعی رو هم میشه مثل عقاید دینی یا باورهای سیاسی یک ملت، مورد مطالعۀ جامعهشناختی قرار داد و از تأثیر منافع و توزیع قدرت در علم طبیعی حرف زد.
اما یه سؤال دیگه هم برای من به وجود میاد: چرا دانشمندان قرن 18 میلادی بعد از 110 سال که نتونستن مدار اورانوس رو با دیدگاه نیوتنی توضیح بدن، این دیدگاه رو کنار نذاشتن؟ این رو بذاریم کنار این قضیه که یوهانس کپلر (ستارهشناس قرن 16 میلادی، اهل آلمان) بعد از فقط 8 سال که نتونست نظام بطلمیوسی رو با مدار مریخ توضیح بده، اون دیدگاه رو کنار گذاشت.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 ... بنابراین ما اینگونه باید در نظر بگیریم که دین حقیقی موسی، یعنی اعتقاد به خدای اخلاقی و واحد که او اعلام کرد، در ابتدا از طرف جمع معدودی در قوم او پذیرفته شده بود. ما نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که چنین اعتقادی را از همان ابتدا در فرهنگ رسمی، دین روحانیان و باور عامۀ مردم [یهود] بیابیم. تمام آنچه ما میتوانیم انتظار داشته باشیم این است که اینجا و آنجا، فقط جرقهای از آتش روحانیای که موسی برافروخته، بیابیم. این جرقههای پراکنده به ما نشان میدهد که افکار موسی به کلی از بین نرفت و بیسروصدا بر عقاید و آداب و رسوم [یهودیان] تأثیر خود را گذاشت؛ تا بعدها که به لطف رویدادهای خاص یا به لطف شخصیتهای سرشار از همان باورهای موسی [شخصیتهایی مثل الیاس، یوشع، یونس و ...] این افکار و باورها دوباره قوت میگرفت و گروههای بزرگتری از مردم [یهود] را به خود جلب میکرد. ما باید از این زاویه تاریخ دینی اولیۀ قوم اسرائیل را بررسی کنیم. اگر بخواهیم دین موسی را بر اساس اسناد تاریخیای که دین [قوم یهود] را در پنج قرن ابتدایی [سکونت یهودیان] در کنعان [= منطقهای در سوریه] توصیف میکند بازسازی کنیم، دچار بدترین خطای روششناختی شدهایم.
📚 از رسالۀ «موسی و اهمیت او برای تاریخ دینی یهودی»، نوشتۀ ارنست سلین 📚
@philosophycafe
📚 از رسالۀ «موسی و اهمیت او برای تاریخ دینی یهودی»، نوشتۀ ارنست سلین 📚
@philosophycafe
🖋 هابرماس به مفهوم کلاً غیرقابل اطمینان "تطابق نظریه با واقعیت" اشاره میکند. گاه ممکن است چنین فرض کنیم که یک نظریه با واقعیتی که آن را فهم و دریافت میکند تطابق و همشکلی دارد، اما در حقیقت ما شناخت چندانی دربارۀ تطابق و تناظر هستیشناختی مقولات نظری و واقعیت نداریم. از نظر هابرماس نظریات چیزی بیش از "چارچوبهای نظامبخش" قابل کاربرد نیستند. علوم طبیعی میتوانند نظریاتی به کار ببرند که مولد نوعی شناخت است که به سلطۀ ابزاری بر طبیعت میانجامد. انسانها با به کارگیری شناخت منتج از آزمایشهای تجربی شیوۀ مداخله و سلطه بر طبیعت را آموختهاند. اما وقتی همین روش در حوزۀ اجتماعی مورد استفاده قرار میگیرد، نتیجۀ آن مخدوش ساختن واقعیت [اجتماعی] است. برداشتهای سیستمی از پژوهش در علوم اجتماعی با نادیده گرفتن این حقیقت که پژوهشگران خود جزئی از فرایند کلی هستند و با امتناع از تأمل دربارۀ پیشفرضهای روششناسانه، خواهناخواه از فهم و دریافت جامعه عاجز میمانند. برعکس، روش پژوهش دیالکتیکی به این نکته واقف است که "متن زندگی اجتماعی به عنوان یک کلیت حتی نفس پژوهش را تعیین میکند". چنین روشی به نظر هابرماس متضمن منطقی دوری است نه منطقی تحلیلی. "دستگاه علم، واقعیتی را میشناساند که ساخت آن میباید با این حال تا اندازهای پیشاپیش شناخته شده باشد، وگرنه مقولات و مفاهیم انتخاب شده نسبت به آن خارجی خواهند بود". به طور خلاصه، رابطۀ نظریه با واقعیت، رابطهای "هرمنوتیکی" است که در آن کوشش برای فهم پیشفرضهای شناخت، متضمن کاربرد همان پیشفرضها به شیوهای شهودی است.
