و اگر همه درختان روى زمين قلم شوند و دريا مركب و هفت درياى ديگر به مددش بيايد، سخنان خدا پايان نمىيابد. و خدا پيروزمند و حكيم است.
لقمان 27
(سخن ترجمه ی کلمه است که یحتمل به معنای خلق است.)
ترجمه ی آیتی
مقایسه شود به رساله به عبرانیان پولس
لقمان 27
(سخن ترجمه ی کلمه است که یحتمل به معنای خلق است.)
ترجمه ی آیتی
مقایسه شود به رساله به عبرانیان پولس
🖋 سخنرانیای که در تابستان 1967 در سمینار بینالمللی دانشگاه هاروارد آمریکا تحت عنوان «انسان متجدد و انسان واپسمانده» ایراد گردید [این سخنرانی توسط خودِ اسلامی ندوشن ارائه شد]، به نکاتی دربارۀ وضع موجود جهان اشاره داشت که متأسفانه بعضی از پیشبینیهایش در این سه چهار دهه به واقعیت پیوسته است.
در این مجمع که نمایندگان حدود چهل کشور در آن شرکت داشتند، پیشنهاد کردم که برای آن که مسائل جهان از دید فرهنگی هم دیده شود -و نه تنها از دیدِ سیاست- خوب است انجمنی مرکب از فرهنگمداران کشورهای مختلف که نمایندۀ ملتها باشند، و نه تنها دولتها، تشکیل گردد و مسائل حاد جهانی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. ولو نظر آنها ضمانت اجرا نداشته باشد، لااقل مرجعی است که با دید فرهنگی به جهان نگاه خواهد کرد. این پیشنهاد چهل سال پیش اعلام گردید، ولی دنبالهاش گرفته نشد. یک علتش آن بود که پیشنهاددهنده از کشوری بود که حکومتش نسبت به این موضوع نظر مساعد نداشت. این پیشنهاد را در چند کشور دیگر هم عنوان کردم. به نظر میرسد که امروز بیشتر از همیشه ضرورت توجه به آن احساس میشود.
🖋 جای دیگر هم نوشتهام که دنیای امروز یک مشکل بزرگ دارد و آن عدم توازن است: عدم توازن میان فقیر و غنی، میان علم و فرهنگ، میان ماده و معنا، و به طور کلی میان تقسیم مواهب جهان. دو سر خورجین متوازن نیست، و اگر راهحلی پیدا نشود، دنیا با آیندۀ بسیار آشفتهای روبهرو خواهد بود، و «تروریسم» یک عنصر نازدودنی از آن خواهد شد. ایران البته فرهنگ پرباری از گذشتۀ خود دارد که میتواند قدری راهگشا باشد، ولی کسی به حرف ایران گوش نمیدهد، و ایران هم چندان آمادگی برای عرضه کردن این فرهنگ در خود نمیبیند.
🗞 بخشی از اظهارات محمدعلی اسلامی ندوشن در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «زبان و فرهنگ ایرانی» 🗞
@philosophycafe
در این مجمع که نمایندگان حدود چهل کشور در آن شرکت داشتند، پیشنهاد کردم که برای آن که مسائل جهان از دید فرهنگی هم دیده شود -و نه تنها از دیدِ سیاست- خوب است انجمنی مرکب از فرهنگمداران کشورهای مختلف که نمایندۀ ملتها باشند، و نه تنها دولتها، تشکیل گردد و مسائل حاد جهانی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. ولو نظر آنها ضمانت اجرا نداشته باشد، لااقل مرجعی است که با دید فرهنگی به جهان نگاه خواهد کرد. این پیشنهاد چهل سال پیش اعلام گردید، ولی دنبالهاش گرفته نشد. یک علتش آن بود که پیشنهاددهنده از کشوری بود که حکومتش نسبت به این موضوع نظر مساعد نداشت. این پیشنهاد را در چند کشور دیگر هم عنوان کردم. به نظر میرسد که امروز بیشتر از همیشه ضرورت توجه به آن احساس میشود.
🖋 جای دیگر هم نوشتهام که دنیای امروز یک مشکل بزرگ دارد و آن عدم توازن است: عدم توازن میان فقیر و غنی، میان علم و فرهنگ، میان ماده و معنا، و به طور کلی میان تقسیم مواهب جهان. دو سر خورجین متوازن نیست، و اگر راهحلی پیدا نشود، دنیا با آیندۀ بسیار آشفتهای روبهرو خواهد بود، و «تروریسم» یک عنصر نازدودنی از آن خواهد شد. ایران البته فرهنگ پرباری از گذشتۀ خود دارد که میتواند قدری راهگشا باشد، ولی کسی به حرف ایران گوش نمیدهد، و ایران هم چندان آمادگی برای عرضه کردن این فرهنگ در خود نمیبیند.
🗞 بخشی از اظهارات محمدعلی اسلامی ندوشن در گفتگو با محمد صادقی با عنوان «زبان و فرهنگ ایرانی» 🗞
@philosophycafe
Forwarded from اتچ بات
📌در اصل، من با هنرمندان بیشتر توافق دارم تا با هر فیلسوفِ تاکنونی: آنان رایحهٔ حیات را گم نکردهاند، آنان چیزهایِ «اینجهانی» را دوست داشتهاند
📌آنان حواسِ خویش را دوست داشتهاند. به نـظرم میرسد که تـلاش برایِ «حسزدایی» یک بدفهمی باشد یا یک بیماری، یا یک درمان، در جایی که صرفاً دورویی یا خودفریبی نیست. من از برایِ خودم و از برایِ همگیِ کسانی که زندگی میکنند، شاید زندگی کنند، بی آنکه یک وجدانِ تنزهطلب و زاهدانه آزارشان دهد، معنویسازی و افزونسازیِ هر چه بیشترِ حـواس را تـمنا مـیکنم: در واقع، باید نسبت به حـواس به خـاطر ظرافت، سـرشاری و قدرتِ آنـها سپاسگزار باشیم و در عوض به آنها بهترینی را که در راهِ روح داریم عرضه کنیم. چه رسواییهایِ کشیشانه و مابعدالطبیعی علیهِ حواس که بر سرِ راهِ ما هستند! ما دیگر به این رسواییها نیاز نداریم: این نشانهای است از این که آدمی تندرست شده است وقتی که همچون گوته، با لذت و حرارتی هرچه بیشتر به «چیزهای اینجهانی» میچسبد: زیرا بدینگونه است که او به درکِ عظیمی از انسان پایبند میشود، و انسان به صورتِ دگرگونکنندهٔ وجود در میآید زمانی که میآموزد خودش را دگرگون نماید.
👤 فردریش_نیچه
📘 اراده قدرت ، ترجمۀ مجید شریف
-------------------------
◼️@philosophycafe
📌آنان حواسِ خویش را دوست داشتهاند. به نـظرم میرسد که تـلاش برایِ «حسزدایی» یک بدفهمی باشد یا یک بیماری، یا یک درمان، در جایی که صرفاً دورویی یا خودفریبی نیست. من از برایِ خودم و از برایِ همگیِ کسانی که زندگی میکنند، شاید زندگی کنند، بی آنکه یک وجدانِ تنزهطلب و زاهدانه آزارشان دهد، معنویسازی و افزونسازیِ هر چه بیشترِ حـواس را تـمنا مـیکنم: در واقع، باید نسبت به حـواس به خـاطر ظرافت، سـرشاری و قدرتِ آنـها سپاسگزار باشیم و در عوض به آنها بهترینی را که در راهِ روح داریم عرضه کنیم. چه رسواییهایِ کشیشانه و مابعدالطبیعی علیهِ حواس که بر سرِ راهِ ما هستند! ما دیگر به این رسواییها نیاز نداریم: این نشانهای است از این که آدمی تندرست شده است وقتی که همچون گوته، با لذت و حرارتی هرچه بیشتر به «چیزهای اینجهانی» میچسبد: زیرا بدینگونه است که او به درکِ عظیمی از انسان پایبند میشود، و انسان به صورتِ دگرگونکنندهٔ وجود در میآید زمانی که میآموزد خودش را دگرگون نماید.
👤 فردریش_نیچه
📘 اراده قدرت ، ترجمۀ مجید شریف
-------------------------
◼️@philosophycafe
Telegram
attach 📎
♦️آرته(arete) در اندیشه هلنی
📌"در راهنمایی به فضیلت آن کسی که تشویق و سخنان مجاب کننده به کار میبرد، نیرومند تر می نماید از آنکسی که به قانون یا زور دست می یازد. زیرا کسی که با قانون از بدکاری منع شده است، احتمالا پنهانی آن را خواهد کرد، اما کسی که از روی مجاب شدگی و عقیده به وظیفه راه برده است، احتمالا، نه اشکارا و نهانی کار ناپسندیده نخواهد کرد.بنابر این کسانی که با بینش و معرفت کار دست می کند هم دلیر است و هم درست اندیش. "
📌"نه از ترس، بلکه به وظیفه باید از کار های زشت خودداری کرد"
📌"طبیعت و پرورش دو چیز کم و بیش همانند اند. زیرا پرورش انسان را دیگر شکل می کند، اما از راه این دیگر شکل سازی، طبیعتی می افریند." 🖋️«دموکریتوس»
----------------------------------------
📢به نظر من این چند جمله گزیده شده از نظام اخلاقی دموکریتوس نشان دهنده جلال و شکوه تمدن یونانی می باشد.یونانیان معتقد بودند که هر کسی که غیر یونانی ست بربر است. نه بدین معنا که غیر یونانیان قبایلی بی تمدن، وحشی و قاتل هستند حتی ایشان تمدن های مصر ، بابل و ایران را نیز ستایش میکردند و سفر میکردند، حتی دموکریتوس نیز به ایران سفر کرده است، بلکه بدین منظور که یونانیان معتقد بودند که حکومت ایشان حکومت قانون است و حقوق او محترم شمرده میشود و امور دولت اموری همگانی بوده نه امور شخصی مستبد بر سریر قدرت.حکومت فاقد اصول باعث ازردگی عمیق یونانی می شد اما هنگامی که به کشور های ثروتمند تر و بسیار متمدن تر مشرق زمین نظر می کردند جز حکومت قصر، یعنی حاکمیت پادشاهی که اختیار مطلق دارد نمی دیدند بدین علت یونانیان میگفتند که: "بربر هابرده اند ، هلنی ها ازاد."
و بدین منظور است که از منظر دموکریتوس نیز دموکراسی بهترین حکومت است زیرا تنها این حکومت است که در شان انسان ازاد می باشد.
ایشان با برقراری حکومتی دموکرات و با گذشت زمان دریافتند که هر شهروندی در قبال انچه میگوید و انجام می دهد مسئول است.زیرا وی به طور مستقیم در امور همگانی دخالت دارد. پس هنر سیاست و سخنوری و پرورش اعتبار بسیاری کسب می کند.
بدین منظور است که یونانیان سرچشمه خیر را در دو قسم جست و جو میکردند:
خوشبختی فردی - خوشبختی احتماعی
1- خوشبختی فردی: یونانیان به نیرویی مهم و درونی به نام دایمون معتقد بودند که همگانی بوده است و این نیرو نه سودمند بود و نه مضر بلکه سودمندی و مضر بودن آن به نحوه زیست اخلاقی انسان مربوط بود.اگر کسی زندگی خود را با استفاده از دانش و اگاهی و تعقل گرانمایه میکرد نیروی دایمون او سودمند می بود و به کمک او می شتافت اما اگر خود را به دست لگام های افسار گسیخته شهوت و زشتی می سپرد دایمون برای او مضر می شد و بدین منظور در زبان یونانی یودایمونیا به معنای خوشبختی و دوستدایمونیا به معنای تیره بختی می باشد«البته بسیاری از یونانیان به دایمون جنبه ی الهی و رمزی داده بودند مانند سقراط که دایمون را الهام بخش افکار و اختیارات خود می دانست»
بدین منظور است که حال میتوانیم درک بکنیم این جمله هراکلیتوس، فیلسوف پیشا سقراطی، را که" سرنوشت هر انسان دایمون او است."
-------------------------
◼️@philosophycafe
📌"در راهنمایی به فضیلت آن کسی که تشویق و سخنان مجاب کننده به کار میبرد، نیرومند تر می نماید از آنکسی که به قانون یا زور دست می یازد. زیرا کسی که با قانون از بدکاری منع شده است، احتمالا پنهانی آن را خواهد کرد، اما کسی که از روی مجاب شدگی و عقیده به وظیفه راه برده است، احتمالا، نه اشکارا و نهانی کار ناپسندیده نخواهد کرد.بنابر این کسانی که با بینش و معرفت کار دست می کند هم دلیر است و هم درست اندیش. "
📌"نه از ترس، بلکه به وظیفه باید از کار های زشت خودداری کرد"
📌"طبیعت و پرورش دو چیز کم و بیش همانند اند. زیرا پرورش انسان را دیگر شکل می کند، اما از راه این دیگر شکل سازی، طبیعتی می افریند." 🖋️«دموکریتوس»
----------------------------------------
📢به نظر من این چند جمله گزیده شده از نظام اخلاقی دموکریتوس نشان دهنده جلال و شکوه تمدن یونانی می باشد.یونانیان معتقد بودند که هر کسی که غیر یونانی ست بربر است. نه بدین معنا که غیر یونانیان قبایلی بی تمدن، وحشی و قاتل هستند حتی ایشان تمدن های مصر ، بابل و ایران را نیز ستایش میکردند و سفر میکردند، حتی دموکریتوس نیز به ایران سفر کرده است، بلکه بدین منظور که یونانیان معتقد بودند که حکومت ایشان حکومت قانون است و حقوق او محترم شمرده میشود و امور دولت اموری همگانی بوده نه امور شخصی مستبد بر سریر قدرت.حکومت فاقد اصول باعث ازردگی عمیق یونانی می شد اما هنگامی که به کشور های ثروتمند تر و بسیار متمدن تر مشرق زمین نظر می کردند جز حکومت قصر، یعنی حاکمیت پادشاهی که اختیار مطلق دارد نمی دیدند بدین علت یونانیان میگفتند که: "بربر هابرده اند ، هلنی ها ازاد."
و بدین منظور است که از منظر دموکریتوس نیز دموکراسی بهترین حکومت است زیرا تنها این حکومت است که در شان انسان ازاد می باشد.
ایشان با برقراری حکومتی دموکرات و با گذشت زمان دریافتند که هر شهروندی در قبال انچه میگوید و انجام می دهد مسئول است.زیرا وی به طور مستقیم در امور همگانی دخالت دارد. پس هنر سیاست و سخنوری و پرورش اعتبار بسیاری کسب می کند.
بدین منظور است که یونانیان سرچشمه خیر را در دو قسم جست و جو میکردند:
خوشبختی فردی - خوشبختی احتماعی
1- خوشبختی فردی: یونانیان به نیرویی مهم و درونی به نام دایمون معتقد بودند که همگانی بوده است و این نیرو نه سودمند بود و نه مضر بلکه سودمندی و مضر بودن آن به نحوه زیست اخلاقی انسان مربوط بود.اگر کسی زندگی خود را با استفاده از دانش و اگاهی و تعقل گرانمایه میکرد نیروی دایمون او سودمند می بود و به کمک او می شتافت اما اگر خود را به دست لگام های افسار گسیخته شهوت و زشتی می سپرد دایمون برای او مضر می شد و بدین منظور در زبان یونانی یودایمونیا به معنای خوشبختی و دوستدایمونیا به معنای تیره بختی می باشد«البته بسیاری از یونانیان به دایمون جنبه ی الهی و رمزی داده بودند مانند سقراط که دایمون را الهام بخش افکار و اختیارات خود می دانست»
بدین منظور است که حال میتوانیم درک بکنیم این جمله هراکلیتوس، فیلسوف پیشا سقراطی، را که" سرنوشت هر انسان دایمون او است."
-------------------------
◼️@philosophycafe
Forwarded from اتچ بات
2- خوشبختی اجتماعی: واژه توخه که به معنای رویداد ، واقعه و صحنه می باشد برای خوشبختی اجتماعی بسیار مناسب است زیرا یوتوخیا به معنای خوشخبتی و دوستوخیا به معنای تیره بختی می باشد. بدین منظور که خوشبختی اجتماعی از عمل یک فرد سرچشمه نمی گیرد و تمام شهروندان یک جامعه برای خوشبختی اجتماعی باید تمام تلاش خود را انجام بدهند و دموکریتوس نیز معتقد است که با تحقق خوشبختی اجتماعی کشور به مانند گنجینه ای خواهد بود که هر کس از آن بهره های بسیاری خواهد برد اما اگر نابود شود همه چیز نابود می شود. پس مسئله پرورش و چگونگی پرورش بسیار مهم می باشد بدین منظور است که دموکریتوس بسیار به این مفهوم برخلاف فیلسوفان پیشاسقراطی توجه بسزایی کرده است.آن را از قانون بهتر میداند و ایجاد کننده طبیعتی متناسب با خوشبختی اجتماعی میداند " بدترین چیز ها در پرورش جوانان اسان یابی است، زیرا این لذت هایی فراهم میکند که زاینده شرارت اند"
{اگر انسان کودک را در کار نکردن ازاد گذارد، نه خواندن می اموزند، نه نوشتن، نه موسیقی، نه ورزش و نه ان چیزی که که بیش از همه دارای فضیلت است : یعنی حس شرافت. زیرا درست از آن چیز هایی ست که حس شرافت زاییده می شود.} اینگونه است که پایه های تمدنی بنا نهاده میشود که هر بار پس از شکستی سخت استوار تر از قبل روی پای خود می ایستند و از شکست های خود درس های فراوانی می گیرند زیرا میدانند که شهروند هستند، زیرا می دانند که امور دولت همگانی است، زیرا می دانند که لغزش دوباره هر کدام از ایشان پیامد های ناگواری را در پی خواهد داشت پس تمام لاش خود را می کنند که کنشگری فعال و موثر باشند حال می توان به این جمله برگشت و درباره آن بیشتر فکر کرد که که" بربر برده است، هلنی ازاد."
🖊️بهنام علیزاده
-------------------------
◼️@philosophycafe
{اگر انسان کودک را در کار نکردن ازاد گذارد، نه خواندن می اموزند، نه نوشتن، نه موسیقی، نه ورزش و نه ان چیزی که که بیش از همه دارای فضیلت است : یعنی حس شرافت. زیرا درست از آن چیز هایی ست که حس شرافت زاییده می شود.} اینگونه است که پایه های تمدنی بنا نهاده میشود که هر بار پس از شکستی سخت استوار تر از قبل روی پای خود می ایستند و از شکست های خود درس های فراوانی می گیرند زیرا میدانند که شهروند هستند، زیرا می دانند که امور دولت همگانی است، زیرا می دانند که لغزش دوباره هر کدام از ایشان پیامد های ناگواری را در پی خواهد داشت پس تمام لاش خود را می کنند که کنشگری فعال و موثر باشند حال می توان به این جمله برگشت و درباره آن بیشتر فکر کرد که که" بربر برده است، هلنی ازاد."
🖊️بهنام علیزاده
-------------------------
◼️@philosophycafe
Telegram
attach 📎
🗯 کتاب «گفتوگو دربارۀ عقلانیت و نوگرایی»، مصاحبههای محمد صادقی (روزنامهنگار) با پنج متفکر ایرانی (همایون کاتوزیان، سید حسین نصر، محمدعلی اسلامی ندوشن، مصطفی ملکیان و پرویز رجبی) و یک متفکر آمریکاییِ اسلامپژوه (جان اسپوزیتو) هست. برای افرادی (مثل من) که چندان با آرای متفکران ایرانی آشنا نیستن، این کتاب میتونه نقطۀ شروع مطالعه باشه. من اسم پرویز رجبی رو هم نشنیده بودم و هیچ کتاب یا مقالهای ازش نخوندم. رجبی دانشآموختۀ دانشگاه گوتینگن آلمانه و بعضی از کتابهاش اینهاست: «کریمخان زند و زمانۀ او»، «معماری ایران در عصر پهلوی»، «جشنهای ایرانی». عنوان مصاحبۀ صادقی با رجبی، «دنیای نو و میراث گذشتگان» ذکر شده.
🗯 به نظرم اگه بخوایم هویت یه ملت رو بشناسیم، بخش مهمی از هویت ملت، در گذشتۀ اون ملت خوابیدهست. یعنی وقتی میپرسم «هویتِ منِ ایرانی / منِ شرقی / منِ مسلمان چیه؟»، باید رجوع کنم و ببینم که از گذشته چه میراثی برای من باقی مونده. به همین دلیل فکر میکنم توی این مورد باید گفت "گذشتهها نگذشته". مثلاً از دورۀ قاجار نوعی حس ملیگرایی در بین بعضی از ایرانیها به وجود اومد. شاید یکی از علتهای این حس، این بود که از گذشتۀ ایران، چیزی پیدا شد که تا اون موقع حرفی در موردش وجود نداشت: امپراتوری هخامنشی. امپراتوری هخامنشی با این که مربوط به بیش از دو هزار سال پیشه، اما در ایران معاصر همیشه برای عدهای از ایرانیها مایۀ غرور و وطندوستی بوده و هست.
🗯 اما نکتۀ جالبی اینجا وجود داره: چه کسانی امپراتوری هخامنشی رو پیدا کردن؟ صادقی از کتاب «تاریخ ایران باستان» اثر مشیرالدوله پیرنیا اسم میبره که جزو اولین کتابهای فارسی در مورد ایرانِ پیش از اسلامه. گویا این کتاب بر اساس منابع غربی (اروپایی) نوشته شده و به گفتۀ صادقی "بیش از آنکه یک تألیف باشد، میتوان آن را یک ترجمه پنداشت". به نظرم میشه فضا رو اینگونه تصویر کرد: ایرانی سر خودشو بالا میگیره و سینهش رو صاف میکنه و با مباهات میگه "من یه ایرانیام، نوادۀ کوروش و داریوش. ملت من با ملت انگلیس و روسیه و چین فرق میکنه. 2500 سال پیش قدرت دست ما بود. این ملتها فقط چند صباحی هست که قدرت گرفتن". بعد یکی از این ایرانی میپرسه "ببخشید، شما از کجا فهمیدین که نوادۀ کوروش هستین و قدرت دست شما بوده؟". اون ایرانی جواب میده "لطفاً به آثار پژوهشگران انگلیسی و روسی رجوع کنید"!
🗯 حرف صادقی اینه که بخشی از شناخت ما ایرانیها از خودمون، نتیجۀ پژوهشهای پژوهشگران غربه؛ ولی ما ایرانیها کمتر به این موضوع پرداختیم. رجبی هم با این حرف موافقت میکنه و حتی این مثال ساده رو میگه که اسم پدربزرگ هیچکدوم از ما کوروش یا خشایار نیست. چرا؟ چون تا همین اواخر، این اسامی اصلاً در فرهنگ ایرانی وجود نداشته. البته رجبی تذکر میده که ما ضربههای بزرگی هم از غرب خوردیم و به همین خاطر هم حساسیتهایی نسبت به غرب داریم و باید داشته باشیم؛ یعنی رجبی جنبههای استعماری ارتباط غرب و ایران رو نفی نمیکنه. حرف رجبی اینه که در کنار این جنبۀ استعماری، غرب "کمکهای غیرقابل انکاری" در شناخت ما از خودمون به ما کرده.
📢 رجبی تو بخشی از این مصاحبه میگه "من خودم یقین دارم که غربیها خدمت گرانبهایی در زمینۀ ایرانشناسی به ما کردهاند. میدانم که این نظر من جوانانی را که شیفتۀ ایران هستند، خواهد رنجاند. به عشق این جوانان احترام میگذارم و حتی با داوریهای آکنده از تعصبشان هم میتوانستم کنار بیایم. به شرط اینکه اندکی پایشان را از قلمرو شعار بیرون بکشند و بدانند که شیفتگی زیاد، شناخت از تاریخ را دشوار میکند. من خودم را در ایرانشناسی مدیون غربیها میدانم".
برای من به شخصه سخته که چنین حرفهایی رو هضم کنم؛ اما از اونجایی که سنم کمه، شاید جزو همون جوونهایی محسوب بشم که "پایشان را از قلمرو شعار بیرون نکشیدهاند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🗯 به نظرم اگه بخوایم هویت یه ملت رو بشناسیم، بخش مهمی از هویت ملت، در گذشتۀ اون ملت خوابیدهست. یعنی وقتی میپرسم «هویتِ منِ ایرانی / منِ شرقی / منِ مسلمان چیه؟»، باید رجوع کنم و ببینم که از گذشته چه میراثی برای من باقی مونده. به همین دلیل فکر میکنم توی این مورد باید گفت "گذشتهها نگذشته". مثلاً از دورۀ قاجار نوعی حس ملیگرایی در بین بعضی از ایرانیها به وجود اومد. شاید یکی از علتهای این حس، این بود که از گذشتۀ ایران، چیزی پیدا شد که تا اون موقع حرفی در موردش وجود نداشت: امپراتوری هخامنشی. امپراتوری هخامنشی با این که مربوط به بیش از دو هزار سال پیشه، اما در ایران معاصر همیشه برای عدهای از ایرانیها مایۀ غرور و وطندوستی بوده و هست.
🗯 اما نکتۀ جالبی اینجا وجود داره: چه کسانی امپراتوری هخامنشی رو پیدا کردن؟ صادقی از کتاب «تاریخ ایران باستان» اثر مشیرالدوله پیرنیا اسم میبره که جزو اولین کتابهای فارسی در مورد ایرانِ پیش از اسلامه. گویا این کتاب بر اساس منابع غربی (اروپایی) نوشته شده و به گفتۀ صادقی "بیش از آنکه یک تألیف باشد، میتوان آن را یک ترجمه پنداشت". به نظرم میشه فضا رو اینگونه تصویر کرد: ایرانی سر خودشو بالا میگیره و سینهش رو صاف میکنه و با مباهات میگه "من یه ایرانیام، نوادۀ کوروش و داریوش. ملت من با ملت انگلیس و روسیه و چین فرق میکنه. 2500 سال پیش قدرت دست ما بود. این ملتها فقط چند صباحی هست که قدرت گرفتن". بعد یکی از این ایرانی میپرسه "ببخشید، شما از کجا فهمیدین که نوادۀ کوروش هستین و قدرت دست شما بوده؟". اون ایرانی جواب میده "لطفاً به آثار پژوهشگران انگلیسی و روسی رجوع کنید"!
🗯 حرف صادقی اینه که بخشی از شناخت ما ایرانیها از خودمون، نتیجۀ پژوهشهای پژوهشگران غربه؛ ولی ما ایرانیها کمتر به این موضوع پرداختیم. رجبی هم با این حرف موافقت میکنه و حتی این مثال ساده رو میگه که اسم پدربزرگ هیچکدوم از ما کوروش یا خشایار نیست. چرا؟ چون تا همین اواخر، این اسامی اصلاً در فرهنگ ایرانی وجود نداشته. البته رجبی تذکر میده که ما ضربههای بزرگی هم از غرب خوردیم و به همین خاطر هم حساسیتهایی نسبت به غرب داریم و باید داشته باشیم؛ یعنی رجبی جنبههای استعماری ارتباط غرب و ایران رو نفی نمیکنه. حرف رجبی اینه که در کنار این جنبۀ استعماری، غرب "کمکهای غیرقابل انکاری" در شناخت ما از خودمون به ما کرده.
📢 رجبی تو بخشی از این مصاحبه میگه "من خودم یقین دارم که غربیها خدمت گرانبهایی در زمینۀ ایرانشناسی به ما کردهاند. میدانم که این نظر من جوانانی را که شیفتۀ ایران هستند، خواهد رنجاند. به عشق این جوانان احترام میگذارم و حتی با داوریهای آکنده از تعصبشان هم میتوانستم کنار بیایم. به شرط اینکه اندکی پایشان را از قلمرو شعار بیرون بکشند و بدانند که شیفتگی زیاد، شناخت از تاریخ را دشوار میکند. من خودم را در ایرانشناسی مدیون غربیها میدانم".
برای من به شخصه سخته که چنین حرفهایی رو هضم کنم؛ اما از اونجایی که سنم کمه، شاید جزو همون جوونهایی محسوب بشم که "پایشان را از قلمرو شعار بیرون نکشیدهاند".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
@philosophycafe
🖋 مردم خدانشناس به وسیلۀ کردار و گفتارشان مرگ را بر سر خود میآورند... [مردم خدانشناس میگویند:] "بیایید انسان بینوای درستکار را آزار دهیم. بیایید به زن بیوه هم رحم نکنیم و موهای سفید سالخوردگان را محترم نشماریم. بیایید قدرت خود را ضابطۀ عدالت قرار دهیم، زیرا چیزی که ضعیف باشد، بیارزش است. پس بیایید در کمین مرد درستکار بنشینیم؛ زیرا... او ما را سرزنش میکند که چرا خلاف قانون رفتار میکنیم و به رذالت و نااهلی ما خرده میگیرد... او مدعی است که خدا را میشناسد و خود را فرزند قادر متعال میخواند. او اندیشههای ما را به باد سرزنش میگیرد... بیایید ببینیم آیا سخنان او درست است یا نه و عاقبت کار او چه خواهد شد... بیایید با او از درِ عناد درآییم و او را شکنجه دهیم تا مظلومی و شکیبایی او را بیازماییم".
📚 از کتاب «حکمت سلیمان» 📚
🗯 کلیسای کاتولیک رم، «حکمت سلیمان» رو جزو متون مقدس (the bible) اعلام کرده؛ اما اکثریت پروتستانها این کتاب رو جزو متون مقدس نمیدونن.
@philosophycafe
📚 از کتاب «حکمت سلیمان» 📚
🗯 کلیسای کاتولیک رم، «حکمت سلیمان» رو جزو متون مقدس (the bible) اعلام کرده؛ اما اکثریت پروتستانها این کتاب رو جزو متون مقدس نمیدونن.
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
باد جوری زوزه کشان از بین درختها عبور میکرد که انگار میخواست قدرت خودشو به رخ بکشه و قلمروشو مشخص کنه. فقط پنجاه نفر آدم روی زمین زنده مونده بودند، معلوم نبود طبیعت خوشحال بود یا ناراحت، صداش خیلی بیشتر به گوش میرسید، باد، رعد و برق، بارون و... یا داشت پای کوبی میکرد یا توی سوگواری داشت ضجه میزد، شایدم اصلا هیچکدوم، شاید طبیعت همونی بوده که هست و اصلا ککشم نگزیده، فقط به خاطر اینکه سر و صدای ادما کمتر شده صداش داره غالبتر میشه.
پیر مرد و پسر نوجوون زیر یک درخت چند ساعتی بود که نشسته بودند، نزدیک به هم بودند ولی هیچ حرفی نمیزدند، نوجوون داشت با یه تیکه ذغال نقاشی میکشید، پیرمرد هم بیحرکت به افق خیره شده بود، یهو پیرمرد گفت «یه حسی بهم میگه اگر هزاربار دیگه هم زمانو برگردونیم عقب به نقطهی اغاز زندگی بشر، باز هم بشر به همین ابتذالها میرسه، باز هم مسیری مشابه رو میاد، انگار که «هوشمندی» ابتذال میاره و این دوتا از هم جدایی ناپذیرن. حیوونارو ببین، چرا اونها ازین مشکلها نداشتن، درختهارو ببین»
نوجوون گفت:« انقدر نا امید نباش، هنوزم امید هست، ببین ما پنجاه نفریم، شاید بتونیم نسل بشر رو بسازیم و موفق بشیم»
پیرمرد: « چه موفقیتی؟ بازم آدما راهی شبیه همینو میرن و بازم همه ی این ابتذال ها اتفاق میوفته، اگر تلاش ما باعث شه بازم کلی درد و رنج و ابتذال اتفاق بیوفته چی؟ بازم کار خوبی کردیم؟ بازم موفقیته؟»
نوجوون: «ببین من قبول دارم ذات انسان طوریه که قطعاً ابتذالهایی صورت میگیره، قطعا درد و رنج هایی پیش میاد، اما کنارشم کلی زیبایی وجود داره، اون طرف قضیه رو هم ببین، بشر در کنار درد و رنج، عاشق شده، هنرمند شده، شاعر شده. غذا خوردن، رابطه جنسی، این همه لذت، اگر بشری نباشه دیگه اینها هم تجربه نمیشن»
پیرمرد: « اگر بدونی بشری تولید میشه که به ازای هر عشق یک نفرت، به ازای هر سکس عاشقانه، یک تجاوز، به ازای هر هنرمند، یک مبتذل و به ازای هر مرفه یک گشنه به وجود میاد بازم میخوای این اتفاق بیوفته؟»
نوجوون:«منو یاد بابام میندازی، با سوالای صفر و یکی سخت ادمو گیر میندازی و میخوای یک جواب صریح بگیری، سوال سختیه، شاید راحت نتونم بگم، ولی راستش آره میخوام این اتفاق بیوفته»
پیرمرد: « خودت میدونی که ابتذال خیلی بیشتر از اینها که گفتم توی این بشری که ما دیدیم اتفاق افتاد، من و تو که تا اینجای زندگی بشر رو دیدیم میدونیم که همهی اینهایی که من با نسبت یک به یک الان گفتم اصلا یک به یک نبوده و سمت ابتذالش خیلی خیلی بیشتر از مقابلش بوده، درسته؟ مخصوصا این چند قرن اخیر، اصلاً عشقی دیده میشد مگه؟!»
نوجوون: « درسته، قبول دارم. البته ملاک ما فقط آخرش نیست، کل زندگی بشری که اتفاق افتاده یا خواهد افتاد ملاکه. راستی اگر به تو بگن دوتا انتخاب داری، یا بمیری یا یک زندگی داشته باشی که یک روز پر از درد باشی یک روز هم پر از لذت، کدومو انتخاب میکنی؟»
پیرمرد: « خودت هم دست کمی از بابات نداریا!! سوال سختیه، بستگی به دردش داره، نمیدونم. اما این رو در نظر بگیر اینجا من خودم دارم برای خودم تصمیم میگیرم، این دوتا حالتی که میگمو مقایسه کن، حالتی که من با چاقو دست خودمو ببرم و حالتی که با چاقو دست کس دیگرو بیخبر ببرم.»
نوجوون: « من خیلی گشنمه، به نظرم بریم یه چیزی بخوریم بعد بقیه صحبتمونو بکنیم، فقط یه سوال قبل رفتنمون بپرسم، چی برای تو خیلی لذت بخشه و زندگی رو بدون اون نمیخوای؟»
پیرمرد: « جنگیدن تو مسیر چیزی که امید داری بهش»
📖📚 نظر و پیشنهاد: @khadem_ar
پیر مرد و پسر نوجوون زیر یک درخت چند ساعتی بود که نشسته بودند، نزدیک به هم بودند ولی هیچ حرفی نمیزدند، نوجوون داشت با یه تیکه ذغال نقاشی میکشید، پیرمرد هم بیحرکت به افق خیره شده بود، یهو پیرمرد گفت «یه حسی بهم میگه اگر هزاربار دیگه هم زمانو برگردونیم عقب به نقطهی اغاز زندگی بشر، باز هم بشر به همین ابتذالها میرسه، باز هم مسیری مشابه رو میاد، انگار که «هوشمندی» ابتذال میاره و این دوتا از هم جدایی ناپذیرن. حیوونارو ببین، چرا اونها ازین مشکلها نداشتن، درختهارو ببین»
نوجوون گفت:« انقدر نا امید نباش، هنوزم امید هست، ببین ما پنجاه نفریم، شاید بتونیم نسل بشر رو بسازیم و موفق بشیم»
پیرمرد: « چه موفقیتی؟ بازم آدما راهی شبیه همینو میرن و بازم همه ی این ابتذال ها اتفاق میوفته، اگر تلاش ما باعث شه بازم کلی درد و رنج و ابتذال اتفاق بیوفته چی؟ بازم کار خوبی کردیم؟ بازم موفقیته؟»
نوجوون: «ببین من قبول دارم ذات انسان طوریه که قطعاً ابتذالهایی صورت میگیره، قطعا درد و رنج هایی پیش میاد، اما کنارشم کلی زیبایی وجود داره، اون طرف قضیه رو هم ببین، بشر در کنار درد و رنج، عاشق شده، هنرمند شده، شاعر شده. غذا خوردن، رابطه جنسی، این همه لذت، اگر بشری نباشه دیگه اینها هم تجربه نمیشن»
پیرمرد: « اگر بدونی بشری تولید میشه که به ازای هر عشق یک نفرت، به ازای هر سکس عاشقانه، یک تجاوز، به ازای هر هنرمند، یک مبتذل و به ازای هر مرفه یک گشنه به وجود میاد بازم میخوای این اتفاق بیوفته؟»
نوجوون:«منو یاد بابام میندازی، با سوالای صفر و یکی سخت ادمو گیر میندازی و میخوای یک جواب صریح بگیری، سوال سختیه، شاید راحت نتونم بگم، ولی راستش آره میخوام این اتفاق بیوفته»
پیرمرد: « خودت میدونی که ابتذال خیلی بیشتر از اینها که گفتم توی این بشری که ما دیدیم اتفاق افتاد، من و تو که تا اینجای زندگی بشر رو دیدیم میدونیم که همهی اینهایی که من با نسبت یک به یک الان گفتم اصلا یک به یک نبوده و سمت ابتذالش خیلی خیلی بیشتر از مقابلش بوده، درسته؟ مخصوصا این چند قرن اخیر، اصلاً عشقی دیده میشد مگه؟!»
نوجوون: « درسته، قبول دارم. البته ملاک ما فقط آخرش نیست، کل زندگی بشری که اتفاق افتاده یا خواهد افتاد ملاکه. راستی اگر به تو بگن دوتا انتخاب داری، یا بمیری یا یک زندگی داشته باشی که یک روز پر از درد باشی یک روز هم پر از لذت، کدومو انتخاب میکنی؟»
پیرمرد: « خودت هم دست کمی از بابات نداریا!! سوال سختیه، بستگی به دردش داره، نمیدونم. اما این رو در نظر بگیر اینجا من خودم دارم برای خودم تصمیم میگیرم، این دوتا حالتی که میگمو مقایسه کن، حالتی که من با چاقو دست خودمو ببرم و حالتی که با چاقو دست کس دیگرو بیخبر ببرم.»
نوجوون: « من خیلی گشنمه، به نظرم بریم یه چیزی بخوریم بعد بقیه صحبتمونو بکنیم، فقط یه سوال قبل رفتنمون بپرسم، چی برای تو خیلی لذت بخشه و زندگی رو بدون اون نمیخوای؟»
پیرمرد: « جنگیدن تو مسیر چیزی که امید داری بهش»
📖📚 نظر و پیشنهاد: @khadem_ar
تنها افراط گرایی میل و مرگ است که کسی را برای دستیابی به حقیقت توانا می کند.
باتای
باتای
ساقی همگان مست کمالات و ثنایت
منعی بنمایم ز ستمها و جنایت
راهی بدرخشان ز کرامات سنایت
دیده بگشا بر همه اسرار ورایت
یا رب قدحی ده به مماشات و حمایت
پیوند ثنا بر دل ماست معامله ی سود
از روح و فرا پر بکشی بر دل و بر جود
موسی و مسیح آدم و احمد, نوح و داوود
جمله همگان سجده کنند سوی تو معبود
یا رب بنشان بر دل ما نور هدایت
شهزاده و مسکین به درت رو به مساوات
هم ظالم و خودرأی بنمایی به خرابات
هر چیز بعیدی برسد از تو به اثبات
روا کنی ای حجت مطلق همه حاجات
یا رب همه دنیا سخنست بر تو روایت
ای سرور و والا همه را ختم کلامی
آغاز جهانی،خلاء و شکل و تمامی
هم اویی و هم مایی و تو عالم تامی
بر عارف و مسکین تویی تو یاور و حامی
یا رب برهان بنده ی عرفان ز درایت
عارف قدحی زد به خیالات تصوف
شد عاشق و شیدا تهی از خامی و از خوف
آواره و مجنون شده بر گیسوت و بر زلف
هم کافر و مرتد شده در سیره و در عرف
یا رب برد از تو این مخمس به حکایت
محمدعارف عرب
(مسمط مخمس در وصف باری تعالی). @Philosophycafe📜
منعی بنمایم ز ستمها و جنایت
راهی بدرخشان ز کرامات سنایت
دیده بگشا بر همه اسرار ورایت
یا رب قدحی ده به مماشات و حمایت
پیوند ثنا بر دل ماست معامله ی سود
از روح و فرا پر بکشی بر دل و بر جود
موسی و مسیح آدم و احمد, نوح و داوود
جمله همگان سجده کنند سوی تو معبود
یا رب بنشان بر دل ما نور هدایت
شهزاده و مسکین به درت رو به مساوات
هم ظالم و خودرأی بنمایی به خرابات
هر چیز بعیدی برسد از تو به اثبات
روا کنی ای حجت مطلق همه حاجات
یا رب همه دنیا سخنست بر تو روایت
ای سرور و والا همه را ختم کلامی
آغاز جهانی،خلاء و شکل و تمامی
هم اویی و هم مایی و تو عالم تامی
بر عارف و مسکین تویی تو یاور و حامی
یا رب برهان بنده ی عرفان ز درایت
عارف قدحی زد به خیالات تصوف
شد عاشق و شیدا تهی از خامی و از خوف
آواره و مجنون شده بر گیسوت و بر زلف
هم کافر و مرتد شده در سیره و در عرف
یا رب برد از تو این مخمس به حکایت
محمدعارف عرب
(مسمط مخمس در وصف باری تعالی). @Philosophycafe📜
🗯 مسکو، سال 1931. هایک هواکیمیان به دفتر آرتور آرتوزُف اومده تا برای اولین بار با هم ملاقات کنن. امروزه هواکیمیان رو شاید بشه برجستهترین جاسوس اتحاد جماهیر شوروی دونست؛ ولی در زمان این ملاقات، اون هنوز یه شیمیدان آکادمیک بود که نسبت زیادی با سیاست نداشت. آرتوزف رییس بخش جاسوسی ادارۀ سیاسی متحد دولتی شوروی بود. متن زیر بخشی از شرح اولین ملاقات این دو نفره.
🖋 آرتوزف با لبخند عمیقی پرسید: "امروزه کشور ما به دانشمندان جوانی چون شما احتیاج دارد. به نظرتان دانشمند به چه چیز احتیاج دارد؟"
هایک میخواست پاسخ دهد: "به هر چیزی جز بازرسی، جاسوسی و اطلاعاتی بودن." اما گفت: "به نظر من ما دانشمندان نیازمند تبادل تجربه و امکان آشنا شدن با ابداعات علمی کشورهای دیگر هستیم تا به چرخۀ دوبارهکاری و تکرار نیفتیم. در یک کلام ما دانشمندان به اطلاعات نیاز داریم."
آرتوزف پرسید: "میتوانید بگویید در حالی که کشورهای دیگر شما را دشمن میانگارند و ابداعاتشان را رازی ملی و دولتی تلقی میکنند، چگونه میتوان تبادل تجربیات را سازماندهی کرد؟"
بیش از یک ساعت و نیم دربارۀ علم و تمدن و موضوعات وابسته به آن صحبت کردند...
آرتوزف با صدای بلند خندید: "راستی در مورد سیستم اطلاعاتی و ضداطلاعاتی ما چه فکر میکنی؟"
هایک پاسخ داد: "ببخشید ولی حتی اگر نظری هم داشته باشم غیرتخصصی است و با گفتنش من نیز همانند کسانی خواهم شد که نمیپسندمشان."
🖋 آرتوزف گفت: "شما با مصوبۀ سال گذشتۀ دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست آشنایی دارید که در آنجا در حوزۀ مسائل امنیت خارجی بر تقویت جاسوسی علمی و تکنولوژیک تأکید زیادی شد. در واقع امروز بخش ویژۀ جاسوسی علمی تکنولوژیک در مرکز ما کار خود را شروع کرده است. اگر به شما پیشنهاد شود که در این بخش مشغول به کار شوید، میپذیرید؟"
این پیشنهاد برای هایک غیرمنتظره بود.
"من؟ جاسوسی؟ شوخی میکنید آرتور آرتوزف؟ یک مهندس و شیمیدان چگونه میتواند جاسوسی کند؟"
آرتوزف گفت: "شما میتوانید جاسوسی متخصص باشید. میتوانید در خارج از کشور به کارهای تخصصی موردعلاقهتان بپردازید. ما به شیمیدان و فیزیکدان نیاز داریم. میراث بدی از روسیۀ تزاری برایمان مانده است. علم و تکنولوژی ما هنوز در سطح کشورهای عقبمانده است. کمی پیش از این گفتید نباید در چرخۀ باطل ابداعات و داشتههایمان بمانیم... ما در حال حاضر ضعیف هستیم، اما کشور آبستن خطر جنگ است."
📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚
@philosophycafe
🖋 آرتوزف با لبخند عمیقی پرسید: "امروزه کشور ما به دانشمندان جوانی چون شما احتیاج دارد. به نظرتان دانشمند به چه چیز احتیاج دارد؟"
هایک میخواست پاسخ دهد: "به هر چیزی جز بازرسی، جاسوسی و اطلاعاتی بودن." اما گفت: "به نظر من ما دانشمندان نیازمند تبادل تجربه و امکان آشنا شدن با ابداعات علمی کشورهای دیگر هستیم تا به چرخۀ دوبارهکاری و تکرار نیفتیم. در یک کلام ما دانشمندان به اطلاعات نیاز داریم."
آرتوزف پرسید: "میتوانید بگویید در حالی که کشورهای دیگر شما را دشمن میانگارند و ابداعاتشان را رازی ملی و دولتی تلقی میکنند، چگونه میتوان تبادل تجربیات را سازماندهی کرد؟"
بیش از یک ساعت و نیم دربارۀ علم و تمدن و موضوعات وابسته به آن صحبت کردند...
آرتوزف با صدای بلند خندید: "راستی در مورد سیستم اطلاعاتی و ضداطلاعاتی ما چه فکر میکنی؟"
هایک پاسخ داد: "ببخشید ولی حتی اگر نظری هم داشته باشم غیرتخصصی است و با گفتنش من نیز همانند کسانی خواهم شد که نمیپسندمشان."
🖋 آرتوزف گفت: "شما با مصوبۀ سال گذشتۀ دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست آشنایی دارید که در آنجا در حوزۀ مسائل امنیت خارجی بر تقویت جاسوسی علمی و تکنولوژیک تأکید زیادی شد. در واقع امروز بخش ویژۀ جاسوسی علمی تکنولوژیک در مرکز ما کار خود را شروع کرده است. اگر به شما پیشنهاد شود که در این بخش مشغول به کار شوید، میپذیرید؟"
این پیشنهاد برای هایک غیرمنتظره بود.
"من؟ جاسوسی؟ شوخی میکنید آرتور آرتوزف؟ یک مهندس و شیمیدان چگونه میتواند جاسوسی کند؟"
آرتوزف گفت: "شما میتوانید جاسوسی متخصص باشید. میتوانید در خارج از کشور به کارهای تخصصی موردعلاقهتان بپردازید. ما به شیمیدان و فیزیکدان نیاز داریم. میراث بدی از روسیۀ تزاری برایمان مانده است. علم و تکنولوژی ما هنوز در سطح کشورهای عقبمانده است. کمی پیش از این گفتید نباید در چرخۀ باطل ابداعات و داشتههایمان بمانیم... ما در حال حاضر ضعیف هستیم، اما کشور آبستن خطر جنگ است."
📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚
@philosophycafe
📃گاه یک اشاره و کنایهی برخاسته از جان، یک نکته یا چند کلمه، تمامیِ یک فرهنگ، تمامیِ یک جامعه را ناگهان در خویش باز مینمایاند. از آن جمله است آن اشارهی گذرایِ مادام دولامبرت به پسرش: «دوستِ من، دست به هیچ کاری مزنید جز دیوانهبازی، که لذتِ فراوان دارد.» باری، این مادرانهترین و زیرکانهترین حرفیست که مادری به پسری زده است.
🖋فردریش نیچه
📘فراسوی نیک و بد ،قطعه ۲۳۵
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
🖋فردریش نیچه
📘فراسوی نیک و بد ،قطعه ۲۳۵
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
🗯 جملۀ «خدا مُرده است» رو امروز ما عموماً به نام نیچه میشناسیم. نیچه این جمله رو چند دفعه توی آثار خودش آورده. یکی از این دفعات، قطعۀ 125 کتاب «حکمت شادان» هست. اونجا نیچه حکایتی رو تعریف میکنه: دیوانهای توی روز روشن، چراغی به دست گرفته و در ملأعام فریاد میزنه "خدا مُرده است". چرا نیچه جملهای به این مهمی رو در دهان یه دیوانه گذاشت؟ چرا این جمله رو یه متفکر، یه فیلسوف، یه شاعر، یه حکیم، و به طور کلی یه آدم حسابی بیان نکرد؟ دیوانه و مجنون از نظر نیچه چه امتیازی داشته که باعث شده نیچه وظیفۀ به این مهمی رو بر دوش اون بذاره؟ شایستگی یه دیوانه بر یه متفکر یا فیلسوف چیه؟ توی حکایت نیچه، مردم از اون دیوانه میخوان که در مورد این حرفش توضیح بده. دیوانه در جواب مردم، فقط یه سؤال میپرسه: "آیا کلیسا چیزی جز مقبره و آرامگاه خدایان است؟" این جمله یعنی چی؟
🗯 عیسی به عقیدۀ عموم مسیحیها فرزند خدا و به عقیدۀ مسلمونها پیامبر خداست. ما از فرزند/پیامبر خدا انتظار داریم که همواره خودش به خدا ایمان داشته باشه و شک به دل خودش راه نده. آیا عیسی همینگونه بود؟ باب 27 انجیل متی در مورد زمانیه که عیسی رو بازداشت و محاکمه میکنن. عیسی رو شلاق زدن. تف روی صورتش انداختن. تاجی از خار درست کردن و روی سرش گذاشتن. به تمسخر جلوش تعظیم میکردن و با ریشخند بهش میگفتن "درود بر پادشاه یهود". وقتی که عیسی رو مصلوب کردن، هر کسی از کنار صلیب عیسی رد میشد میگفت "اگر واقعاً فرزند خدایی، از بالای دار پایین بیا و خودت را نجات بده". مدتی بعد، عیسی بالای دار جان سپرد. اما آخرین جملۀ عیسی قبل از مرگ چی بود؟ "خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشتهای؟". آیا عیسی در آخر عمر، به چیزی شک کرده بود؟
🗯 آیا انسان مدرن خوشبختتر از انسان دوران سنته؟ آیا یه فرانسوی سال 2021 از یه فرانسوی سال 1740 (پیش از انقلاب فرانسه) خوشبختتره؟ آیا یه ایرانی سال 1399 از یه ایرانیِ دوران صفویه خوشبختتره؟ آیا این همه تکنولوژی مثل اتومبیل، هواپیما، اینترنت، ماشین بخار، کامپیوتر، خونههای مرتفع و داروها ما رو خوشبختتر کردن؟ آیا قوانین و اعلامیهها و بیانیههای رسمی و غیررسمی سیاسی و اجتماعی ما رو خوشبختتر کردن؟ آیا انسانی که رد پاش روی کرۀ ماه هست، از انسانی که هزاران سال پیش رد دستش توی غارها باقی مونده، خوشبختتره؟ آیا شورشها و انقلابهای اجتماعی و علمی و فلسفی و سیاسی در کل تاریخ انسانها رو خوشبختتر کردن؟ اگه جواب همۀ این سؤالها منفی باشه چی؟ پس فایدۀ اینها چیه؟
🗯 توی شبکههای اجتماعی (مثل فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و ...) میلیاردها عکس و مطلب و کلیپ وجود داره. وقتی من وارد این فضاها میشم، همۀ این مطالب برای من نمیاد؛ بلکه دستهای از اونها جلوی چشم من قرار میگیره. اما کدوم دسته؟ اون دستهای از پیامها که من قبلاً شبیهشون رو پسندیدم یا دنبالشون کردم یا دوستان من توی شبکههای اجتماعی (که به طور کلی سلیقهای شبیه و نزدیک به من دارن) اونها رو پسندیدن، جلوی چشمهای من قرار میگیره. در نتیجه من توی این شبکههای اجتماعی با پیامهای متعددی در مورد هنرمند موردعلاقۀ خودم، سیاستمدار موردعلاقۀ خودم، متفکر موردعلاقۀ خودم و ... روبهرو میشم. من کمکم یادم میره که من توی این فضا، با جهان مواجه نمیشم، با حبابی از علاقههای خودم مواجه میشم؛ یه "حباب توهمی". آیا این حباب توهمی چیز بَدیه؟ چه ایرادی داره که چند صد میلیون نفر آدم توی چنین توهماتی زندگی کنن؟
📢 توی سایتها، کانالها، شبکهها، روزنامهها و به طور کلی رسانههای خبری (با هر جناح سیاسی: چپ، راست، پایین، بالا)، به چهار مسئلۀ بالا و صدها مسئلۀ این شکلی پرداخته نمیشه. مسائلی به این شکل، چیزهایی هستن که فکر کردن به اونها ما رو به تدریج از یه زندگی رباتی دور میکنه و ما رو دارای «عقیده» میکنه. رسانۀ خبری ما رو از داشتن عقیده دور میکنه، چون مسائل رو ساده میکنه. چرا یه عده ریختن تو خیابون و شلوغ کردن و آتیشسوزی راه انداختن؟ "چون خشونتطلب بودن و میخواستن هرجومرج راه بندازن". چرا یه نوجوون 8 نفر رو کشت؟ "اسناد پزشکی نشون میده که بیمار روانی بود". چرا یه نفر با کامیون 84 نفر رو زیر گرفت؟ "اون یه اسلامگرای تندرو بود. داعش مسئولیت حمله رو برعهده گرفت." رسانۀ خبری همین رو میگه فقط و تمام! پرونده بسته میشه. بریم سراغ خبر بعدی.
اقتباس از آهنگ «عمق» از بهرام نورایی
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"عقیدهای وجود نداره. اصلاً زندگیای اتفاق نیفتاده. فقط اخبار مصرف شده. اخبار. عقیده نه، اخبار! عقیده نه، اخبار! عقیده نه، اخبار!"
@philosophycafe
🗯 عیسی به عقیدۀ عموم مسیحیها فرزند خدا و به عقیدۀ مسلمونها پیامبر خداست. ما از فرزند/پیامبر خدا انتظار داریم که همواره خودش به خدا ایمان داشته باشه و شک به دل خودش راه نده. آیا عیسی همینگونه بود؟ باب 27 انجیل متی در مورد زمانیه که عیسی رو بازداشت و محاکمه میکنن. عیسی رو شلاق زدن. تف روی صورتش انداختن. تاجی از خار درست کردن و روی سرش گذاشتن. به تمسخر جلوش تعظیم میکردن و با ریشخند بهش میگفتن "درود بر پادشاه یهود". وقتی که عیسی رو مصلوب کردن، هر کسی از کنار صلیب عیسی رد میشد میگفت "اگر واقعاً فرزند خدایی، از بالای دار پایین بیا و خودت را نجات بده". مدتی بعد، عیسی بالای دار جان سپرد. اما آخرین جملۀ عیسی قبل از مرگ چی بود؟ "خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشتهای؟". آیا عیسی در آخر عمر، به چیزی شک کرده بود؟
🗯 آیا انسان مدرن خوشبختتر از انسان دوران سنته؟ آیا یه فرانسوی سال 2021 از یه فرانسوی سال 1740 (پیش از انقلاب فرانسه) خوشبختتره؟ آیا یه ایرانی سال 1399 از یه ایرانیِ دوران صفویه خوشبختتره؟ آیا این همه تکنولوژی مثل اتومبیل، هواپیما، اینترنت، ماشین بخار، کامپیوتر، خونههای مرتفع و داروها ما رو خوشبختتر کردن؟ آیا قوانین و اعلامیهها و بیانیههای رسمی و غیررسمی سیاسی و اجتماعی ما رو خوشبختتر کردن؟ آیا انسانی که رد پاش روی کرۀ ماه هست، از انسانی که هزاران سال پیش رد دستش توی غارها باقی مونده، خوشبختتره؟ آیا شورشها و انقلابهای اجتماعی و علمی و فلسفی و سیاسی در کل تاریخ انسانها رو خوشبختتر کردن؟ اگه جواب همۀ این سؤالها منفی باشه چی؟ پس فایدۀ اینها چیه؟
🗯 توی شبکههای اجتماعی (مثل فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و ...) میلیاردها عکس و مطلب و کلیپ وجود داره. وقتی من وارد این فضاها میشم، همۀ این مطالب برای من نمیاد؛ بلکه دستهای از اونها جلوی چشم من قرار میگیره. اما کدوم دسته؟ اون دستهای از پیامها که من قبلاً شبیهشون رو پسندیدم یا دنبالشون کردم یا دوستان من توی شبکههای اجتماعی (که به طور کلی سلیقهای شبیه و نزدیک به من دارن) اونها رو پسندیدن، جلوی چشمهای من قرار میگیره. در نتیجه من توی این شبکههای اجتماعی با پیامهای متعددی در مورد هنرمند موردعلاقۀ خودم، سیاستمدار موردعلاقۀ خودم، متفکر موردعلاقۀ خودم و ... روبهرو میشم. من کمکم یادم میره که من توی این فضا، با جهان مواجه نمیشم، با حبابی از علاقههای خودم مواجه میشم؛ یه "حباب توهمی". آیا این حباب توهمی چیز بَدیه؟ چه ایرادی داره که چند صد میلیون نفر آدم توی چنین توهماتی زندگی کنن؟
📢 توی سایتها، کانالها، شبکهها، روزنامهها و به طور کلی رسانههای خبری (با هر جناح سیاسی: چپ، راست، پایین، بالا)، به چهار مسئلۀ بالا و صدها مسئلۀ این شکلی پرداخته نمیشه. مسائلی به این شکل، چیزهایی هستن که فکر کردن به اونها ما رو به تدریج از یه زندگی رباتی دور میکنه و ما رو دارای «عقیده» میکنه. رسانۀ خبری ما رو از داشتن عقیده دور میکنه، چون مسائل رو ساده میکنه. چرا یه عده ریختن تو خیابون و شلوغ کردن و آتیشسوزی راه انداختن؟ "چون خشونتطلب بودن و میخواستن هرجومرج راه بندازن". چرا یه نوجوون 8 نفر رو کشت؟ "اسناد پزشکی نشون میده که بیمار روانی بود". چرا یه نفر با کامیون 84 نفر رو زیر گرفت؟ "اون یه اسلامگرای تندرو بود. داعش مسئولیت حمله رو برعهده گرفت." رسانۀ خبری همین رو میگه فقط و تمام! پرونده بسته میشه. بریم سراغ خبر بعدی.
اقتباس از آهنگ «عمق» از بهرام نورایی
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"عقیدهای وجود نداره. اصلاً زندگیای اتفاق نیفتاده. فقط اخبار مصرف شده. اخبار. عقیده نه، اخبار! عقیده نه، اخبار! عقیده نه، اخبار!"
@philosophycafe
📌{فهمیدن امری است صرفاً منفعل. فهمیدن قسمی آگاهی است در نفس، از ذات یا وجودِ اشیاء. به همین دلیل هرگز این ما نیستیم که چیزی را دربارهی یک شیء تصدیق یا تکذیب میکنیم، بلکه این خودِ شیء است که، در ما، چیزی را درباره خودش تصدیق یا تکذیب میکند.}
- اسپینوزا
در رساله_مختصره ؛ فصلِ دوم، بخشِ شانزدهم
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
- اسپینوزا
در رساله_مختصره ؛ فصلِ دوم، بخشِ شانزدهم
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
🖋 من میخواهم دربارۀ موضوعهای در خور احترام یعنی مربوط به ایمان مذهبی گفتگو کنم و میدانم که هر کسی از این گونه مسائل سخن گوید ناچار خود را با این خطر روبهرو میکند که دو دستۀ مخالفی که بر سر همین موضوعها تا دم مرگ با یکدیگر ستیز میکنند، هر دو او را تکهتکه کنند. علت اختلاف آنها این فکر عجیب است که فقط چیزی حقیقت دارد که به صورت یک پدیدۀ فیزیکی ظاهر و مجسم شود. مثلاً برخی این را یک حقیقت فیزیکی میدانند که مسیح از مادر باکره زاییده شد و حال آنکه دیگران این را انکار میکنند و از نظر فیزیکی محال میدانند. بر همه کس روشن است که این اختلاف راهحل منطقی ندارد و بهتر است انسان خود را وارد چنین کشمکشهای بیحاصلی نکند. هم هر دو دسته درست میگویند و هم هر دو دسته در اشتباهند، اما اگر همینقدر حاضر شوند که از کلمۀ "فیزیکی" چشم بپوشند میتوانند به آسانی توافق پیدا کنند، زیرا تنها معیار حقیقی بودن یک چیز، "فیزیکی" بودن آن نیست، بلکه حقایق روانی نیز وجود دارند که توضیح یا اثبات یا انکار آنها از راههای فیزیکی ممکن نیست.
🖋 مثلاً اگر یک اعتقاد عمومی وجود داشته باشد دایر بر اینکه رودخانۀ راین یک وقت از دهانه به سرچشمۀ خود، یعنی رو به عقب جاری بوده است، این اعتقاد به خودیِ خود حقیقت دارد ولو اظهار آن به صورت فیزیکی نامعقول باشد. این گونه اعتقادات، حقیقتهای روانی هستند که نه میتوان آنها را انکار کرد و نه اثبات.
اعتقادات مذهبی از این قبیل هستند، یعنی بیاستثنا به موضوعاتی اشاره میکنند که اثبات آنها به معنی فیزیکی ممکن نیست و اگر چنین نبود اصولاً این موضوعها در ردیف علوم طبیعی قرار میگرفتند. موضوعهای مذهبی وقتی از جنبۀ فیزیکی مطرح میشوند یکباره بیمعنی به نظر میرسند و علم آنها را به عنوان اینکه به تجربه درنمیآیند محکوم میکند. در این صورت این امور چیزی جز معجزات نمیتوانند باشند... . حتی اگر از معجزات صرفنظر کنیم، روح و معنی مسیح برای ما حاضر و قابل درک است. معجزات تنها به فهم کسانی کمک میکنند که توانایی درک معنی را ندارند.
📚 از کتاب «پاسخ به ایوب»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ، ترجمۀ فؤاد روحانی 📚
@philosophycafe
🖋 مثلاً اگر یک اعتقاد عمومی وجود داشته باشد دایر بر اینکه رودخانۀ راین یک وقت از دهانه به سرچشمۀ خود، یعنی رو به عقب جاری بوده است، این اعتقاد به خودیِ خود حقیقت دارد ولو اظهار آن به صورت فیزیکی نامعقول باشد. این گونه اعتقادات، حقیقتهای روانی هستند که نه میتوان آنها را انکار کرد و نه اثبات.
اعتقادات مذهبی از این قبیل هستند، یعنی بیاستثنا به موضوعاتی اشاره میکنند که اثبات آنها به معنی فیزیکی ممکن نیست و اگر چنین نبود اصولاً این موضوعها در ردیف علوم طبیعی قرار میگرفتند. موضوعهای مذهبی وقتی از جنبۀ فیزیکی مطرح میشوند یکباره بیمعنی به نظر میرسند و علم آنها را به عنوان اینکه به تجربه درنمیآیند محکوم میکند. در این صورت این امور چیزی جز معجزات نمیتوانند باشند... . حتی اگر از معجزات صرفنظر کنیم، روح و معنی مسیح برای ما حاضر و قابل درک است. معجزات تنها به فهم کسانی کمک میکنند که توانایی درک معنی را ندارند.
📚 از کتاب «پاسخ به ایوب»، نوشتۀ کارل گوستاو یونگ، ترجمۀ فؤاد روحانی 📚
@philosophycafe
🖋 مرض خبرچینی، بیماری مزمن اتحاد شوروی، در سالهای آخر دهۀ بیست میلادی، ویرانگر و پرقدرت، با آخرین سرعت پروبال میگرفت. غرب بر وضعیت سیاسی داخلی تنها کشور بلشویکی جهان چشم دوخته بود. هنوز در آلمان فاشیستها به قدرت نرسیده بودند و همۀ توجهات به کلاغ سفید یا اتحاد جماهیر شوروی معطوف بود. سیاست داخلی اتحاد شوروی که بر عملیات وحشتناک پاکسازی مبتنی بود، عملاً بیش از آنکه به شکار خبرچینها بینجامد نوعی نابودی از درون بود. آلمان، انگلستان و فرانسه به راحتی میتوانستند در نقش ناظری آسوده، بیآن که علیه بلشویکها برنامۀ ویژهای تدارک ببینند به تماشا بنشینند، چرا که بدون هیچ دخالت خارجی، کرم جاسوسی و خبرچینی اتحاد جماهیر شوروی، کشور را از درون میخورد.
