از فرای آمد و به دل نشست
قلب را به تپش انداخت و دست را به لرزه
حیا از کف برد،برقه به آسمان فکند
دست بر گردن نهاد، به لرزه افتاد تن رگ
پس با ترس جمله ای آمد برون
“دوووسستت دااارم”.
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe🐚
قلب را به تپش انداخت و دست را به لرزه
حیا از کف برد،برقه به آسمان فکند
دست بر گردن نهاد، به لرزه افتاد تن رگ
پس با ترس جمله ای آمد برون
“دوووسستت دااارم”.
#محمدعارف_عرب
@PhilosophyCafe🐚
Audio
Farhad sings Forbidden Games
✍ Though it's forbidden for my arms to hold you
And though it's forbidden, my tears must have told you
That I hold you secretly each time we me...
@philosophycafe🔊
✍ Though it's forbidden for my arms to hold you
And though it's forbidden, my tears must have told you
That I hold you secretly each time we me...
@philosophycafe🔊
ماییم همگان بنده ی عاصی به سرایت
صوفی برهاند ز سلوک صوتِ صدایت
دهری به روایت ببرد وصف عطایت
در میکده و دِیر صَرَح است نقش ثنایت
هر جا به گواهی بدهد از تو نشانی
#محمدعارف_عرب
@philosophycafe👆
صوفی برهاند ز سلوک صوتِ صدایت
دهری به روایت ببرد وصف عطایت
در میکده و دِیر صَرَح است نقش ثنایت
هر جا به گواهی بدهد از تو نشانی
#محمدعارف_عرب
@philosophycafe👆
🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «موسی و یکتاپرستی» که سال 1939 منتشر شده. فروید توی این کتاب قصد داره نکاتی رو به کمک دادههای بعضی از مورخین، روانکاوی فرویدی و متن کتاب مقدس در مورد موسی و همچنین به وجود اومدن یکتاپرستی (باور به خدای نادیدنیِ واحد) توضیح بده. فروید حرفهایی توی این کتاب زده که گویا باعث اعتراض خیلی از مورخین شده. اعتراض این بوده که خیلی از حرفهای فروید در این کتاب، سند نداره.
من فکر میکنم تا حدودی این اعتراض درسته، اما خود فروید موقع نوشتن این کتاب، چنین اعتراضاتی رو پیشبینی کرده بود. به خاطر همین چندین بار تو کتاب تذکر میده که صرفاً داره ملاحظاتی رو ارائه میده که ممکنه به مورخین آینده کمک کنه.
🗯 به نظرم جدا از این اعتراض مورخین، یه سری از نکات و مسائلی که فروید توی این کتاب مطرح میکنه جالبه و «حداقل» میشه به این مطالب به عنوان یه سؤال یا معما نگاه کرد؛ معمایی که شاید ما رو به توجه و مطالعۀ بیشتر در مورد این موضوعات دعوت کنه. یکی از نکاتی که فروید میخواد توجه مخاطب رو بهش جلب کنه، اسم «موسی»ست. توی تورات اینطور ذکر شده که وقتی دختر فرعون موسی رو موقع کودکی از آب نیل نجات داد (طبق متن تورات، دختر فرعون صندوقچۀ حاوی کودک رو توی رود نیل میبینه، نه همسر فرعون) نام «موسی» رو برای کودک انتخاب میکنه. تورات اینطور توضیح میده که «موسی» از ریشۀ نام عبری «موشه» به معنای «نجاتداده شده» گرفته شده. فروید با چنین توضیحی مخالفه.
🗯 توی کتاب ارجاع داده میشه به یه عبریشناس و گفته میشه که در بهترین حالت، موشه به معنای «نجاتدهنده» میتونه باشه و نه «نجاتداده شده». از طرف دیگه فروید میپرسه اصلاً چه دلیلی داره که یه شاهزادۀ مصری، با زبان عبری آشنا باشه که نام یه کودک رو بخواد از زبان عبری انتخاب کنه؟ بلد بودن زبان عبری توسط یه شاهزادۀ مصری وقتی عجیبتر میشه که به این نکته توجه داشته باشیم یهودیان قومی بَرده بودن توی مصر و از احترام اجتماعی پایینی برخوردار بودن. پس اسم موسی از کجا میاد؟ فروید به یه مورخ به نام «برستد» ارجاع میده که نام موس (به معنای کودک) در فرهنگ مصری وجود داشته. منتها اسم بچهها رو اینطور انتخاب میکردن که قبل از کلمۀ موس، اسم یکی از خدایان هم ذکر میشده؛ مثلاً «آمون-موس»، به معنای فرزند آمون (منظور مصریها از این اسم، این بوده که آمون، مهمترین خدای مصر باستان، این کودک رو به این خانواده بخشیده).
🗯 پس اسم موسی به راحتی میتونه یه اسم مصری در نظر گرفته بشه. اما آیا این، نتیجهگیری عجیبیه؟ موسی تو یه خانوادۀ سلطنتی مصری بزرگ شده و طبیعیه که نام مصری براش انتخاب شده باشه. فروید کمی بحث رو جلوتر میبره و میپرسه: مفهوم خدای نادیدنی از کجا وارد فرهنگ یهودیت شد؟ به ادعای فروید، خیلی مورخین معتقدن که خروج یهودیان از مصر، قرن سیزدهم قبل از میلاد رخ داده. اما تو قرن چهاردهم قبل از میلاد اتفاق عجیبی توی مصر رخ داده بود: یکی از فراعنۀ مصر، با تمام خدایان موجود در مصر مخالفت میکنه و پرستش همۀ خدایان رو ممنوع اعلام میکنه؛ به جز یک خدا! خدایی به نام «آتُن» که بر خلاف بقیۀ خدایان مصری، هیچ نقاشی یا مجسمهای ازش ساخته نشد؛ به عبارت دیگه، آتُن، «خدای واحد نادیدنی» بود.
اما پس از مرگ اون فرعون، دوباره خدایان مصر قدرت میگیرن و پرستش «آتُن» ممنوع اعلام میشه.
📢 اما شاید این نتیجهگیری هم که پرستش خدای واحد نادیدنی پیش از مهاجرت یهودیان از مصر، توی مصر سابقهای داشته، حرف عجیبی در بر نداشته باشه. فروید همینطور بحث رو جلوتر میبره: توی مصر، رسم ختنه رایج بوده. ختنه جزو رسوم خاصی در تاریخ ادیان محسوب میشه. ملتهایی که رسم ختنه رو انجام میدادن (مثل مصریها)، خودشون رو سربلند و بقیۀ ملتهایی که این رسم رو نداشتن، ناپاک میدونستن. از طرف دیگه ملتهایی که این رسم رو اجرا نمیکردن، ختنه رو رسمی عجیب و وحشتناک میدونستن. ختنه وارد فرهنگ یهودیت هم شد. در تورات اینطور ذکر شده که ختنه، نشانۀ عهدیست که خدا با ابراهیم بست. چرا مقام ختنه تا این حد بالا میره؟ و چرا نشانۀ عهد خدا با ابراهیم، یکی از رسومیه که صدها سال تو یه ملت دیگه رواج داشته؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
من فکر میکنم تا حدودی این اعتراض درسته، اما خود فروید موقع نوشتن این کتاب، چنین اعتراضاتی رو پیشبینی کرده بود. به خاطر همین چندین بار تو کتاب تذکر میده که صرفاً داره ملاحظاتی رو ارائه میده که ممکنه به مورخین آینده کمک کنه.
🗯 به نظرم جدا از این اعتراض مورخین، یه سری از نکات و مسائلی که فروید توی این کتاب مطرح میکنه جالبه و «حداقل» میشه به این مطالب به عنوان یه سؤال یا معما نگاه کرد؛ معمایی که شاید ما رو به توجه و مطالعۀ بیشتر در مورد این موضوعات دعوت کنه. یکی از نکاتی که فروید میخواد توجه مخاطب رو بهش جلب کنه، اسم «موسی»ست. توی تورات اینطور ذکر شده که وقتی دختر فرعون موسی رو موقع کودکی از آب نیل نجات داد (طبق متن تورات، دختر فرعون صندوقچۀ حاوی کودک رو توی رود نیل میبینه، نه همسر فرعون) نام «موسی» رو برای کودک انتخاب میکنه. تورات اینطور توضیح میده که «موسی» از ریشۀ نام عبری «موشه» به معنای «نجاتداده شده» گرفته شده. فروید با چنین توضیحی مخالفه.
🗯 توی کتاب ارجاع داده میشه به یه عبریشناس و گفته میشه که در بهترین حالت، موشه به معنای «نجاتدهنده» میتونه باشه و نه «نجاتداده شده». از طرف دیگه فروید میپرسه اصلاً چه دلیلی داره که یه شاهزادۀ مصری، با زبان عبری آشنا باشه که نام یه کودک رو بخواد از زبان عبری انتخاب کنه؟ بلد بودن زبان عبری توسط یه شاهزادۀ مصری وقتی عجیبتر میشه که به این نکته توجه داشته باشیم یهودیان قومی بَرده بودن توی مصر و از احترام اجتماعی پایینی برخوردار بودن. پس اسم موسی از کجا میاد؟ فروید به یه مورخ به نام «برستد» ارجاع میده که نام موس (به معنای کودک) در فرهنگ مصری وجود داشته. منتها اسم بچهها رو اینطور انتخاب میکردن که قبل از کلمۀ موس، اسم یکی از خدایان هم ذکر میشده؛ مثلاً «آمون-موس»، به معنای فرزند آمون (منظور مصریها از این اسم، این بوده که آمون، مهمترین خدای مصر باستان، این کودک رو به این خانواده بخشیده).
🗯 پس اسم موسی به راحتی میتونه یه اسم مصری در نظر گرفته بشه. اما آیا این، نتیجهگیری عجیبیه؟ موسی تو یه خانوادۀ سلطنتی مصری بزرگ شده و طبیعیه که نام مصری براش انتخاب شده باشه. فروید کمی بحث رو جلوتر میبره و میپرسه: مفهوم خدای نادیدنی از کجا وارد فرهنگ یهودیت شد؟ به ادعای فروید، خیلی مورخین معتقدن که خروج یهودیان از مصر، قرن سیزدهم قبل از میلاد رخ داده. اما تو قرن چهاردهم قبل از میلاد اتفاق عجیبی توی مصر رخ داده بود: یکی از فراعنۀ مصر، با تمام خدایان موجود در مصر مخالفت میکنه و پرستش همۀ خدایان رو ممنوع اعلام میکنه؛ به جز یک خدا! خدایی به نام «آتُن» که بر خلاف بقیۀ خدایان مصری، هیچ نقاشی یا مجسمهای ازش ساخته نشد؛ به عبارت دیگه، آتُن، «خدای واحد نادیدنی» بود.
اما پس از مرگ اون فرعون، دوباره خدایان مصر قدرت میگیرن و پرستش «آتُن» ممنوع اعلام میشه.
📢 اما شاید این نتیجهگیری هم که پرستش خدای واحد نادیدنی پیش از مهاجرت یهودیان از مصر، توی مصر سابقهای داشته، حرف عجیبی در بر نداشته باشه. فروید همینطور بحث رو جلوتر میبره: توی مصر، رسم ختنه رایج بوده. ختنه جزو رسوم خاصی در تاریخ ادیان محسوب میشه. ملتهایی که رسم ختنه رو انجام میدادن (مثل مصریها)، خودشون رو سربلند و بقیۀ ملتهایی که این رسم رو نداشتن، ناپاک میدونستن. از طرف دیگه ملتهایی که این رسم رو اجرا نمیکردن، ختنه رو رسمی عجیب و وحشتناک میدونستن. ختنه وارد فرهنگ یهودیت هم شد. در تورات اینطور ذکر شده که ختنه، نشانۀ عهدیست که خدا با ابراهیم بست. چرا مقام ختنه تا این حد بالا میره؟ و چرا نشانۀ عهد خدا با ابراهیم، یکی از رسومیه که صدها سال تو یه ملت دیگه رواج داشته؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
ما اگر چه در مقام مقایسه با سقراط شایستگی عنوان فیلسوف بودن را نداریم
ولی نسبت به کسانی که از فلسفه بی بهره مانده اند شایسته است که فیلسوف شناخته شویم .
#ابوبکر محمد بن زکریای رازی
@philosophycafe🎗
ولی نسبت به کسانی که از فلسفه بی بهره مانده اند شایسته است که فیلسوف شناخته شویم .
#ابوبکر محمد بن زکریای رازی
@philosophycafe🎗
🖋 من میخواهم دو نکته را مطرح کنم: اول اینکه علم میتواند روی پای خود بایستد و به هیچ کمکی از سوی عقلگرایان، اومانیستهای سکولار، مارکسیستها و جریانهای مذهبی مشابه نیازی ندارد. دوم اینکه فرهنگها، روشها و فرضهای غیرعلمی نیز میتوانند روی پای خود بایستند و اگر نمایندگان این فرهنگها چنین خواستهای دارند، باید به آنها این اجازه داده شود که روی پای خود بایستند. باید از علم در مقابل ایدئولوژیها محافظت کرد؛ همچنین باید از جوامع، مخصوصاً جوامع دموکراتیک، در برابر علم محافظت کرد. این بدین معنی نیست که دانشمندان نمیتوانند از آموزشهای فلسفی بهره ببرند و باز به این معنی نیست که بشریت از علم سود نبرده است و هرگز سود نخواهد برد. اما بهرهمندیها نباید تحمیل شوند؛ آنها باید مورد ارزیابی قرار گیرند و آزادانه توسط طرفین پذیرفته شوند. در دموکراسی، نهادها و برنامههای پژوهشی و پیشنهادات علمی باید تحت کنترل عموم باشند؛ همانطور که دولت از نهادهای دینی جدا است، باید بین دولت و علم هم جدایی باشد و علم باید به عنوان یک دیدگاه در کنار سایر دیدگاههای دیگر آموزش داده شود؛ نه به عنوان راه و تنها راه رسیدن به حقیقت و واقعیت. هیچ چیزی در ماهیت علم وجود ندارد که چنین چیدمانهای نهادیای را مانع شود، یا نشان دهد که آنها منجر به فاجعه میشوند.
🖋 هیچ یک از ایدههایی که پایهگذار استدلال من است، جدید نیست. تفسیر من از معرفت علمی برای مثال، برای فیزیکدانانی چون ماخ، بولتزمان، اینشتین و بور بدیهی بود. اما ایدههای این متفکران بزرگ توسط جوندگان نئوپوزیتیویست و رقبایشان که آنها نیز جونده بودند، یعنی کلیسایِ عقلگراییِ "انتقادی"، تحریف شد. پس از کوهن، لاکاتوش یکی از معدود متفکرانی بود که به این تفاوت [بین ایدههای پوزیتیویستهای منطقی و عقلگرایان انتقادی از یک طرف، و ایدههای متفکرانی چون ماخ، بولتزمان و ... از طرف دیگر] توجه کرد و سعی کرد آن را با استفاده از یک نظریۀ پیچیده و جالب در باب عقلانیت حل کند. من فکر نمیکنم او در این کار موفق بوده است. اما تلاش او باارزش بود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 هیچ یک از ایدههایی که پایهگذار استدلال من است، جدید نیست. تفسیر من از معرفت علمی برای مثال، برای فیزیکدانانی چون ماخ، بولتزمان، اینشتین و بور بدیهی بود. اما ایدههای این متفکران بزرگ توسط جوندگان نئوپوزیتیویست و رقبایشان که آنها نیز جونده بودند، یعنی کلیسایِ عقلگراییِ "انتقادی"، تحریف شد. پس از کوهن، لاکاتوش یکی از معدود متفکرانی بود که به این تفاوت [بین ایدههای پوزیتیویستهای منطقی و عقلگرایان انتقادی از یک طرف، و ایدههای متفکرانی چون ماخ، بولتزمان و ... از طرف دیگر] توجه کرد و سعی کرد آن را با استفاده از یک نظریۀ پیچیده و جالب در باب عقلانیت حل کند. من فکر نمیکنم او در این کار موفق بوده است. اما تلاش او باارزش بود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
Forwarded from Art and Literature (Maz ID)
“I decided to enlighten the people, and people refuse to understand my words and I realised I had come too soon. I am ahead of my time. You may call me a prophet, but I am not; I am not going to preach to you, I have no religion. I want to warn you that if you do not make the right decision, a dark future awaits you.”