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚
@philosophycafe
جوانی بود
قبری شد
جادهای آمد
و حالا یک دکه سیگار فروشی شده است.
پایان قصه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
قبری شد
جادهای آمد
و حالا یک دکه سیگار فروشی شده است.
پایان قصه
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🗯 رابرت هولاب (مورخ اندیشه، اهل آمریکا) کتابی داره به اسم «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی». این کتاب تو سال 1991 میلادی و ترجمۀ فارسی اون به قلم حسین بشیریه (استاد علوم سیاسی، دانشگاه سیراکیوز) در سال 1375 شمسی منتشر شده. تو این کتاب سعی شده افکار هابرماس رو از طریق مباحثاتی که در اونها شرکت کرده، معرفی کنه. مثلاً در سال 1960 کتابی از گادامر منتشر میشه به اسم «حقیقت و روش». هفت سال بعد (1967) هابرماس کتابی مینویسه با عنوان «در باب منطق علوم اجتماعی». طبق توضیحات هولاب، هابرماس تو این کتاب علیرغم اینکه خیلی جاها با گادامر موافقه؛ از جمله اینکه "هابرماس و گادامر در مخالفت با سلطه و غلبۀ روش بر حقیقت متحد هستند"، ولی نقدهایی هم به کتاب گادامر وارد کرد.
🗯 همون سال (1967) مقالهای از گادامر منتشر میشه به نام «لفظ، هرمنوتیک معنی و نقد ایدئولوژی» که سعی میکنه به انتقادات هابرماس پاسخ بده؛ و این بحث به همین شکل ادامه پیدا کرد و حتی نویسندههای دیگهای هم سعی کردن در مورد مباحثۀ بین گادامر و هابرماس مطلب بنویسن.
قصدم این نیست که توی این یادداشت به محتوای بحثهای هابرماس (و همینطور بحث بین هابرماس و گادامر که چندان هم از این موضوع چیزی بلد نیستم) بپردازم. اون چیزی که توی این کتاب برای من خیلی جذاب بود، این بود که ببینم هابرماس به عنوان یه روشنفکر تو چه بحثهایی خودش رو وارد میکنه و چه مواضعی میگیره.
🗯 به نظرم دوتا آفت مهم میتونه متوجه یه روشنفکر بشه: دو آفت که در جهت متضاد هم هستن. آفت اول اینه که روشنفکر خودش رو خیلی درگیر اتفاقات و حوادث روزمرۀ جامعه بکنه و مدام در مورد اتفاقاتی تمرکز و اظهارنظر کنه که جامعه امروز روی اونها حساسه، ولی ممکنه فردا، هفتۀ بعد، سال بعد یا کمی دیرتر فراموش بشه. البته چنین روشنفکرهایی شهرت زیادی کسب میکنن و احتمالاً به وادی "ارتباطات استاد و شاگردی" میافتن و مرید و پیرو پیدا میکنن؛ اما تاریخ موندگاریشون چندان بالا نیست. حرفها و افکارشون به سرعت کهنه میشه. چون به مُدها توجه کردن، پس به راحتی با عوض شدن مُد، حرفهاشون هم "دِمُده" میشه. به نظرم هابرماس تونست تا حدود خوبی خودش رو از این آفت دور کنه و به همین دلیل هم تونست در مورد مسائل نظریتر و تئوریکتر بنویسه و فکر کنه. یکی از این مسائل تئوریک، به مباحثۀ بین هابرماس و گادامر منجر شد.
🗯 آفت دوم دقیقاً خلاف جهت آفت اوله: این که روشنفکر اینقدر از جامعۀ خودش فاصله بگیره که صرفاً محدود بشه به اتاق خودش. هیچ اثری از جامعه و تاریخ زندگی اون روشنفکر توی نوشتههاش نیست و اصلاً معلوم نیست این فرد تو چه دورهای از تاریخ زیست میکنه.
هابرماس این وجه از روشنفکری رو هم به نظرم به خوبی ایفا کرد. مثلاً سال 1968، سالی بوده که تو بعضی کشورهای اروپایی جنبشهای اعتراضیای از سوی دانشجوها و برخی اقشار دیگه به وجود اومد. آلمان هم یکی از این کشورها بوده. دانشجوها حتی دانشگاه فرانکفورت رو اشغال کردن و اسم دانشگاه رو به "دانشگاه کارل مارکس" تغییر دادن.