🖋 در اواخر دهۀ بیست، حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی برای مقابله با تحرکات سیاسی و اقتصادی، عملیاتی با عنوان «شکار جادوگرها» ترتیب داد. در مارس 1928 خیانت ضدانقلابی اتحادیۀ کارگران معادن زغال سنگ دومباس افشا شد...
وقوع اتفاقات ناخوشایند در کارخانهها از قیبل عیاشی و مستی کارگران و سازماندهی نامناسب کارها، همه به برلین، ورشو و پاریس نسبت داده میشد. در تالار بزرگ موسوم به «خانۀ اتحادیهها» محاکمۀ پنجاه روس و سه متخصص آلمانی در جریان بود. بیش از صد هزار کارگر، روستایی و دانشآموز این محاکمه را تماشا میکردند. یازده تن از آنان طی کیفرخواستی مفصل، با بیش از 250 هزار کلمه، به مرگ محکوم شدند... استالین در سخنرانی خود در پلنوم آوریل 1928 کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست، با این عبارات فعالیت کارگران زغال سنگ را مهم ارزیابی کرد:
"احمقانه است فکر کنیم سرمایهداری جهانی ما را راحت و آسوده میگذارد. نه رفقا، این گونه نیست. طبقات اجتماعی وجود دارند، سرمایهداری جهانی وجود دارد و نمیتواند آرام و آسوده ببیند که چگونه کشوری تحت رهبری سوسیالیسم توسعه مییابد".
📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚
@philosophycafe
🖋 در اواخر دهۀ بیست، حاکمیت اتحاد جماهیر شوروی برای مقابله با تحرکات سیاسی و اقتصادی، عملیاتی با عنوان «شکار جادوگرها» ترتیب داد. در مارس 1928 خیانت ضدانقلابی اتحادیۀ کارگران معادن زغال سنگ دومباس افشا شد...
وقوع اتفاقات ناخوشایند در کارخانهها از قیبل عیاشی و مستی کارگران و سازماندهی نامناسب کارها، همه به برلین، ورشو و پاریس نسبت داده میشد. در تالار بزرگ موسوم به «خانۀ اتحادیهها» محاکمۀ پنجاه روس و سه متخصص آلمانی در جریان بود. بیش از صد هزار کارگر، روستایی و دانشآموز این محاکمه را تماشا میکردند. یازده تن از آنان طی کیفرخواستی مفصل، با بیش از 250 هزار کلمه، به مرگ محکوم شدند... استالین در سخنرانی خود در پلنوم آوریل 1928 کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست، با این عبارات فعالیت کارگران زغال سنگ را مهم ارزیابی کرد:
"احمقانه است فکر کنیم سرمایهداری جهانی ما را راحت و آسوده میگذارد. نه رفقا، این گونه نیست. طبقات اجتماعی وجود دارند، سرمایهداری جهانی وجود دارد و نمیتواند آرام و آسوده ببیند که چگونه کشوری تحت رهبری سوسیالیسم توسعه مییابد".
📚 از کتاب «رزیدنت»، نوشتۀ آشوت آقابابیان، ترجمۀ حسین طباطبایی 📚
@philosophycafe
Forwarded from Arman Khademi
کانت ثابت کرده بود که جهان را نمی توان با عقل صرف فهمید، کاری که فلاسفه ی بزرگی چون اسپینوزا و لایب نیتس تلاش کرده بودند انجام دهند. تا این جا شوپنهاور موافق است. اما کانت این را به مثابه باز کردن در به روی مذهب میدید: اگر ممکن است که یک تبیین استعلایی از جهان تنها بر حسب ایمان پذیرفته شود، پس در انجام این کار چیزی متناقض با خود یا غیرعقلانی وجود ندارد - برعکس، امر غیر عقلانی ادعای ایقان چه ملحدانه و چه خداپرستانه در آن قلمرویی است که در آن تنها می توان باور سست و ضعیف داشت. این دیدگاه كانت بود، و كانت هم یک مسیحی. شوپنهاور با اصرار بیشتری لاادری ماند. در نگاه او هر گونه تلاش برای تبیین معلوم با نامعلوم به معنی واژگون کردن روند عقلی، و هر گونه تلاش برای تبیین شناخت پذیر با شناخت ناپذیر، پرواز به عالم هپروت بود. هر دو رویه لاجرم مسائل را مبهم تر و در واقع بسیار مبهم تر از آنچه بودند می کرد، و خوب این چه نوع تبیینی است؟ بدتر از آن، هر دو رویه باید شامل صدور احکامی درباره ی آنچه نامعلوم یا شناخت ناپذیر است می شدند، و در بهترین حالت، این دستورالعمل، اگر نگوییم خودفریبی، دست کم تن آسانی است، و در بدترین حالت شیادی یا دیوانگی است. شوپنهاور مصر است که ما واقعا باید با تمام گرفتاری های این واقعیت مواجه شویم که توانایی های درک بشری ما محدودند: به هر رو چیزی وجود دارد که همواره از دسترس آنها خارج و برای ما شناخت ناپذیر است. به علاوه، حتی اگر موجودی با توانایی هایی بالاتر از توانایی های ما سعی می کرد چنین چیزی را برای ما تبیین کند باز هم ماهیت آن برای ما غیرقابل درک می بود. بنابراین «ماهیت امور در پیش از و پس از جهان غير قابل تحقيق است». ویتگنشتاین در جمله ی پایانی رساله صادقانه ترین نتیجه ای را که می توان از این مطلب گرفت به شناخته شده ترین شیوه مطرح کرده است. ويتگنشتاین که در دو صفحه پیش تر می گوید «معنای جهان باید بیرون از جهان و واقع شود» به این نتیجه می رسد که «باید درباره ی آنچه نمی توانیم از آن سخن بگوییم خاموش بمانیم.»
شوپنهاور در مورد فلسفه ی خودش آشکارا و ظفرمندانه اعلام می کند «در هر حال، فلسفه ی حاضر به هیچ رو نمی خواهد بگوید که جهان از کجا آمده یا به چه منظور موجود است، بلکه صرفا می خواهد بداند که جهان چه هست.» او این مطلب را با این عبارت تکمیل می کند که «قرار نیست فلسفه ی من علل نهایی جهان را تبیین کند. این فلسفه خود را به واقعیات تجربه ی درونی و بیرونی، که در دسترس همه کس هستند، محدود می کند و به هر حال، بدون آن که خود را با آنچه ممکن است ورای آنها باشد مشغول کند، رابطه ی حقیقی و تنگاتنگ میان این واقعیات را نشان می دهد. فلسفه ی من از گرفتن هر گونه نتیجه ای درباره ی آنچه ورای تجربه واقع می شود اجتناب می کند. صرفاً داده های حساسیت و خودآگاهی را تبیین می کند، و می کوشد فقط ذات محضری(immanent) جهان را بفهمد.»
📕بریده ای از "فلسفه ی شوپنهاور" اثر برایان مگی 📕
شوپنهاور در مورد فلسفه ی خودش آشکارا و ظفرمندانه اعلام می کند «در هر حال، فلسفه ی حاضر به هیچ رو نمی خواهد بگوید که جهان از کجا آمده یا به چه منظور موجود است، بلکه صرفا می خواهد بداند که جهان چه هست.» او این مطلب را با این عبارت تکمیل می کند که «قرار نیست فلسفه ی من علل نهایی جهان را تبیین کند. این فلسفه خود را به واقعیات تجربه ی درونی و بیرونی، که در دسترس همه کس هستند، محدود می کند و به هر حال، بدون آن که خود را با آنچه ممکن است ورای آنها باشد مشغول کند، رابطه ی حقیقی و تنگاتنگ میان این واقعیات را نشان می دهد. فلسفه ی من از گرفتن هر گونه نتیجه ای درباره ی آنچه ورای تجربه واقع می شود اجتناب می کند. صرفاً داده های حساسیت و خودآگاهی را تبیین می کند، و می کوشد فقط ذات محضری(immanent) جهان را بفهمد.»
📕بریده ای از "فلسفه ی شوپنهاور" اثر برایان مگی 📕
🗯 کارل گوستاو یونگ کتابی داره به اسم «پاسخ به ایوب» که در سال 1952 میلادی منتشر شد. میشه گفت مسئلۀ شر، موضوع اصلی کتابه. مسئلۀ شر اینه: اگه جهان رو موجودی به وجود آورده که خیر مطلقه، پس چرا این همه شر و رنج در عالَم وجود داره؟ یونگ برای بررسی این مسئله به سراغ متون یهودی و مسیحی میره و با توجه به این متون، میخواد ویژگیهای یهوه (خداوند) رو بیان کنه. دو متن برای یونگ مهمترن: کتاب ایوب (از عهد عتیق) و مکاشفۀ یوحنا (از عهد جدید). یونگ در اول کتاب مینویسه باید خیلی صریح و بیپرده با متون مقدس مواجه شد و مثل خیلی از متفکران دیندار مدرن، بعضی از قسمتهای متن رو که با سلایق انسان مدرن مطابقت نداره، ماستمالی نکنیم: "امیدوار هستم [در این کتاب] بتوانم آن حالت عصیانآمیزی را که منظرۀ بیپیرایۀ توحش و بیرحمی یهوه در ما ایجاد میکند بیان کنم".
🗯 با توجه به موضوع کتاب (مسئلۀ شر)، انتخاب ماجرای ایوب انتخاب خیلی هوشمندانهایه. یونگ معتقده در درام الهی (خلقت جهان، خلقت آدم، سجده نکردن شیطان، هبوط آدم و ...)، ماجرای ایوب یک نقطۀ عطف محسوب میشه. ایوب، یه آدم دیندار و مؤمن بود که به طور ناگهانی مورد عذابهای پیدرپی خداوند قرار میگیره: "وحشیها" گاوها و الاغهاشو میدزدن و کارگراشو میکشن، آتش از آسمان نازل میشه و گوسفندها و چوپانهای ایوب میسوزن، وقتی که همۀ پسرها و دخترهاش تو یه مهمونی بودن باد شدیدی میوزه و اون خونه روی سر بچههاش خراب میشه و همه میمیرن، در نهایت هم یه بیماری سخت به سراغ ایوب میاد. چرا؟ چرا این همه بلا باید سر ایوب بیاد؟ این، اون سؤالیه که ایوب از اطرافیان خودش میپرسه: "تنها چیزی که من از شما میخواهم یک جواب است، آن وقت ساکت خواهم شد. به من بگویید چه خطایی کردهام؟" (کتاب ایوب، باب 6)
🗯 احتمالاً پاسخ خیلی از افراد به سؤال ایوب اینه که خداوند داره ایوب رو مورد آزمایش قرار میده تا ایمان اون رو بسنجه. سؤال: چرا خداوند تصمیم گرفت که ایوب را مورد آزمایش قرار بده؟ یا به عبارت دیگه، چه کسی این فکر رو به خداوند تزریق کرد؟ شیطان. در باب اول کتاب ایوب، خداوند به اینکه بندهای مثل ایوب داره، میباله. اما شیطان خطاب به خداوند میگه "داراییاش را از او بگیر، آنگاه خواهی دید که آشکارا به تو کفر خواهد گفت" (باب اول). و خداوند به راحتی قبول میکنه. چرا؟ چرا خداوند حرف دشمن قسمخوردۀ خودش رو به این راحتی قبول کرد و بر سر بهترین بندۀ خودش این همه بلا آورد؟ جالب اینه که این ماجرا دوباره تکرار میشه. ایوب وقتی اموال و بچههاشو از دست میده، کفر نمیگه. شیطان به خداوند میگه کافی نیست، باید جونش هم در خطر قرار بگیره. و ایوب بیمار میشه. چرا خداوند دوباره به حرف شیطان گوش کرد؟
🗯 تعبیر یونگ اینه که علت بلاهایی که بر سر ایوب نازل شد، نوعی "شرطبندی الهی" بود؛ شرطبندی بین خدا و شیطان. و وقتی به عبارات کتاب ایوب نگاه میکنیم، هیچ پشیمونی، عذاب وجدان یا دلسوزیای در خداوند نمیبینیم. چرا؟ نکتۀ بعدیای که یونگ بهش اشاره میکنه، پایان ماجرای ایوبه: "عذاب ایوب و شرطبندی الهی ناگهان پایان مییابد". چرا به طور ناگهانی عذابها تموم شد؟ این امتحان الهی میتونست تا آخر عمر ایوب ادامه داشته باشه. آیا پایان عذاب، به این معنیه که شرطبندی تموم شد؟ اگه شرطبندی تموم شد، پس شیطان به وضوح این شرط رو باخت. پس چرا توی کتاب ایوب هیچ اشارهای به این ماجرا نمیشه؟ چرا شیطان به خاطر باخت این شرط، مجازات یا حتی سرزنش نمیشه؟ و اگه ایوب از این آزمایش سربلند بیرون اومد، چرا خداوند در انتها با تندی باهاش سخن میگه ("کیست که با سخنان جاهلانۀ خود، طرحهای مرا تیره میسازد" (باب 38)؟
📢 ایوب به درگاه خداوند دعا میکنه که از این عذابها نجاتش بده. این عذابها رو چه کسی ایجاد کرد؟ خداوند. در واقع ایوب از خداوند میخواد که اونو (ایوب رو) از خداوند نجات بده. و یونگ مینویسه عظمت ایوب همینه: "ایوب اطمینان دارد که میتواند از خدا به خود او پناه ببرد و خدا را در پیشگاه خدا، مدافع خود سازد. وی همان اندازه که به شر یهوه اطمینان دارد، همان اندازه به خیر او هم معتقد است". اما سؤال پایانی: در باب اول کتاب ایوب اومده که شیطان هم مثل بقیۀ فرشتهها به حضور خداوند میره. مگه شیطان از درگاه الهی طرد نشده بود؟ پس چرا اینقدر توی کتاب ایوب به خداوند نزدیکه؟
در مقدمۀ کتاب، یونگ جملهای رو از کلمنس اول (یکی از آبای کلیسا که در قرن اول میلادی زندگی میکرد) نقل میکنه که به نظرم به تصویری که یونگ از خداوند ترسیم میکنه، نزدیکه: "خداوند با دو دست جهان را اداره میکند. دست راستش مسیح است و دست چپ او، شیطان".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"گیرم خلق را اضلال، ابلیس کند؛ ابلیس را بدین صفت که آفرید؟" (تمهیدات / عینالقضات همدانی)
@philosophycafe
🗯 با توجه به موضوع کتاب (مسئلۀ شر)، انتخاب ماجرای ایوب انتخاب خیلی هوشمندانهایه. یونگ معتقده در درام الهی (خلقت جهان، خلقت آدم، سجده نکردن شیطان، هبوط آدم و ...)، ماجرای ایوب یک نقطۀ عطف محسوب میشه. ایوب، یه آدم دیندار و مؤمن بود که به طور ناگهانی مورد عذابهای پیدرپی خداوند قرار میگیره: "وحشیها" گاوها و الاغهاشو میدزدن و کارگراشو میکشن، آتش از آسمان نازل میشه و گوسفندها و چوپانهای ایوب میسوزن، وقتی که همۀ پسرها و دخترهاش تو یه مهمونی بودن باد شدیدی میوزه و اون خونه روی سر بچههاش خراب میشه و همه میمیرن، در نهایت هم یه بیماری سخت به سراغ ایوب میاد. چرا؟ چرا این همه بلا باید سر ایوب بیاد؟ این، اون سؤالیه که ایوب از اطرافیان خودش میپرسه: "تنها چیزی که من از شما میخواهم یک جواب است، آن وقت ساکت خواهم شد. به من بگویید چه خطایی کردهام؟" (کتاب ایوب، باب 6)
🗯 احتمالاً پاسخ خیلی از افراد به سؤال ایوب اینه که خداوند داره ایوب رو مورد آزمایش قرار میده تا ایمان اون رو بسنجه. سؤال: چرا خداوند تصمیم گرفت که ایوب را مورد آزمایش قرار بده؟ یا به عبارت دیگه، چه کسی این فکر رو به خداوند تزریق کرد؟ شیطان. در باب اول کتاب ایوب، خداوند به اینکه بندهای مثل ایوب داره، میباله. اما شیطان خطاب به خداوند میگه "داراییاش را از او بگیر، آنگاه خواهی دید که آشکارا به تو کفر خواهد گفت" (باب اول). و خداوند به راحتی قبول میکنه. چرا؟ چرا خداوند حرف دشمن قسمخوردۀ خودش رو به این راحتی قبول کرد و بر سر بهترین بندۀ خودش این همه بلا آورد؟ جالب اینه که این ماجرا دوباره تکرار میشه. ایوب وقتی اموال و بچههاشو از دست میده، کفر نمیگه. شیطان به خداوند میگه کافی نیست، باید جونش هم در خطر قرار بگیره. و ایوب بیمار میشه. چرا خداوند دوباره به حرف شیطان گوش کرد؟
🗯 تعبیر یونگ اینه که علت بلاهایی که بر سر ایوب نازل شد، نوعی "شرطبندی الهی" بود؛ شرطبندی بین خدا و شیطان. و وقتی به عبارات کتاب ایوب نگاه میکنیم، هیچ پشیمونی، عذاب وجدان یا دلسوزیای در خداوند نمیبینیم. چرا؟ نکتۀ بعدیای که یونگ بهش اشاره میکنه، پایان ماجرای ایوبه: "عذاب ایوب و شرطبندی الهی ناگهان پایان مییابد". چرا به طور ناگهانی عذابها تموم شد؟ این امتحان الهی میتونست تا آخر عمر ایوب ادامه داشته باشه. آیا پایان عذاب، به این معنیه که شرطبندی تموم شد؟ اگه شرطبندی تموم شد، پس شیطان به وضوح این شرط رو باخت. پس چرا توی کتاب ایوب هیچ اشارهای به این ماجرا نمیشه؟ چرا شیطان به خاطر باخت این شرط، مجازات یا حتی سرزنش نمیشه؟ و اگه ایوب از این آزمایش سربلند بیرون اومد، چرا خداوند در انتها با تندی باهاش سخن میگه ("کیست که با سخنان جاهلانۀ خود، طرحهای مرا تیره میسازد" (باب 38)؟
📢 ایوب به درگاه خداوند دعا میکنه که از این عذابها نجاتش بده. این عذابها رو چه کسی ایجاد کرد؟ خداوند. در واقع ایوب از خداوند میخواد که اونو (ایوب رو) از خداوند نجات بده. و یونگ مینویسه عظمت ایوب همینه: "ایوب اطمینان دارد که میتواند از خدا به خود او پناه ببرد و خدا را در پیشگاه خدا، مدافع خود سازد. وی همان اندازه که به شر یهوه اطمینان دارد، همان اندازه به خیر او هم معتقد است". اما سؤال پایانی: در باب اول کتاب ایوب اومده که شیطان هم مثل بقیۀ فرشتهها به حضور خداوند میره. مگه شیطان از درگاه الهی طرد نشده بود؟ پس چرا اینقدر توی کتاب ایوب به خداوند نزدیکه؟
در مقدمۀ کتاب، یونگ جملهای رو از کلمنس اول (یکی از آبای کلیسا که در قرن اول میلادی زندگی میکرد) نقل میکنه که به نظرم به تصویری که یونگ از خداوند ترسیم میکنه، نزدیکه: "خداوند با دو دست جهان را اداره میکند. دست راستش مسیح است و دست چپ او، شیطان".
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"گیرم خلق را اضلال، ابلیس کند؛ ابلیس را بدین صفت که آفرید؟" (تمهیدات / عینالقضات همدانی)
@philosophycafe
Forwarded from پیوست
گزاره های ریاضی بیانگر هیچ اندیشه ایی نیستند.
در حقیقت در زندگی روزانه هیچگاه نیازی به گزاره های ریاضی نداریم. آنها را فقط به این دلیل به کار میبریم که از گزاره های که به ریاضیات تعلق ندارند، گزاره های دیگری استنتاج کنیم که باز به ریاضیات تعلق ندارند.
منطق جهان، که در منطق توسط همانگویی ها نشان داده میشود، در ریاضیات توسط معادلات نشان داده میشود.
و امکان اثبات گزاره های ریاضیات بدین معناست که صحت آنها را میتوان درک کرد بدون آنکه نیازی به این باشد که آنچه بیان میکنند برای تعیین صحت-شان- با واقعیتها مقایسه شوند.
عمل محاسبه،. شهود را پدید میآورد. محاسبه، آزمایش نیست.
محال است که بتوان در ریاضیات حکم به وحدت دو چیز کرد.
📘تراکتاتوس
🖊️ویتگنشتاین
🖋️گردآوری و گزینش:احسان قیچی ساز
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
در حقیقت در زندگی روزانه هیچگاه نیازی به گزاره های ریاضی نداریم. آنها را فقط به این دلیل به کار میبریم که از گزاره های که به ریاضیات تعلق ندارند، گزاره های دیگری استنتاج کنیم که باز به ریاضیات تعلق ندارند.
منطق جهان، که در منطق توسط همانگویی ها نشان داده میشود، در ریاضیات توسط معادلات نشان داده میشود.
و امکان اثبات گزاره های ریاضیات بدین معناست که صحت آنها را میتوان درک کرد بدون آنکه نیازی به این باشد که آنچه بیان میکنند برای تعیین صحت-شان- با واقعیتها مقایسه شوند.
عمل محاسبه،. شهود را پدید میآورد. محاسبه، آزمایش نیست.
محال است که بتوان در ریاضیات حکم به وحدت دو چیز کرد.
📘تراکتاتوس
🖊️ویتگنشتاین
🖋️گردآوری و گزینش:احسان قیچی ساز
--------------------------------------
◼️@philosophycafe
Telegram
📎