اگر به شاخه ی توت سفید ببندند طناب را این مرگ دهان چند نفر را شیرین خواهد کرد(از ساجد فضل زاده)
همین دیروز بود که بر تنه ام شاشیدند. پسر نزدیک شد. اطرافش را سان دید. تنها یک دختر در پنجره پیدا بود که پرده ها را کنار زده بود تا اتاق روشن شود. کتابی کنارش باز بود و داشت می خواند. متوجه پسر شد. پسرک چشمکی به او زد و شروع به شاشیدن کرد.
این صحنه بار ها برایم تکرار شده و گفتنش دیگر برایم جالب نیست. وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند باید مرد ولی من حرف دارم. می دانم چرا هدایت خود کشی کرد، قطعا دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند ساعت بعد دختری با چادر سیاه پشتم مخفی شد. سیگار را آتش زد. کام اول را که کشید متوجه پدرش شد و سیگار را با تنه ام خاموش کرد. سوزش را حس کردم. از تنه ام شروع شد و به ریشه رسید. وقتی پدر رفت چادر را در کیف مدرسه گذاشت و منتظر ماند تا همان پسر دنبالش بیاید.
وقتی دلزده می شوم به دختر نگاه می کنم. هیچ وقت صورتش را کامل ندیده ام.همیشه نیمی از چهره پشت پرده های زخیم پنهان می ماند. درست رو به روی این پنجره، پنجره ی دیگر است که کمتر باز شده. نمی دانم چه کسی در آن خانه زندگی می کند. آیا مردی به تنهایی این دختر یا...
تنها صدای فریاد های یک مرد از آن خانه شنیده می شود ولی نمیدانم با چه کسی سربحث دارد چون همیشه فقط صدای اوست.
دیروز حوالی چهار صبح بود، مردی را با ون سیاه آوردند. مرد ترسیده بود. پاهایش می لرزید. محکم گرفته بودنش تا فرار نکند.حداقل چهار نفر بودند. طناب را دور گردنش گذاشتند و با صدای اذان دارش زدند. پایین که آمد درست جایی که امروز پسر شاشیده بود ادرار اعدامی ریخت.
دختر از پشت پنجره شاهد مرگ بود. تا ساعت ها بدنش رعشه داشت.تمام این مدت بوی کثافت آزارم میداد.
در نهایت پرده های آن یکی پنجره کنار رفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید و به حالت اول برگشت. متوجه شدم کسی که مدام فریاد می زد همان پسری بود که به دختر چشمک زد. پسر از خانه پایین آمد. برای اولین بار وارد خانه ی دختر شد. بالا رفت. زیر دستان او پستان های دختر نفس نفس می زد. دختر را به کنج اتاق پرتاب کرد. متوجه شدم نیم دیگر چهره ی دختر که پنهان می ماند تماما سوخته. پرده کشیده شد و دیگر نتوانستم چیزی ببینم.
همان شب دختر خودش را از من آویزان کرد، درست همان جایی که پیش تر مرد را اعدام کرده بودند.
#کوهیار
همین دیروز بود که بر تنه ام شاشیدند. پسر نزدیک شد. اطرافش را سان دید. تنها یک دختر در پنجره پیدا بود که پرده ها را کنار زده بود تا اتاق روشن شود. کتابی کنارش باز بود و داشت می خواند. متوجه پسر شد. پسرک چشمکی به او زد و شروع به شاشیدن کرد.
این صحنه بار ها برایم تکرار شده و گفتنش دیگر برایم جالب نیست. وقتی حرفی برای گفتن نمی ماند باید مرد ولی من حرف دارم. می دانم چرا هدایت خود کشی کرد، قطعا دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند ساعت بعد دختری با چادر سیاه پشتم مخفی شد. سیگار را آتش زد. کام اول را که کشید متوجه پدرش شد و سیگار را با تنه ام خاموش کرد. سوزش را حس کردم. از تنه ام شروع شد و به ریشه رسید. وقتی پدر رفت چادر را در کیف مدرسه گذاشت و منتظر ماند تا همان پسر دنبالش بیاید.
وقتی دلزده می شوم به دختر نگاه می کنم. هیچ وقت صورتش را کامل ندیده ام.همیشه نیمی از چهره پشت پرده های زخیم پنهان می ماند. درست رو به روی این پنجره، پنجره ی دیگر است که کمتر باز شده. نمی دانم چه کسی در آن خانه زندگی می کند. آیا مردی به تنهایی این دختر یا...
تنها صدای فریاد های یک مرد از آن خانه شنیده می شود ولی نمیدانم با چه کسی سربحث دارد چون همیشه فقط صدای اوست.
دیروز حوالی چهار صبح بود، مردی را با ون سیاه آوردند. مرد ترسیده بود. پاهایش می لرزید. محکم گرفته بودنش تا فرار نکند.حداقل چهار نفر بودند. طناب را دور گردنش گذاشتند و با صدای اذان دارش زدند. پایین که آمد درست جایی که امروز پسر شاشیده بود ادرار اعدامی ریخت.
دختر از پشت پنجره شاهد مرگ بود. تا ساعت ها بدنش رعشه داشت.تمام این مدت بوی کثافت آزارم میداد.
در نهایت پرده های آن یکی پنجره کنار رفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید و به حالت اول برگشت. متوجه شدم کسی که مدام فریاد می زد همان پسری بود که به دختر چشمک زد. پسر از خانه پایین آمد. برای اولین بار وارد خانه ی دختر شد. بالا رفت. زیر دستان او پستان های دختر نفس نفس می زد. دختر را به کنج اتاق پرتاب کرد. متوجه شدم نیم دیگر چهره ی دختر که پنهان می ماند تماما سوخته. پرده کشیده شد و دیگر نتوانستم چیزی ببینم.
همان شب دختر خودش را از من آویزان کرد، درست همان جایی که پیش تر مرد را اعدام کرده بودند.
#کوهیار
🖋 "تاریخ به طور کلی و تاریخ انقلاب به طور خاص همواره از نظر محتوا غنیتر، متنوعتر، چندوجهیتر، زندهتر و دقیقتر از چیزهایی است که حتی" بهترین مورخان و بهترین روششناسان میتوانند تصور کنند (این جمله شبیه به جملهای از لنین است، منتها او به جای واژههای «دانشمندان» و «روششناسان»، واژههای «احزاب» و «رهبران انقلابی» را مطرح میکند؛ اما مطلب، همان است). تاریخ پر است از تصادفها و حدسها و کنار هم قرار گرفتن نادر رویدادها و این، پیچیدگی تغییر انسان و مشخصۀ پیشبینیناپذیری پیامدهای نهایی هر کنش یا تصمیم انسانی را نشان میدهد. آیا ما واقعاً باور میکنیم که قواعد خام و سادهاندیشانهای را که معرفتشناسان به کار میبرند، توانایی شرح مارپیچ کنشها و واکنشهای انسانی را دارد؟ و آیا واضح نیست که مشارکت موفقیتآمیز در فرایندی تا این حد پیچیده، فقط برای یک فرصتطلب بیرحم میسر است که خود را به هیچ فلسفۀ خاصی محدود نمیکند و هر شیوۀ عملی را که متناسب با موقعیت باشد، اتخاذ میکند؟
🖋 در واقع این، نتیجهای است که مشاهدهگران باهوش و متفکر گرفتهاند. لنین در ادامۀ همان عبارتی که از او نقل کردهام، مینویسد "دو نتیجۀ عملی مهم از این [ویژگی فرایند تاریخی] به دست میآید". "اول اینکه طبقۀ انقلابی [یعنی طبقۀ کسانی که میخواهند بخشی از جامعه از قبیل علم، یا کل جامعه را تغییر دهند] برای این که وظیفۀ خود را به خوبی انجام دهند، باید بدون استثنا در تمام صورتها و جنبههای فعالیت اجتماعی ماهر شود [باید بتواند نه فقط یک روششناسی خاص، بلکه هر نوع روششناسیای و هر ترکیبی از روششناسیهای مختلف را که قابل تصور است بفهمد و به کار ببندد]...؛ دوم، [طبقۀ انقلابی] باید آمادۀ گذر از وضعی به وضع دیگر به سریعترین و نامنتظرترین روش ممکن باشد". اینشتین مینویسد: "شرایط خارجی که [برای دانشمند] واقعیتهای تجربی را پدید میآورد، به او اجازه نمیدهند که خود را بیش از حد به برساخت جهان مفهوممند و ذهنی خود که به وسیلۀ پیروی از یک نظام معرفتشناختی، آن را ساخته، محدود کند. بنابراین از نظر یک معرفتشناس سیستماتیک، او به مثابۀ فرصتطلبی که هیچ قاعدهای ندارد، به نظر میرسد".
