Philosophy Cafe ♨️
3.43K subscribers
3.51K photos
506 videos
636 files
1.35K links
مکانی متفاوت برای آدم‌های متفاوت

1. @NaderiOmid66

2. @Ali_soltanzadeh

3. @khadem_ar

4. @M_H_Tavassoli

5. @AmiraliEbrahimzadeh

6. @Amin_sbu


telegram.me/PhilosophyCafe ♨️
Download Telegram
در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
در پی طلاهای افسون شده ی رنگ پریده

اجداد دورف ها طلسمی نیرومند ساختند
در حالی که چکش ها بسان ناقوس نواخته می شدند
در جاهای عمیق موجوداتی خبیث خفته بودند
در تالارهای درون گودال زیر تپه ها

از بهر شاه باستانی و ارباب الف
در آنجا گنجینه ی طلایی درخشانی بود
تراشیده شده، شکل داده شده و درخشنده
پنهان شده در الماس های قبضه ی شمشیر

همنشین شده بسان گردنبندی نقره ای
آویزان همچون ستاره گان شکوفه دار
چون اژدهای آتشین تنیده شده در توری
که به دام می انداخت نور ماه و خورشید را

در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا بدست آوریم طلای فراموش شده را

ساغرها آنجا را خودشان حفاری کردند
و ساختند چنگ هایی طلایی، هیچ بشری قادر به حفاری آنجا نبود
مدت مدیدی زیستند و ترانه ها سرودند
آوازها خواندند بطوریکه انیس ها و الف ها آنها را نشنیده اند

کاج ها می غریدند روی بلندی
باد ناله می کرد در شب
آتش سرخ بود، شعله اش زبانه می کشید
درختان چونان مشعل ها فروزان بودند

ناقوس ها به صدا درآمدند در دره ی کوچک
و مردان با چهره های رنگ پریده نظاره می کردند
خشم اژدها قوی تر از آتش بود
فرو ریخت برج ها و خانه های سست شان را

کوهستان زیر نور ماه سوخت
دورف ها بی خانمانی تقدیر را شنیدند
گریختند از تالارهایشان تا بمیرند
به زیر پاهای اژدها زیر نور ماه

در آن سوی سرمای کوهستان مه آلود
به سوی گودال های ژرف و غارهای کهن
پیش از سپیده دم به راه می افتیم
تا پس بگیریم از او چنگ ها و طلاهایمان را

📖هابیت
🖋جی.آر. آر تالکین
برگردان: محمدعارف عرب

#محمدعارف_عرب

@PhilosophyCafe
🗯 من دیدم که توی خیلی از جمع‌های مجازی و واقعیِ دوستانه و خانوادگی، افراد چندان از بحث سیاسی استقبال نمی‌کنن. سیاست فقط در همین حد بهش نگاه میشه که جمله‌ای از یه سمت پرت میشه که "سکه چقدر بالا رفته!" و یه سری هم شروع کنن فحش دادن و "اونا فقط بلدن بخورن و به فکر ما نیستن و ...". همین. بحث به معنای گفتگویی که دو یا چند طرف با هم اندکی اختلاف نظر داشته باشن، شکل نمی‌گیره. اگه هم شکل بگیره، عموماً هستن کسایی که جمع رو دعوت می‌کنن به این سمت که بحث سیاسی شکل نگیره. فکر می‌کنم یکی از عواملی که باعث شده افراد چندان از بحث (به معنای گفتگوی همراه با اختلاف نظر) در مورد سیاست استقبال نمی‌کنن، تجربه‌های گذشته و جمعی ماست که در مورد برخی اتفاقات سیاسی با هم بحث کردیم و سر همدیگه رو درد آوردیم و دیدیم فایده‌ای نداره.

🗯 اما مسئله برای من وقتی جالب میشه که می‌بینم حتی تو بعضی از جمع‌های مجازی و واقعی اهالی اندیشه و علوم انسانی هم عناوینی مثل "بحث سیاسی ممنوع!"، "لطفاً حرف سیاسی نزنیم"، "ما با سیاست کاری نداریم" و توصیه‌هایی از این دست وجود داره. به نظرم تصوری که پشت این توصیه‌ها نهفته، به این شکله که گویی سیاست یه امریه که میشه از اون فاصله گرفت و بهش آغشته نشد. سؤالی که برای من پیش میاد اینه که «آیا اصلاً چنین امری ممکنه که ما از سیاست فاصله بگیریم؟». اصلاً میشه سیاسی نبود؟ به نظرم میاد که خیلی از اوقات افراد تصور می‌کنن که سیاسی نیستن یا در مورد سیاست بی‌طرفن و فقط دارن کار و تخصص خودشون رو انجام میدن؛ در حالی اون‌ها دقیقاً تو زمین سیاست دارن بازی می‌کنن. یه مثال می‌زنم.

🗯 سال 1973 تو شیلی کودتایی انجام شد که طی اون، ژنرال آگوستو پینوشه، دولت سالوادور آلنده رو سرنگون کرد و دیکتاتوری نظامی در شیلی حاکم شد. آلنده کشته شد و حدود 20 هزار نفر از مخالفین حکومت پینوشه بازداشت و زندانی شدن. نکتۀ جالب این بازداشت‌ها، مَکانیه که برای نگه‌داری و شکنجۀ این زندانی‌ها انتخاب شد: استادیوم ملی شیلی؛ یه ورزشگاه فوتبال! حدود دو ماه بعد از کودتا، شیلی باید میزبان تیم فوتبال شوروی می‌بود تا بازی مقدماتی جام جهانی 1974 برگزار بشه. شوروی به خاطر کودتا و این‌که ورزشگاهی که توش باید بازی می‌کرد، همون "استادیوم مرگ" انتخاب شده، به فیفا اعتراض کرد. فیفا نماینده‌هایی رو انتخاب کرد و به شیلی فرستاد تا اعتراض شوروی بررسی بشه.

🗯 نماینده‌های فیفا به شیلی رفتن. به گفتۀ یکی از زندانی‌های استادیوم ملی (به اسم فیلیپو آگوئرو) تنها چیزی که برای نماینده‌های فیفا مهم بود، جنس چمن ورزشگاه بود که جنسش خوب بود. پس فیفا اعلام کرد که بازی فوتبال باید برگزار بشه و مشکلی وجود نداره. شوروی از بازی انصراف داد و بازی دو-صفر به نفع شیلی اعلام شد. اما حکومت شیلی تصمیم گرفت که یه بازی نمادین توی اون ورزشگاه برگزار کنه و بازیکنای تیم ملی شیلی 90 دقیقه توی زمین بازی باشن. بازی برگزار شد و حتی یکی از بازیکن‌های شیلی به اسم فرانسیسکو والدس، به دروازۀ خالی گل زد.

📢 به نظرم اگه از نماینده‌های فیفا بپرسیم که «چرا به کودتا و قتل و شکنجۀ مخالفین پینوشه اعتراض نکردین؟ چرا بازی رو به رسمیت شناختین؟»، اونا پاسخ میدن "ما سیاسی نیستم، ما فقط به فوتبال توجه داریم". اگه از والدس هم بپرسیم که «چرا توی بازی‌ای که حکم تبلیغات برای حکومت پینوشه داشت، گل زدی؟»، پاسخ میده "من سیاسی نیستم، فوتبالمو بازی می‌کنم".

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 [مصریان] از هر لحاظ از بقیۀ ملت‌ها پرهیزگارترند، و به علت برخی آداب و رسومی که دارند، از بقیۀ فرهنگ‌ها قابل تمییزند. مثلاً آن‌ها ختنه می‌کنند و به دلیل پاکیزگی این کار را انجام می‌دهند. علاوه بر این، مصریان از خوک نفرت دارند و بدون شک این نفرت با این ماجرا که سِت [= خدای جنگ در مصر]، حوروس [= خدای آسمان در مصر] را با لباس مبدل خوک زخمی کرد، مرتبط است. رسم دیگری که مصریان را از دیگر فرهنگ‌ها ممتاز می‌کند، احترام آن‌ها به گاوهای ماده است، آن‌ها هرگز گاو ماده را نمی‌خورند و قربانی نمی‌کنند، زیرا اگر چنین کاری انجام دهند، به حریم ایزیس [= دختر حوروس] که دارای شاخ گاو ماده است، تجاوز کرده‌اند. به این دلیل است که هیچ مرد یا زن مصری‌ای نمی‌توان یافت که تمایل داشته باشد یک یونانی را ببوسد یا از چاقو، کارد یا حتی ظرف یک یونانی استفاده کند. مصریان از گوشت گاو نری که با چاقوی یونانی کشته شده، ولو این‌که پاک باشد، نمی‌خورند. ... آن‌ها با غرور خاصی، ملت‌های دیگر را پایین‌تر از خود می‌دانند؛ چرا که بقیۀ ملت‌ها را به اندازۀ خود تمیز و به خدایان نزدیک نمی‌بینند.

📚 از نوشته‌های هرودوت، مربوط به 450 سال قبل از میلاد، به نقل از کتاب «دین مصری»، نوشتۀ آدولف اِرمان 📚

@philosophycafe
🖋 آدورنو با نظر پوپر تنها در مورد رد چارچوب تحلیلی علوم طبیعی و تسری آن به پژوهش‌های علوم اجتماعی موافقت دارد. ظاهراً منظور آدورنو از "پوزیتیویسم" (اصالت اثبات) برحسب متن بحث چیزی گاه بیشتر و گاه کمتر از آن است که در توصیف اجمالی پوپر از "علم‌گرایی" آمده است. وی [= آدورنو] گاهی آن مفهوم را در معنای وسیعی به کار می‌برد و در ذیل آن کل روش‌هایی را قرار می‌دهد که بدون رجوع به کلیت بسترها و روابط در برگیرندۀ امور، به تجرید و انتزاع آن‌ها می‌پردازند. اما در مباحث مربوط به جامعه‌شناسی منظور آدورنو از "پوزیتیویسم" تنها مطالعات پیمایشی تجربی است. البته چنین مطالعاتی جایی در پژوهش و تحقیق دارند. اصحاب مکتب فرانکفورت [= آدورنو، هورکهایمر و ...] اغلب در بررسی شخصیت اقتدارطلب دست به مطالعات تجربی زدند و آدورنو خود به اهمیت این‌گونه تفحصات اشاره می‌کند. گرچه چنین تفحصاتی تنها مبیّن افکار و عقاید ذهنی و شیءگشتۀ کسانی است که مورد مصاحبه یا مطالعۀ پیمایشی تجربی قرار می‌گیرند و بنابراین بیانگر ایدئولوژی یا آگاهی کاذب است، اما آدورنو با تکیه بر اندیشۀ هگل بر آن است که حتی آگاهی کاذب جزئی‌ از واقعیت اجتماعی است. پژوهش تجربی شاید نتواند واقعیت هر مسئلۀ خاصی را به دست بدهد اما "نمود هم همواره نمودِ واقعیت است و توهم صرف نیست". از دیدگاه آدورنو "پوزیتیویسم" در پژوهش‌های جامعه‌شناختی مادام که همراه با عنایتی به نتایج حاصله از آن‌ها باشد، ناموجه نخواهد بود.

🖋 بنابراین به طور تعارض‌آمیزی چنین به نظر می‌رسد که آدورنو بیش از پوپر که به گمان او [= آدورنو] متهم به حمایت از آیین پوزیتیویسم است نسبت به این آیین تساهل دارد. اما این تساهل محدود به تمایزی است که آدورنو قائل می‌شود و پوپر بدان قائل نیست. از گفتار پوپر چنین برمی‌آید که وی عقل‌گرایی انتقادی را در هر دو حوزۀ علوم طبیعی و اجتماعی کاربردپذیر می‌داند. وی هیچ‌گونه تمایزی میان مسائلی که در ارتباط ما با طبیعت پیدا می‌شوند و مسائلی که مربوط به جامعه و تاریخ هستند در نظر نمی‌گیرد. برعکس، آدورنو بر ضرورت تفکیک روش دستیابی به شناخت در علوم اجتماعی از دیگر روش‌های نیل به شناخت تأکید می‌گذارد.

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe
Forwarded from Sajad Dargahi
مرگ بر دو قسم است؛ مرگی در رختخواب ناز و مرگی در راه شرف و افتخار و من خدای را شکر می‌کنم که در راه مبارزه با فساد شهید می‌شوم. خدای را شکر می‌کنم که با شهادتم در این راه دین خود را به ملت ستمدیده و استعمارزده ایران ادا کرده‌ام و امیدوارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه را ادامه دهند…”
.
شهید دکتر حسین فاطمی.
به مناسبت سالروز 28 مرداد
🗯 سال 1781 میلادی، ویلیام هرشل (ستاره‌شناس، اهل آلمان) سیارۀ اورانوس رو کشف کرد. اما مشکلی وجود داشت. دیدگاه نیوتنی (که اون زمان بر جامعۀ علمی غالب بود) نمی‌تونست مدار اورانوس رو به درستی پیش‌بینی کنه. در واقع مدار اورانوس، یه مثال نقض برای دیدگاه نیوتنی در باب عالَم بود. آیا دانشمندان با پیدا کردن این مثال نقض، نظریۀ نیوتن رو ابطال‌شده دونستن؟ نه. بعد از حدود 50 سال (دهۀ 1830 میلادی) پیشنهاد شد که حتماً سیارۀ دیگه‌ای توی منظومۀ شمسی وجود داره که داره تأثیر میذاره روی مدار اورانوس. اون اگه کشف بشه، معلوم خواهد شد که دیدگاه نیوتنی درسته و کار می‌کنه. حتی مشخصات این سیارۀ کشف‌نشده پیش‌بینی شد که مدارش چگونه‌ست.

🗯 تو دهۀ 1890 میلادی (یعنی بعد از این‌که دیدگاه نیوتنی 110 سال، یه مورد نقض مشخص داشته و جامعۀ علمی هم این دیدگاه رو کنار نذاشت) دو نفر به نام‌های آدامز (از بریتانیا) و لوریه (از فرانسه) سیاره‌ای رو "کشف" می‌کنن که اسمش نپتون گذاشته میشه. خیلی از آثاری که توی فلسفۀ علم نوشته می‌شه، این ماجرا رو تا همین‌جا تعریف می‌کنن و داستان متوقف میشه (مثلاً رجوع کنید به کتاب «چیستی علم» از آلن چالمرز و مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی عقلانی آن» نوشتۀ ایمره لاکاتوش). بعدش این آثار فلسفه‌علمی به این می‌پردازن که دانشمندان با عقلانیت «خوب»ی که اتخاذ کردن، تونستن هم‌چنان دیدگاه نیوتنی رو حفظ کنن و کنار نذارن.
تو سال 1953 فردی به اسم پنکوک (استاد ستاره‌شناسی، دانشگاه آمستردام) مقاله‌ای منتشر می‌کنه به اسم «کشف نپتون».

🗯 استیون شیپن (جامعه‌شناس علم، اهل آمریکا) تو مقالۀ «تاریخ علم و بازسازی جامعه‌شناختی آن» از مقالۀ پنکوک نام می‌بره و مطالبی رو از اون مقاله توضیح میده که به نظرم باید بهش توجه کنیم. فرانسوی‌ها بعد از "کشف" نپتون تبلیغات زیادی به نفع قدرت و قطعیت علم طبیعی انجام دادن و مخصوصاً این‌که یک فرانسوی تونست این قدرت و قطعیت رو نشون بده. چند سال بعد از "کشف" نپتون، فردی به اسم واکر در آمریکا، مدار نپتونِ ‌کشف‌شده (در دهۀ 1890 میلادی) رو با مدار نپتون پیش‌بینی‌شده (در دهۀ 1830 میلادی) با هم مقایسه می‌کنه و اعلام می‌کنه اون چیزی که به عنوان ناجی دیدگاه نیوتنی پیش‌بینی شده بود، با اون چیزی که توسط آدامز و لوریه "کشف" شد، مدارهاشون با هم منطبق نیست.

🗯 یکی از همکارهای واکر، به اسم پیِرس هم این داده‌ها رو با هم مقایسه کرد و دید اوضاع حتی از این هم بدتره. اون چیزی که پیش‌بینی شده بود، یه سیارۀ دیگه بود؛ اون چیزی که کشف شد، یه سیارۀ دیگه‌ست؛ در واقع بحث بر سر دو سیاره بود که به نظر پیِرس، به اشتباه، هر دو رو یک سیاره به اسم «نپتون» تصور کردن. نتایج پیرس و واکر اعلام عمومی شد. چه اتفاقی افتاد؟ آیا همۀ دانشمندا بر اساس "شواهد" و "دلایل" پیدا شده، قانع شدن که دیدگاه نیوتن اشتباهه و کشف نپتون هم نتونست اون رو نجات بده؟ نه. دانشمندان فرانسوی به طور عمومی حرف لوریه (فرانسوی) رو تأیید کردن اما دانشمندان آمریکایی به به طور عمومی حرف واکر و پیرس (که هر دو آمریکایی بودن) رو تأیید کردن. چرا؟ مگه علم طبیعی بر اساس شواهد "تجربی" که برای «همه» یکسانه، جلو نمی‌ره؟ پس چرا چنین نزاع‌هایی در طول تاریخ علم پیدا میشه؟ و کم هم نیست تعدادشون.