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
Forwarded from Arman Khademi
اسطورهی آفرینشی که در حماسهی بابلیان برجای مانده، بر اساس واژگان آغازین آن «انوما الیش(Enuma Elish) » نامیده میشود. متن ما متعلق به نیمهی اول هزارهی دوم قبل از میلاد است، اما این اسطوره حاوی مطالب بسیار کهنتری است. این شعر با نوعی خداشناسی آغاز میشود و نشان میدهد که خدایان چگونه بوجود آمده اند. آفرینش از هیچ وجود ندارد، بلکه روندی تکاملی است که در آن نخستین خدایان از مادهی مقدس اولیه به وجود آمدهاند، مادهای گِل مانند و تعریف نشده در شرایطی که همه چیز فاقد هویت است. در شرایطی که آسمان، زمین یا دریا از هم جدا نبودند و خدایان بینام، بیماهیت و بیآینده بودند. نمک و آبهای شور با هم ترکیب شدند. نخستین خدایانی که از گِل و لای بیرون آمدند از عناصر تفکیکناپذیر بودند. اپسو (Apso) آب رودخانهی شیرین بود، تیه مت (Tiamat) دریای نمکین و مومو (Mummu) ابری مهآلود.
این خدایان اولیه هنوز بیشکل و بیحرکتاند، اما خدایان دیگری بصورت زوج از آنها بیرون میآیند که روشنتر از پیشینیانشان تعریف شده اند. با جدا شدن این عناصر آسمانی از یکدیگر، کیهانی سامان یافته شکل میگیرد. نخست آب و خاک مخلوط با یکدیگر بوجود میآید که با لهمو (Lahmu) و لهامو (Lahamu) نمایندگی میشود. سپس انشر (Ansher) و کیشر (Kishar) (افقهای آسمان و دریا)، و سر انجام خدای آسمان انو (Anu) و خدای زمین اِآ (Ea) بوجود میآیند. اما این اسطورهی خدایان صرفاً فرضیهپردازی ماوراءطبیعی دربارهی تکامل ملکوت نیست. این نکته نیز مهم است که نوعی تأمل دربارهی خود بینالنهرین نیز هست، منطقهای رسوبی که بر ذخیرهای از ترکیب آب و خاک ساخته شده است. باز هم ملکوت وجهی از دنیای انسانی است. خدایان از چشمانداز جدایی ناپذیرند و در اریدو (Eridu) که یکی از کهنترین شهرهای بینالنهرین است، تالابی باتلاقی که سکونت را میسر ساخت و محدودهی این کیش را مشخص میکرد، اپسو نامیده میشد. این اسطوره، جدایی تدریجی از طبیعت را نیز بیان میکرد که شهرنشینان جدید خود آن را تجربه میکردند.
خدایان تازه فعالتر بودند و توانستند بر والدین خود غلبه کنند: اپسو در زمین فرو میرود و اِآ و انو کاخ خود را با محرابها و تالارهای مشاوره روی جسد تاقباز خود بنا میکنند. شهرسازی همواره نشانهی لحظات اوج کیهانشناسی بینالنهرین است. اما تیهمت هنوز خطرناک است و لشکری از هیولاهای نیرومند گرد آورده است تا از اپسو انتقام بگیرد. تنها خدایی که میتواند او را در نبردی دشوار شکست دهد، مردوک (Marduk) پسر شکوهمند اِآ است. پس از نبردی جان فرسا مردوک بر جسد عظیم تیهمت میایستد و او را مانند یک گوش ماهی غول آسا دو نیم میکند تا آسمان و زمین را بسازد و انسانها در آن زندگی کنند. او قوانینی تدوین میکند و مجمعی آسمانی تشکیل میدهد تا نظم کیهانی تازه را تحکیم کند، و سرانجام مردوک با درآمیختن خون یکی از خدایان شکست خورده و مشتی غبار، نخستین انسان را خلق میکند و نشان میدهد که خدایان در قلمرو ماوراءطبیعی خود مهر و موم شده نیستند، بلکه انسان و دنیای طبیعی نیز همگی از همان مادهی آسمانی ساخته شدهاند.
این اسطوره فرایندی از تغییر بشری را بررسی میکند که مشابه تکامل خدایان است. دربارهی تحول دولت-شهرهای بینالنهرین به تأمل مینشیند که به جامعهی کشاورزی قدیم پشت کردهاند زیرا آنرا توسعه نیافته میدانند و با استفاده از نیروی نظامی خود را مستقر ساخته اند. مردوک پس از پیروزی بابل را بنا مینهد. زیگورات اساگیلا (Esagila) در مرکز این شهر، المثنایی از معبد مردوک در دنیای ملکوت است. در اساگیلا خدایان مینشینند تا آئینهای مقدسی را گرامی دارند که گیتی ساختار خود را از آن میگیرد، دنیای پنهان در معرض دید قرار میگیرد و خدایان جایگاه خود را در گیتی پیدا میکنند. بنابراین، شهر میتواند جانشین آن ستون جهانی (axis mundi) شود که در عصر طلایی زمین و آسمان را به یکدیگر متصل میکرد.
اسطورههای آفرینش «کتاب مقدس» نیز نشان میدهند که یهووه با کشتن یک هیولای دریا شبیه به تیهمت، جهان را خلق میکند. این نوع کیهان شناسی در میان مردم خاورمیانه متداول بود. درواقع، واگویهی این باور آنها بود که تمدن مبارزهای مستمر و تلاشی عظیم علیه نابرابریها است که بازگشت به بربریت بیشکل را متوقف میکند. «انوما الیش» در چهارمین روز جشن سال نو خوانده میشد.مانند بسیاری از روایتهای اسطورهای، رویداد رازآمیز و وصف ناپذیری را توضیح میداد که در زمان مقدس اتفاق افتاده بود. به یک رویداد تاریخی معمولی شباهت نداشت که اتفاق افتاده و تمام شده باشد. آفرینش جهان فرآیندی مستمر بود،نبردی آسمانی با آشوب که همچنان ادامه داشت و انسانها به سیلان انرژیهای آسمانی نیاز داشتند تا آشوب و ویرانی را دور نگاه دارند.
📚بریدهای از کتاب«تاریخ مختصر اسطوره»فصل«تمدنهای اولیه(۴۰۰۰ تا ۸۰۰ق م)» نوشتهی «کارن آرمسترانگ»
این خدایان اولیه هنوز بیشکل و بیحرکتاند، اما خدایان دیگری بصورت زوج از آنها بیرون میآیند که روشنتر از پیشینیانشان تعریف شده اند. با جدا شدن این عناصر آسمانی از یکدیگر، کیهانی سامان یافته شکل میگیرد. نخست آب و خاک مخلوط با یکدیگر بوجود میآید که با لهمو (Lahmu) و لهامو (Lahamu) نمایندگی میشود. سپس انشر (Ansher) و کیشر (Kishar) (افقهای آسمان و دریا)، و سر انجام خدای آسمان انو (Anu) و خدای زمین اِآ (Ea) بوجود میآیند. اما این اسطورهی خدایان صرفاً فرضیهپردازی ماوراءطبیعی دربارهی تکامل ملکوت نیست. این نکته نیز مهم است که نوعی تأمل دربارهی خود بینالنهرین نیز هست، منطقهای رسوبی که بر ذخیرهای از ترکیب آب و خاک ساخته شده است. باز هم ملکوت وجهی از دنیای انسانی است. خدایان از چشمانداز جدایی ناپذیرند و در اریدو (Eridu) که یکی از کهنترین شهرهای بینالنهرین است، تالابی باتلاقی که سکونت را میسر ساخت و محدودهی این کیش را مشخص میکرد، اپسو نامیده میشد. این اسطوره، جدایی تدریجی از طبیعت را نیز بیان میکرد که شهرنشینان جدید خود آن را تجربه میکردند.
خدایان تازه فعالتر بودند و توانستند بر والدین خود غلبه کنند: اپسو در زمین فرو میرود و اِآ و انو کاخ خود را با محرابها و تالارهای مشاوره روی جسد تاقباز خود بنا میکنند. شهرسازی همواره نشانهی لحظات اوج کیهانشناسی بینالنهرین است. اما تیهمت هنوز خطرناک است و لشکری از هیولاهای نیرومند گرد آورده است تا از اپسو انتقام بگیرد. تنها خدایی که میتواند او را در نبردی دشوار شکست دهد، مردوک (Marduk) پسر شکوهمند اِآ است. پس از نبردی جان فرسا مردوک بر جسد عظیم تیهمت میایستد و او را مانند یک گوش ماهی غول آسا دو نیم میکند تا آسمان و زمین را بسازد و انسانها در آن زندگی کنند. او قوانینی تدوین میکند و مجمعی آسمانی تشکیل میدهد تا نظم کیهانی تازه را تحکیم کند، و سرانجام مردوک با درآمیختن خون یکی از خدایان شکست خورده و مشتی غبار، نخستین انسان را خلق میکند و نشان میدهد که خدایان در قلمرو ماوراءطبیعی خود مهر و موم شده نیستند، بلکه انسان و دنیای طبیعی نیز همگی از همان مادهی آسمانی ساخته شدهاند.
این اسطوره فرایندی از تغییر بشری را بررسی میکند که مشابه تکامل خدایان است. دربارهی تحول دولت-شهرهای بینالنهرین به تأمل مینشیند که به جامعهی کشاورزی قدیم پشت کردهاند زیرا آنرا توسعه نیافته میدانند و با استفاده از نیروی نظامی خود را مستقر ساخته اند. مردوک پس از پیروزی بابل را بنا مینهد. زیگورات اساگیلا (Esagila) در مرکز این شهر، المثنایی از معبد مردوک در دنیای ملکوت است. در اساگیلا خدایان مینشینند تا آئینهای مقدسی را گرامی دارند که گیتی ساختار خود را از آن میگیرد، دنیای پنهان در معرض دید قرار میگیرد و خدایان جایگاه خود را در گیتی پیدا میکنند. بنابراین، شهر میتواند جانشین آن ستون جهانی (axis mundi) شود که در عصر طلایی زمین و آسمان را به یکدیگر متصل میکرد.
اسطورههای آفرینش «کتاب مقدس» نیز نشان میدهند که یهووه با کشتن یک هیولای دریا شبیه به تیهمت، جهان را خلق میکند. این نوع کیهان شناسی در میان مردم خاورمیانه متداول بود. درواقع، واگویهی این باور آنها بود که تمدن مبارزهای مستمر و تلاشی عظیم علیه نابرابریها است که بازگشت به بربریت بیشکل را متوقف میکند. «انوما الیش» در چهارمین روز جشن سال نو خوانده میشد.مانند بسیاری از روایتهای اسطورهای، رویداد رازآمیز و وصف ناپذیری را توضیح میداد که در زمان مقدس اتفاق افتاده بود. به یک رویداد تاریخی معمولی شباهت نداشت که اتفاق افتاده و تمام شده باشد. آفرینش جهان فرآیندی مستمر بود،نبردی آسمانی با آشوب که همچنان ادامه داشت و انسانها به سیلان انرژیهای آسمانی نیاز داشتند تا آشوب و ویرانی را دور نگاه دارند.
📚بریدهای از کتاب«تاریخ مختصر اسطوره»فصل«تمدنهای اولیه(۴۰۰۰ تا ۸۰۰ق م)» نوشتهی «کارن آرمسترانگ»
🖋 حقوق بشر یعنی آنکه جان و مال آدمی آزاد باشد و او بتواند به زبانِ قلم با دیگران سخن گوید. حقوق بشر یعنی آنکه نتوان کسی را بدون حضور یک هیئت منصفۀ متشکل از افراد مستقل به مجازات محکوم کرد، یعنی آنکه محکومیت کیفری بر حسب مقررات قانون صورت گیرد، یعنی آنکه انسان بتواند با آرامش خاطر به هر دین که خود برمیگزیند متدین گردد.
📚 از کتاب «فرهنگ فلسفی»، نوشتۀ ولتر 📚
@philosophycafe
📚 از کتاب «فرهنگ فلسفی»، نوشتۀ ولتر 📚
@philosophycafe
🗯 اولی: "دوستان، میدونین که برای چی این جلسه رو برقرار کردیم. یه نفر توی شهر پیدا شده و اسم خودشو «متفکر» گذاشته. مطلب مینویسه و سخنرانی میکنه. شهر رو بهم ریخته. باید کنترلش کرد".
دومی: "این «متفکر» چی میگه؟ حرف حسابش چیه؟"
سومی: "ادعا میکنه آسمون، سیاهه."
چهارمی: "چه حرف ابلهانهای! ما همگی میدونیم که آسمون، آبیه. همیشه هم جزو شعارهامون بوده که اولین چیزی که باید به نسل جدید یاد داد، اینه که بهشون یاد بدیم آسمون آبیه."
پنجمی: "حتی شواهد اخیر روانشناختی نشون میده که اونایی که میگن آسمون آبیه زندگی شادابتر و بهتری دارن. این حرف خیلی بیمعنیه که بگیم آسمون، سیاهه".
🗯 اولی: "دوستان، مسئلۀ ما الان اینایی نیست که میگین. مسئلۀ ما اینه که چطوری این «متفکر» رو خفهش کنیم."
دومی: "خب کاری نداره. بازداشتش میکنیم. آب خنک بخوره".
سومی: "نه. راهحل خوبی نیست. بالأخره که از زندان میاد بیرون. دوباره شروع میکنه به مطلب نوشتن و سخنرانی کردن. روز از نو".
چهارمی: "تازه اون موقع محبوبتر و مشهورتر هم میشه. چون زندان رفته به خاطر عقایدش. نه بازداشت، گزینۀ خوبی نیست".
پنجمی: "من میگم براش یه پروندۀ جنسی درست کنیم. آزار یا شاید حتی تجاوز. مردم از این چیزا بدشون میاد. «متفکر» هم منفور میشه".
اولی: "این میتونه گزینۀ خوبی باشه. باید فکر کنیم بهش. ولی مشکلاتی هم داره. کسی راهحل دیگهای نداره؟"
🗯 دومی: "نمیشه بکشیمش؟ بعدشم اعلام میکنیم مسموم شده و جونشو از دست داد".
سومی: "نه. نمیشه. روزنامههای شهر گیر میدن بهمون. شهر کوچیکه، این نقشهها زود لو میره".
چهارمی: "خب میکشیمش. بعدش بدنشو تیکهتیکه میکنیم و هر تیکه رو میندازیم تو یه گوشۀ شهر".
پنجمی: "نه. بوی جسد میپیچیه تو کل شهر. این کار هم جواب نمیده. این کارها برای شهرهای بزرگ خوبه".
اولی: "باید یه راهحلی پیدا کنیم که بیدردسر باشه، کسی بو نبره. آب از آب تکون نخوره".
دومی: "هفتمی، تو هم یه حرفی بزن. از اول جلسه ساکتی".
🗯هفتمی: "راهحل من اینه که به مردم شهر اون چیزی رو بدیم که خودشون میخوان. همون چیزایی که دوست دارن".
اولی: "مطمئنی این راهحل جواب میده؟"
هفتمی: "مطمئن نیستم. ولی احتمالش بالاست که جواب میده. بلندگوهای شهر باید از صبح تا شب اون چیزایی رو بگن و پخش کنن که مردم دوست دارن".
دومی: "منظورت اینه که مردم رو شستوشوی مغزی بدیم که آسمون، سیاه نیست و آبیه".
هفتمی: "نه. باید سرگرمشون کنیم. نیاز نیست به این نتیجه برسن که آسمون، آبیه. باید به این نتیجه برسن که رنگ آسمون، مسئلۀ مهمی نیست و یه بحث انتزاعیه. اونوقت اون «متفکر» مشتری نداره. به جاش بلندگوهای ما مشتری خواهند داشت".
اولی: "این راهحل خوبیه. دوستان، دست به کار شین. بلندگوها رو سریعاً راه بندازین؛ با اکوی زیاد. هر چی اکو بیشتر باشه، آدمها رو بیشتر خشک میکنه".
📢 بلندگوهای شهر فعال شدن و هر کدومشون یه چیزی رو پخش میکردن.
بلندگوی 1: "شبتون به خیر. امشب یه برنامۀ جذااااب و دیدنی داریم و میخوایم با هم کلی بخندیم و حال کنیم. با ما همراه باشین".
بلندگوی 2: "شهناز رقیبی، بازیگر جوون و خوشگل سینما، اعلام کرده که از دوست پسر خودش جدا شده و الان مدتیه که احتیاج به استراحت داره".
بلندگوی 3: "لطفاً و حتماً بیاید از فروشگاه «مبلمان تجمل» خرید کنید. شما حقتونه که زندگی پر زرق و برق داشته باشین. ما در «مبلمان تجمل» در خدمت شما هستیم".
بلندگوی 4: "تخم مرغ از سبد خانوارهای شهر حذف شده است و خیلی از افراد توانایی خرید ندارن. در شصت دقیقۀ امشب از مهمانان برنامه میپرسیم «آیا مرغ اول به وجود آمد یا تخم مرغ؟».
.
.
.
اقتباس از آهنگ «عدم» از بهرام نورایی
نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"درود به تو که با اون ذهن بازت، دنبال یه راه جدیدی واسه بیان اعتراضت"
@philosophycafe
دومی: "این «متفکر» چی میگه؟ حرف حسابش چیه؟"
سومی: "ادعا میکنه آسمون، سیاهه."
چهارمی: "چه حرف ابلهانهای! ما همگی میدونیم که آسمون، آبیه. همیشه هم جزو شعارهامون بوده که اولین چیزی که باید به نسل جدید یاد داد، اینه که بهشون یاد بدیم آسمون آبیه."
پنجمی: "حتی شواهد اخیر روانشناختی نشون میده که اونایی که میگن آسمون آبیه زندگی شادابتر و بهتری دارن. این حرف خیلی بیمعنیه که بگیم آسمون، سیاهه".
🗯 اولی: "دوستان، مسئلۀ ما الان اینایی نیست که میگین. مسئلۀ ما اینه که چطوری این «متفکر» رو خفهش کنیم."
دومی: "خب کاری نداره. بازداشتش میکنیم. آب خنک بخوره".
سومی: "نه. راهحل خوبی نیست. بالأخره که از زندان میاد بیرون. دوباره شروع میکنه به مطلب نوشتن و سخنرانی کردن. روز از نو".
چهارمی: "تازه اون موقع محبوبتر و مشهورتر هم میشه. چون زندان رفته به خاطر عقایدش. نه بازداشت، گزینۀ خوبی نیست".
پنجمی: "من میگم براش یه پروندۀ جنسی درست کنیم. آزار یا شاید حتی تجاوز. مردم از این چیزا بدشون میاد. «متفکر» هم منفور میشه".
اولی: "این میتونه گزینۀ خوبی باشه. باید فکر کنیم بهش. ولی مشکلاتی هم داره. کسی راهحل دیگهای نداره؟"
🗯 دومی: "نمیشه بکشیمش؟ بعدشم اعلام میکنیم مسموم شده و جونشو از دست داد".
سومی: "نه. نمیشه. روزنامههای شهر گیر میدن بهمون. شهر کوچیکه، این نقشهها زود لو میره".
چهارمی: "خب میکشیمش. بعدش بدنشو تیکهتیکه میکنیم و هر تیکه رو میندازیم تو یه گوشۀ شهر".
پنجمی: "نه. بوی جسد میپیچیه تو کل شهر. این کار هم جواب نمیده. این کارها برای شهرهای بزرگ خوبه".
اولی: "باید یه راهحلی پیدا کنیم که بیدردسر باشه، کسی بو نبره. آب از آب تکون نخوره".
دومی: "هفتمی، تو هم یه حرفی بزن. از اول جلسه ساکتی".
🗯هفتمی: "راهحل من اینه که به مردم شهر اون چیزی رو بدیم که خودشون میخوان. همون چیزایی که دوست دارن".
اولی: "مطمئنی این راهحل جواب میده؟"
هفتمی: "مطمئن نیستم. ولی احتمالش بالاست که جواب میده. بلندگوهای شهر باید از صبح تا شب اون چیزایی رو بگن و پخش کنن که مردم دوست دارن".
دومی: "منظورت اینه که مردم رو شستوشوی مغزی بدیم که آسمون، سیاه نیست و آبیه".
هفتمی: "نه. باید سرگرمشون کنیم. نیاز نیست به این نتیجه برسن که آسمون، آبیه. باید به این نتیجه برسن که رنگ آسمون، مسئلۀ مهمی نیست و یه بحث انتزاعیه. اونوقت اون «متفکر» مشتری نداره. به جاش بلندگوهای ما مشتری خواهند داشت".
اولی: "این راهحل خوبیه. دوستان، دست به کار شین. بلندگوها رو سریعاً راه بندازین؛ با اکوی زیاد. هر چی اکو بیشتر باشه، آدمها رو بیشتر خشک میکنه".
📢 بلندگوهای شهر فعال شدن و هر کدومشون یه چیزی رو پخش میکردن.
بلندگوی 1: "شبتون به خیر. امشب یه برنامۀ جذااااب و دیدنی داریم و میخوایم با هم کلی بخندیم و حال کنیم. با ما همراه باشین".
بلندگوی 2: "شهناز رقیبی، بازیگر جوون و خوشگل سینما، اعلام کرده که از دوست پسر خودش جدا شده و الان مدتیه که احتیاج به استراحت داره".
بلندگوی 3: "لطفاً و حتماً بیاید از فروشگاه «مبلمان تجمل» خرید کنید. شما حقتونه که زندگی پر زرق و برق داشته باشین. ما در «مبلمان تجمل» در خدمت شما هستیم".
بلندگوی 4: "تخم مرغ از سبد خانوارهای شهر حذف شده است و خیلی از افراد توانایی خرید ندارن. در شصت دقیقۀ امشب از مهمانان برنامه میپرسیم «آیا مرغ اول به وجود آمد یا تخم مرغ؟».
.
.
.
اقتباس از آهنگ «عدم» از بهرام نورایی
نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"درود به تو که با اون ذهن بازت، دنبال یه راه جدیدی واسه بیان اعتراضت"
@philosophycafe
🖋 رویدادها، شیوههای عمل و نتایجی که علوم را تشکیل میدهند، هیچ ساختار مشترکی ندارند؛ به عبارت دیگر هیچ مؤلفهای وجود ندارد که در تمام پژوهشهای علمی مطرح باشند، اما در هیچ جای دیگر وجود نداشته باشند. توسعههای خاص (مانند براندازی کیهانشناسیهای حالت ثابت و کشف ساختار دیانای) مشخصههای متمایزی دارند و اغلب میتوانیم توضیح دهیم که چرا و چگونه این مشخصهها به موفقیت منجر شدند. اما همۀ این اکتشافات را نمیتوان به طور یکسان شرح و توضیح داد، و اگر شیوههای عملی که در گذشته مورد توجه [دانشمندان] بوده، به آینده تحمیل شود، ممکن است ویرانی به بار آورد. یک پژوهش موفق از استانداردهای عمومی پیروی نمیکند؛ گاهی بر این فوتوفن و گاهی بر آن فوتوفن متکی است؛ حتی کارهایی که موجب پیشرفت میشوند و استانداردهایی که ملاک پیشرفت را تعیین میکنند، همواره برای خود پژوهشکنندگان شناختهشده نیستند. ... یک نظریه در باب علم که استانداردها و مؤلفههای ساختاریای را برای «تمام» فعالیتهای علمی تعیین میکند و آنها را با ارجاع به "عقل" یا "عقلانیت" تصویب میکند، ممکن است افرادی را که بیرون از آن فعالیت پژوهشی هستند، تحت تأثیر قرار دهد، اما این نظریه برای مردمی که با مسئلۀ پژوهشی خاصی درگیر هستند، یعنی دانشمندان، بسیار خام و ناپخته است.
🖋 یکی از پیامدهای این تز [که بالا توضیح داده شد] این است که موفقیت علمی را نمیتوان به سادگی تبیین کرد. ما نمیتوانیم بگوییم: "ساختار هستۀ اتم کشف شد: چون مردم کارهای «الف»، «ب»، «ج» و ... را انجام دادند" و کارهای «الف» و «ب» و «ج» شیوههایی باشند که میتوان آنها را مستقل از کاربردشان در فیزیک هستهای فهمید. تمام آنچه ما میتوانیم انجام دهیم این است که یک شرح تاریخی دربارۀ جزئیات ارائه دهیم؛ شرحی که شامل شرایط اجتماعی، اتفاقات تصادفی و ویژگیهای شخصی افراد باشد.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 یکی از پیامدهای این تز [که بالا توضیح داده شد] این است که موفقیت علمی را نمیتوان به سادگی تبیین کرد. ما نمیتوانیم بگوییم: "ساختار هستۀ اتم کشف شد: چون مردم کارهای «الف»، «ب»، «ج» و ... را انجام دادند" و کارهای «الف» و «ب» و «ج» شیوههایی باشند که میتوان آنها را مستقل از کاربردشان در فیزیک هستهای فهمید. تمام آنچه ما میتوانیم انجام دهیم این است که یک شرح تاریخی دربارۀ جزئیات ارائه دهیم؛ شرحی که شامل شرایط اجتماعی، اتفاقات تصادفی و ویژگیهای شخصی افراد باشد.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
Forwarded from Hojat Sarlak
دوستان کرش انگلیش سلام
@crashenglish
از امشب با بخش اول از آموزش درس اول#مکالمه_فشرده_توریستی_مهاجرتی درخدمت شما عزیزان هستیم. عزیزان دقت کنید که ما برای اولین بار و آزطریق پیج به صورت درس به درس با آموزش آنلاین #مکالمه_انگلیسی در خدمت شما هستیم. این آموزش با پشتیبانیهای آموزشی از طریق استوری و دایرکت هم همراه خواهد شد تا به همراه ارسال پست های #گرامر و #واژگان فرصتی بی نظیر را برای طیف گستردهای از علاقمندان به یادگیری زبان انگلیسی برای اهداف مختلف فراهم کند.
لطفاً با همراه باشید و با معرفی پیج و این شیوه آموزشی به دوستان و عزیزان و اطرافیان خود، آنها رو هم از این فرصت ارزشمند آموزشی بهره مند کنید.
لطفاً زیر همین پست نام و نام خانوادگی خودتون رو ارسال کنید و یا دوستان خودتون رو تگ کنید و سوالات مطرح شده در این ویدیو رو ازشون بپرسید
#مکالمه #مکالمه_انگلیسی #آیلتس #تافل #انگلیسی_آنلاین #مکالمه_توریستی_مهاجرتی #کرش_انگلیش #دکتر_سرلک #محجوب_انگلیش #تور #مهاجرت #گردشگری #ایرانگردی
https://www.instagram.com/tv/CFCvRmqA5it/?igshid=1um3j4bctc9hf
@crashenglish
از امشب با بخش اول از آموزش درس اول#مکالمه_فشرده_توریستی_مهاجرتی درخدمت شما عزیزان هستیم. عزیزان دقت کنید که ما برای اولین بار و آزطریق پیج به صورت درس به درس با آموزش آنلاین #مکالمه_انگلیسی در خدمت شما هستیم. این آموزش با پشتیبانیهای آموزشی از طریق استوری و دایرکت هم همراه خواهد شد تا به همراه ارسال پست های #گرامر و #واژگان فرصتی بی نظیر را برای طیف گستردهای از علاقمندان به یادگیری زبان انگلیسی برای اهداف مختلف فراهم کند.
لطفاً با همراه باشید و با معرفی پیج و این شیوه آموزشی به دوستان و عزیزان و اطرافیان خود، آنها رو هم از این فرصت ارزشمند آموزشی بهره مند کنید.
لطفاً زیر همین پست نام و نام خانوادگی خودتون رو ارسال کنید و یا دوستان خودتون رو تگ کنید و سوالات مطرح شده در این ویدیو رو ازشون بپرسید
#مکالمه #مکالمه_انگلیسی #آیلتس #تافل #انگلیسی_آنلاین #مکالمه_توریستی_مهاجرتی #کرش_انگلیش #دکتر_سرلک #محجوب_انگلیش #تور #مهاجرت #گردشگری #ایرانگردی
https://www.instagram.com/tv/CFCvRmqA5it/?igshid=1um3j4bctc9hf
🖋 در این پنجاهمین سالگرد [تصویب اعلامیۀ حقوق بشر] دلیلی برای جشن گرفتن، تبریک گفتن و خوشحالی کردن وجود ندارد. ما نمیتوانیم ادعا کنیم که طی این پنجاه سال فعالیت در زمینۀ حقوق بشر دستاورد قابل توجهی در کم کردن مواردِ نقض حقوق بشر داشتهایم. در همین دهه دو بار شاهد کشتار دستهجمعی علیه صدها هزار افراد انسانی بودیم. تجاوز به عنف به عنوان یک سلاح سیستماتیک در جنگ مورد استفاده قرار میگیرد و هیچ اعتنایی به اسناد حقوق بشر و حقوق بشر دوستانۀ بینالمللی نمیشود. صدها میلیون نفر در فقر شدید زندگی میکنند و از بدیِ تغذیه، بیماری و فقدانِ امید به زندگی رنج میبرند. میلیونها کودک به خاطر نداشتن آب سالم و یا ابتلای به بیماریهایی که قابل پیشگیری هستند، میمیرند.
📚 بخشی از سخنرانی مری رابینسون (کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد) در سال 1998 میلادی به مناسبت پنجاهمین سال تصویب اعلامیۀ حقوق بشر در سازمان ملل، به نقل از کتاب «در خانه اگر کس است» 📚
@philosophycafe
📚 بخشی از سخنرانی مری رابینسون (کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد) در سال 1998 میلادی به مناسبت پنجاهمین سال تصویب اعلامیۀ حقوق بشر در سازمان ملل، به نقل از کتاب «در خانه اگر کس است» 📚
@philosophycafe
Forwarded from دانشگاه مفید
قابل توجه علاقمندان به نگارش مقالات علمی فلسفی
پذیرش و انتشار رایگان مقالات
www.philosophy.mofidu.ac.ir
02532130283
02532130287
پذیرش و انتشار رایگان مقالات
www.philosophy.mofidu.ac.ir
02532130283
02532130287
همه کس بدو سنگ می انداختند.
اما شبلی را به او گلی انداخت، « حسین منصور » آهی کرد.
گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی.
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت : از آن که آنها نمی دانند ، معذورند؛ از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد.
🦋 @PhilosophyCafe
اما شبلی را به او گلی انداخت، « حسین منصور » آهی کرد.
گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی.
از گِلی آه کردن چه معنی است؟
گفت : از آن که آنها نمی دانند ، معذورند؛ از او آه می کشم که او می داند که نمی باید اندازد.
🦋 @PhilosophyCafe
Forwarded from Art and Literature (Maz ID)
"I accept myself for what I do and what I believe. It is not my responsibility for you to accept me, that is your problem!"
— Maziyar 🦋
— Maziyar 🦋
🗯 تصور کنین دوتا آقا توی خیابون با هم دعواشون میشه و خیلی عصبانیان از دست همدیگه. احتمالاً یکی از کارهایی که موقع دعوا انجام میدن، فحش دادن به همدیگهست. چرا؟ چرا این فکر به ذهنشون میرسه که واکنش "طبیعی" به خشم، به کار بردن یه سری واژهست که ما اونها رو به اسم «فحش» میشناسیم؟ چرا این فکر به ذهنشون نرسیده یا نمیرسه که وقتی از دست هم عصبانیان و با هم دعوا دارن و در حالی که خیلی خشمگینان، با همدیگه تو خیابون برقصن؟ سؤال دوم: به کی فحش میدن؟ عموماً به خودشون؛ و اگه خیلی عصبانی بشن، به اعضای مؤنث خانواده و فامیل، مثل مادر، خواهر و عمه. چرا؟
🗯 این دو نفر با هم دعوا دارن، چرا به افراد دیگهای فحش داده میشه که حتی روحشونم از وجود چنین دعوا و درگیریای خبر نداره؟ و اگه قراره به افراد دیگه (و نه خودشون)، فحش داده بشه، چرا به مادر یا خواهر فحش داده میشه؟ چرا مثلاً به برادر یا دخترعمو فحش داده نمیشه؟ یا معلم دورۀ دبستان فرد مقابل؟ سؤال سوم: چه فحشهایی داده میشه؟ عموماً فحشها از این قبیله که خودِ فرد مقابل یا اعضای مؤنث خانوادهش به عنوان مفعول رابطۀ جنسی در نظر گرفته میشن. یا اعضای مؤنث خانواده به عنوان روسپی قلمداد میشن. چرا؟ مثلاً چرا به عنوان فحش، طرف مقابل رو به عنوان فاعل رابطۀ جنسی قلمداد نمیکنن؟ فرق بین مفعول و فاعل در یه رابطۀ جنسی چیه؟
🗯 پاسخ سؤالهای بالا همگی به «فرهنگ» و «جامعه» مربوط میشه. ما اینطور رفتار میکنیم، چون جامعه و فرهنگ به ما اینطور آموختن. اما در مورد مثال فحش، یه نکتۀ جالبی وجود داره: حتی در اون لحظاتی که خون جلوی چشم ما رو گرفته و اختیار کارهامون دست خودمون نیست و اصطلاحاً "رد دادیم"، باز هم فرهنگ و جامعه هستن که به کارها و افکار و احساسات ما جهت میدن. فرهنگ ما به ما اینطور آموخته که فاعل بودن در رابطۀ جنسی نشانۀ قدرته، و مفعول بودن، نشانۀ ضعف و زبونیه (و برای مرد حتی نشانۀ بیآبروییه). فحشها تو فرهنگهای مختلف نشان از این داره که اون فرهنگها چه چیزی رو ارزش قلمداد میکنن. مثلاً در فرهنگهایی که ازدواجهای گروهی وجود داره و رابطۀ جنسی یک زن با چند مرد، امر مذمومی محسوب نمیشه (مثل برخی از قبایل استرالیایی)، آیا از نسبت دادن روسپیگری به اعضای مؤنث خانواده، به عنوان فحش استفاده میکنن؟ اصلاً چنین چیزی فحش محسوب میشه در اون فرهنگ؟
🗯 یا مثلاً فروید تو کتاب «موسی و یکتاپرستی» نوشته که ترکهای اروپا وقتی میخوان به مسیحیها فحش بدن، از عبارت "سگ ختنهنشده" استفاده میکنن. چون فرهنگ اونها بهشون آموخته که ختنه یه امر باارزشیه و در نتیجه یادآوری این نکته که طرف مقابلشون ختنه نشده، اون فرد رو از نظر اونا حقیر و زبون نشون میده. فرهنگ فقط طرز پوشش و نوع موسیقیهایی که گوش میدیم و زبانِ صحبت کردن ما رو نمیسازه؛ فرهنگ بسیاری از جنبههای زندگی ما رو که برای ما "عادی"، "طبیعی"، و یا حتی "محصول نورون و ژن" جلوه میکنه، میسازه. برای این که میزان و عمق تأثیر فرهنگ در زندگی خودمون رو بفهمیم، باید به فرهنگهای دیگه و یا انسانهایی که از بچگی همراه با حیوونها بزرگ شدن، رجوع کنیم و ببینیم انسانها به چه انواع دیگهای هم زندگی کردن و میکنن.
📢 فیل زاکرمن (جامعهشناس، اهل آمریکا) در کتاب «درآمدی بر جامعهشناسی دین» در مورد دو دختر به نامهای آمالا و کامالا نوشته که در 9 سالگی و در حالی که سالها بین گرگها زندگی میکردن، توسط انسانها پیدا شدن (دهۀ 1920). این دو دختر چهار دست و پا راه میرفتن؛ به زبان آدم حرف نمیزدن و زبان آدمها رو هم نمیفهمیدن؛ نمیتونستن بایستن یا با قامت راست راه برن؛ عاشق خوردن گوشت خام، مخصوصاً لاشه بودن؛ فقط با دهن (و بدون استفاده از دست) غذا میخوردن؛ مثل سگها آب رو با لیس زدن میخوردن و وقتی هوا گرم بود، زبونشون رو بیرون میآوردن و لهله میزدن.
زاکرمن بعد از این مورد مینویسه: "هویت ما را عمدتاً محیط [فرهنگی و] اجتماعیمان معین میکند. آیا میتوانید تصور کنید که چه شخص متفاوتی بودید اگر همۀ دوران کودکیتان را در کُنام گرگها سر کرده بودید؟ آیا آن وقت هم همین سلیقۀ موسیقاییتان را میداشتید؟ ... اصلاً چیزی در شما مثل الانتان میبود؟"
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 این دو نفر با هم دعوا دارن، چرا به افراد دیگهای فحش داده میشه که حتی روحشونم از وجود چنین دعوا و درگیریای خبر نداره؟ و اگه قراره به افراد دیگه (و نه خودشون)، فحش داده بشه، چرا به مادر یا خواهر فحش داده میشه؟ چرا مثلاً به برادر یا دخترعمو فحش داده نمیشه؟ یا معلم دورۀ دبستان فرد مقابل؟ سؤال سوم: چه فحشهایی داده میشه؟ عموماً فحشها از این قبیله که خودِ فرد مقابل یا اعضای مؤنث خانوادهش به عنوان مفعول رابطۀ جنسی در نظر گرفته میشن. یا اعضای مؤنث خانواده به عنوان روسپی قلمداد میشن. چرا؟ مثلاً چرا به عنوان فحش، طرف مقابل رو به عنوان فاعل رابطۀ جنسی قلمداد نمیکنن؟ فرق بین مفعول و فاعل در یه رابطۀ جنسی چیه؟
🗯 پاسخ سؤالهای بالا همگی به «فرهنگ» و «جامعه» مربوط میشه. ما اینطور رفتار میکنیم، چون جامعه و فرهنگ به ما اینطور آموختن. اما در مورد مثال فحش، یه نکتۀ جالبی وجود داره: حتی در اون لحظاتی که خون جلوی چشم ما رو گرفته و اختیار کارهامون دست خودمون نیست و اصطلاحاً "رد دادیم"، باز هم فرهنگ و جامعه هستن که به کارها و افکار و احساسات ما جهت میدن. فرهنگ ما به ما اینطور آموخته که فاعل بودن در رابطۀ جنسی نشانۀ قدرته، و مفعول بودن، نشانۀ ضعف و زبونیه (و برای مرد حتی نشانۀ بیآبروییه). فحشها تو فرهنگهای مختلف نشان از این داره که اون فرهنگها چه چیزی رو ارزش قلمداد میکنن. مثلاً در فرهنگهایی که ازدواجهای گروهی وجود داره و رابطۀ جنسی یک زن با چند مرد، امر مذمومی محسوب نمیشه (مثل برخی از قبایل استرالیایی)، آیا از نسبت دادن روسپیگری به اعضای مؤنث خانواده، به عنوان فحش استفاده میکنن؟ اصلاً چنین چیزی فحش محسوب میشه در اون فرهنگ؟
🗯 یا مثلاً فروید تو کتاب «موسی و یکتاپرستی» نوشته که ترکهای اروپا وقتی میخوان به مسیحیها فحش بدن، از عبارت "سگ ختنهنشده" استفاده میکنن. چون فرهنگ اونها بهشون آموخته که ختنه یه امر باارزشیه و در نتیجه یادآوری این نکته که طرف مقابلشون ختنه نشده، اون فرد رو از نظر اونا حقیر و زبون نشون میده. فرهنگ فقط طرز پوشش و نوع موسیقیهایی که گوش میدیم و زبانِ صحبت کردن ما رو نمیسازه؛ فرهنگ بسیاری از جنبههای زندگی ما رو که برای ما "عادی"، "طبیعی"، و یا حتی "محصول نورون و ژن" جلوه میکنه، میسازه. برای این که میزان و عمق تأثیر فرهنگ در زندگی خودمون رو بفهمیم، باید به فرهنگهای دیگه و یا انسانهایی که از بچگی همراه با حیوونها بزرگ شدن، رجوع کنیم و ببینیم انسانها به چه انواع دیگهای هم زندگی کردن و میکنن.
📢 فیل زاکرمن (جامعهشناس، اهل آمریکا) در کتاب «درآمدی بر جامعهشناسی دین» در مورد دو دختر به نامهای آمالا و کامالا نوشته که در 9 سالگی و در حالی که سالها بین گرگها زندگی میکردن، توسط انسانها پیدا شدن (دهۀ 1920). این دو دختر چهار دست و پا راه میرفتن؛ به زبان آدم حرف نمیزدن و زبان آدمها رو هم نمیفهمیدن؛ نمیتونستن بایستن یا با قامت راست راه برن؛ عاشق خوردن گوشت خام، مخصوصاً لاشه بودن؛ فقط با دهن (و بدون استفاده از دست) غذا میخوردن؛ مثل سگها آب رو با لیس زدن میخوردن و وقتی هوا گرم بود، زبونشون رو بیرون میآوردن و لهله میزدن.
زاکرمن بعد از این مورد مینویسه: "هویت ما را عمدتاً محیط [فرهنگی و] اجتماعیمان معین میکند. آیا میتوانید تصور کنید که چه شخص متفاوتی بودید اگر همۀ دوران کودکیتان را در کُنام گرگها سر کرده بودید؟ آیا آن وقت هم همین سلیقۀ موسیقاییتان را میداشتید؟ ... اصلاً چیزی در شما مثل الانتان میبود؟"
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را این مرگ دهان چند نفر را شیرین خواهد کرد(از ساجد فضل زاده)
همین دیروز بود که بر تنه ام شاشیدند. پسر نزدیک شد. اطرافش را سان دید. تنها یک دختر در پنجره پیدا بود که پرده ها را کنار زده بود تا اتاق روشن شود. کتابی کنارش باز بود و داشت می خواند. متوجه پسر شد. پسرک چشمکی به او زد و شروع به شاشیدن کرد.
این صحنه بار ها برایم تکرار شده و گفتنش دیگر برایم جالب نیست. وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند باید مرد ولی من حرف دارم. می دانم چرا هدایت خود کشی کرد، قطعا دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند ساعت بعد دختری با چادر سیاه پشتم مخفی شد. سیگار را آتش زد. کام اول را که کشید متوجه پدرش شد و سیگار را با تنه ام خاموش کرد. سوزش را حس کردم. از تنه ام شروع شد و به ریشه رسید. وقتی پدر رفت چادر را در کیف مدرسه گذاشت و منتظر ماند تا همان پسر دنبالش بیاید.
وقتی دلزده می شوم به دختر نگاه می کنم. هیچ وقت صورتش را کامل ندیده ام.همیشه نیمی از چهره پشت پرده های زخیم پنهان می ماند. درست رو به روی این پنجره، پنجره ی دیگر است که کمتر باز شده. نمی دانم چه کسی در آن خانه زندگی می کند. آیا مردی به تنهایی این دختر یا...
تنها صدای فریاد های یک مرد از آن خانه شنیده می شود ولی نمیدانم با چه کسی سربحث دارد چون همیشه فقط صدای اوست.
دیروز حوالی چهار صبح بود، مردی را با ون سیاه آوردند. مرد ترسیده بود. پاهایش می لرزید. محکم گرفته بودنش تا فرار نکند.حداقل چهار نفر بودند. طناب را دور گردنش گذاشتند و با صدای اذان دارش زدند. پایین که آمد درست جایی که امروز پسر شاشیده بود ادرار اعدامی ریخت.
دختر از پشت پنجره شاهد مرگ بود. تا ساعت ها بدنش رعشه داشت.تمام این مدت بوی کثافت آزارم میداد.
در نهایت پرده های آن یکی پنجره کنار رفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید و به حالت اول برگشت. متوجه شدم کسی که مدام فریاد می زد همان پسری بود که به دختر چشمک زد. پسر از خانه پایین آمد. برای اولین بار وارد خانه ی دختر شد. بالا رفت. زیر دستان او پستان های دختر نفس نفس می زد. دختر را به کنج اتاق پرتاب کرد. متوجه شدم نیم دیگر چهره ی دختر که پنهان می ماند تماما سوخته. پرده کشیده شد و دیگر نتوانستم چیزی ببینم.
همان شب دختر خودش را از من آویزان کرد، درست همان جایی که پیش تر مرد را اعدام کرده بودند.
#کوهیار
همین دیروز بود که بر تنه ام شاشیدند. پسر نزدیک شد. اطرافش را سان دید. تنها یک دختر در پنجره پیدا بود که پرده ها را کنار زده بود تا اتاق روشن شود. کتابی کنارش باز بود و داشت می خواند. متوجه پسر شد. پسرک چشمکی به او زد و شروع به شاشیدن کرد.
این صحنه بار ها برایم تکرار شده و گفتنش دیگر برایم جالب نیست. وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند باید مرد ولی من حرف دارم. می دانم چرا هدایت خود کشی کرد، قطعا دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند ساعت بعد دختری با چادر سیاه پشتم مخفی شد. سیگار را آتش زد. کام اول را که کشید متوجه پدرش شد و سیگار را با تنه ام خاموش کرد. سوزش را حس کردم. از تنه ام شروع شد و به ریشه رسید. وقتی پدر رفت چادر را در کیف مدرسه گذاشت و منتظر ماند تا همان پسر دنبالش بیاید.
وقتی دلزده می شوم به دختر نگاه می کنم. هیچ وقت صورتش را کامل ندیده ام.همیشه نیمی از چهره پشت پرده های زخیم پنهان می ماند. درست رو به روی این پنجره، پنجره ی دیگر است که کمتر باز شده. نمی دانم چه کسی در آن خانه زندگی می کند. آیا مردی به تنهایی این دختر یا...
تنها صدای فریاد های یک مرد از آن خانه شنیده می شود ولی نمیدانم با چه کسی سربحث دارد چون همیشه فقط صدای اوست.
دیروز حوالی چهار صبح بود، مردی را با ون سیاه آوردند. مرد ترسیده بود. پاهایش می لرزید. محکم گرفته بودنش تا فرار نکند.حداقل چهار نفر بودند. طناب را دور گردنش گذاشتند و با صدای اذان دارش زدند. پایین که آمد درست جایی که امروز پسر شاشیده بود ادرار اعدامی ریخت.
دختر از پشت پنجره شاهد مرگ بود. تا ساعت ها بدنش رعشه داشت.تمام این مدت بوی کثافت آزارم میداد.
در نهایت پرده های آن یکی پنجره کنار رفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید و به حالت اول برگشت. متوجه شدم کسی که مدام فریاد می زد همان پسری بود که به دختر چشمک زد. پسر از خانه پایین آمد. برای اولین بار وارد خانه ی دختر شد. بالا رفت. زیر دستان او پستان های دختر نفس نفس می زد. دختر را به کنج اتاق پرتاب کرد. متوجه شدم نیم دیگر چهره ی دختر که پنهان می ماند تماما سوخته. پرده کشیده شد و دیگر نتوانستم چیزی ببینم.
همان شب دختر خودش را از من آویزان کرد، درست همان جایی که پیش تر مرد را اعدام کرده بودند.
#کوهیار