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
🗯 تمام عبارات داخلِ [...] که در این قطعه آمده، از خودِ فایرابند است.
@philosophycafe
🖋 در واقع این، نتیجهای است که مشاهدهگران باهوش و متفکر گرفتهاند. لنین در ادامۀ همان عبارتی که از او نقل کردهام، مینویسد "دو نتیجۀ عملی مهم از این [ویژگی فرایند تاریخی] به دست میآید". "اول اینکه طبقۀ انقلابی [یعنی طبقۀ کسانی که میخواهند بخشی از جامعه از قبیل علم، یا کل جامعه را تغییر دهند] برای این که وظیفۀ خود را به خوبی انجام دهند، باید بدون استثنا در تمام صورتها و جنبههای فعالیت اجتماعی ماهر شود [باید بتواند نه فقط یک روششناسی خاص، بلکه هر نوع روششناسیای و هر ترکیبی از روششناسیهای مختلف را که قابل تصور است بفهمد و به کار ببندد]...؛ دوم، [طبقۀ انقلابی] باید آمادۀ گذر از وضعی به وضع دیگر به سریعترین و نامنتظرترین روش ممکن باشد". اینشتین مینویسد: "شرایط خارجی که [برای دانشمند] واقعیتهای تجربی را پدید میآورد، به او اجازه نمیدهند که خود را بیش از حد به برساخت جهان مفهوممند و ذهنی خود که به وسیلۀ پیروی از یک نظام معرفتشناختی، آن را ساخته، محدود کند. بنابراین از نظر یک معرفتشناس سیستماتیک، او به مثابۀ فرصتطلبی که هیچ قاعدهای ندارد، به نظر میرسد".
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
🗯 تمام عبارات داخلِ [...] که در این قطعه آمده، از خودِ فایرابند است.
@philosophycafe
🖋 اصل سوم: دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است ... همۀ امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:
3- آموزش و پرورش و تربیتبدنی رایگان برای همه در تمام سطوح، و تسهیل و تعمیم آموزش عالی.
5- طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب.
6- محو هرگونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.
8- مشارکت عامۀ مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی خویش.
9- رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینههای مادی و معنوی.
🖋 اصل نهم: در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیکناپذیرند و حفظ آنها وظیفۀ دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران خدشهای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند.
🖋 اصل چهاردهم: به حکم آیۀ شریفۀ "لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین" دولت جمهوری اسلامی ایران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غیرمسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند...
🖋 اصل نوزدهم: مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان، و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
🖋 اصل بیستم: همۀ افراد اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند: و از همۀ حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.
📚 بخشهایی از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، مصوب 12 آذر سال 1358 📚
@philosophycafe
3- آموزش و پرورش و تربیتبدنی رایگان برای همه در تمام سطوح، و تسهیل و تعمیم آموزش عالی.
5- طرد کامل استعمار و جلوگیری از نفوذ اجانب.
6- محو هرگونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.
8- مشارکت عامۀ مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی خویش.
9- رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه، در تمام زمینههای مادی و معنوی.
🖋 اصل نهم: در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت اراضی کشور از یکدیگر تفکیکناپذیرند و حفظ آنها وظیفۀ دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی، به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران خدشهای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند.
🖋 اصل چهاردهم: به حکم آیۀ شریفۀ "لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین" دولت جمهوری اسلامی ایران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غیرمسلمان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامی عمل نمایند و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند...
🖋 اصل نوزدهم: مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان، و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
🖋 اصل بیستم: همۀ افراد اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند: و از همۀ حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.
📚 بخشهایی از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، مصوب 12 آذر سال 1358 📚
@philosophycafe
سگی نزد شیر آمد و گفت: با من کشتی بگیر!
شیر سر باز زد و نپذیرفت.
سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت که شیر از مقابله با من میهراسد!
شیر گفت: سرزنش سگان راخوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفتهام!
🦋 @PhilosophyCafe
شیر سر باز زد و نپذیرفت.
سگ گفت: نزد تمام سگان خواهم گفت که شیر از مقابله با من میهراسد!
شیر گفت: سرزنش سگان راخوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفتهام!
🦋 @PhilosophyCafe
🗯 چند روز پیش گفتگوی علی علیزاده (تحلیلگر سیاسی) و سعید زیباکلام (استاد فلسفه) با موضوع «عدالتخواهی و رابطۀ آن با امنیت» منتشر شد. من فکر میکنم برای توصیف طرفین این گفتگو از دوگانههای "طرفدار نظام / منتقد نظام" یا "اصلاح طلب / احمدینژادی" و ... استفاده نکنیم. چون دوگانههایی از این جنس باعث میشن با پیشداوری و قضاوتهای قطعی و یقینی سراغ این گفتگو بریم و چیز چندانی عایدمون نشه. علیزاده سعی کرده که سؤالهای انتقادی نسبت به مواضع زیباکلام مطرح و نظر خودش رو هم لابهلای گفتگو بیان کنه. من فکر میکنم دیدن این گفتگو از این جهت مفیده که مخاطب میتونه با دو دیدگاه تا حدودی مخالف هم آشنا بشه. دیدن چنین مسئلهای از زوایای مختلف، به فهم و شعور سیاسی ما کمک خواهد کرد.
🗯 بخشی از گفتگوی این دو نفر میره به سمت موضوع «خصوصیسازی». زیباکلام میگه بارها به قوۀ قضاییه و قوۀ مقننه نامه نوشته که بررسی کنن که شرکتها و نهادهایی که خصوصیسازی شدن، چه بلایی سرشون اومده، تحت مالکیت چه کسانی قرار گرفتن و اصلاً چطوری مدیریت میشن. بعدش میگه "اگر بتونیم در این حد [هم] جلوی فسادها و غارت و چپاول بیتالمال رو توسط ... شیفتگان قدرت و ثروت و متکاثران ... همان هوسرانان رو دارم میگم، همون متجاوزان و متعدیان به بیتالمال رو دارم عرض میکنم، بگیریم" اونوقت زیباکلام به سهم خودش اینطور میبینه که انگار به اندازۀ 3000 تا سفر حج رفته.
این نوع نگاه و تلقی زیباکلام نسبت به کنشگری در راستای حل یا بهبود مشکلات کشور، برای من خیلی محترمه. اینکه دینداری خودش رو گره میزنه به اقدام برای حل مشکلات جامعه.
🗯 اما من یه نگرانی هم در مورد ادبیات و نگاه زیباکلام دارم. نگرانی بنده رو علیزاده هم به عنوان یه نقد توی گفتگو مطرح کرد: اینکه باید ببینیم زیباکلام داره بخش مهمی از مشکلات جامعه رو به چه نحوی صورتبندی میکنه. نگاه زیباکلام اینطوره که تعدادی مفسد و دزد و چپاولگر نشستن روی سفرههای مردم و دارن همینطوری غارت میکنن. راه مقابله با این مشکل هم اینه که افشاگری کرد، اعتراض کرد و ... .
نقد علیزاده اینه که چنین نگاهی در نهایت منجر به انسداد اصلاح میشه. یعنی ما رو هُل نمیده به این سمت که بشینیم و فکر کنیم در مورد اینکه چرا جمهوری اسلامی در دهۀ هفتاد رفت به سراغ خصوصیسازی و چرا به این سبک خصوصیسازی رو انجام داد؛ چون این نگاه پیشاپیش مجریان خصوصیسازی رو مشتی "ظالم" تصور میکنه و در نتیجه با "ظالم" گفتگو نمیکنن، مبارزه میکنن.
🗯 حرف علیزاده اینه که خصوصیسازی رو باید در شرایط تاریخی و سیاسی زمان خودش ببینیم تا بفهمیم چرا این پروژه در دهۀ هفتاد شروع شد. دهۀ هفتاد شمسی، دههای بود که شوروی فروپاشید. فروپاشی شوروی (درست یا غلط، به عنوان تجلی سوسیالیزم دولتی) و فشار بانک جهانی به خصوصیسازی، این ترس رو برای جمهوری اسلامی به وجود آورد که تنها یک راه برای توسعه و بقا وجود داره و اون هم هر چه سریعتر انجام دادن خصوصیسازیه. به تعبیر علیزاده هیچ اندیشۀ عمیقتری پشت این پروژه نبود که بتونه 20 یا 30 سال آینده رو پیشبینی کنه. این عدم اندیشۀ عمیق همراه شد با فضای بسته برای منتقدین خصوصیسازی و شد آنچه که امروز شاهد هستیم. در نتیجه صورتبندی علیزاده از مشکل امروز با صورتبندی زیباکلام تحت عنوان "ظلم و چپاول و ..." متفاوته؛ وقتی مشکل به گونۀ دیگهای صورتبندی بشه، راهحل هم تغییر میکنه.
📢 البته زیباکلام هم با علیزاده موافقه که باید کار تئوریک کرد. یعنی برای پاسخ به این مسئله که «آیا خصوصیسازی عادلانه است؟»، ما نیاز به تئوریای در باب عدالت داریم که به ما بگه عدالت چیه و معیار و مبناش چیه. در نتیجه علیزاده و زیباکلام، هر دو با انجام کارهای تئوریک موافقن و با حرفهایی مثل "عدالت که کار تئوریک نمیخواد؛ هر کسی میفهمه عدالت یعنی چی" همدل نیستن.
نکتۀ دومی که توی این بحث بین علیزاده و زیباکلام به نظر میرسه توافق وجود داره، اینه که مشکلات و گرفتاریهایی که امروز دچارشون هستیم، یه شبه و یه هفتهای و یه ماهه به وجود نیومدن. برای شناخت این مشکلات، باید به تاریخ و گذشتۀ جامعه رجوع کنیم. نتیجۀ چنین تلقیای از مشکلات، اینه که مشکلات امروز با پتک و "چکش" و تهدید حل نمیشن؛ به تعبیر زیباکلام "این نگاههای رادیکال اینجوری، نگاههای ویرانگریه، که از توش دیکتاتوریهای بعدی به وجود میاد".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 بخشی از گفتگوی این دو نفر میره به سمت موضوع «خصوصیسازی». زیباکلام میگه بارها به قوۀ قضاییه و قوۀ مقننه نامه نوشته که بررسی کنن که شرکتها و نهادهایی که خصوصیسازی شدن، چه بلایی سرشون اومده، تحت مالکیت چه کسانی قرار گرفتن و اصلاً چطوری مدیریت میشن. بعدش میگه "اگر بتونیم در این حد [هم] جلوی فسادها و غارت و چپاول بیتالمال رو توسط ... شیفتگان قدرت و ثروت و متکاثران ... همان هوسرانان رو دارم میگم، همون متجاوزان و متعدیان به بیتالمال رو دارم عرض میکنم، بگیریم" اونوقت زیباکلام به سهم خودش اینطور میبینه که انگار به اندازۀ 3000 تا سفر حج رفته.
این نوع نگاه و تلقی زیباکلام نسبت به کنشگری در راستای حل یا بهبود مشکلات کشور، برای من خیلی محترمه. اینکه دینداری خودش رو گره میزنه به اقدام برای حل مشکلات جامعه.
🗯 اما من یه نگرانی هم در مورد ادبیات و نگاه زیباکلام دارم. نگرانی بنده رو علیزاده هم به عنوان یه نقد توی گفتگو مطرح کرد: اینکه باید ببینیم زیباکلام داره بخش مهمی از مشکلات جامعه رو به چه نحوی صورتبندی میکنه. نگاه زیباکلام اینطوره که تعدادی مفسد و دزد و چپاولگر نشستن روی سفرههای مردم و دارن همینطوری غارت میکنن. راه مقابله با این مشکل هم اینه که افشاگری کرد، اعتراض کرد و ... .
نقد علیزاده اینه که چنین نگاهی در نهایت منجر به انسداد اصلاح میشه. یعنی ما رو هُل نمیده به این سمت که بشینیم و فکر کنیم در مورد اینکه چرا جمهوری اسلامی در دهۀ هفتاد رفت به سراغ خصوصیسازی و چرا به این سبک خصوصیسازی رو انجام داد؛ چون این نگاه پیشاپیش مجریان خصوصیسازی رو مشتی "ظالم" تصور میکنه و در نتیجه با "ظالم" گفتگو نمیکنن، مبارزه میکنن.
🗯 حرف علیزاده اینه که خصوصیسازی رو باید در شرایط تاریخی و سیاسی زمان خودش ببینیم تا بفهمیم چرا این پروژه در دهۀ هفتاد شروع شد. دهۀ هفتاد شمسی، دههای بود که شوروی فروپاشید. فروپاشی شوروی (درست یا غلط، به عنوان تجلی سوسیالیزم دولتی) و فشار بانک جهانی به خصوصیسازی، این ترس رو برای جمهوری اسلامی به وجود آورد که تنها یک راه برای توسعه و بقا وجود داره و اون هم هر چه سریعتر انجام دادن خصوصیسازیه. به تعبیر علیزاده هیچ اندیشۀ عمیقتری پشت این پروژه نبود که بتونه 20 یا 30 سال آینده رو پیشبینی کنه. این عدم اندیشۀ عمیق همراه شد با فضای بسته برای منتقدین خصوصیسازی و شد آنچه که امروز شاهد هستیم. در نتیجه صورتبندی علیزاده از مشکل امروز با صورتبندی زیباکلام تحت عنوان "ظلم و چپاول و ..." متفاوته؛ وقتی مشکل به گونۀ دیگهای صورتبندی بشه، راهحل هم تغییر میکنه.
📢 البته زیباکلام هم با علیزاده موافقه که باید کار تئوریک کرد. یعنی برای پاسخ به این مسئله که «آیا خصوصیسازی عادلانه است؟»، ما نیاز به تئوریای در باب عدالت داریم که به ما بگه عدالت چیه و معیار و مبناش چیه. در نتیجه علیزاده و زیباکلام، هر دو با انجام کارهای تئوریک موافقن و با حرفهایی مثل "عدالت که کار تئوریک نمیخواد؛ هر کسی میفهمه عدالت یعنی چی" همدل نیستن.
نکتۀ دومی که توی این بحث بین علیزاده و زیباکلام به نظر میرسه توافق وجود داره، اینه که مشکلات و گرفتاریهایی که امروز دچارشون هستیم، یه شبه و یه هفتهای و یه ماهه به وجود نیومدن. برای شناخت این مشکلات، باید به تاریخ و گذشتۀ جامعه رجوع کنیم. نتیجۀ چنین تلقیای از مشکلات، اینه که مشکلات امروز با پتک و "چکش" و تهدید حل نمیشن؛ به تعبیر زیباکلام "این نگاههای رادیکال اینجوری، نگاههای ویرانگریه، که از توش دیکتاتوریهای بعدی به وجود میاد".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
در علوم انسانی فقیریم
▪️ما نیز مَردمی هستیم. نَفْس اینکه خودت را کم گرفتی رفتی! فروتن بودن خوب است ولی تن به نیستی و انکار خود دادن اول نابودی یک ملت است. ما ابن سینا داریم. ما جلالالدین مولوی داریم. من واقعاً دلم به حال این نسل میسوزد. خیلی شما دارید پایین میآوردید معیارها را! نابودی یک فرهنگ و یک ملت از همینجا آغاز میشود. ما باید صاحب نظریه باشیم و چرا نباشیم.
ما استادان و دانشجویانی در علوم پایه داریم که از هیچ استاد هاروارد و کمبریج و آکسفورد کم ندارد.
ما در علوم انسانی صفرالکفّ هستیم. هیچی نیستیم. پزشک خوب ایرانی [من اسم نمیبرم] از هیچ پزشک فرنگی درجهٔ اول دنیا کم ندارد. اگر کم دارد نِرسینگِ اوست یا داروهایی که در اختیارش میگذارند، یا وسایل جراحی اوست. آن مربوط به او نیست. او وقتی پایش را گذاشت بیرون، رفت به هاروارد از استاد پزشکی آنجا هیچ کم ندارد. به حضرت عباس!
ما در علوم انسانی صفریم، صفر! مثل کفِ دستِ من. ما باید در این زمینه کار کنیم و این خیلی مهم است. ببینید، آیندهٔ درازمدتِ این مملکت با پزشکی و مهندسی ساخته نمیشود. در آیندهٔ دراز مدت یک مملکت با آن نگاهی که ژاپن به جهان نگاه میکند، آلمان به جهان نگاه میکند، علوم انسانی هیچ کم از علوم تجربی و پزشکی ندارد. ما هیچ کم نداریم. آن دختری که خیلی جوانمرگ شد و بهترین ریاضیدان جهان بود عملاً از همین دانشگاه شریف درآمده بود.
من به دولت هیچ کاری ندارم. من نمیخواهم نکوهش کنم دولت را. دولت اصلا کیست؟ ماهیتیست که وجودش به وجود افرادش است. در این ماهیت دولت ممکن است آدمهای خیلی بزرگ و شریف و پاکدامن باشند و یا ممکن است مُشتی دزد و قالتاق هم باشند. من هیچ کدامشان را عَلَیالتّعیین نمیشناسم که تحسین کنم یا تقبیح کنم. ما به دولت کاری نداریم.
ببیند، دولت آمده مثلاً توی کدکن ما شعبهٔ دانشگاه آزاد باز میکند. در آنجا مثلاً آمده دکترای فلسفهٔ کانت میدهد؛ حالا مسخره میکنم من این را، دارم مثال میزنم. ولی عملاً همینطور است. آخر کجا؟ با کدام استادت تو داری کانت درس میدهی؟! تو میدانی اصلاً کانت یعنی چی؟! استادِ کانت ایرونی یعنی کی؟ حالا من کانت گفتم. ویتگنشتاینش، هگلش...
ما در علوم انسانی بسیار وضع بدی داریم. خیلی فقیریم.
شما این کنگرهها را نگاه کنید!
هفت هشت ده تا آدم. ابن سینا باشد همانها صحبت میکنند. کانت باشد همانها صحبت میکنند. ویتگنشتاین باشد همانها صحبت میکنند. نمیدانم، تاریخ ابن هیثم و فیزیک و بینایی در ابن هیثم و اینا باشد همانها صحبت میکنند.
این خیلی شرم دارد. خجالت نمیکشند.
هی مرتب فراخوان، هی فراخوان. میگویند از الان تا ۱۵ روز دیگر برای تَنقیحُالمَنازلِ ابن هیثم مقاله بدهید. یک خانمِ خانهداری که آشپزیاش را کرده و بچّهاش را شیر داده است، میگوید چه عیبی دارد من هم در این فراخوان شرکت میکنم. میرود آنجا چایی میخورد، مینشیند و در کنگرهٔ تنقیحُالمنازل ابن هیثم هم شرکت میکند. آخر تو اسم ابن هیثم را کِی شنیدی؟! محال است در کمبریج و آکسفورد فراخوان پیدا کنید. فراخوان یعنی چه؟!
خانم آشپز و یک عدّه آدم بیکار و فلان و بهمان یک چیزی مینویسد و چه بسا از بیکاری بگوید بیا بخوان.
کدام متخصص؟! ما الان یک آدمی که شفا را تدریس کند نداریم؛ بیخود میگویند. یک آدمی که تمام شفا را بتواند درس بدهد نیست؛ بیخود میگویند. یک قسمت خاصّی از الهیات را فقط توی حوزهٔ حرّافی و انشانویسی و اینهاست. کسی که از عهدهٔ تمام شفا بربیاید وجود ندارد. بقیهاش هم همینطور است. هیچ فرقی نمیکند.
دولت باید از این توسعهٔ عناوین علوم انسانی جلوگیری کند. همهٔ دانشگاهها نباید همهٔ رشتهها را داشته باشند. ما برای متخصّص ابن سینا یک دانشگاه برای متخصّص سهروردی یک دانشگاه. برای متخصّص نمیدانم کانت یک دانشگاه. در همهٔ دانشگاهها که نمیشود. در دانشگاه تربت حیدریه یا نیشابور متخصّص کانت کجا هست که تو دکترای کانت میگذاری و دکترای هگل می گذاری.[مثال میزنم] خجالت دارد. این کاغذها را به دست بچّهها میدهید که چی؟! من نمیگویم که نباشد. ولی برای کلّ صاحبنظرانِ میدانِ مطالعات کانت که صد سال دیگر انشاء اللّه ما یک نفر داشته باشیم که کانت را با همهٔ ابعادش بشناسد و بتواند در یک کنگرهٔ بینالمللیِ کانت لِکچر بدهد و برایش دست بزنند، صد سال دیگر، کلاهمان را باید به آسمان بیندازیم. یک دانشگاه شروع کند برای برنامهریزی که ما میخواهیم متخصّص کانت تربیت کنیم، هِگِل تربیت کنیم، اسپینوزا تربیت کنیم، ویتگنشتاین تربیت کنیم، راسِل تربیت کنیم.
میآیند در کوچکترین روستاها دکتری فلسفه میدهند.
در همهٔ رشتهها استاد دارند. این یعنی کشک!
محمدرضا شفیعی کدکنی
سهشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۹۸
دانشگاه تهران
@PhilosophyCafe👥
▪️ما نیز مَردمی هستیم. نَفْس اینکه خودت را کم گرفتی رفتی! فروتن بودن خوب است ولی تن به نیستی و انکار خود دادن اول نابودی یک ملت است. ما ابن سینا داریم. ما جلالالدین مولوی داریم. من واقعاً دلم به حال این نسل میسوزد. خیلی شما دارید پایین میآوردید معیارها را! نابودی یک فرهنگ و یک ملت از همینجا آغاز میشود. ما باید صاحب نظریه باشیم و چرا نباشیم.
ما استادان و دانشجویانی در علوم پایه داریم که از هیچ استاد هاروارد و کمبریج و آکسفورد کم ندارد.
ما در علوم انسانی صفرالکفّ هستیم. هیچی نیستیم. پزشک خوب ایرانی [من اسم نمیبرم] از هیچ پزشک فرنگی درجهٔ اول دنیا کم ندارد. اگر کم دارد نِرسینگِ اوست یا داروهایی که در اختیارش میگذارند، یا وسایل جراحی اوست. آن مربوط به او نیست. او وقتی پایش را گذاشت بیرون، رفت به هاروارد از استاد پزشکی آنجا هیچ کم ندارد. به حضرت عباس!
ما در علوم انسانی صفریم، صفر! مثل کفِ دستِ من. ما باید در این زمینه کار کنیم و این خیلی مهم است. ببینید، آیندهٔ درازمدتِ این مملکت با پزشکی و مهندسی ساخته نمیشود. در آیندهٔ دراز مدت یک مملکت با آن نگاهی که ژاپن به جهان نگاه میکند، آلمان به جهان نگاه میکند، علوم انسانی هیچ کم از علوم تجربی و پزشکی ندارد. ما هیچ کم نداریم. آن دختری که خیلی جوانمرگ شد و بهترین ریاضیدان جهان بود عملاً از همین دانشگاه شریف درآمده بود.
من به دولت هیچ کاری ندارم. من نمیخواهم نکوهش کنم دولت را. دولت اصلا کیست؟ ماهیتیست که وجودش به وجود افرادش است. در این ماهیت دولت ممکن است آدمهای خیلی بزرگ و شریف و پاکدامن باشند و یا ممکن است مُشتی دزد و قالتاق هم باشند. من هیچ کدامشان را عَلَیالتّعیین نمیشناسم که تحسین کنم یا تقبیح کنم. ما به دولت کاری نداریم.
ببیند، دولت آمده مثلاً توی کدکن ما شعبهٔ دانشگاه آزاد باز میکند. در آنجا مثلاً آمده دکترای فلسفهٔ کانت میدهد؛ حالا مسخره میکنم من این را، دارم مثال میزنم. ولی عملاً همینطور است. آخر کجا؟ با کدام استادت تو داری کانت درس میدهی؟! تو میدانی اصلاً کانت یعنی چی؟! استادِ کانت ایرونی یعنی کی؟ حالا من کانت گفتم. ویتگنشتاینش، هگلش...
ما در علوم انسانی بسیار وضع بدی داریم. خیلی فقیریم.
شما این کنگرهها را نگاه کنید!
هفت هشت ده تا آدم. ابن سینا باشد همانها صحبت میکنند. کانت باشد همانها صحبت میکنند. ویتگنشتاین باشد همانها صحبت میکنند. نمیدانم، تاریخ ابن هیثم و فیزیک و بینایی در ابن هیثم و اینا باشد همانها صحبت میکنند.
این خیلی شرم دارد. خجالت نمیکشند.
هی مرتب فراخوان، هی فراخوان. میگویند از الان تا ۱۵ روز دیگر برای تَنقیحُالمَنازلِ ابن هیثم مقاله بدهید. یک خانمِ خانهداری که آشپزیاش را کرده و بچّهاش را شیر داده است، میگوید چه عیبی دارد من هم در این فراخوان شرکت میکنم. میرود آنجا چایی میخورد، مینشیند و در کنگرهٔ تنقیحُالمنازل ابن هیثم هم شرکت میکند. آخر تو اسم ابن هیثم را کِی شنیدی؟! محال است در کمبریج و آکسفورد فراخوان پیدا کنید. فراخوان یعنی چه؟!
خانم آشپز و یک عدّه آدم بیکار و فلان و بهمان یک چیزی مینویسد و چه بسا از بیکاری بگوید بیا بخوان.
کدام متخصص؟! ما الان یک آدمی که شفا را تدریس کند نداریم؛ بیخود میگویند. یک آدمی که تمام شفا را بتواند درس بدهد نیست؛ بیخود میگویند. یک قسمت خاصّی از الهیات را فقط توی حوزهٔ حرّافی و انشانویسی و اینهاست. کسی که از عهدهٔ تمام شفا بربیاید وجود ندارد. بقیهاش هم همینطور است. هیچ فرقی نمیکند.
دولت باید از این توسعهٔ عناوین علوم انسانی جلوگیری کند. همهٔ دانشگاهها نباید همهٔ رشتهها را داشته باشند. ما برای متخصّص ابن سینا یک دانشگاه برای متخصّص سهروردی یک دانشگاه. برای متخصّص نمیدانم کانت یک دانشگاه. در همهٔ دانشگاهها که نمیشود. در دانشگاه تربت حیدریه یا نیشابور متخصّص کانت کجا هست که تو دکترای کانت میگذاری و دکترای هگل می گذاری.[مثال میزنم] خجالت دارد. این کاغذها را به دست بچّهها میدهید که چی؟! من نمیگویم که نباشد. ولی برای کلّ صاحبنظرانِ میدانِ مطالعات کانت که صد سال دیگر انشاء اللّه ما یک نفر داشته باشیم که کانت را با همهٔ ابعادش بشناسد و بتواند در یک کنگرهٔ بینالمللیِ کانت لِکچر بدهد و برایش دست بزنند، صد سال دیگر، کلاهمان را باید به آسمان بیندازیم. یک دانشگاه شروع کند برای برنامهریزی که ما میخواهیم متخصّص کانت تربیت کنیم، هِگِل تربیت کنیم، اسپینوزا تربیت کنیم، ویتگنشتاین تربیت کنیم، راسِل تربیت کنیم.
میآیند در کوچکترین روستاها دکتری فلسفه میدهند.
در همهٔ رشتهها استاد دارند. این یعنی کشک!
محمدرضا شفیعی کدکنی
سهشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۹۸
دانشگاه تهران
@PhilosophyCafe👥
🗯 زیگموند فروید کتابی داره به اسم «توتم و تابو». این کتاب از چهار مقاله تشکیل شده که مقالۀ اولش به این اسمه:
«ترس از رابطۀ جنسی با محارم»
من این مقاله رو ارائه دادم و فایل صوتی ارائه رو اینجا به اشتراک میذارم. ارائۀ من سه تا فایل صوتیه که هر کدوم تقریباً یک ساعته (در مجموع سه ساعت).
اول این ارائه، من مقدمۀ کوتاه کتاب «توتم و تابو» رو هم که خود فروید نوشته، توضیح دادم و به نظرم آشنایی با مقدمه شاید به درک بهتر این مقاله کمک کنه.
🗯 دو نکته رو باید تذکر بدم که هر دو نکته مربوط به محتوای این مقالهست.
1- فروید توی این مقاله، به هیچ وجه افراد رو توصیه به رابطۀ جنسی خاصی یا گرایش جنسی خاصی نمیکنه (به نظرم با خوندن این مقاله یا شنیدن ارائۀ بنده، به راحتی میشه به این نکته پی برد). در نتیجه پیش از اطلاع پیدا کردن از محتوای مقاله (و صرفاً بر اساس عنوان مقاله) چنین پیشداوریای نداشته باشیم که فروید قصد داره فرهنگ یا رفتاری رو ترویج کنه یا اشاعه بده.
2- بحث فروید در این مقاله از جنس بحثهای رایج فلسفۀ اخلاق نیست. یعنی فروید به دنبال یافتن معیاری "عقلانی" برای تشخیص کار اخلاقی از غیراخلاقی و پیاده کردن اون معیار روی مسئلۀ «رابطۀ جنسی با محارم» نیست.
🗯 قصد فروید تو این مقاله اینه که با نگاه روانکاوی فرویدی، به پژوهش مردمشناسانه بپردازه؛ یعنی فرهنگهای "بدوی" و قبیلههای "ابتدایی" (که عمدتاً مثالهای فروید از قبایل استرالیاییه) رو مورد مطالعه قرار بده.
شنیدن این ارائه نیاز به پیشزمینۀ مطالعاتی نداره.
من همراه با سه فایل صوتی، تصویر یه نمودار رو هم به اشتراک میذارم (این نمودار، توی مقاله اومده) که توی فایل دوم، در موردش توضیح دادم.
🗯 من این ارائه رو برای گروه تلگرامی «مناظره و سخنرانی» (لینک: @elmdinkhorafehgroup) انجام دادم و ممنونم ازشون که بهم این فرصت رو دادن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
«ترس از رابطۀ جنسی با محارم»
من این مقاله رو ارائه دادم و فایل صوتی ارائه رو اینجا به اشتراک میذارم. ارائۀ من سه تا فایل صوتیه که هر کدوم تقریباً یک ساعته (در مجموع سه ساعت).
اول این ارائه، من مقدمۀ کوتاه کتاب «توتم و تابو» رو هم که خود فروید نوشته، توضیح دادم و به نظرم آشنایی با مقدمه شاید به درک بهتر این مقاله کمک کنه.
🗯 دو نکته رو باید تذکر بدم که هر دو نکته مربوط به محتوای این مقالهست.
1- فروید توی این مقاله، به هیچ وجه افراد رو توصیه به رابطۀ جنسی خاصی یا گرایش جنسی خاصی نمیکنه (به نظرم با خوندن این مقاله یا شنیدن ارائۀ بنده، به راحتی میشه به این نکته پی برد). در نتیجه پیش از اطلاع پیدا کردن از محتوای مقاله (و صرفاً بر اساس عنوان مقاله) چنین پیشداوریای نداشته باشیم که فروید قصد داره فرهنگ یا رفتاری رو ترویج کنه یا اشاعه بده.
2- بحث فروید در این مقاله از جنس بحثهای رایج فلسفۀ اخلاق نیست. یعنی فروید به دنبال یافتن معیاری "عقلانی" برای تشخیص کار اخلاقی از غیراخلاقی و پیاده کردن اون معیار روی مسئلۀ «رابطۀ جنسی با محارم» نیست.
🗯 قصد فروید تو این مقاله اینه که با نگاه روانکاوی فرویدی، به پژوهش مردمشناسانه بپردازه؛ یعنی فرهنگهای "بدوی" و قبیلههای "ابتدایی" (که عمدتاً مثالهای فروید از قبایل استرالیاییه) رو مورد مطالعه قرار بده.
شنیدن این ارائه نیاز به پیشزمینۀ مطالعاتی نداره.
من همراه با سه فایل صوتی، تصویر یه نمودار رو هم به اشتراک میذارم (این نمودار، توی مقاله اومده) که توی فایل دوم، در موردش توضیح دادم.
🗯 من این ارائه رو برای گروه تلگرامی «مناظره و سخنرانی» (لینک: @elmdinkhorafehgroup) انجام دادم و ممنونم ازشون که بهم این فرصت رو دادن.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
Purnamadah
— | LYRICS |—
Puurnnam-Adah Puurnnam-Idam
Puurnnaat-Purnnam-Udacyate
Puurnnashya Puurnnam-Aadaaya
Puurnnam-Eva-Avashissyate
Om
Meaning:
That is infinite, and this (universe) is infinite.
The infinite proceeds from the infinite.
(Then) taking the infinitude of the infinite (universe),
It remains as the infinite alone.
Om!
______________________________
Purnamadah · Shantala
The Love Window
🍸 @interce
Puurnnam-Adah Puurnnam-Idam
Puurnnaat-Purnnam-Udacyate
Puurnnashya Puurnnam-Aadaaya
Puurnnam-Eva-Avashissyate
Om
Meaning:
That is infinite, and this (universe) is infinite.
The infinite proceeds from the infinite.
(Then) taking the infinitude of the infinite (universe),
It remains as the infinite alone.
Om!
______________________________
Purnamadah · Shantala
The Love Window
🍸 @interce
Forwarded from Art and Literature (Maz ID)
Emperor Meiji: Tell me how he died.
Algren: I will tell you how he lived.
— THE LAST SAMURAI 🦋
Algren: I will tell you how he lived.
— THE LAST SAMURAI 🦋
🖋 ایدۀ روشی که شامل ثبات، عدم تغییر و اصول کاملاً الزامآور برای پیشبرد علم است [مانند ابطالپذیری و ...]، وقتی در کنار نتایج پژوهش تاریخی قرار میگیرد، با مشکلات فراوانی مواجه میشود. بنابراین متوجه میشویم که [در علم] هیچ قاعدۀ واحد و پذیرفتنیای که جای پای محکمی در معرفتشناسی داشته باشد و گاهی اینجا یا آنجا نقض نشده باشد، وجود ندارد. همین شاهدی است بر این که این نقض [قاعدههای روششناختی توسط دانشمندان] رویدادهای اتفاقی نیستند، همچنین نتیجۀ دانش ناکافی یا اشتباهات غیرعمدی رفعشدنی هم نیستند. به عکس، ما میبینیم که آنها [= نقض قاعدههای روششناختی] برای پیشرفت ضروریاند. در حقیقت، یکی از ویژگیهای جذاب بحثهای اخیر در تاریخ و فلسفۀ علم، درک این نکته است که آیا رویدادها و پیشرفتهایی مانند ابداع اتمگرایی در دوران باستان، انقلاب کوپرنیکی، ظهور اتمگرایی مدرن (نظریۀ جنبشی، نظریۀ پاشش نور، شیمی فضایی، نظریۀ کوانتوم) و پیدایش تدریجی نظریۀ موجی نور، به این علت رخ دادهاند که برخی متفکران «تصمیم گرفتند» خود را به قواعد روششناختی "آشکار" محدود نکنند، یا اینکه بدون توجه، این قاعدهها را نادیده گرفتند.
🖋 تکرار میکنم، این منش آزاد فقط یک واقعیت در مورد تاریخ علم نیست؛ بلکه برای رشد معرفت هم مناسب و هم کاملاً ضروری است. به طور خاصتر، میتوان نشان داد که برای هر قاعدۀ "اساسی" یا "عقلانی"، همواره شرایطی وجود دارد که توصیه میشود نه تنها قاعده نادیده گرفته شود، بلکه باید خلاف آن را انجام داد. برای مثال شرایطی وجود دارد که فرضیههای موضعی (ad hoc)، یا فرضیههایی که با نتایج آزمایشگاهی عموماً پذیرفتهشده و تثبیتشده تناقض دارند، یا فرضیههایی که محتوایشان کوچکتر از محتوای بدیلهای موجود که به لحاظ تجربی کافی و مناسباند، یا فرضیههایی که خودناسازگارند و مانند اینها، باید معرفی، ارزیابی و مورد دفاع قرار گیرند.
حتی شرایطی وجود دارد -مکرراً هم رخ میدهد- که «استدلال» جنبۀ روبهجلوی خود را از دست میدهد و سد راه پیشرفت میشود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 تکرار میکنم، این منش آزاد فقط یک واقعیت در مورد تاریخ علم نیست؛ بلکه برای رشد معرفت هم مناسب و هم کاملاً ضروری است. به طور خاصتر، میتوان نشان داد که برای هر قاعدۀ "اساسی" یا "عقلانی"، همواره شرایطی وجود دارد که توصیه میشود نه تنها قاعده نادیده گرفته شود، بلکه باید خلاف آن را انجام داد. برای مثال شرایطی وجود دارد که فرضیههای موضعی (ad hoc)، یا فرضیههایی که با نتایج آزمایشگاهی عموماً پذیرفتهشده و تثبیتشده تناقض دارند، یا فرضیههایی که محتوایشان کوچکتر از محتوای بدیلهای موجود که به لحاظ تجربی کافی و مناسباند، یا فرضیههایی که خودناسازگارند و مانند اینها، باید معرفی، ارزیابی و مورد دفاع قرار گیرند.
حتی شرایطی وجود دارد -مکرراً هم رخ میدهد- که «استدلال» جنبۀ روبهجلوی خود را از دست میدهد و سد راه پیشرفت میشود.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 قانون مجازات اسلامی که با تصویب و الحاق قسمت تعزیرات به آن هماکنون بالغ بر 729 ماده دارد و در حال اجراست در بسیاری از جرایم، مجازاتهای بدنی را مانند شلاق، قطع دست، رجم [= سنگسار] و قطع اعضای بدن به عنوان قصاص مقرر داشته است. به عنوان مثال طبق مادۀ 88 قانونِ مجازات حد زنای زن یا مردی که واجد شرایط احصان نباشند صد تازیانه است و طبق مادۀ 83 زنای مرد محصن و زنای زن محصنه موجب رجم است و طبق مادۀ 190 یکی از مجازاتهای محاربه و افساد فیالارض قطعِ دست راست و پای چپ میباشد.
به حکم مادۀ 201 حد سرقت در مرتبۀ اول قطع انگشتان دست راست و در مرتبۀ دوم قطع پای چپ است. در مواد 269 تا 293 احکام مربوط به قصاص عضو جانی (مجرم) بیان شده است و مادۀ 269 مقرر میدارد: «قطع عضو و یا جرح آن اگر عمدی باشد موجب قصاص است و حسبِ مورد مجنی علیه میتواند با اذن ولی امر جانی را با شرایطی که ذکر خواهد شد قصاص نماید.»
🖋 اگر عنوان مجازاتهای خشن و تحقیرکنندۀ مذکور در مادۀ 5 اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و مادۀ 7 میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی شامل این نوع مجازاتها بشود، که ظاهراً میشود، از این حیث مقرراتِ جزایی جمهوری اسلامی ایران با موازین مندرج در اسناد بینالمللی حقوقِ بشر هماهنگی ندارد...
در زمینۀ اختلافات بین زن و مرد هم در قانون مجازات اسلامی و هم در قانون مدنی، مقرراتی وجود دارد که شائبۀ تبعیض و عدم تساوی در حقوقِ بین زن و مرد -حداقل با مفهوم و تلقیای که در اسناد بینالمللی حقوقِ بشر در این زمینه وجود دارد- در آنها به چشم میخورد.
مثلاً در مورد اعتبار شهادت و اثر اثباتی آن، شهادت مرد و زن یکسان نیست. در بعضی موارد، اصولاً شهادت زن معتبر نیست و نمیتواند جرمی را ثابت کند و در برخی موارد هم که اعتبار دارد، شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد از اعتبار برخوردار است.
📚 از کتاب «نظام بینالمللی حقوق بشر»، نوشتۀ حسین مهرپور 📚
@philosophycafe
به حکم مادۀ 201 حد سرقت در مرتبۀ اول قطع انگشتان دست راست و در مرتبۀ دوم قطع پای چپ است. در مواد 269 تا 293 احکام مربوط به قصاص عضو جانی (مجرم) بیان شده است و مادۀ 269 مقرر میدارد: «قطع عضو و یا جرح آن اگر عمدی باشد موجب قصاص است و حسبِ مورد مجنی علیه میتواند با اذن ولی امر جانی را با شرایطی که ذکر خواهد شد قصاص نماید.»
🖋 اگر عنوان مجازاتهای خشن و تحقیرکنندۀ مذکور در مادۀ 5 اعلامیۀ جهانی حقوق بشر و مادۀ 7 میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی شامل این نوع مجازاتها بشود، که ظاهراً میشود، از این حیث مقرراتِ جزایی جمهوری اسلامی ایران با موازین مندرج در اسناد بینالمللی حقوقِ بشر هماهنگی ندارد...
در زمینۀ اختلافات بین زن و مرد هم در قانون مجازات اسلامی و هم در قانون مدنی، مقرراتی وجود دارد که شائبۀ تبعیض و عدم تساوی در حقوقِ بین زن و مرد -حداقل با مفهوم و تلقیای که در اسناد بینالمللی حقوقِ بشر در این زمینه وجود دارد- در آنها به چشم میخورد.
مثلاً در مورد اعتبار شهادت و اثر اثباتی آن، شهادت مرد و زن یکسان نیست. در بعضی موارد، اصولاً شهادت زن معتبر نیست و نمیتواند جرمی را ثابت کند و در برخی موارد هم که اعتبار دارد، شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد از اعتبار برخوردار است.
📚 از کتاب «نظام بینالمللی حقوق بشر»، نوشتۀ حسین مهرپور 📚
@philosophycafe
🗯 به نظر من ماجرای گالیله رو باید خیلی پیچیدهتر از این تصویر ساده و خطی دید؛ تصویری که این ماجرا رو اینطور نشون میده: "گالیله به کمک مشاهده و آزمایش در مقایل کلیسا قرار گرفت که حرفش بر اساس متن مقدس و زور سیاسی بود و این یعنی نزاع علم و دین". این ماجرا ابعاد مختلفی داره: مثلاً باید دید گالیله چه دلایلی برای حرکت زمین مطرح میکرد و مخالفان او چه دلایلی برای رد حرفهای گالیله داشتن؛ همچنین گالیله چقدر تونست با اتکا به مباحث تئوریک (مثل نورشناسی و معرفتشناسی) حرفش رو مستدل نشون بده و مخالفانش در ادعاهاشون چقدر به نورشناسی و معرفتشناسی متکی بودن؛ همچنین باید دید نظر بقیۀ فیلسوفها و دانشمندهایی که ما امروزه اونها رو "مدرن" میدونیم (مثل دکارت و کپلر) در مورد "دستاورد"های گالیله چی بوده؛ همچنین باید ببینیم نظر گالیله و کلیسا در مورد دین چی بوده. اون وقت میشه تصمیم گرفت که آیا ماجرای گالیله رو میشه به عنوان "نزاع علم و دین" (نزاع تجربۀ مشاهدتی و متن مقدس) تلقی کرد یا نه.
🗯 من توی این یادداشت به بخش خیلی کوچیکی از ماجرای گالیله اشاره میکنم: مسئلۀ تلسکوپ. تلقی خطی و ساده اینطور توضیح میده که گالیله "کشف کرد" که انسان با استفاده از یه ابزار مشاهدتی (به اسم تلسکوپ)، میتونه مشاهداتی انجام بده که با فلسفۀ ارسطویی و متن مقدس تضاد داره و مؤید نظام کوپرنیکیه. سؤال: آیا افراد دیگه هم همون چیزی رو با تلسکوپ میدیدن که گالیله ادعا میکرد میبینه؟ باید به گزارشهای تاریخی رجوع کرد. ادوارد روزن تو کتاب «The naming of the telescope» به یکی از نوشتههای همون دوران (که در سال 1612 در ونیز نوشته شده) ارجاع میده. تو سال 1612 (یعنی دو سال ««بعد»» از انتشار کتاب «پیامآور ستارگان» توسط گالیله که در اون ادعا کرده بود اقمار مشتری رو با تلسکوپ ««مشاهده»» کرده)، ضیافتی برگزار میشه توسط یکی از آشنایان گالیله به اسم فردریک چزی که هم فرد پرنفوذی بوده به لحاظ سیاسی و هم آدم دانشمندی بوده. این ضیافت توی عصر پنجشنبه برگزار شد.
🗯 مشخصات شرکتکنندگان این ضیافت نشون میده که خیلی از این افراد آکادمیک بودن. قرار بوده که گالیله با تلسکوپ خودش، اون چیزی رو که ادعا میکرده، به طور "تجربی" نشون بده. بین 10 تا 15 نفر از طریق تلسکوپ ««مشاهده»» میکنن. نکتۀ جالب این ««مشاهدات»» اینه که تا ساعت یک بامداد این افراد مشاهده و بحث میکنن و در نهایت به توافق نمیرسن که دارن چه چیزی رو میبینن و توصیفات متفاوتی رو ارائه میدن.
اتفاق دیگهای که از این هم مشهورتر شد در اون دوران، ضیافت 24 و 25 آوریل سال 1610 بود. میزبان این ضیافت، ماجینی (یکی از مخالفین گالیله) بود. 24 استاد دانشگاه از رشتههای مختلف هم توی این ضیافت شرکت داشتن تا ببینن آیا میشه اون چیزی رو که گالیله ادعا میکنه، با تلسکوپ خودش دید یا نه.
🗯 فردی به اسم هورکی (که از شاگردان کپلر بوده) توی اون ضیافت حضور داشته و در مورد این ضیافت مطلب نوشت. هورکی مینویسه تمام شب رو بیدار موند و با تلسکوپ گالیله ««مشاهده»» کرد و به این نتیجه رسیده که این تلسکوپ تصاویر "فریبنده" نشون میده؛ به عبارت دیگه، نظر هورکی این بود که تلسکوپ باعث خطای دید میشه. همچنین هورکی به این اشاره میکنه که "همه" همین عقیده رو داشتن که تلسکوپ تصاویر معوجی از آسمون نشون میده و "این [نقد] گالیله را ساکت کرد و او با ناراحتی، صبح 26 آوریل منزل ماجینی را ترک کرد... بدون اینکه حتی از او بابت پذیرایی باشکوهش تشکر کند". ماجینی هم بعداً نامهای در مورد این ضیافت و اتفاقاتش به کپلر مینویسه و ماوقع رو توضیح میده. این گزارشها باعث میشه که کپلر به گالیله نامه بنویسه و ازش توضیح بخواد که چرا مخالفتها اینقدر زیاده. این رو هم در نظر داشته باشیم که نامههای کپلر و گالیله به هم، نشون میده که خودِ کپلر هم با بعضی ««مشاهدات تلسکوپی»» گالیله مخالف بود.
📢 آیا اصلاً این جزئیات اهمیت داره؟ به نظرم جواب این پرسش مثبته. از دل جزئیات همین نزاعها در طول تاریخ علم و بررسی این اختلافات و توجه به ««چگونگی خاتمه پیدا کردن»» این نزاعها، میشه فهمید که علوم طبیعی با چه سازوکاری جلو میره؛ و وقتی داریم در مورد علوم طبیعی حرف میزنیم دقیقاً داریم در مورد چی حرف میزنیم. همچنین بررسی این جزئیات ما رو از کلیگوییها و شعارهای نخنما مثل "علم یعنی آزمایش تکرارپذیر" یا "علم به طور کلی یعنی مواجهه با مشاهدات" یا "علم یعنی گزارههای ابطالپذیر" یا "علم یعنی پاسخ به پرسشِ چگونگی و نه چرایی" و ... دور میکنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 من توی این یادداشت به بخش خیلی کوچیکی از ماجرای گالیله اشاره میکنم: مسئلۀ تلسکوپ. تلقی خطی و ساده اینطور توضیح میده که گالیله "کشف کرد" که انسان با استفاده از یه ابزار مشاهدتی (به اسم تلسکوپ)، میتونه مشاهداتی انجام بده که با فلسفۀ ارسطویی و متن مقدس تضاد داره و مؤید نظام کوپرنیکیه. سؤال: آیا افراد دیگه هم همون چیزی رو با تلسکوپ میدیدن که گالیله ادعا میکرد میبینه؟ باید به گزارشهای تاریخی رجوع کرد. ادوارد روزن تو کتاب «The naming of the telescope» به یکی از نوشتههای همون دوران (که در سال 1612 در ونیز نوشته شده) ارجاع میده. تو سال 1612 (یعنی دو سال ««بعد»» از انتشار کتاب «پیامآور ستارگان» توسط گالیله که در اون ادعا کرده بود اقمار مشتری رو با تلسکوپ ««مشاهده»» کرده)، ضیافتی برگزار میشه توسط یکی از آشنایان گالیله به اسم فردریک چزی که هم فرد پرنفوذی بوده به لحاظ سیاسی و هم آدم دانشمندی بوده. این ضیافت توی عصر پنجشنبه برگزار شد.
🗯 مشخصات شرکتکنندگان این ضیافت نشون میده که خیلی از این افراد آکادمیک بودن. قرار بوده که گالیله با تلسکوپ خودش، اون چیزی رو که ادعا میکرده، به طور "تجربی" نشون بده. بین 10 تا 15 نفر از طریق تلسکوپ ««مشاهده»» میکنن. نکتۀ جالب این ««مشاهدات»» اینه که تا ساعت یک بامداد این افراد مشاهده و بحث میکنن و در نهایت به توافق نمیرسن که دارن چه چیزی رو میبینن و توصیفات متفاوتی رو ارائه میدن.
اتفاق دیگهای که از این هم مشهورتر شد در اون دوران، ضیافت 24 و 25 آوریل سال 1610 بود. میزبان این ضیافت، ماجینی (یکی از مخالفین گالیله) بود. 24 استاد دانشگاه از رشتههای مختلف هم توی این ضیافت شرکت داشتن تا ببینن آیا میشه اون چیزی رو که گالیله ادعا میکنه، با تلسکوپ خودش دید یا نه.
🗯 فردی به اسم هورکی (که از شاگردان کپلر بوده) توی اون ضیافت حضور داشته و در مورد این ضیافت مطلب نوشت. هورکی مینویسه تمام شب رو بیدار موند و با تلسکوپ گالیله ««مشاهده»» کرد و به این نتیجه رسیده که این تلسکوپ تصاویر "فریبنده" نشون میده؛ به عبارت دیگه، نظر هورکی این بود که تلسکوپ باعث خطای دید میشه. همچنین هورکی به این اشاره میکنه که "همه" همین عقیده رو داشتن که تلسکوپ تصاویر معوجی از آسمون نشون میده و "این [نقد] گالیله را ساکت کرد و او با ناراحتی، صبح 26 آوریل منزل ماجینی را ترک کرد... بدون اینکه حتی از او بابت پذیرایی باشکوهش تشکر کند". ماجینی هم بعداً نامهای در مورد این ضیافت و اتفاقاتش به کپلر مینویسه و ماوقع رو توضیح میده. این گزارشها باعث میشه که کپلر به گالیله نامه بنویسه و ازش توضیح بخواد که چرا مخالفتها اینقدر زیاده. این رو هم در نظر داشته باشیم که نامههای کپلر و گالیله به هم، نشون میده که خودِ کپلر هم با بعضی ««مشاهدات تلسکوپی»» گالیله مخالف بود.
📢 آیا اصلاً این جزئیات اهمیت داره؟ به نظرم جواب این پرسش مثبته. از دل جزئیات همین نزاعها در طول تاریخ علم و بررسی این اختلافات و توجه به ««چگونگی خاتمه پیدا کردن»» این نزاعها، میشه فهمید که علوم طبیعی با چه سازوکاری جلو میره؛ و وقتی داریم در مورد علوم طبیعی حرف میزنیم دقیقاً داریم در مورد چی حرف میزنیم. همچنین بررسی این جزئیات ما رو از کلیگوییها و شعارهای نخنما مثل "علم یعنی آزمایش تکرارپذیر" یا "علم به طور کلی یعنی مواجهه با مشاهدات" یا "علم یعنی گزارههای ابطالپذیر" یا "علم یعنی پاسخ به پرسشِ چگونگی و نه چرایی" و ... دور میکنه.
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 بسیاری از اوقات، شواهدی که یک نظریه را رد میکنند، تنها به کمک یک [نظریۀ] بدیل ناسازگار [با نظریۀ پذیرفتهشده] آفتابی میشوند. این توصیه (که سابقۀ آن به نیوتن بازمیگردد و امروزه هم بسیار عمومی است) که میگوید تنها زمانی باید به سراغ [نظریات] بدیل برویم که شواهد، نظریۀ به طور عمومی پذیرفتهشده را نقض کرده باشند، شیپور را از سر گشادش میدمد. همچنین برخی از مهمترین ویژگیهای یک نظریه به وسیلۀ تضاد [با نظریات دیگر] به دست میآید، نه به وسیلۀ تحلیل [خود نظریه]. دانشمندی که تمایل دارد محتوای تجربی دیدگاههایی را که پذیرفته، بیشینه کند و میخواهد آنها را تا آنجا که میتواند بفهمد، باید دیدگاههای دیگر را [که متضاد با دیدگاه خودش است] مدنظر داشته باشد؛ به خاطر همین او باید روششناسی تکثرگرایانه را اتخاذ کند. او باید اندیشهها را نه با "تجربه" بلکه با اندیشههای دیگر مقایسه کند و باید سعی کند دیدگاههایی را که در این رقابت شکست میخورند اصلاح کند؛ نه اینکه آنها را دور بیندازد.
🖋 اگر چنین مسیری را دنبال کند، او نظریاتی را که در مورد انسان و کیهان در سفر آفرینش، یا در پویماندرس [= از متون هرمسی] یافت میشوند، نگه خواهد داشت و آنها را ارزیابی خواهد کرد و از آنها برای سنجش موفقیت نظریۀ تکامل و دیگر دیدگاههای "مدرن" استفاده خواهد کرد. او ممکن است [از این طریق] کشف کند که نظریۀ تکامل آنقدرها هم که به طور عمومی فرض میشود خوب نیست و باید تکمیل شود و یا به طور کامل با یک مدل اصلاحشدۀ سفر پیدایش جایگزین شود. ... پلوتارک یا دیوگنس لائرتیوس، و نه دیراک یا فوننویمان، مدلهایی برای ارائۀ معرفتی از این جنس هستند که در آن تاریخ علم، جزئی جدانشدنی از خودِ علم میشود -این نوع از معرفت هم برای رشد بیشتر علم و هم برای محتوادار کردن نظریاتی که علم در هر زمان خاصی حاوی آنهاست، ضروری است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe
🖋 اگر چنین مسیری را دنبال کند، او نظریاتی را که در مورد انسان و کیهان در سفر آفرینش، یا در پویماندرس [= از متون هرمسی] یافت میشوند، نگه خواهد داشت و آنها را ارزیابی خواهد کرد و از آنها برای سنجش موفقیت نظریۀ تکامل و دیگر دیدگاههای "مدرن" استفاده خواهد کرد. او ممکن است [از این طریق] کشف کند که نظریۀ تکامل آنقدرها هم که به طور عمومی فرض میشود خوب نیست و باید تکمیل شود و یا به طور کامل با یک مدل اصلاحشدۀ سفر پیدایش جایگزین شود. ... پلوتارک یا دیوگنس لائرتیوس، و نه دیراک یا فوننویمان، مدلهایی برای ارائۀ معرفتی از این جنس هستند که در آن تاریخ علم، جزئی جدانشدنی از خودِ علم میشود -این نوع از معرفت هم برای رشد بیشتر علم و هم برای محتوادار کردن نظریاتی که علم در هر زمان خاصی حاوی آنهاست، ضروری است.
📚 از کتاب «علیه روش»، نوشتۀ پل فایرابند 📚
@philosophycafe