📢 وجود چنین نزاع‌هایی و نحوۀ خاتمه پیدا کردنشون، علم‌پژوهانی مثل شیپن رو به این نتیجه می‌رسونه که علم طبیعی رو هم میشه مثل عقاید دینی یا باورهای سیاسی یک ملت، مورد مطالعۀ جامعه‌شناختی قرار داد و از تأثیر منافع و توزیع قدرت در علم طبیعی حرف زد.
اما یه سؤال دیگه هم برای من به وجود میاد: چرا دانشمندان قرن 18 میلادی بعد از 110 سال که نتونستن مدار اورانوس رو با دیدگاه نیوتنی توضیح بدن، این دیدگاه رو کنار نذاشتن؟ این رو بذاریم کنار این قضیه که یوهانس کپلر (ستاره‌شناس قرن 16 میلادی، اهل آلمان) بعد از فقط 8 سال که نتونست نظام بطلمیوسی رو با مدار مریخ توضیح بده، اون دیدگاه رو کنار گذاشت.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 ... بنابراین ما این‌گونه باید در نظر بگیریم که دین حقیقی موسی، یعنی اعتقاد به خدای اخلاقی و واحد که او اعلام کرد، در ابتدا از طرف جمع معدودی در قوم او پذیرفته شده بود. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که چنین اعتقادی را از همان ابتدا در فرهنگ رسمی، دین روحانیان و باور عامۀ مردم [یهود] بیابیم. تمام آن‌چه ما می‌توانیم انتظار داشته باشیم این است که این‌جا و آن‌جا، فقط جرقه‌ای از آتش روحانی‌ای که موسی برافروخته، بیابیم. این جرقه‌های پراکنده به ما نشان می‌دهد که افکار موسی به کلی از بین نرفت و بی‌سر‌وصدا بر عقاید و آداب و رسوم [یهودیان] تأثیر خود را گذاشت؛ تا بعدها که به لطف رویدادهای خاص یا به لطف شخصیت‌های سرشار از همان باورهای موسی [شخصیت‌هایی مثل الیاس، یوشع، یونس و ...] این افکار و باورها دوباره قوت می‌گرفت و گروه‌های بزرگ‌تری از مردم [یهود] را به خود جلب می‌کرد. ما باید از این زاویه تاریخ دینی اولیۀ قوم اسرائیل را بررسی کنیم. اگر بخواهیم دین موسی را بر اساس اسناد تاریخی‌ای که دین [قوم یهود] را در پنج قرن ابتدایی [سکونت یهودیان] در کنعان [= منطقه‌ای در سوریه] توصیف می‌کند بازسازی کنیم، دچار بدترین خطای روش‌شناختی شده‌ایم.

📚 از رسالۀ «موسی و اهمیت او برای تاریخ دینی یهودی»، نوشتۀ ارنست سلین 📚

@philosophycafe
🖋 هابرماس به مفهوم کلاً غیرقابل اطمینان "تطابق نظریه با واقعیت" اشاره می‌کند. گاه ممکن است چنین فرض کنیم که یک نظریه با واقعیتی که آن را فهم و دریافت می‌کند تطابق و هم‌شکلی دارد، اما در حقیقت ما شناخت چندانی دربارۀ تطابق و تناظر هستی‌شناختی مقولات نظری و واقعیت نداریم. از نظر هابرماس نظریات چیزی بیش از "چارچوب‌های نظام‌بخش" قابل کاربرد نیستند. علوم طبیعی می‌توانند نظریاتی به کار ببرند که مولد نوعی شناخت است که به سلطۀ ابزاری بر طبیعت می‌انجامد. انسان‌ها با به کارگیری شناخت منتج از آزمایش‌های تجربی شیوۀ مداخله و سلطه بر طبیعت را آموخته‌اند. اما وقتی همین روش در حوزۀ اجتماعی مورد استفاده قرار می‌گیرد، نتیجۀ آن مخدوش ساختن واقعیت [اجتماعی] است. برداشت‌های سیستمی از پژوهش در علوم اجتماعی با نادیده گرفتن این حقیقت که پژوهشگران خود جزئی از فرایند کلی هستند و با امتناع از تأمل دربارۀ پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه، خواه‌ناخواه از فهم و دریافت جامعه عاجز می‌مانند. برعکس، روش پژوهش دیالکتیکی به این نکته واقف است که "متن زندگی اجتماعی به عنوان یک کلیت حتی نفس پژوهش را تعیین می‌کند". چنین روشی به نظر هابرماس متضمن منطقی دوری است نه منطقی تحلیلی. "دستگاه علم، واقعیتی را می‌شناساند که ساخت آن می‌باید با این حال تا اندازه‌ای پیشاپیش شناخته شده باشد، وگرنه مقولات و مفاهیم انتخاب شده نسبت به آن خارجی خواهند بود". به طور خلاصه، رابطۀ نظریه با واقعیت، رابطه‌ای "هرمنوتیکی" است که در آن کوشش برای فهم پیش‌فرض‌های شناخت، متضمن کاربرد همان پیش‌فرض‌ها به شیوه‌ای شهودی است.

📚 از کتاب «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی»، نوشتۀ رابرت هولاب، ترجمۀ حسین بشیریه 📚

@philosophycafe
به خاطر رفقا
کانال عمومی می شود!
@r0ud0

یه جورایی تلفظشو نوشتم☝️

املاش: road
جوانی بود
قبری شد
جاده‌ای آمد
و حالا یک دکه سیگار فروشی شده است.
پایان قصه

#امید_نادری

@PhilosophyCafe ♨️
🗯 رابرت هولاب (مورخ اندیشه، اهل آمریکا) کتابی داره به اسم «یورگن هابرماس: نقد در حوزۀ عمومی». این کتاب تو سال 1991 میلادی و ترجمۀ فارسی اون به قلم حسین بشیریه (استاد علوم سیاسی، دانشگاه سیراکیوز) در سال 1375 شمسی منتشر شده. تو این کتاب سعی شده افکار هابرماس رو از طریق مباحثاتی که در اونها شرکت کرده، معرفی کنه. مثلاً در سال 1960 کتابی از گادامر منتشر میشه به اسم «حقیقت و روش». هفت سال بعد (1967) هابرماس کتابی می‌نویسه با عنوان «در باب منطق علوم اجتماعی». طبق توضیحات هولاب، هابرماس تو این کتاب علی‌رغم این‌که خیلی جاها با گادامر موافقه؛ از جمله این‌که "هابرماس و گادامر در مخالفت با سلطه و غلبۀ روش بر حقیقت متحد هستند"، ولی نقدهایی هم به کتاب گادامر وارد کرد.

🗯 همون سال (1967) مقاله‌ای از گادامر منتشر میشه به نام «لفظ، هرمنوتیک معنی و نقد ایدئولوژی» که سعی می‌کنه به انتقادات هابرماس پاسخ بده؛ و این بحث به همین شکل ادامه پیدا کرد و حتی نویسنده‌های دیگه‌ای هم سعی کردن در مورد مباحثۀ بین گادامر و هابرماس مطلب بنویسن.
قصدم این نیست که توی این یادداشت به محتوای بحث‌های هابرماس (و همین‌طور بحث بین هابرماس و گادامر که چندان هم از این موضوع چیزی بلد نیستم) بپردازم. اون چیزی که توی این کتاب برای من خیلی جذاب بود، این بود که ببینم هابرماس به عنوان یه روشنفکر تو چه بحث‌هایی خودش رو وارد می‌کنه و چه مواضعی می‌گیره.

🗯 به نظرم دوتا آفت مهم می‌تونه متوجه یه روشنفکر بشه: دو آفت که در جهت متضاد هم هستن. آفت اول اینه که روشنفکر خودش رو خیلی درگیر اتفاقات و حوادث روزمرۀ جامعه بکنه و مدام در مورد اتفاقاتی تمرکز و اظهارنظر کنه که جامعه امروز روی اونها حساسه، ولی ممکنه فردا، هفتۀ بعد، سال بعد یا کمی دیرتر فراموش بشه. البته چنین روشنفکرهایی شهرت زیادی کسب می‌کنن و احتمالاً به وادی "ارتباطات استاد و شاگردی" می‌افتن و مرید و پیرو پیدا می‌کنن؛ اما تاریخ موندگاری‌شون چندان بالا نیست. حرف‌ها و افکارشون به سرعت کهنه میشه. چون به مُدها توجه کردن، پس به راحتی با عوض شدن مُد، حرف‌هاشون هم "دِمُده" میشه. به نظرم هابرماس تونست تا حدود خوبی خودش رو از این آفت دور کنه و به همین دلیل هم تونست در مورد مسائل‌ نظری‌تر و تئوریک‌تر بنویسه و فکر کنه. یکی از این مسائل تئوریک، به مباحثۀ بین هابرماس و گادامر منجر شد.

🗯 آفت دوم دقیقاً خلاف جهت آفت اوله: این که روشنفکر این‌قدر از جامعۀ خودش فاصله بگیره که صرفاً محدود بشه به اتاق خودش. هیچ اثری از جامعه و تاریخ زندگی اون روشنفکر توی نوشته‌هاش نیست و اصلاً معلوم نیست این فرد تو چه دوره‌ای از تاریخ زیست می‌کنه.
هابرماس این وجه از روشنفکری رو هم به نظرم به خوبی ایفا کرد. مثلاً سال 1968، سالی بوده که تو بعضی کشورهای اروپایی جنبش‌های اعتراضی‌ای از سوی دانشجوها و برخی اقشار دیگه به وجود اومد. آلمان هم یکی از این کشورها بوده. دانشجوها حتی دانشگاه فرانکفورت رو اشغال کردن و اسم دانشگاه رو به "دانشگاه کارل مارکس" تغییر دادن.
هابرماس سعی می‌کنه در مورد این جنبش دانشجویی مطلب بنویسه و سخنرانی کنه و حتی جنبش رو نقد کنه. بابت نقدش هم در نهایت برچسب‌هایی مثل "فاشیست چپ‌گرا" بهش چسبوندن.

📢 از این جهت به نظرم هابرماس (فارغ از اندیشه‌هاش در مورد مدرنیته، علم مدرن، هرمنوتیک و ...) یکی از نمونه‌های خوب روشنفکری میتونه در نظر گرفته بشه که هم به مسائل عمیق‌تر توجه کرده و هم زمان‌هایی که حس کرده اتفاق مهمی توی جامعه در حال رخ دادنه، وارد میدون شده و به نقد و بررسی پرداخته.

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
🖋 موسی یک مصری بود [و نه یک یهودی]. اگر این پیشنهاد را بپذیریم، اولین چیزی که در برابر ما قرار می‌گیرد، یک معماست؛ معمایی که پاسخ دادن به آن دشوار است. وقتی یک قوم (نمی‌دانیم چه تعداد آدم در خروج از مصر شرکت داشته‌اند) برای یک اقدام بزرگ آماده می‌شود، انتظار می‌رود یکی از افراد قوم باید خود را رهبر قوم اعلام کند و یا دیگران او را به رهبری قوم انتخاب کنند. اما این تصور که یک مصری از طبقۀ بالا -شاید یک شاهزاده، یک روحانی، یا یک مقام عالی‌رتبه- خود را رهبر یک قوم مهاجر بیگانه که به لحاظ فرهنگی سطح بالایی ندارند، اعلام کند و کشور را همراه با آن‌ها ترک کند، به راحتی قابل حدس زدن نیست. هم‌چنین رفتارهای تحقیرآمیز مصریان با بیگانگان که مشهور است، چنین حدسی را بعیدتر به نظر می‌رساند. در حقیقت من مایلم این‌گونه فکر کنم که به خاطر همین معماست که حتی آن دسته از مورخانی که تشخیص دادند نام موسی مصری است و تمام حکمت مصر را به او نسبت دادند، اصلاً تمایل نداشتند که خود را درگیر این احتمال واضح بکنند که موسی یک مصری بود.

🖋 در کنار مشکل اول، مشکل دیگری نیز وجود دارد. ما نباید فراموش کنیم که موسی صرفاً رهبر سیاسی یهودیان مستقر در مصر نبود، بلکه او قانون‌گذار و معلم آنان نیز بود و کسی بود که آنان را مجبور به پذیرش دینی جدید کرد؛ دینی که امروزه، پس از فوت او، دین موسی نامیده می‌شود. اما آیا یک فرد به تنهایی می‌تواند دینی جدید را به آسانی خلق کند؟ و وقتی فردی بخواهد بر دین دیگران تأثیر بگذارد، طبیعی‌ترین چیز این نیست که آنان را به دین خود دعوت کند؟ یهودیان در مصر نوع خاصی از دین داشتند؛ و اگر موسی، کسی که به آن‌ها دین جدیدی اعطا کرد، یک مصری بود، آن‌گاه این حدس را که دین جدید یهودیان [در واقع] یک دین مصری بود، نمی‌توان رد کرد.

📚 از کتاب «موسی و یکتاپرستی»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe
🖋 اعلامیۀ حقوق بشر، مادۀ 21:
1) هر کس حق دارد که در حکومت کشور خود مستقیماً یا به واسطۀ نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشند مشارکت کند.
2) هر کس حق دارد که برابر با دیگران به خدمات عمومی کشور خود دسترسی داشته باشد.
3) ارادۀ مردم اساس اقتدار حکومت است؛ این اراده باید از طریق انتخابات ادواری و سالم، با برخورداری عموم از حق رأی مساوی، استفاده از آرای مخفی، یا روش‌های رأی‌گیری آزاد همانند آن، ابراز گردد.

🖋 اعلامیۀ حقوق بشر، مادۀ 28:
هر کس حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین‌المللی باشد که در آن تحقق کلیۀ حقوق و آزادی‌های مقرر در این اعلامیه به طور کامل میسر شود.

🖋 اعلامیۀ حقوق بشر، مادۀ 29:
1) تعهدات هر کس فقط در قبال جامعه‌ای است که رشد آزاد و کامل شخصیت او را امکان‌پذیر سازد.
2) هر کس در اِعمال حقوق و آزادی‌های خود مشمولِ محدودیت‌هایی خواهد بود که به حکم قانون منحصراً به منظور تأمین شناسایی و احترام لازم به حقوق و آزادی‌های دیگران و رعایت مقتضیات صحیح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در یک جامعۀ دموکراتیک مقرر شده باشد.
3) این حقوق و آزادی‌ها در هیچ حال نباید طوری اعمال شود که با مقاصد و اصول [سازمان] ملل متحد مغایرت داشته باشد.

🖋 میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، مادۀ 14.2:
هر کس به ارتکاب جرمی متهم شده باشد حق دارد بی‌گناه فرض شود تا این‌که مقصر بودن او بر طبق قانون محرز شود.

🖋 میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، مادۀ 14.3:
هر کس متهم به ارتکاب جرمی شود با تساوی کامل لااقل حق تضمین‌های ذیل را خواهد داشت:
الف) در اسرع وقت و به تفصیل به زبانی که او بفهمد از نوع و علل اتهامی که به او نسبت داده می‌شود مطلع شود.
ب) وقت و تسهیلات کافی برای تهیۀ دفاع خود و ارتباط با وکیل منتخب خود داشته باشد.
ج) بدون تأخیر غیرموجه دربارۀ او قضاوت بشود.
د) در محاکمه حاضر بشود و شخصاً یا به وسیلۀ وکیل منتخب خود از خود دفاع کند...

@philosophycafe
از فرای آمد و به دل نشست
قلب را به تپش انداخت و دست را به لرزه
حیا از کف برد،برقه به آسمان فکند
دست بر گردن نهاد، به لرزه افتاد تن رگ
پس با ترس جمله ای آمد برون
“دوووسستت دااارم”.

#محمدعارف_عرب

@PhilosophyCafe🐚
Audio
Farhad sings Forbidden Games

✍ Though it's forbidden for my arms to hold you
And though it's forbidden, my tears must have told you
That I hold you secretly each time we me...

@philosophycafe🔊
ماییم همگان بنده ی عاصی به سرایت
صوفی برهاند ز سلوک صوتِ صدایت
دهری به روایت ببرد وصف عطایت
در میکده و دِیر صَرَح است نقش ثنایت
هر جا به گواهی بدهد از تو نشانی

#محمدعارف_عرب

@philosophycafe👆
🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «موسی و یکتاپرستی» که سال 1939 منتشر شده. فروید توی این کتاب قصد داره نکاتی رو به کمک داده‌های بعضی از مورخین، روانکاوی فرویدی و متن کتاب مقدس در مورد موسی و هم‌چنین به وجود اومدن یکتاپرستی (باور به خدای نادیدنیِ واحد) توضیح بده. فروید حرف‌هایی توی این کتاب زده که گویا باعث اعتراض خیلی از مورخین شده. اعتراض این بوده که خیلی از حرف‌های فروید در این کتاب، سند نداره.
من فکر می‌کنم تا حدودی این اعتراض درسته، اما خود فروید موقع نوشتن این کتاب، چنین اعتراضاتی رو پیش‌بینی کرده بود. به خاطر همین چندین بار تو کتاب تذکر میده که صرفاً داره ملاحظاتی رو ارائه میده که ممکنه به مورخین آینده کمک کنه.

🗯 به نظرم جدا از این اعتراض مورخین، یه سری از نکات و مسائلی که فروید توی این کتاب مطرح می‌کنه جالبه و «حداقل» میشه به این مطالب به عنوان یه سؤال یا معما نگاه کرد؛ معمایی که شاید ما رو به توجه و مطالعۀ بیشتر در مورد این موضوعات دعوت کنه. یکی از نکاتی که فروید می‌خواد توجه مخاطب رو بهش جلب کنه، اسم «موسی‌»ست. توی تورات این‌طور ذکر شده که وقتی دختر فرعون موسی رو موقع کودکی از آب نیل نجات داد (طبق متن تورات، دختر فرعون صندوقچۀ حاوی کودک رو توی رود نیل می‌بینه، نه همسر فرعون) نام «موسی» رو برای کودک انتخاب می‌کنه. تورات این‌طور توضیح می‌ده که «موسی» از ریشۀ نام عبری «موشه» به معنای «نجات‌داده شده» گرفته شده. فروید با چنین توضیحی مخالفه.

🗯 توی کتاب ارجاع داده میشه به یه عبری‌شناس و گفته می‌شه که در بهترین حالت، موشه به معنای «نجات‌دهنده» می‌تونه باشه و نه «نجات‌داده شده». از طرف دیگه فروید می‌پرسه اصلاً چه دلیلی داره که یه شاهزادۀ مصری، با زبان عبری آشنا باشه که نام یه کودک رو بخواد از زبان عبری انتخاب کنه؟ بلد بودن زبان عبری توسط یه شاهزادۀ مصری وقتی عجیب‌تر میشه که به این نکته توجه داشته باشیم یهودیان قومی بَرده بودن توی مصر و از احترام اجتماعی پایینی برخوردار بودن. پس اسم موسی از کجا میاد؟ فروید به یه مورخ به نام «برستد» ارجاع میده که نام موس (به معنای کودک) در فرهنگ مصری وجود داشته. منتها اسم بچه‌ها رو این‌طور انتخاب می‌کردن که قبل از کلمۀ موس، اسم یکی از خدایان هم ذکر می‌شده؛ مثلاً «آمون‌-موس»، به معنای فرزند آمون (منظور مصری‌ها از این اسم، این بوده که آمون، مهم‌ترین خدای مصر باستان، این کودک رو به این خانواده بخشیده).

🗯 پس اسم موسی به راحتی می‌تونه یه اسم مصری در نظر گرفته بشه. اما آیا این، نتیجه‌گیری عجیبیه؟ موسی تو یه خانوادۀ سلطنتی مصری بزرگ شده و طبیعیه که نام مصری براش انتخاب شده باشه. فروید کمی بحث رو جلوتر می‌بره و می‌پرسه: مفهوم خدای نادیدنی از کجا وارد فرهنگ یهودیت شد؟ به ادعای فروید، خیلی مورخین معتقدن که خروج یهودیان از مصر، قرن سیزدهم قبل از میلاد رخ داده. اما تو قرن چهاردهم قبل از میلاد اتفاق عجیبی توی مصر رخ داده بود: یکی از فراعنۀ مصر، با تمام خدایان موجود در مصر مخالفت می‌کنه و پرستش همۀ خدایان رو ممنوع اعلام می‌کنه؛ به جز یک خدا! خدایی به نام «آتُن» که بر خلاف بقیۀ خدایان مصری، هیچ نقاشی یا مجسمه‌ای ازش ساخته نشد؛ به عبارت دیگه، آتُن، «خدای واحد نادیدنی» بود.
اما پس از مرگ اون فرعون، دوباره خدایان مصر قدرت می‌گیرن و پرستش «آتُن» ممنوع اعلام میشه.

📢 اما شاید این نتیجه‌گیری هم که پرستش خدای واحد نادیدنی پیش از مهاجرت یهودیان از مصر، توی مصر سابقه‌ای داشته، حرف عجیبی در بر نداشته باشه. فروید همین‌طور بحث رو جلوتر می‌بره: توی مصر، رسم ختنه رایج بوده. ختنه جزو رسوم خاصی در تاریخ ادیان محسوب میشه. ملت‌هایی که رسم ختنه رو انجام می‌دادن (مثل مصری‌ها)، خودشون رو سربلند و بقیۀ ملت‌هایی که این رسم رو نداشتن، ناپاک می‌دونستن. از طرف دیگه ملت‌هایی که این رسم رو اجرا نمی‌کردن، ختنه رو رسمی عجیب و وحشتناک می‌دونستن. ختنه وارد فرهنگ یهودیت هم شد. در تورات این‌طور ذکر شده که ختنه، نشانۀ عهدی‌ست که خدا با ابراهیم بست. چرا مقام ختنه تا این حد بالا میره؟ و چرا نشانۀ عهد خدا با ابراهیم، یکی از رسومیه که صدها سال تو یه ملت دیگه رواج داشته؟

✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh

@philosophycafe
ما اگر چه در مقام مقایسه با سقراط شایستگی عنوان فیلسوف بودن را نداریم
ولی نسبت به کسانی که از فلسفه بی بهره مانده اند شایسته است که فیلسوف شناخته شویم .

#ابوبکر محمد بن زکریای رازی

@philosophycafe🎗
🖋 من می‌خواهم دو نکته را مطرح کنم: اول این‌که علم می‌تواند روی پای خود بایستد و به هیچ کمکی از سوی عقل‌گرایان، اومانیست‌های سکولار، مارکسیست‌ها و جریان‌های مذهبی مشابه نیازی ندارد. دوم این‌که فرهنگ‌ها، روش‌ها و فرض‌های غیرعلمی نیز می‌توانند روی پای خود بایستند و اگر نمایندگان این فرهنگ‌ها چنین خواسته‌ای دارند، باید به آن‌ها این اجازه داده شود که روی پای خود بایستند. باید از علم در مقابل ایدئولوژی‌ها محافظت کرد؛ هم‌چنین باید از جوامع، مخصوصاً جوامع دموکراتیک، در برابر علم محافظت کرد. این بدین معنی نیست که دانشمندان نمی‌توانند از آموزش‌های فلسفی بهره ببرند و باز به این معنی نیست که بشریت از علم سود نبرده است و هرگز سود نخواهد برد. اما بهره‌مندی‌ها نباید تحمیل شوند؛ آن‌ها باید مورد ارزیابی قرار گیرند و آزادانه توسط طرفین پذیرفته شوند. در دموکراسی، نهادها و برنامه‌های پژوهشی و پیشنهادات علمی باید تحت کنترل عموم باشند؛ همان‌طور که دولت از نهادهای دینی جدا است، باید بین دولت و علم هم جدایی باشد و علم باید به عنوان یک دیدگاه در کنار سایر دیدگاه‌های دیگر آموزش داده شود؛ نه به عنوان راه و تنها راه رسیدن به حقیقت و واقعیت. هیچ چیزی در ماهیت علم وجود ندارد که چنین چیدمان‌های نهادی‌ای را مانع شود، یا نشان دهد که آن‌ها منجر به فاجعه می‌شوند.

🖋 هیچ یک از ایده‌هایی که پایه‌گذار استدلال من است، جدید نیست. تفسیر من از معرفت علمی برای مثال، برای فیزیکدانانی چون ماخ، بولتزمان، اینشتین و بور بدیهی بود. اما ایده‌های این متفکران بزرگ توسط جوندگان نئوپوزیتیویست و رقبایشان که آن‌ها نیز جونده بودند، یعنی کلیسایِ عقل‌گراییِ "انتقادی"، تحریف شد. پس از کوهن، لاکاتوش یکی از معدود متفکرانی بود که به این تفاوت [بین ایده‌های پوزیتیویست‌های منطقی و عقل‌گرایان انتقادی از یک طرف، و ایده‌های متفکرانی چون ماخ، بولتزمان و ... از طرف دیگر] توجه کرد و سعی کرد آن را با استفاده از یک نظریۀ پیچیده و جالب در باب عقلانیت حل کند. من فکر نمی‌کنم او در این کار موفق بوده است. اما تلاش او باارزش بود.

📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚

@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature (Maz ID)
“I decided to enlighten the people, and people refuse to understand my words and I realised I had come too soon. I am ahead of my time. You may call me a prophet, but I am not; I am not going to preach to you, I have no religion. I want to warn you that if you do not make the right decision, a dark future awaits you.”
— Maziyar 🦋
Forwarded from Arman Khademi
اسطوره‌ی آفرینشی که در حماسه‌ی بابلیان برجای مانده، بر اساس واژگان آغازین آن «انوما الیش(Enuma Elish) » نامیده میشود. متن ما متعلق به نیمه‌ی اول هزاره‌ی دوم قبل از میلاد است، اما این اسطوره حاوی مطالب بسیار کهن‌تری است. این شعر با نوعی خداشناسی آغاز میشود و نشان میدهد که خدایان چگونه بوجود آمده اند. آفرینش از هیچ وجود ندارد، بلکه روندی تکاملی است که در آن نخستین خدایان از ماده‌ی مقدس اولیه به وجود آمده‌اند، ماده‌ای گِل مانند و تعریف نشده در شرایطی که همه چیز فاقد هویت است. در شرایطی که آسمان، زمین یا دریا از هم جدا نبودند و خدایان بی‌نام، بی‌ماهیت و بی‌آینده بودند. نمک و آب‌های شور با هم ترکیب شدند. نخستین خدایانی که از گِل و لای بیرون آمدند از عناصر تفکیک‌ناپذیر بودند‌. اپسو (Apso) آب رودخانه‌ی شیرین بود، تیه مت (Tiamat) دریای نمکین و مومو (Mummu) ابری مه‌آلود.
این خدایان اولیه هنوز بی‌شکل و بی‌حرکت‌اند، اما خدایان دیگری بصورت زوج از آنها بیرون می‌آیند که روشن‌تر از پیشینیان‌شان تعریف شده اند. با جدا شدن این عناصر آسمانی از یکدیگر، کیهانی سامان یافته شکل می‌گیرد. نخست آب و خاک مخلوط با یکدیگر بوجود می‌آید که با لهمو (Lahmu) و لهامو (Lahamu) نمایندگی می‌شود. سپس انشر (Ansher) و کیشر (Kishar) (افق‌های آسمان و دریا)، و سر انجام خدای آسمان انو (Anu) و خدای زمین اِآ (Ea) بوجود می‌آیند. اما این اسطوره‌ی خدایان صرفاً فرضیه‌پردازی ماوراءطبیعی درباره‌ی تکامل ملکوت نیست. این نکته نیز مهم است که نوعی تأمل درباره‌ی خود بین‌النهرین نیز هست، منطقه‌ای رسوبی که بر ذخیره‌ای از ترکیب آب و خاک ساخته شده است. باز هم ملکوت وجهی از دنیای انسانی است. خدایان از چشم‌انداز جدایی ناپذیرند و در اریدو (Eridu) که یکی از کهن‌ترین شهر‌های بین‌النهرین است، تالابی باتلاقی که سکونت را میسر ساخت و محدوده‌ی این کیش را مشخص میکرد، اپسو نامیده می‌شد. این اسطوره، جدایی تدریجی از طبیعت را نیز بیان میکرد که شهرنشینان جدید خود آن را تجربه می‌کردند.
خدایان تازه فعال‌تر بودند و توانستند بر والدین خود غلبه کنند: اپسو در زمین فرو میرود و اِآ و انو کاخ خود را با محراب‌ها و تالارهای مشاوره روی جسد تاق‌باز خود بنا می‌کنند. شهرسازی همواره نشانه‌ی لحظات اوج کیهان‌شناسی بین‌النهرین است. اما تیه‌مت هنوز خطرناک است و لشکری از هیولاهای نیرومند گرد آورده است تا از اپسو انتقام بگیرد. تنها خدایی که میتواند او را در نبردی دشوار شکست دهد، مردوک (Marduk) پسر شکوهمند اِآ است. پس از نبردی جان فرسا مردوک بر جسد عظیم تیه‌مت می‌ایستد و او را مانند یک گوش ماهی غول آسا دو نیم میکند تا آسمان و زمین را بسازد و انسان‌ها در آن زندگی کنند. او قوانینی تدوین میکند و مجمعی آسمانی تشکیل میدهد تا نظم کیهانی تازه را تحکیم کند، و سرانجام مردوک با درآمیختن خون یکی از خدایان شکست خورده و مشتی غبار، نخستین انسان را خلق می‌کند و نشان می‌دهد که خدایان در قلمرو ماوراءطبیعی خود مهر و موم شده نیستند، بلکه انسان و دنیای طبیعی نیز همگی از همان ماده‌ی آسمانی ساخته شده‌اند.
این اسطوره فرایندی از تغییر بشری را بررسی میکند که مشابه تکامل خدایان است. درباره‌ی تحول دولت-شهرهای بین‌النهرین به تأمل مینشیند که به جامعه‌ی کشاورزی قدیم پشت کرده‌اند زیرا آنرا توسعه نیافته میدانند و با استفاده از نیروی نظامی خود را مستقر ساخته اند. مردوک پس از پیروزی بابل را بنا مینهد. زیگورات اساگیلا (Esagila) در مرکز این شهر، المثنایی از معبد مردوک در دنیای ملکوت است. در اساگیلا خدایان مینشینند تا آئین‌های مقدسی را گرامی دارند که گیتی ساختار خود را از آن میگیرد، دنیای پنهان در معرض دید قرار میگیرد و خدایان جایگاه خود را در گیتی پیدا میکنند. بنابراین، شهر میتواند جانشین آن ستون جهانی (axis mundi) شود که در عصر طلایی زمین و آسمان را به یکدیگر متصل میکرد.
اسطوره‌های آفرینش «کتاب مقدس» نیز نشان میدهند که یهووه با کشتن یک هیولای دریا شبیه به تیه‌مت، جهان را خلق میکند. این نوع کیهان شناسی در میان مردم خاورمیانه متداول بود. درواقع، واگویه‌ی این باور آنها بود که تمدن مبارزه‌ای مستمر و تلاشی عظیم علیه نابرابری‌ها است که بازگشت به بربریت بی‌شکل را متوقف میکند. «انوما الیش» در چهارمین روز جشن سال نو خوانده میشد.مانند بسیاری از روایت‌های اسطوره‌ای، رویداد رازآمیز و وصف ناپذیری را توضیح میداد که در زمان مقدس اتفاق افتاده بود. به یک رویداد تاریخی معمولی شباهت نداشت که اتفاق افتاده و تمام شده باشد. آفرینش جهان فرآیندی مستمر بود،نبردی آسمانی با آشوب که همچنان ادامه داشت و انسان‌ها به سیلان انرژی‌های آسمانی نیاز داشتند تا آشوب و ویرانی را دور نگاه دارند.

📚بریده‌ای از کتاب«تاریخ مختصر اسطوره»فصل«تمدن‌های اولیه(۴۰۰۰ تا ۸۰۰ق م)» نوشته‌ی «کارن آرمسترانگ»