هابرماس سعی میکنه در مورد این جنبش دانشجویی مطلب بنویسه و سخنرانی کنه و حتی جنبش رو نقد کنه. بابت نقدش هم در نهایت برچسبهایی مثل "فاشیست چپگرا" بهش چسبوندن.
📢 از این جهت به نظرم هابرماس (فارغ از اندیشههاش در مورد مدرنیته، علم مدرن، هرمنوتیک و ...) یکی از نمونههای خوب روشنفکری میتونه در نظر گرفته بشه که هم به مسائل عمیقتر توجه کرده و هم زمانهایی که حس کرده اتفاق مهمی توی جامعه در حال رخ دادنه، وارد میدون شده و به نقد و بررسی پرداخته.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 همون سال (1967) مقالهای از گادامر منتشر میشه به نام «لفظ، هرمنوتیک معنی و نقد ایدئولوژی» که سعی میکنه به انتقادات هابرماس پاسخ بده؛ و این بحث به همین شکل ادامه پیدا کرد و حتی نویسندههای دیگهای هم سعی کردن در مورد مباحثۀ بین گادامر و هابرماس مطلب بنویسن.
قصدم این نیست که توی این یادداشت به محتوای بحثهای هابرماس (و همینطور بحث بین هابرماس و گادامر که چندان هم از این موضوع چیزی بلد نیستم) بپردازم. اون چیزی که توی این کتاب برای من خیلی جذاب بود، این بود که ببینم هابرماس به عنوان یه روشنفکر تو چه بحثهایی خودش رو وارد میکنه و چه مواضعی میگیره.
🗯 به نظرم دوتا آفت مهم میتونه متوجه یه روشنفکر بشه: دو آفت که در جهت متضاد هم هستن. آفت اول اینه که روشنفکر خودش رو خیلی درگیر اتفاقات و حوادث روزمرۀ جامعه بکنه و مدام در مورد اتفاقاتی تمرکز و اظهارنظر کنه که جامعه امروز روی اونها حساسه، ولی ممکنه فردا، هفتۀ بعد، سال بعد یا کمی دیرتر فراموش بشه. البته چنین روشنفکرهایی شهرت زیادی کسب میکنن و احتمالاً به وادی "ارتباطات استاد و شاگردی" میافتن و مرید و پیرو پیدا میکنن؛ اما تاریخ موندگاریشون چندان بالا نیست. حرفها و افکارشون به سرعت کهنه میشه. چون به مُدها توجه کردن، پس به راحتی با عوض شدن مُد، حرفهاشون هم "دِمُده" میشه. به نظرم هابرماس تونست تا حدود خوبی خودش رو از این آفت دور کنه و به همین دلیل هم تونست در مورد مسائل نظریتر و تئوریکتر بنویسه و فکر کنه. یکی از این مسائل تئوریک، به مباحثۀ بین هابرماس و گادامر منجر شد.
🗯 آفت دوم دقیقاً خلاف جهت آفت اوله: این که روشنفکر اینقدر از جامعۀ خودش فاصله بگیره که صرفاً محدود بشه به اتاق خودش. هیچ اثری از جامعه و تاریخ زندگی اون روشنفکر توی نوشتههاش نیست و اصلاً معلوم نیست این فرد تو چه دورهای از تاریخ زیست میکنه.
هابرماس این وجه از روشنفکری رو هم به نظرم به خوبی ایفا کرد. مثلاً سال 1968، سالی بوده که تو بعضی کشورهای اروپایی جنبشهای اعتراضیای از سوی دانشجوها و برخی اقشار دیگه به وجود اومد. آلمان هم یکی از این کشورها بوده. دانشجوها حتی دانشگاه فرانکفورت رو اشغال کردن و اسم دانشگاه رو به "دانشگاه کارل مارکس" تغییر دادن.
هابرماس سعی میکنه در مورد این جنبش دانشجویی مطلب بنویسه و سخنرانی کنه و حتی جنبش رو نقد کنه. بابت نقدش هم در نهایت برچسبهایی مثل "فاشیست چپگرا" بهش چسبوندن.
📢 از این جهت به نظرم هابرماس (فارغ از اندیشههاش در مورد مدرنیته، علم مدرن، هرمنوتیک و ...) یکی از نمونههای خوب روشنفکری میتونه در نظر گرفته بشه که هم به مسائل عمیقتر توجه کرده و هم زمانهایی که حس کرده اتفاق مهمی توی جامعه در حال رخ دادنه، وارد میدون شده و به نقد و بررسی پرداخته.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe